س: هيچ مدرسه رفتيد؟
ج: والا مدرسه... تفريبا... مدرسه بصيرت رفتم, با تيمسار رضا عشيمى و تيمسار مهدى رحيمى نيا, اينا مدرسه بصيرت بوديم. بعدم رفتم مدرسه عنصرى. بعد رفتم يه مدرسه اى به نام مدرسه اسلام
س: چرا اين همه مدرسه عوض مىكرديد؟
ج: آخه بيرونم ميكردن
س: چرا؟ شر بوديد؟ اذيت مىكرديد؟
ج: آره ديگه, بيرونمون ميكردن. آخرشم پدر خدا بيامرزم نذاشت بريم ديگه.... تفريبا تا كلاس چار خوندم. بعدش ديگه نرفتم.... پدرم خدا بيامرزدش, منو گذاشت ريخته گرى, از ريخته گرى بيرونم كردن, آورد گذاشت آهنگرى. همينجور يكى يكى ما رو ميذاشت سر كار, نميذاشت بيكار باشيم. بعد سرلشگر شفايى رئيس قورخونه كه همه كاره رضاشاه اينا بود منو برد تو قورخونه, يه مدتى تو قورخونه كار كردم
س: اولين بارى كه زندان رفتيد چند سالتان بود؟
ج: اولين دفعه كه افتادم زندان پونزده سالم بود
س: همدوره هاى شما چه كسانى بودند؟
ج: همدوره اياى من تو محل؟... خُب بچه ها خيليا بودن... مثلا سيد اكبر خراط بود, ممد آهنگر بود كه اعدامش كردن. ناصر فرهاد بود كه موهاى بور و چشاى زاغ داشت. اونم به جرم دو فقره قتل اعدام شد... مثلا بهرام خاقانى, بچه محل شاه آباد بود, يه بوكسور عالى بود كه چون تو كاباره شكوفه نو آدم كشت زندانش كردن, چار سال حبسى كشيد اومد بيرون.... مصطفى ديوونه
س: شما را بردند سربازوظيفه؟ خودتان كه نمىخواستيد برويد سربازى؟
ج: چرا, خودمون رفتيم. به حساب از رو بيكارى رفتيم نقليه. وقت سربازيم نشده بود هنوز. يه سال مونده بود. بايد بيست ساله برم سربازى, من نوزده رفتم اونجا اسم نوشتم. بعد ديدم تعليم سخته هى فرار ميكرديم.... يه سال يه سال و نيمى اونجا بودم يه دفعه ديدم كه گفتن روسا از طرف كرج ميان, انگليسام ازطرف شابد و لعظيم...تومحل يه اتفاقى افتاده بود كه منو اونجا زندان كرده بودن(به جرم قتل يك عكاس)...يهوديديم سربازا همه دارن فرار ميكنن. يكى يك ديگ ورداشته, يكى چار تا پتو ورداشته, يكى چرخ ماشينو در آورده داره ميبره, يكى فلان چيزو, ولى تفنگ مفنگ نه, ورداشتن و دارن فرار ميكنن. خلاصه سربازا همه رفتن. همون روز بود كه نميدونم 20 شهريور بود چى بود؟
گويا در اين سال در لاهيجان هم شلوغ كرديد؟
ج: بله تو رشت. چون لاهيجان تا رشت انقدى راه نيست...شب يه جا دعوامون شد. اينا رفتن به ما بستن كه من فحش دادم به شاه. خلاصه دادگاهى شديم و اونجا نشستيم گفتيم: بابا ما گفتيم خوارشو گا...م شما خيال كردين من گفتم خواهر شاه رو گا...م
س: گفتيد زياد دنبال عشق نبوديد؟ يعنى عاشق نشديد؟
ج: اصلا و ابدا. باورت ميشه خانوم من تو زندگيم عاشق نشدم؟ تا امروز عاشق نشدم
ارتباط با آيات عظام, و داستان اينكه چگونه شعبان بى مخ " تاجبخش " مىشود
هما سرشار: در شاهنامه لقب ?تاجبخش? براى رستم به كار رفته است. روشن نيست آن كسى كه اين لقب را به شعبان جعفرى داده است اين نكته را مىدانسته يا نه؟
س: لقب ? شعبان تاجبخش ? را چه كسى به شما داد؟ آخر مىگويند شما كمك كرديد و شاه را برگردانديد سر تاج و تخت, مگر نه؟
