تإثير فرهنگ سياسى ايرانيان بر سياست خارجى
بازشناسى فرهنگ ملى و فرهنگ سياسى ايرانيان و تإثير گذارى مولفه هاى آن در محيط هاى سياسى و سياست خارجى به ويژه در دوره حاكميت ارزش هاى دينى در عرصه سياست, موضوع اين بررسى مى باشد.
محيط نظام سياسى را مجموعه اى از ارزش ها, هنجارها و نمادهايى فراگرفته است و آگاهى درباره نظام سياسى تا اندازه زيادى به ميزان شناخت ارزش هاى حاكم در آن محيط بستگى دارد; چرا كه يك نظام سياسى, در چارچوب متغيرى از مواضع مردم نسبت به فعاليت هاى سياسى تشكيل شده است. بر اين اساس, درك صحيح كنش هاى سياسى در جوامع مختلف بشرى, نيازمند كوشش هايى است كه در فهم بسترهاى فرهنگى اين جوامع صورت مى گيرد.
مدت هاست كه در پژوهش هاى سياست خارجى, فرهنگ سياسى را به عنوان بخشى از زمينه هاى داخلى در نظر مى گيرند. با اين وجود, تصور فرهنگ به عنوان بخشى از چارچوب متغيرى كه در تعامل با سياست گذران خارجى قرار دارد, محصول درك جديدتر از فرهنگ به عنوان نيرويى محرك است. بى دليل نيست كه در سده هاى اخير, اروپاييان سرچشمه هاى سياست خارجى خود را در ارزش هاى فرهنگى ديگر كشورها جست وجو مى كردند. دولت هاى اروپايى براى گسترش حوزه نفوذ خود, از مبلغين و ميسيونرهاى مذهبى بهره جسته و با تإسيس پايگاه هاى مذهبى, موسسات علمى و پژوهشى, مدارس و بيمارستان ها, به تلاش گسترده اى براى تغيير باورهاى فرهنگى مردم ديگر كشورها, دست يازيدند. بررسى هاى تاريخى, شاهدى گويا بر اين مدعاست.
بنابراين, نظريه پردازان جديد به طور آشكار در تلاشند تا ميان باورها و الگوهاى فرهنگى محيط اجتماعى و اقدامات سياسى دولت ها, رابطه اى برقرار سازند. اگر چه اين موضوع به معناى ناديده انگاشتن نقش اساسى تصميم گيرندگان و دستگاه تدوين كننده سياست خارجى نمى باشد; ليكن اين تصميم ها محصول تجربه هاى تاريخى, ارزش هاى محيطى (داخلى و خارجى) و بنيان هاى فرهنگى مى باشد.
در اين ميان, فرهنگ سياسى, جنبه هاى خاصى از فرهنگ عمومى جامعه است كه به بيان نوع رابطه جامعه با نظام سياسى مى پردازد. در حقيقت, زمانى كه از فرهنگ سياسى يك جامعه سخن مى گوييم, به نظام سياسى خاصى اشاره مى كنيم كه مورد ارزيابى مردم آن جامعه بر اساس نگرش ها و ارزش هايى كه در آنان درونى شده است, قرار مى گيرد. بنابراين, پرسش در اين است كه مردم ايران چه رويكردى نسبت به نظام سياسى و كاركردهاى آن دارند؟ تلقى آنان نسبت به مفاهيم اساسى سياست مانند: اقتدار, مشروعيت, مشاركت و... چيست؟ و بالاخره اين كه مردم چه تإثيرى بر رفتار سياسى نخبگان به ويژه در زمينه سياست گذارى خارجى خواهند گذاشت؟
هر چند سخن گفتن از تإثير فرهنگ بر رفتار انسانى, موضوع چندان تازه اى نيست; اما در شرايطى كه تكنولوژى ارتباطات, به مبادله سريع فرهنگ ها مبادرت ورزيده, خلاقيت ها و توانايى هايى فرهنگى ملت هاست كه در اين مبادله, مى تواند جايگاهى قدرت مند براى آنان در عرصه بين الملل فراهم سازد. بنابراين, بازشناسى فرهنگ ملى و فرهنگ سياسى ايرانيان و تإثير گذارى مولفه هاى آن در محيطهاى سياسى و سياست خارجى به ويژه در دوره حاكميت ارزش هاى دينى در عرصه سياست, موضوع اين بررسى مى باشد.
