Announcement
Collapse
No announcement yet.
Leili (an Iranian Story)
Collapse
X
-
ليلــــــــي قسمت دوم ¤¤
با اومدن طلاق نامه، لیلی شوکه شده بود. به فکر ميکرد که به چه جرم نابخشودنی از خونه و زندگی بیرون شده. مگر چه کرده بود؟ او فقط دنبال شوهرش گشته بود این اگه جرمه پس بگذار منو مجازات کنند. همسایه ها پشت سر لیلی کلی حرف ميزدند، به او مثل یک زن فاحشه نگاه کردند از حرف زدن با او ابا داشتند مردها به او با چشمهای هرزه نگاه میکردند و از چشم چرانی نسبت به او کم نمی گذاشتند دد
دیگه طاقت لیلی به سر رسیده بود مادرش هم اونو محدود میکرد و نمی گذاشت از خونه بیرون بره مگه لیلی از دنیا چی میخواست، یک شوهر که پیشش باشه و بچه ای که بهش رسیدگی کنه و سقفی بالای سرش اما او از همه اینها محروم شده بود کافی نبود که هيچ ، از هوای تازه و بیرون خونه هم محروم شده بود دیگه کاسه صبرش لبريز شده بود و تصمیم خودش را گرفت با مادرش دراین باره مشورت کرد مادر برای اینکه اونو از تصمیمش منصرف کنه گفت: اگه بخواهی از این شهر بری من بچه رو بهت نمیدم منظورش این بود که از این شهر بیرون نره و این موقعیت را تا زمانی که شوهر مناسبی براش پیدا بشه تحمل کنه اما لیلی منصرف نشد و بار سفر را بست و بچه را به مادرش سپرد و راهی تهران شد هرچه پدر و مادرش تمنا کردند اصرار کردند موفق نشدند که اونو توی تبریز نگهدارند دد
بالاخره سفر لیلی آغاز شد و تنها و بی پناه عازم شهر تهران شد به سمت سرنوشت نامعلومی که در پیش داشت، وقتی به تهران رسید صبح زود بود یک زن شانزده ساله که حتی زبان فارسی را بلد نبود غریب و تنها به راه افتاد آدرسی از خواهر بزرگش در دست داشت و میخواست به خانه آنها بره اطرافیان زبان او را بلد نبودند و متوجه منظور لیلی نمیشدند. لیلی سرگردان و مبهوت توی گاراژ ميگشت ، کسی نتونست به اون کمک کنه از گاراز بیرون رفت مات ومبهوت به اطراف نگاه میکرد تا با یک آژان برخورد کرد آژان پرسید خانم کجا چرا حواست پرته ؟! لیلی نگاهی به اون کرد دید مرد جوانی روبروی او ایستاده ، قد بلند خوشگل و تو لباس شهربانی خوش تیپ وبا چشمهای سیاه !!! محو اون شد و با زبان آذری گفت : من دنبال این آدرس میگردم. اما آژان از حرفهای او سر درنیاورد و برای کمک به او اونو به کلانتری برد دد
بیرون کلانتری ایستاد و به لیلی گفت اینجا بایست تا من یکی از همکاران ترکم را صدا کنم لیلی هم بی صدا و آرام اونجا ایستاد یک سری زن خراب را گرفته بودند وبه کلانتری اوردند با ورود زنها اوضاع بهم ریخت لیلی هرچه خودش را کنار کشید موفق نشد به ناچار همراه اون زنها وارد کلانتری شد و تا به خود بجنبه افسر نگهبان دستور بازداشت اونها را صادر کرد آژان که احمد نام داشت با همکارش از کلانتری خارج شد اما لیلی را پیدا نکرد احمد خیلی ناراحت شد گفت میخواستم کمکش کنم اما نشد و با دوستش وارد کلانتری شد داخل کلانتری چشمش به لیلی افتاد که میان زنهای خراب مات ایستاده بود جلو رفت و لیلی را از زنها جدا کرد افسر نگهبان متوجه شد وگفت: اینها درهم هستند جدا کردنی نیست ! احمد خبر دار ایستاد و گفت جناب سروان اشتباهی شده این زن را من به کلانتری آوردم بیرون در گفتم بمونه تا سرکار مرادی را که زبان این زن را می دونه بیارم تا بهش کمک بشه انگار گم شده و زبان بلد نیست نمی دونم چطور قاطی اینها شده دد
جناب سروان حرف احمد را باور نکرد با این حال گفت: سرکار مرادی را بیار حرفهای اینو ترجمه کنه و بهش کمک کنید احمد تشکر کرد و با لیلی به سمت سرکار مرادی رفت لیلی از اینکه یک هم زبان پیدا کرده خوشحال شد و آدرسی را که داشت به مرادی نشان داد و جریان تهران آمدنش را برای او تعریف کرد مرادی هم بدون کم کاست برای احمد تعریف کرد احمد آدرس را گرفت و با لیلی به راه افتاد تا اونو به مقصد برسونه تو راه نگاهی به سرتا پای لیلی انداخت زن جوان و زیبایی بود با خودش فکر کرد کاش زن من میشد با این افکار به آدرس مورد نطر رسیدند اما خواهرش از آنجا رفته بود و آدرس دیگری از آنها بدست نیامد و کسی از آنها خبری نداشت دد
احمد خوشحال شد و با بی زبانی به او فهماند که به خانه احمد بروند احمد تو خونه بزرگی که تمام اتاقهاش اجاره ای بود یک اتاق داشت لیلی را به اتاق برد وخودش به کلانتری برگشت. لیلی دراز کشید و خوابش برد دو ساعت خوابید وقتی بیدار شد نمی دونست کجاست بیرون رفت دست و صورتش را شست به اتاق برگشت جارو را برداشت و اتاق را تمیز کرد گرد گیری هم کرد چند تا ظرف نشسته تو اتاق بود اونها را هم شست تو سفره نان بود از تاقچه پنیر را برداشت وبا نان خشکی که پیدا کرده بود خودش را سیر کرد. سفره را جمع کرد سرجاش گذاشت و تا اومدن احمد کنار در اتاق نشست نفس راحتی کشید آرزو کرد ای کاش همین یک لقمه نان را داشته باشد و توی تهران سر و سامان بگیره دد
کم کم هوا تاریک شد احمد خونه اومد دوتا چشم سیاه را منتظر خودش دید احساس خوشی بهش دست داد زن همسایه ای را که ترکی بلد بود صدا کرد و از او خواست به لیلی بفهمونه که میخواد با اون ازدواج کنه زنه که حرف ازدواج را به لیلی گفت لیلی خوشش اومد و قبول کرد احمد هم فورا آخوندی که در همسایگي آنها بود صدا کرد و با شهادت چند همسایه دیگه صیغه عقد بین لیلی واحمد خونده شد و همان شب همسایه ها اونها را دست به دست دادند ولیلی اولین شب ورود به تهران را در خانه خود گذراند
ادامــــــه دارد
-
ليلــــــــي قسمت سوم ¤¤
در سن هفده سالگی بود و خونه دومین شوهرش روزها و ماهها به سرعت میگذشت. گذشت زمان را لیلی با بزرگ شدن شکمش حس میکرد نه ماه از ازدواجش با احمد نگذشته بود که محمود پسرش را به دنیا آورد محمود رنگ تازه ای به زندگی آنها داد لیلی از احمداجازه گرفت و با پسرش به تبریز رفت مادرلیلی با دیدن اون خوشحال شد لیلی آنچه بر سرش گذشته بود برای مادر تعریف کرد مادر از اینکه بالاخره سر و سامان گرفته و پسری زایئده راضی بود دختر لیلی فرشته هم دختر بزرگی شده بود و سه ساله بود حرف میزد ومادر بزرگش را مامان صدا میکرد لیلی دستی به سر و صورت فرشته کشید اما فرشته از او غریبی میکرد و به دامان مادر بزرگ پناه برد و از مهمان تازه وارد دور شد لیلی هنوز خودش بچه بود و از این حرکت اون سر درنیاورد ولی از اینکه مسئولیت دو بچه را با هم ندارد خیلی ذوق کرد حدود یک ماه در شهرشون ماند و بالاخره روز خداحافظی رسید اینبار آدرس خواهرش را از مادر گرفت تا در تهران با او تماس بگیره دد
آنها خونه خریده بودند و در یک جا ساکن شده بودند فرشته با اون کمی انس گرفته بود اما هنوز هم مادر بزرگ را به او ترجیح میداد لیلی راه افتاد با احساس رضایت از اینکه همسایه ها به او با ديد بهتری نگاه کردند و از سر و سامان گرفتنش همه راضی بودند. اما سرنوشت بازیها دارد با رسیدن به خونه اوضاع را خوب ندید اتاق کوچکش بهم ریخته بود و بوی الکل از اتاق میامد لیلی وسواس داشت و خیلی تمیز بود شروع کرد به تمیز کردن خونه همه چیز را شست و جا به جا کرد میخواست مژده کوچکی به شوهرش بده اون دوباره حامله بود و حالا که بیخبر به خونه اومده بود تمام خونه را تميز کرد و همه جا را مثل روزی که از خونه رفته بود کرد. شام پخت و دم در منتظر آمدن احمد شد زن همسایه به لیلی گفت: امشب به خونه ما بیا اما لیلی قبول نکرد تا دیر وقت منتظر شد اما احمد نیامد شامش را خورد و جا انداخت توی رختخواب فکر کرد حتما احمد انتظار نداره که من برگشته باشم به همین خاطر دیر کرده اگر میدونست من اومدم زود میامد خوابش برد هوا تاریک تاریک بود با صدای باز شدن در از جا پرید احمد چراغ را روشن کرد، لیلی احمد رو دید پشت سر احمد زنی با وضع وخیمی ایستاده بود هر دو نمیتونستند سرپا بایستند مست مست بودند دد
