Announcement
Collapse
No announcement yet.
Farib (An Iranian Story)
Collapse
X
-
فــــریب قسمت دوم ¤¤
روزها می گذشت احمد به خانواده اش فشار میاورد تا به وصال من برسه آنها هم نمی توانستد او را منصرف کنند چون خودشان مرا به فکر او انداخته بودند. چاره ای نداشتند جز سماجت، اما مادرم نمی خواست و جلوی آنها ایستاده بود خواهر بزرگم هم راضی نبود و می گفت دلم به اینها راضی نمیشه و شور می زنه، خواهرم دست اینها خوشبخت نمی شه. چند بار احمد جلوی راه من سبز شد و خواست با من حرف بزنه به اون رو ندادم اما از نگاهم همه چیز را خواند و در سماجتش مصمم شد. از دست آنها آسایش نداشتیم دد
دائيم تو تهران زندگی می کرد مادرم با اون مشورت کرد و از اون خواست مدتی مرا پیش خودش در تهران نگه دارد تا آبها از آسیاب بیفتد قرار شد با قطار به تهران برویم شبانه عازم ایستگاه شدیم. احمد بی خبر نبود اون قبل از ما به ایستگاه اومده بود و مانع از حرکت قطار شده بود. دائیم مرد دنیا دیده ای بود اون مرا از قطار پیاده کرد و گفت سرنوشت تو در فرار نیست به این پسر یک جواب درست بده. من ماندم و احمد، دائیم به تهران برگشت احمد التماس کرد و از من خواست همسریش را بپذیرم و من هم در دلم نسبت به او احساس خوبی داشتم به شرط اینکه مزاحم کار کردن من در آرایشکاه نميشد و من پنج سال کار کنم تا بدهی مادرم تمام شود دد
او تمام اینهارا قبول کرد و گفت من از اول هم مخالف نبودم و قبول کردم منو به خونه رسوند مادرم از دیدن من جا خورد وقتی گفتم با احمد از ایستگاه تا اینجا حرف زدم بیشتر تعجب کرد وقتی فهمید من قصد ازدواج با احمد را دارم شوکه شد با گرفتن رای موافق از من احمد دست به کار شد و بزرگترهای شهرمان را مجددا برای خواستگاری فرستاد و گفت هرچی گفتند چشم بگید از مهریه کم نذارین هرچی بخواد براش آماده می کنم! بدون بله برنگردید بزرگترها پدر و مادرم را قانع کردند اینبار همه چیز را نوشتند پدر و مادرم هم امضاء کردند تا زیرش نزنند بالاخره ازدواج ما سر گرفت احمد انگار دنیا را به اون داده باشند از خوشحالی روپا بند نبود خریدمان را در تبریز انجام دادیم هر چه که فکر کنید خریدند مرد ثروتمندی به حساب می آمد ایرادی که داشت سوادش بود اون سیکل داشت اونهم به فراموشی سپرده شد دد
عروسی مفصلی برایم گرفتند دوروبر به من حسادت می کردند. روزهای خوشی داشتیم اون برای کار به تهران رفت و من هم با خیال راحت در آرایشگاه کار می کردم خانواده خوبی داشت و با من خوب بودند و به من می رسیدند احمد کارش را به شهرمان انتقال داد تا پیش من بماند اون تو کار عتیقه رفت و هرچند وقت یکبار برای پیدا کردن عتیقه به اطراف می رفت. دوره دوری ما کوتاه بود چند سال گذشت من برای احمد یک دختر و یک پسر بدنيا آوردم اون مرد خوبی بود و هرچه داشت برای ما خرج می کرد و مرتب وضع مالیش بهتر و بهتر می شد، به دوروبر خود خوب می رسید و هرکس دستش تنگ بود کمک می کرد. من دیگر برای خودم کار می کردم خونه خریده بودیم سالها پشت سرهم گذشته بود و ازدواج ما وارد سال ششم شد تا اون موقع دعوایی بین من و اون اتفاق نیفتاده بود از حرفش سرپیچی نکرده بودم دوستش داشتم و او هم مرا دوست داشتدد
بچه ها رنگ زیبایی به زندگی ما داده بود هم دختر داشتم و هم پسر اوضاع مالی هم وفق مراد بود تا اینکه احمد پسر عمه ای داشت به نام اکبر. اکبر مرد پولداری بود و زنی داشت که از اون راضی نبود ولی چون طلاق در بین ما معنی ندارد او را طلاق نمی داد و با او سر می کرد تا اینکه خواست روی او زنی بگیرد با زنی هم آشنا شده بود و به دیدن اون زن می رفت آخر سر هم خواست که با اون زن ازدواج کند این از دید زن اکبر دور نماند اما اکبر همه کارهایش را انجام داده بود و آماده ازدواج با همسر دوم بود که به دلیل ناشناخته ای ورشکست شد و نتوانست ازدواج کند و به زندان افتاد دد