ج: نه خانون, يه آخوندى بالاى منبر اينو گفت, همون بعداز اينكه اين پيشامدا شد, اونم مىخواست اين وسط بُل بگيره, اونجا بالاى منبر گفت: ? اين آقاى جعفرى تاجبخشه, ايشون اين كارا رو كرده, اون كارا رو كرده. ? مردمم اين حرفا رو كه يارو به ك.. ما بسته بود ميشنيدن و ميرفتن بازگو ميكردن
س: با روحانيون ارتباط داشتيد؟
ج: بله, آخه من با فدائيان اسلام بودم, با نواب صفوى ام عكس دارم. آيت الله كاشانى را از نظر سياسى دنبالش بوديم. يكي دو دفعه پيش آيت الله بروجردى رفتم... يه دفعه نواب, (مظفر) ذزالقدرو ميفرسته دم خونه ما. ذوالقدر همونه كه علا رو ميزنه
س: خود نواب صفوى؟
ج: بله خود نواب به من زنگ زد. يه كارى با من داشت, منم اينور و اونور زدم كارشو وسيله منوچهر پسر برادرم راه انداختم
همكارى عمله شاه و شيخ برعليه مخالفان سياسى خود
س: در ارتباط با آيت الله كاشانى, شما كى با او آشنا شديد و چگونه جزو پيروان آيت الله كاشانى شديد؟
ج: والا همون موقع هايى كه به حساب تو كار مبارزه با كمونيستا بوديم....بعداز چند وقت ديگه اش گفتن كاشانى ميخواد از تبعد برگرده, اين شد كه ما رفتيم خونه كاشانى و اومديم تشكيلات درست كرديم كاشانى رو بياريمش... ازدم فرودگاه مهرآباد تا خونه ش طاق نصرت زده بودن. گاو وگوسفند و تا حتى شتر براى قربونى آورده بودن. از دم فرودگاه مهرآباد پشت ماشين اين همينجور ميدويدم كه مردم حمله نكنن, مردمو ميزدم عقب. وقتى خواست پياده بشه مردم هجوم آوردن, نميتونست پياده بشه. گفت
جعفرى مردمو رد كن!? گفت
اينا رو بزن كنار نميتونم پياده بشم! ? منم حالا هى داد ميزنم مردم نميرن كنار. خب اعصابم خراب شده بود. رفتيم بالاى چارپايه گفتيم: ? ايهاالناس من هيچى, اين سيد خوار ك...رو له كردين! ?. تا گفتيم ? سيد..? , به جون بچه م, خدا بيامرزدش, دهنش خيلى لق بود. همچى كرد: خوار ك...خودتى! ...پدر سوخته
س: از آن به بعد رابطه تان با كاشانى چطور شد؟ باز هم سراغش مىرفتيد؟
ج: يه مدتى رابطه مون قطع شد, بعد خوب شد. آخه خُب من اصلا طرفدار كاشانى بودم. يه صبحى رفتيم تو خونه ش گفت: ? اعليحضرت داره از مملكت ميره. برين نذارين بره بيرون. اگر اعليحضرت بره عمامه مام رفته! ?...من اومدم رفتم سر بازار سخنرانى كردم و اينا و گفتم: ?ايهاالناس, مغازه هاتونو ببندين, دكوناتونو ببندين. اعليحضرت شاه داره از مملكت خارج ميشه. اگه شاه بره شما زندگيتون از بين ميره و اينا...? ديديم هيشكى محل نذاشت. رفتيم دو مرتبه سخنرانى كرديم, ديديم نه, حالا كه فهميده بودن مصدق ميخواد شاه رو بيرون كنه , هرچى كرديم گوش نكردن... رفتيم ناصرخسرو, اومديم يه نعش درست كرديم,راستش! متكا و فلان و اينا رو گذاشتيم رو يه تخته و دو سه تا مرغ از اون مرغاى رسمى گرفتم, خوناشونو ريختيم اون رو, خلاصه, اينو راه انداختيم و گفتيم: ?كشتن! آي كشتن!? بله, ما راه افتاديم و رفتيم خونه شاه, يه عده از اين افسر مفسرها اونجا وايسادن و..