Announcement

Collapse
No announcement yet.

Gharb Shenasi

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Gharb Shenasi

    غرب‌شناسي

    تصرف، نه تسليم است، نه اقتباس و نه طرد، بلكه راه مستقلي است كه انديشه روحانيت شيعه در سير تكامل غرب‌شناسي خود بدان رسيده است. اين نوشتار درصدد است به كلياتي از موضع‌گيري علماي شيعه در قبال انديشه و تفكر غرب و ورود آن به ايران بپردازد.


    چگونگي مواجهه علماي شيعه با تفكر و تمدن نوين غرب، مبحث بسيار پراهميتي در مطالعه تاريخ تحولات معاصر جامعه ما است كه بازگشايي بسياري از مغلقات فرهنگي و تمدني ما به همين مبحث مربوط مي‌شود. اين‌كه چه طيفي از روحانيون شيعه از چه زماني به غرب‌شناسي پرداختند و چه راهبردهايي را پيشنهاد يا اتخاذ كردند، به پژوهشهاي تاريخي دامنه‌داري مي‌انجامد كه صرفا ارزش كتابخانه‌اي ندارند، بلكه مشخصا در وضعيت فعلي و آينده ما تاثيرگذار هستند؛ به‌ويژه‌آنكه انقلاب اسلامي ايران به رهبري حضرت امام‌خميني(ره) طلايه‌دار نوعي تعامل ويژه در رويارويي با غرب بود كه بنا دارد در جوهر تمدن جديد غربي به نفع جوامع مسلمان و بلكه همه ملل محروم عالم تصرف كند و سرآغاز دوران تاريخي تازه‌اي باشد.
    انديشه‌ها و جريانات نوپديد، در برخورد با انديشه‌ها و جريانات موجود به يكي از سه شكل زير عمل مي‌كنند: 1ــ بر انديشه‌ها و جريانات موجود تاثير مي‌گذارند و آنها را در خود حل مي‌كنند؛ چنانكه اسلام به هنگام ورود ايران تمامي مناسبات انديشه‌اي و رفتاري ايرانيان را به رنگ خود در‌آورد 2ــ در انديشه‌ها و جريانات موجود حل مي‌شوند؛ چنانكه مغولان فاتح پس از مدتي كوتاه در كشورهاي اسلامي حل شدند 3ــ با انديشه موجود وارد نزاعي نسبتا طولاني مي‌شوند؛ چنانكه انديشه تجدد و مدرنيته با انديشه اسلامي ــ به‌ويژه با نوع شيعي آن ــ در‌افتاد و در اين نزاع، گاه، شاهد غلبه انديشه تجدد هستيم (در مشروطه دوم) و گاه برتري با انديشه و تفكر شيعي مي‌باشد. (در جريان پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن).
    از زمان ورود انديشه و تكنيك غرب به كشورهاي شرقي و از جمله به ايران، روشنفكران اسلامي، براي تعامل ميان انديشه شيعي و تفكر غرب ــ كه نوعاً از آن به تعامل سنت و تجدد تعبير كرده‌اند ــ عمدتا يكي از دو راه را پيشنهاد كرده‌اند: 1ــ تسليم محض، كه در انديشه‌هاي ميرزاملكم‌خان ناظم‌الدوله، تقي‌زاده، آخوندزاده و... قابل مشاهده است 2ــ اخذ و اقتباس گزينشي، كه نمود آن را در بيشتر روشنفكران متاخر مي‌بينيم. اما جريان روحانيت شيعه در سير موضع‌گيري خود در قبال غرب، ضمن‌اينكه هيچگاه پيشنهاد «تسليم محض» را نپذيرفت، علاوه بر پيشنهاد «اخذ و اقتباس گزينشي»، دو پيشنهاد ديگر نيز ارائه داد: 1ــ طرد مطلق انديشه غربي، كه بيشتر در ابتداي ورود انديشه غربي از جانب برخي علماي شيعه ارائه شد 2ــ تصرف در انديشه غربي، كه اوج آن در انديشه و نظام سياسي امام خميني‌(ره) قابل مشاهده است. تصرف، نه تسليم است، نه اقتباس و نه طرد، بلكه راه مستقلي است كه انديشه روحانيت شيعه در سير تكامل غرب‌شناسي خود بدان رسيده است. اين نوشتار درصدد است به كلياتي از موضع‌گيري علماي شيعه در قبال انديشه و تفكر غرب و ورود آن به ايران بپردازد.

