Announcement
Collapse
No announcement yet.
Su-e Tafahom (An Iranian Story)
Collapse
X
-
ســـــــوءتفاهم قسمت دوم ¤¤¤
باورم نمی شد توی اتاق خودم باشم همه جای اتاق تازه به نظر میرسید راستش خیلی ترسیده بودم فکر میکردم دیگه خونم رو نبینم اما اونجا بودم. شام را دسته جمعی خوردیم سر شام برای خواهرم داستان را تعریف میکردم اونم باورش نمی شد و تعجب میکرد با ناباوری اون، من موضوع را هی بال وپر دادم و داشتم قهرمان یک داستان پلیسی میشدم که پدرم گفت : دخترم به حرفهاش گوش نکن اونقدر ترسیده بود که نگو ما هم ترسیده بودیم اما خدا پدر و مادر جناب سرهنگ را بیامرزه اون خیلی کمک کرد ضامن شد تا سعید را آزاد کردند. پسرم مواظب باش از قدیم گفتن یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک بار دیگه تو دستی ملخک دد
اگه حواستو جمع نکنی قافیه را باختی به همین سادگی آدم ممکنه سرنوشتش عوض بشه تا بیایی ثابت کنی من بیگناهم زندگیت از دست رفته دست از پا خطا نکن به درس و مشقت برس انشالله تو کنکور قبول میشی فکر منم آزاد میشه. مادرم وسط حرف پدرم دوید و گفت: از بس به بچه فشار آوردی درس بخون بخون اینطور شد بذار آزاد باشه بذار زندگی را تجربه کنه پس کی میخواد وارد اجتماع بشه این یه قسمت از اجتماعه باید ببینه وتصمیم بگیره سعید جان همه جای اجتماع ما خوب و پاکیزه نیست همه چیز هست فکر نکن دور بمونی دوست میمونی بلکه باید فکر کنی هر راه به نفعت باشه انتخاب کنی راههای آسان پول درآوردن زیاده ولی خطر زندان دستبند اسیری و گرفتاری را هم داره اونهایی که پیش تو نشسته بودند همه آدمهای مناسبی نبودند دد
اکثرا آدمهایی بودند که پول راحت و بی دردسر میخواستند ، پول راحت و بی دردسر حرامه، انسان باید کار کنه و با دست رنج خودش پول دربياره. خواهرم گفت : مامان بسه دیگه سرش از نصیحت داغ شد همه خندیدم و موضوع عوض شد. شب راحت خوابیدم صبح مادرم تو اتاق اومد لباسهای منو برداشت تا ماشین رختشویی بندازه جیبهای شلوارم را خالی کرد کاغذ آدرس از جیبم افتاد زمین برداشتم و نگاه کردم حرفهای دیشب پدر و مادرم یادم اومد آدرس را تو کشو گذاشتم کتابمو برداشتم تا درس بخونم کلمات از جلوی چشمم فرار میکرد همه اش وسوسه آدرس تو دلم میپیچید با خودم کلنجار رفتم و بر وسوسه خوندن آدرس غالب اومدم اما دیگه درس هم نتونستم بخونم حاضر شدم اینبار به مادرم گفتم: من میرم پیش علی دوستم نگران نشی. مادرم گفت برو ولی زود برگرد. پرسیدم چرا؟ گفت: مهمان داریم یکی از دوستهای پدرت که مایه دار هم هست میخواد با پدرت در مورد کار صحبت کنه میگن یه دختر خل و چل داره اونم میاره با تعجب گفتم: چقدر خله؟ وخواستم به غذایی که مادر داشت می پخت ناخنک بزنم که با قاشق روی دستم زد به اندازه همه جوانها خله !!
خداحافظی کردم وپیش علی رفتم وقتی جریان دیروز را براش تعریف کردم بهم گفت: بلای بزرگی از سرت رفع شده خدا بهت رحم کرده بد بخت اگه سرهنگه به دادت نمیرسید روزگارت سیاه بود تا بیای ثابت کنی چیکاره ای شش ماه آب خنک میل میکردی ..... از حرفهای علی دلم هری ریخت و گفتم بسه دیگه اومدم دلم بلز شه تو بدتر حالم رو گرفتی من میرم خونه مهمون داریم. وقتی رسیدم خونه، مادرم دوباره منو بیرون فرستاد تا میوه بخرم ایندفعه که برگشتم خونه مهمونها اومده بودند. قبل از اینکه پیش مهمونها برم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم دست انداختم تو کشو آدرس دختره را بیرون اوردم یاد حرفهای علی افتادم پاره کردم و انداختم سطل آشغال سریع خودم را به پذیرایی رساندم از دیدن مهمونها تعجب کردم اون دختر دیوانه که میگفتن همان دختره بود، مثل آهک وارفتم پدرم دوستش را آقای مرادی و دخترش را سودابه معرفی کرد با آقای مرادی دست دادم وگفتم: سعید هستم دد
سودابه گفت بابا من این پسره را یه جایی دیدم اما کجا یادم نمیاد! دستم را نشانش دادم گفتم: شاید این کمکت کنه. سودابه گفت: دیدی گفتم دیدمت دستت چطوره ناز نازی؟ آقای مرادی خوشحال از آشنایی با ما، خنده ای کرد و گفت دختر من یه خورده ساده است از حرفهاش ناراحت نشین با زرنگی تمام صحبت را عوض کرد اونشب به همه ما خوش گذشت. پدرم از اینکه تونسته بود با آقای مرادی به نتیجه برسه از همه ما راضی تر بود بعد از رفتن اونها به مادرم گفت اگه این قرارداد را با مرادی ببندم آینده سعید تامین میشه از درس و مشق که فارغ بشه میاد با ما کار میکنه و با هم حسابی پول درمیاریم خواهرم به مسخره گفت: سودابه را براش بگیرین تا کار محکمتر بشه دد
مادرم گفت: اونقدر هم که میگفتن دیونه نیست یه خورده رک و ساده است. دختری که تا چند ساعت پیش دیونه و خل میگفتن حالا که بوی پول به مشام رسیده بود از دیوانه به رک و ساده ترقی کرده بود گفتم: پدرجان توی بستن قراردادتون با آقای مرادی عجله نکنید اول ببینید چه طور آدمی است. پدرم گفت پسرم من سه ساله دارم با این مرادی ارتباط برقرار میکنم تا برسم به این مرحله که اون به من اعتماد کنه تو میگی عجله میکنی پسرم تو تهران کسی نیست که مرادی را نشناسه اون جزو ثروتمند ترین مردان ایران به حساب میاد ثروتش بی اندازه است. سه سال کم نیست روش کار کردم تا به اینجا رسیدم، فردا روز شانس منه قرارداد را که بستم دیگه تمومه کلی کار وپ ول گیرم میاد دد
اونقدر که توخواب هم ندیدی از این حرف پدرم خوشم اومد در هرحال سود این کار به من هم میرسید. شب بخیر گفته و تواتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم به آنچه گذشته بود فکر کردم به دختره به آگاهی به زندان و به کار پدرم تا خوابم برد
ادامــــــــه دارد
-
ســـــــوءتفاهم قسمت سوم ¤¤¤
اون شب خوابهای پریشان دیدم بالاخره صبح شد. مدتی از آمدن سودابه و پدرش به خانه ما گذشت منم مرتب درس می خوندم، به هم کنکور دو روز بیشتر نمانده بود! تیر ماه بود هوا گرم و من هم توی بالکن نشسته بودم و درس میخوندم که تلفن زنگ زد، آقای مرادی بود با پدر حرف زد شب جمعه مهمونی داشت واز ما هم خواست به خانه آنها بریم پدرم از طرف من عذر خواست و گفت: سعید نمی تونه بیاد اما بقیه میاییم و تلفن را قطع کرد. هنوز درباره مهمونی حرف میزدیم زنگ تلفن به صدا درآمد آقای مرادی بود به خاطر من مهمونی را به جمعه شب انداخته بود تا من صبح کنکور بدم و شب در مهمانی شرکت کنم !
پدرم گفت لزومی نداره به خاطر سعید مهمونی را عقب بندازید، مرادی گفت: نه اشکالی نداره اونم باشه بهتره جمعه شب منتظرم و مکالمه را تمام کرد. پدرم گفت: سعید جان بخت بهت رو کرده مرادی لطف داره می گه بدون سعید نمیشه. شب کنکور پدرم اول شب به اتاقم اومد وتمام کتاب و دفترهامو جمع کرد و گفت: کافیه هر چی میخواست بشه تا حالا شده امشب را استراحت کن صبح زود میخواهی کنکور بدی، درس تعطیل بلند شو بریم شام بخوریم شب را سعی کردم آرام باشم و راحت خوابیدم دد
صبح ساعت شش مادرم اومد واز خواب بیدارم کرد صبحانه حاضر بود با هم خوردیم لباس پوشیدم و با پدرم به محل امتحان رفتم روز داغی بود موقع امتحان جای منم بد بود آفتاب تو سرم میخورد اول زیاد ناراحت نبودم اما با گذشت زمان گرما بهم فشار آورد امتحان هم ادامه داشت تازه تخصصی ها را تست میزدم که سرم گیج رفت و حالت تهوع بهم دست داد. یکی از مسئولین را صدا کردم رنگم پریده بود متوجه شد جای منو عوض کرد اما از من خواست تا آخر امتحان صبر کنم و ادامه بدم یک لیوان شربت خنک بهم داد کمی حالم جا اومد و به امتحان ادامه دادم و به هر صورتی بود کنکور تمام شد ساعت دو از امتحان بیرون اومدم پدرم بیرون در منتظرم بود با دیدن من وحشت کرد رنگم خیلی پریده بود زیر بغلم را گرفت و توی ماشین نشاند تا ماشین راه افتاد حالم بهم خورد پدرم ماشین را نگهداشت از ماشین بیرون پریدم و کنار جوی آب، استفراغ کردم !
