Announcement
Collapse
No announcement yet.
Vasvaseh (An Iranian Story)
Collapse
X
-
وســــوسه قسمت دوم
این دختر کیه ؟ این سوالی بود که حسام از خودش پرسید معاینه پدر تمام شد و در نتیجه معلوم شد مینا سالم است اما قادر به پاسخ گویی نیست اونهم به دو دلیل می توانست باشد یکی اینکه شوکه شده و ترسیده وقتی اثر ترس بره حرف میزنه و دوم اینکه احتمال داره به طور موقت حافظه اش را از دست داده باشه ! پدر گفت : احتمال اولی از دومی بیشتره اون ترسیده وحرف نمی زنه ولی اگه اینطور بی حرف بمونه ما نمی تونیم به خانواده اش خبر بدیم نمی دونم باید چی کار کنیم دد
فعلا منتظر می شیم تا اون به حرف بیاد . روزها پشت سر هم می گذشت حال مینا روز به روز بهتر می شد اما یک کلمه هم حرف نمی زد انگار اصلا حرف زدن بلد نبود حسام هر روز به دیدن اون می رفت و مینا هم هر روز منتظر اومدن اون بود با دیدن حسام لبخندی می زد واین تنها عکس العمل مینا به اطراف بود حال اون اونقدر خوب شده بود که پزشکان او را مرخص کردند . به کلانتری خبر دادند و آنها هم مینا را به کلانتری بردند موقع ملاقات حسام به دیدن مینا رفت وقتی با جای خالی او مواجه شد ترسید ولی از یک طرف هم خوشحال شد چون فکر کرد اقوام او پیدا شده اند ولی وقتی پرستار گفت او را از طرف کلانتری برده اند فورا به کلانتری رفت و در آنجا فهمید می خواهند اورا به بهزیستی بیرند چون هیچ آدرسی یا نشانی از او نداشتند و از طرفي او هم حرف نمیزد و مامورين چاره ايي جز اين نداشتند دد
حسام با پدرش تماس گرفت و از او خواست تا به کلانتری بیاید تا پدر برسه مینا به بهزیستی منتقل شده بود پدر دنبال کارها را گرفت و موفق شد مینا را از بهزیستی به خانه خودشان ببرد درباره این دختر احساس مسئولیت می کردند با ورود مینا به خونه آنها جو خانه عوض شد مادر احساس می کرد صاحب یک دختر شده در وحله اول برای اینکه بتونند با اون ارتباط برقرار کنند به پیشنهاد مادر اسمی روی مینا گذاشتند او را سوسن صدا کردند مینا هم این اسم را پسندید. حسام آرامش خود را پیدا کرده بود و مرتب درس می خواند و آماده امتحان تخصص شده بود مینا که حالا سوسن شده بود از بیمارستان راحت تر بود اوایل نمی گذاشتند او دست به کاری بزنه اما پدر از آنها خواست تا به او مسئولیت بدهند تا او راه بهبودی را طی کند مینا تو خونه تا اومدن اونها به مستخدم خونه کمک می کرد گاهی هم باغچه را آب می داد و علفهای هرز آنها را می چید و در آخر یک دسته گل می چید و تو گلدان می گذاشت و شام را باهم می خوردند همه کارهای سوسن روال طبیعی خودش را گرفته بود الا حرف زدن او حتی یک کلمه هم حرف نمیزد دد
تا اينکه اون شب بخصوص از روز تصادف حرف زدند حسام گفت : سوسن وقتی با من تصادف کرد انگار بی هدف بود یا اینکه می خواست خود کشی کنه و پرید جلوی ماشین حسام از سوسن پرسید یادت میاد با من تصادف کردی چه حالی داشتی؟ سوسن نگاهی به حسام انداخت هیچ عکس العملی از خودش نشان نداد پدر موضوع را عوض کرد شام تمام شد سوسن با کمک مادر میز را جمع کرد و ظرفها را شستند وسرجاش گذاشتند سوسن به اتاقی که به اون داده بودند رفت و روی تخت دراز کشید خیره به سقف نگاه می کرد که خوابش برد توی خواب دید پسری دنبالش می کنه و اون می دوه اما این دویدن آخر نداره وقتی می ایسته بالای سرش یه پسر دیگه ای اومده و می گه منم علی چرا فرار می کنی تو خواب فریاد می زنه علی علی این فریاد به زبان سوسن اومد وتوخواب فریاد زد علی علی با صدای فریاد سوسن حسام به اتاق اون امد دید سوسن خوابه عرق کرده و تو خواب علی را صدا می کنه خیلی ناراحت شد با خودش گفت این دختر کسی به اسمه علی تو زندگیشه و جایی برای من نیست کنار تخت سوسن اومد آرام اونو از خواب بیدار کرد سوسن چشمش را باز نکرد ولی بلند شد و حسام را در آغوش کشید و گفت می دنستم تو میای منو تنها نمی زاری علی تو اومدی !!
حسام گفت آره اومدم من اینجام با صدای حسام سوسن چشمش را باز کرد به حسام نگاه کرد و گفت اما تو که علی نیستی حسام گفت من حسامم سوسن گفت من اینجا چی کار میکنم ؟ حسام متوجه شد اون به خودش اومده با صدای آرومی گفت تو با ماشین من تصادف کردی حالا خوب شدی اما تا اینموقع کسی سراغت را نگرفته تو خونه ما هستی. سوسن گفت: ای وای حتما مادرم نگران منه من باید به اون خبر بدم حسام خوشحال شد چون سوسن به خودش اومده بود پدر مادرش را صدا کرد اونها هم از این موقعیت سوسن خوشحال شدند پدر پرسید شماره تلفن خونه تون را به من بده تا من خانواده ات را خبردار کنم سوسن گفت : شماره تلفن خونه مون یادم نمیاد. پدر پرسید تو خواب چی دیدی؟ سوسن گفت تو خواب دیدم یه پسره دنبالم کرده من اونو میشناسم ولی ازش فرار می کنم وقتی خسته نشستم دیدم یه پسر دیگه پیشم اومد اونم میشناختم اما اون منو تنها گذاشت و رفت و من اسم اونو فریاد می زدم تا بیدار شدم دد
پدر گفت اسمت یادت اومده؟ مینا گفت سوسن. پدر گفت: دخترم آروم باش و بخواب اگه خواب دیگه ای دیدی برای من تعریف کن جای اونو مرتب کردند و از اتاق بیرون رفتند حسام از پدر پرسید اون حافظه اش را از دست داده پدر گفت نه پسرم اون حتما خاطره بدی داره و نمی خواد به یاد بیاره و من فکر می کنم با به یاد آوردن اون خاطرات خیلی ناراحت بشه و دوباره ضربه بخوره اما اون بالاخره به یاد میاره و حافظه اش داره بر ميگرده ! حسام فکر کرد اون وقتی به یاد بیاره من همراهش هستم ونمیگذارم اون ناراحت بشه
ادامــــــــه دارد
-
وســــوسه قسمت سوم
با این فکر که سوسن را بدست می آورم خودش را به سوسن نزدیک کرد و اوقات فراغت خودش را با اون می گذراند کم کم سوسن هم به اون علاقمند شد سوسن لحظه ها را می شمرد تا حسام از در تو بیاد و حال اونو بپرسه و بگه منم خوبم به شرطی که تو خوب باشی سوسن هم در جواب می گفت من خوبم شام حاضره و دسته جمعی شام می خوردند به خاطر مشغله زیادی که داشتند اونها ناهار را در بیمارستان یا دانشگاه می خوردند سوسن ناهار را با مستخدم خونه میخورد پدر از اینکه سوسن با آنها زندگی می کرد ناراحت نبود اما از اینکه نتوانسته اند خانواده او را پیدا کنند ناراحت بود اون روز صبح تو روزنامه اگهی داد که دختری با این مشخصات تصادف کرده و حافظه اش را از دست داده واز مردم کمک خواست تا خانواده این دختر را پیدا کنند دد
هنوز شب نشده بود که سیل تلفنها شروع شد عده ای فرزند خود را که سالها بود که گم کرده بودند ، سراغش را ميگرفتند و عده ای هم دخترشان فرار کرده بود اما تاریخ گم شدن آنها نیز با تصادف و حتی حوالی روزهای تصادف فرق می کرد پدر فکر کرد چندتا گم شده تو این شهر هست چندتا پدر ومادر نگران ، عزیز گم کرده خود هستند! اما پدر مادر این دختر کجا هستند چرا سراغی از دخترشان نمیگیرند؟ با شروع تلفنها حسام ناراحت شد اما بخاطر احترامی که برای پدر قائل بود حرفی نزد اما دلش نمی خواست خانواده سوسن پیدا شوند تلفنها ادامه داشت تا اینکه یک هفته از آگهی گذشت شب ساعت نه بود که زنگ تلفن به صدا درآمد پدر گوشی را برداشت زنی پشت خط بود با احتیاط پرسید آقا شما تو روزنامه آگهی دادید که دختری را پیدا کردید؟ بله درسته! زنه گفت می تونم بیام و اونو ببینم چون دوماه پیش دخترم بیرون رفته و برنگشته همه جا را گشتیم ولی اثری از اون پیدا نکردیم. پدر متوجه شد این تنها تلفنی است که به روز حادثه نزدیک است از اون زن خواست تا به خونه اونها بیاد زنه پرسید می تونم الان مزاحم بشم چون تا صبح خوابم نمی بره. پدر آدرس داد و یک ساعت بعد اون زن پشت در خانه آنها بود زنگ در به صدا درآمد پدر در را باز کرد دید یک زن خوشگل و خوش تیپ حدود چهل سال پشت در ایستاده با شباهت زیادی که به سوسن داشت متوجه شد مادر سوسن است او را به داخل دعوت کرد او را به اتاقی به غیر از جایی که سوسن بود برد مادر سوسن خود را معرفی کرد من مریم هستم.