احمد از دیدن لیلی جا خورد وگفت: کی اومدی اصلا چرا اومدی و سیلی محکمی در گوش لیلی زد و اونو به گوشه ای از اتاق پرت کرد با صدای جیغ لیلی پسرش بیدار شد لیلی اونو بغل کرد و سعی کرد اونو آروم کنه احمد اون احمد همیشگی نبود دست زنک را گرفت و به رختخواب رفت و جلوی چشماهای بهت زده لیلی با اون خوابید لیلی بی پناه و معصوم حتی نتونست از جاش تکون بخوره و تا صبح که زنه هراسان از اتاق بره مات و مبهوت کنار دیوار بچه بغل نشست احمد مثل مرده ها افتاده بود لیلی وسایل بچه را برداشت و آرام از خونه بیرون رفت زن همسایه جلوشو گرفت، کجا میری؟ لیلی گفت میرم خونه خواهرم چاره ای ندارم میترسم بیدار بشه منو بزنه زن همسایه گفت من که بهت گفتم شب را خونه ما بخواب قبول نکردی دد
لیلی در مدت زمانی که تهران بود زبان فارسی را کم و بیش یاد گرفته بود و با همسایه ها ارتباط برقرار کرده بود. خونه خواهرت کجاست؟ لیلی آدرس را به او نشان داد شوهر همسايه اش تاکسی داشت اون زن با شوهرش لیلی و بچه اش را به خونه خواهرش رساندند و جریان را اینطور تعریف کردند از وقتی که تو رفتی احمد عوض شد و شروع کرد هر شب به آوردن زنهای فاسد به خونه ما به صاحب خونه شکایت کردیم اما چون اون آژانه صاحبخونه کاری از دستش برنیامد هر شب همینطور مست میکنه و به خونه میاد صبحها خوبه و از همه معذرت خواهی میکنه اما شبها اوضاع همینطور که دیدی هست، خواهر لیلی به اون پناه داد و از شوهرش خواست بره با احمد حرف بزنه شوهرش قبول کرد اما گفت من که با احمد آشنا نیستم و انو نمیشناسم زن همسایه گفت: من سعی میکنم اونو به راه بیارم و بیاد دنبال لیلی و زندگیشون از هم نپاشه دد
همه قبول کردند وزن همسایه رفت سه روز بعد به همراه احمد به خونه زهرا خواهر لیلی اومدند همه با هم آشنا شدند و احمد از لیلی عذر خواهی کرد و از اون خواست تا به خونه برگرده و قول داد دیگه تکرار نشه لیلی عاشق احمد بود و از زندگی با حمید هم خیری ندیده بود نمی خواست این زندگی را هم از دست بده احمد را بخشید شوهر خواهرش احمد را نصیحت کرد تا به خونه زندگیش بچسپه و لیلی را ناراحت نکنه و احمد را تهدید کرد اگه اذیت کنی خودم طلاق لیلی را می گیرم و مثل دخترم از اون مراقبت میکنم احمد عذر خواهی کرد و همراه لیلی به خونه برگشت اوضاع روبراه شد لیلی مژده حاملگي اش را به احمد داد اونم برای اینکه دل لیلی را به دست بیاره اونو به خونه پدر مادرش برد و او را به عنوان همسرش معرفی کرد در نگاه اول زیاد از لیلی خوششون نیامد ولی وقتی محمود را دیدند و فهمیدند که لیلی دوباره حامله است فکر کردند احمد عاقل شده و خونه زندگی تشکیل داده خوشحال شدند و لیلی را قبول کردند دد
خانواده احمد به خاطر اینکه او عیاشی میکرد اونو از خونه بیرون کرده بودند اما حالا با دیدن لیلی وبچه دوباره احمد را پذیرفتند و احمد و خانواده اش را قبول کردند روزهای خوش دوباره برگشته بود لیلی احساس خوشبختی میکرد حاملگی بدون دردسر گذشت و اون یک دختر خوشگل بدنيا آورد اسم اونو آرزو گذاشتند با خانواده احمد وخواهرش رفت و آمد داشت و روزهای خوبی را میگذراند اما این روزها هم زیاد طول نکشید
ادامــــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت چهارم ¤¤
احمد ذاتا مرد عیاشی بود و در محیطی هم کار می کرد که زنهای فاسد فراوان در دسترسش بود. اون خیلی خودش را نگه میداشت اما در در مقابل وسوسه های آنها نتونست مقاومت کنه و دوباره شروع کرد. اوایل هر کاری میکرد بیرون از خونه بود کم کم خوردن مشروب به خونه کشیده شد و از لیلی میخواست که براش برقصه لیلی به شوخی رد میکرد وفقط براش گرامافون را روشن میکرد وصفحه میگذاشت لیلی احمد را دوست داشت میخواست احمد خوش باشه یک شب احمد از لیلی خواست برقصه اون قبول نکرد احمد از خونه با قهر بیرون رفت یک ساعت بعد با یک زن برگشت براش دست زد و گفت برقص اونم بدون وقفه شروع کرد به رقصیدن دد
احمد گفت : یاد بگیر اینطور باید برقصی چشمهای احمد مثل یک کاسه خون شده بود لیلی از چشمهای احمد ترسید خواست با بچه ها از اتاق بیرون بره احمد جلوشو گرفت و سیلی محکمی در گوشش زد و گفت: فکر کردی میذارم بری، حق نداری از در اتاق بیرون بری می خواهی دوباره عیش منو کور کنی بری چغلی من بکني، نمیذارم و سیلی دیگری به او زد ترس و وحشت در دل لیلی خونه کرد بی حرکت گوشه اتاق کز کرد بچه ها از ترس به بغل مادر پناه بردند و تا صبح تو بغل مادر بودند صبح که شد احمد بیدار شد به لیلی گفت تا شب که برمیگردم حق نداری از در اتاق بیرون بری و با همسایه ها صحبت کنی و به همراه اون زنه از خونه بیرون رفت دد
لیلی ماند و یک دنیا غم و غصه، چیکار باید بکنه اگه از خونه بیرون بره از غضب احمد میترسید تصمیم گرفت خونه بمونه تا شب خودشو مشغول کرد. اون شب هم برنامه شب قبل تکرار شد و این کار مدتها ادامه داشت تا اینکه صبر لیلی لبريز شد یک روز صبح که احمد از خونه بیرون رفت اونم بچه ها را برداشت و به خونه خواهرش رفت خواهر لیلی با خوشرویی در خونه اش را به روی او باز کرد و پناه داد شوهرش از شنیدن حرفهای لیلی عصبانی شد و از اینکه اون این همه مدت صبر کرده بیشتر عصبانی شد برای اینکه احمد را سر به راه کنند بچه ها را به خانواده احمد دادند اما احمد از اینکه مسئولیت بچه ها از روی دوشش برداشته شده خوشحال شد و بدون وقفه طلاق لیلی را داد طرفند اونها معکوس نتیجه داد دد
خانواده احمد حضانت بچه ها را به عهده گرفتند هيچ کس نتونست احمد را به راه بیاره و دوباره لیلی سر شکسته و افسرده به خانه مادر برگشت در خونه مادر به روی لیلی همیشه باز بود لیلی دختر کوچک مادر بود و مادر از اینکه دخترش اینقدر بدبخته خیلی ناراحت بود بیست سال بیشتر نداشت که با داشتن سه تا بچه دوباره بیوه شده بود و در خانه پدری زندگی میکرد اما به این زندگی نمیگن دوباره همسایه ها و دور و اطراف شروع کردند و برای بار دوم لیلی تصمیم به مهاجرت
کرد. این بار لااقل زبون بلد بود و میتونست گلیم خودشو از آب بیرون بکشه خواهرش هم بود و میتونست از اون کمک بگیره دوباره عازم تهران شد و به خونه خواهرش رفت تصمیم داشت برای خودش یک اتاق کرایه کنه و مستقل زندگی کنه اما با کدام درآمد.
به فکر کار بود دنبال کار میگشت اما نه سواد داشت و نه هنری بلد بود هیچ کار نتونست پیدا کنه یک روز که برای خرید رفته بود میدان بزرگ تره بار با یک عمده فروش میوه به اسم سهراب آشنا شد مرد خوبی بود و مجرد، مدتی یواشکی با اون رفت وآمد کرد تا اینکه دیگه نتونست مخفی کاری کنه از خانه خواهرش جدا شد و به خونه سهراب رفت و با اون زندگی رو شروع کرد. سهراب لیلی را صیغه کرد و با هم زندگی مشترکی را شروع کردند نه لیلی نه سهراب از وابسته شدن خوششان میآمد به همین خاطر عقد نکردند تا هر لحظه که بخواهند از هم جدا بشوند مشکلی نداشته باشند اینبار لیلی میخواست زرنگ باشه و تلافی حمید و احمد را از سهراب دربیاره مدتی گذشت لیلی باز هم احساس کرد حامله است این موضوع را با سهراب درمیان گذاشت سهراب برخلاف تصور لیلی از این خبر خیلی خوشحال شد و به لیلی وابسته تر شد بیشتر به اون میرسید و براش خرج میکرد اما لیلی دیگه به هیچ مردی اعتماد نداشت دد
تا اينکه پسری بدينا آورد. با سهراب مثل یک زن و شوهر عقدی زندگی میکرد اون زن زندگی بود که حیف شده بود و کسی قدرش را ندانسته بود اما انگار سهراب میخواست مرد زندگی او باشه تمام وقت کار میکرد وبهترین چیزهارا برای لیلی وپسرش سیامک میآورد لیلی بعد از اینهمه ماجرا که برسرش گذشته بود بیست وچهار ساله بود مادر چهار تا بچه که فقط یکی با او زندگی میکرد روزگار خوشی را میگذراند سهراب هر چه داشت برای لیلی و بچه خرج میکرد لیلی هم فقط خرج میکرد و در فکر درست کردن زندگی نبود چون امیدی به ادامه زندگی با سهراب نداشت وفکر میکرد اون بالاخره ازش خسته میشه و دنبال کارش میره دد
سهراب با خانواده لیلی ارتباط خوبی داشت خانواده لیلی هم چون میدیدند اون از لیلی به خوبی مراقبت میکنه از سهراب بدشون نمیامد لیلی تو بیست و پنج سالگی دختری برای سهراب بدنيا آورد. اینبار خواهر لیلی و شوهرش با سهراب صحبت کردند و از او خواستند تا لیلی را به عقد دایم دربیاره سهراب هم بدون چون و چرا قبول کرد و لیلی را عقد کرد سهراب وضع مالی خوبی داشت برای لیلی خونه خرید و با بهترین اثاثیه اونو چید. ماهها و سالها گذشت هنوز لیلی به سهراب به چشم شوهر نگاه نمیکرد و هرآن منتظر بود طلاق نامه اش را به دستش بده !
