Announcement

Collapse
No announcement yet.

Baradaram (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Baradaram (An Iranian Story)

    برادرم سهراب پسر خوش هیکل قد بلند خوش برخورد مهربون دل نازک و هر چه حسن خوب تویه پسر بخواهید داشت. اون تازه وارد دبیرستان شده بود اون زمانها دبیرستانهای دخترانه را قبل از پسرانه تعطیل می کردند. نزدیک دبیرستان برادرم یک دبیرستان دخترانه بود من سال آخر دبیرستان درس می خوندم و برادرم سال دوم بود با این که مدرسه ما زودتر تعطیل می شد من نزدیک مدرسه برادرم منتظرمی ایستادم تا اون بیاد ب اهم بریم خونه. من دوسال از اون بزرگترم. موقعی که کنار دیوار می ايستادم تا اون بیاد می دیدم که به جز من دخترهای دیگر هم در نزديکي من ایستاده اند. حس زنانه ام به من می گفت اینها برای سهراب انتظار می کشند و این حس هرگز دروغ نگفت. یکروز که منتظر بودم یکی از اون دخترها جلو اومد و پرسید: می شه پیش شما بایستام منم منتظر کسی هستم! گفتم: اشکالی نداره و اون سر صحبت را باز کرد و گفت: اسم من پریسا است اسم شما چیه؟ گفتم: اسم من سهیلاست شما منتظر کی هستید؟ پریسا گفت: راستش را بخواهی من منتظر یه پسر جوون هستم که تو این مدرسه درس میخونه دد

    گفتم برادرت؟ گفت : نه اون حتی منو نمی شناسه. پرسیدم پس تو با اون چی کار داری که منتظرش ایستادی؟ گفت: من می خوام توجه اونو جلب کنم تا با من دوست بشه. خندیدم و گفتم: چی یعنی تو ایستادی تا اون پسره بیاد تا جلب توجه کنی؟ گفت آره مگه تاحالا برات پیش نیامده که دلت بخواد با پسری دوست بشی اون متوجه من نیست من می خوام متوجه اش کنم اشکالی داره؟ خنده ام را قطع کردم وگفتم: نه اشکالی نداره ولی وقتی اومد به من نشون بده ببینم اون پسره ارزش این کار تورا داره یا نه همین موقع سهراب نزدیک ما اومد و سلام کرد پریسا جا خورد هول کرد و دستپاچه سلام سهراب را جواب داد من با سهراب راه افتادم بریم خونه و به پریسا گفتم: موفق باشی دد

    پریسا مات مبهوت اونجا ایستاد و فقط تنها عکس العملش این بود که برای ما دست تکان داد. فردا صبح سر کلاس نشسته بودم که پریسا با عصبانیت وارد کلاس شد و گفت بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم منم بلند شدم و با اون رفتم حیاط رو به من کرد و گفت: چند وقته با اون دوستی؟ پرسیدم با کی؟ گفت با همون پسره دیروزی ؟ تازه متوجه شدم که پریسا منتظر سهراب بوده و حالا فکر می کنه من دوست دختر اون هستم. خودم را جمع کردم و بهش توپیدم به تو چه مربوطه اگه فکر می کنی می تونی با این کارات برادر منو از راه بدر کنی کور خوندی اونی که دیدی سهراب برادر منه دست از سرش بردار و دیگه نبینم از این کارای جلف بکنی و جلو مدرسه کشیکش را بکشی دد

    از شنیدن حرفهای من نه تنها ناراحت نشد بلکه کلی هم خوشحال شد و منو بوسید و گفت: قربونت برم خیلی ترسیدم فکر کردم تو دوست دخترش هستی تا صبح نخوابیدم خیال منو راحت کردی! من به یاد آرزوهای مادرم که آرزوی منم بود، مادر میگفت: پسرم باید درس بخونه و برای خودش کسی بشه دنبال دختر بازی هم نباید بره چون دخترها از زندگی ساقطش میکنند!! تو یک لحظه هزار تا فکر از مغزم گذشت این دختر نشانه بدی تو زندگی سهراب بود چون اون می تونست سهراب را از درس و مشق بندازه و آرزوی من و مادرم به باد ميداد با تندی به پریسا گفتم: تو بی خود کردی درباره برادر من نقشه کشیدی اون نه با تو بلکه با هیچ دختر دیگه ای دوست نمی شه اگه خودشم بخواد من نمیذارم دیگه هم سرراه برادرم قرار نگیر احساس کردم خیلی محکم گفتم و برگشتم به کلاس دد