پدر هم خودش را معرفی کرد من دکتر احمد کیان خوشبختم مریم گفت ببخشید اون دختر را می تونم ببینم؟ دکتر گفت: خانم از قیافه شما من حدس زدم که مادر سوسن باشید مریم میان حرف اون پرید و گفت اسم دختر من میناست دکتر گفت: ما این اسم را روی اون گذاشتیم. مریم عکسی از تو کیفش درآورد و به دکترنشان داد و گفت این آخرین عکس میناست دکتر مطمئن شد اون مادر میناست وادامه داد خانم محترم دختر شما دوماه پیش با ماشین پسرم حسام تصادف کرده اون حال خوشی نداشته و یکهو پریده جلوی ماشین پسرم اونو به بیمارستان رسانده و حتي به اون خون هم داده تا جانش را از مرگ نجات بده نگاه دکتر به چهره مریم بود متوجه شد حال مریم داره بهم می خوره یک لیوان به او آب تعارف کرد مریم کمی آب خورد. دکتر گفت نگران نباشید الان حال اون خوبه و صحیح و سلامت تو پذیرایی نشستهدد
منظور من از گفتن اینها و نشان ندادن مینا این نیست که اون حالش بده بلکه می خوام به شما حالی کنم که اون به طور موقت حافظه اش را از دست داده و ممکن است شما را نشناسه می خواستم شما آماده باشید مریم نفس راحتی کشید وگفت: من از وقتی که مینا گم شده همه اش می گفتم دخترم مرده که با ما تماس نگرفته وگرنه اون اینقدر بی عاطفه نیست بره و پشت سرش را نگاه نکنه. دکتر گفت حرفها بمونه برای بعد، من با شما مفصل صحبت می کنم حالا بیاین برم شانسمان را امتحان کنیم اگه مینا شما را بشناسه بار بزرگی از دوش ما برداشته می شه ، مریم را به طرف پذیرایی راهنمایی کرد دکتر از جلو و مریم هم پشت سرش وارد پذیرایی شدند با دیدن مریم مینا از جا بلند شد و به مریم سلام داد و مثل یک غریبه به او نگاه کرد هنوز هم کم حرف می زد مریم از خوشحالی جلو رفت و مینا را بغل کرد و بوسید مینا جا خورد و کمی خودش را عقب کشید دکتر پادرمیانی کرد وگفت این دختر خاله من خیلی مهربونه و خیلی هم خونگرم حسام از این حرف پدر تعجب کرد چون پدرش خاله ای نداشت تا دختر خاله داشته باشد ولی به مریم که نگاه کرد سوسن را در سالهای آینده دید و حدس زد که نسبتی با سوسن دارد ولی چه نسبتی؟
مادر حسام به مریم تعارف کرد وروی مبل نشاند از او پذیرایی کردند پدر پرسید حال بقیه بچه ها چطوره؟ مریم گفت من بجز مینا بچه دیگری ندارم اونم حالش خوبه. حال شوهرت چطوره؟ با این سوال مریم اشکش جاری شد و های های گریه کرد همه به دست و پا افتادن مریم گفت به شما نگفتم من شوهرم سیگار زیاد می کشید و خبر نداشت رگهای قلبش گرفته وقتی دخترم مینا مسافرت رفت ار غصه اون دق کرد سکته کرد و مرد من تنها موندم با یادگار شوهرم مینا و خدا را شکر که منو به مینا رسوند همه اش می خواست به مینا حالی کنه که تو دخترم هستی و این مردی که ازش حرف می زنم پدر توست، دکتر انگار فکر مریم را خونده باشه گفت: مریم جون شام خوردی؟ اگه نخوردی برات حاضر کنم. مریم گفت من شام خوردم ممنونم اگه اجازه بدین می خوام برم خونه. دکتر گفت حالا که تورا پیدا کردم ولت نمیکنم باید امشب را اینجا باشی و رو به همسرش کرد وگفت اینطور نیست؟ مادر حسام هم تائید کرد و مریم را راضی کردند بماند دراین موقع مینا بی هوا گفت: مینا تنها می مونه کسی نیست از اون مواظبت کنه برین خونه تون .دکتر گفت: مینا مسافرته مریم تنهاست. مینا گفت: پس بمونین
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت چهارم
این رفتار نا آشنا و غریب مینا، مریم را آزرده کرد. دختری که مقابل خود می دید چهره مینا را داشت اما مینا نبود چیزی در صورت مینا بود که تا به حال آن را ندیده بود و نمی شناخت. مریم با صدایی که فقط دکتر آن را می شنید رو به دکتر کرد و گفت اون کی به حال طبیعی برمی گرده؟ اصلا چه اتفاقی براش افتاده؟ دکتر گفت مریم جون شما باغچه ما رو ندیدی بیا تا اونو بهت نشون بدم از مادر حسام هم خواست تا همراه آنها بیاید سه تایی از در خارج شدند و وارد حیاط شدند توی حیاط یک دست میز و صندلی راحتی بود روی آن نشستند هوا کمی خنک بود دکتر بلند شد و دوباره داخل خونه شد و لحظه ای بعد همراه دوتا ژاکت برگشت ژاکتها را روی دوش مریم و همسرش انداخت هر دو تشکر کردند دد
مریم سوال خودش را تکرار کرد دکتر گفت اون می خواد از چیزی فرار کنه و نمیخواد به خاطر بیاره از نظر من هم اون حافظه اش را از دست نداده منتها چیزی هست که نمی خواد اونو به خاطر بیاره متوجه هستيد چی میگم؟ مریم گفت نه متوجه نمی شوم. دکتر ادامه داد منظور این است که ممکنه در زندگی سوسن ببخشید مینا اتفاق خاصی افتاده باشه که تاثیر عمیقی روی اون گذاشته و ناراحتش کرده و اون همه اش سعی در مخفی کردن اون داره به همین خاطر تمام خاطرات و گذشته اش را هم با اون مخفی می کند مریم خانم آیا اتفاق خاصی برای او رخ داده؟ چون روزی که با پسر من تصادف کرده بود حال خوشی نداشته و یکهو پریده وسط خیابون به نظر شما چه چیزی اینقدر اونو ناراحت کرده که اون دست به خودکشی زده؟
مریم گفت چی؟ خودکشی، باور نمی کنم. اون دختر قوی و با اراده ای است و امکان ندارد دست به چنين کاری بزند! اصلا باور نمیکنم، اما درباره اتفاقی که می گویید من فکر می کنم ، دکتر میان حرفش پرید و گفت هر چیزی که می دانید بگویید اصلا از کودکی اون شروع کنید شاید چیزی از لابلای حرفهای شما پیدا بشه که به این موضوع کمک کنه. مریم ادامه داد باشه از اول می گم من و شوهرم با عشق ازدواج کردیم اون پسر عموی من بود، بعد از ازدواج متوجه شدیم که نمی توانیم بچه دار شویم من حامله می شدم ولی سه ماه یا چهار ماه بیشتر طول نمی کشید و سقط می شد دنبال چاره بودیم دکترها ناامیدمان کردند وگفتند به خاطر فامیل بودن پدر و مادر نمی توانیم بشویم ما مایوس نشدیم اونقدر تلاش کردیم تا اینکه دکتری پیدا شد و به ما قول داد یک بچه برای ما بماند مداوا شروع شد و با مراقبتهای اون دکتر خدا مینا را به ما داد صحیح و سالم اما یاد آور شد که شما اشتباه کرده و ازدواج فامیلی کردین این را بدانید که ازدواج فامیلی دوم یعنی ازدواج دخترتان با فامیل ممنوع است چون اون حتما فرزند معلول به دنیا می آورد دد