    قوميت، استبداد، دين و تجدد

    از گذشته بسيار دور تا قبل از ورود اسلام به ايران، مهمترين عنصر قوام‏بخش جامعه كه بيشترين نقش را در ائتلاف افراد و گروههاي متكثر ايفا مي‌كرد، عنصر قوميت بود كه غالبا در قالب «ايل فاتح و مستبد» حضور تاريخي خود را ثبت و ضبط مي‏كرد. با ظهور اسلام ــ ولو براي مدتي محدود ــ اين عنصر تا حد زيادي به حاشيه رانده شد و جاي خود را به عنصر دين و اعتقاد مذهبي داد و ازآن‌پس، عامل دين و مذهب در محوريت ائتلاف افراد و اقوام در جهان اسلام قرار گرفت. با تحريف جريان «امامت» و تبديل آن به «خلافت» و سپس «سلطنت»، هرچند عنصر «قوميت» به محور ائتلافات افراد و اقوام اسلامي بازنگشت، اما به عنوان عنصري مهم و تاثيرگذار در كنار و در عرض عنصر دين و مذهب جلوه يافت. اين عنصر بيش از ده قرن در عرصه قدرت و سياست تاريخ ايران نقشي فعال بازي كرد و به تناسب پيچيدگي روابط اجتماعي، يك استبداد پيچيده را رقم زد. با ظهور سلسله صفويه و محوريت‌يافتن دوباره عنصر دين و مذهب، عنصر قوميت، قدرت اجتماعي خود را تا حد زيادي از دست داد و دوباره به حاشيه تاريخ قدرت در ايران رانده شد. توأم با پيمانها، ائتلافها و تعاملات ويژه‌ سلسله صفويه با جريان و تفكر نوين غرب، جريان فكري غرب جديد به‌عنوان عنصر سوم به مناسبات اجتماعي ايران راه يافت و سه سده پس از ظهور سلسله صفويه، به رقيب قدرتمندي در برابر دو عنصر «قوميت» و «مذهب» تبديل گرديد. در اوايل عهد قاجار، هر دو عنصر «قوميت» و «مذهب» تا حدّ زيادي تضعيف شده بودند. عنصر قوميت استبدادي، علاوه‌براينكه در فاصله بيش از دو قرن حكومت ديني صفوي تضعيف شده بود، با زوال و سقوط سلسله صفويه به دليل فقدان يك دولت و حكومت مركزي ــ به‌عبارت‌ديگر در شرايط فقدان حضور يك «ايل فاتح» ــ و همچنين به‌خاطر شكل‌گيري جنگهاي متعدد قومي، حتي ضعيف‏تر نيز شد و تنها عاملي كه مي‌توانست بار ديگر به اين عنصر جاني تازه ببخشد، برتري‌يافتن قوم قاجار توسط آغامحمدخان قاجار بود. عنصر دين نيز به دليل مهاجرت علما و نگهبانان دين از ايران به ساير كشورهاي اسلامي در پي سقوط صفويه و فشارهاي افغانان و حتي نادرشاه و...، تا حد قابل‌توجهي تضعيف شده بود. درست در شرايط ضعف دو نيروي قديمي مذهب و قوميت، عنصر سوم از طريق افرادي به نام «منورالفكر» كم‌كم جاي پاي خود را به‌ويژه در عرصه مناسبات اجتماعي ايران محكم و محكم‌تر مي‌كرد. درهمان‌‌حال برخي وقايع تاريخي، از جمله جنگهاي ايران و روس و نتيجه شوم شكست ايرانيان در اين جنگها، برخي گزارشات مبالغه‌‌آميز از نظم و پيشرفت غربيها توسط كساني كه در هندوستان و ديگر نقاط با انگليسيها و فرانسويها در تعامل و رفت‌وآمد بودند، نوبودن عنصر سوم و تاثير رواني «لكل جديد لذّهًْ» و...، تاحدزيادي زمينه اجتماعي ــ رواني براي پذيرش اين عنصر سوم و تامل در آن را آماده‌تر مي‌ساختند. مطابق نوشته يكي از محققان تاريخ معاصر، «با پيدايش نيروي منورالفكري، سه نيرو در جامعه ايران كه بر اساس سه نوع معرفت و شناخت، وحدت و انسجام يافته‏اند، رودرروي يكديگر قرار مي‏گيرند و هركدام به تناسب خصوصيات معرفتي و موقعيت اجتماعي، به طريقي خاص، قدرت خود را تأمين كرده، با وسايلي متناسب اعمال قدرت مي‏كنند. دو نيروي مذهبي و استبداد در تاريخ گذشته ايران از سابقه‏اي طولاني برخوردارند و فرازونشيب‏هاي زيادي را طي كرده‏اند، ولي نيروي منورالفكري، نيروي تازه‏بنيادي است كه هويت معرفتي و آرمانهاي اجتماعي آن نه‌تنها براي دو نيروي ديگر، بلكه براي كساني كه در متن آن قرار مي‏گيرند، چندان مشخص نيست.»[i]

    اينجا بود كه دو عنصر «قوميت» و «مذهب» بر خود لازم ديدند نحوه تعامل خود با اين ميهمان تازه‏وارد را مشخص كنند. شرايط تاريخي عنصر قوميت به گونه‏اي بود كه چندان نتوانست با قوّتي درخور، با اين عنصر جديد (غرب) به تعارض يا گفت‌وگو بنشيند، اما عنصر مذهب ــ كه با آگاهي دقيق از شرايط جديد به‌وجودآمده، احساس خطر مي‏كرد و اين امر به‌نوبه‌خود، باعث نوعي خودآگاهي ويژه و انسجام دروني بيشتر از سوي آن مي‌شد ــ در برابر اين عنصر جديد موضع‏گيري كرد و به تناسب شرايط تاريخي متفاوت، مواضع مختلفي را از گفت‌وگو تا درگيري از خود نشان داد.[ii] با نگاهي بيروني به كليت اين موضع‌گيري، نكات حايز اهميت زير به‌دست مي‌آيند:

    1ــ ضرورت جريان‌شناسي غرب‌شناسي علماي شيعه:

    فهم جريان‌شناسي يك انديشه به دلايل متعددي بر فهم خود آن انديشه تقدم و ضرورت دارد؛ اولا جايگاه تاريخي و سير انديشه (تكاملي يا غيرتكاملي) بهتر فهم مي‌شود؛ به‌عنوان‌مثال جريان‌شناسي انديشه ولايت فقيه باعث مي‌شود به اين انديشه صرفا از زاويه آخرين دلايل اقامه‌شده بر آن نگريسته نشود، بلكه به نتايج عملي اين انديشه در يك بستر تاريخي نيز توجه شود. چنين نگرشي به انديشه، وزن و ارزش واقعي آن را بهتر نمايان مي‌سازد و موافقت و مخالفت با آن را از منطقي قوي‌تر برخوردار مي‌سازد. ثانيا نظر به ريشه‌داربودن انديشه‌ها، فهم جريان‌شناسي يك انديشه باعث مي‌گردد گام و مرحله بعدي آن به‌گونه‌اي بهتر پيش‌بيني، برنامه‌ريزي و محاسبه شود. بسياري از اهل انديشه و فكر در مواجهه با امور به‌ظاهر مستحدث، تلاش مي‌كنند رگه‌هاي تاريخي اين امور را پيدا كنند و با تجربه‌اي كه از امور محقق پيشين دارند، تصميم عملي مناسبي نيز براي اين امور مستحدث بگيرند؛ به‌عنوان‌مثال تجربه رويارويي با مردم، فقها و عالمان ديني، مقدسات، مؤلفه‌هاي فرهنگي ريشه‌دار و باسابقه و... از سويي، و تجربه رويارويي با استعمار خارجي، استبداد داخلي، عناصر بي‌ريشه و هويت و... ازسوي‌ديگر، درسهاي بزرگ تاريخي هستند كه جريان‌شناسي هر كدام آنها مي‌تواند منشور و مانيفيستي براي اعمال حال و آينده ما باشد. ثالثا فهم نسبت تاريخي يك انديشه با انديشه محوري عصر (مثل انديشه شيعه در تاريخ معاصر ايران) درجه اصالت و اعتبار آن انديشه را معين مي‌كند. اين‌ نگاههاي كلان به انديشه‌هاي تاريخي، باعث مي‌شوند حتي فهم گزاره‌هاي جزيي آن انديشه شفاف‌تر و بهتر صورت گيرد.
    متاسفانه تاكنون هيچ تحقيقي درباره جريان‏شناسي غرب‏شناسي علماي شيعه در تاريخ معاصر ارائه نشده و بسياري از قضاوتهاي نويسندگان تاريخ معاصر درباره كيفيت ارتباط و تعامل علماي شيعه با غرب، حداقل به يكي از چند مشكل زير دچار هستند:
    الف‌ــ موضوع تحقيق، جزئي و موردي است؛ مثلا تنها به بررسي غرب‏شناسي يك عالم خاص اشاره كرده است. نتيجه چنين تحقيقي ما را صرفا به قضاوت درباره كيفيت غرب‏شناسي همان شخص رهنمون مي‌سازد. مقاله درج‌شده در كتاب «ديده‏بان بيدار» با عنوان «زمان ‏آگاهي و غرب‏شناسي شيخ‌فضل‏الله»، نمونه‌اي از اين رويكرد را نشان مي‌دهد.[iii]
    ب‌ــ موضوع مورد تحقيق، هرچند فردي و جزئي نيست، اما ناظر به نحوه تعامل علماي شيعه با بخشي از غرب (مثلا برخورد علما با پديده استعمار) مي‏باشد. چنين تحقيقي نيز نمي‏تواند ما را به قضاوت صحيحي در باب غرب‏شناسي علما رهنمون سازد. تحقيق سليم الحسني در كتاب «دور علماء الشيعه في مواجهه الاستعمار»[iv] در اين دسته قرار مي‏گيرد.
    ج‌ــ موضوع مورد تحقيق، عليرغم ناظربودن به تمامي ابعاد غرب و اشاره به قضاوت طيفي از علما درباره غرب، صرفا نوع نگاه علماي يك مقطع تاريخي به غرب را بررسي مي‌كند. ديدگاه فريدون آدميت درباره غرب‏شناسي علماي شيعه، به‏ويژه در كتاب «ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران»، در اين دسته جا مي‏گيرد. وي تنها به نحوه رويكرد علماي يك مقطع تاريخي (علماي كمي قبل و بعد مشروطه) به غرب مي‏پردازد و سپس نتيجه تحقيقات مربوط به اين مقطع را به كل تاريخ معاصر ايران تعميم مي‏دهد.
    دــ مي‏توان به نوع چهارمي از تحقيق و بررسي درباره موضوع غرب‏شناسي علماي شيعه اشاره كرد كه هرچند تاكنون اتفاق نيفتاده است، اما تصوير و ترسيم فضاي آن به تبيين ديدگاه مختار در اين خصوص، كمك مي‏كند. در اين روش، ممكن است به كيفيت رويكرد علماي شيعه در طول تاريخ معاصر به همه ابعاد غرب، اشاره شود اما به نقاط عطف اين نگاه تاريخي يا به‌عبارت‌ديگر به سير تكامل و يا تنزل آن اشاره نگردد بلكه در هر مقطع خردتر تاريخي، تنها به نحوه برخورد علماي شيعه با ابعاد مختلف غرب پرداخته شود، بي‏آنكه زنجيره تاريخي اين نگاه را نشان دهد، زنجيره‌اي كه همه نگاههاي خرد را به مثابه نخ تسبيح در كنار يكديگر مي‏گذارد و نسبت هر كدام به ديگري را روشن مي‏سازد و به‌عبارت‌ديگر مشخص مي‏كند هر نگاه متقدم، چه ميراثي براي نگاه متاخر از خود مي‏گذارد. چنين تحقيقي هرچند به مجموعه‏اي از رويكردهاي متفاوت علماي شيعه به غرب، اشاره مي‌كند اما باز هم مسلما به جريان‏شناسي غرب‏شناسي علماي شيعه در تاريخ معاصر نپرداخته است.
    Last edited by donsaeid; 07-23-2006, 07:47 PM.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            [i]
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              همگرايي با غرب