بدون شك در اين بررسى كه تإكيد بر تإثير فرهنگ سياسى بر سياست خارجى دارد, فرهنگ به عنوان يكى از عوامل تإثيرگذار در نظر گرفته شده است و البته اين امر, به معناى ناديده گرفتن ساير عوامل نيست. در مجموع اگر چنين تصور كنيم كه سياست هاى خارجى تابعى صرف از فرهنگ جامعه مربوطه است, بايد منتظر جنگ هاى فرهنگى هم باشيم. به تعبير ديگر, بسيار ساده لوحانه است كه داده هاى فرهنگى را تنها منبع كنش ديپلماتيك فرض كنيم. عامل فرهنگ هميشه يكى از عوامل تعيين كننده در سياست خارجى است, بدون آن كه تنها عامل باشد يا جزميتى در اين تعيين كنندگى وجود داشته باشد(1).
در اين نوشتار, اگر چه به برخى برهه هاى تاريخى معاصر ايران پرداخته شده است; اما نقطه تمركز, بيشتر روى تإثيرات فرهنگ سياسى بر سياست خارجى جمهورى اسلامى قرار دارد.
تإثير فرهنگ بر رفتار سياسى
دانشمندان علوم اجتماعى, در كنار عوامل زيست شناختىbiology) ) و زيست بوم ecology)) كه در بروز رفتارهاى اجتماعى موثرند, براى عنصر فرهنگ, شإن مستقل و پر اهميتى قألند. فرهنگ, نظامى از ارزش هاست كه توليد كننده قواعد حاكم بر رفتار اجتماعى است.
مطالعات گسترده اى كه از سوى مردم شناسان در تبيين مفهوم ((فرهنگ)) صورت گرفته است, به ارايه تعريف هاى بى شمارى از اين واژه كه كم و بيش با هم متفاوت هستند, منجر شده است. در اين ميان, آن دسته از تعاريف فرهنگ مورد تإكيد قرار مى گيرد كه با برقرارى پيوند ميان فرهنگ و كنش هاى اجتماعى به ويژه در سطح سياست, شيوه اى براى فهم رفتار سياست خارجى به دست دهد.
در تعريفى كه تيلور از مفهوم فرهنگ ارايه مى كند, چنين آمده است
(همان كل پيچيده اى كه شامل معلومات, باورها, هنر, اخلاقيات, قانون, عرف و تمامى ديگر انواع قابليت ها و عاداتى است كه انسان به عنوان عضو جامعه كسب مى كند.)) همان طور در تعريف توصيفى فرانتس بوآس آمده است: ((فرهنگ, در بر گيرنده تمامى نمودهاى عادات اجتماعى يك جامعه, واكنش هاى فرد زير تإثير عادات گروهى كه در آن زندگى مى كنند, و محصولات فعاليت انسان در چارچوب اين عادات است.)) كلايد كلاكهون در تعريفى كه مقبوليت بسيار يافته است, از فرهنگ, معنايى انتزاعى به دست مى دهد: ((فرهنگ, تشكيل يافته از الگوهاى صريح و ضمنى رفتارهاى حال و آينده است كه در قالب نمادها كسب مى شود و انتقال مى يابد. نمادها نيز همان دستآوردهاى مشخص گروه هاى انسانى, از جمله تجسمات آنها در قالب مصنوعات هستند. هسته اصلى فرهنگ را انديشه هاى سنتى (يعنى انديشه هاى منتج و برگزيده در طول تاريخ) به ويژه ارزش هاى نسبت داده شده به آن انديشه ها تشكيل مى دهد. نظام هاى فرهنگى را مى توان از يك سو محصول كنش انسان ها و از سوى ديگر, همچون نفوذهاى مشروط كننده كنش هاى بعدى به شمار آورد.))(2)