با سفارش دکتر من مینا را اینطور بار آوردم که همه پسرهای فامیل برادر تو هستند سالها می گذشت و مینا هر روز زیباتر و زیباتر می شد وقتی شانزده سال داشت همه پسر های فامیل می شه گفت عاشق اون بودند ولی من سفت وسخت مینا را از آنها دور نگه میداشتم امان از دست سرنوشت خواهر شوهرم که دختر عمویم می شه پسری داره به اسم بهزاد گویا مینا از بچگی اونو دوست داشته و می شه گفت عشق کودکی ، من از این بی خبر بودم تا اینکه خواهر شوهرم به خواستگاری مینا اومد و اینو از مینا هم مخفی نکرد هر چه منو شوهرم مخالفت کردیم خواهر شوهرم اصرار کرد مینا هم چون از بهزاد خوشش می آمد مایل به این ازدواج بود دد
من سن مینا را بهانه آوردم و این که ازدواج فامیلی مناسب نیست و ممکن است بچه آنها معلول باشد ، خواهر شوهرم اصرارش را بیشتر کرد و می گفت من از غریبه دختر نمی گیرم درضمن علم پیشرفت کرده جلو بچه معلول را می گیریم از اونها اصرار از من انکار تااینکه من فکری کردم و گفتم بهزاد سربازی نرفته و من دختر به کسی که سربازی نرفته نمیدم اونها دست به کار شدند و بهزاد را سرباز فرستادن. منهم در این بین بیکار ننشستم و مرتب با مینا حرف می زدم تا فکر بهزاد را از سرش بیرون کنم مدتی گذشت تا اينکه يک همسايه جديد روبروی خونه ما اسباب کشی کرد ، خانواده ای که چند تا پسر داشتند. پنجره اتاق مینا رو به این خونه بود و گاهی مینا جلوی پنجره می رفت و بیرون را تماشا می کرد دد
یک روز اتفاقی یکی از پسر های همسایه جلو پنجره اشان می ایسته و مینا را میبینه و با دست به مینا سلام میده مینا بی محلی میکنه و پنجره را می بنده و ماجرا از اینجا شروع می شه این پسره که اسمش علی بود تو خیابون تو کوچه و هر جایی که مینا می ره دنبالش می ره و می خواد باهاش حرف بزنه ! مینا هم به هيچ وجه به او رو نمیداده! تا اينکه مزاحمت این پسره اونقدر زیاد می شه که مینا اومد و به من گفت جلو این پسره را بگیر اعصاب منو خورد کرده هر جا می رم دنبالم میاد بهش گفتم من نامزد دارم بازهم دنبال منه.
من به مینا قول دادم تا با مادر پسره حرف بزنم و جلوی مزاحمت اونو بگیرم تا روزی که خونه اونها برم علی را ندیده بودم وقتی در خونه اونها را زدم علی در را باز کرد ازش خواستم تا مادرش را صدا کنه، سهیلا خانم مادر علی دم در اومد وبا تعارف زیاد منو تو برد خیلی گرم پذیرایی کرد وبی مقدمه سر حرفو باز کرد و گفت علی از دختر شما خوشش اومده و می شه گفت عاشق دختر شما شده ولی اون اصلا مهلت نمی ده یک کلمه پسرم باهاش حرف بزنه. از این که می دیدم اون هم در جریان است خوشحال شدم و گفتم من هم اومدم برای همین پسرتون اعصاب دخترم را خراب کرده و مرتب جلو راهش سبز می شه بهش بگین دیگه با دخترم کاری نداشته باشه در همین موقع علی وارد اتاق شد وبی رودربايستي گفت من نظر بدی درباره دختر شما ندارم می خواهم با اون ازدواج کنم
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت پنجم
از این حرف اون جا خوردم علی اومد و نشست پیش مادرش، مادرش دنبال حرف علی را گرفت و گفت پسرم علی دانشجوی سال سوم مهندسی عمرانه هنوز درسش تمام نشده ولی تو یک شرکت استخدام شده و کار میکنه هم خرجشو درمیاره و هم درس می خونه از نظر اخلاقی هم هیچ عادت بدی نداره دوست باز هم نیست البته این حرفها را من باید تو خونه شما می گفتم اما اینجا گفته شد ببخشید اگه مایل باشید ما به خواستگاری دخترتون بیاییم دد
من شوکه شدم در دلم از این امر کاملا راضی بودم هر چی باشه علی غریبه بود و اگر چیزهایی که مادر علی گفت درست از آب در می امد موقعیت خوبی به حساب می آمد من بدون اینکه قولی به آنها بدهم به بهانه مشورت با شوهرم از خانه آنها بیرون اومدم سهیلا خانم گفت جواب با شما من یک هفته دیگه خدمت می رسم تا جواب بگیرم خداحافظی کردیم و من به خونه اومدم مینا منتظر بود وقتی منو دید گفت حالشو گرفتی گفتی دیگه مزاحم من نشه من نامزد دارم؟ گفتم کدوم نامزد از فامیل شوهر در نمیاد و خودم را مشغول کردم مینا اومد وگفت چی گفتی چی شنیدی؟ گفتم برای تو مهم نیست حرفش را نزن مینا گفت بگو دیگه. گفتم پسره می گه این دختر شما جلو پنجره به من دست تکون داده از من خوشش میاد بیان خواستگاری؟ مینا گفت چی پررو !! گفتم اونها می خوان بیان خواستگاری تو، بهشون چی بگم؟
مینا گفت لازم نیست شما چیزی بهشون بگین من خودم ردّش می کنم بره پی کارش. به مینا گفتم اگه جلو راهت را گرفت که نمی گیره بهش بگو ولی سعی کن زیاد تند برخورد نکنی از این موضوع سه روز گذشت مینا بیرون رفته بود و قرار بود ساعت هفت خونه باشه اما نه بود هنوز نیامده بود نگران دم در ایستاده بودم و به سر خیابان نگاه می کردم یکهو علی و مینا باهم از سر خیابان پیچیدند اصلا متوجه من نبودند وقتی منو دیدند که به در خونه رسیده بودن بدون یک کلمه حرف علی خداحافظی کرد و رفت مینا هم اومد تو خونه گفتم تا حالا کجا بودی گفت رفته بودم بیرون کتاب بخرم اون سر راهم سبز شد منم موقعیت را مناسب دیدم تا باهاش حرف بزنم و تکلیفش را مشخص کنم دد