              قطر يكي از كشورهاي منطقه اي است كه به نظر مي رسد ساختار سلطه و نظم مدل قدرت هاي برتر جهاني را پذيرفته است و منافع و سياست خارجي خود را بر اساس اصول محافظه كاري در منطقه دنبال مي كند. سياست خارجي قطر متأثر از خواست آمريكا، انگليس و لابي صهيونيست ها، هم گرايي با غرب و واگرايي نسبت به جهان عرب و كشورهاي اسلامي است.


              در ادبيات روابط بين الملل پست مدرن ها مطابق با تحولات بين المللي و منطقه اي برخلاف انديشمندان مدرنيست كه امنيت را پديده اي از قبل تعريف شده به دشمنانشان نسبت مي دهند، معتقدند كه خود مقوله امنيت پديد آورنده دشمنان است. به عبارت ديگر يكي از كاركردهاي اصلي پست مدرنها شناساندن ما و ديگران در مباحث امنيتي است تا مرزها روشن و آشكار و دشمنان مشخص شود. از اين رو انسجام و استمرار حيات دولت -ملت ها را منوط به تعريف دشمن مشخص در خارج از مرزها مي كنند. كارل اشميت مطابق با اين تعريف معتقد است همان گونه كه اخلاق را با نيك و بد، زيباشناسي را با زشت و زيبا و اقتصاد را با سود و هزينه تعريف مي كنند، فضاهاي سياسي -ا منيتي نيز با طرد و جذب جماعت هاي سياسي و اجتماعي تعريف مي شود. اينگونه ادبيات بعد از يازده سپتامبر فصل جديدي از روابط را در ميان بازيگران نظام بين الملل رواج داد و كشورها با محوريت امنيت نوع تعاملات و روابط خود را با قدرت هاي برتر منطقه اي تنظيم و سياست خارجي خود را تطبيق مي دهند. مطابق اين تعريف چهار تصوير از دولت- ملت ها در نظام بين الملل وجود دارد.
              الف) دسته اي از كشورها جهان را آنگونه كه هست پذيرفته و سعي مي كنند با ارايه اصول و گزاره هاي عام به مفاهيم كلان منافع ملي، امنيت و ... برسند.
              ب) پاره اي از كشورها بحث سلطه قدرت هاي جهاني را پذيرفته و مطابق با نوعي محافظه كاري سعي مي كنند به اهداف امنيتي و سياسي خود دست يابند.
              ج) دسته اي از كشورها وجود ساختار سلطه را پذيرفته اند ولي تلاش دارند تا اين ساختار را تغيير دهند و به ساختار مورد نظر خود با ضريب امنيتي بالا برسند.
              د) بقيه كشورها اصل تغيير نظم اجتماعي را پذيرفته اما به دنبال رهايي از وضع موجود هستند. بر اين اساس به نظر مي رسد در فضاي جديد سياسي و امنيتي بعد از يازده سپتامبر كشورهاي خاورميانه به ويژه در چارچوب همكاري كشورهاي شوراي خليج فارس، فراتر از مدل هاي همكاري، منافع خود را مطابق با آموزه هاي پست مدرني تعريف كرده اند.
              قطر يكي از كشورهاي منطقه اي است كه به نظر مي رسد ساختار سلطه و نظم مدل قدرت هاي برتر جهاني را پذيرفته است و منافع و سياست خارجي خود را بر اساس اصول محافظه كاري در منطقه دنبال مي كند. شركت فعال قطر در مانورهاي مشترك نظامي با فرانسه و آمريكا در سال 2003 كه در آن جنگنده هاي ميراژ 2000 هواپيماهاي جاسوسي و سوخت رسان شركت داشتند، در اين راستا قابل بررسي است؛ زيرا فرانسه و آمريكا مهم ترين كشورهاي تأمين كنندة تجهيزات نظامي قطر هستند. آمريكا 10 هزار نيروي نظامي در پايگاه الحديد مستقر كرده و فرانسه نيز تأمين 80 درصد تجهيزات نيروي 10 هزار نفري قطر را بر عهده دارد. اين روند رو به افزايش در چند سال اخير باعث ابهام در نقش منطقه اي دوحه و تنش در روابط اين كشور با كشورهاي عربي شده است. قطر كشوري اميرنشين در حاشية خليج فارس با 11427 كيلومتر مربع وسعت و 600 هزار نفر جمعيت است. قطر با 85000 ميليارد متر مكعب گاز طبيعي بعد از روسيه و ايران، سومين دارندة ذخاير گاز طبيعي جهان است اما از نظر ذخاير نفتي با 3/ ? ميليارد متر مكعب ذخاير شناخته شده، روزانه 800 هزار بشكه نفت توليد و صادر مي كند.
              اين كشور كه در سال 1971 استقلال يافت از نظر ساختار حكومتي نظامي متكي بر قبايل و عشاير با نفوذي است كه تحت سيطره خانوادة آل ثاني قرار دارند. كمرنگ شدن سازوكارهاي مردمي در مباني حكومتي و سياست داخلي موجب سوگيري سياست خارجي آن كشور به توسعه روابط با انگليس و آمريكا شده است.
              روند همگرايي با قدرت هاي برتر منطقه اي و جهان موجب شده است قطر در طرح هاي منطقه اي خاورميانه در مقايسه با ساير كشورهاي منطقه براي اصلاح ساختار سياسي و اقتصادي كمتر مورد فشار قرار گيرد. سياست خارجي قطر متأثر از خواست آمريكا، انگليس و لابي صهيونيست ها، هم گرايي با غرب و واگرايي نسبت به جهان عرب و كشورهاي اسلامي است. بي شك مقامات دوحه از هزينه هاي گزاف چنين گرايشي در سياست خارجي در ميان كشورهاي مسلمان و عربي آگاه هستند و ليكن دورنماي چنين سياستي نيازمند بهره برداري از همه ظرفيت هاي سياسي و اقتصادي اين كشور در تعاملات منطقه اي و جهاني است. برقراري روابط نزديك قطر با دولت هاي مصرف كننده نفت و گاز و ايجاد روابط تجاري متعدد به عنوان بخشي از پيوند ظرفيت هاي اقتصادي با سياست خارجي آن كشور مطرح است.