همسر اون از زن گرفتن اکبر مطلع بود اکبر را نفرین کرد و گفت نمی گذارم آب خوش از گلوی تو و تمام فامیلت بره پایین این حرف را خیلی جدی می گفت ولی هیچ کس جدی نگرفت و گفتند عصبانی است و حرفی می زند اما او هر کجا که می نشست این را تکرار می کرد. شوهرم که مرد خیر خواهی بود به کمک اون زن رفت و کمی از مشکلات مالی او را مرتفع کرد و این کار شوهرم باعث شد که پایش به خانه اکبر باز شود. زن اکبر که ژیلا نام داشت احمد را با زن همسایه افسانه آشنا کرد و روابط نامشروعی را احمد با افسانه برقرار کرد کار به جایی رسید که برای افسانه موبایل خرید دروغهای احمد نیز شروع شد و به هر بهانه از خونه بیرون می رفت و من چون به اون اعتماد داشتم اصلا شک نکردم من روزها تو آرایشگاه بودم و احمد هر کاری که می خواست میکرد چون شغل آزاد داشت ساعت رفت وآمدش هم معلوم نبود دد
افسانه شوهری داشت متعصب و سیاه دل اما از کارهای زنش بی خبر ژیلا و افسانه از احمد حسابی پول کشیدند و او را سرکیسه می کردند روابط احمد وافسانه سه ماه بود ادامه داشت و من از آن بی خبر حتی فکرش را هم نمی کردم که روزی برسه احمد به من خیانت کنه من ساده و بی خیال زندگی خودم را داشتم واحمد زندگی تازه اش را یدک می کشید
ادامــــــــه دارد
-
فــــریب قسمت سوم ¤¤
روزها می گذشت و از جایی که ماه پشت ابر نمی ماند و جواب صداقت خیانت نیست همه چیز برملا شد اونهم به این صورت که سه ماه از رفاقت احمد با افسانه می گذشت یک روز شوهر افسانه خونه میاد و متوجه صحبت افسانه با یک غریبه می شه اما کسی را تو خونه پیدا نمیکنه با افسانه در گیر می شه افسانه که کیف دستی در دست داشته به طرف شوهرش پرت می کنه موبایل از تو اون بیرون می افته در همین موقع موبایل زنگ می زنه و پشت خط احمد بود افسانه کتک حسابی از شوهرش می خوره و به همه چیز اعتراف میکنه !
اصغر شوهر افسانه زنگ می زنه به دوتا برادرش و برادر افسانه و از اونها می خواد که به خونه شون بیان برادر ها سراسیمه خود را به خانه اصغر می رسونند و با شنیدن ماجرا از زبان افسانه رگ غیرتشان می جوشه و با تهدید و اعمال زور از افسانه می خواهند که احمد را به خانه دعوت کنه. روز شنبه بود که تلفن احمد زنگ زد من متوجه نشدم فقط فهمیدم احمد گفت باشه خودم را می رسانم از احمد پرسیدم کجا خودت را می رسانی مگه اتفاقی افتاده ؟ احمد گفت نه بابا یک عده میخوان برن دنبال عتیقه میگن منم باید بیام برم حاضر بشم منتظر من هستند. منهم مثل همیشه با دلخوشی اونو راه انداختم دد
احمد نزدیک خونه افسانه با خواهر ژیلا مواجه می شه سلام علیک می کنند واحمد رد می شه خواهر ژیلا می بینه که احمد وارد خونه افسانه شد. بجز اون پسر بچه ای هم روی پشت بام بوده و اومدن احمد به خونه افسانه رو می بینه. احمد وارد خونه می شه و ما دیگه خبری از اون نگرفتیم شب شد احمد نیامد من نگران شدم چون سابقه نداشت بدون اطلاع بیرون بمونه به برادرهای احمد خبر فرستادم اومدند خونه ما، اونها می گفتند بچه که نیست حتما جایی گیر کرده. به تمام دوستاش که می شناختم زنگ زدم اما از احمد نتونستم خبری بگیرم و تازه متوجه شدم برای عتیقه هم نرفته چون اونهایی که رفته بودند همه برگشته بودند و اصلا احمد با آنها نبوده همان شب خواستم به پلیس خبر بدم اما اطرافیان گفتند عجله نکن شاید جایی رفته دسترسی به تلفن نداره تا صبح صبر کن من اون شب تا صبح نخوابیدم دلم شور می زد و بی تاب بودم روی پا بند نبودم صبح برادرهای احمد آمدند خبر بگیرند اونها هم نگران بودند چون احمد آدم مرتبی بود و از این کارها نمیکرد دد