    روزها گذشت از پریسا خبری نشد گاها از دور می دیدمش ولی اون اگه ما را هم می دید ندیده میگرفت از این کارش خوشحال شدم با خودم گفتم این نطق من اثر کرده و اون دست از سر برادرم برداشته و پی کار خودش رفته ولی من چقدر غافل بودم سال آخر دبیرستان و پشت کنکور بودم مرتب درس می خواندم و به سهراب که سال سوم بود گوشزد می کردم باید اونم حسابی درس بخونه و بعد از من وارد دانشگاه بشه اونم به دانشگاه علاقه نشان می داد و فعالیت می کرد روزها گذشت و من دیپلم گرفتم و با موفقیت در کنکور وارد دانشگاه شدم سرگرم کارهای ثبت نام دانشگاه بودم از سهراب بی خبر شدم دیگه راهمان یکی نبود من دانشگاه میرفتم و اون سال سوم دبیرستان و هنوز یک سال به دیپلم گرفتنش مانده بود مادرم از خوشحالی تو پوست نمی گنجید و می گفت: دخترم مرا به آرزویم رساند انشالله سهراب هم قبول بشه من دیگه آرزویی ندارم جز دیدن نوه هام و همه به این حرف مادرم می خندیدم. یک سال از ورود من به دانشگاه گذشت و سهراب سال آخر و سرنوشت سازی را پشت سر می گذاشت که
    پریسا از اینکه دید من دیپلمم را گرفتم و دیگه دبیرستان نمیام با خیال راحت روی سهراب دست گذاشت و یک روز به بهانه اینکه دوست منه با سهراب تا نزدیکی خونه میاد و کلی از سهراب دلبری میکنه سهراب هم که پسر صاف و ساده ای بود از پریسا خوشش اومد در باره دوست شدن یه دختر با یک پسر من مخالفتی نداشتم اما این پریسا یه طور خاصی بود و من حس می کردم اون باعث خرابي زندگی برادرم می شه و این حس زیاد هم اشتباه نبود دد

    پریسا اون روز همان جایی که من می ایستادم رفت و منتظر سهراب می شه وقتی سهراب نزدیک می شه با سهراب سلام علیک می کنه و می پرسه سهیلا چطوره و سهراب هم که اونو پیش من دیده بود به تصور اینکه اون دوست منه با اون حرف می زنه می گه سهیلا دانشگاه می ره مشغول درس خوندنه. به این ترتیب سر صحبت را باز می کنه و تا خونه ما با هم حرف می زنن و راه میرن سهراب هم تا اون موقع درباره دخترها تجربه ای نداشت محصور پریسا میشه و نا خواسته با اون قرار میزاره پریسا از سهراب می خواد که درباره قرارشان با کسی حرف نزنه و سهراب را قانع می کنه که برامون حرف در میارن و سهراب اولین کار مخفی زندگیشو انجام می ده دد

    روز بعد سهراب با شوق فراوان سر قرار می ره و منتظر پریسا می شه پریسا دختر زیبایی بود ولی به سهراب نمی رسید اون عاشق سهراب شده بود و به هر قیمتی می خواست سهراب را به دست بیاره. سهراب از دیدن پریسا ذوق می کنه و این از چشم پریسا دور نمی مونه اونها روز خوب و خوشی را می گذرانند و این قرار ها تکرار و تکرار شد تا اینکه ما تو خونه متوجه تغییر رفتار سهراب شدیم مادرم به من گفت تو با سهراب حرف بزن انگار اتفاقاتی داره می افته اون خیلی تو خودشه کمتر با ما حرف می زنه و هر روز با دوستاش قرار داره اینطور پیش بره اون از درس و مشق می افته و آینده اش دچار مشکل می شه تو هم سن اون هستی و حرفشو می فهمی باهاش حرف بزن و راهنماییش کن دد

    من به همین خاطر یک روز زودتر از دانشگاه بیرون اومدم و موقع تعطیل شدن مدرسه سهراب رسیدم اما با صحنه ای که مواجه شدم توجیح آن برام مشکل بود دیدم پریسا از مدرسه دراومده و نزدیک مدرسه سهراب ایستاده فورا اونو شناختم تا به خودم بیام سهراب از مدرسه بیرون اومد و به طرف پریسا رفت و خیلی صمیمی با هم دست دادن و راه افتادن اونقدر غرق خودشان بودند که متوجه حضور من نشدند منم پشت سر اونها راه افتادم قدم هامو بلندتر کردم و رسیدم به چند قدمی اونها طوری که می تونستم حرفهای اونها را بشنوم پریسا به سهراب گفت به خانواده ات گفتی؟ سهراب گفت نه هنوز فرصت نکردم پریسا عصبانی شد و گفت می خواهی شکمم بالا بیاد تا بگی!! من آبروم رفته تو باید از من دفاع کنی سهراب گفت: من که حرفی ندارم اما اگه الان بهشون بگم اجازه ازدواج به من نمی دهند من باید تو کنکور قبول بشم تا بتونم اونها را راضی کنم پریسا گفت خودت بهتر از هر کسی می دونی که این بچه مال توه من وقت ندارم به اراجیف تو گوش کنم این مشکل را هر طوری که می دونی حل کن راستی مگه واجبه که اونها بدونن ما ازدواج میکنیم، بیا خودمان بریم محضر و ازدواج کنیم اینطوری مشکل من حل می شه نظرت چیه؟

    سهراب گفت بذار یه کم فکر کنم این راه که هست، اگه نتونستم به مادرم بگم حتما این کارو می کنیم من تورا تنها نمیذارم من تو را از همه دنیا بیشتر دوست دارم ولی کاش این بچه نمی شد و ما تو موقعیت بهتری با هم ازدواج می کردیم. پریسا مثل جرقه به سهراب پرید و گفت یعنی میگی من دختر مناسبی برای تو نیستم که حالا وقتش نیست؟ سهراب به دست و پا افتاد و گفت نه من اینو نگفتم منظورم این بود که ما هنوز اول زندگیمونه بچه ما را گرفتار میکنه تو خودت بچه ای چطور می خواهی مسئوولیت این بچه رو به دوش بکشی؟