              قطر اكنون با توليد تنها يك درصد از نفت جهان و دارا بودن 1/ ? درصد از ذخاير نفتي جهان، يكي از توليدكنندگان عمده در بازار جهاني نفت است. علاوه بر اين، وجود ذخاير گسترده گاز طبيعي اين كشور (9/ ? درصد از كل ذخاير گاز جهان تا پايان 2002) و تلاش براي استفاده از همه ظرفيت هاي انرژي، قديمي و جديد موجب شده است اقدامات گسترده اي در اين جهت انجام گيرد. پيش بيني مي شود توليد و صادرات ال.ان.جي قطر در 10 سال آينده 3 برابر شود. در سال 2002، توليد و صادرات ال.ان.جي قطر از مجموع توليد 2 كشور توليد كننده ال.ان.جي در حاشيه خليج فارس يعني امارات متحده عربي و عمان، بيشتر بوده و به 4/ ?? درصد از كل صادرات ال.ان.جي جهان رسيده است. بر اساس بيشتر پيش بيني ها تا سال 2010 سهم جهاني قطر از توليد ال.ان.جي از سهم كنوني الجزاير (17/ ? درصد) خواهد گذشت و احتمالاً به 20 درصد خواهد رسيد. بر اساس پيش بيني هاي ديگر، تا آن هنگام سهم قطر در بازار جهاني ال.ان.جي 25 درصد برآورد شده است. قطر در توسعه فناوري جي.تي.ال يا تبديل گاز به سوخت هاي مايع تلاش مي كند؛ به طوري كه آخرين پروژه قطر در اين زمينه بزرگ ترين پروژه جي.تي.ال جهان بوده است. قطر از گاز طبيعي خود براي توليد متانول، آمونياك، اوره، اتيلن و ديگر محصولات پتروشيمي استفاده مي كند.
              توسعه و گسترش ظرفيت هاي اقتصادي در حوزه انرژي در بازارهاي منطقه اي و بين المللي يكي ديگر از اقدامات دولتمردان قطر است. اين كشور براي عرضه و فروش مطمئن منابع نفت و گاز خود در بازارهاي منطقه اي سعي در حضور فعال در تحولات سياسي مناطق مختلف دارد. سياست ايجاد تعادل در مشاجرات بين المللي در بازارهاي آسيايي اروپايي و ايفاي نقش ميانجي گري در تحولات سياسي را مي توان از مصاديق اين حضور فعال ارزيابي مي كرد. به عنوان مثال برگزاري نشست دو روزه كشورهاي آسيايي در قطر و بررسي راهكارهاي همكاري در بخش هاي اقتصادي، توسعه، مقابله با فقر و راه هاي استفاده بهينه از انرژي و فن آوري اطلاعات و مشاركت فعال نخبگان سياسي قطر در خصوص پيگيري برنامه هسته اي ايران و ديدارهاي متعدد مقامات اين كشور از كشورهاي منطقه و فرامنطقه اي همگي نشانگر ظهور و بروز موقعيت جديد قطر است.
              علاوه بر اين از آنجا كه ميزان زيادي از گاز قطر به ژاپن، كره جنوبي، هند، چين و ديگر كشورهاي مصرف كننده آسيايي صادر مي شود، اين كشور قرارداد صادرات ال.ان.جي را با آمريكا و ديگر مصرف كنندگان اروپايي منعقد كرده است و به زودي مي تواند بازارهاي حوزه آتلانتيك و اقيانوس آرام را به دست آورد. همچنين اتخاذ سياست هاي هدفمند در آزادسازي اقتصاد زمينه ساز مشاركت سرمايه گذاران خارجي براي سرمايه گذاري در اين كشور شده است و نيز دوحه با اصلاح سياست هاي اقتصادي خود كه به سرمايه گذاران اجازه مي دهد به مدت 10 سال از پرداخت ماليات بردرآمد معاف شوند تا روند سرمايه گذاري كشورهاي خارجي را تسريع بخشد.
              بخش ديگر از اصلاح سياست هاي اقتصادي و سياسي اين كشور تعيين حد و حدود مرزهاي سرزميني و مشترك ميان قطر و كشورهاي همسايه است. از اين رو قطر براي مشخص شدن مرزهاي خارجي و مشترك خود با همسايگان از جمله ايران، بحرين، عربستان سعودي و امارات متحده عربي به تلاش هاي گسترده اي دست زده است. به نظر مي رسد پيش بيني مسائلي در چارچوب سياست خارجي منطقه اي و متناسب با رويكرد محافظه كارانه انجام مي گيرد. در اين زمينه مي توان به پروژه هاي جديد استفاده از لوله هاي زيرزميني از طريق بحرين و بخش دريايي عربستان سعودي براي صدور گاز به كويت و همچنين به پيشنهاد ايجاد خط لوله صادرات گاز در پايانه هاي مايع سازي و بارگيري در سواحل باتيبا خارج از تنگه هرمز اشاره كرد.
              بنابراين به نظر مي رسد دولتمردان قطر با توجه به تحولات نظام بين المللي و مدل هاي جديد امنيتي، منافع ملي خود را فراتر از همكاري هاي منطقه اي و با عنايت به تغيير استراتژي سياست محوري و اقتصادمحوري در نظام بين الملل تعريف مي كنند. از اين رو اين كشور از يك سو تلاش مي كند تا در چارچوب همكاري منطقه اي موقعيت عربي و اسلامي خود را در ميان جهان اسلام و سازمان كنفرانس اسلامي تقويت كند و از سوي ديگر تلاش مي كند تا با پيوند دادن اقتصاد خود با تحولات اقتصادي و سياسي جهاني و سوگيري سياست خارجي خود متناسب با قدرت هاي برتر منطقه اي از همه ظرفيت هاي جهاني سازي بهره مند شود. از اين رو تلاش دارد:
              الف) با حفظ روابط غيرمستقيم با رژيم اسرائيل از لابي صهيونيستي در توسعه روابط خود با آمريكا و كشورهاي غربي استفاده كند.
              ب) از طريق همكاري و مشاركت در مانورهاي نظامي با كشورهاي غربي و آمريكايي به تثبيت موقعيت خود در نظم هاي احتمالي جديد منطقه خاورميانه بپردازد.
              ج) با ايجاد شبكة رسانه اي الجزيره- كه سخنگوي اين كشور در ميان جهان عرب و ساير مناطق محسوب مي شود- علاوه بر حفظ منافع خود، مبلغ آموزه هاي آمريكايي و اسرائيلي در ميان كشورهاي منطقه باشد.
              د) منافع ملي خود را در مقايسه با همكاري هاي منطقه اي بويژه همكاري در چارچوب كشورهاي عربي و اسلامي مرجح و در اولويت بداند.
              بنابراين به نظر مي رسد كه تصميم گيران و سياستگذاران در نظام جمهوري اسلامي ايران علاوه بر توسعه همكاري هاي منطقه اي با كشورهاي همسايه جنوبي خليج فارس بايد در تعامل با كشورهاي همسايه جنوبي، واقعيات موجود در نظم هاي جديد منطقه اي و باورهاي سياست خارجي آنها را مدنظر قرار دهند؛ زيرا بايد باور داشته باشيم كه بسياري از تصورات در سوگيري مباني رفتار سياست خارجي از خود واقعيت مهمتر و عملياتي تر هستند.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                راز استيلاي جهاني غرب