تعاريف فوق به خوبى رابطه تعاملى ميان فرهنگ و كنش اجتماعى را ترسيم مى كند. در واقع, فرهنگ قادر است به عنوان شيوه اى براى تحليل رفتار اجتماعى, عمل نمايد. در همين جاست كه سياست شناسان سعى دارند تا ميان فرهنگ و رفتار سياسى و ساختارهاى سياسى مبتنى بر چنين رفتارى, رابطه برقرار سازند; زيرا ساختارگرايان معتقدند كه فرهنگ سياسى تنها به رفتارهاى افراد مربوط نمى شود; بلكه كاركرد, يعنى عمل خود تنظيم كننده كلى نظام سياسى را نيز در بر مى گيرد. ديويدايستون در عين اهميت محدودى كه براى فرهنگ قأل است, فصلى را به آن اختصاص داده و از آن به عنوان ((تنظيم كننده تغيير و تبديل خواسته ها)) در سيستم ياد مى كند; هر چند انتقاداتى به تحليل سيستميك ايستون گرفته اند.(3)
با توضيحاتى كه درباره عنصر فرهنگ و تإثير آن بر رفتار اجتماعى ذكر شد, به قلمرو ويژه اى رهنمون مى شويم كه در آن, دو عرصه فرهنگ و سياست با هم تلاقى دارند, كه از آن با عنوان فرهنگ سياسى ياد مى شود. فرهنگ سياسى, همچنان كه از اصطلاح آن آشكار است, به كوشش دانشمندان علوم سياسى براى تشخيص جنبه هاى فرهنگى اى كه ذاتا سياسى هستند, و به ويژه طريقه اى مربوط مى شود كه در آن, اعضاى يك جامعه روابط سياسى را تصور يا درك مى كنند.(4)
تفكيك و طبقه بندى جوامع سياسى, مبتنى بر الگوىهاى منظم و خاص هر يك از اين جوامع است و شالوده اين الگوهاى متفاوت را مى توان در سنت هاى تاريخى وايستارهاى جامعه سياسى جست و جو كرد. بنابراين, مفهوم بنيادينى كه قادر به كشف تمايزات ميان جوامع سياسى است, همان مفهوم فرهنگ سياسى است. آلموند در اين باره مى گويد; هر نظام سياسى, متضمن يك الگوى خاص از جهت گيرى به سوى كنش هاى سياسى است. لوسين پاى در توضيح مى گويد; اين بدان معناست كه در هر نظام سياسى, يك قلمرو ذهنى سامان يافته در باب سياست وجود دارد كه به جامعه, ترتيب نهادها و اتكاى اجتماع بر افعال فردى معنا مى دهد. بدين ترتيب, مفهوم فرهنگ سياسى به اين جا منتهى مى شود كه سنت هاى يك جامعه, روح نهادهاى عمومى آن, هيجانات و عقل جمعى شهروندى و همچنين سبك و رمزهاى عمل رهبران آن, نتايج تصادفى تجربه تاريخى نيستند; بلكه به عنوان جزيى از يك كل معنادار, با هم تركيب و تناسب يافته و يك مجموعه به هم پيوسته و معقول از روابط را به وجود مىآورند(5)
اكثر جامعه شناسان و علماى علم سياست, بر اين اعتقادند كه رفتار سياسى شهروندان و نخبگان و حكومت گران, عمدتا خاستگاه فرهنگى دارد. آلن دو بنوا متذكر مى شود; بسيارى از انديشه ورزان علوم اجتماعى معتقدند كه عامل فرهنگ, زمينه ساز دگرگونى سياسى در ساير بخش هاى جامعه است. از اين ديدگاه, دست يابى به قدرت سياسى ممكن نيست, مگر با در اختيار گرفتن قدرت فرهنگى. وگرامشى نيز معتقد است كه روشنفكران جامعه رسالت دارند تا انديشه و ذهنيت جامعه را براى پذيرش يك نظام ارزشى جديد تغيير دهند و براى اين كار, بايد دست به كار نبرد و چالش فرهنگى همه جانبه شوند.(6)
به هر حال, دانش سياسى, از فرهنگ سياسى تغذيه مى كند و فرهنگ سياسى, رفتار سياسى را شكل مى دهد و فهم رابطه فرد و دولت در فرهنگ سياسى تسهيل مى يابد. از آن جا كه محيط نظام, ارزشى است, فرهنگ سياسى, جهت گيرىهاى مردم نسبت به نهادها و ساختارها و نيز عملكردهاى سياسى را مشخص مى كند. كم و كيف مشاركت سياسى, شيوه رإى دادن, پشتيبانى يا بى اعتنايى به نظام و... به ميزان قابل توجهى به ارزش ها, اعتقادات, انگاره ها و نمادهاى نهادينه شده بستگى دارد.