    پریسا بهش گفت: من تو را دوست دارم و به هر چی که منو به تو وصل کنه منو ناراحت نمی کنه من این بچه رو به خاطر تو می خوام. من یواش یواش عقب ماندم حالم اصلا خوب نبود از حرفهایی که شنیده بودم شوکه شده بودم کنار دیوار ایستادم و نفسی تازه کردم فکرم کار نمیکرد نتونستم خونه برم رفتم تو پارک نزدیک خونمون روی یه نیمکت نشستم و به چیزهایی که شنیده بودم فکر می کردم سر درنمی آوردم که اینهمه اتفاق افتاده و ما بی خبر مانده بودیم این دختر چطور تونسته بود سهراب رو از راه به در کنه اینهمه به سهراب درس اخلاق دادیم و از این کارها دور کردیم ولی عاقبت چی؟ رفته و با یک دختر هرزه .... وقتی به خودم اومدم شب شده بود بلند شدم وخونه رفتم مادرم نگران شده بود با دیدن من پرسید تو که مارو کشتی کجا بودی؟ گفتم دانشگاه کار واجبی داشتم ناچار تا الان کار می کردم اون شب شام هم نخوردم و به بهانه خستگی رفتم تو اتاقم و خوابیدم اما چه خوابی همه اش کابوس. صبح که از خواب بیدار شدم هنوز سهراب از خونه بیرون نرفته بود بهش گفتم منم باهات میام صبر کن

  • #2
    حاضر شدم مادرم لقمه ای برایم حاضر کرده بود که به اصرار به من خوراند با سهراب از خونه بیرون اومدیم نمی دونستم از کجا باید شروع کنم از سهراب پرسیدم فکر نمی کنی حرفهایی برای گفتن داری؟ سهراب پرسید مثلا چه حرفهایی؟ گفتم: مثلا درباره اون دختره پریسا. سهراب گفت: دختر خیلی خوبیه از اینکه همچین دوستی داری باید افتخار کنی اون دختر برازنده است مهربونه و خیلی خیلی خانم من همیشه آرزو داشتم همچین زنی داشته باشم تو چی فکر می کنی؟ از این همه تعریف جا خوردم سهراب حالیش نبود که این دختر اونقدر ها هم که نشان می ده دختر خوبی نیست یه بچه نامشروع از یک دختر خانم بعید به نظر میاد . گفتم: تو اونو چقدر می شناسی که اینطور درباره اش قضاوت می کنی؟ سهراب گفت: خیلی، ما مرتب همدیگر را می بینیم و همه چیز را درباره همدیگر می دونیم همان چیزیه که من دنبالش می گشتم. پس تو به جای اینکه دنبال درس و مشق و دانشگاه و کار باشی دنبال دختر می گشتی! ببینم مادر دراین باره چه نظری داره؟

    سهراب دستپاچه شد و گفت: من فکر میکردم با تو می تونم درددل کنم و مشکلاتم را بهت بگم اما تو داری منو با مادر تهدید می کنی این کار درستیه؟ من مشکلی دارم که تو در حل آن می تونی کمکم کنی اگه تو هم بخواهی از زیرش شانه خالی کنی من به تنهایی از پسش برمیام. پرسیدم: مشکلت چیه بگو ببینم اصلا راه حلی داره؟ سهراب گفت من حدود یک سال و نیم پیش با پریسا دوست شدم و روزهای خوبی را گذراندیم دو ماه پیش که بیرون رفته بودیم از دور دیدم که به جوانها بند می کنن اومدیم از اونجا دور شیم یه بسیجی جلو ما رو گرفت البته بگم از اونهایی بود که خودشو تو بسیج جا کرده بود اونم برای کسب درآمد جلو مارو گرفت منم با دادن پنج هزار تومن از دستش خلاص شدم حوصله دردسر نداشتیم از اون به بعد قرار شد هرموقع که خونه ما یا اونها کسی نبود تو خونه همدیگر رو ببینیم دد

    یک روز که شما خونه نبودید من به پریسا زنگ زدم و اونو به خونمون دعوت کردم اونم اومد با هم نشستیم کلی حرف زدیم و با پیشنهاد اون برای اینکه به هم محرم باشیم و مشکلی نداشته باشیم بین خودمان از روی کتاب صیغه محرمیت خوندیم و محرم شدیم به این هم بسنده نکردیم و زن و شوهر شدیم حالا هم داریم پدر مادر می شیم! بهم کمک کن این موضوع را هر چه زودتر حل کنم به کمکت احتیاج دارم و شروع کرد به گریه کردن دد

    دلم به حالش سوخت و قول دادم که کمکش کنم پرسیدم اون حاضره این بچه رو سقط کنه؟ سهراب گفت: اصلا اون می گه این ثمره عشق منو توست و باید حفظ بشه و تازه مگه نشنیدی زنهایی که دست به این کار می زنن دیگه بچه دار نمیشن اون این ریسک و نمی کنه منم راضی نیستم اون بچه منم هست دلم نمیخواد کوچکترین لطمه ای ببینه. کار از سرزنش و این حرفها گذشته بود سهراب کاری که نباید میکرد انجام داده بود باید به اون کمک می کردم تا لااقل آینده اش به خطر نیفته بهش گفتم: به یک شرط کمکت میکنم پرسید به چه شرطی گفتم: به شرطی که امسال تو دانشگاه قبول بشی اگه قبول می کنی منم هز کاری از دستم بربیاد انجام میدم سهراب خوشحال گفت: قول مردونه میدم تو پریسا را برای من بگیر من تو دانشگاه قبول می شم دد

