غربشناسي
تصرف، نه تسليم است، نه اقتباس و نه طرد، بلكه راه مستقلي است كه انديشه روحانيت شيعه در سير تكامل غربشناسي خود بدان رسيده است. اين نوشتار درصدد است به كلياتي از موضعگيري علماي شيعه در قبال انديشه و تفكر غرب و ورود آن به ايران بپردازد.
چگونگي مواجهه علماي شيعه با تفكر و تمدن نوين غرب، مبحث بسيار پراهميتي در مطالعه تاريخ تحولات معاصر جامعه ما است كه بازگشايي بسياري از مغلقات فرهنگي و تمدني ما به همين مبحث مربوط ميشود. اينكه چه طيفي از روحانيون شيعه از چه زماني به غربشناسي پرداختند و چه راهبردهايي را پيشنهاد يا اتخاذ كردند، به پژوهشهاي تاريخي دامنهداري ميانجامد كه صرفا ارزش كتابخانهاي ندارند، بلكه مشخصا در وضعيت فعلي و آينده ما تاثيرگذار هستند؛ بهويژهآنكه انقلاب اسلامي ايران به رهبري حضرت امامخميني(ره) طلايهدار نوعي تعامل ويژه در رويارويي با غرب بود كه بنا دارد در جوهر تمدن جديد غربي به نفع جوامع مسلمان و بلكه همه ملل محروم عالم تصرف كند و سرآغاز دوران تاريخي تازهاي باشد.
انديشهها و جريانات نوپديد، در برخورد با انديشهها و جريانات موجود به يكي از سه شكل زير عمل ميكنند: 1ــ بر انديشهها و جريانات موجود تاثير ميگذارند و آنها را در خود حل ميكنند؛ چنانكه اسلام به هنگام ورود ايران تمامي مناسبات انديشهاي و رفتاري ايرانيان را به رنگ خود درآورد 2ــ در انديشهها و جريانات موجود حل ميشوند؛ چنانكه مغولان فاتح پس از مدتي كوتاه در كشورهاي اسلامي حل شدند 3ــ با انديشه موجود وارد نزاعي نسبتا طولاني ميشوند؛ چنانكه انديشه تجدد و مدرنيته با انديشه اسلامي ــ بهويژه با نوع شيعي آن ــ درافتاد و در اين نزاع، گاه، شاهد غلبه انديشه تجدد هستيم (در مشروطه دوم) و گاه برتري با انديشه و تفكر شيعي ميباشد. (در جريان پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن).
از زمان ورود انديشه و تكنيك غرب به كشورهاي شرقي و از جمله به ايران، روشنفكران اسلامي، براي تعامل ميان انديشه شيعي و تفكر غرب ــ كه نوعاً از آن به تعامل سنت و تجدد تعبير كردهاند ــ عمدتا يكي از دو راه را پيشنهاد كردهاند: 1ــ تسليم محض، كه در انديشههاي ميرزاملكمخان ناظمالدوله، تقيزاده، آخوندزاده و... قابل مشاهده است 2ــ اخذ و اقتباس گزينشي، كه نمود آن را در بيشتر روشنفكران متاخر ميبينيم. اما جريان روحانيت شيعه در سير موضعگيري خود در قبال غرب، ضمناينكه هيچگاه پيشنهاد «تسليم محض» را نپذيرفت، علاوه بر پيشنهاد «اخذ و اقتباس گزينشي»، دو پيشنهاد ديگر نيز ارائه داد: 1ــ طرد مطلق انديشه غربي، كه بيشتر در ابتداي ورود انديشه غربي از جانب برخي علماي شيعه ارائه شد 2ــ تصرف در انديشه غربي، كه اوج آن در انديشه و نظام سياسي امام خميني(ره) قابل مشاهده است. تصرف، نه تسليم است، نه اقتباس و نه طرد، بلكه راه مستقلي است كه انديشه روحانيت شيعه در سير تكامل غربشناسي خود بدان رسيده است. اين نوشتار درصدد است به كلياتي از موضعگيري علماي شيعه در قبال انديشه و تفكر غرب و ورود آن به ايران بپردازد.