پدر نگران کنارم ایستاده بود کمکم کرد تا بلند شدم منو به یک درمانگاه رساند اونجا سرم بهم وصل کردند زیر سرم بودم پدرم گفت: با این حال تو مهمونی نمیتونیم بریم برم به مرادی زنگ بزنم بگم نمیاییم. دست پدرم را گرفتم گفتم نه اینکار را نکن اگه نتونستم بیام منو ببرین خونه شما برین. زیر سرم حالم بهتر شده بود ساعت شش عصر از در مانگاه بیرون رفتیم مادرم تا میتونست بهم مایعات داد کلی بهتر شدم تو خونه لباسم را عوض کردم و بهمراه بقیه به خونه مرادی رفتم دد
بیرون خونه اونقدر جالب نبود و شکل یک خونه معمولی بالای شهر را داشت اما داخل خونه نگو کمتر از قصر نبود. در را که زدیم با کنترل از راه دور در را باز کردند از باغ مصفایی گذشتیم همگی دهانمان از تعجب باز مانده بود رسیدیم به یک استخر روباز کنار استخر میز صندلی چیده بودند مستخدمین از میهمانان پذیرایی میکردند همه یک دست پوشیده بودند آقای مرادی جلو آمده و خوش آمد گفت از مستخدم خواست تا از ما پذیرایی کنه هنوز حیات خونه را کامل ندیده بودیم، از ما برای خوردن شام به داخل دعوت شد از کجا بگم از لوسترها از فرشها از در و دیوار از تابلو های گرانبها یا از میز شامی که چیده شده بود فوق العاده بود در عمرم همچین تجملاتی را یک جا ندیده بودم !
وضع خانوادگی ما خوب بود اما نه به این حد !! نمی دونستم بخورم یا تماشا کنم سودابه با لباس زیبایی که پوشیده بود و آرایشی که کرده بود مثل یک پرنسس از پله ها پایین اومد باورم نمی شد یک دختر اینقدر تغییر کنه با دیدن سودابه دلم به لرزه درامد احساس خوشی بهم دست داد با نگاهم تعقیبش کردم از پله ها به آرامی پایین می اومد همه توجه اشان به سودابه بود چند پسر جوان برای استقبال از سودابه کنار پله ها رفتند یکشون دست سودابه را گرفت و سر میز آورد با همه خوشرویی کرد به من که رسید گفت: خیلی عقبی، انتظار داشتم تو دست منو بگیری اما تو داری از حال میری دد
نوع حرف زدن سودابه اصلا به کلاس خونه زندگیشون نمی اومد خیلی راحت حرف میزد و به همین خاطر اونو دیونه فرض میکردند خوردن شام یک ساعت طول کشید اما من خیلی ملاحظه کردم چون هنوز حالم خوب نشده بود دیگه هیچ کس جا نداشت تازه دسر آوردند، مثل فیلمهای انگلیسی غذاها و دسرها تو ظرفهای سیلور و دردار سرو شد من برای فرار از این پذیرایی طولانی به حیات پناه بردم خودمو روی یک صندلی راحتی انداختم داشت خوابم میبرد یکی محکم کوبید به شونه ام ترسیدم از جا پریدم! سودابه بود واقعا دختر خشنی بود دستمو بهش نشون دادم و گفتم: هنوز جای ناخونات خوب نشده ضربه جدید نزن !! نازک نارنجی این حرفی بود که از دهن سودابه بیرون اومد !
به من گفت: تو اسباب بازی تازه من هستی اینم بهت بگم اگه بخواهی جر بزنی اوقاتم تلخ میشه واونوقت بازی تموم میشه و اینو بدوون، بازی را هم تو و هم پدرت میبازین !! از حرفهای اون سر درنیاوردم فقط گفتم: من اسباب بازی نیستم اما اگه بخواهی باهات بازی میکنم اونم تا آخرش البته اینو بدوون من تنها بازی میکنم تو هم تنها، کاری به پدرم و پدرت ندارم اگه مقررات بازی را قبول داری هستم، توچی؟ سودابه گفت: از اسباب بازی هایی که مقررات تایین میکنن زیاد خوشم نمیاد ولی باشه بازی تا آخر باشه؟ گفتم باشه ولی اصلا نفهمیده بودم اون منظورش چیه و قبول کرده بودم! این بازی چه جور بازیه یه دختر پولدار چطور بازی میکنه برام یک معما بود که بزودی حل شد
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت چهارم ¤¤¤
تا چند روز درباره مهمونی مرادی بحث میکردیم مادرم مرتب میگفت وای دیدین مهمونی را منم به هوای اینکه اونها مثل ما هستند سفره ساده چیدم حتما بهشون برخورده که خواستن اینقدر سفره شون را به رخ بکشن. پدر از اون طرف گفت: من میدونستم اما خواستم یک سفره بی قل و غش بندازی اونها سادگی را دوست دارن خونه ما بهشون خوش گذشته بود مرادی زن نداره چند بار تا حالا زن گرفته ولی این دختره اونها را فراری داده، مرادی دخترش را خیلی دوست داره و میل، میل دختره است! یک بار مرادی گفت: اگه دخترم بگه بمیر میمیرم اونقدر جدی گفت که ما همه تعجب کردیم دخترش مهره مار داره دد
پرسیدم پدرجان سودابه دختر مرادی چطوریه؟ منظورم اینه که چقدر درس خونده ؟ پدر گفت: با اطلاعاتی که من از این دختر دارم به زور دیپلم گرفته توی دانشگاه کاملا آزاد بدون شرکت حضوری قراره لیسانس بگیره نوزده ساله است با هرکسی دوست نمیشه، هرکسی را تحویل نمیگیره، کارهای عجیب و غریب میکنه مرتب از کلانتری از منکرات به مرادی تلفن میشه اونم فورا دخترشو با یک تلفن دیگه آزاد میکنه. تو فکر رفتم یادم افتاد اون روز که تو آگاهی گرفتار شده بودم اونم با من آزاد شد در حالی که اون قاچاق کرده بود پس به خاطر پدرش آزاد شده بود کم کم داشتم سودابه را میشناختم این دختر لوس و ننر منو اسباب بازی جدید فرض کرده بود باید مراقب میشدم تا از من واقعا مثل یک اسباب باز استفاده نکنه از اینکه وارد این بازی شده بودم احساس بدی نداشتم دد
زنگ تلفن منو به خودم آورد سودابه بود با من کار داشت پدرم با تعجب گوشی را به من داد احوالپرسی کردم سودابه گفت: پاشو بیا اینجا کارت دارم. چی کار داری؟ نمی تونم بیام. عصبانی گوشی تلفن را کوبید الو الو!!! پدرم گفت: ازت چی ميخواست؟ به من میگه پاشو بیا اینجا کارت دارم! پدر هول شده بود، خب تو چی گفتی؟ گفتم نمیتونم بیام. چرا نمی تونی؟ پاشو عذر خواهی کن و برو ببین شاید کار مهمی داشته باشه تو اصلا سیاست نداری پاشو تلفن کن دد
یاد قرارمان با سودابه افتادم، اگه من تلفن میکردم اون به مقصودش میرسید. به پدرم گفتم: از خونه زنگ نمیزد باید منتظر بشم تا اون تماس بگیره. پدر گفت: حواست را جمع کن باهاش خوش رفتاری کنی ما زیر سایه مرادی کلی چیز بدست آوردیم که اصلا دلم نمی خواد از دست بدم، با دختره خوب باش برای آینده توهم خوبه. دو سه روز از این ماجرا گذشت سودابه دوباره زنگ زد اینبار ملایم تر بود از من خواهش کرد تا پیشش برم منم قبول کردم سودابه گفت بهتره بریم بیرون ، و يک ساعت ديگه در پارک ملت قرار گذاشتیم. لباس مرتب پوشیدم به مادرم گفتم: من با سودابه قرار دارم دیر کردم نگران نباش. مادرم دنبالم دوید و گفت: پسرم به خاطر حرفهای پدرت سرنوشتت را خراب نکن اگه از این دختره خوشت نیامده ولش کن به درک کار بابات بهم ميخوره اونم عیب نداره تواز همه چیز برای من مهم تر هستی دد
از حرفهای مادرم لذت بردم گفتم از اینکه نگران من هستی ممنونم بالاخره چی، یه روزی باید با یک دختر ارتباط داشته باشم و بتونم زنها را بشناسم یا دلت میخواد چشم و گوش بسته غلام حلقه بگوش عروست بشم مامان اجازه بده یکم از خودم بیرون بیام و ارتباط داشته باشم حالا که پدرم خودش موافق دوستی من با یک دختره هست، شما مانع نشو این اولین تجربه منه برام دعا کن! مادرم گفت: دعات میکنم اما یک خواهش دارم. بفرمایید گوشم به شماست. مادر ادامه داد هر اتفاقی که افتاد را برام تعریف کن تا بهت کمک کنم بتونی از پس این دختره بر بیایی حریفت خیلی قوی است. قول دادم از کمک مادرم استفاده کنم دد
راه افتادم سر موقع به قرار رسیدم از سودابه خبری نبود روی نیمکت نشستم دور و برم را نگاه کردم نیامده بود. دو ساعت تمام روی نیمکت نشستم اما نیامد بلند شدم تا برگردم خونه یه پسر بچه بهم نزدیک شد یه تلفن همراه به من داد تلفن زنگ خورد سودابه پشت خط بود می خندید خوب سر کارت گذاشتم فکر کردی اون روز گفتم بیا نیامدی انتقام نمیگیرم دلم خنک شد اینبار من عصبانی گوشی را قطع کردم پا شدم وبه طرف در خروجی رفتم. کنار خیابان ایستادم تا سوار تاکسی بشم وبرگردم یه پژو جلو پام توقف کرد سودابه پشت رل بود گفت سوار شو. تشکر کردم. جا زدی مگه نگفتی تا آخر بازی هستی لوس نشو سوار شو دد