هيفمن از سبك ملى به جاى فرهنگ سياسى استفاده مى كند و ملت ها را بر حسب فرهنگشان, نماد بيرونى داده و سبك نام مى گذارد (خلق و خوى). به نظر وى, سبك ملى چيزى نيست كه بتوان به سادگى آن را عوض كرد. وى معتقد است كه هر ملتى يك سبك ملى دارد كه بر اساس آن عمل مى كند; مثلا بر اساس خصلت ملى خود مى جنگد و يا با ديگران روابط برقرار مى سازد. پس منش يك ملت, بر نوع سياست داخلى و خارجى آن ملت تإثيرى مستقيم بر جاى مى گذارد
بازشناسى فرهنگ ملى و فرهنگ سياسى ايرانيان و تإثير گذارى مولفه هاى آن در محيط هاى سياسى و سياست خارجى به ويژه در دوره حاكميت ارزش هاى دينى در عرصه سياست, موضوع اين بررسى مى باشد.
محيط نظام سياسى را مجموعه اى از ارزش ها, هنجارها و نمادهايى فراگرفته است و آگاهى درباره نظام سياسى تا اندازه زيادى به ميزان شناخت ارزش هاى حاكم در آن محيط بستگى دارد; چرا كه يك نظام سياسى, در چارچوب متغيرى از مواضع مردم نسبت به فعاليت هاى سياسى تشكيل شده است. بر اين اساس, درك صحيح كنش هاى سياسى در جوامع مختلف بشرى, نيازمند كوشش هايى است كه در فهم بسترهاى فرهنگى اين جوامع صورت مى گيرد.
مدت هاست كه در پژوهش هاى سياست خارجى, فرهنگ سياسى را به عنوان بخشى از زمينه هاى داخلى در نظر مى گيرند. با اين وجود, تصور فرهنگ به عنوان بخشى از چارچوب متغيرى كه در تعامل با سياست گذران خارجى قرار دارد, محصول درك جديدتر از فرهنگ به عنوان نيرويى محرك است. بى دليل نيست كه در سده هاى اخير, اروپاييان سرچشمه هاى سياست خارجى خود را در ارزش هاى فرهنگى ديگر كشورها جست وجو مى كردند. دولت هاى اروپايى براى گسترش حوزه نفوذ خود, از مبلغين و ميسيونرهاى مذهبى بهره جسته و با تإسيس پايگاه هاى مذهبى, موسسات علمى و پژوهشى, مدارس و بيمارستان ها, به تلاش گسترده اى براى تغيير باورهاى فرهنگى مردم ديگر كشورها, دست يازيدند. بررسى هاى تاريخى, شاهدى گويا بر اين مدعاست.
بنابراين, نظريه پردازان جديد به طور آشكار در تلاشند تا ميان باورها و الگوهاى فرهنگى محيط اجتماعى و اقدامات سياسى دولت ها, رابطه اى برقرار سازند. اگر چه اين موضوع به معناى ناديده انگاشتن نقش اساسى تصميم گيرندگان و دستگاه تدوين كننده سياست خارجى نمى باشد; ليكن اين تصميم ها محصول تجربه هاى تاريخى, ارزش هاى محيطى (داخلى و خارجى) و بنيان هاى فرهنگى مى باشد.
در اين ميان, فرهنگ سياسى, جنبه هاى خاصى از فرهنگ عمومى جامعه است كه به بيان نوع رابطه جامعه با نظام سياسى مى پردازد. در حقيقت, زمانى كه از فرهنگ سياسى يك جامعه سخن مى گوييم, به نظام سياسى خاصى اشاره مى كنيم كه مورد ارزيابى مردم آن جامعه بر اساس نگرش ها و ارزش هايى كه در آنان درونى شده است, قرار مى گيرد. بنابراين, پرسش در اين است كه مردم ايران چه رويكردى نسبت به نظام سياسى و كاركردهاى آن دارند؟ تلقى آنان نسبت به مفاهيم اساسى سياست مانند: اقتدار, مشروعيت, مشاركت و... چيست؟ و بالاخره اين كه مردم چه تإثيرى بر رفتار سياسى نخبگان به ويژه در زمينه سياست گذارى خارجى خواهند گذاشت؟
هر چند سخن گفتن از تإثير فرهنگ بر رفتار انسانى, موضوع چندان تازه اى نيست; اما در شرايطى كه تكنولوژى ارتباطات, به مبادله سريع فرهنگ ها مبادرت ورزيده, خلاقيت ها و توانايى هايى فرهنگى ملت هاست كه در اين مبادله, مى تواند جايگاهى قدرت مند براى آنان در عرصه بين الملل فراهم سازد. بنابراين, بازشناسى فرهنگ ملى و فرهنگ سياسى ايرانيان و تإثير گذارى مولفه هاى آن در محيطهاى سياسى و سياست خارجى به ويژه در دوره حاكميت ارزش هاى دينى در عرصه سياست, موضوع اين بررسى مى باشد.