خوب چی شد؟ مینا گفت اون منو قانع کرد تا بهش یه فرصت بدم گفتم برای چی؟ مینا گفت اون گفت عاشق من شده وحق داره برای به دست آوردن من مجادله کنه واین که اگه من با اون حرف نزنم اون چطور می تونه به مجادله اش ادامه بده منم قبول کردم. باهاش حرف بزنم ولی قولی بهش ندادم شما چی میگین؟ من موافقتم را اعلام کردم با شوهرم هم صحبت کرده بودم اون هم موافق بود ارتباط مینا و علی رنگ دیگری به خود گرفت با هم بیرون می رفتند و کم کم علی جای خودش را دردل مینا باز کرد از این موضوع دوسال گذشت علی فارغ التحصل شد و منهدسی خود را گرفت کارش هم برقرار بود با مینا هم روابط خیلی خوبی داشتند علی توانسته بود دل مینا را به دست بیاورد، اوضاع وفق مراد بود تا اینکه بهزاد پایان خدمتش را گرفت من به خاطر مینا ارتباطم را با ملیحه کم کرده بودم و رفت و آمد کمی داشتیم و اون از داستان علی بی خبر بود یک شب ملیحه خواهر شوهرم با بهزاد و شوهرش بی خبر اومدن خونه ما دورهم بودیم شام خوردیم و بعد نشستیم به حرف زدن از این در اون در حرف زدیم تا خواهر شوهرم گفت مریم بهزاد رو حساب حرف تو سربازی رفت و پایان خدمت هم گرفته الان هم تو شرکت شوهرم داره کار میکنه و دستش به دهنش می رسه، اومدم به طور رسمی دخترتو برای پسرم خواستگاری کنمدد
من مینا و شوهرم از این حرف اون یکه خوردیم من گفتم فکر می کردم این موضوع برای شما حل شده باشه من که گفتم دختر به فامیل نمی دم بهزاد برادر میناست. ملیحه گفت اصلا هم اینطور نیست مینا باید زن بهزاد بشه و بهانه هم بسه گفتی سربازی گفتم راست میگه به گردن پسرمه باید بره تا خیال خودم و شما راحت بشه بهانه الکی نیارین من مینا را برای بهزاد میخوام، شوهرم ادامه داد ، ملیحه تو خودت بهتر از همه میدونی که ما چه قدر مصیبت کشیدیم تا خدا مینا را به ما داد این مصیبت را نمیخوام دخترمم بکشه ملیحه از کوره در رفت به هر نحوی شده مینا زن بهزاد می شه این حرف آخر منه خودتونو آماده کنین! با گفتن این حرف آماده شده و از خونه بیرون رفتند. با شوهرم تنها که شدیم شوهرم گفت باید بهشون می گفتیم که مینا را نامزد کردیم دد
گفتم اونوقت نمیگفت چرا مارو نگفتین وخبر نکردین شوهرم گفت به خاطر خواهرم من نمی تونم آینده دخترم رو خراب کنم مینا از همه چیز برام مهمتره فردا خودم باهش حرف می زنم فردای اون روز مینا پیش من اومد نگران بود پرسید مامان من اشتباه کردم ؟من نباید اجازه می دادم علی وارد زندگی من بشه دیروز بادیدن بهزاد دلم لرزید انگار هنوز هم اونو دوست دارم اما نمیتونستم نگاهش کنم خجالت می کشیدم کار من غلط بوده علی را هم دوست دارم چی کار کنم دلداریش دادم تو نگران نباش من وپدرت راضی هستیم که تو زن علی بشی در باره بهزاد هم اصلا فکر نکن فکرت فقط وفقط علی باشه تو انتخاب درستی کردی وعلی مناسبترین آدم برای توست اما دلشوره مینا تمام نشد
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت ششم
مینا سالها در انتظار این بود که به بهزاد برسه و ما با منطق خودمان او را قانع کرده بودیم از بهزاد صرف نظر کنه و با علی آشنا شده بود که در این میان بهزاد هیچ گناهی نداشت بجز اینکه عاشق مینا شده بود و از ما قول ازدواج با مینا را گرفته بود و نامزد به حساب می آمدند مینا وسوسه ای در دلش ایجاد شد و بدون مشورت با ما به بهزاد زنگ می زند تو تلفن از بهزاد می خواد که از زندگی اون بیرون بره و بخت خودش را جای دیگری پیدا کنه بهزاد از مینا می پرسه که کسی تو زندگیت وجود داره ؟ مینا هم ساده و بی ریا میگه آره ميگه و جریان علی را به اون می گه، بهزاد این را به ملیحه انتقال می ده ملیحه از بهزاد می پرسه تو مینا رو می خواهی یا نه؟ بهزاد هم از روی احساسی که به مینا داره می گه بله اونو می خوام به هر قیمتی که شده می خوام این شد که ملیحه یک روز برای دیدن ما آمد !
مینا خونه نبود من با ملیحه تنها تو خونه بودیم ملیحه گفت دلیل اینکه پسر منو لایق مینا نمی بینی چیه؟ من با صراحت گفتم دلیلش ازدواج خانوادگیه مینا با پسر تو مثل خواهر و برادر هستند و خونشان مثل هم می مونه و ازدواج اینها از هر نظر که بگی غلطه اینهمه در باره ازدواج فامیلی تو همه جا نوشته می شه تو مطلبی نخوندی؟ ملیحه گفت با سماجت تو در این موضوع من می خوام یه مطلبی را بهت بگم به شرطی که این بین من و تو امانت بمونه قول می دی به جون مینا قسم بخور اینو به کسی نگی تا من این راز و بهت بگم من به اون قول دادم و قسم خوردم به کسی نگم دد
ملیحه اینطور شروع کرد یادت میاد من حامله بودم پنج ماه از حاملگی من می گذشت با شوهرم به مسافرت رفتیم وقتی برگشتیم بهزاد تو بغل ما بود گفتم آره این چه ربطی به موضوع ما داره؟ گفت ربطش زیاده من مثل تو با پسر عموم ازدواج کردم بچه ما مثل مینای تو شانس سالم بودن نداشت ماه پنجم بود که دکتر به من گفت بچه معلول است وباید اونو سقط کنیم بچه رشد عادی نداشت و ممکن بود خود به خود سقط بشه به همین دلیل دکتر برای اینکه خطری برای من بوجود نیاد پیشنهاد داد اونو سقط کنم من افسرده و ناراحت با شوهرم به مطب دکتر رفتیم تا قرار بگذاریم بچه را سقط کنم منتظرنشسته بودیم من حوصله نداشتم و اشک می ریختم زنی کنار دست من نشسته بود به من گفت خانم چرا گریه می کنی؟ جریان را تعریف کردم اون گفت خدایا چه می شنوم این زن از اینکه نمی تواند بچه سالم بدنیا بیاره گریه می کنه و تو خونه خواهرزاده من به خاطر داشتن یه بچه سالم تو شکمش !! این چه کاریه. برام جالب شد پرسیدم بچه سالم که گریه نداره من باید به بدبختی خودم گریه کنم زنه ادامه داد خواهر زاده من تو شهر کوچکی با خانواده اش زندگی میکرد اونجا یه پسره دنبالش می افته خواهرزاده ام به اون رو نمی ده پسره عصبانی می شه و خواهرزاده ام را می دزده و به اون تجاوز می کنه بعد از تجاوز هم غیبش می زنه ودیگه اونطرفها پیداش نمیشه این درد و خواهرزاده ام به کسی نتونست بگه تا اینکه دو ماه پیش من به شهرمان رفتم حال خواهرزاده ام خوب نبود من خواستم اونو دکتر ببرم با هم راه افتادیم بین راه از ترسش که رسوا نشه ماجرا را به من گفت و من متوجه شدم اون حامله شده و بدی حالش از ویاره !!