بیست وهفت ساله بود که دختر دیگری هم بدنيا آورد حالا شش تا بچه داشت دختر بزرگش پیش مادرش بود از احمد و دوتا بچه اش خبری نداشت به بچه های سهراب هم دل نبسته بود روزها را بدون امید و عشق میگذراند وتوجهی به سهراب نداشت یک روز که خونه تنها بود با صدای زنگ در ازجا پرید زنی با دوتا بچه پشت در بود لیلی زن را شناخت
ادامــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت پنجم ¤¤
زنی که به خونه لیلی اومده بود خواهر احمد محبوبه بود که محمود و آرزو را آورده بود تا مادرشان را ببینند بچه ها از دیدن مادر خوشحال شدند لیلی هم خوشش اومد. پسرش یازده ساله بود ودخترش هم ده ساله، بچه ها را درآغوش گرفت و گریه کرد این دو بچه از مردی بودند که لیلی عاشقش بود حتی بعد از این همه بدی که درحقش کرده بود هیچ کس نتونسته بود جای احمد را در دل او بگیره از خواهر احمد پرسید احمد کجاست ؟چی کار میکنه ؟محبوبه گفت : احمد الکلی شده از کار بیرونش کردند با یکی از اون زنهای فاسد عروسی کرده و اون زنه خرج احمد را میده دوتا هم از اون بچه داره دد
لیلی با وجود اینکه از احمد ضربه خورده بود دلش به حال اون سوخت و از اینکه به این وضع گرفتار شده ناراحت شد اما کاری از دستش بر نمی اومد با محبوبه سر گرم صحبت بودند که سهراب خونه اومد از دیدن بچه ها جا خورد اما از محبوبه خواست هر چند وقت اونها را به دیدن مادرشون بیاره موقع رفتن کلی میوه به اونها داد تا با خودشون ببرند اون شب بعد از رفتن بچه ها سهراب بچه های خودشو بغل کرد وگفت :خیلی مشکله که آدم از بچه هاش دور بمونه لیلی جان به تو خیلی ظلم شده ولی من بهت کمک میکنم تا اونها را بدست بیاری در این خونه به روی بچه های تو بازه و هر وقت خواستی اونها را به اينجا بیار و نگهشون دار دد
لیلی از حرفهای سهرا ب زیاد سردر نمیاورد ولی این را فهمید که اون حرف خوبی میزنه وبه دلش نشست ملاقات با بچه ها مرتبا ادامه داشت در این بین بچه ها بزرگتر و بزرگتر میشدند فرشته هم که در دامان مادر بزرگ رشد کرده بود لیلی را به عنوان مادر قبول کرد اوضاع به خوبی پیش میرفت تا اینکه تا احمد با زنی که گرفته بود به شهرستان مهاجرت کرد و لیلی از دیدن بچه ها محروم شد. سی و چهار ساله بود و کم کم دوران جوانی را طی کرده و پا به میانسالی میگذاشت از نظر ظاهر هنوز جوان دیده میشد ولی از درون خراب بود چون آنچه بر سرش گذشته بود بر سر هر کس می اومد دیگه چیزی برایش نمی ماند دد
بچه هاش بزرگ شده بودند دختر بزرگش بیست ساله بود و کلی خواستگار داشت اما مادر لیلی موافق ازدواج فرشته نبود و به خواستگار ها جواب رد میداد و مانع بخت فرشته بود پسر جوانی به اسم حسن در همسایگی اونها بود که عاشق فرشته شده بود ودست از سر فرشته برنمی داشت و در نهایت به خواستگاری فرشته اومد و با جواب رد مادر بزرگ مواجه شد مادر حسن از جواب اونها عصبانی شد و موقعی که میخواستند از خانه آنها بیرون برن گفت: انگار خیلی دختر خوبی داره تاقچه بالا هم گذاشته از اون مادر این دختر زیاد هم باب میل من نبود به اصرار حسن اومدم قلم پای حسن را میشکونم تا دیگه اینطرفها پیداش نشه تو هم ترشی این دختره را بذار، اینها را گفت واز خونه اونها بیرون رفت. فرشته با حرفهای مادر حسن جا خورد، مگه مادرش چه کرده بود که اینقدر بین همسایه ها به بدی یاد میشد و جواب این سوال را پیش مادرش میدید به همین خاطر به همراه دایی کوچیکش به تهران رفت و با مادرش لیلی صحبت کرد طوری که دلش نشکنه از اون خواست تا داستان زندگیشو براش تعریف کنه دد
لیلی هم بی کم و کاست براش تعریف کرد، دل فرشته برای مادرش سوخت و از اینهمه ظلمی که در حق او روا داشته بودند عصبانی شد. فرشته حس میکرد مادر را طور دیگه ای دوست داره از شنیدن داستان زندگی مادر و ظلمی که پدرش کرده بود پیش چشمش روشن شد. فرشته با علم به پاکی مادرش تونست در مقابل شرارات های مادر حسن دوام بیاره. چون اونها دست بردار نبودند و هر کس خواستگار فرشته میشد با بد جلوه دادن مادر فرشته خواستگار ها را پشیمان میکردند تا اینکه سرنوشت بازی جدیدی دست گرفت از اون طرف دنیا کسی اومد و فرشته را دید و پسندید و با اون ازدواج کرد. درست به همین سادگی و به آمریکا برد بدون توجه به انچه که پشت سر مادر فرشته میگفتند دد
برای لیلی ارزش قایل بود و احترام میگذاشت. اما محمود پسر بزرگ لیلی به تهران برگشت و مادر را پیدا کرد و تو خونه لیلی زندگی میکرد سهراب کمک کرد تا اون هنر نجاری را یاد بگیره، محمود به این کار علاقه داشت از نجاری تونست برای خودش سرمایه ای جور کنه تا اینکه سربازی رفت و با اتمام خدمت به کار نجاری پرداخت و نجار درجه یک شد در این مدت لیلی از دخترش آرزو خبری نداشت تا اینکه خبر ناگواری بهش رسید آرزو از دست مادر ناتنیش فرار کرده بود و معتاد شده بود و روزهای سختی را پشت سر میگذاشت. تا اینکه یک روز در اثر استفاده زیاد از حد مواد در سن بیست سالگی در گذشت و لیلی را در ماتم مرگ خود تنها گذاشت. لیلی دیگه حوصله نداشت اینهمه برسرش گذشته بود تحمل این را نداشت سهراب همدم لیلی در تحمل این غم یاور لیلی شد بچه های دیگر هم مادر را دلداری میدادند دد
زمان میگذشت و هنوز لیلی نتونسته بود آنچه که از زندگی میخواست بدست بیاره بچه های سهراب هم بزرگ شده بودند پسر بزرگش تو دبی مغازه باز کرده بود دو دختر دیگر را هم شوهر داد تمام بچه ها جا بجا شده بودند لیلی چهل و هشت ساله بود یک روز کاملا عادی سراغ سهراب رفت تا اونو بیدار کنه اما سهراب بیدار نشد با فریاد لیلی همسایه ها اومدند ومتوجه شدند که شمع زندگی سهراب خاموش شده
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت ششم ¤¤
لیلی بچه هارا خبر کرد، محمود و سیامک با هم زیر تابوت سهراب رفتند و با هم برای پدر مهربان اشک ریختند دخترها حتی فرشته با شنیدن خبر مرگ سهراب خودش را از اون سر دنیا به تهران رسانده بود . بی تابانه اشک میریختند وعزاداری میکردند طعم پدر را فرشته با وجود سهراب چشیده بود لیلی مات و مبهوت این را هم باید تجربه میکرد، با عزت و احترام سهراب به خاک سپرده شد لیلی تنها شد تنهای تنها !!! روزی که وصینامه او باز شد هیچ کس تعجب نکرد چون سهراب تمام اموالش را موقعی که زنده بود تقسیم کرده حتی بچه های دیگر لیلی را بی نصیب نگذاشته بود دد
باز شدن وصیتنامه سهراب اونقدر تاثیری در لیلی نداشت او هرگز به دنبال مال دنیا نبود، اما خواندن دفتر خاطرات سهراب، این اون چیزی بود که دل لیلی را سوزادند سهراب اینطور شروع کرده بود: از وقتی که لیلی را دیدم عاشقش شدم با تلخی هایی که اون از زندگی دیده بود و ترسی که از مردها داشت دید غریبی نسبت به من داشت هم منو میخواست وهم از من دور بود وقتی بهش گفتم با هم زندگی کنیم به شرطی که ازدواج دایم نکنیم قبول کرد. وقتی وارد خونه من شد لیلی بیست سال بیشتر نداشت مادر سه تا بچه قد و نیم قد بود که بچه ها را ازش گرفته بودند. لیلی افسرده پا به خونه ام گذاشت دلم میخواست اونو خوشحال کنم هر کاری از دستم بر می اومد انجام میدادم تا اون احساس خوشبختی کنه و خوشحال بشه به خاطر لیلی دنبال شوهر سابقش گشتم و بالاخره تونستم خانواده احمد را پیدا کنم از خواهرش خواستم تا بچه ها را پیش لیلی بیاره اونهم خواهش منو قبول کرد دیدن بچه ها روحیه لیلی را بهتر کرد اما اون همیشه فکرش مشغول بود به همه چیز فکر میکرد الا به من !!
کمترین توجهی نداشت هرچه اون از من دور میشد من خودم را به او نزدیکتر حس میکردم من عاشق روح لیلی بودم مدتها گذشت تا من متوجه شدم لیلی هنوز هم احمد شوهر سابقش را دوست داره ولی این هم باعث نشد ذره ای از عشق من نسبت به او کم بشه تو خونه من زندگی میکرد ولی احمد را دوست داشت یا به عقیده من چون با احمد سرانجامی پیدا نکرده بود دلش پیش احمد مانده بود با اومدن بچه های لیلی اون با من مهربانتر از همیشه شد و این برای من کافی بود. اون بچه ها مایه خوشبختی من شدند و من آنها را دوست داشتم و مثل بچه های خودم به آنها رسیدگی میکردم فقط در مورد آرزو اونهم به خاطر اینکه احمد مهاجرت کرد نتونستم کاری انجام بدم و مرگ آرزو ضربه ای سختی برای لیلی بوددد
دوباره لیلی من افسرده شد و من هیچ کاری از دستم برنمی آمد تا برای او انجام بدم سالها پشت سر هم میگذشت و من هر روز از قبل بیشتر لیلی را دوست داشتم شاید منم دیوانه ام که عشقی را یک طرفه سالها به دوش کشیدم این یادداشتها را مینویسم تا هر وقت اونو بخونم به یاد روز زیبایی بیفتم که لیلی وارد زندگی من شد ..... لیلی با خوندن این دست نوشته غم سنگینی روی دلش نشست اوقاتش تلخ شد واز اینکه عشق سهراب را بدون جواب گذاشته از خودش بدش اومد به یاد فیلم برباد رفته افتاد توی اون داستان سالها عاشق اشلی بود و موقعی که بدست آوردن اشلی براش مثل آب خوردن شد متوجه شد دیگه اشلی را نمی خواد وبه سمت رت باتلر برگشت اما رت باتلر لیلی مرده بود و دیگه وجود نداشت به سهراب فکر کرد تا قبل از مرگ سهراب حس نمی کرد اونو دوست داره. همیشه فکر میکرد اون باید باشه و هست دد