بدون شك در اين بررسى كه تإكيد بر تإثير فرهنگ سياسى بر سياست خارجى دارد, فرهنگ به عنوان يكى از عوامل تإثيرگذار در نظر گرفته شده است و البته اين امر, به معناى ناديده گرفتن ساير عوامل نيست. در مجموع اگر چنين تصور كنيم كه سياست هاى خارجى تابعى صرف از فرهنگ جامعه مربوطه است, بايد منتظر جنگ هاى فرهنگى هم باشيم. به تعبير ديگر, بسيار ساده لوحانه است كه داده هاى فرهنگى را تنها منبع كنش ديپلماتيك فرض كنيم. عامل فرهنگ هميشه يكى از عوامل تعيين كننده در سياست خارجى است, بدون آن كه تنها عامل باشد يا جزميتى در اين تعيين كنندگى وجود داشته باشد(1).
در اين نوشتار, اگر چه به برخى برهه هاى تاريخى معاصر ايران پرداخته شده است; اما نقطه تمركز, بيشتر روى تإثيرات فرهنگ سياسى بر سياست خارجى جمهورى اسلامى قرار دارد.
تإثير فرهنگ بر رفتار سياسى
دانشمندان علوم اجتماعى, در كنار عوامل زيست شناختىbiology) ) و زيست بوم ecology)) كه در بروز رفتارهاى اجتماعى موثرند, براى عنصر فرهنگ, شإن مستقل و پر اهميتى قألند. فرهنگ, نظامى از ارزش هاست كه توليد كننده قواعد حاكم بر رفتار اجتماعى است.
مطالعات گسترده اى كه از سوى مردم شناسان در تبيين مفهوم ((فرهنگ)) صورت گرفته است, به ارايه تعريف هاى بى شمارى از اين واژه كه كم و بيش با هم متفاوت هستند, منجر شده است. در اين ميان, آن دسته از تعاريف فرهنگ مورد تإكيد قرار مى گيرد كه با برقرارى پيوند ميان فرهنگ و كنش هاى اجتماعى به ويژه در سطح سياست, شيوه اى براى فهم رفتار سياست خارجى به دست دهد.
در تعريفى كه تيلور از مفهوم فرهنگ ارايه مى كند, چنين آمده است
تعاريف فوق به خوبى رابطه تعاملى ميان فرهنگ و كنش اجتماعى را ترسيم مى كند. در واقع, فرهنگ قادر است به عنوان شيوه اى براى تحليل رفتار اجتماعى, عمل نمايد. در همين جاست كه سياست شناسان سعى دارند تا ميان فرهنگ و رفتار سياسى و ساختارهاى سياسى مبتنى بر چنين رفتارى, رابطه برقرار سازند; زيرا ساختارگرايان معتقدند كه فرهنگ سياسى تنها به رفتارهاى افراد مربوط نمى شود; بلكه كاركرد, يعنى عمل خود تنظيم كننده كلى نظام سياسى را نيز در بر مى گيرد. ديويدايستون در عين اهميت محدودى كه براى فرهنگ قأل است, فصلى را به آن اختصاص داده و از آن به عنوان ((تنظيم كننده تغيير و تبديل خواسته ها)) در سيستم ياد مى كند; هر چند انتقاداتى به تحليل سيستميك ايستون گرفته اند.(3)
با توضيحاتى كه درباره عنصر فرهنگ و تإثير آن بر رفتار اجتماعى ذكر شد, به قلمرو ويژه اى رهنمون مى شويم كه در آن, دو عرصه فرهنگ و سياست با هم تلاقى دارند, كه از آن با عنوان فرهنگ سياسى ياد مى شود. فرهنگ سياسى, همچنان كه از اصطلاح آن آشكار است, به كوشش دانشمندان علوم سياسى براى تشخيص جنبه هاى فرهنگى اى كه ذاتا سياسى هستند, و به ويژه طريقه اى مربوط مى شود كه در آن, اعضاى يك جامعه روابط سياسى را تصور يا درك مى كنند.(4)