                چرا طي سده‌هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي بتدريج سلطه استعماري غرب اروپا بر سراسر جهان پديد شد و چرا تمدن‏هايي كه پيشينه‌هايي درخشان در پشت داشتند مغلوب مهاجميني آزمند و بي‌فرهنگ شدند؟ اين مهم‌ترين پرسش نظري در عرصه انديشه سياسي و تاريخي است. مقاله حاضر كوششي است براي پاسخ به اين پرسش.


                چرا طي سده‌هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي بتدريج سلطه استعماري غرب اروپا بر سراسر جهان پديد شد و چرا تمدن‏هايي كه پيشينه‌هايي درخشان در پشت داشتند مغلوب مهاجميني آزمند و بي‌فرهنگ شدند؟ اين مهم‌ترين پرسش نظري در عرصه انديشه سياسي و تاريخي است. مقاله حاضر كوششي است براي پاسخ به اين پرسش. اين مطلب برگرفته از فصل پاياني بخش اول از جلد اول كتاب زرسالاران (صص 275- 291) است.
                در سده شانزدهم شاهد يك تكانه عظيم تمدني در دو كانون شرق اسلامي و غرب مسيحي هستيم. اين تكانه در كانون شرق اسلامي سه دولت مقتدر هند، ايران و عثماني را پديد ساخت و در كانون اروپاي غربي امپراتوري‏هاي مستعمراتي اسپانيا، پرتغال، انگلستان، هلند و فرانسه را. كانون اسلامي پس از يك دوران شكوفايي در سده هيجدهم رو به افول نهاد، كانون اروپاي غربي استوار و استوارتر شد و سرانجام سلطه جهاني خويش را تأمين نمود.
                پژوهشگران در كاوش براي دريافت "راز" سلطه غرب عوامل متعددي را ذكر مي‌كنند كه مهم‌ترين و پذيرفتني‌ترين آن فرادستي دريايي غرب اروپاست. از سده پانزدهم ميلادي تا به امروز "غرب" سلطان بلامنازع درياها بوده است و اين فرادستي نه مولود "يكتايي" نژادي يا فرهنگي اروپاييان كه محصول ويژگي‏هاي زيست‌- محيطي غرب اروپاست. موقع اقليمي سرزمين‏هاي بهم‌پيوسته و غني آسيا و آفريقا هيچگاه نياز جدي به نيروي دريايي اقيانوس‌پيما را در مردم اين سامان بر‌نينگيخت. مردم اين سرزمين‏ها تجارت خود را بطور عمده از طريق راه‏هاي زميني انجام مي‌دادند و تكاپوي دريايي آنان محدود به تجارت بندر به بندر و سفرهاي ساليانه حج بود. به نيروي رزمي دريايي نيز تنها براي مقابله با دزدان و حفاظت از سواحل و جزاير خود در برابر مهاجماني هم‌سنگ خويش نياز بود نه بيش. در اين ميان ژاپن يك استثنا است.
                از سوي ديگر، نياز شديد مادي سرزمين‏هاي غرب قاره اروپا، كه از ديرباز راه طبيعي ارتباطات‌شان درياها بود نه خشكي، ايشان را به تكاپويي جدي در اقيانوس‏ها واداشت و درست در اين زمان به "كشف" قاره آمريكا نائل شدند. معادني بي‌پايان از ثروت بي‌هيچ مدافع جدي در انتظار اروپاييان بود. اينك غرب با پشتوانه سلطه خويش بر قاره آمريكا، و در پرتو ثروت عظيمي كه از معادن طلا و نقره اين قاره و از اقتصاد پلانت‌كاري به دست مي‌آورد، مي‌توانست تهاجم جدي را براي سلطه بر شرق و غارت ثروت‏هاي آن آغاز كند.