سهراب همیشه در فعالیت بود تا اسباب راحتی لیلی را فراهم کنه نذاره آب تو دل لیلی تکون بخوره وقتی لیلی به گذشته فکر کرد دلش سنگین شد چون لیلی عاشق بود البته نه عاشق سهراب بلکه عاشق احمد این مرد عیاش و لااوبالی که قدر لیلی را ندونست و باعث و بانی مرگ آرزو شد هوسرانی اون تلخی های زیادی برای لیلی به همراه داشت اما لیلی در تمام مدتی که با سهراب زندگی کرد اونو دوست داشت دریغ از آنکه بفهمه سهراب چه نقشی تو زندگیش داره و تنها کسی که لیلی را واقعا دوست داشته کی بوده دد
سهراب رفت و رفتنش لیلی را از خواب عمیقی که بود بیدار کرد اون متوجه عشق یک طرفه سهراب شد که او هم تو زندگیش تنها بوده درست مثل لیلی!!! اونهم عشق یک طرفه را حس کرده با این تفاوت که سهراب کسی را که عاشقش بود تا لحظه مرگ کنار خود داشت معشوقی که به عشق اون پاسخ درستی نمیداد اما سهراب همیشه منتظر بود تا لیلی حرفی بزنه وابراز عشق کنه وتا لحظه مرگ هم منتظر بود. جای خالی سهراب درهر گوشه خونه دیده میشد لیلی به هرطرف نگاه میکرد خاطره شیرینی از سهراب بود دد
اینجا بود که اجازه داد بچه هامو ببینم ، تخته های این کمد را برای اینکه محمود نجاری یاد بگیره خرید و کمکش کرد تا اینو بسازه و بالاخره نجار ماهری شد چقدر دنبال کارهای آرزو رفت تا بتونه اونو پیش من بياره ولی احمد موافقت نکرد و بالاخره دختر نازنینم از بین رفت. چقدر سهراب کار کرد تا این زندگی را برام تهیه کرد هیچی کم ندارم الان هم که مرده لازم نیست دست پیش کسی دراز کنم لیلی فکر کرد و با خودش گفت من چقدر کور بودم چرا سهراب را نمیدیدم
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت هفتم ¤¤
لیلی مدتها به اشتباهاتش تو زندگی فکر کرد تا خسته شد و هیچ نتیجه ای هم نگرفت. دلش برای خودش بیشتر از سهراب میسوخت باخودش گفت سی سال با این مرد زندگی کردم نه اون تونست به من بفهمونه دوستم داره و نه من تونستم عشق اونو درک کنم عجب زندگی يي داشتم! در یک لحظه تصمیم مهمی گرفت اون با خودش گفت اگر این سالها را باخته ام سالهای کمی هم پیش رو ندارم پس من باید روزهای آینده را از دست ندم به خودش قول داد زندگی را از اول شروع کنه اما اینبار بهتر از سابق و روشنتر ميدونست که اولین کارش این است که از عزا در بياد دد
چهل سهراب هم گذشته بود تو آرایشگاه با زنهای مختلفی آشنا شد از هر دری حرف زدند از شوهرشون گفتند از بچه هاشون و از هر چیزی که می شد حرف زدند لیلی از محیط آرایشگاه خوشش اومد و دلش خواست که مرتب آرایشگاه بیاد و این کار را تکرار کرد به هر بهانه ای اونجا میرفت یک روز که تو آرایشگاه منتظر نوبت بود و به حرف های دیگران گوش میکرد، زنی به اون نزدیک شد و کنارش نشست از حال و روز لیلی پرسید لیلی هم از زندگیش براش گفت زنه هم شروع کرد زندگی برادرشو برای لیلی تعریف کرد گفت و گفت تا به اونجایی که میخواست رسید و از لیلی خواست تا با برادرش آشنا بشه لیلی کمی مکث کرد ولی قبول کرد و قرار آشنایی با اونها را گذاشت دد
هفته بعد اون زن که ملیحه نام داشت با برادرش مجید به خونه لیلی رفت لیلی از اونها پذیرایی کرد مجید تمام مدت غرق تماشای خونه و زندگی لیلی بود این از چشم لیلی دور نماند وقتی خواهره خواست اونها را تنها بذاره تا با هم حرف بزنن لیلی گفت لزومی نداره من فعلا قصد ازدواج ندارم انشالله جای دیگه بتونید زن مناسبی پیدا کنید با این جمله اونها را از خونه روانه کرد. مجید و ملیحه نفهمیدند که لیلی چرا اینکار رو کرد اما مجید از لیلی خوشش اومده بود این ازدواج دوم اون بود همسر اولش را توی تصادف از دست داده بود. مجید دست از سر لیلی برنداشت و روزها سر راه لیلی سبز میشد وخودش را بدون اینکه حرفی بزنه به لیلی نشان میداد کم کم لیلی به دیدن گاه و بي گاه مجید عادت کرد و از خونه بیشتر بیرون میرفت تا مجید را ببینه، چیزی را تجربه میکرد اما نمی دونست چیه !!مجید دیگه بی سرو صدا نبود سلام ميکرد و حال لیلی را میپرسید و لیلی هم جواب میداد دد
اهل محل هم انگار نه انگار چون اونها زن و مرد رسیده ای بودند و فقط با هم سلام علیک داشتند حرف و حدیثی نبود. لیلی مشتاق شده بود و می خواست با مجید ازدواج کنه اما اون که نمیتونست بگه پشیمانم دوباره بیایید فقط به سلام مجید با روی خوش جواب میداد و لبخندی را حواله اون میکرد مجید متوجه تغییر رفتار لیلی شده بود اما میخواست لیلی را به زانو دربیاره و تا وقتی که لیلی به زبون نیامده دوباره به خواستگاری اون نره دد
لیلی از عشق مجید میسوخت کسی را هم نداشت با اون درددل کنه مرتب آرایشگاه میرفت از ملیحه خبری نبود اون میتونست واسطه خوبی برای لیلی باشه اما اونم دیگه اونجا نمیرفت. تا اینکه یک روز مجید سلام بلند بالایی به لیلی کرد تا لیلی اومد جواب بده دید یکی یقه مجید را گرفته یک کله توصورت مجید و درگیر شدند هول کرد کنار دیوار ایستاد و اون دوتا را تماشا کرد به خودش که اومد دید پسرش سیامک داره مجید را بهقصد کشت کتک میزنه، جلو رفت و دست سیامک را کشید و گفت ولش کن بیچاره را کشتی سیامک عصبانی به مادر گفت تو منو ندیدی میخواستم برات سورپریز کنم رفتم خونه نبودی از زن همسایه پرسیدم گفت خرید رفتی کشیک کشیدم تا از دور تورا دیدم این مرد دنبالت افتاده بود و با چشمهای هیزش داشت تو را می خورد قدمهاشو تندتر کرد به تو رسید و سلام کرد فهمیدم میخواد مزاحمت بشه، بهش حمله کردم فکر کرده تو بی صاحبی من نمیذارم به مادرم کسی چپ نگاه کنه لیلی سیامک را کنترل کرد و گفت اون همسایه ماست و نظر بدی هم نداشت از اون عذر خواهی کن دنبال منم نیفتاده بود مسیرش همین جاست و تو اشتباه کردی، از اون عذر خواهی کن !
سیامک به خودش اومد اما چیزی که دیده بود با حرفی که مادر میگفت بهم نمیخورد با این حال از مجید عذر خواهی کرد لیلی هم از مجید عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید انشالله تلافی می کنم با ملیحه خانم یک شب شام تشریف بیارید از دلتون در میارم با این حرف پیام دلش را به مجید رسوند مجید عذر خواهی اونها را قبول کرد و گفت حتما مزاحم میشویم رو به سیامک گفت : واقعا دست قوی داری لیلی از توی کیفش دستمالی را بیرون اورد و به مجید داد اونو خون صورتش را پاک کرد و راهش را گرفت و رفت لیلی هم با پسرش خونه رفتند
ادامــــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت هشتم نهم ¤¤
روزها پشت سر هم میامد و میگذشت بچه ها به خاطر ازدواج بی موقع مادر او را ترک کرده و رفت و آمد نمیکردند به سیامک هم خبر ندادند چون اون طاقت نداشت و ممکن بود دست به کار احمقانه ای بزنه و مجید را بکشه. سال سهراب نزدیک بود مریم دختر کوچیک لیلی به دیدن مادر اومد واز اون خواست چند روزی مجید را بیرون بفرسته تا وقتی سیامک میاد اونو نبینه مطمئن بود دعوا میشه لیلی قبول نکرد تا از مجید جدا بشه مریم عصبانی شد و گفت تو خجالت نمی کشی تو خونه پدرم با این مرده زندگی میکنی و به پدرم احترام نمیذاری شوهرهای قبلیت بهت ظلم کردن قبول اما پدر من به تو از گل نازکتر نگفت به تو بد نکرد اینه جواب اونهمه خوبی پدرم نسبت به تو؟
لیلی تکونی خورد و فکر کرد این درسته سهراب به اون بدی نکرده با این حال گفت همون پدرت روی حرف من حرف نمیزد و هرچی من میخواستم برام تهیه میکرد. مریم حرف مادر را قطع کرد و گفت : پس فکر میکنی ما بی غیرت هستیم تو و مجید را تحمل میکنیم ما هم به احترام پدرمان چیزی بهت نمیگیم اون تو را دوست داشت و همیشه سفارش میکرد از تو اطاعت کنیم حتی اگه خطا باشه اما تو خیلی بی وفایی هنوز سال پدرم نشده ازدواج کردی گفتیم تنها ماندی ما نمیتونیم بهت سر بزنیم گرفتاریم قبول کردیم اما تو اصلا معلوم نیست چت شده، لیلی برای اینکه دیگه بحث ادامه پیدا نکنه قبول کرد مجید از خونه بیرون بره وبا سیامک روبرو نشه دد
مجید وقتی شنید که به خاطر سیامک باید از خونه بیرون بره عصبانی شد و گفت مگه سیامک کیه که من به خاطر اون باید از خونه ام بیرون برم؟ لیلی در جواب گفت: اون جوونه و متعصب یادت نیست روزی که با سیامک آشنا شدی خون از دهن دماغت میریخت!! اون میتونه برات دردسر درست کنه مجید با خشم و ناباوری از خونه بیرون رفت. سیامک و بقیه بچه ها اومدند و یک هفته چراغ خونه سهراب را روشن کردند موقع خداحافظی لیلی سیامک را کناری کشید و گفت: پسرم امروز همه تون میرین و من تنها میمونم این تنهایی برام غیر قابل تحمله سیامک حرف مادر را بریدوگفت: مامان فکرت تو رو کردم دارم کارهاتو درست میکنم بیای دوبی با من زندگی کنی دد
لیلی جا خورد اما خودش را نباخت پسر دیوونه منو چه به دوبی اونجا گرمه من طاقت گرما را ندارم منظورم این نبود منظور دیگه ای داشتم اونم اینکه تنهایی منو اذیت میکنه تو را چطور؟ سیامک تازه متوجه حرف مادر شد وگفت: میخواهی برام زن بگیری؟ لیلی گفت آره شاید کمتر تو کارهای من دخالت کنی این را گفت و حسابی خندید. سیامک پرسید شخص خاصی را درنظرداری؟ لیلی گفت: بله شخص خاصی را در نظر دارم نظرت چیه؟ سیامک گفت: پدرم به من سفارش کرده بود روی حرف شما حرفی نزنم منم به وصیت پدرم عمل میکنم و حرفی ندارم اگه این تو را خوشحال میکنه برام زن بگیر کی میریم خواستگاری؟