سوار شدم هنوز در را نبسته راه افتاد مثل جت میرفت مجبور شدم کمربند ایمنی را ببندم هوا تاریک شده بود از خیابانهای شهرک غرب و سعادت آباد گذشتیم چند سربالایی را که رد کردیم ماشین را نگهداشت و پیاده شد منم پیاده شدم تهران زیر پامون بود چراغهای روشن مثل نگینهای درخشان بودند اونقدر این منظره زیبا بود که نگو!!! محو تماشا بودم پرسید نظرت چیه؟ گفتم: معرکه است! نظر تو چیه؟ گفت مثل آدمهای زنده تا وقتی که خاموش بشن زیبان. پرسیدم: مگه مرده و زنده افراد برات فرق میکنه؟ خندید اینقدر دیگه سنگدل نیستم من انسانها را زنده و براق مثل این چراغها دوست دارم، نگاه کن یک دسته چراغها نزدیک هم یک دسته پراکنده بعضی ها را ببین تک تک سوسو میزنن. گفتم: تو که همچین نگاه زیبایی نسبت به آدمها داری چرا با اونها بازی میکنی؟ در جواب گفت: برای اینکه احساس کنم اونها زنده اند و تا تظاهر نکردن و میدرخشند دوستشون دارم. پرسیدم: تو خودت چی میدرخشی؟ سودابه از جایی که نشسته بود بلند شد و گفت من از همه درخشان تر هستم من اصلا فیوز اصلی هستم من اگه نباشم کلی چراغ خاموش میشن روی سبزه ها دراز کشید و قل خورد عین بچه ها فریاد زد میدونی اسم این پارک را پرواز گذاشتن؟ واقعا اسم با مسمایی است، پرواز پرواز. رفتم کنارش نشستم گفتم: حرف میزنی؟ گفت فعلا نه اما بعدا شاید. تو باید یاد بگیری انتظار بکشی
ادامــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت پنجم ¤¤¤
اون شب درباره از سودابه چیز خاصی نتونستم بفهمم اما مصمم شدم اونو بشناسم و بدوونم پشت این چهره پولدار ولجباز چه کسي نهفته هست که اونو از دیگران متمایز میکرد. اون به خودش میگفت فیوز ولی اشتباه میکرد دلم میخواست اونو همانطور که هست بشناسم برای این دست به کار شدم از هرکس که میتونست به من کمک کنه استفاده کردم از مدرسه ای که توش درس خونده بود شروع کردم کسی جواب خاصی به من نداد انگار جزء اصرار بود منو سردرگم کردند هرچه سماجت کردم هیچ جوابی ندادند حتی تهدید کردند با آقای مرادی تماس میگیرند دد
منم دنبال دردسر نمی گشتم بدون نتیجه از مدرسه بیرون اومدم هنوز از اونجا زیاد دور نشده بودم که خانمی منو از پشت سر صدا کرد یکی از معلمان مدرسه بود ایستادم بهم رسید گفت اگه راستشو بگی چرا درباره سودابه تحقیق میکنی کمکت میکنم. فورا گفتم: ازش خوشم اومده شاید بخواهم با اون ...من و من کردم گفت : فهمیدم با آتیش بازی میکنی ولی باشه بریم تو پارک یه جا بشینیم کلی حرف دارم تا بهت بگم. قدم زنان به طرف پارک رفتیم اون صحبتش را اینطور شروع کرد سودابه تو مدرسه دختر شری بود به تمام معنا شر از اول دبستان که وارد شد اوضاع مدرسه را بهم ریخت پدرش رییس انجمن بود تو مدرسه پول بود که خرج میکرد مدیر ناظم علارغم این بچه شر و ناسازگار با اون راه می اومدن دد
پرسیدم مگه چی کار میکرد؟ گفت: بدون غیبت مدرسه میاومد و توی این پنج سال که شاگرد این مدرسه بود یک روز هم غیبت نکرد اما وقتی وارد مدرسه میشد اوضاع بهم میریخت از روز اول بچه هارا ترسانده بود کتک میزد موهاشونو میکشید و میگفت شما اسباب بازی من هستید اسباب بازی که فضولی نمی کنه و بچه ها را وادار میکرد کاری که دوست ندارند انجام بدهند قیچی می آورد و موهای بچه ها را کوتاه میکرد، روپوش اونهارا پاره میکرد جای ناخنهاش همیشه روی صورت یکی دو نفر بود! هر کاری میکرد اما بد دهن نبود فحش نمیداد از اون شکایت هم که میشد مدیر ناظم حق را به سودابه میداد و بچه ها ناچار از ترس مدیر و ناظم حتی شکایت هم نمیکردند دد
تنها بعضی ازشاگردها تونستند از شر سودابه نجات پیدا کنند، اونهایی بودند که از مدرسه منتقل شدند! سودابه اذیت میکرد ولی تنبیه نمیشد اوایل یکی از معلمها گوش سودابه را کشید ولی اون را از مدرسه بیرون کردند و تا مدتها نتونست کار مناسبی پیدا کنه. سودابه لوس نبود اما چیزی تو دلش بود که از دیگران انتقام میگرفت اینو میدونم با بچه های بی پدر ومادر کاری نداشت مخصوصا آنهایی که مادر نداشتند. پرسیدم شما مادر سودابه را دیدید؟ جواب داد نه تا جایی که میدونم اون فقط پدر داره راستی زنی بود که دایه سودابه بود شنیده بودم اون دایه مادر سودابه هم بوده اگه بتونی اونو پیدا کنی اون بیشتر کمکت میکنه دد
من نگاهی به معلم کردم خودش فهمید گفت بهت کمک میکنم تا بتونی رد اون زن را پیدا کنی نمیدونم از لحظه ای که دیدمت دلم خواست کمکت کنم تو شبیه پسرم هستی اون الان سربازه. یک شماره تلفن به من داد وگفت: فردا با این شماره تماس بگیر امیدوارم بتونم اونو پیداش کنم! دیگه دیر شده باید برم واز من خداحافظی کرد. تا فردا که از اون دایه خبر بگیرم انگار یک قرن گذشت دیگه علاقمند شده بودم این بچه شر را که همه را به چشم اسباب بازی میدید را از نزدیک بشناسم با گرفتن آدرس به خونه دایه رفتم یک آپارتمان تو یکی از فرعی های ستارخان بود جای خوبی بود در زدم زن میانسالی در را باز کرد خودم را از دوستان سودابه معرفی کردم سودابه را شناخت و منو به داخل دعوت کرد دد
با شربت از من پذیرایی کرد گفت از دوستاهای سودابه هستی یا از اسباب بازیهاش؟ از این حرف دایه ناراحت شدم اما چون میخواستم اون حقیقت را به من بگه گفتم: از اسباب بازیهاش، اونم تازه ترین اسباب بازیش!! پرسید حالا چی می خواهی بدونی؟ گفتم اونو شما بزرگ کردین درباره اون هر چی میدونین بگین ازتون خواهش میکنم. دایه گفت: میدونی من دایه مادرش بودم؟ بله میدونم درباره مادرش می تونین اطلاعاتی بدین؟ گفت: پسرم از جستجو درباره سودابه و مادرش دست بردار تو در مقابل اون باختی از اول اعتراف کن دست از سرت برمیداره اون با آدم ضعیف بازی نمی کنه. گفتم: هرچی شما بگین انجام میدم ولی به شرطی که همه چیز را درباره سودابه و مادرش بهم بگین بالاخره قانع شد و داستان زندگی مادر سودابه را اینطور شروع کرد دد
سهیلا اسم مادر سودابه است اون دختر خوشگل و خوبی بود من به اون شیر دادم مادرش شیر نداشت توی دامن من بزرگ شد از خانواده های بزرگ درباری بودند تو بهترین مدرسه ها درس خوند دیپلمش را تو فرانسه گرفت منم به عنوان دایه اش با اون رفتم! اون دختر پاکی بود هر کس موقعیت اونو داشت هزار کثافت کاری میکرد اما اون هرگز، سال آخر بود که با مرادی آشنا شد مرادی هم برای درس خوندن توفرانسه بود با سهیلا هم کلاس شده بود این آشنایی ادامه داشت تا هر دو فارغ التحصیل شدند و به ایران برگشتیم! خانواده مرادی از ثروتمندان ایران به حساب می آمدند جفت خوبی شده بودند هر دو خوب هر دو ثروتمند و همدیگر را دوست داشتند، مانده بود فقط ازدواج، مراسم خواستگاری و دیگر تشریفات تمام شده بود. اوضاع ایران بهم ریخت انقلاب شد خانواده مرادی از ایران فرار کردند اما خانواده سهیلا نتونستن انقلابیون ریختند تو خونه و جلوی چشم سهیلا پدر و مادرش را به رگبار بستند البته یکی از این تیرها به سهیلا خورد و غرق به خون زمین افتاد به هرزحمتی بود سهیلا راازاون آشوب نجات دادم
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت ششم ¤¤¤
سهیلا جان سالم به در برد اما پدر و مادرش و کلا" هر کس تو اون خونه بود کشته شد! به خواست خدا من و سهیلا نجات پیدا کردیم مدتها سهیلا تو شوک بود یک سال از انقلاب گذشت مرادی به ایران اومد و سهیلا را پیدا کرد و اونو با خودش برد. با هم ازدواج کردند تو ایران جنگ شروع شد مرادی به ایران برگشت و شروع به سرمایه گذاری کرد هر روز از دیروز ثروتمند تر میشد، سهیلا هم هر روز بدتر و بدتر ميشد. منو هم پیش خودش برده بود تا بيشتر حواسم بهش باشه ، اوضاع روحی سهیلا بهم ریخته بود، می تونم بگم دیونه شده بود هر شب کابوس میدید آمدن به ایران اشتباه محض بود اون تو خارج اوضاع بهتری داشت اما مرادی سرمایه اش را تو ایران استفاده میکرد ونمیتونست دست برداره دد