تفكيك و طبقه بندى جوامع سياسى, مبتنى بر الگوىهاى منظم و خاص هر يك از اين جوامع است و شالوده اين الگوهاى متفاوت را مى توان در سنت هاى تاريخى وايستارهاى جامعه سياسى جست و جو كرد. بنابراين, مفهوم بنيادينى كه قادر به كشف تمايزات ميان جوامع سياسى است, همان مفهوم فرهنگ سياسى است. آلموند در اين باره مى گويد; هر نظام سياسى, متضمن يك الگوى خاص از جهت گيرى به سوى كنش هاى سياسى است. لوسين پاى در توضيح مى گويد; اين بدان معناست كه در هر نظام سياسى, يك قلمرو ذهنى سامان يافته در باب سياست وجود دارد كه به جامعه, ترتيب نهادها و اتكاى اجتماع بر افعال فردى معنا مى دهد. بدين ترتيب, مفهوم فرهنگ سياسى به اين جا منتهى مى شود كه سنت هاى يك جامعه, روح نهادهاى عمومى آن, هيجانات و عقل جمعى شهروندى و همچنين سبك و رمزهاى عمل رهبران آن, نتايج تصادفى تجربه تاريخى نيستند; بلكه به عنوان جزيى از يك كل معنادار, با هم تركيب و تناسب يافته و يك مجموعه به هم پيوسته و معقول از روابط را به وجود مىآورند(5)
اكثر جامعه شناسان و علماى علم سياست, بر اين اعتقادند كه رفتار سياسى شهروندان و نخبگان و حكومت گران, عمدتا خاستگاه فرهنگى دارد. آلن دو بنوا متذكر مى شود; بسيارى از انديشه ورزان علوم اجتماعى معتقدند كه عامل فرهنگ, زمينه ساز دگرگونى سياسى در ساير بخش هاى جامعه است. از اين ديدگاه, دست يابى به قدرت سياسى ممكن نيست, مگر با در اختيار گرفتن قدرت فرهنگى. وگرامشى نيز معتقد است كه روشنفكران جامعه رسالت دارند تا انديشه و ذهنيت جامعه را براى پذيرش يك نظام ارزشى جديد تغيير دهند و براى اين كار, بايد دست به كار نبرد و چالش فرهنگى همه جانبه شوند.(6)
به هر حال, دانش سياسى, از فرهنگ سياسى تغذيه مى كند و فرهنگ سياسى, رفتار سياسى را شكل مى دهد و فهم رابطه فرد و دولت در فرهنگ سياسى تسهيل مى يابد. از آن جا كه محيط نظام, ارزشى است, فرهنگ سياسى, جهت گيرىهاى مردم نسبت به نهادها و ساختارها و نيز عملكردهاى سياسى را مشخص مى كند. كم و كيف مشاركت سياسى, شيوه رإى دادن, پشتيبانى يا بى اعتنايى به نظام و... به ميزان قابل توجهى به ارزش ها, اعتقادات, انگاره ها و نمادهاى نهادينه شده بستگى دارد.
هيفمن از سبك ملى به جاى فرهنگ سياسى استفاده مى كند و ملت ها را بر حسب فرهنگشان, نماد بيرونى داده و سبك نام مى گذارد (خلق و خوى). به نظر وى, سبك ملى چيزى نيست كه بتوان به سادگى آن را عوض كرد. وى معتقد است كه هر ملتى يك سبك ملى دارد كه بر اساس آن عمل مى كند; مثلا بر اساس خصلت ملى خود مى جنگد و يا با ديگران روابط برقرار مى سازد. پس منش يك ملت, بر نوع سياست داخلى و خارجى آن ملت تإثيرى مستقيم بر جاى مى گذارد



Comment