لیلی گفت: بهت خبر میدم اول باید ببینم اونم راضیه یا نه اونوقت میای و با عروست میری دوبی سیامک روی مادر را بوسید واز خواهر برادرهاش هم خداحافظی کرد و رفت. مریم روبه مادر گفت: دیگه چه فکری تو سرته؟؟ لیلی گفت: میخوام برای سیامک زن بگیرم. مریم خوشحال شد و گفت: تو اینقدر خیر خواه نبودی چی شده. لیلی نگاهی به مریم کرد وگفت: چه بدی در حق شما کردم که خیر خواهتون نباشم؟ مریم منتظر این حرف مادر بود گفت: اجازه میدی بگم؟ لیلی گفت تو که هر حرفی زدی اینم بگو. مریم درد دلش باز شد و شروع کرد تو درحق ما مادری نکردی همیشه تو فکر بودی کسل مریض بی حوصله تو حتی نمتونستی برای ما غذا درست کنی تا بابام زنده بود به ما هم مادری کرد هم پدری اون جای تورا تو دل ما پر کرد بابا هم کار میکرد هم از ما مراقبت میکرد پول درمیاورد و تو بدون اینکه بدوونی از کجا میاد خرج میکردی بی رویه یک ذره هم دلت به حال بابام نمیسوخت اونم کسی که بهترین دوست تو بود برای خوشحالي تو هر کاری کرد اما تو چی نه تنها از کارهای اون خوشحال نمیشدی بلکه همیشه افسرده بودی و این پدر بیچاره مو عذاب میداد جسمت مال پدر بود اما روحت کجا بود ؟
نمیدونم با اینکه بچه بودم اینهارو درک میکردم یه خورده فکر کن تو اصلا از ما از بچه هات خاطره ای داری تعریف کنی که اینکار و با بچه ها انجام دادم اینجا با بچه هام رفتم یه خورده فکر کن لیلی تو فکر رفت اون واقعا هیچ خاطره ای از بچه هاش نداشت مگر اونروزی که محمود و آرزو با عمه شون به خونه لیلی اومدند لیلی اون موقع از اینکه میتونه از احمد خبری بگیره خوشحال شده بود پس لیلی برای این بچه ها چه کرده بود فقط اونها را به دنیا آورده بود چرا نتونسته بود کاری بکنه از مریم خواست دیگه ادامه نده روی دخترش را بوسید و گفت اگه تا حالا کاری نکردم منو ببخش لااقل تو برای بچه ات مادر خوبی باش مریم ناراحت شد گفت: منظورم این نبود که تو بدی ولی اونطور که مردم هستند یک زندگی عادی نداشتی از من دلگیر نشو اگه تو مادر ایده الی نبودی اینو بدون مادر بدی هم نبودی
ادامـــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت دهم ¤¤
لیلی فکرکرد وقتی بچه ها را میخواست عوض کنه این سهراب بود که کمکش میکرد حموم بچه ها با سهراب بود اسم نویسی و بردن و آوردن بچه ها هم با سهراب بود تفریح و غم وشادی بچه هام با سهراب بود از حرفهای مریم حس کرد فقط به دنیا آوردن بچه کافی نیست ارتباط با اون هم شرطه ولی دیگه واقعا دیر شده بود و اون فرصت را از دست داده بود و تمام بچه ها بزرگ شده بودند و احتیاجی به مادر نداشتند دد
این سهراب کی بود که من از دست دادم اون چه کارهای مهمی تو زندگی من کرده و من به حساب خودم نوشتم اون بچه های منو بزرگ کرده و من به حساب خودم گذاشتم به گذشته فکر کرد به روزهای تلخ بیخبری از حمید به فرشته که بدون پدر بدنیا اومد و به طلاق نامه اش که با پست اومد به محمود و آرزو که میوهای عشق لیلی و احمد بودند به روزی فکر کرد که احمد طلاقش داد و بچه ها زیردست نامادری بزرگ شدند. به سهراب که ناجی اون از افتادن به فحشا بود مینا و مریم و سیامک که با مادری افسرده بزرگ شدند به امروزش فکر که مجید سر راهش قرار گرفته بود دد
به خودش اومد اگه تا امروز نتونستم زندگی کنم بعد از این زندگی میکنم حالا به هر نحوی که بوده بچه ها سروسامان گرفتند پس باید به خودم بیام و برای خودم زندگی کنم مجید را نباید از دست بدم پس مجید کجاست؟ این سوالی بود که لیلی از خودش کرد بلند شد و لباس پوشید و دنبال مجید رفت به خونه سابقش رفت اونجا نبود خونه ملیحه رفت اونم خبری از مجید نداشت سرگردان شد به خونه برگشت خیلی دلش شور میزد انگار اتفاق مهمی می خواست بیفته نتونست دست به کاری بزنه اعصابش بهم ریخته بود روزهای تلخ گذشته داشت تکرار میشد مجید رفته بود و لیلی نمیتونست اونو پیدا کنه اوقات لیلی تلخ شده بود اینبار دیگه شانزده ساله نبود که کسی بتونه حق شو بخوره و ظلم کنه تو اضطراب خودش غرق بود ومتوجه اومدن مجید نشد مجید صدا زد لیلی خانم حواست کجاست؟
لیلی از دیدن مجید خوشحال شد و پرسید کجا بودی؟ مجید به شوخی گفت: رفته بودم پیش اون یکی زنم چطور مگه!! وخندید لیلی تو حال خاصی بود شنیدن این جمله اونه دگرگون کرد زانوهاش سست شد رنگش پرید سرش گیج رفت و نشست مجید فکرکرد داره ناز میکنه با این حال زیربغلش را گرفت و روی مبل نشووند اما دید رنگ لیلی بد جوری پریده واین مجید را به خودش آورد خواست از لیلی عذر خواهی کنه که سوزشی کنار قلبش حس کرد سوخت و سوخت دستش را روی قلبش گذاشت گرمی ورطوبتی حس کرد با ناباوری دستش را نگاه کرد از دستاش خون میچکید لیلی چاقوی میوه خوری را تو قلب مجید فرو کرده بود دد
خون بود که روی زمین میچکید لیلی فریاد زد نمیذارم توهم حقم رو ضايع کنی مگه من به تو چه کردم!! مجید ناتوان ته صدایی از گلوش بلند شد منو برسون بیمارستان و نقش زمین شد لیلی کنارش نشست و های های گریه کرد رفتار عصبی لیلی مجید را بیشتر از توان انداخت سعی کرد خودشو به تلفن برسونه اما نتونست با هرحرکتش خون بیشتری ازش میرفت و بالاخره بیهوش شد لیلی همانطور که گریه میکرد وحرفهای بی سر و ته میزد از اتاق بیرون رفت با صدای زنگ در از جا پرید خودشو به در رسوند با تعجب سیامک را دید سیامک از رنگ و روی پریده مادر وحشت کرد وارد خونه شد چی شده چی شده پشت سر هم از مادر سوال کرد لیلی هیچ جوابی نداد فقط به اتاق اشاره کرد سیامک سریع خودشو به اتاق رسوند دید مجید کف اتاق افتاده نبض اونو گرفت دید هنوز میزنه ملافه ای برداشت و با اون جلوی خونریزی را گرفت ضربان قلب مجید بهتر شد بعد به اورژانس زنگ زد و آمبولانس خواست گوشی را قطع کرد پیش مادر رفت اونو به اتاق دیگه ای برد و بهش گفت اگه پلیس ازت چیزی پرسید هیچ جوابی نده حتی یک کلمه هم حرف نزن من همه کارها را روبراه میکنم صدای زنگ تلفن بلند شد سیامک خودشو به تلفن رسوند اونطرف گوشی از اورژانس زنگ میزدند ومیخواستند مطمئن بشن که با اورژانس شوخی نکردن، سیامک عصبانی فریاد زد مرتیکه ابله اینجا یه نفر داره میمیره تو هنوز آمبولانس نفرستادی سریع یه آمبولانس بفرست و گوشی را قطع کرد و از اینکه تو ایران زندگی نمیکنه احساس رضایت کرد اما این خوشی زیاد طول نکشید چون بعد از اینکه مجید را به بیمارستان رسوند توسط پلیس به جرم اقدام به قتل مجید دستگیر شد
ادامـــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت يازدهم ¤¤
سیامک به زندان و لیلی هم به بیمارستان روانی منتقل شد هیچ کس از اصل ماجرا خبر نداشت، مجید تو بیمارستان از مرگ حتمی نجات پیدا کرد اما توی کما بود و پزشکان میگفتند اگه از کما بیرون بیاد زنده میمونه! تو باز پرسی سیامک اعتراف کرد که مجید را با چاقو زده! بازداشت سیامک ادامه داشت لیلی حتی یک کلمه هم حرف نزده بود اون توی شوک بود و ماتزده روانشناسان میگفتن اون خوب میشه ولی زمان نیاز داره بچه های لیلی در تکاپو بودند تا به هر نحوی که شده سیامک را از مخمصه بیرون بیارن اونها هم باورشون شده بود که سیامک به قصد کشت مجید را زده دعا میکردند تا مجید زنده بمونه تا حداقل جرم سیامک سبکتر بشه دد
برای سیامک وکیل گرفتن آقای رسولی یکی از وکلای با تجربه که از دوستان قدیمی سهراب بود دست به کار شد تا راه نجاتی برای سیامک که به جرم خودش اعتراف کرده بود پیدا کنه ،با کمکهای روانشناسان بیمارستان روانی حال لیلی روز به روز بهتر میشد پزشکان عقیده داشتند اون به مداوا جواب داده ولی کسی را هنوز نمی شناخت به خودش نیامده بود وکسی نمیدونست که سیامک مجید را چاقو نزده. با تمام تلاشی که کردند نتونستند مجید را نجات بدن و مجید بدون اینکه بتونه حرفی بزنه از دنیا رفت اون قربانی یک شوخی احمقانه شد سیامک به خاطر مادرش تو زندان بود و با سماجت ابلهانه ای گناه نکرده را به گردن گرفته بود دد
محمود و خواهراش هرکاری میکردند تا بتوونند سیامک را از زندان بیرون بیارن اما با مردن مجید این غیر ممکن شد مجید از همسر اولش دو تا دختر داشت اونها ولی دم اعلام شدند و برای سیامک تقاضای قصاص کردند و نمی خواستند از خون پدرشان بگذرند. دادگاه ادامه داشت وکیل سیامک با کاردانی تمام مرتب تقاضای وقت میکرد تا دلایلی برای بی گناهی سیامک جور کنه از گفته های مریم و خواهرش پی به درگیری سیامک و مجید برده بود اما دلیل کشتنه شدن مجید به دست سیامک براش مبهم بود. برخورد اول سیامک ومجید قابل قبول بود که سیامک با تعصب رفتار کنه و کسی را که به مادرش نظر داشته کتک بزنه اما قتل با عقل جور در نمیآومد البته چون از ازدواج مادرش با مجید خبر نداشته ممکنه دست به این کار زده باشه اما این را هم رد کرد چرا که اگه سیامک حتی بدون اینکه با مجید حرف بزنه و بفهمه که اونها با هم ازدواج کردند می با ید با مجید درگیر میشد ولی تو بدن مجید بجز جای چاقو هیچ اثر ضربه یا درگیری مشاهده نشده بوددد
رسولی به این نتیجه رسید که سیامک چیزی را مخفی میکنه اون قاتل را میشناسه و داره از قاتل حمایت میکنه اما قاتل کیه؟ اولین نفر نظرش به لیلی جلب شد اما اون از مجید خوشش اومده بود و دوست داشت که حتی منتظر سال شوهرش نشده و با مجید ازدواج کرده بود و به گفته: مریم که لیلی راضی نبود مجید از خونه بره و با بی میلی لیلی از خونه دور شده بود. الان هم با شرایط پیش اومد توی شوکه و روش نمیشه حساب کرد. البته اون به احتمال قوی قاتل را دیده و میدونه اون کیه و به نظر چون براش بعید بوده که قاتل مجید را بکشه دچار شوک شده ، مجید هم با تحقیقاتی که کرده بود آدم سالمی بود و خلاف اخلاقی هم نداشته که باعث بشه لیلی اونو بکشه دد