اون هیچ گناهی نداشته و بهش تجاوز شده و از ترس آبروریزی چیزی به کسی نگفته یه ساعتی تو خیابون معطل کردیم بعد برگشتیم خونه من از خواهرم خواستم تا دخترش را با من به تهران بفرسته تا من اونو به بهترین دکترها ببرم و معالجه کنم اونهم که از ماجرا خبر نداشت اونو با من فرستاد الان سه ماهه اون تو خونه منه و هفت ماهه حامله است و ما نمی دونیم چی کار کنیم دوماه دیگه بچه بدنیا میاد وما اسیر مشکل تازه ای میشیم خانم جان این درد گریه داره نه درد تو با گفتن این ماجرا من به فکر رفتم به اون زن پیشنهادی دادم تا اونها از شر بچه خلاص بشن گفتم من مخارج زایمان و کلی کار دیگه را هم می دم تا اون بچه را سالم بزاد و به من بده این بچه برای اون دردسر ولی برای من مایه حیات می شه دد
اون زن با جان ودل قبول کرد به خونه اونها رفتیم با خواهرزاده اش آشنا شدیم من تصمیمم را به اون گفتم از خدا خواسته گفت از اینکه یه بچه هفت ماهه را میخواستم کورتاژ کنم عذاب وجدان داشتم من اونو به شما هدیه می کنم هم من از شرش خلاص میشم و هم شما به مرادتان می رسید. شوهرم برنامه ای ریخت و ما به یک هتل رفتیم وبا هم تو دوتا اتاق زندگی می کردیم تو یه اتاق اونو خاله اش یه اتاق هم منو شوهرم من هم بچه ام را نداختم و صبر کردم تا خودش سقط بشه به گفته دکتر تو ماه هفتم سقط می شد و این مصادف می شد با زایمان اون با فاصله دو روز من اون زائیدیم من یه بچه معلول واون یه پسره سالم وخوشگل اون با پرونده زایمان معلول از بیمارستان مرخص شد و من با یک پسر خوشگل به هتل رفتم تو بیمارستان دختره را طوری جراحی کردند که با یک دختر فرق نکنه و آینده اش سیاه نشه، اون می تونست بعد از یک ماه سالم و سرحال به شهرش برگرده و از ما خیلی ممنون بود بچه را به اون نشان ندادم ترسیدم پشیمان بشه اون هم قبول کرد اونو نبینه من که بچه هفت ماهه را سقط کرده بودم شیر به سینه هام اومد و با شیر خودم به بهزاد شیر دادم و اون پسر شیری منه و من مادر اون هستم فقط اونو نزاییدم حالا با شنیدن این راز تصمیمت چیه؟
من حیرت زده با دهان باز این داستان را شنیدم و به فکر رفتم بهزاد نه شکل مادرش بود نه پدرش در حالی که مینای من از هر لحاظ به من و پدرش شباهت داشت و باور کردم که بهزاد پسر اون نیست ولی این باور من چه فایده ای داشت به ملیحه این را گفتم اون در جواب من گفت: فایده اش اینه که با ازدواج بهزاد و مینا مخالفت نمی کنی من گفتم این تصمیم را به عهده مینا می ذارم اون آزاد با هرکس که دلش میخواد ازدواج کنه ملیحه گفت پس خودت را کنار بکش بگذار مینا تصمیم بگیره من هم موافقت کردم اما
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت هفتم
دلم برای علی سوخت چون اون این وسط هیچ گناهی نداشت و رویای آینده ای که با مینا ساخته بود از دست می داد، با این حال باید به بهزاد فرصتی داده می شد تا از خواسته اش دفاع کنه در این بین علی هم باید از جریان خبردار میشد و از وجود بهزاد آگاه می شد، تا او هم تلاشش را بکنه و اگه موفق بشه مینا را بدست بیاره دد
من خودم بین آنها گیر کردم تا چه برسه به مینای بیچاره، به ملیحه گفتم از این موضوع به مینا میخواد چیزی بگه یانه؟ اون گفت نه اصلا چیزی به اون نگو این یه رازیه بین من و تو. مینا خونه اومد از دیدن ملیحه خشکش زد و ترسید انگار احساس گناه می کرد، دختر بیچاره بازیچه دست من و ملیحه شده بود من که تا روز قبل می خواستم اون با علی ازدواج کنه نظرم برگشته بود و باعث تعجب مینا شده بودم! مینا گفت من با علی قول و قرار گذاشتم! ملیحه گفت با بهزادم قول و قرار گذاشته بودی یادت رفته؟ مینا گفت: من به بهزاد هیچ قولی ندادم ملیحه گفت: عزیزم همین که اون به خاطر تو سربازی رفت و الان داره تلاش می کنه از پولهایی که درمیاره برات خونه بخره و زندگی خوبی برات درست کنه برات کافی نیست. مینا گفت: ازدواج من و بهزاد به صلاح نیست ملیحه گفت چرا؟ به خاطر فامیل بودن؟ نگران نباش من، تو و بهزاد رو می فرستم آزمایش ژنتیک اگه جواب منفی بود شما به خیر و ما به سلامت، قبول داری؟
مینا که از جریان خبر نداشت گفت اگه خونمون بهم نخورد شما اجازه میدین با علی ازدواج کنم؟ ملیحه گفت اگه خونتون بهم نخورد آره خودم دست تو را میذارم تو دست علی! مینا با خوشحالی قبول کرد و فردا صبح برای آزمایشات کامل ژنتیکی عازم آزمایشگاه شدند. شوهرم هم از این بابت خوشحال بود چون فکر می کرد آزمایشات منفی از آب درمیاد و اون از دست خواهرش راحت می شه خیلی تحت فشار بود در دو ماهی که منتظر جواب آزمایش بودیم من سعی کردم مینا را از علی دور نگهدارم و فکر مینا را نسبت به بهزاد مثبت تر کنم. مینا هم که از بچگی عاشق بهزاد بود به من گفت می دونی مامان خیلی دلم میخواد آزمایش ما مثبت بشه! تعجب کردم و گفتم پس علی چی میشه؟ مینا گفت اون آدم منطقی است و قبول می کنه راستش فکر می کنم اون مثل سابق منو دوست نداره و زیاد میل به رفت و آمد با من نداره دد
پرسیدم از کجا متوجه شدی؟ خوب معلومه اون اصلا یه تلفن هم نمیزنه تو دلم گفتم خبر نداری اون زنگ میزنه من جواب سر بالا میدم روابط مینا با علی هر روز کمتر و کمتر میشد تا اینکه جواب آزمایش اومد اونها از لحاظ خونی باهم همخون نبودند واین باعث خوشحالی بهزاد شد. بهزاد که تا روزی که جواب آزمايش رو گرفتن از مینا دوری می کرد ولي حال بعد جواب آزمايش هر روز بعد از کار به خونه ما میآ مد از اونطرف علی سرگرم کارهاش بود و داشت خودش را برای مراسم ازدواج آماده می کرد و اصلا از وجود آدمی مثل بهزاد بی خبر بود و مرتب تلاش می کرد و پول درمی آورد معمار برجسته ای شده بود و کارهای پر سودی هم گرفته بود و گرفتار کار بود اما از مینا غافل نبود چون به فکرش هم خطور نمی کرد همچین جریانی پیش بیاد دد
ملیحه خوشحال مشغول تدارکات عروسی شد مینا این وسط هاج واج مانده بود منم حالا ترجیح می دادم دامادم بهزاد باشه رفت و آمدهای ملیحه و بهزاد به خانه ما از دید همسایه ها مخفی نماند مادر علی به خانه ما آمد و از من جویای حال شد به اون گفتم که سالهاست بهزاد پسر خواهر شوهرم مینا را دوست داره وخواستگار اونه حالا هم به طور جدی اومدن و کار را تمام کردن مادر علی شوکه شد و گفت پس ما چی مگه شما به ما قول مساعد نداده بودین؟ چند بار پسرم خواست عقد کنه شما بهانه درس خواندن و بی کاری علی را آوردین حالا که علی سر کار رفته وخوب پول در مياره و موقعیت خوبی داره و آماده زن گرفتنه شما دبه کردین من به علی چی جواب بدم؟ کلی خجالت کشیدم به اون گفتم شما اگه عقد کرده بودین حالا من رودربايستي خواهر شوهرم نمی موندم و محکم جلوی آنها می ایستادم اما شما هم کوتاهی کردین شما هم مقصر هستین اونها قبل از شما خواستگار دخترم بودن دد