توی این بین سهیلا حامله شد و حاملگی حال اونو بدتر کرد با سفارش و خواسته من با سهیلا به یکی از جزایر جنوب ایران رفتیم فکر کنم کیش بود یه ویلا کنار دریا با مراقبتهای من و آرامشی که اونجا داشتیم سهیلا حاملگی را پشت سر گذاشت و سودابه را بدنيا آورد! چند روز اول به خوبی طی شد سهیلا با تغییرات هورمونی که در بدنش رخ داده بود دوباره اوضاع روحیش بهم ریخت چند بار اگه به داد سودابه نرسیده بودم داشت اونو میکشت. به هزار زحمت صبر کرد تا مرادی به دیدن ما اومد وقتی شرایط را براش تعریف کردم از من راه چاره خواست، منم بردن سهیلا به یک مرکز روانی به عقلم رسید مرادی قبول کرد اما تو ایران هنوز همچین مرکزی وجود نداشت ناچار سهیلا به کشور سویس رفت و من ماندم و سودابه که با هم به تهران اومدیم دد
دوران نوزادی وطفولیت را به خوبی گذراند اما کمبود مادر و شرایط حاملگی سهیلا اثر خودشو رو بچه گذاشته بود اون یک خشونت پنهان داره یک عده خود آزار هستن اما سودابه مردم آزاره و مرادی هم ازش حمایت میکنه و روی کارهای اون سرپوش میذاره با مردم مثل یک اسباب بازی رفتار میکنه و هر موقع دلش را زد دور میندازه با تو هم همین کارو میکنه ازش دور باش خودتو به ضعیفی بزن باهات کار نداره از آدم عاجز بدش میاد . پرسیدم: مادر سودابه زنده است؟ بله که زنده است اما حال و روز خوشی نداره. سودابه اینو میدونه که مادرش زنده است؟ گفت: نه نمی دونه توهم نباید بهش بگی چون مرادی نمی خواد دخترش بدونه مادرش تو چه وضع و حالیه ! گفتم با اینکه از صحبتهای شما سیر نمیشم ولی ناچارم برم از کمکتون ممنونم تا دم در منو مشایعت کرد دد
وقتی رسیدم خونه مادرم عصبانی گفت: بازم بی خبر بیرون رفتی لااقل اون موبایل را باخودت میبردی هزار دفعه زنگ خورده تا برداشتم قطع کرده این موبایل مال کیه ببر پس بده صورت مادرمو بوسیدم و سعی کردم از دلش دربیارم و گفتم: این موبایل مال دختر مرادیه میبرم پس میدم شما ناراحت نباش همین موقع تلفن زنگ خورد گفتم کجا گذاشتی؟ دست انداخت از تو کابینت موبایل را به من داد خندیدم و تلفن را روشن کردم سودابه پشت خط بود تا صدای منو شنید پرسید کجا بودی از کی تا حالا دارم زنگ میزنم جواب نمی دی مگه اون گوشی را بیخود بهت دادم اون مال اینه که در دسترس باشی نه اینکه با خودت نبری حالا راه بیفت بیا اینجا کارت دارم. پرسیدم کجا بیام وچی کار داری؟ گفتش خودتو لوس نکن پاشو بیا خونه ما اینجا بهت میگم و گوشی را قطع کرد دد
مادرم پرسید چی میگفت؟ گفتم می خواد برم خونه شون چی کار کنم برم؟ مادرم گفت آره برو دختره اونقدر هم بد نیست نترس تورو نمی خوره اما مراقب رفتارت هم باش کاری نکن که بعدا" پشیمون بشی لباسمو عوض کردم و با آژانس به خونه اونها رفتم سه ربع طول کشید روز روشن باغچه زیباتر به نظر میرسید اون شب نتونسته بودم خوب ببینم باغ بزرگی بود درختهای تنومند چنار بیدهای مجنون گلهای بنفشه گلهای زنبق ، خلاصه محو تماشای باغ بودم سودابه گفت نیم ساعته در رو برات باز کردم کجایی؟ همینجام دارم میام و به سرعت قدمهام افزودم سودابه تو تراس نشسته بود بلوز صورتی و شلوار جین پاش بود برخلاف اون شب خیلی ساده دیده میشد. رو به من کرد و گفت: خونه مون چشمتو گرفته مگه نه؟ آره خونه خوبیه، بزرگه دلبازه تا حالا باغچه تونو دیدی؟ خندید و گفت: نه مثل تو وامثال تو!! مگه من چطور میبینم که تو نمیبینی؟ تو مثل ندیدبدیدها میبینی من مثل دیده ها فرقش اینه دد
گفتم راست میگی من بار دوم این باغ را میبینم اما تو از بچگی اینجا بزرگ شدی تو این باغ را دیدی من ندیده به حساب میام سودابه از اینکه توهینش نگرفته بود حرص خورد. سعید! با شنیدن اسمم جا خوردم تا اون وقت منو به اسم صدا نکرده بود برگشتم نگاهش کردم دلم هری ریخت نمی دونم این دختر چی داشت هر بار چشمم تو چشمش می افتاد دلم می لرزید پیشش نشستم با تحکم گفت: برای چی نشستی مگه من به تو اجازه دادم پیشم بشینی؟ گفتم ندادی راست میگی ندادی ولی من نشستم خوشت نمیاد پاشو ، با مشت به شونه من کوبید خیلی پررو هستی پرسیدم منو صدا کردی، اینجا بهم بگی اینجا نشین اونجا بشین کار نداری من میرم بلند شدم دستمو گرفت
ادامــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت هفتم ¤¤¤
و گفت لوس ننر چه زود هم قهر میکنه، بشین میخواهم باهات حرف بزنم نشستم چون منم دلم میخواست با اون حرف بزنم سودابه اینطور شروع کرد، من با پسر های زیادی دوست شدم به خیال اینکه آنها منو از تنهایی بیرون بیارن من رو راست اما اونها دورو و نیرنگ باز بودند! با هرکی صمیمی شدم خواست از سوءاستفاده کنه مخالفت کردم! فکر ميکني بهم چی گفتن؟ خوبه خوبه ، تو اگه دختر هم نباشی یکی پیدا میشه تو رو بگیره، از چی میترسی اونقدر پول داری که شوهرت به این چیزها اهمیت نده همه اونها میخواستن از من سوءاستفاده کنن. من نذاشتم، بهم میگن خل دیونه!! به نظر تو من دیونه هستم؟
گفتم به نظر من آره تو دیونه هستی. پرسید تو چرا فکر میکنی من دیونه هستم؟ من به این خاطر که آدم باید دیونه باشه و نتونه یک دوست خوب برای خودش داشته باشه تو چند سالته؟ گفت: نوزده سال، گفتم: تو که تمام زندگی گذشته ات با مردم بازی کردی، تو دیگه بزرگ شدی بازی تمام شده، اما تو هنوز تو بچگی ات گير کردی، وقتی بهت پیشنهاد شده باهات بخوابه تو را بزرگ دیده اما اشتباه کرده تو یه بچه کوچولو هستی محتاج به اسباب بازی. عصبانی گفت: برای اینکه ثابت کنم بزرگ شدم باید با اونها میخوابیدم؟
گفتم نه من اینو نگفتم آدم نباید دستش به کسی که دوست نداره بخوره و نباید قبل از بوجود اومدن عشق با هم یکی بشه. دست منو گرفت و گفت: تو خیلی رمانتیک هستی چند تا دوست دختر داشتی؟ ده بیست تایی داشتم یک مشت دیگه خوردم، درباره ات تحقیق کردم حتی یه دونه هم نداشتی بعد ادامه داد میدونی تو چیزی نداری به من بدی ولی من خیلی چیزها دارم به تو بدم! گفتم چرا من چیزی ندارم بهت بدم؟ گفت دخترها از پسر ها میخوان که اونها را بیرون ببرن تو ماشین نداری من دارم، برام پول نداری خرج کنی من دارم، من از پدرم نمی ترسم تو از پدرت میترسی و با ترس اجازه میگیری میای بیرون به مامانت نگفتی با من حرف میزنی من دست به هر کاری که بخوام میزنم اما تو نمیتونی، من از تو قوی ترم . گفتم: دست نگهدار راست میگی تو پولداری من به اندازه تو پول ندارم تو اگه بهت پول ندن دست به قاچاق میزنی من منتظر میشم بهم پول بدن چون محصلم تو بهت ندن دزدی میکنی من اینکار رو نمیکنم تو برای تفریح دست به هرکاری میزنی من نمیزنم تو حتما مواد هم مصرف میکنی مشروب هم میخوری سیگار هم میکشی من اینکاره نیستم تو حسودی منو میکنی من حسودس تو را نمی کنم دد
سودابه با حرص گفت: تو چی داری من حسودی تو را بکنم. من دزدی میکنم چون برام تفریحه من قاچاق میکنم چون برام هیجان داره در ضمن بابام خسارت میده دلم خنک میشه با یه تلفن آزاد میشم اسممو دیونه گذاشتم بخاطر اين زندان ندیدم! بگو دیگه تو چی داری؟ گفتم من مادر دارم تو نداری، من میتونم دوست پیدا کنم تو نمیتونی با شنیدن کلمه مادر قیافه سودابه برگشت با ناراحتی گفت: تمام اون بچه هایی که موهاشونو کوتاه کردم یا چنگشون زدم یا به دیوار کوبیدم مثل تو بودند اونا به من گفتن مادر نداری و دست منو چنگ زد بیکار ننشستم منم محکم کوبیدم رو دستش و گفتم دیگه دست رو من بلند نکنیدد
حمله کرد دوباره منو بزنه سیلی تو صورتش زدم دست بردار نبود مرتب حمله میکرد دستهاشو گرفته بودم. اما لگد میزد با تمام قوت سعی کردم جلوشو بگیرم همینطور که کلنجار میرفتیم مستخدم جلو امد و سودابه را از من جدا کرد با عصبانیت گفت: به تو چه مربوطه دخالت میکنی داریم شوخی میکنیم خانم ببخشید آنقدر بد همدیگر را میزدید نتونستم خودمو نگهدارم. برو دیگه مزاحم نشو. منم راه افتادم برم سودابه گفت: تو کجا؟ گفتم میرم خونه خداحافظ خواهش کرد بمونم گفتم: تو دیونه هستی وحشی شدی من نمیتونم با آدم وحشی مثل تو سرکنم دد