لیلی دلیل کافی برای کشتن مجید نداشت پس قاتل کیه؟ باورش نمیشد که سیامک دست به این قتل زده باشه سیامک تو دبی مال و اموال خوبی به دست آورده بود جوان سالمی بود تمام فکرش پول درآوردن بود خانواده اش را دوست داشت و با امید به آینده زندگي میکرد و می خواست ازدواج کنه بعید به نظر میاد که سیامک خداحافظی کنه از خونه بره فرودگاه هواپیما تاخیر داشته باشه بلیطش را یک هفته عقب بندازه برگرده خونه بدون درگیری با چاقوی میوه خوری قلب مجید را بشکافه و منجر به قتل مجید بشه!! نه مجید مرد قوی هیکلی بود و این ممکن نیست که اجازه بده از روبرو یه چاقو تو قلبش فرو کنند نه این غیر ممکنه سیامک قاتل نیست اما قاتل کیه؟؟
این سوالی بود که مرتب از خودش میپرسید به فکرش رسید با لیلی صحبتی داشته باشه به طرف تلفن رفت و شماره بیمارستان را گرفت و تونست برای فردا قرار ملاقات بذاره هم با دکتر معالج لیلی و هم با خود لیلی برای خودش دعا کرد تا فردا بتونه نتیجه خوبی بگیره و این گره را باز کنه. توی زندان سیامک با خودش فکر میکرد چرا مادرم مجید را با چاقو زده؟ چرا اینها میگن که اونها با هم ازدواج کرده بودند این که اشکالی نداشت منم راضی به تنهایی مادرم نبودم این حق مسلم مادرم بود که تنها نباشه اما چرا این مرد را کشته من باید از مادرم حمایت کنم اون نمی تونه زندان را تحمل کنه با خودش فکر کرد درحالی که تمام عمر تو زندان بوده و هیچ کاری که نشون بده دارای شخصیت خاصی است از خودش بروز نداده این کار نشون میده دیگه صبرش تمام شده بود و انتقام سالهای از دست داده شو از مجید بیچاره گرفته، لبخندی بر لبان سیامک نشست مادرم حرکتی کرده که تنها از خودش سرچشمه گرفته این خوبه من تا آخرش از اون حمایت میکنم اگه تو این راه قصاص بشم و جونم را از دست بدم حتی به این قیمت
ادامــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت دوازدهم ¤¤
رسولی صبح زود یه دوش گرفت شش تیغه کرد با لباسهای مرتب ومنظم و بسیار شیک به راه افتاد تا شاید بتونه سر نخی بدست بیاره. توی بیمارستان پرسوجو کنان دکتر معالج لیلی را پیدا کرد دکتر الیاسی از مجرب ترین روانشناسان ایران بشمار میرفت از رسولی دعوت کرد تا توی دفترش با هم گپی بزنند بعد به دیدن لیلی برند دد
رسولی از اینکه دید دکتر الیاسی توجه خاصی به این بیمارش داره یه خورده جا خورد تو دلش گفت اینم !! توی دفتر شیک و لوکس دکتر نشستند دکتر الیاسی سر صحبت را باز کرد و از رسولی پرسید درباره این زن چقدر اطلاعات دارید؟ رسولی در جواب گفت : من اومدم از شما اطلاعات بگیرم تا شاید بتونم گره کور یک جنایت را باز کنم و یک جوان ساده و لجباز را از قصاص نجات بدم. الیاسی پرسید : شما عقیده دارید که این جوان قاتل نیست؟ بله من مطمئن هستم که این جوان قاتل نیست! الیاسی گفت: پس به نظر شما قاتل کیه؟ رسولی خندید و گفت: این سوالیه که من مرتب از خودم میکنم وهنوز جوابی برایش پیدا نکردم دد
ولي از این مطمئن هستم که لیلی میدونه قاتل کیه اون باید خوب بشه تا شهادت بده و پسرش را از مرگ نجا ت بده. الیاسی گفت: اما لیلی از زمانی که این جا منتقل شده حتی یک کلمه حرف نزده فقط اون اضطرابی که موقع ورود داشت تونستیم از بین ببریم وگرنه نتونستیم کاری براش بکنیم چون اطلاع کافی هم درباره اون نداریم تا سیر معالجاتمون را به اون سمت هدایت کنیم برای همین میخواستم از شما درباره زندگی لیلی بپرسم از اول بگید اون کجا بدنیا اومده چطور بزرگ شده و اصلاچطور زندگی کرده؟
رسولی گفت: تا جایی که من خبردارم تو شهر تبریز بدنیا اومده و اونطور که شما بتونید جستجو کنید دوران کودکی کوتاهی داشته و شاید هم اصلا نداشته چون سیزده ساله شوهرش دادند چهارده سالگی اولین دخترش زاییده و از خونه شوهر بیرونش کردند شانزده ساله بوده طلاقش دادند الیاسی حرف رسولی را برید وگفت: شما از کجا این اطلاعات ذی قیمت را بدست آوردید؟ رسولی گفت: لیلی همسر یکی از بهترین دوستهای من سهراب بود. الیاسی پرسید سهراب اونو تو شانزده سالگی طلاق داده؟ رسولی گفت: نه سهراب فکر کنم شوهر سومش بود وقتی زن سهراب شد حدود بیست سال داشت من هر کاری کردم تا سهراب با اون ازدواج نکنه موفق نشدم دد
الیاسی پرسید چرا مخالف بودی ؟ خوب به نظر من لیلی اشکال داشت و بی دلیل نبود که طلاقش داده بودند سهراب موقع ازدواج با لیلی اولین ازدواجش بود در حالی که لیلی مادر سه تا بچه بود سابقه روشنی هم نداشت اما این سهراب کور بود و عاشق اول با هم زندگی کردند موقعی که بچه دار شدند اونو عقد کرد من با اینکه سهراب خودشو مشغول کرده مخالف نبودم اما با ازدواجش با یک زن .... البته که مخالف بودم اون با سرنوشت سهراب بازی کرد میدونید سهراب به خاطر اون از دانشگاه صرف نظر کرد !!! خانواده سهراب اونو طرد کردند پدرش سهراب را از ارث محروم کرد و تا روزی که مرد اسمی از سهراب نبرد سهراب به خاطر این زن هرکاری کرد اما این زن قدر نشناس نذاشت یک سال ازمرگ سهراب بگذره و با مجید مخفیانه ازدواج کرد دد
الیاسی گفت: اما این ازدواج مخفیانه نبوده! رسولی ادامه داد پس چرا سیامک از این موضوع خبر نداشته؟ الیاسی گفت: تا جایی که مریم خانم به من گفته مجید از مادرش خواستگاری کرده بوده لیلی به این موضوع هنوز جواب نداده بود که سیامک و مجید با هم روبرو میشن وسیامک به هوای اینکه مزاحم مادرش شده با مجید درگیر میشه و این درگیری و اینکه تو دوبی زندگی میکنه باعث میشه این ازدواج را نفهمه وگرنه تمام اهل محل و بچه های لیلی از این ازدواج خبر داشتند! رسولی زیر لب گفت: ومن! الیاسی این حرف رسولی را شنید و پرسید: و البته شما هم خبر نداشتید می دونید من یک روانپزشکم اگه حرفی برای گفتن داشته باشید پیش من امانت میمونه و من سرا پا گوشم بگید از اونچه که شما را آزار داده بگید !!
رسولی فکری وگفت: من با سهراب دوتا دوست صمیمی بودیم و از بچگی با هم بزرگ شدیم تو خیلی چیزها احساس مشترکی داشتیم مثل هم فکر میکردیم تمام مدت تحصیل تو یک مدرسه درس خوندیم هر دو تصمیم داشتیم تا وارد دانشگاه بشیم برای کنکور آماده میشدیم تا اینکه یک روز از وقت استفاده کردیم و برای خرید میوه بیرون رفتیم به پیشنهاد من رفتیم میدان طاهری تا هم بهترین میوه و هم زیاد بخریم چند تا سفارش هم مادرم داده بود تهیه کنیم من مشغول خرید بودم و متوجه نشدم که سهراب چشمش به لیلی افتاده اون خودشو به جای فروشنده جا زده و کلی میوه به لیلی داده و حتی پولش را نگرفته و با لیلی قرار هم گذاشته بود. هفته دیگه بیاد میوه بهتر براش بیاره !! وقتی میگم سهراب احمق بود باور کنید بله درست از همون روز راه من و سهراب از هم جدا شد اون با سرمایه ای که پدرش دراختیارش گذاشت یک حجره تو میدان طاهری خرید و هر روز به انتظار لیلی بود
من توی رشته حقوق قبول شدم و مشغول تحصیل اما سهراب با اینکه تو کنکور قبول شد اما ادامه تحصیل نداد و دنبال لیلی بود اون مجنون شده بود وقتی انصراف از دانشگاه را نشانم داد کلی عصبانی شدم و خواستم که جلو کارهای سهراب رابگیرم اون مانع شد و گفت تنها چیزی که بهت اجازه نمیدم دخالت کنی همینه تو حق نداری حتی یک کلمه هم درباره این موضوع حرف بزنی از اونجا بود که کینه لیلی تو دل من افتاد
ادامـــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت سيزدهم ¤¤
با این حال خواستم که منو با لیلی آشنا کنه شاید بتونم اونو منصرف کنم. سهراب قبول کرد روزی که لیلی را دیدم متوجه شدم که سهراب حق داره دیونه این زن باشه اون تو بهترین سالهای زندگیش بود لوند و زیبا با چشمهای سیاه خیلی ساده به نظر میرسید دلم لرزید یه احساسی تو دلم شعله زد و آرزو کردم که جای سهراب بودم! الیاسی گفت : اینهم یکی از دلایل برای مخالفت شما با سهراب بود؟ بله اما سهراب بهترین دوست من بود و این آخرین باری بود که من لیلی و سهراب دیدم من آدم با غیرتی هستم و برای اینکه دچار اشتباهی نشم از اونها دور شدم و خودم را مشغول درس خوندن کردم وبالاخره تونستم وکیل بشم همیشه از دور جویای حال سهراب بودم اما جرات نزدیک شدن به خانواده سهراب را نداشتم از خودم مطمئن نبودم، سالها بدون دوست عزیزم سهراب سر کردم منم مثل سهراب یه مجنون بودم دد
تا اینکه سهراب فوت کرد تو تشییع جنازه اش شرکت کردم از اونجا بود که بچه ها منو به عنوان یک دوست دیدند. سهراب از من برای آنها تعریف کرده بود با دیدن من انگار سالهاست اونها را میشناسم و اونها هم همینطور! لیلی با اینکه سالها از روزی که دیده بودم میگذشت اما هنوز به نظرم زیبا و لوند اومد اما من هرگز حرمت دوستی با سهراب را نشکستم و به اون خیانت نکردم. امروز هم که وارد جریان شدم به خاطر یادگار سهراب سیامک هست. الیاسی از رسولی تشکر کرد و گفت : شما خیلی به من کمک کردید و این در بهبود حال لیلی خیلی موثره راستی شما گفتید سهراب شوهر سوم لیلی بود پس شوهر دومش کی بود؟ رسولی گفت: تا جایی که من میدونم اون یه آژان بود و لیلی از اون دو تا بچه داره نه البته یکیش متاسفانه مرده!!