قوميت، استبداد، دين و تجدد
از گذشته بسيار دور تا قبل از ورود اسلام به ايران، مهمترين عنصر قوامبخش جامعه كه بيشترين نقش را در ائتلاف افراد و گروههاي متكثر ايفا ميكرد، عنصر قوميت بود كه غالبا در قالب «ايل فاتح و مستبد» حضور تاريخي خود را ثبت و ضبط ميكرد. با ظهور اسلام ــ ولو براي مدتي محدود ــ اين عنصر تا حد زيادي به حاشيه رانده شد و جاي خود را به عنصر دين و اعتقاد مذهبي داد و ازآنپس، عامل دين و مذهب در محوريت ائتلاف افراد و اقوام در جهان اسلام قرار گرفت. با تحريف جريان «امامت» و تبديل آن به «خلافت» و سپس «سلطنت»، هرچند عنصر «قوميت» به محور ائتلافات افراد و اقوام اسلامي بازنگشت، اما به عنوان عنصري مهم و تاثيرگذار در كنار و در عرض عنصر دين و مذهب جلوه يافت. اين عنصر بيش از ده قرن در عرصه قدرت و سياست تاريخ ايران نقشي فعال بازي كرد و به تناسب پيچيدگي روابط اجتماعي، يك استبداد پيچيده را رقم زد. با ظهور سلسله صفويه و محوريتيافتن دوباره عنصر دين و مذهب، عنصر قوميت، قدرت اجتماعي خود را تا حد زيادي از دست داد و دوباره به حاشيه تاريخ قدرت در ايران رانده شد. توأم با پيمانها، ائتلافها و تعاملات ويژه سلسله صفويه با جريان و تفكر نوين غرب، جريان فكري غرب جديد بهعنوان عنصر سوم به مناسبات اجتماعي ايران راه يافت و سه سده پس از ظهور سلسله صفويه، به رقيب قدرتمندي در برابر دو عنصر «قوميت» و «مذهب» تبديل گرديد. در اوايل عهد قاجار، هر دو عنصر «قوميت» و «مذهب» تا حدّ زيادي تضعيف شده بودند. عنصر قوميت استبدادي، علاوهبراينكه در فاصله بيش از دو قرن حكومت ديني صفوي تضعيف شده بود، با زوال و سقوط سلسله صفويه به دليل فقدان يك دولت و حكومت مركزي ــ بهعبارتديگر در شرايط فقدان حضور يك «ايل فاتح» ــ و همچنين بهخاطر شكلگيري جنگهاي متعدد قومي، حتي ضعيفتر نيز شد و تنها عاملي كه ميتوانست بار ديگر به اين عنصر جاني تازه ببخشد، برترييافتن قوم قاجار توسط آغامحمدخان قاجار بود. عنصر دين نيز به دليل مهاجرت علما و نگهبانان دين از ايران به ساير كشورهاي اسلامي در پي سقوط صفويه و فشارهاي افغانان و حتي نادرشاه و...، تا حد قابلتوجهي تضعيف شده بود. درست در شرايط ضعف دو نيروي قديمي مذهب و قوميت، عنصر سوم از طريق افرادي به نام «منورالفكر» كمكم جاي پاي خود را بهويژه در عرصه مناسبات اجتماعي ايران محكم و محكمتر ميكرد. درهمانحال برخي وقايع تاريخي، از جمله جنگهاي ايران و روس و نتيجه شوم شكست ايرانيان در اين جنگها، برخي گزارشات مبالغهآميز از نظم و پيشرفت غربيها توسط كساني كه در هندوستان و ديگر نقاط با انگليسيها و فرانسويها در تعامل و رفتوآمد بودند، نوبودن عنصر سوم و تاثير رواني «لكل جديد لذّهًْ» و...