گفت: اگه قول بدم نزنمت نمیری؟ راستی تو هم کم نزدی تنها کسی هستی که منو زدی تا حالا کسی جرات نکرده بود دست رو من بلند کنه نگاهش کردم دوباره همان دختر آرام شده بود ولی گفتم نه نمی مونم باید برم خونه منتظرم هستن. زنگ بزن بگو شام خونه ما هستی آنقدر اصرار کرد از رو رفتم و به خونه زنگ زدم پدرم گوشی را برداشت توضیح دادم کجا هستم و اجازه خواستم برای موندن پدرم مخالفت نکرد! سودابه از خوشحالی بالا پایین میپرید دست منو گرفت گفت: تو از باغچه ما خوشت اومده بیا می خواهم یه جایی را نشونت بدم و منو برد تو باغ از آنچه فکر میکردم باغ بزرگتر بود از بین درختهای تنومند گذشتیم تا رسیدیم به یک درخت بزرگ از اون بالا رفتیم از آنجا تمام باغ دیده میشد خونه وسط باغ بود سودابه گفت: من وقتی حوصله ام سربره میام اینجا دلم باز میشه پرسیدم تو علاقه خاصی به بلندی داری چرا؟
گفت: من همه را میخواهم زیر پام ببینم همه را میبینم بغیر از مادرم. مگه مادرت چی شده؟ میگن مرده ولی من باور نکردم یه چیزی تو دلم میگه اون زنده است یه رازی بهت بگم پدرم چند بار تصمیم به ازدواج گرفت من اونقدر زنی را که آورده بود اذیت کردم تا فرار کرد. بازم بیاره اینکار رو میکنم. گفتم تو خیلی بد جنسی چرا نذاشتی پدرت زن بگیره گناه داره تنهاست گفت: باشه منم تنهام درضمن اگه یه موقع مادرم برگرده نمیگه چرا جلو بابات را نگرفتی؟ گفتم: چرا فکر میکنی مادرت زنده است؟ گفت: خوابشو دیدم اون از من کمک میخواست اون زنده است من باید بگردم اونو پیدا کنم تو کمکم میکنی؟ گفتم سعی خودم را میکنم از درخت پایین اومدیم دست منو گرفت ومثل بچه ها به طرف ساختمان دویدیم اونشب خیلی خوش گذشت
ادامـــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت هشتم ¤¤¤
هر چه بیشتر با سودابه رفت و آمد میکردم اونو بهتر میشناختم و به سالهای از دست رفته این موجود ظریف و لطیف فکر میکردم! اون روحی به لطافت برگ گل داشت فقط سوءتفاهم ها از اون یک مطرود اجتماع یک عاصی و اگر به دادش نمیرسیدم از او یک جانی میساخت. اون داشت به خاطر از دست دادن مهر مادری از بین میرفت من جای مهر مادرش را با عشق عوض کردم من عاشق سودابه شدم اونهم به عشق من پاسخ داد. از حرفهای سودابه متوجه شدم اون در حال اعتراض بوده و این اعتراض منجر به کتک خوردن عده زیادی بچه دبستانی شده با حمایت بیجای مرادی اون به یک بچه شرور مبدل شده که هرکاری را دوست داشت انجام میداد و از نظر اجتماع دیوانه بود دد
اما با حمایت روحی که من از او کردم هر روز بهتر از روزهای دیگر شد تونسته بود چند دوست دختر هم پیدا کنه کمتر به من زنگ میزد با دخترها ی خوبی هم دوست بود در این بین جواب کنکور آمده بود من نتونستم قبول بشم البته انتظارش هم میرفت که قبول نشم! پدرم با مرادی کار میکرد و سرمایه خوبی جمع کرده بود برای آینده من تصمیم گرفتند منو به خارج از کشور بفرستند وقتی از من پرسیدند کدام کشور دوست داری درس بخونی بی تردید گفتم سویس چون یک کار نیمه تمام داشتم که پاسخ اون تو سویس بود!! پدر فعالیت کرد تا تونست برای من ویزای تحصیلی از سویس بگیره سودابه با شنیدن این موضوع به جان مرادی افتاد تا او را همراه من به سویس بفرستد واین اولین باری بود که مرادی در مقابل سودابه ایستاد و قبول نکرد دلیل آن را مرادی ،دایه و من میدونستیم دد
سودابه از دلیل این تصمیم بی خبر بود با لجبازی که در وجودش بود اصرار میکرد ولی دل مرادی به این کار رضایت نمیداد رفتار سودابه دوباره برگشته بود از آن سودابه آرام چیزی باقی نمانده بود هر روز از کلانتری زنگ می زدند و مرادی با یک تلفن مشکل او را حل می کرد تا اینکه من دست به دامن پدر شدم و از او خواستم تا سودابه را برای من خواستگاری کنه تا شاید زحمات من هدر نره و سودابه به حالت قبلی برگرده پدرم مخالفت کرد وگفت: این دختره دیونه است من برای تو آرزوهای دارم برات از بهترین خانواده ها زن میگیرم با قیافه مصمم و حق به جانب گفتم پدر جان فقط سودابه، من عاشق اون هستم و اونو میخوام چند روز طول کشید تا پدرم راضی شد و رضایت خودش را اعلام کرد به طرف تلفن رفت تا به مرادی زنگ بزنه من ازش خواهش کردم تا وقتی که من از سودابه تقاضای ازدواج نکردم این کارو نکنه دد
پدر به نظر من احترام گذاشت و خواستگاری موکول به قبول سودابه شد همان شب با سودابه قرار گذاشتم تا بیرون بریم قبول کرد اینبار با ماشینی که پدر برام خریده بود دنبال سودابه رفتم سودابه غمگین بود هر کاری کردم یک لبخند کوچیک هم نزد پرسید کجا میریم؟ گفتم الان میرسیم کار مهمی دارم هوا تاریک بود رسیديم به پارک پرواز از ماشین پیاده شدیم روی چمن ها نشستیم تو چشماش نگاه کردم و بعد بهش گفتم تو دختر وفاداری هستی اگه قول بدی، حرفمو برید و گفت لابد اگه قول بدم فراموشت نکنم برمیگردی نه؟ گفتم نه عزیز دلم اگه قول بدی دوباره حرفم را برید آره اگه قول بدم کار بدی نکنم منو می بخشی و با هام دوست میمونی گفتم اصلا تو تمام حرفهاتو بزن بعد اگه فرصتی موند من ازت خواستگاری کنم سودابه گفت: نه بابا حرفتو بزن. گفتم مزه کار ازبین رفت حرفمو زدم پرسید مگه چی گفتی متوجه خواستگاری من نشده بود دوباره بگو دستشو گرفتم مثل توی فیلمها چشمام تو چشماش، ازش پرسیدم با من ازدواج میکنی؟ سودابه پرسید شرطی برای ازدواج با من داری؟ گفتم نه فقط خودت باش برام کافیه چون من عاشق خودت شدم دد
بغلم کرد وگفت: هزار بار آره باهات عروسی میکنم دوباره همان سودابه ای که دوست داشتم شد با نشاط سرزنده و مهربان رو سبزه ها دراز کشید و گفت :ماه عسل کجا بریم؟ گفتم بذار بابات قبول کنه بعدا"| هر چی بخواهی برات انجام میدم سودابه دلش هری ریخت گفت این بابام تازه گی ها با من مخالفت میکنه نکنه نذاره باهم ازدواج کنیم؟ اگه مخالفت کرد بیا باهم فرار کنیم دماغشو کشیدم گفتم: اون می خواد از شر تو راحت بشه پس مخالفت نمی کنه احساس خوبی داشتم شریک زندگیم را پیدا کرده بودم و با قبول پیشنهاد ازدواجم نفس راحتی کشیدم بهش گفتم همین فردا میایم خواستگاری این خبر و به پدرت بده یا بهتره پدرم باهاش صحبت کنه سودابه گفت: نه بذار خودم باهاش حرف بزنم منم موافقت کردم اونشب تا نیمه های شب روز سبزه ها نشستیم و درباره آینده حرف زدیم درباره بچه هامون وتربیتشون به سودابه گفتم باید وقتی بچه دار بشیم که تو کاملا آماده باشی و بتونی اونها را به خوبی بزرگ کنی اونم گفت تو هم خیلی باید کار کنی چون بابای من وظیفه نداره خرج زن و بچه تو را بده از گفتن این حرفها احساس شادی در ما قوت میگرفت روحیه سودابه عالی بود موقع خداحافظی گفت اگه بابام به زبون خوش راضی نشه اگه تو هم نخواهی من با تو فرار میکنم گفتم: نترس راضی میشه اما تو دلم زیاد هم مطمئن نبودم سرنوشت من وسودابه بستگی داشت به جواب مرادی
ادامــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت نهم ¤¤¤
دو سه روزی از سودابه خبری نشد! داشتم باور میکردم که سودابه منو دست انداخته که شب پدرم به خونه اومد لبش میخندید یک قوطی شیرینی دستش بود مادرم پرسید: مناسبت شیرینی را میگی یا حدس بزنیم؟ پدر گفت به مناسبت جواب مثبت مرادی و دختر خانمشون عروس این خونه سودابه خانم ، خواهرم پرید و منو بوس کرد ، ناقلا آب زیر کاه تبریک میگم از ته قلب خوشحال شدم منتظر شدم تا پدر حرفشو ادامه بده پدر گفت مرادی با ازدواج سعید و سودابه موافقه به شرطی که اونها به جای تحصیل تو سوئیس به انگلیس برن و ادامه تحصیل بدن دیگه شرط خاصی نگذاشته پسرم تو چی میگی؟
گفتم منم قبول دارم مهم ادامه تحصیله کجاش فرق نمیکنه همه اون شب خوشحال بودیم مادرم پیشنهاد کرد بیائید شادیمونو با اونها تقسیم کنیم پدر موافقت کرد به سودابه زنگ زدم وگفتم داریم میائیم اونجا سودابه هم خوشحال شد وگفت : منتظرتون هستیم. نیم ساعت بعد با یک دسته گل سرخ ویک جعبه شیرینی خونه مرادی بودیم سودابه لباس زیبایی پوشیده و آرایش ملایمی کرده بود اونقدر زیبا شده بود که خواهرم نتونست از تحسین سودابه چشم بپوشه این دختر واقعا در نوع خود عجوبه بود گاهی اونقدر ساده و گاهی اونقدر متفاوت و زیبا، گلها را ازمن گرفت نگاهم با نگاهش برخورد کرد از شوقی که تو چشماش دیدم خیالم راحت شد.