گفتم آقاى كاشانى منو فرستاده و اين صحبتا.. اومدم نذاريم شاه بره.. گفتن اگه راست ميگين برين در خونه مصدق, ومصدق رو بيارين نذاره شاه بره. شاه تو ايوون وايساده بود. بعد اينا همه اومدن.. ما رفتيم در خونه مصدق.. ميله هاى بالاى درو اون كند و ما كنديم و.. ديديم هيچ جور نميشه, اومديم يه جيپى اونجا بود, جيپو گرفتيم زديم تو خونه مصدق.خدمت شما عرض كنم كه, تيمسار خسروانى بود و تيمسار حكيمى بود و تيمسار صديق مستوفى با سرهنگ عزيز رحيمى
س: اين چه تاريخى است؟
ج: 9 اسفند(1331) ديگه
حرفهاى زير مال چماقدار الله كرم يا ديگر جانوران حزب الهى نيست, بلكه ازفرمايشات پهلوان جوانمرد خانم سرشار يعنى شعبان جعفرى (بى مخ يا تاجبخش) هست
س: آيت الله كاشانى شما و يك عده از دوستانتان را براى خودش حفظ ميكرد تا زمانى كه مىخواهد كارى انجام بدهد از شماها بهره بردارى كند, از يك طرف هم مثلا نيروهاى انتظامى(شهربانى) و دستگاه حكومتى, سپهبد زاهدى و همدستان او هم شما را براى خودشان نگه داشتند تا مثلا 28 مرداد از شما استفاده كنند. نظرتان چيست؟
ج
تا اون روز 14 آذر كه ما زديم كمونيستا رو اونجور درب و داغون كرديم و با كمونيستا درافتاديم و دعوا كرديم, اينا(شهربانى) ديگه با ما شدن. ديگه خودشون مجبور بودن با ما همكارى كنن. ... بعد چندتايى به ما گفتن
آقاى جعفرى, خانه صلح اونجاست تو خيابون فردوسى? گفتيم: ? بچه ها بريم خانه صلح? و ريختيم اون تو. خلاصه, ما اونجا رو زديم بهم و بچه هام صندليها رو شكستن و ميخوندن: ?خانه صلح آتيش گرفت! ج...خونه آتيش گرفت!?. رفتيم طرف خيابون اسلامبول. توى كيوسك ها پر بود ازچيزهاى (نشريات)توده اى. من به بچه ها گفتم: ?هرجا كه از اين چيزاى كمونيستى و كلوپ و از ايناست به من نشون بدين? . من ميگشتم عقب ?چلنگر? و روزنامه ?مردم?, خلاصه راه افتاديم همينجور و چند تا از اين كيوسكاى توى خيابون نادرى و اسلامبول و اينا رو يه خرده خُب بساطشونو بهم زديم.... تا رسيديم به چارراه حسن آباد, برادراى لنكرانى همونجا برنامه ريزى و كارگردانى ميكردن(منظور بىمخ, مىبخشيد تاجبخش, جمعيت ايرانى هواداران صلح است) . خلاصه ما اونجا اونا رو يه خرده با بچه ها زير و روش كرديم. بله روزنامه ?مردم? و ديگه اونجا بچه ها همه رو از بيخ و بُن كندن و بردن. البته پليس و مليس و بساط و اينا بود ولى هيچكدوم جلو نميومدن
ج: والا مدرسه... تفريبا... مدرسه بصيرت رفتم, با تيمسار رضا عشيمى و تيمسار مهدى رحيمى نيا, اينا مدرسه بصيرت بوديم. بعدم رفتم مدرسه عنصرى. بعد رفتم يه مدرسه اى به نام مدرسه اسلام
س: چرا اين همه مدرسه عوض مىكرديد؟
ج: آخه بيرونم ميكردن
س: چرا؟ شر بوديد؟ اذيت مىكرديد؟
ج: آره ديگه, بيرونمون ميكردن. آخرشم پدر خدا بيامرزم نذاشت بريم ديگه.... تفريبا تا كلاس چار خوندم. بعدش ديگه نرفتم.... پدرم خدا بيامرزدش, منو گذاشت ريخته گرى, از ريخته گرى بيرونم كردن, آورد گذاشت آهنگرى. همينجور يكى يكى ما رو ميذاشت سر كار, نميذاشت بيكار باشيم. بعد سرلشگر شفايى رئيس قورخونه كه همه كاره رضاشاه اينا بود منو برد تو قورخونه, يه مدتى تو قورخونه كار كردم