یکشنبه عصری با پلیس تماس گرفتیم و ماجرای گم شدن احمد را گزارش دادیم پلیس دست به کار شد و تمام جاهایی که امکان داشت احمد رفته باشد را بررسی کرد روز دوشنبه ما را از طرف پلیس خواستند من به همراه برادر شوهرهام و پدرم راهی کلانتری شدیم و از اونجا برای شناسایی یک جسد به پزشک قانونی رفتيم پاهام قوت نداشت حالم خراب شد به زور تا پزشک قانونی خودم را کشاندم کشوی سرد خونه روکه باز کردند فریادی از ته دل کشیدم این احمد بود که توی سینی سردخونه خوابیده بود اونقدر خودم را کتک زدم وب ه در و دیوار کوبیدم تا از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم زیر سرم بودم سرم گیج می رفت به یاد نمی آوردم که کجام مادر و خواهرم بالای سرم بودند با به هوش آمدن من خوشحال شدند به یاد پزشک قانونی افتادم و فریاد زدم، دکتر کشیک اومد و مرا سیلی محکمی زد و گفت گریه کن فریاد نزن با شوکی که دکتر به من وارد ساخت اشکم درامد و شروع کردم به گریه مادرم مرا به آغوش کشید و گفت خدا صبرت بده تو باید قوی باشی تو دیگه مال خودت نیستی تو یتیم داری و باید یتیم داری کنی حواست را جمع کن تو باید آبروداری کنی اما به کی می گفتن من فقط اشک ریختم وناله کردم باورم نمی شد شوهرم ,شوهرجوانم پرپر شده باشه روز سه شنبه درمیان اشک من و مادر و خواهر و برادرهای احمد اونو به خاک سپردیم من ماندم و دوتا بچه یتیم که بی تاب پدر مهربانشان بودند دد
دسته دسته مهمان می آمدند تا مرگ عزیزمان را به ما تسلیت بگویند برادرهای احمد دنبال پرونده جنایت بودند و مرتب با پلیس در تماس بودند و تحقیقات پلیس ادامه داشت ما هم مشغول عزاداری برای احمد بودیم روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم تا اینکه تحقیقات پلیس نتیجه داد و قاتلین احمد دستگیر شدند و ما ازطرف کلانتری خواسته شدیم چند نفر را به عنوان قاتل به ما نشان دادند ولی ما هیچ یک از آنها را نمی شناختیم حتی برادرهای احمد هم آنها را نشناختند و این خود یک معما بود این افراد کی بودند و چرا شوهر بیچاره مرا کشته بودند دد
پاسخ این سوالات ما را رئیس پلیس داد با اشاره به اینکه من گفته بودم به خونه ما در اون روز بخصوص تلفن شده و احمد در پی اون تلفن از خانه خارج و دیگر برنگشته اداره مخابرات همکاری نموده و شماره تلفن طرف را پیدا کرده و پلیس با استفاده از شماره تلفن آدرس را یافته و با بازجویی از اطراف محل متوجه شده که احمد در روز موعود به اون خونه رفته البته بار اول هم نبوده که به اون خونه بخصوص می رفته همسایه ها از روی عکس احمد این را به پلیس گفته اند با تحقیقات بیشتر خواهر ژیلا اعترف نموده که احمد را در آن روز دیده که به اون خونه رفته اما کسی از بیرون امدن او چیزی نمی دونست فقط پسر بچه ای ده ساله می گفت آن شب چند نفر بسته سنگینی را از خانه حمل کرده اند و بیرون برده اند این مبنای تحقیقات پلیس شده بود و قاتلین دستگیر شدند اما چرا احمد کشته شده هنوز برایم مجهول بود
ادامــــــــــه دارد
Comment
-
فــــریب قسمت چهارم ¤¤
با اعتراف افسانه معلوم شد قاتلین احمد شوهر افسانه برادرشوهرهایش و برادر افسانه است اون روز که احمد به خانه افسانه رفته بود خودش را مقابل چهار مرد می بیند اونها به احمد حمله ور میشند و تا می توانند او را کتک می زنند از هر وسیله ای برای زدن او استفاده می کنند او به آنها التماس می کند و از آنها می خواهد در مقابل پول قابل ملاحظه ای او را ببخشند اما چشم آنها کور و گوششان کر شده بود آنقدر او را می زنند تا بیهوش می شوند از ترس اینکه الان می میرد او را داخل پتو و ملافه می پیچند و از خانه بیرون می برند و در بیابان از ماشین بیرون می اندازند به گفته پزشک قانونی او یکشنبه میمیرد. یعنی اگر کسی او را پیدا می کرد ممکن بود زنده بماند و ما روز دوشنبه به پلیس خبر دادیم با شنیدن این حرف دیوانه شدم چون من می خواستم خبر بدهم ولی مانع شدند چاره ای جز صبر نداشتیم دد