برای بار اول اونو بوسیدم همه کف زدند مادرم همانجا انگشتر گرانبهایی را که مادر شوهرش به او هدیه کرده بود دست سودابه کرد مراسم نامزدی من و سودابه به همین سادگی برگذار شد. اونشب من و سودابه تا نزدیکی های صبح با هم حرف زدیم و نقشه کشیدیم! برای ماه عسل مرادی ما را میخواست با یک تور اروپایی به سفر بفرسته ما هم محو جوانی و عشق، هر طرف که میخواستند بفرستند برایمان مهم نبود فقط مهم باهم بودنمان بود.
به خواسته من عروسی مختصری تو خونه مرادی برگذار کردیم که از صد عروسی تو هتل مجلل تر بود فردای عروسی خانواده من آقای مرادی تو فرودگاه بودیم سفر خوبی را آغاز کردیم از کشورایتالیا شروع کردیم بعد آلمان، اتریش، هلند، فرانسه، پرتغال، اسپانیا، انگلیس و قرار بود هفته دیگه به ایران برگردیم سودابه از تمام این کشورها خرید کرده بود کارتهای اعتباری ما داشت تمام میشد به سودابه گفتم : از سفر ما یک هفته بیشتر نمانده من هنوز سورپریزم را به تو ندادم سودابه ذوق کرد وگفت خوب نشون بده. گفتم باید برای این کار بریم سوئیس. پرسید تو برای درس خوندن سوئیس را انتخاب کردی این چه رازی است که تو سوئیسه؟!
گفتم تازه مطمئن هم نیستم اما به رفتنش می ارزه با موافقت سودابه با رئیس تور تماس گرفتم و از او خواستم تا برای ما بلیط سوئیس تهیه کنه اول با مخالفت رئیس تور مواجه شدم و به شرط اینکه مرادی نفهمه راضی شد تا مارا به سوئیس ببره دستور داشت به جز سوئیس ما را هرجا که خواستیم بیره فردا عصر از فرودگاه لندن عازم سوئیس این بهشت دنیایی شدیم تو کارتونها کوهای آلپ را دیده بودم درست عین کارتونهاش بود تو هتل بزرگی برای ما جا رزرو کرده بود با رسیدن ما به سوئیس از مترجم خواستم تا مادر سودابه را پیدا کند و به من خبر بدهد دد
سودابه فکر میکرد رفتن به سوئیس سورپریز منه اما با پیدا شدن آدرس و رفتن من و سودابه به آسایشگاه روانی و دیدن مادرش سودابه دچار شوک شد مادر و دختر ساعتها بدون کلمه ای حرف همدیگر را بغل کردند برخلاف گفته های دایه من هیچ مشکل روانی در سهیلا مادر زنم ندیدم. همانطور که در سودابه نمیدیدم، اون شب به اصرار سهیلا سودابه اونجا موند و من تنها به هتل برگشتم شب طولانی در انتظار اونها بود سالها دوری را می خواستند تلافی کنند در تنهایی هتل به حرفهای دایه فکر کردم اون بود که منو به این باور رسونده که سهیلا دیوانه است اما قبول دیوانگی سهیلا غیر ممکن بود اون زن خسته و تنهایی بود که طرد شده بود و در گوشه آسایشگاه زندگی میکرد دد
ولی دایه چه دشمنی با سهیلا داشت برایم سوالی شده بود! فردا اولین کار من رفتن به آسایشگاه شد سودابه مثل یک جوجه آرام دور و بر سهیلا میگشت وقتی منو دید اونقدر منو بوسید که خسته شد سهیلا از من برای آوردن سودابه تشکر کرد و از سودابه خواست تا برای ما چای سفارش بده و او را از انجا دور کرد سهیلا بدون مقدمه گفت: پسرم تنها کسی که به من میتونه کمک کنه تو هستی منو نجات بده منو از اینجا نجات بده گفتم شما هروقت بخواهید میتونید از اینجا بیرون بیائید مشکلی وجود نداره! سیهلا ادامه داد نه پسرم موضوع اونطور نیست که تو فکر میکنی پرسیدم پس چطوریه؟ گفت: الان طول میکشه نمیتونم تعریف کنم روز آخر که میخواهید از اینجا برید تنها پیش من بیا تا ماجرای زندگیم راتعریف کنم قول میدی گفتم: سعی میکنم! پنچ روز با سهیلا بودیم روز آخر سودابه را هتل گذاشتم وبه بهانه تهیه هدیه برای خواهرم به آسایشگاه رفتم سهیلا منتظر من بود داستان زندگیشواینطور شروع کرد: تو یک خانواده متمول درباری بدنیا اومدم هنوز جمله دوم را نگفته بود که سودابه بالای سرمان ظاهر شد دددددد
ادامـــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت دهم ¤¤¤
فکر کردین بدون من می تونید کاری انجام بدین منم هستم به منم بگید سهیلا گفت خوب تو هم گوش کن. سودابه گفت بعد از رفتن به هتل میدونم چه بلایی سر شوهر خائنی مثل تو در بیارم !! سهیلا گفت من از سعيد خواهش کردم تنها بیاد سخت نگیر همانطور که میدونی و گفتم توی یک خانواده درباری بدنیا اومدم وتو دامن دایه بزرگ شدم اون زنی بود که از بچگی تو خونه ما بود به اصطلاح خانه زاد بود منو دوست داشت او خوب به من میرسید سالها گذشت و من هجده ساله بودم تو کشورمون ایران تحولاتی در شرف وقوع بود پدرم هم از این تحولات بی خبر نبود و تصمیم داشتیم از ایران خارج بشیم. برنامه ریزی کرده بودیم که اون شب بخصوص از ایران بریم وسایلمان تو چمدان بلیط هواپیما توی دستمون و راننده تو ماشین آماده بود دد
مستخدم چمدانها را توی ماشین جابجا کرد پدرم هر چه گشت تو مدارکش پاسپورت هارا پیدا نکرد تعجب کردیم چون به غیر از من مادرم و پدرم از جای پاسپورتها کسي خبر نداشت البته بعدها متوجه شدم شخصی که مایل نبود ما اون شب از تهران بریم از جای پاسپورتها خبر داشت و آنها را مخفی کرده بود. همین نبودن مدارک باعث شد ما معطل شدیم و این تعلل همراه شد با حمله انقلابیون به خونه ما تیر اندازی شد و پدر و مادرم من در این بین کشته شد، منم تیر خورده بیهوش روی زمین افتاده بودم. موقعی که بهوش اومدم متوجه شدم دایه با کسانی که به خونه ما حمله کردن صحبت میکنه و از اونها میخواد که اجازه بدن منو از خونه بیرون ببره ولي اونها می خواستند تیر خلاص به من بزنند، بالاخره دایه به هر زحمتی بود منو از دست اونها نجات داد من دوباره بیهوش شدم از فرط خونریزی نزديک بود جانم را از دست بدم دد
مرتب به هوش ميامدم و از هوش میرفتم حرفهایی زده میشد که به خانواده ما مربوط میشد من قدرت درک اونو نداشتم ولی این را متوجه شدم که یک نفر از من اثر انگشت میگیره و با هر انگشتی که به کاغذ میزنه میگه این بابت مادرم این بابت پدرم این بابت خودم این بابت بچه بیگناهم ..... چون بیهوش بودم نمی فهمیدم اون شخص کیه ولي بعدها وقتي کلمات «این بابت» را از زبان دایه ام شنیدم مطمئن شدم کسی که از من اثر انگشت میگرفت دایه بود. تا زمانی که پدرت بیاد و منو پیدا کنه دایه با هزار منت از من پرستاری کرد از ثروت ما فقط میگفت چیزهایی مانده که نمیشه ثابت کرد مال شماست تمام اموالتان مصادره شده و من در راه رضای خدا مراقبت ازشما را عهده دار شدم. من نمک به حرام نیستم توهم نباید نمک به حرام باشی اگه تونستی کمی از اموالت را بدست بیاری برای من یک خونه حسابی بخر من درشرایطی نبودم که قبول نکنم حافظه ام را از دست داده بودم البته نمی خواستم حوادث تلخی که سرم اومده به یاد بیاورم دایه هم از این موضوع خوشحال بود دد
تا اينکه پدرت اومد و ما باهم ازدواج کردیم قبل از کشته شدن پدر و مادرم من با پدرت نامزد شده بودم با یک عروسی مختصر من به عقد پدرت درآمدم اوضاع خوب بود تا من حامله شدم از این موضوع همه خوشحال بودند الا دایه مرتب به پدرت میگفت: سهیلا حالش خوب نیست ما باید از تهران دور بشیم همان موقع ها تو خونه صداهای عجیب و غریب میآمد صدای تیر اندازی و این صداها منو به یاد روز مرگ عزیزانم میانداخت هیچ کس این صداهارا نمی شنید فقط من اونهم زمانی که پدرت نبود. دایه منو به پدرت چغلی میکرد و میگفت تحت تاثیر اتفاقات افتاده سهیلا مشکل داره باید تنها دور از چشم دیگران باشه تا براش حرف درنیارن و بالاخره ما به جزیره کیش رفتیم تو یک ویلا زندگی میکردیم وسایل راحتی مهیا بود من ماههای حاملگی را به خوبی سپری میکردم پدرت مرتب به ما سر میزد و بهترین چیزها را برای ما میآورد، به ما سر میزد وب ه تهران برمیگشت دد