    گفتم: چون ازدواج با پریسا در مرحله اوله تو باید یه نوشته به من بدی که همین امسال تو دانشگاه قبول بشی چون ممکنه بعد از گرفتن پریسا دیگه فرصت درس خوندن بهت نده سهراب گفت باشه من بهت نوشته می دم و کنار خیابون نشست و یک نوشته به دست من داد اونو به دبیرستان رساندم و سریع برگشتم خونه مادرم تعجب کرد چرا من زود برگشتم دست مادرم را گرفتم و نشاندم روی مبل گفتم: نمی دونم چطور این بحث را شروع کنم مادرم گفت: ترسوندی منو هرچی می خواهی زودتر بگو دد

    اینطور شروع کردم مادر جان شما درباره ایدز و مواد مخدر بین جوانها چقدر اطلاعات داری؟ گفت اونقدری که بدونم هر دو جوان را از بین می بره چطور مگه خدای نکرده برای سهراب اتفاقی افتاده؟ گفتم نه ولی در شرف افتادن است من چند روز پیش که شما از من خواستید برم با سهراب حرف بزنم با اون حرف زدم و متوجه شدم که با دوستان نابابی دوست شده و اگه نجنبیم برادرم از دست میره. مادر گفت خوب غدغن می کنم با دوستاش بیرون نره. گفتم: این که نشد راه حل اون به شما نمی گه و بیرون می ره و آنچه نمیخواهیم سرمون میاد دد

    مادرم گفت: پس چی کار کنیم؟ گفتم تا دیر نشده باید اونو زن داد تا از دوستاش جدا کنیم و به دوست واقعیش بسپاریم. مادر گفت: برای ازدواج زود نیست؟ گفتم: با دوستایی که من دور و بر سهراب دیدم نه تازه دیر هم هست البته شما باهاش باید حرف بزنی و راضیش کنی تا با دختری که براش درنظر می گیریم ازدواج کنه منم یه دختر خوب که بتونه اونو جمع و جور کنه سراغ دارم بالاخره که باید سهراب یه روزی زن بگیره چه بهتر به دست خودمان باشه شما امشب با سهراب حرف بزن منم فردا اون دختری که درنظر گرفتم میارم پیش شما اگه پسندیدی برای سهراب میگیریمش مادرم موافقت خودش را اعلام کرد چون از چیزهایی که بین جوانها رایج شده بود بیشتر از ازدواج بیموقع می ترسید
    شب مادرم با سهراب صحبت کرد سهراب زیر بار نرفت تا مادرم شک نکنه فردا هم پریسا خونه ما اومد مادرم از اون بدش نیامد پریسا تا تونست به مادرم روی خوش نشان داد و حاج خانم حاج خانم بود که پشت سرهم برایش ردیف کرد و مادرم را راضی کرد. مادرم از پریسا پرسید پدر مادرت چی کاره هستند اون گفت: مادرم خانه داره پدرم هم مدیر داخلی یه شرکت معتبر است خودم هم امسال دیپلم می گیرم ومی خوام برم دانشگاه. مادرم پرسید اگه یه بختی برات پیدا بشه جوابت چیه؟ پریسا بازرنگی گفت: اولین شرطم اینکه هم خودش دانشگاه بره و هم اجازه بده من دانشگاه برم دیگه شرط خاصی ندارم قبول می کنم دد

    مادرم همانجا از پریسا خواستگاری کرد و اونم با سیاست گفت: اجازه من دست پدرم است شما بی زحمت با ایشون مشورت کنید و این شد که ما فردا شب مهمان آنها بودیم با حرکاتی که پریسا از خودش نشان داده بود پدر مادرش برای اینکه از دست دخترشان با آبرو خلاص شوند همان شب به ما جواب مثبت دادند و یک هفته بعد پریسا عروس خونه ما شد قرار بود عقد کرده بمانند اما پدر پریسا اجازه نداد طبقه دوم خونمون را خالی کردیم و پریسا را به خونه بختش آوردیم سهراب از همه خوشحال تر بود چون احساس می کرد دیگه مشکلش حل شده آبها که از آسیاب افتاد نوشته اش را به یادش انداختم و سهراب شبانه روز فعالیت کرد و دانشگاه قبول شد دد

    اون هم کار میکرد و هم درس می خواند همزمان با پدر شدنش وارد دانشگاه شد مادرم از پریسا و برادرزاده ام مراقبت می کرد پریسا هم دختر بدی از آب درنیامد همانطور که گفته بود اونهم در دانشگاه قبول شد پریسا مثل شوهرش کار میکرد مادرم از پسر سهراب مواظبت می کرد منهم داشتم سال آخرم را می گذراندم که یکی از استادانم از من خواستگاری کرد چون مرد شایسته ای بود منم قبول کردم و ازدواج کردیم اتاق منو دادن به پسر سهراب و جاشون بازتر شد زندگی مسالمت آمیزی باهم داشتند سالها گذشت و سهراب تونست مهندسی خودش را بگیره سربازیش را هم خرید و یه شرکتی باز کرد و یواش یواش مرد ثروتمندی شد تو شرکتش چند کارمند داشت از جمله یک دختر جوان به اسم نرگس که خودش را به کار بیش از حد علاقمند نشان می داد دد