مادر علی گفت اگه دختر شما خواستگار زیر سر داشت چرا روز اول نگفتین؟ چرا نگفتیم این علی بود اصرار داشت تا دل مینا را بدست بیاره ما هم به اون فرصت کافی دادیم اما از قرار معلوم اون نتونسته دل مینا را بدست بیاره که با آمدن بهزاد دست از علی شسته. این حرف مثل آب جوشی که برسر بریزن تو سر مادر علی ریخته شد وبا دلخوری از خونه ما رفت. کاش ماجرا به همین جا ختم میشد. همان شب وقتی مینا از بیرون می آمد علی سر راه اونو گرفت و ازش خواست با هم حرف بزنن مینا هم قبول کرد با هم قدم زدن و بحث بینشان شروع شد علی از مینا گله می کنه چرا اونو در جریان نذاشته. مینا هم از اول تا آخر جریان را می گه اما علی اونو متقاعد می کنه سر حرفش بایسته و کوتاه نیاد و به بهزاد بگه که با علی نامزده و بزودی باهم ازدواج می کنن. با این فکر مینا خونه اومد بهزاد منتظر نشسته بود از بهزاد خواست تا تنها باهم حرف بزنن ما هم مخالفتی نکردیم وقتی جلو بهزاد قرار می گیره دودل می شه یادش میاد که از بچگی عاشق بهزاد بوده ومی خواسته زن اون بشه نگاهش توچشمای بهزاد، اونو در تصمیمش متزلزل می کنه بدون اینکه حرفی به بهزاد بزنه از اتاق بیرون اومد شوهرم که ارتباط خوبی با مینا داشت متوجه اوضاع مینا شد و از بهزاد خواست تا به مینا فرصت بده تا تصمیم درستی در این باره بگیره بهزاد بیچاره با دلخوری قبول کرد بعد از رفتن بهزاد من وشوهرم با مینا سر صحبت را باز کردیم تا شاید راه درستی برای حل این موضوع پیدا کنیم
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت هشتم
منو شوهرم به مینا گفتیم که تابع نظر اون هستیم هر کدام را انتخاب کند ما از انتخاب اون دفاع می کنیم شوهرم این اطمینان را داد اگه از هر دو نفر هیچ کدام را هم انتخاب نکنه ما ناراحت نخواهیم شد و مینا می باید از بین علی و بهزاد یکی را انتخاب میکرد ولی انتخاب هر کدام دل دیگری را آزرده میکرد نه علی کوتاه می آمد نه بهزاد هر دو مینا را دوست داشتن و هر دو خواستار وصال مینا بودن البته فرقی میان علی و بهزاد وجود داشت این بود که علی مینا را حتما می خواست اما بهزاد مایل بود مینا او را انتخاب کند و به نظر مینا اهمیت می داد علی کار و زندگیش را ول کرده بود و مرتب دنبال مینا بود بهزاد هم هر روز می آمد و سری به مینا می زد و مثل شمعی در مقابل مینا می سوخت و آب میشد دد
تا اینکه اون شب ملیحه با شوهرش درباره اینکه چطور منو راضی کرده حرف می زدن بی خبر از اینکه بهزاد خوابش نبرده و ناخواسته به حرفهای آنها گوش می ده ملیحه به شوهرش می گه که ناچار شدم به مریم حقیقت اینو که بهزاد و من نزاییدم را بگم اگه نمی گفتم این زن همچنان عناد می کرد هنوز حرفش تمام نشده بود که بهزاد وارد می شه و می پرسه من بچه سرراهی هستم منو از کجا برداشتین؟
اونا هر چه می خوان حرف را بپیچونن نمی شه و نا چار قصه زندگیشونو به بهزاد می گن دنیای بهزاد زیرورو می شه شوک بهش دست می ده و دیوانه وار گریه می کنه و عکس العمل نشون می ده اونها اورژانس خبر می کنن و با کمک اورژانس بهزاد آرام میشه ولی اون دیگه بهزاد سابق نبود که نبود یک هفته از این ماجرا می گذره و بهزاد برای پیدا کردن مادر واقعی خودش راهی شهرستان می شه و با اطلاعات کمی که داشته به سختی مادر خودشو پیدا می کنه و به در خونه اون می ره مادر بهزاد بادیدن بهزاد متوجه می شه اون غریبه نیست و به خونه دعوتش می کنه شوهرش هم خونه بوده بهزاد از اون می خواد باهم تنها حرف بزنن اما اون می گه شوهرم تمام زندگی منو میدونه بهزاد از کوره در میره و میگه حتی در مورد من هم می دونه؟ مادر می گه آره اونم می دونه چون خودش مقصره. بهزاد می پرسه اون مرد بی گناه چه تقصیری داره؟ مادر می گه این شوهر دوم منه وقتی که من بچه مو به یه خانواده تهرانی دادم و به شهرم برگشتم با يک مردی ازدواج کردم که قبلا ازدواج کرده بود ولي متارکه کرده بودند! اون عقیم بود و زن اولش را هم به همین دلیل طلاق داده بود و فکر میکرد زنش عقیمه با ازدواج با من باز هم بچه دار نشد من از خودم اطمینان داشتم چون قبلا حامله شده بودم ولی اون نمی دونست! کار ما هم به طلاق کشید چهار سال زنش بودم ولی نشد که بچه ای براش بیارم یک سال بود که طلاق گرفته بودم تا اینکه جواد دوباره سرراهم قرار گرفت با دیدن من گفت از خجالت نمیتونم حرفی بزنم از سرگذشت من پرسید منم همه چیز را به اون گفتم اون با من ازدواج کرد اما هر کاری کرد تا آدرس اون زن وشوهر تهرانی را بهش بدم من ندادم چون اصلا آدرسی از اونها نداشتم دد
از شوهرم دوتا پسر و یه دختر دیگه دارم که خواهر برادرهای تو هستن وقتی اومدی دم در خونه انگار جوانی پدرت را دوباره دیدم تو پسر من هستی چطور منو پیدا کردی؟ بهزاد براش میگه بطور اتفاقی حرفهای پدر مادرش را شنیده و متوجه شده که بچه اونها نیست. مادر بهزاد اونو قانع می کنه که پسر واقعی اون زن و شوهره و میگه من هیچ حقی به گردن تو ندارم تو یک غریبه هستی و باید برگردی سر خونه زندگیت و این ماجرا را ندیده بگیری! بهزاد از برخورد مادر واقعیش جا می خوره و با ناراحتی به خونه بر میگرده همه چیز بهش فشار میاره به طوری که دست به خودکشی میزنه اون نتونست اوضاع را قبول کنه و دست به خودکشی زد خبر خودکشی بهزاد به مینا رسید ولی چرای آن نه!! مینا تازه فهمید که بهزاد همانی است که از اول آرزو داشته که با او باشد!
با هم به بیمارستانی که بهزاد را بستری کرده بودند، رفتیم. مینا منتظر نشد و هول کرده داخل شد ملیحه روی یک برانکار افتاده بود و گریه می کرد و پسرم از دست رفت فریاد می زد مینا با وحشت از بیمارستان بیرون زد من دنبالش دویدم اما نتونستم جلوشو بگیرم مثل باد از جلوی چشمم غیب شد به بیمارستان برگشتم حال بهزاد را پرسیدم گفتند خطر رفع شده حال ملیحه هم بهتر بود از مینا پرسید گفتم تو اینقدر کولی بازی درآوردی مینا فکر کرد بهزاد مرده و هراسان از بیمارستان بیرون رفت دد
این وحشی بازی چیه که ازخودت درآوردی؟ (موقعی که مریم این قسمت از داستان را تعریف می کرد طوری گریه کرد انگار اون لحظه ها تکرار شده و بهزاد در حال مرگه که این از چشم دکتر دور نماند) ملیحه اشک ریزان گفت بهزاد پسر منه تنها پسر من، اون نباید قبل از من بمیره اون باید به آرزوهاش برسه نه اینکه بدون بهره ای از دنیا بره! تو هم یه دختر داری و آهی کشید و زیر لب گفت اره تو یه دختر داری و منو بايستي درک کني، دلداریش دادم و گفتم به شکر خدا خطر رفع شده دیونه بازی را کنار بذار و به کمک پسرت برو به اون کمک کن اون شب پیش ملیحه ماندم و فکر می کردم مینا خونه رفته ولی صبح معلوم شد اون گم شده و حالا بعد از دوماه اونو پیدا کردم. شوک وارده به مینا سخت بود اون بهزاد رو دوست داشت اون می خواست با بهزاد عروسی کنه اون از اول هم بهزاد را انتخاب کرده بود وقتی فکر کرد اون مرده خودشو مقصر دونست البته از نظر منم اون مقصر بود وعلت تصادف هم همین بوده دکتر از داستانی که شنیده بود حیرت زده بود به مریم قول داد که به مینا کمک کنه حالا اونها خیلی چیزها از زندگی مینا می دونستن واین در خوب شدن مینا تاثیر مهمی داشت