، تاحدزيادي زمينه اجتماعي ــ رواني براي پذيرش اين عنصر سوم و تامل در آن را آمادهتر ميساختند. مطابق نوشته يكي از محققان تاريخ معاصر، «با پيدايش نيروي منورالفكري، سه نيرو در جامعه ايران كه بر اساس سه نوع معرفت و شناخت، وحدت و انسجام يافتهاند، رودرروي يكديگر قرار ميگيرند و هركدام به تناسب خصوصيات معرفتي و موقعيت اجتماعي، به طريقي خاص، قدرت خود را تأمين كرده، با وسايلي متناسب اعمال قدرت ميكنند. دو نيروي مذهبي و استبداد در تاريخ گذشته ايران از سابقهاي طولاني برخوردارند و فرازونشيبهاي زيادي را طي كردهاند، ولي نيروي منورالفكري، نيروي تازهبنيادي است كه هويت معرفتي و آرمانهاي اجتماعي آن نهتنها براي دو نيروي ديگر، بلكه براي كساني كه در متن آن قرار ميگيرند، چندان مشخص نيست.»[i]
اينجا بود كه دو عنصر «قوميت» و «مذهب» بر خود لازم ديدند نحوه تعامل خود با اين ميهمان تازهوارد را مشخص كنند. شرايط تاريخي عنصر قوميت به گونهاي بود كه چندان نتوانست با قوّتي درخور، با اين عنصر جديد (غرب) به تعارض يا گفتوگو بنشيند، اما عنصر مذهب ــ كه با آگاهي دقيق از شرايط جديد بهوجودآمده، احساس خطر ميكرد و اين امر بهنوبهخود، باعث نوعي خودآگاهي ويژه و انسجام دروني بيشتر از سوي آن ميشد ــ در برابر اين عنصر جديد موضعگيري كرد و به تناسب شرايط تاريخي متفاوت، مواضع مختلفي را از گفتوگو تا درگيري از خود نشان داد.[ii] با نگاهي بيروني به كليت اين موضعگيري، نكات حايز اهميت زير بهدست ميآيند:
1ــ ضرورت جريانشناسي غربشناسي علماي شيعه:
فهم جريانشناسي يك انديشه به دلايل متعددي بر فهم خود آن انديشه تقدم و ضرورت دارد؛ اولا جايگاه تاريخي و سير انديشه (تكاملي يا غيرتكاملي) بهتر فهم ميشود؛ بهعنوانمثال جريانشناسي انديشه ولايت فقيه باعث ميشود به اين انديشه صرفا از زاويه آخرين دلايل اقامهشده بر آن نگريسته نشود، بلكه به نتايج عملي اين انديشه در يك بستر تاريخي نيز توجه شود. چنين نگرشي به انديشه، وزن و ارزش واقعي آن را بهتر نمايان ميسازد و موافقت و مخالفت با آن را از منطقي قويتر برخوردار ميسازد. ثانيا نظر به ريشهداربودن انديشهها، فهم جريانشناسي يك انديشه باعث ميگردد گام و مرحله بعدي آن بهگونهاي بهتر پيشبيني، برنامهريزي و محاسبه شود. بسياري از اهل انديشه و فكر در مواجهه با امور بهظاهر مستحدث، تلاش ميكنند رگههاي تاريخي اين امور را پيدا كنند و با تجربهاي كه از امور محقق پيشين دارند، تصميم عملي مناسبي نيز براي اين امور مستحدث بگيرند؛ بهعنوانمثال تجربه رويارويي با مردم، فقها و عالمان ديني، مقدسات، مؤلفههاي فرهنگي ريشهدار و باسابقه و... از سويي، و تجربه رويارويي با استعمار خارجي، استبداد داخلي، عناصر بيريشه و هويت و... ازسويديگر، درسهاي بزرگ تاريخي هستند كه جريانشناسي هر كدام آنها ميتواند منشور و مانيفيستي براي اعمال حال و آينده ما باشد. ثالثا فهم نسبت تاريخي يك انديشه با انديشه محوري عصر (مثل انديشه شيعه در تاريخ معاصر ايران) درجه اصالت و اعتبار آن انديشه را معين ميكند. اين نگاههاي كلان به انديشههاي تاريخي، باعث ميشوند حتي فهم گزارههاي جزيي آن انديشه شفافتر و بهتر صورت گيرد.