    سهراب هنوز هم جوان و دلپسند دخترها بود برعکس پریسا با اینکه یک بچه فقط زائیده بود و کلی هم از خودش مراقبت می کرد از سنش بیشتر دیده می شد وقتی کنار سهراب می ایستاد از سهراب بزرگتر دیده می شد و این باعث رنج پریسا میشد با خوب شدن اوضاع سهراب، پریسا که تو یه شرکت خصوصی کار می کرد خونه نشین شد سهراب مرتب دست به کارهایی میزد و حساب بانکی خود را بیشتر می کرد از خونه مادرم اسباب کشی کردند و به یه خونه مجلل تر رفتند مادرم از یک طرف ناراحت و از طرفی دیگر چون پسرش ترقی کرده خوشحال بود دد

    این جدایی از مادرم باعث شد که سهراب به آزادی برسه وقتش را تو اداره با کارمندهاش می گذروند کم کم پریسا به رفت و آمد های سهراب مشکوک شد تا جایی که شکش را با من درمیان گذاشت و از من کمک خواست دوباره سهراب دردسر درست کرده بود و باید یه طوری اونو از این سرگرمی جدید دور می کردیم با سهراب صحبت کردم اون دست پیش را گرفت و به من گفت اون روز که با تو مشورت کردم تو نباید میگذاشتی با پریسا ازدواج کنم تو باعث بدبختی من شدی من جوان بودم و بی تجربه و توی دام پریسا افتاده بودم شما هم ظالمانه منو مجبور کردید با پریسا ازدواج کنم دیگه طاقت شنیده این حرفها را نداشتم سیلی محکمی در گوش سهراب زدم طوری که صدای اون تو کریدور پیچید و منشی محبوب سهراب با ترس وارد اتاق شد و پرسید چه اتفاقی افتاده سهراب گفت: چیز مهمی نیست شما بیرون باشید دست دختره را گرفتم و گفتم چرا بیرون باشه بذار اونم تو جریان باشه بهتره، دختر خانم این سهراب که می بینید وقتی نوزده سال داشت به یه دختر مثل شما تجاوز کرد و اونو حامله کرد و به قول خودش مجبورا" با اون ازدواج کرده و ازش یه پسر داره سالهاست اون زن خوبی براش بوده حالا سهراب خان دلش را به شما داده و از زنی که با اون شرایط به خونه اش اومده دست شسته و برای شما نقشه کشیده ولی اینو بدوون، کسی که به اولین عشق زندگیش وفادار نمونه به دختر صاف و ساده ای مثل تو اصلا وفا نمیکنه گول حرفهای سهراب را نخور و خودت را نجات بده و از این شرکت برو! دختره مات و مبهوت مرا نگاه کرد منم که حرفهامو زده بودم از شرکت بیرون رفتم تا منتظر نتیجه حرفهام باشم. بعد از رفتن من سهراب با دختره حرف می زنه و

    Comment


    • #3
      من ناخواسته کار سهراب را آسان کردم تا اون روز سهراب نمی تونست با نرگس ارتباطی را که می خواست داشته باشه ولی حالا همه چیز برملا شده بود یعنی نرگس فهمیده بود سهراب به اون علاقه داره سهراب رو به نرگس کرد و گفت: از حرفهای خواهرم ناراحت شدی؟ نرگس گفت: نه چون این حرفها به من ربطی نداره. سهراب :چرا ربطی نداره تو مرکز این حرفهایی من ده سال پیش با پریسا وقتی هجده سالم بود آشنا شدم جوان بودم و جاهل هنوز خوب و بد را نمیشناختم از رابطه بین زن و مرد هم اطلاعات درستی نداشتم چون من بدون پدر بزرگ شدم، پدرم وقتی کوچیک بودم مرده بود و مادرم برای من خیلی زحمت کشید ولی چیزهایی هست که یک پدر به بچه اش یاد می ده یا لااقل برادر بزرگتر یا حتی یک دوست نزدیک من اون زمان محدود بودم و دوست خاصی نداشتم از داشتن پدر و برادر هم محروم بودم با اولین دختری که روبرو شدم عاشقش شدم البته خودت می دونی که در اون سن هرکس عاشق بشه زود فارغ می شه ولی من به خاطر خطایی که از من سر زده بود ناچار با پریسا ازدواج کردم و از اون یه پسر دارم نمی گم پریسا تا حالا زن خوبی برای من بوده و من از اون راضی هستم اما من تازه تونستم خوب و بد را تشخیص بدم پریسا زن ایده آل من نیست من اونو به خاطر پسرم نگهداشتم واین تنها دلیلی است که با پریسا زندگی میکنم دد

      من حالا زن مورد علاقه ام را پیدا کردم سهراب جلو رفت و بازوهای نرگس را گرفت و گفت: تو چشمهای من نگاه کن و جواب بده الان بیست ونه سال از زندگی من می گذره تو چی فکر می کنی من این حق را دارم که به زن مورد علاقه ام ابراز عشق کنم و از اون بخوام عشق منو پذیرا باشه؟ نرگس تو مخمصه افتاده بود انتظار این حرکت سهراب را نداشت سعی کرد خودش را از دست سهراب رها کنه اما سهراب اونو سخت گرفته بود و منتظر جواب نرگس بود. نرگس گفت اگه می شه دست منو ول کنید دارید ناراحتم میکنید. سهراب دست نرگس را ول کرد و عذر خواست نرگس که دید آزاد شده گفت من استعفا میدم و به سرعت از اتاق بیرون رفت. سهراب با خودش فکر کرد فرار عجب راهی انتخاب کرد منم باید راه فرار را به اون ببندم فردا نرگس سر کار نرفت سهراب با بی تابی منتطر نرگس بود ولی اون نیامد سهراب از توی پرونده نرگس آدرس خونشون را پیدا کرد زیاد دور نبود با این حال با ماشین به سراغ نرگس رفت موقعی که نرگس در را باز کرد و با سهراب روبرو شد رنگش پرید! می تونم بیام تو؟ نرگس گفت خیر نمیشه از توی خونه صدای مادر نرگس شنیده شد نرگس جان کیه؟ به دنبال صدا مادر نرگس دم در اومد سهراب فوری خودش را معرفی کرد من سهراب رئیس شرکتی هستم که نرگس خانم توش کار می کنن مادر گفت: چرا دم در بفرمائید توی، بفرمائید سهراب هم بدون تعارف وارد شد نرگس بهت زده بود با اشاره مادر رفت تا چایی بیاره مادر نرگس خیلی زرنگ بود از نگاه سهراب همه چیز را خواند و به تصور اینکه سهراب مجرد است خواست او را جلب کند دد