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت نهم
صحبتهای مریم روحسام هم شنید اونم مینا را دوست داشت و دل به اون بسته بود با این حال اونهم خواست که مینا آزاد باشه و تصمیم بگیره، حسام خیلی دلش می خواست مینا تو این جریان اونو انتخاب کنه با این حال که شانس کمی برای پیروزی داشت اما او تصمیم گرفت با رقبای خودش زور آزمایی کنه فردا صبح که از خواب بیدار شد به مینا که سوسن صداش می کرد گفت امروز با من میای بریم بیرون؟
مینا گفت نمی دونم مامان (با خواهش مادر حسام مینا اونو مامان صدا میکرد)مهمون داره من نمی تونم بیام باید بهش کمک کنم . حسام گفت من از مامان اجازه می گیرم تو میای؟ مینا ناچار گفت باشه ولی کجا می خواهیم بریم؟ حسام گفت این سورپریزه حاضر شو بریم . مینا هم وقتی اصرار حسام را دید رفت و از خانم دکتر اجازه گرفت اونم اجازه داد چون اون روز می خواست درباره مینا با مریم حرف بزنه دد
حسام مینا را برد به سمت خونه شون تا شاید چیزی یادش بیاد از نشانی هایی که مریم داده بود به کوچه اونها وارد شدند مینا بی اختیار جلو رفت و کنار در خونه ای ایستاد حسام گفت می خوای در بزنی فرار کنی؟ مینا گفت نه اینجا به نظرم آشنا اومد تو نمیدونی اینجا کجاست؟ حسام گفت می خواخی در بزنیم ببینیم اینجا خونه کیه؟ مینا گفت بده خجالت بکش حسام گفت نه بابا و زنگ خونه را به خیال اینکه اگه خونه اونها اونجا باشه و کسی خونه نیست زد از اونطرف در صدایی اومد کیه؟ حسام حدس زد انگار اشتباه شده ولی با این حال گفت منم باز کنید توفکرش گفت شاید همسایه باشه و مینا اونو به خاطر بیاره خانمی که دررا باز کرد باعث تعجب حسام شد چون زنی بود فتوکپی مینا اما کمی مسن تر زن با دیدن مینا اونو درآغوش کشید و به حالت فریاد گفت دخترم اومدی ومینا را داخل کشید دد
حسام هم پشت سر آنها وارد شد اون زن فریاد زد مهرداد بیا دخترمون برگشته مردی جلو آمد و گفت کو مینا کجاست؟ و با دیدن مینا اونو درآغوش کشید وهای های گریه کرد مینا بادیدن اونها انگار از یک خواب بیدار شده باشه با صدای آهسته گفت مامان اون زن قربان صدقه مینا رفت حال مینا قابل وصف نبود اون داشت به خودش می آمد اون زن از همه خواست به داخل خونه بروند وقتی روی مبل جا بجا شدند اون خانم پرسید شما از کجا مینا را پیدا کردید تا حالا کجا بوده؟
حسام گفت شما مینا را می شناسید چه نسبتی با اون دارید؟ زن از این حرف اون نارحت شد وگفت من مادر اون هستم و این هم پدر مینا چطور مگه؟ حسام حسابي از این حرف تعجب کرده بود به اون خانم گفت ببخشید اسم شما چیه؟ اسم من مریمه چطور مگه؟ حسام از این جریانات سر درنمی آورد گفت اگه شما مریم مادر مینا هستید پس اون زن که خونه ماست کیه؟ اونم خودشو مادر مینا و به اسم مریم معرفی کرده و حالا خونه ماست !
مادر مینا با تعجب گفت اون چه شکلیه؟ حسام گفت خیلی به شما و به مینا شباهت داره و ما به خاطر شباهت فکر کردیم اون مادر مینا ست. مریم پرسید اون درباره مینا حرفی زده از شما چی پرسیده چی بهش گفتین؟ حسام گفت تا حالا فقط اون حرف زده و جریان بهزاد و علی و زندگی مینا را برای ما تعریف کرده. مادر مینا پرسید درباره علی وبهزاد چی گفته؟ حسام گفت: اون گفته بهزاد پسرش نیست و بهزاد خودکشی کرده و مینا از ناراحتی بهزاد فرار کرده و با من تصادف کرده دد
مادر مينا پرسید مگه مینا تصادف کرده بود؟ حسام جواب داد بله اون با ماشین من حدود دو ماه پیش تصادف کرد و تا پای مرگ پیش رفت اما خدا به مینا رحم کرده و زنده ماند در اثر این تصادف مینا حافظه اش را از دست داده و امروز تنها عکس العملی که از مینا دیدم نشان دادن این در بود مادر گفت تازه دارم می فهمم که چه اتفاقی افتاده مهرداد تو هم متوجه شدی خدا به ما رحم کرده راستی چطور اومدید اینجا؟
حسام گفت از حرفهای مریم که خونه ماست متوجه شدم خونه مینا اینطرفهاست ولی در خونه رو مینا تشخیص داد مادر از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه حسام پرسید می شه منو از این بلاتکلیفی دربیارین. مادر گفت حتما تمام جریان را بهتون تعریف می کنم فقط از شما می خوام که به خونه تون تلفن کنید به هر نحوی شده اون زنو تو خونه نگه دارن تا من و مهرداد بریم خونه شما و با اون زن روبرو بشیم زن رو به مهرداد کرد وگفت به نظرت با پلیس هم تماس بگیریم؟ مهرداد گفت حتما من خودم زنگ می زنم و خبر میدم فقط شما آدرس خونه تون را بدین حسام با حالتی که زیاد از موضوع سر در نمی آورد آدرس را داد
ادامــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت دهم
مهرداد گوشی را برادشت و شماره پلیس را گرفت با توضیحاتی که به پلیس داد حسام کلی از بی خبری درآمد همراه مینا و پدر مادرش راه افتادن و به خونه حسام رفتند وقتی رسیدند خانم دکتر آنها را به سالن پذیرایی راهنمایی کرد مادر مینا پرسید اون زن کجاست؟ خانم دکتر گفت : توی اتاق من استراحت می کنه تمام شب را نخوابیده. حسام از مادر مینا خواهش کرد تا تمام ماجرا را برایشان تعریف کند و اون اینطور شروع کرد، ما تو یه خونه اعیانی قدیمی به دنیا اومدیم پدرم و عموهایم در اون خونه با هم زندگی می کردند، مادر و پدر من علاوه بر اینکه دختر عمو و پسر عمو بودند دختر خاله و پسر خاله هم بودند ، توی اون خونه زیاد کسی از بیرون زن نمیگرفت و خواستگار غریبه هم راه نمیدادند! من هم به خواسته پدرم زن پسر عمویم مهرداد شدم خواهر مهرداد هم زن یکی دیگر از پسرعموهام شد دد
نه اون نه من نتونستیم از مشکلات ژنتیک جان سالم به در ببریم به طور ناگهانی ملیحه و پسر عموم به یک مسافرت طولانی رفتند موقع برگشت از این مسافرت یه پسر بچه که اسمشو بهزاد گذاشتند با خود آوردن. چون ملیحه با شیر خودش به اون شیر می داد ما اصلا فکر نکردیم اون پسر متعلق به اونها نیست سه سال بعد من تونستم با کمک پزشکان یه دختر سالم به دنیا بیاورم اما دکتر ها گفتن دیگه بچه دارشدن من به بچه سالم منتهی نمی شود و ازدواج فامیلی را در بین فرزندان ما قدغن کرد دد
کم کم دختر عمو ها و پسر عمو هایمان هم بیدار شده و با غریبه ها وصلت شروع شد. خانم دکتر گفت : مریم خانم به ما گفته که بهزاد را از دختری که بهش تجاوز شده گرفته. مادر مینا گفت نه اینطور نیست بعدها وقتی که بهزاد برای پیدا کردن مادر واقعی خودش عازم شهرستان می شه و با جستجوی زیاد خونه اونو پیدا می کنه و پدرشو اونجا می بینه!! پسر عمو وحید اعتراف می کنه که چون بچه دار شدن ملیحه غیر ممکن بوده اون با این دختر ازدواج می کنه به شرطی که اون بچه اولشو به ملیحه بده اون زن خوش قلب از بچه اش به خاطر خوشبختی ملیحه می گذره و با نقشه ای که می کشن بچه را به ملیحه می دن و اون با شیر خودش بهزاد را بزرگ می کنه وحید هم هر وقت به بهانه ماموریت به شهرستان می رفته خونه این زن می مونده و چند بچه دیگه هم از اون داره بهزاد با شنیدن این حرفها شوکه می شه و اینکه ملیحه اونو از مادرش جدا کرده دچار سردرگمی میشه وقتی به خونه میاد با ملیحه دعوا می کنه و شب دست به خودکشی می زنه و خودشو می کشه دد