افسانه به روابط نامشروع بین خودش و احمد اعتراف کرد و گفت که ژیلا احمد را با من آشنا کرده و مسبب اینها کسی جز ژیلا نیست او با پررویی تمام گفت از ارتباطم با احمد اصلا پشیمان نیستم اگر شوهرم این را نمی فهمید تصمیم داشتم از شوهرم جدا بشم و به همسری احمد دربیام احمد قول داده بود با من ازدواج کنه ژیلا هم دربازجویی اعتراف کرده بود که می خواسته از این طایفه انتقام بگیرد و موفق شده است و دل همه آنها را سوزانده و انتقام گرفته دد
با دستور دادستانی همه آنها به زندان رفتند تازه کار ما شروع شد میراث احمد بین من و فرزندانش و مادرش تقسیم شد برای اینکه قاتلین احمد به اشد مجازات محکوم شوند ما وکیل گرفتیم و با راهنمایی وکیل روز محاکمه افراد طایفه احمد و ما دست به تظاهرات زدیم و این سبب شد حکم قصاص در باره آنها اجرا شود افسانه به دلیل روابط نامشروع به سه سال زندان و بقیه آنها محکوم به اعدام شدند ولی برای اجرای حکم اعدام باید مبلغ چهل میلیون ما به حساب دادگستری می ریختیم تا حکم اعدام انجام می شد من این مبلغ را نداشتم برادر شوهرم خونه ای داشت که به قیمت سی میلیون فروخت و به حساب ریخت من هم از ارثیه احمد ده میلیون ریختم تا حکم اجرا شود کار ما شده بود مراجعه به محکمه و کار فامیلهای قاتلن دیوان عالی کشور آنها هشت سال در مقابل حکم قصاص مبارزه کردند و بالاخره تابستان امسال توانستند حکم قصاص را بشکنند و سه تن از محکومین آزاد شدند و تنها شوهر افسانه در زندان باقی ماند در این مدت برادر شوهرم خونه خود را از دست داد واین را از چشم ما می دید ومی گفت اگر شما این پول را می دادید من اینقدر ضرر نمی کردم وبی خانمان نمی شدم دد
بعد از هشت سال نه قاتلین را اعدام کردند و نه اون پول برای ما سرمایه شد تا لااقل این دوتا یتیم را در آسایش بهتر بزرگ کنم. گاها فکر می کنم من چه ایرادی داشتم که احمد زن فاسدی چون افسانه را به من ترجیح داد اونم زنی را که در زندان فرزندی بدنیا آورد و معلوم نبود پدرش کیه!! یا اصلا افسانه با شوهری که داشت چرا به شوهرش خیانت کرده بود شوهرش مرد بدی به نظر نمی آمد با این حال که قاتل شوهرم بود دلم برای او هم می سوخت چون اسیر زنی چون افسانه بود و به بازی گرفته شده بود هر کس جای او بود دست به این کار میزد به نظر من قاتل اصلی ژیلا بود که باعث این رابطه نامشروع شده بود و قاتل بعدی هم افسانه بود که هوس جلوی چشمش را گرفته بود و باعث خراب شدن دنیای من و فرزندانم شده بود و زندگی خودش هم فروریخته بود دد
در این هشت سال من وقتی دیدم که مرد زندگیم را از دست دادم اوایل هیچ کاری نمیکردم و از دارایی شوهرم می خوردیم یکهو به خودم آمدم اگر نجنبم این دارایی تمام شده و من و بچه هام تو کوچه ها اسیر می شویم همتم را جمع کردم و یک خونه خریدم چون براثر انحصار وراثت خونه ما فروخته شده بود و با ارثی که به من و بچه ها می رسید نتوانستم آن را حفظ کنم این خونه کوچکتر از خونه ما بود ولی زیر زمینی داشت که من آن را آرایشگاه کردم و طی این سا لها توی اون کار کردم و با همت وپشتکارم تونستم خانه دیگری هم بخرم و اجاره بدم تمام سعی ام در این بوده که فرزندانم صدمه نخورند و در آسایش بسر ببرند دد
خیلی سختی کشیدم اما فکر می کنم زن موفقی بودم با زیبایی که دارم خواستگارهای زیادی برایم اومده اما من همه را رد کردم چون هیچ کس نمیتواند جای احمد را با این حال که به من خیانت کرده را بگیرد شاید او از دوست داشتن من دست شسته بود اما من وقتی به او بله گفتم برای تمام عمرم بود نه موقت !!بچه های من درس می خوانند وتصمیم دارم به هر نحوی شده آنها را به خوبی به ثمر برسانم وقتی آنها به ثمر برسند خستگی این چند سال از دوشم برداشته ميشه و من خوشبختی را دوباره احساس خواهم کرد
پـايان
Comment

Comment