یه پسر از اون مونده اگه بخواهید براتون تحقیق میکنم الیاسی تشکر کرد و گفت: اگه اینکارو برام بکنید خیلی ممنون میشم چون این مریض باید خوب بشه و حرف بزنه هم به خاطر خودش و هم به خاطر اون جوانی که تو زندانه. رسولی از دکتر خواست تا اونو به دیدن لیلی ببره. اضطرابی تمام وجودش را گرفته بود علنا دست و پاش می لرزید سعی کرد خودشو کنترل کنه، نفس عمیقی کشید و پشت سر دکتر وارد اتاق لیلی شد. لیلی یک دست بلوز شلوار صورتی پوشیده بود روسرس سفیدی روی سرش بود پوست صورتش می درخشید هنوز پر از جوانی بود ولی غمگین و افسرده رسولی سلام کرد و کنار تخت لیلی روی صندلی نشست کمی به خودش اومده بود دکتر اونها را تنها گذاشت رسولی از لیلی پرسید منو به جا میاری؟
من دوست سهرابم ناصر هستم منو شناختی؟ لیلی نگاهی به اون کرد اما تک کلمه ای به زبان نیاورد رسولی ادامه داد یادت میاد سهراب چقدر دوستت داشت و چه کارهایی برای تو کرد؟ اصلا سهراب را یادت میاد؟ بازوهای لیلی را گرفت و فشار داد تو چشمهای لیلی نگاه کرد وگفت: تو نمیتونی اینقدر نمک به حرام باشی سهراب امانتهایی به تو سپرده و تو باید نشون بدی که امانت داری وجواب خوبی های سهراب بدی. سیامک به جرم قتل مجید تو حبس افتاده تو اگه این مجید را وارد زندگیت نمیکردی این اتفاق نمی افتاد تو میدونی قاتل کیه و باید قاتل را معرفی کنی و سیامک را نجات بدی دد
لیلی ديگه نمیتونست فشار دست رسولی را تحمل کنه جیغی کشید و گفت: ولم کن نمی خوام یادم بیاد رسولی خوشحال شد و بازوهای لیلی را رها کرد و دوباره روی صندلی نشست وگفت: ازت خواهش میگنم به یاد بیار اون روز کزایی رو که قاتل با مجید درگیر شده و گناه قتلش را به گردن سیامک انداخت مگه جوان تو چه کرده که باید جور دیگری را بکشه تو اگر مادری باید کمک کنی تا سیامک از این مهلکه نجات پیدا کنه، اونو به قصاص محکوم کردند بدون شوخی بهت بگم اونو دار میزنند تو چه مادری هستی لیلی دچار شوک شد تمام بدنش می لرزید به پهنای صورتش اشک میریخت شوک عصبی ادامه داشت رسولی از اتاق بیرون رفت دکتر و چند پرستار باهم به اتاق رفتند و در را بستند دد
رسولی با نگرانی بیرون منتظر بود تا اینکه الیاسی بیرون اومد وگفت :ن گران نباش حالش بهتر شد آرامش کردیم و خوابید رسولی گفت: شما گفتید اصلا یک کلمه هم حرف نزده؟ بله هنوز یک کلمه حرف نزده؟ چطور مگه؟ رسولی گفت: اون یک جمله گفت. الیاسی پرسید چی گفت؟ گفت نمی خواد یادش بیاد! الیاسی ذوق کرد این علامت خوبیه اون میخواد فراموش کنه با این حرفش نشون میده که موفق نشده حالا امیدوارم که بتونیم کاری برای این زن انجام بدیم شما کمک موثری بودید از شما متشکرم رسولی در ادامه پرسید: میتونم دوباره به دیدن اون بیام؟ دکتر گفت: البته و حتما هم بیایید چون اون بعد از چهار ماه که اینجاست اولین جمله خودشو به شما گفته پس دوباره با شما حرف میزنه دد
رسولی از دکترخدا خداحافظی کرد و برای مذاکره با اولیا دم یعنی دخترهای مجید از بیمارستان خارج شد توی راه فکر میکرد این دخترها که من دیدم رضایت نمیدن راضی کردن اونها مشکله. به در خونه رسید زنگ در را فشار داد از پشت آیفون صدای زنانه ای پرسید کیه رسولی گفت منم رسولی، وکیل دعاوی با فشار آیفون در باز شد و رسولی به داخل خونه رفت
ادامــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت چهاردهم ¤¤
خونه خوبی بود این دو تا دختر همراه عمه شون ملیحه اونجا زندگی میکردند از رسولی زیاد خوب استقبال نکردند. اما اون به روش نیاورد وارد پذیرایی شد با اشاره ملیحه یکی از دخترها چای آورد و نشست، رسولی خسته از ملاقات با لیلی چایی را که دختر مجید آورده بود داغ داغ خورد. ملیحه سر صحبت را باز کرد و گفت میدونم برای چی اومدید اما اینو بدونید که از رضایت خبری نیست !
رسولی گفت: درسته برای گرفتن رضایت اومدم اما اصرار نمیکنم منم با شما موافقم قاتل باید مجازات بشه اما از شما که خانواده مجید بودید میخوام که با دادن اطلاعات درباره مجید منو راهنمایی کنید تا سر بیگناهی بالای دار نره باید دست به دست بدیم تا قاتل واقعی را پیدا کنیم. ملیحه گفت: قاتل اعتراف کرده چه بی گناهی چه کشکی؟!! دست بردارید اون گناهکاره و اعتراف هم کرده حرفی برای گفتن نداریم وخواست بلند شه بره که رسولی مانع شد وگفت: من یک سوال میکنم با جواب دادن به اون همان شکی که در دل من افتاده اگه در دل شما نیفتاد من از اینجا میرم و منتظر حکم اعدام سیامک می شوم دد
ملیحه آرام نشست و منتظر بقيه حرف رسولی شد، دخترها هم که آرامششان بهم خورده بود منتظر جمله بعدی وکیل شدند. رسولی ادامه داد شما از کتک کاری مجید و سیامک خبر دارید؟ ملیحه گفت آره پسره بیشعور به مجید حمله کرده بود و مجید و غافل گیر کرده بود به همین خاطر تونسته بود مجید را بزنه. رسولی گفت: نکته مهم همین جاست سیامک یک پسر عصبی با دیدن مجید به اون حمله ور شده قبل روزی که به خونه مادرش برمیگرده و مجید را میبینه به نظر شما نباید مثل دفعه قبل به مجید حمله میکرد و دوباره اونو کتک میزد؟ یا به قول شما مجید بار اول غافل گیر شده اینبار که با سیامک روبرو میشه فکر نمیکنید باید کمی حواسشو جمع میکرد و به انتقام درگیری بار اول اونهم سیامک را میزد؟
ملیحه گفت چرا حتما در گیر شدند. رسولی گفت ابدا درگیری در کار نبوده نه روی بدن سیامک و نه روی بدن مجید جای هیچ درگیری مشاهده نشده قاتل بدون درگیری چاقو را تو قلب مجید فرو کرده در حالی که اگه با سیامک روبرو شده حتما باید کتک کاری می شد لااقل یک مشت به همدیگه باید میزدند شما اینطور فکر نمی کنید؟ ملیحه و دخترها با تعجب از استدلال رسولی مات شدند! ملیحه گفت: اگه سیامک قاتل نیست پس قاتل کیه؟ رسولی گفت: این همان سوالیه که من از خودم می پرسم بله قاتل کیه؟
ملیحه رنگش پرید نکنه لیلی مجید را کشته؟ رسولی گفت: به این سوال فقط شما و لیلی میتوونید پاسخ بدهید! به نظر شما لیلی در ازدواج با مجید اجباری داشت یا اینکه بدون علاقه با مجید ازدواج کرد؟ ملیحه گفت: مجید مثل یک پسربچه عاشق لیلی شد و اونها با عشق و علاقه ازدواج کردند و همیشه مجید از لیلی تعریف میکرد و میگفت اون زن خوبی است این اواخر میگفت لیلی نمیتونه بدون من زندگی کنه تو این مدت کم بهم عادت کرده بودند و مثل دو تا قمری با هم بودند تا اینکه لیلی به خاطر سیامک از مجید خواست تا چند روزی از خونه بیرون بره دد
رسولی پرسید: مجید تو این مدت کجا بود پیش شما؟ ملیحه گفت: سه روز پیش ما موند تو اون مدت به ما خیلی خوش گذشت اما یهو تصمیم گرفت بره هرچی ازش خواستیم بگه کجا میره گفت: نمیدونم اما میخوام مدتی از تهران دور باشم کجا رفت به ما نگفت یک هفته بعد از رفتن مجید، لیلی به خونه ما اومد و از مجید پرسید و ما هم ابراز بی اطلاعی کردیم واقعا نمیدونستیم اون کجاست همین موقع بود که دختر بزرگ مجید به حرف اومد، بابا به من گفت کجا میره همه با اشتیاق پرسیدند تو می دونی اون کجا رفته بود؟
پریسا دختر مجید گفت: آره به من گفت اما از من قول گرفت به کسی حرفی نزنم اون رفته بود ... رسولی پرسید خوب کجارفته بود؟ اون برای معالجه و کلی آزمایش تو بیمارستان بستری بود. ملیحه گفت چی اون کجا بود اون در کمال صحت و سلامت بود نه باور نمیکنم. پریسا گفت: منم باورم نمیشد تا اینکه جواب آزمایشها را به چند تا دکتر نشان دادم اون دچار سرطان خون بود و هر روز تحلیل میرفت از فرصتی که پیش اومده بود استفاده کرد و متوجه شد بیماری بابا با سرعت هر چه تمام پیش میرفت دکتر کیانی تو صورتم گفت نهایت از عمر بابات یک ماه بیشتر نمانده اگه اون به دست قاتل کشته نمیشد خودش پرپر میشد دد
رسولی شوکه شد این سیامک چقدر بدشانسه کسی کشته شده که از عمرش یک ماه بیشتر نمانده و گناه قتلش به گردن سیامک افتاده ، حرفهای پریسا همه را دگرگون کرد و دسته جمع به یک چیز فکر کردند چرا این پسر جوان به خاطر مردی که از عمرش چیزی نمانده بود قصاص بشه مخصوصا اگه بی گناه هم باشه. رسولی رشته سخن به دستش افتاد و اونها را قانع کرد تا رضایت بدهند و اطمینان خاطر داد که سیامک قاتل نیست و اونها از کارشون پشیمون نمیشوند از پریسا خواست تا مدارک بیماری مجید را به اون بده پریسا هم قبول کرد و تمام مدارک به دست رسولی رسید! حالا احتمال قصاص سیامک به حداقل رسید خوشحال از ملاقاتی که امروز داشت به خونه اش برگشت تا با بررسی مدارک بتونه نتیجه ای بگیره و دفاعیه ای برای براعت سیامک حاضر کنه اونشب رسولی تا صبح نخوابید
ادامـــــــه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت پانزدهم ¤¤
ساعت نه صبح به رختخواب رفت تا بخوابه! او تا صبح تونسته بود لایحه ای برای براعت اون حاضر کنه اما دیگه نا نداشت تا اونو به دادسرا ببره همانطور که روی تخت دراز کشیده بود به یکی از همکارانش تلفن کرد و خواست خودشو به خونه رسولی برسونه و این مدارک و لایحه را به دفتر قاضی ببره و ضمیمه پرونده کنه دد
تازه خوابش برده بود که با صدای زنگ در از جا پرید همکارش بود پرونده را جمع و جور کرد و به دست اون سپرد و از اینکه به جای رسولی به دادگاه میره تشکر کرد بعد از رفتن همکارش روی تخت افتاد و تا فردا صبح بدون آب و غذا خوابید. و اما توی بیمارستان روانی لیلی ازخواب بیدار شد روی تخت نشست به اطراف نگاه کرد نتوست تشخیص بده کجاست از جاش بلند شد به طرف در رفت در را باز کرد و بیرون رفت تو راهرو شروع کرد به قدم زدن تا اینکه پرستار به سراغش اومد و به آرامی دست لیلی را گرفت و گفت: عزیزم کجا میری اتاقت اینطرفه لیلی گفت: کدوم؟ اتاق خونه من اینجا نیست من باید برم جون پسرم در خطره من باید برای یک بار هم شده در حق اون مادری کنم !!