حسام گفت ولی اون زن گفت که بهزاد نجات پیدا کرد. مریم گفت نه متاسفانه دکترا نتونستن اونو نجات بدن و اون مرد، موقع تشیع جنازه مادر واقعي بهزاد هم اومد بی صدا و خاموش اشک ریخت و بی صدا همانطور که اومده بود برگشت! مرگ بهزاد ضربه مهلکی برای ملیحه بود اون دچار شوک و تردید شده بود ملیحه اینو نمی تونست تحمل کنه و مرتب زیر سرم بود، روز هفت بهزاد اون خونه موند مینا هم اونو نخواست تنها بذاره پیش ملیحه ماند و ما سر خاک رفتیم دد
علی از این فرصت که مینا خونه مونده استفاده می کنه و به خونه ما میاد و از مینا می خواد که بهزاد را فراموش کنه و اون فکر کنه! مینا از دست علی عصبانی میشه و علی رو از خونه بیرون می اندازه. علی برای کسب تکلیف پیش من اومد منهم گفتم هنوز وقت این کار نیست ما عزادار بهزاد هستیم. علی از من خواست تا با مینا حرف بزنم اگه اون علی را می خواد، آنموقع اون صبر ميکنه و اگه مینا علاقه ای در خودش نسبت به او حس نمیکنه او سراغ سرنوشت خودش بره. ناگفته نمونه که با مرد متمولی شریک شده بود که دختر زیبایی داشت که چشم علی را گرفته بود مینا هم در جواب من گفت علی می تونه بره و سرنوشتش را هر طوری که می خواد عوض کنه من عزا دارم و به هیچ چیز نمیتونم فکر کنم مهلت نمی ده رخت عزا را از تنم در بیارم این عجله علی بیجاست. پیغام مینا باعث شد که علی لج کرد و به خواستگاری دختر شریکش رفت و در عرض یک هفته با اون عروسی کرد واز کوچه ما اسباب کشی کرد و رفت مینا با غم و اندوه بهزاد و رفتن علی درگیر بود اون از ملیحه مراقبت می کرد این را وظیفه خودش میدونست تا اینکه یک شب که تو خونه با ملیحه تنها بود اتفاق تازه ای افتاد که باورش برای مینا باور نکردنی بود پسر عمو وحید به خونه اومد البته یک مهمان داشت دیدن مهمان مینا را شوکه کرد
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
وســــوسه قسمت يازدهم
وحید مینا را آرام می کنه و میگه این برادر بهزاده و اسمش بهنام است وحید بهنام را بالای سر ملیحه می بره و به اون نشان می ده ملیحه از جا بلند می شه و بهنام را بغل می کنه و میگه تو واقعی هستی تو نمردی وحید بهت نگفتم اون نمرده زنده است ببین اون چقدر سرحاله از خوشحالی دیدن بهنام ملیحه از جا بلند می شه و لباس می پوشه و به آشپزخونه میره و غذایی که بهزاد دوست داشت براش می پزه. شادی به خونه اونها دوباره پا میذاره فردا عصری مینا از اونها خدا حافظی می کنه تا خونه بیاد واز قرار معلوم با شما تصادف می کنه و حافظه اش را از دست می ده. بقیه ماجرا را خودتان می دانید اونچه نمی دانید اتفاقاتی که اینجا برای ما افتاده .
بعد از گم شدن مینا ما همه جا را گشتیم ولی کوچکترین اثری از مینا بدست نیاوردیم پلیس هم درجریان بود ولی هنوز نتونسته بود مینا را پیدا کنه ملیحه با پسری که وحید برایش آورده بود سرگرم بود با وحید صحبت کردم که این کار عاقبت نداره اون پسر یه روزی حوصله اش از این کار سرمیره و دلش میخواد برگرده پیش مادرش اونوقت ملیحه دوباره ضربه می خوره وحید گفت : زنم خیلی ملیحه را دوست داره اون این پیشنهاد را کرد و منم قبول کردم بهنام هم راضیه چون دل زنی را که به خاطر برادرش غصه داره و اختلال حواس پیدا کرده را خوشحال می کنه همه چیز روبراهه شما نگران نباشید. از قرار معلوم ملیحه هم از این موضوع راضی بود و بهنام را قبول کرده بود و به شباهت هاش با بهزاد بیشتر فکر می کرد تا به اختلافات بین این دو برادر تا اینکه یک روز وحید با بهنام صحبت می کرده و می خواسته که برای مدت کوتاهی اونو به شهرستان بفرسته اینو ملیحه گوش میکنه اون که دچار مشکل روانی شده بود با جنون آنی که بهش دست می ده زهر توی غذای وحید میریزه و اونو می کشه و برای اینکه بهنام از خونه بیرون نره اونو زندانی می کنه از بوی لاشه وحید همسایه ها به پلیس شکایت می کنن پلیس وارد خونه میشه و جسد وحید را پیدا می کنه ملیحه به یک بیمارستان روانی منتقل می شه دوهفته پیش از اونجا فرار می کنه کسی از اون خبری نداشت تا اینکه دیشب از خونه شما سر درمیاره !
مینا با شنیدن این حرفها پیش مادرش اومد و اونو در آغوش کشید من همه چیز را به خاطر میارم من دیشب دختر عمو ملیحه را دیدم اونو انگار جایی دیده بودم ولی امروز که شما را دیدم شما را شناختم دیدن کوچه امان منو انگار بیدار کرد خونه مون را هم شناختم مامان خانواده دکتر تو این مدت به من خیلی محبت کردند من جونم را مدیون اونها هستم بعد پدرش را بغل کرد قطرات اشک ار چشمان زیبای مینا سرازیر شد در این موقع ملیحه از پله ها پایین اومد با دیدن مریم جا خورد و خواست فرار کنه و از در بیرون بره همزمان با اون پلیس در زد و مریم در را برای آنها باز کرد جناب سروان ملیحه را به طرف سالن هدایت کرد مریم و مهرداد هر دو ملیحه را برای پلیس شناسایی کردند و ملیحه توسط پلیس دستگیر و به آسایشگاه منتقل شد دد
اون روز پدر و مادر مینا مهمان خانواده دکتر بودند دکتر و همسرش از اینکه مینا حافظه اش را به دست اورده بود خوشحال بودند مینا دختر خوبی بود و آنها به اون عادت کرده بودند و دوستش داشتند شب موقع خدا حافظی حسام مینا را گوشه ای کشید وگفت : سوسن تا امروز که درباره تو چیری نمی دونستم نخواستم مزاحمت بشم فکر میکردم توی زندگی تو کسی هست و تو با به دست آوردن حافظه ات از اینکه من به تو ابراز عشق کنم از من متنفر می شی اما حالا که کسی تو زندگیت نیست من به تو علاقه دارم من ازت میخوام تماس ات را با من قطع نکنی و عشق بی ریای منو پذیرا باشی! مینا از حرفهای حسام قند تو دلش آب شد چون اون هم به حسام بی علاقه نبود خودش را کنترل کرد و به حسام گفت : حتما باهت تماس می گیرم حالا باید برم خونه چون حرفهای زیادی با پدر مادرم دارم دلم پیش اونهاست همه خداحافظی کردند و رفتند حسام بی کار ننشست و با پدر و مادرش مشورت کرد آنها که از مینا خوششان می آمد مینا رو برای حسام خواستگاری کردند و مینا و حسام زندگی مشترکشان را کنار پدر مادر حسام آغاز کردند. ملیحه در بیمارستان روانی خودکشی کرد و مرد بهنام هم کنار مادرش برگشت و حمایت از مادرش را به عهده گرفت اونها تنها وارثین وحید بودند تمام فامیل آنها را قبول کرد و گاها تو مهمانی های فامیلی دیده می شدند. سالها بعد که مینا به سرگذشت دختر عمو ملیحه و دیگران فکر می کرد به خود گفت وسوسه بچه دار شدن ملیحه وسوسه پولدار شدن علی وسوسه نوه سالم پدر ومادرم باعث شد من امروز تو خونه حسام باشم و طعم شیرین عشقو بچشم این وسوسه ها برای آنها نفعی نداشت اما برای من پیام آور خوشبختی بود دد
پـــــــایــــــــان
Comment

Comment