نزدیک اومدن پدرت صداها شروع میشد اعصاب من بهم میریخت و با رفتن پدرت صداها دیگر نبود موقع زایما ن قرار بود به تهران برگردیم، تا زایمان حدود یک ماه باقی بود دایه به من چای مخصوصی خوراند و گفت: راحتت میکنه با خوردن اون چای دردهای زایمان شروع شد فریاد میزدم ولی دایه حتی برای سرزدن به اتاق من نمی آمد. دخترم من تورا تنها زائیدم و با دست خودم بند نافت را بریدم و گره زدم اگه نافت را به دکتری نشان بدی متوجه میشن. با گریه تو، دایه به اتاق من اومد و گفت ای وای خانم منو چرا صدا نکردی مگه من مرده بودم باورم شد که اون نبوده و صدای منو نشنیده از این زایمان که به تنهایی انجام داده بودم خسته و بی حال تو رختخواب بودم بچه هنوز بر اثر زایمان خونی بود دایه بچه را برداشت میخواست از اتاق بیرون بره که پدرت وارد شد از دیدن من و بچه شوکه شد بچه را از دست دایه گرفت به آغوش کشید حال منو که پرسید من نای جواب نداشتم. خودشو سرزنش میکرد که نباید اجازه میدادم شما اینجا بیائید دایه گفت: پسرم ناراحت نباش خدا به ما رحم کرده و بی خطر زایمان تمام شده از تنهایی ما ناراحت نباش بچه را برد و شست و لباس پوشاند دد
پدرت دید حال من مساعد نیست منو سوار ماشین کرد و به تنها بیمارستان جزیره برد که حداقل امکانات را داشت با پولی که خرج کرد برای من پزشک آوردند و من کم کم قوت خود را بدست آوردم به سفارش دایه نگذاشتند من به تو شیر بدم یک هفته بعد همگی تو تهران بودیم تو تهران پدرت تصمیم گرفت منو به سوئیس بفرسته من اشک ریختم ولی کسی از من حمایت نکرد ومن به اینجا تبعید شدم و سالهاست که هیچ مشکلی ندارم ولی پدرت اجازه نمیده به ایران برگردم حتی به دیدن من نمیاد این تمام ماجرای من بود. سودابه سهیلا را بغل کرد ودر حالی که از موهاش تا کف پاشو بوس میکرد گفت: میدونستم تو بی دلیل منو ترک نکردی سهیلا و سودابه اشک میریختند و من شاهد این صحنه غم انگیز ودرعین حال شاد بودم سودابه از این کار که فارغ شد نگاهی التماس آمیز به من کرد از چشمانش خوندم که میخواد سهیلا را با خود ببریم
ادمــــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت يازدهم ¤¤¤
با تلفن آسایشگاه از مدیر تور خواستم تا یک جا برای سهیلا درست کنه از اونطرف سودابه مراحل مرخصی سهیلا را انجام داد وقتی به هتل برگشتیم بلیط سهیلا هم آماده بود ولی با این تفاوت که اون شش ساعت بعد از ما به تهران میرسید و این خیلی خوب بود ما سهیلا را به مدیر تور سپردیم و مبلغ هنگفتی بهش دادیم تا این موضوع از چشم مرادی مخفی بمونه و سهیلا را صحیح و سالم در تهران به ما تحویل بده به مدیر گفتم اگه ما نتونستیم بیائیم سهیلا را به یک هتل خوب ببره وبه من زنگ بزنه تمام احتمالات را درنظر گرفتیم، خداحافظی این مادر و دختر تازه بهم رسیده خیلی سخت بود ولی ناچار بودند برای باهم بودن یک دوره تنهایی را تحمل کنند دد
همه خانواده توی فرودگاه مهرآباد به استقبال ما آمده بودند حتی دایه اومده بود با همه دیده بوسی کردیم دایه تو گوش من گفت : سودابه را سوئیس بردی ناقلا !! گفتم همه جا اجازه داشتیم بریم الا سوئیس دایه نفس راحتی کشید واین منو خیلی ناراحت کرد و بیشتر به حرفهای سهیلا ایمان آوردم. از فرودگاه ما را به خونه امان که در غیاب ما تهیه کرده بودند بردند با سلیقه تمام جهیزیه سودابه چیده شده بود مادرم گفت : ببخشید من به آقای مرادی کمک کردم تا این خونه چیده شد اگه دوست نداشتی خودت تغییر دکوراسیون بده سودابه برای اولین بار صورت مادرم را بوسید و اونو بغل کرد. دایه نگران بود و این نگرانی به وضوح در رفتار وحرکاتش دیده میشد به آمدن سهیلا چیزی نمانده بود و ما گرفتار مهمانها بودیم آخر شب ساعت دوازده تلفن همراهم زنگ زد مدیر تور بود از فرودگاه زنگ میزد بدون اینکه من حرفی بزنم گفت : شما گرفتارید من سهیلا خانمو به خونه خودمان میبرم امشب مهمان ما باشه تا فردا توی بهترین هتل شهر براش جا بگیرم اومدم مخالفت کنم اما قیافه دایه که تمام حواسش به من بود توجه منو به خودش جلب کرد وگفتم : هر چی تو بگی من قبول دارم، امشب رسیدم، امکان نداره، تازه شاید فردا بهت سربزنم و گوشی را قطع کردم دد
دایه بال بال میزد تا بدونه من با کی حرف میزدم مادرم پرسید کی بود پسرم؟ گفتم: علی دوستم نمیدونم از کجا فهمیده بود من اومدم خواهرم از اونطرف گفت: من خبر دادم چی میگفت؟ می خواست امشب با دوستان جمع شیم گفتم من زن و بچه دارم نمی تونم سودابه وسط حرفم پرید وگفت: تو که از خدات بود بری چرا قایم میکنی میخواهی برو رفتم بغلش کردم و گفتم اگه از من خسته شدی برم همه خندیدند. مرادی از سفرمان پرسید انگار حرف دل دایه را میزد سودابه از تمام کشورهایی که دیده بودیم حرف زد، بجز سوئیس، دایه نفس راحتی کشید ولی یکهو پرسید کوهای آلپ را دیدید؟!! سودابه گفت اون دیگه کجا بود سعید به من نشون نداد پدرم حرف را عوض کرد و گفت بچه ها خسته هستند دیگه وقت خداحافطیه، بلند شین همه بلند شدند دایه همچنان نشسته بود دد
مادرم گفت دایه خانم شما چی؟ دایه گفت من مزاحم نمیشم همینجا یه گوشه میخوابم با چشم به مادرم اشاره کردم ببرش مادرم خیلی باهوشه فورا گفت نه بابا اینجا مناسب شما نیست امشب میریم خونه ما تا صبح از گذشته ها حرف میزنیم این جوانها هم تنها باشن بهتره با خونه شون انس بگیرن و دست دایه را گرفت و از خونه بیرون رفتند با رفتن مهمانها به مدیر زنگ زندم و ازش خواستم تا سهیلا را به خانه ما بیاره اول مخالفت کرد اما با اصرار من قبول کرد و نیم ساعت بعد سهیلا پیش ما بود. با سودابه اتاق مهمان را حاضر کردیم سهیلا تو اتاقش جا گرفت روز پر التهابی را پشت سر گذاشته بودیم همه خوابیدیم صبح سهیلا از ما زودتر بیدار شده بود و صبحانه را حاضر کرده بود اولین حرف سهیلا به ما این بود احساس آرامش وآزادی میکنم از شما ممنونم دد
سودابه مادرش را در آغوش کشید و گفت: مامان تو باید قوی باشی و از کسی که تورا به این روز انداخته و منو تو را جدا کرده انتقام بگیری سعید هم به ما کمک میکنه سهیلا گفت: شما به من اعتماد کردین منم باید نشان بدم لایق اعتماد شما هستم دیشب تا صبح به این فکر کردم برای رسوا کردن دایه شما بهش نزدیک بشین تو خونه اش اون یه صندوق کار اصفهان داره کلیدش هم خرابه میتونید پاسپورتهای گم شده اون شب ما را توی اون پیدا کنید پرسیدم : سهیلا جون دایه چه دشمنی با شما داره؟ گفت: نمی دونم اما باید ازش سردربیارم اون روز که سودابه بدنیا اومد دایه میخواست بچه رو از بین ببره من مطمئن هستم، اما آمدن مرادی اونم بی خبر مانع کار دایه شد اون مهر دیوانگی به من زد و با سر و صداهایی که تو خونه راه میانداخت اعصاب منو بهم ریخت و اینهمه سال منو از دخترم جدا کرد دد