پرستار لیلی را به اتاقش برگردوند و ازش خواست اونجا بشینه و یواش از اتاق بیرون رفت و در اتاق را از پشت سر بست فورا به دکتر الیاسی خبر داد که لیلی حرف زده و می خواد از بیمارستان بره الیاسی دستوراتی به پرستار داد و خودش را با عجله به اتاق لیلی رسوند. با دیدن دکتر لیلی گفت: تورا به خدا منو از اینجا نجات بدین پسرم در خطره میخوان اونو به خاطر کشتن مجید قصاص کنند اما به خدا سیامک اونو نکشته مجید را من کشتم و شروع کرد به گریه کردن مرتب التماس میکرد واشک میریخت دکتر گفت: ناراحت نباش من تو را از اینجا بیرون میبرم و تو میتونی پسرت را نجات بدی مگه نمیگی اون بيگناهه پس به خاطر گناه نکرده اعدام نمیشه آرام باش وتمام داستان کشته شدن مجید را برام تعریف کن اصلا از اول بگو دد
لیلی آرامتر شد وگفت: چی بگم من فقط یادم میاد که مجید تو بغل من افتاد ومیگفت: منو برسون بیمارستان سیامک از راه رسید آمبولانس خبر کرد مجید را بردند سیامک به من گفت حرف نزن حرف نزن اما من باید بگم مجید را سیامک نکشته الیاسی پرسید پس کی مجید را کشته؟ لیلی تو چشمهای دکتر نگاه کرد وگفت: نمی دونم، من یادم نمیاد هیچی یادم نیست اینو میدونم که مجید به خاطر سیامک خونه نمی اومد اون روز دنبال مجید خونه ملیحه رفتم اما ملیحه از مجید خبر نداشت اومدم خونه. دکتر گفت خوب بگو تو خونه بجز تو کسی هم بود؟ لیلی گفت نه نمیدونم یادم نمیاد مجید کی اومد فقط یادم میاد اون غرق خون تو بغلم بود و میگفت منو برسون بیمارستان اون چاقو تو قلبش بود سیامک رسید باور کنید سیامک اونو نکشته دکتر یک آرام بخش به لیلی تزریق کرد و اونو توی رختخوابش جا به جا کرد و از اتاق بیرون رفت تا به رسولی تلفن کنه دد
احساس مسئولیتی درمورد سیامک میکرد رسولی تازه از خواب بیدار شده و دوش گرفته بود خوشحال از اینکه تونسته بود سیامک را نجات بده داشت صبحانه میخورد و به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد که صدای زنگ تلفن بلند شد گوشی را برداشت الیاسی پشت خط بود رسولی از اینکه شنید لیلی به حرف اومده خوشحال شد و از دکتر خواست تا لیلی را برای بازجویی به دادسرا منتقل کنه تا بتونند از تنها شاهدی که میدونه سیامک قاتل نیست بازجویی بشه دکتر اینکار را به فردا موکول کرد تا بتونه لیلی را آماده کنه. رسولی راضی از این مکالمه تلفنی گوشی را قطع کرد سریع حاضر شد و برای ملاقات با قاضی پرونده به دادسرا رفت از منشی وقت گرفت سر قاضی خلوت بود و فورا نوبت به رسولی رسید قاضی روز گذشته مدارک جدید را بررسی کرده بود با شنیدن اینکه لیلی از شوک خارج شده ومیتونه شهادت بده لبخندی از رضایت به لبش اومد و به رسولی گفت: تا پشیمون نشدند رضایت ولی دم را هم توی پرونده بذار تا منم بتونم حکم آزادی این جوان را صادر کنم به نظر منم اون قاتل نیست اون از کسی حمایت میکنه حالا وقتشه که اعتراف کنه دد
رسولی از قاضی خواست تا موکلش را با قرار سند از زندان بیرون بیاره قاضی که از بی گناهی سیامک مطمئن شده بود با قرار سند دستور آزادی سیامک را داد تا روز محکمه بیرون باشه اوضاع روبراه شده بود از دادسرا به ملیحه زنگ زد و خواست به همراه دخترهای مجید برای دادن رضایت به دادسرا مراجعه کنند و تا ظهر خودشون را برسونند از طرف دیگه حکم قاضی مبنی بر آزادی سیامک با گذاشتن سند را گرفت و سند خونه خودشو گرو گذاشت تا بعد از ظهر رضایت توی پرونده بود و سیامک هم آزاد شد دد
رسولی و خواهرهای سیامک بیرون زندان قصر منتظر سیامک بودند خواهرها از دیدن سیامک اشک تو چشمهاشون حلقه زد دوتا خواهر سیامک را غرق بوسه کردند رسولی از سیامک خواست تا به خونه اش بیاد تا بتونند برای سه روز دیگه که دادگاه دارند آماده بشوند سیامک از خواهرهاش خداحافظی کرد و همراه رسولی رفت. طعم آزادی لذت بخش بود اما یک لحظه هم از کاری که کرده پشیمان نبود چون در جواب رسولی که پرسید: هنوز هم میگی تو قاتلی؟جواب داد بله مجيد را من کشتم. به خونه رسولی رسیدند ماشین را پارک کرد و با هم وارد خونه شدند رسولی گفت: راحت باش برو یه دوش بگیر تا تو دوش بگیری منم شام حاضر میکنم. سیامک در حالی که به سمت حمام می رفت پرسید: شما تنها زندگی میکنید رسولی گفت: بله پسرم با اشتیاق خاصی این را ادا کرد حس کرد واقعا پدر این پسرجوان است
ادامه دارد
Comment
-
ليلــــــــي قسمت شانزدهم ¤¤
سیامک خوشحال از اینکه آزاد شده نفس راحتی کشید با حوله خودشو خشک کرد رسولی یک دست از لباسهاشو به اون داد روی میز دوتا پیتزا بود سیامک گفت: عجب کاری کردی خیلی دلم هوس پیتزا کرده بود پشت میز نشست و شروع به خوردن کرد. رسولی گفت: نوش جان بعد از شام یه خورده درباره اتفاقاتی که افتاده با هم صحبت کنیم سیامک درحالی که لقمه های پیتزا را از هم جدا میکرد گفت: من آماده ام، رسولی گفت: من میدونم که تو قاتل نیستی و مجید به دست تو کشته نشده. سیامک: از کجا میدونی؟ از اونجایی که مادرت ...لقمه از دست سیامک افتاد عرق سردی روی پیشونیش نشست رسولی متوجه تغییر حال سیامک شد و گفت: راست میگی من موقعی رسیدم که چاقو تو قلب مجید فرو رفته بود و من اونو به بیمارستان رساندم اما من قاتل را ندیدم اگه مادرم گفته اونو کشته دروغ میگه رسولی جا خورد انتظار شنیدن هرچیزی را داشت الا اینکه لیلی قاتل باشه گفت: خوب وقتی تو رسیدی مجید با ضربه چاقو زخمی شده بود؟ سيامک: آره !
رسولی پرسید تو چرا بلیط را تعویق انداختی؟ سیامک: قبل از خداحافطی مادرم منو کناری کشید و گفت برام یه دختر درنظر گرفته و میخواد برام زن بگیره وقتی تو فرودگاه پرواز تاخیر پیدا کرد با خودم گفتم این بهترین فرصت برای خوشحال کردن مادرمه اگه من زن بگیرم اون خیالش راحت میشه مخصوصا اگه با کسی که اون انتخاب میکنه ازدواج میکردم حتما این شادی صد برابر میشد به همین خاطر موعد بلیط را تعویق انداختم و چقدر خوب شد که برگشتم دد
رسولی گفت برگشتی تا به جرم قتل به جای حجله به قتلگاه بری؟ نه این چیزی نمیتونه باشه که مادر برای تو حسرتش را بکشه تو باید به خودت کمک کنی و اعترافت را پس بگیری در ضمن مدارکی پیدا کردم که به تو خیلی کمک میکنه مجید یک ماه بیشتر از عمرش باقی نمانده بود و یه نفر اینو جلو انداخته هنوز معلوم نیست اون یه نفر کیه البته انگار تو فکر میکنی اون یه نفر مادرته!! و میخواستی اونو حمایت کنی. سیامک لقمه ای دیگری از پیتزا جدا کرد و از رسولی پرسید مجید یک ماه از عمرش نمانده بود اینو مادرم میدونست؟ رسولی: نه اون اینو از همه مخفی کرده بود تنها کسی که از این جریان خبر داشت دخترش پریسا بود اون برای آزادی تو خیلی کمک کرد تو باید برای تشکر پیش اون بری دد
سیامک در حالی که با ولع تمام لقمه اش را فرو میداد گفت: البته اینکارو میکنم رسولی گفت: فردا مادرت برای بازپرسی به دادسرا میره. سیامک گفت: مگه اون خوب شده میتونه حرف بزنه؟ رسولی گفت: انگار اوضاع روبراه شده تو آزاد شدی مادرت به حرف اومده و منم تو محکمه برنده میشم ! سیامک گفت: بهتره قبل از اینکه مادرم تو دادسرا حرف اضافی بزنه با من روبرو بشه. رسولی گفت منظورت چیه ممکنه چه حرفي بزنه؟ سیامک گفت: شما فکر نمیکنید اونم برای اینکه منو از مخمصه نجات بده بگه قاتله؟ رسولی تو فکر رفت راست میگی ما باید مانع از این اقدام اون بشیم همین امشب به دیدنش میریم حاضر شو و تا حاضر شدن اون به الیاسی تلفن کرد و از اون خواست تا به بیمارستان بیاد دد
سیامک از توی ساکش یک دست لباس تمیز بیرون آورد و پوشید و به همراه رسولی عازم بیمارستان شدند. اونجا الیاسی با اشتیاق منتظر اونها بود وقتی استدلال سیامک را به دکتر گفتند گفت: اون همه چیز را به خاطر آورده الا اون قسمتی را که مربوط به کشته شدن مجید میشه اینم بگم اون اصلا نمی خواد اون قسمت را به یاد بیاره صد بار جریان را تعریف کرده اما از کشته شدن مجید خبرینیست. رسولی گفت: اون ممکنه برای نجات سیامک گناه قتل مجید را به گردن بگیره باید با اون صحبت کنیم دد
سیامک گفت: بخصوص منو باید ببینه تا درست تصمیم بگیره. دکتر قبول کرد و اجازه داد تا سیامک به دیدن لیلی بره. در اتاق را به آرامی باز کرد لیلی از جا پرید کیه؟ سیامک گفت: منم وارد اتاق شد لیلی از دیدن سیامک ذوق زده شد از جا بلند شد و سیامک را بغل کرد و های های گریه کرد سیامک گفت: مامان گریه نکن من اینجام ببین آزاد شدم لیلی اونو محکم بغل کرده بود و به حرفهاش گوش میکرد لیلی گفت: پسرم تو مجید را نکشتی چرا به همه گفتی تو اونو کشتی؟ سیامک گفت: دیگه نمیگم تو هم اگه میدونی قاتل کیه بگو. لیلی گفت: من فقط یادمه که مجید تو بغلم غرق به خون بود تو اومدی من در را برات باز کردم از اون به بعد دیگه یادم نمیاد سیامک گفت: تو اصلا لازم نیست چیز تازه ای به یاد بیاری همین کافیه بچه های مجید هم رضایت دادند من دیگه زندان نمیرم خیالت راحت باشه نیم ساعتی پیش لیلی ماند از لیلی پرسید مامان چرا ازدواجت را از من مخفی کردی من که مخالفت نمیکردم تازه خوشحال هم میشدم که تو تنها نیستی دد
لیلی گفت همه اش تقصیر این مریمه اون گفت: تو عصبانی میشی من میخواستم تو را با مجید آشنا کنم اون مرد خوبی بود! راستی میخواستم پریسا دختر مجید را برات بگیرم اما نشد سیامک گفت: چی دختری که برام درنطر گرفتی دختر مجید بود و خنده ای کرد دست سرنوشت چه بازیهایی داره مامان میدونی همین دختر جون منو نجات داده دکتر الیاسی در زد و داخل شد خوب گرم گرفتید خوش میگذره؟ لیلی گفت زیر سایه شما هم سلامتیم رو بدست آوردم و هم پسرمو دیدم زنده و سلامت دکتر گفت: شما باید استراحت کنید فردا روز خسته کننده ای در پیش دارید وبا سیامک از اتاق خارج شد
ادامـــــه دارد
Comment

Comment