                ولي اين توصيف "راز سلطه غرب" را بطور كامل بازگو نمي‌كند. ابهام‌ها فراوان است. به راستي چرا تمدن‏هاي بومي قاره آمريكا در زمان ورود اروپاييان تنها در انتظار تلنگري بودند تا فروپاشند و سلطه اروپا بر قاره آمريكا به اين سادگي ممكن شود؟ چرا تكانه تمدني سده‌هاي شانزدهم و هفدهم ميلادي در شرق اسلامي در سده هيجدهم منقطع شد؟ و چرا ساير دولت‏هاي مقتدر و شكوفاي جهان غيراروپايي، چون چين، در زمان تهاجم دريايي غرب در حال افول بودند؟ در اينجاست كه پژوهشگران نقش "تصادف تاريخي" را به جدّ مي‌گيرند.

                جامعه انساني در تاريخ طولاني خود ظهور و افول تمدن‏ها فراوان ديده است و اين دگرگوني‏ها معلول هزاران عامل بوده است تا بدانجا كه توضيحي جامع براي آن نمي‌توان يافت. چرا هخامنشيان به مدت 218 سال ( 549- 331 پيش از ميلاد) در قله تمدن جهاني جاي داشتند نه ديگري؟ چرا تمدن مسيحي از درون سرزمين فلسطين، نه جاي ديگر، سربركشيد و تمامي شبه قاره اروپا را مسخر ساخت؟ چرا تمدن اسلامي از درون شبه جزيره عربستان سربركشيد و دو امپراتوري عظيم جهان آن روز، ايران ساساني و روم، را مقهور خود ساخت؟ چرا اقوام شبان استپ‌هاي آسياي مركزي سرزمين‏هايي چون چين و ايران و اروپا را درنورديدند؟ يافتن "راز" اين جابجايي‌ها و استقرار اين يا آن قوم، ايراني و عرب و مغول نه ديگران، در رأس اين تكانه‌هاي تمدني غيرممكن است. ظهور تمدن جديد غرب نيز چنين است. ديويد فيلدهاوس،[1] استاد دانشگاه آكسفورد، در مقاله "استعمار"، كه براي دايرةالمعارف آمريكانا نگاشته، در جستجوي توضيح اين "راز" بوده و سرانجام به عامل "تصادف" توسل جسته است. او مي‌نويسد:
                ارائه يك ارزيابي عيني از پديده استعمار غيرممكن است، زيرا اين ارزيابي به آن ملاكي وابسته است كه پذيرفته مي‌شود. براساس معيارهاي امروزين، كه بر تقدس حق تعيين سرنوشت [ملت‌ها] مبتني است، استعمار از نظر اخلاقي پديده‌اي است غيرقابل دفاع؛ زيرا جامعه‌اي جامعه ديگر را زير سلطه خود گرفته است... ولي اين ملاك از نظر تاريخ نامعتبر است زيرا بر اين فرض مبتني است كه در مقابل استعمار شقّ ديگري نيز وجود داشت؛ جهاني مركب از دولت‏هاي مستقل كه در چارچوب يك نظم بين‌المللي مفروض هر يك راه تأمين منافع خود را به بهترين شكل دنبال مي‌نمودند. حال آنكه هيچگاه چنين نبود. همه نظام‌هاي استعماري در اثر جبر فرايند تاريخ و بدون طراحي پيشين پديد شدند. استعمار به عنوان يك واقعيت تاريخي را بايد از ديدگاه اخلاقي به عنوان بخشي از يك نظم جهاني ارزيابي نمود؛ نظمي كه هر چند قرن يك بار دگرگون مي‌شود.[2]