س: اولين بارى كه زندان رفتيد چند سالتان بود؟
ج: اولين دفعه كه افتادم زندان پونزده سالم بود
س: همدوره هاى شما چه كسانى بودند؟
ج: همدوره اياى من تو محل؟... خُب بچه ها خيليا بودن... مثلا سيد اكبر خراط بود, ممد آهنگر بود كه اعدامش كردن. ناصر فرهاد بود كه موهاى بور و چشاى زاغ داشت. اونم به جرم دو فقره قتل اعدام شد... مثلا بهرام خاقانى, بچه محل شاه آباد بود, يه بوكسور عالى بود كه چون تو كاباره شكوفه نو آدم كشت زندانش كردن, چار سال حبسى كشيد اومد بيرون.... مصطفى ديوونه
س: شما را بردند سربازوظيفه؟ خودتان كه نمىخواستيد برويد سربازى؟
ج: چرا, خودمون رفتيم. به حساب از رو بيكارى رفتيم نقليه. وقت سربازيم نشده بود هنوز. يه سال مونده بود. بايد بيست ساله برم سربازى, من نوزده رفتم اونجا اسم نوشتم. بعد ديدم تعليم سخته هى فرار ميكرديم.... يه سال يه سال و نيمى اونجا بودم يه دفعه ديدم كه گفتن روسا از طرف كرج ميان, انگليسام ازطرف شابد و لعظيم...تومحل يه اتفاقى افتاده بود كه منو اونجا زندان كرده بودن(به جرم قتل يك عكاس)...يهوديديم سربازا همه دارن فرار ميكنن. يكى يك ديگ ورداشته, يكى چار تا پتو ورداشته, يكى چرخ ماشينو در آورده داره ميبره, يكى فلان چيزو, ولى تفنگ مفنگ نه, ورداشتن و دارن فرار ميكنن. خلاصه سربازا همه رفتن. همون روز بود كه نميدونم 20 شهريور بود چى بود؟
گويا در اين سال در لاهيجان هم شلوغ كرديد؟
ج: بله تو رشت. چون لاهيجان تا رشت انقدى راه نيست...شب يه جا دعوامون شد. اينا رفتن به ما بستن كه من فحش دادم به شاه. خلاصه دادگاهى شديم و اونجا نشستيم گفتيم: بابا ما گفتيم خوارشو گا...م شما خيال كردين من گفتم خواهر شاه رو گا...م
س: گفتيد زياد دنبال عشق نبوديد؟ يعنى عاشق نشديد؟
ج: اصلا و ابدا. باورت ميشه خانوم من تو زندگيم عاشق نشدم؟ تا امروز عاشق نشدم
ارتباط با آيات عظام, و داستان اينكه چگونه شعبان بى مخ " تاجبخش " مىشود
هما سرشار: در شاهنامه لقب ?تاجبخش? براى رستم به كار رفته است. روشن نيست آن كسى كه اين لقب را به شعبان جعفرى داده است اين نكته را مىدانسته يا نه؟
س: لقب ? شعبان تاجبخش ? را چه كسى به شما داد؟ آخر مىگويند شما كمك كرديد و شاه را برگردانديد سر تاج و تخت, مگر نه؟
ج: نه خانون, يه آخوندى بالاى منبر اينو گفت, همون بعداز اينكه اين پيشامدا شد, اونم مىخواست اين وسط بُل بگيره, اونجا بالاى منبر گفت: ? اين آقاى جعفرى تاجبخشه, ايشون اين كارا رو كرده, اون كارا رو كرده. ? مردمم اين حرفا رو كه يارو به ك.. ما بسته بود ميشنيدن و ميرفتن بازگو ميكردن
س: با روحانيون ارتباط داشتيد؟
ج: بله, آخه من با فدائيان اسلام بودم, با نواب صفوى ام عكس دارم. آيت الله كاشانى را از نظر سياسى دنبالش بوديم. يكي دو دفعه پيش آيت الله بروجردى رفتم... يه دفعه نواب, (مظفر) ذزالقدرو ميفرسته دم خونه ما. ذوالقدر همونه كه علا رو ميزنه
س: خود نواب صفوى؟