      سهراب گفت از اینکه مزاحم وقت شما شدم ببخشید پرونده مهمی را به نرگس خانم سپردم و ایشون امروز تشریف نیاوردن منم چون لازم بود اون پرونده را شهرداری ببرم مزاحم شدم تا نرگس خانم همراه من بیان و پروند را از کشوی میزشون که قفل فرمودن دربیارن و به من بدن تا کارم راه بیفته مادر از طرف نرگس عذر خواهی کرد و گفت: الان می گم حاضر بشه و بیاد شرکت شما تا چایی تون را بخورین اون حاضر می شه در ضمن اگه یه تلفن می کردین من خودم کلید را می آوردم امروز نرگس حال خوشی نداره و تو خونه مونده استراحت کنه اما حالا که کار شما را لنگ گذاشته باید تنبیه بشه و با این حال مریضش میاد شرکت و کار شما را انجام میده دد

      سهراب متوجه حرف مادر شد و گفت: تو شرکت هر کس دنبال کاری بود من ناچار خودم مزاحم شدم ما پرژه بزرگی را تو مناقصه برنده شدیم اگه امروز اون پروژه را پیش شهردار نبریم کلی خسارت می بینیم به همین جهت ... نرگس حرفهای سهراب و مادرش را از آشپزخانه می شنید و از دست سهراب حرص می خورد با سینی چای وارد شد و به سهراب تعارف کرد. سهراب با لبخندی حاکی از رضایت چای را برداشت و گفت: لطفا حاضر بشین بریم شرکت. نرگس گفت: من کلید را خدمتتون می دم پرونده را از کشوی میزم بردارید. سهراب: دست شما درد نکنه اما موقعی که من نیستم به وجود شما تو شرکت احتیاج داریم چون همه کارمندها قراره تو شهرداری باشن پس لازمه امروز اگرچه حالتون بده ولی باید بیائید شرکت اگه هم خواستید امروز هماهنگ کنید فردا تو خونه استراحت کنید. مادر نرگس: زود باش آقا را معطل نکن حاضر شو می گن وقت نداریم تو هم چونه می زنی نرگس در مقابل این حرف مادر کوتاه اومد رفت وحاضر شد مادر آنها را تا دم ماشین بدرقه کرد
      نرگس جلو نشست و سهراب ماشین را راه انداخت چند دقیقه بدون اینکه کلمه ای رد و بدل بشه رانندگی کرد تا اینکه نرگس گفت: راه شرکت از این طرف نیست. سهراب: مگه داریم میریم شرکت؟ نرگس پس کجا؟ سهراب جایی که بتونیم دو کلمه درست وحسابی با هم حرف بزنیم. نرگس: من باشما حرفی ندارم یه کارمند با رئیس فقط یه کار داره تازه من استعفا دادم هیچ کاری با شما ندارم سهراب با تحکم گفت: تو اینجا که نشستی کارمند من نیستی بلکه دختری هستی که من دوستش دارم و می خوام باهات ارتباط داشته باشم دد

      نرگس عصبانی شد وگفت: از اون ارتباطها که خواهرتون گفت: من اهلش نیستم اشتباه گرفتین نگهدارین می خوام پیاده بشم نگهدار!! سهراب گفت فکر می کردم دختر با هوشی باشی اما نه اشتباه کردم تنها چیزی که نداری هوشه منظورم از ارتباط آشنایی بود نمی خوام اشتباهی را که سالها پیش کردم دوباره تکرار کنم می خوام کاملا بشناسمت تو هم منو بشناسی نرگس: که چی بشه به فرض هم همدیگر را شناختیم چه فایده ای داره، شما مرد متاهلی هستی من یه دختر جوان بیست و سه ساله که هزار آرزو دارم و این آرزوهای منو شما نمی تونین برآورده کنید. سهراب: از کجا معلوم؟

      ببین روز اولی که تو وارد شرکت شدی تا استخدام بشی من دلم لرزید نمی دونم چرا ولی لرزید، طوری که تا به حال نشده بود هر بار که تو را دیدم این حس در من قوت پیدا کرد من کمبودی داشتم که با دیدن تو برطرف شد هر روز به شوق دیدن تو شرکت اومدم بدون انتظاری از تو هر وقت چشمم به چشمت افتاد تمام بدنم بی حس می شد دلم نمی خواست چشم از چشمت بردارم اما ملاحظه تو را میکردم. برای اینکه بفهمم این حالت چیه و چه اتفاقی برایم افتاده رفتم خونه توی چشمهای زنم خیره شدم و مدتی تو چشماش نگاه کردم از اون حس خبری نبود باور کن! پریسا هم متوجه شد از اون حس خبری نیست. این حس عشقه و من عاشق تو شدم نرگس تو فکر رفت و یواشکی نگاهی به سرتا پای سهراب انداخت دلش فرو ریخت اونهم به سهراب احساس خوبی داشت ولی این حس اونقدر قوی نبود که به خاطرش هر کاری بکنه با احتیاط گفت: شما یک زن خوب تو خونه دارین که ازش راضی هستین یک پسرهم هست که احتیاج به پدر و مادر داره و این کار شما اونو از هر دو محروم میکنه دد

