Announcement
Collapse
No announcement yet.
Jalal Al Ahmad
Collapse
X
-
صداي پاي من حرفش را بريد. نزديك كه شدم رئيس كميسري را هم ديدم. بيخودي سلامي بهشان كردم و يكراست رفتم توي اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توي مطبخ ميپلكيد. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خيلي خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپيدم زير كرسي. بوي دود ته دماغم را ميخاراند و توي فكر ابوالفضل بودم و قوطي كبريت خالياش و كشفي كه كرده بودم كه شنيدم عمو گفت:
- آهاي جاري. بلا از بغل گوشت گذشتها! نزديك بود سر پيري هو سرت بياريم.
عمو مادرم را جاري صدا ميكرد. عين زنعمو. و صداي مادرم را شنيدم كه گفت:
- اين دختره رو ميگي ميز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمين بود پاشنهاش آسمون.
و عمو گفت: - جاري تختههاي رو حوضي را نميذارين؟ سردشدهها!
فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگيرم ديدم در اطاق بابام قفل است. ماهيها هنوز ته حوض خوابيده بودند. اما پولكهاي رنگي توي پاشوره ريخته بود. گله بگله و تك و توك. يك جاي سنگ حوض هم خوني بود. فهميدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت ميرفت قم يا قزوين در اطاقش را قفل ميكرد. و هر شب كه خانه نبود گربهها تلافي مرا سر ماهيهايش درميآوردند. وقتي برگشتم توي اطاق از مادرم پرسيدم:
- حاجي آقا كجا رفته؟
- نميدونم ننه كله سحر رفت! عموت ميگفت ميخاد بره قم.
و چايي كه ميخورديم براي هر دو ما گفت كه ديشب كفترهاي اصغرآقا را كروپي دزد برده. كه اي داد و بيداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و ديگر مانعي براي رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند ميآمد. لانهها همه خالي بود و هيچ صدايي از بام همسايه بلند نميشد و فضلهي كفترها گله بگله سفيدي ميزد.
Comment

Comment