ج: بله خود نواب به من زنگ زد. يه كارى با من داشت, منم اينور و اونور زدم كارشو وسيله منوچهر پسر برادرم راه انداختم
همكارى عمله شاه و شيخ برعليه مخالفان سياسى خود
س: در ارتباط با آيت الله كاشانى, شما كى با او آشنا شديد و چگونه جزو پيروان آيت الله كاشانى شديد؟
ج: والا همون موقع هايى كه به حساب تو كار مبارزه با كمونيستا بوديم....بعداز چند وقت ديگه اش گفتن كاشانى ميخواد از تبعد برگرده, اين شد كه ما رفتيم خونه كاشانى و اومديم تشكيلات درست كرديم كاشانى رو بياريمش... ازدم فرودگاه مهرآباد تا خونه ش طاق نصرت زده بودن. گاو وگوسفند و تا حتى شتر براى قربونى آورده بودن. از دم فرودگاه مهرآباد پشت ماشين اين همينجور ميدويدم كه مردم حمله نكنن, مردمو ميزدم عقب. وقتى خواست پياده بشه مردم هجوم آوردن, نميتونست پياده بشه. گفت
س: از آن به بعد رابطه تان با كاشانى چطور شد؟ باز هم سراغش مىرفتيد؟
ج: يه مدتى رابطه مون قطع شد, بعد خوب شد. آخه خُب من اصلا طرفدار كاشانى بودم. يه صبحى رفتيم تو خونه ش گفت: ? اعليحضرت داره از مملكت ميره. برين نذارين بره بيرون. اگر اعليحضرت بره عمامه مام رفته! ?...من اومدم رفتم سر بازار سخنرانى كردم و اينا و گفتم: ?ايهاالناس, مغازه هاتونو ببندين, دكوناتونو ببندين. اعليحضرت شاه داره از مملكت خارج ميشه. اگه شاه بره شما زندگيتون از بين ميره و اينا...? ديديم هيشكى محل نذاشت. رفتيم دو مرتبه سخنرانى كرديم, ديديم نه, حالا كه فهميده بودن مصدق ميخواد شاه رو بيرون كنه , هرچى كرديم گوش نكردن... رفتيم ناصرخسرو, اومديم يه نعش درست كرديم,راستش! متكا و فلان و اينا رو گذاشتيم رو يه تخته و دو سه تا مرغ از اون مرغاى رسمى گرفتم, خوناشونو ريختيم اون رو, خلاصه, اينو راه انداختيم و گفتيم: ?كشتن! آي كشتن!? بله, ما راه افتاديم و رفتيم خونه شاه, يه عده از اين افسر مفسرها اونجا وايسادن و..گفتم آقاى كاشانى منو فرستاده و اين صحبتا.. اومدم نذاريم شاه بره.. گفتن اگه راست ميگين برين در خونه مصدق, ومصدق رو بيارين نذاره شاه بره. شاه تو ايوون وايساده بود. بعد اينا همه اومدن.. ما رفتيم در خونه مصدق.. ميله هاى بالاى درو اون كند و ما كنديم و.. ديديم هيچ جور نميشه, اومديم يه جيپى اونجا بود, جيپو گرفتيم زديم تو خونه مصدق.خدمت شما عرض كنم كه, تيمسار خسروانى بود و تيمسار حكيمى بود و تيمسار صديق مستوفى با سرهنگ عزيز رحيمى
س: اين چه تاريخى است؟
ج: 9 اسفند(1331) ديگه
حرفهاى زير مال چماقدار الله كرم يا ديگر جانوران حزب الهى نيست, بلكه ازفرمايشات پهلوان جوانمرد خانم سرشار يعنى شعبان جعفرى (بى مخ يا تاجبخش) هست
س: آيت الله كاشانى شما و يك عده از دوستانتان را براى خودش حفظ ميكرد تا زمانى كه مىخواهد كارى انجام بدهد از شماها بهره بردارى كند, از يك طرف هم مثلا نيروهاى انتظامى(شهربانى) و دستگاه حكومتى, سپهبد زاهدى و همدستان او هم شما را براى خودشان نگه داشتند تا مثلا 28 مرداد از شما استفاده كنند. نظرتان چيست؟
ج

Comment