                "ارزيابي اخلاقي" دكتر فيلدهاوس از پديده استعمار قابل قبول نيست ولي توجه او به "تصادف" و "نظم دگرگون شونده تاريخ" حائز اهميت است. در نقد "معصوميت تاريخي" كه فيلدهاوس براي استعمار غرب قايل است بايد گفت كه نقش "تصادف" تنها تا سده هفدهم پذيرفتني و معقول است. در سده هيجدهم، كه فرادستي غرب تأمين شده بود، بايد از نقش موثر عامل "برنامه‌ريزي سنجيده" در تهاجم به شرق سخن گفت؛ عاملي كه دكتر اوانسون به آن اشاره كرده است. از اين زمان است كه غرب از فرايند افول دولت‏ها در شرق سود مي‌جويد و سلطه خود را تأمين مي‌كند. اين افول، چنانكه در نمونه طلوع دولت‏هاي اود و حيدرآباد دكن ديديم، به معناي مرگ جامعه هند نبود. پس از غروب دولت صفوي شاهد فرايند نوزايي در جامعه ايراني هستيم كه اين نيز به دست استعمار غرب پايمال شد. بي‌شك، اتكاء غرب بر پشتوانه ذخاير عظيم قاره آمريكا سهمي مهم در فرادستي و تهاجم آن در سده هيجدهم داشت. و بي‌شك، از اين زمان غرب با اتكاء بر فرادستي خود از روند متناوب و طبيعي ظهور و افول دولت‏هاي شرقي به سود سلطه نهايي خويش بهره جست. در اين مرحله، نگرش غرب به شرق مبتني بر "طراحي" و "مداخله" است نه "تصادف"؛ ما با مهاجميني سلطه‌گر و قوي‌دست سروكار داريم نه با انسان‏هاي آرامي كه بيطرفانه نظاره‌گر حوادث پيرامون‌ خويش‌اند تا در زمان مناسب شانس و اقبال خود را بيازمايند. اين مرحله يك سده به طول كشيد و سرانجام در نيمه نخست سده نوزدهم به زايش پديده‌اي انجاميد كه "تمدن جديد غرب" نام گرفته است.


                تاريخ هند آكسفورد نقش "تصادف" را در استقرار سلطه پرتغالي‏ها چنين مورد توجه قرار داده است:
                در زمان ورود پرتغالي‏ها [به شرق] بخت يار آنها بود. در مصر حكومت مماليك مورد تهديد ترك‏ها قرار گرفته بود، در ايران يك سلسله جديد [صفويه] هنوز در حال استقرار حاكميت خود بود. شمال هند نيز ميان حكومت‏هاي محلي تقسيم شده بود و لذا تنها گجرات بود كه در دست‏هاي قدرتمند سلطان محمود بيگده قرار داشت و اين در زماني بود كه حكومت سلاطين بهمني در دكن در حال فروپاشي بود. هيچ يك از قدرت‏هاي بزرگ [منطقه] نيروي دريايي، به معناي نيروي دريايي مقتدر، نداشتند. در خاوردور به فرمان امپراتور نيروي دريايي چين محدود شده بود. كشتي‌داران و تجار عرب، كه بر تجارت اقيانوس هند تسلط داشتند، فاقد توان لازم براي مقابله با انگيزه نيرومند و اتحاد پرتغالي‏ها بودند.[3]
                اين تحليل كاملا درست است. در اين زمان، در اثر يك "تصادف تاريخي" عجيب، در شرق اسلامي خلاء سياسي آشكاري پديد شد و هيچ دولت مقتدري، جز حكومت سلطان محمود بيگده در گجرات، حضور نداشت كه مانعي جدي در برابر تهاجم پرتغالي‏ها به‏شمار رود. سه قدرت اسلامي هند، ايران و عثماني زماني سربركشيدند كه غرب با بهره‌گيري از يك فرصت تاريخي استثنايي پايه‌هاي نفوذ خود را در آسيا و آفريقا استوار ساخته بود:
                حكومت صفوي ايران در سال 1501 ميلادي، چهار سال پس از آغاز ماموريت واسكو داگاما و درست در زمان جنگ‏هاي سلطان محمود بيگده با پرتغالي‏ها، به ‏وسيله شاه اسماعيل بنيان نهاده شد.[4] ولي تا تبديل دولت صفوي به يك قدرت منطقه‌اي سال‏ها به درازا كشيد و در اين دوران پرتغالي‏ها سلطه خود را بر بنادر منطقه استوار ساخته بودند. شاه عباس در سال 1587 به قدرت رسيد و در سال 1622 پرتغالي‏ها را از هرمز اخراج كرد.
                دولت بابر در سال 1526 ميلادي، شانزده سال پس از اشغال بندر گوا به‏ وسيله پرتغالي‏ها، در دهلي تأسيس شد ولي تنها در دوران اكبر و با تصرف گجرات (1573م.) بود كه دامنه اقتدار آن به سواحل غربي هند كشيده شد.دولت عثماني در نيمه دوم سده پانزدهم دوران اقتدار خود را آغاز كرد. ولي توجه سلطان محمد دوم، معروف به سلطان محمد فاتح (1451 - 1481م.)، به تحكيم پايه‌هاي دولت عثماني و توسعه در حوزه مديترانه، آناتولي و سرزمين‏هاي مماليك مصر معطوف بود.
                در زمان ورود پرتغالي‏ها، دولت مقتدر مماليك مصر (1250-1517) رو به افول بود و درگير جنگ‌ با دولت نوپديد عثماني كه سرانجام به سقوط آن انجاميد. معهذا، دولت مماليك مصر تنها قدرت اسلامي بود كه در حمايت از دولت گجرات به تلاشي بي‌حاصل دست زد
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #15
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...
                              X