متاسفانه تاكنون هيچ تحقيقي درباره جريانشناسي غربشناسي علماي شيعه در تاريخ معاصر ارائه نشده و بسياري از قضاوتهاي نويسندگان تاريخ معاصر درباره كيفيت ارتباط و تعامل علماي شيعه با غرب، حداقل به يكي از چند مشكل زير دچار هستند:
الفــ موضوع تحقيق، جزئي و موردي است؛ مثلا تنها به بررسي غربشناسي يك عالم خاص اشاره كرده است. نتيجه چنين تحقيقي ما را صرفا به قضاوت درباره كيفيت غربشناسي همان شخص رهنمون ميسازد. مقاله درجشده در كتاب «ديدهبان بيدار» با عنوان «زمان آگاهي و غربشناسي شيخفضلالله»، نمونهاي از اين رويكرد را نشان ميدهد.[iii]
بــ موضوع مورد تحقيق، هرچند فردي و جزئي نيست، اما ناظر به نحوه تعامل علماي شيعه با بخشي از غرب (مثلا برخورد علما با پديده استعمار) ميباشد. چنين تحقيقي نيز نميتواند ما را به قضاوت صحيحي در باب غربشناسي علما رهنمون سازد. تحقيق سليم الحسني در كتاب «دور علماء الشيعه في مواجهه الاستعمار»[iv] در اين دسته قرار ميگيرد.
جــ موضوع مورد تحقيق، عليرغم ناظربودن به تمامي ابعاد غرب و اشاره به قضاوت طيفي از علما درباره غرب، صرفا نوع نگاه علماي يك مقطع تاريخي به غرب را بررسي ميكند. ديدگاه فريدون آدميت درباره غربشناسي علماي شيعه، بهويژه در كتاب «ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران»، در اين دسته جا ميگيرد. وي تنها به نحوه رويكرد علماي يك مقطع تاريخي (علماي كمي قبل و بعد مشروطه) به غرب ميپردازد و سپس نتيجه تحقيقات مربوط به اين مقطع را به كل تاريخ معاصر ايران تعميم ميدهد.
دــ ميتوان به نوع چهارمي از تحقيق و بررسي درباره موضوع غربشناسي علماي شيعه اشاره كرد كه هرچند تاكنون اتفاق نيفتاده است، اما تصوير و ترسيم فضاي آن به تبيين ديدگاه مختار در اين خصوص، كمك ميكند. در اين روش، ممكن است به كيفيت رويكرد علماي شيعه در طول تاريخ معاصر به همه ابعاد غرب، اشاره شود اما به نقاط عطف اين نگاه تاريخي يا بهعبارتديگر به سير تكامل و يا تنزل آن اشاره نگردد بلكه در هر مقطع خردتر تاريخي، تنها به نحوه برخورد علماي شيعه با ابعاد مختلف غرب پرداخته شود، بيآنكه زنجيره تاريخي اين نگاه را نشان دهد، زنجيرهاي كه همه نگاههاي خرد را به مثابه نخ تسبيح در كنار يكديگر ميگذارد و نسبت هر كدام به ديگري را روشن ميسازد و بهعبارتديگر مشخص ميكند هر نگاه متقدم، چه ميراثي براي نگاه متاخر از خود ميگذارد. چنين تحقيقي هرچند به مجموعهاي از رويكردهاي متفاوت علماي شيعه به غرب، اشاره ميكند اما باز هم مسلما به جريانشناسي غربشناسي علماي شيعه در تاريخ معاصر نپرداخته است.



Comment