      سهراب گفت: به موضوع اینطور نگاه نکن من نمی خواهم نه همسرم را و نه پسرم از عشق من صدمه ببینن. نرگس: اما می بینن چه بخواهی چه نخواهی!! سهراب گفت: تو نمی دونی پریسا چقدر منو دوست داره اگه می دونستی این حرف را نمی زدی اون حاضره برای اینکه منو داشته باشه دست به هر کاری بزنه و کاری نمی کنه که من اونو ترک کنم. نرگس: پس شما قصد دارید چی کار کنین؟ سهراب: این سوال خوبیه ما تو زندگیمون با افراد متفاوتی زندگی می کنیم و در مقابل آنها رفتار یکسانی نداریم به همین خاطر گفتم می خواهم با تو آشنا بشم تا بتونم اونطور که می خواهی با تو رفتار کنم و راحتی تو را فراهم کنم من توی این سالها اخلاق پریسا را به دست آوردم و می دونم از چی خوشش میاد از چی بدش میاد باور می کنی تا حالا ما باهم دعوا نکردیم دد

      نرگس به تمسخر گفت اما حالا می کنید. سهراب این جواب نرگس را به فال نیک گرفت و گفت: اگه تو قبول کنی شاید یک بار هم که شده با پریسا دعوا کنم و خندید، نرگس از اینکه از حرفش این نتیجه گرفته شده بود از خودش بدش اومد و عصبانی شد سهراب گفت: من از گشنگی مردم بریم یه چیزی بخوریم نرگس مخالفتی نکرد چون دلش می خواست سهراب را بهتر بشناسه. جلو یک رستوران نگهداشت نرگس از ماشین پیاده شد سهراب ماشین را پارک کرد نرگس کنار خیابان ایستاده بود سهراب نگاهی به نرگس کرد و با خودش گفت اشتباه نکردم این همونه، راه افتاد و همراه نرگس وارد رستوران شد. سلیقه هر دو یکی بود ناهار را درسکوت خوردند بعد از ناهار نرگس از سهراب خواست اونو ببره شرکت تا کلیدها را تحویل بده. سهراب گفت: لزومی نداره استعفای تو را قبول نکردم. نرگس: اگه بخواهیم همدیگر را بشناسیم من دیگه حاضر نیستم تو شرکت شما کار کنم تو شرکت هر اتفاقی ممکنه بیفته منظورم را میفهمید؟ سهراب گفت: اگه منظورت پریسا ست اون با آبروی من بازی نمیکنه. نرگس گفت: از کجا معلوم؟ اون که هنوز از کارهای شما سردرنیاوده اصلا مطمئن نباش عکس العمل زنها درمواقع مختلف فرق می کنه ممکنه برات سورپریز کنه
      از اینکه شنیدم نرگس از شرکت رفته نفس راحتی کشیدم ماهها گذشت به خیال اینکه همه چیز تمام شده زیاد با سهراب کاری نداشتم اما غافل از اینکه سهراب هرروز با نرگس بیرون میره و حتی از پدر و مادرش خواستگاری کرده و اونها هم قبول کردن و مقدمات عروسی را فراهم میکنن سهراب برای نرگس یک خونه به اسمش خریده جهیزیه نرگس را هم چیدن مانده مراسم ازدواج وقتی اینها را از دهان مادرم شنیدم شوکه شدم سهراب تونسته بود مادرم را قانع کنه و به خواستگاری نرگس ببره از مادرم پرسیدم پریسا چیزی دراین باره می دونه؟

      مادر گفت: نه سهراب می خواد بعد از ازدواج بگه. گفتم: من نمیذارم اون باید قبل از هر اقدامی اینو بدونه شاید سهراب منصرف بشه. مادرم گفت دخترم کاری به کارشون نداشته باش اگه پریسا بفهمه خون به پا میکنه عروسی بهم می خوره آبروی نرگس میره. گفتم مگه دختری که می دونه با یک مرد متاهل ازدواج میکنه آبرو سرش میشه؟ نه من باید با پریسا درباره این ازدواج صحبت کنم از مادرم خواستم تا به سهراب از اینکه با پریسا حرف می زنم فعلا حرفی نزنه از همان جا به خانه سهراب رفتم پریسا خونه نشسته بود و با پسرش مشغول بود داشتند کارهای مدرسه را انجام میدادند از آمدن من خوشحال شدند پریسا به پسرش گفت عزیزم دفتر کتاباتو جمع کن ببر تو اتاقت، مشقات تمام شد بیا با عمه شام بخوریم دد