صبحانه تمام شده بود زنگ خونه به صدا دراومد به همدیگه نگاه کردیم کی ممکنه باشه؟ سهیلا گفت دایه است گفتم: نه اون نمی تونه باشه سهیلا محض احتیاط تو اتاق رفت و در اتاق را از پشت قفل کرد من در را باز کردم دایه پشت در بود نون تازه خریده و اومده بود. مستقیم به آشپز خانه رفت از طرز قرار گرفتن صندلی ها گفت: مهمون دارید؟ سودابه گفت: تو از دیشب تا حالا خیلی تو کار ما فضولی میکنی منظورت از این کارها چیه از چی میخواهی سر دربیاری؟ دایه گفت: مگه چیزی از من مخفی کردی که من دنبالش باشم؟ سودابه گفت: من برخلاف پدرم از تو بدم میاد تا حالا هم بیشتر از هزار بار بهت گفتم پاتو از زندگی من بیرون بکش وبه طرف دایه حمله کرد من جلوشو گرفتم و روی صندلی نشوندم دایه عصبانی شد و گفت تو هم مثل اون مادرت خل و دیونه هستی بعد رو به من گفت: مادرش هم دیونه بود باشنیدن این حرف سهیلا از اتاق بیرون اومد و مقابل دایه ایستاد
ادامـــــــه دارد
Comment
-
ســـــــوءتفاهم قسمت دوازدهم ¤¤¤
دایه از دیدن سهیلا عصبانی شد و با خشم غیر قابل وصفی به سهیلا نگاه کرد! تو برگشتی، به چه حقی دیونه، واز جاش بلند شد اوضاع بکل بهم ریخت با حمله دایه به طرف سهیلا ، سودابه هم مثل یک گربه به سمت دایه حمله برد وتا میتوانست اورا زیر مشت ولگد گرفت این حرکت سودابه به سهیلا قوت داد واو به کمک سودابه رفت اگه به داد دایه نرسیده بودم حتما کشته میشد سردرگم مانده بودم این چه دشمنی بود که دایه با این زن به قول خودش روانی داشت؟! وقتی اونها را از هم جدا کردم فریادی سر سودابه کشیدم تا به خودش بیاد اونهم سهیلا را بغل کرد و سعی کرد او را آرام کنه دد
دایه را به پذیرایی بردم و یک لیوان آب دستش دادم دستهاش میلرزید لیوان آب را سرکشید و با تلخی تمام شروع کرد به اشک ریختن به صدای گریه دایه سهیلا و سودابه از آشپزخانه بیرون اومدند سودابه گفت: دفعه آخرت باشه به مادرم بی احترامی کنی و دست روش بلند کنی. سهیلا پرسید: مگه من به تو چه کردم که همچین کینه عمیقی نسبت به من داری؟ دایه در حالی که اشک می ریخت گفت کینه اصلی من با پدرت ومادر پدرته .سهیلا گفت :مگه اونها به تو چه کردند ؟دایه گفت: بگو چه نکردند؟ اونها زندگی منو به آتیش کشیدند از دایه خواستم تا برامون تعریف کنه که تو زندگیش چه اتفاقی افتاده؟ واون اینطور تعریف کرد دد
سال 1318 تو یکی از دهات اطراف تهران تو لواسانات بدنیا اومدم کودکی من کوتاه مدت بود. هفت سالم بود که مادر بزرگ سهیلا همون خانم بزرگ برای تعطیلات به لواسانات اومد مادرم برای کمک به کارکنان ویلا به اونجا رفت اوضاع مالی ما خوب نبود و هرموقع کمک خواسته میشد مادرم داوطلب میرفت منم با خودش برد. خانم بزرگ از من خوشش اومد و به عنوان خانه زاد منو با خودش به تهران آورد. تو هفت سالگی منو از مادرم جدا کرد قد و بالای بلندی داشتم بیشتر از هفت سال بهم میخورد خانم بزرگ به من کار یاد داد و من توی سن ده سالگی هر کاری را به نحو احسن انجام میدادم تابستانها که به لواسانات میرفتیم پدر و مادرم را میدیدم و برایشان سوغات شهر میبردم و خانم بزرگ پول میداد تا به آنها بدم دد
یواش یواش اونها برام غریبه شدند خودم را متعلق به تهران و خانم بزرگ حس میکردم چهارده ساله بودم لاغر و قد بلند از رفتارهای اشرافی همه را بلد بودم و توی خونه به من احترام میگذاشتند. اما در نهایت کلفت اون خونه بودم پسر خانم بزرگ همون پدر سهیلا خیلی به من مهربونی میکرد و من فکر میکردم اون با من ازدواج میکنه و من میشم خانم خونه و جای خانم بزرگ میشینم. پدرت خودش را به من نزدیک و نزدیک تر میکرد حرفهای قشنگی زمزمه میکرد از عشق و عاشقی میگفت منم مست حرفهای اون بودم تا اینکه اون با من هم خوابه شد منم با این راضی بودم و فکر میکردم این کار باعث میشه اون با من ازدواج کنه تا اینکه خانم بزرگ مهمان دعوت کرد خانواده مادرت بودند بعد از رفتن اونها معلوم شد خانم بزرگ مادرت را برای پسرش در نظر گرفته دد
تمام روياهای من فرو ریخت به خودم اومدم اونها منو لایق پسرشون نمیدیدند من کجا اونها کجا !!! من باخته بودم عروسی مفصلی برگذار شد و عروس به خونه اومد تا مدتها پدرت حتی به من نگاه نمی کرد. دوسال گذشت خواستند منو شوهر بدن من قبول نکردم چون دختر نبودم و این رسوایی به بار میآورد از خانم بزرگ خواستم تا منو شوهر نده و پیش خودش نگه داره اونهم قبول کرد دد
شانزده سال داشتم در اوج جوانی اما نا امید و افسرده دوباره پدرت به من روی خوش نشان داد و این بار به حاملگی من منتهی شد یک بچه نامشروع ولی من این میوه عشقم را میخواستم وقتی به پدرت گفتم حامله هستم انقدر منو زد و فحش داد بعد هم منو ترک کرد. از اوضاع روحی و بهم خوردن حالم خانم بزرگ پی به حاملگیمن برد و تحت فشار اعتراف کردم که نوه خانم بزرگ را حمل میکنم خانمی که من تا اون ساعت میشناختم به زن عصبانی و خشنی مبدل شد. منو تو انباری زندانی کرد یک هفته به من فقط آب میداد عصبانيتش که فروکش کرد منو به اتاقش صدا کرد و با تهدید فراوان از من خواست تا بچه را بیندازم دد
التماس کردم، زاری کردم اما خانم بزرگ نرم نشد و همه اش میگفت اگه عروسم بفهمه اعتبار ما از بین میره عروسم حامله است بچه اشو سقط میکنه دچار شوک میشه نمیتونم تحمل کنم این تخم حروم را از بین ببر و دوباره مرا تو انبار انداخت با این تفاوت که غذا برام می فرستاد پنج ماهه حامله بودم قابله هم این را تایید کرد اما قابله گفت بچه دیگه سقط نمیشه باید بدنیا بیاد از این حرفش خوشحال شدم فکر کردم بچه را بدنیا میارم از این خونه میرم و با کلفتی توی خونه این و اون بچه را بزرگ میکنم دد
روزها میگذشت و شکم من بزرگ و بزرگترمیشد و هنوز هم تو انباری زندانی بودم و اجازه نداشتم خودم را به اهل خونه نشان بدم هیچ حامی نداشتم نه پدر نه مادر نه دوستی که با اون درد دل کنم. بی پناه و بی کس تا موقع بدنیا آمدن بچه شد و درد هام شروع شد. خانم بزرگ قابله را خبر کرد ومن زائیدم صدای بچه نیامد منم که قوت خودم را از دست داده بودم بیهوش شدم از فرط خونریزی نزدیک بود بمیرم اما قابله به دادم رسید و من زنده ماندم صبح که به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم از پرستار پرسیدم بچه کجاست؟ پرستار گفت: کدوم بچه؟ گفتم دیروز زائیدم! پرستار گفت تا جایی که من میدونم تو سه روزه اینجایی و بچه ای هم در کار نیست. لابد مرده، یک هفته توی بیمارستان بودم نه از بچه و نه از کسی که سراغی از من بگیره خبری نبود دد
تا اینکه خانم بزرگ به دیدن من اومد وگفت: عروسم دیروز یک دختر زائیده بچه تو پسر بوده و مرده بدنیا اومد زیر سایه من تو توی بیمارستان جان تازه گرفتی تو به من مدیونی من نذاشتم تو بمیری باید دینت را ادا کنی. پرسیدم چطوری؟ گفت: حالا سر به راه شدی! تو شیر داری و بچه ات مرده عروسم بچه زنده و سالم زائیده ولی یک قطره شیر نداره تو خانه زادی به تو اطمینان دارم تو باید به نوه من شیر بدی در اصل حساب کنی این شیر مال نوه من است اون مرده این مانده به نوه من شیر بده منم تورا دوباره زیر سایه خودم بگیرم
ادامــــــــــه دارد
Comment

Comment