      تا تو درسهایت را می نویسی من با عمه یه خورده صحبت کنم سامان کتابهایش را برداشت و گفت: به شرطی که شما برای شام بمونید. گفتم: اومدم بمونم تا سامان از اتاق رفت گفتم: پریسا می دونی سهراب کجاست؟ پریسا: نمی دونم گفته کارم طول می کشه شما شام بخورین. دلم به حال پریسا سوخت چقدر به سهراب اعتماد داشت نمی دونستم از کجا شروع کنم پرسیدم اگه من یک خبر بد بهت بدم می تونی خودت را کنترل کنی؟ پریسا نگران شد و پرسید: چه خبر بدی؟ گفتم آرام باش این خبری که می خوام بهت بدم مربوط به تو می شه به زندگی تو، پریسا: دق کش کردی بگو مقدمه لازم نیست. گفتم رفتار سهراب تازه گیها عوض شده؟ پریسا گفت نه از قبل هم مهربونتر شده و وابسته تر، چطور مگه؟ گفتم سهراب می خواد با یک دختر ازدواج کنه بهت گفته؟

      پریسا رنگ از رخسارش پرید چند لحظه سکوت کرد و گفت: آره گفته عروسی هم هفته دیگه است. چطور تو خبر داری من امروز از مادرم شنیدم. پریسا خودشو جمع کرد و گفت: به خاطر همین هفته دیگه سهراب ده روز می ره مسافرت وقتی اون با این کار خوشحال می شه عیبی نداره تو خودتو ناراحت نکن و موضوع حرف را عوض کرد از هر دری حرف زدیم الا سهراب شام که خوردم آژانس گرفتم و به خونه ام رفتم. بعدها فهمیدم پریسا اصلا از ازدواج سهراب خبر نداشته ولی با سیاستی که داشت خودش را پیش من خرد نکرد



      Comment


      • #4
        اون شب که سهراب ازپیش نرگس به خونه میادمی بینه پریسا توی تاریکی نشسته سهراب آهسته چراغ را روشن می کنه و پیش پریسا میشینه و می پرسه چرا تو تاریکی نشستی؟ پریسا: سهراب من زن بدی برای تو بودم؟ سهراب: نه من از تو راضیم تو همسر شایسته ای هستی چطورمگه اتفاقی افتاده؟ پریسا چرا می خواهی ازدواج کنی؟ سهراب جا خورد چی؟ پریسا: زیرش نزن نمیخوام دروغ بگی تا حالا اگه هم گفتی ندیده میگیرم، راستشو بگو. سهراب های های گریه می کنه و سرشو گذاشت روی زانوی پریسا با اشکی که به پهنای صورتش میریخت دوباره پرسید می خواهم از دهن خودت بشنوم سهراب اشکش را پارک کرد و بدون اینکه به چشمهای پریسا نگاه کنه گفت: من عاشق شدم سالهاست که تو عشق به من آموختی ولی من اونو تو زن دیگه ای پیدا کردم، پریسا تو خودت عاشقی، منو درک کن وقتی اونو دیدم نتونستم جلو خودم را بگیرم پریسا: اون از من خوشگل تره؟ سهراب گفت: اون از تو جوانتره این تنها امتیازش نسبت به توه. پریسا در ادامه حرف سهراب گفت: و عشق تو، اون عشق تو را داره ولی من... گریه امانش را برید. سهراب دست نوازشی به سر پریسا کشید و گفت: هر کدوم از شما جای خودتون را دارین هیچ کدام از شما جای دیگری را نمیتونه بگیره از این مطئنم پریسا گفت: برو بخواب فردا دراین باره حرف میزنیم سهراب از جا بلند شد ودست پریسا را هم گرفت و خواست او را با خودش ببره اما اون نیامد پریسا: تو برو من بعد میام می خواهم یک کم فکر کنم
        اونشب پریسا تا صبح نخوابید تو سکوت و تاریکی شب راه رفت نشست بلند شد و به نتیجه رسید یا سهراب را دوست داره و نمیتونه از اون بگذره یا اینکه اونو دوست نداره و ازش میگذره نه اینکه اونو دوست نداره و ازش میگذره امکان نداشت هنوز هم مثل روز اولی که سهراب را دیده بود اونو دوست داشت باید فکری می کرد که سهراب را حفظ کنه نزدیکهای صبح تصمیم خودش را گرفت رفت و توی رختخواب دراز کشید تقریبا یک ساعت خوابید قبل از بیدار شدن سهراب بلند شد صبحانه را حاضر کرد سامان را راه انداخت، سهراب سر میز صبحانه بود پریسا با خوش رویی از سهراب پرسید منو با این دختر خوشبخت که صاحب قلب تو شده کی آشنا میکنی؟

        سهراب گفت لزومی نداره با اون آشنا بشی. پریسا گفت: نه اینطور نیست میدونی که تو این دنیا کسی بیشتر از من، تو را دوست نداره و خوشبختی و آسایش تو را نمی خواد در ضمن باید ببینم اون لایق تو هست بالاخره وقتی همه فهمیدن که تو زن گرفتی و خواستند به من بگن از اون تعریف کنند و بگن اون یه زن بی لیاقته من اون موقع چی کار کنم؟ من باید ببینم اون چه شکلیه درضمن اگه اونو پسنديدم بهت اجازه محضری میدم تا باهاش ازدواج کنی و هیچ مزاحمتی برات بوجود نمیارم. اما درغیر این صورت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی این را گفت و به اتاق خواب رفت دد

        احساس خستگی میکرد روی تخت دراز کشید طوری خوابش برد که رفتن خداحافظی سهراب را هم نفهمید. سهراب از مکالمه و تهدید پریسا سر درنیاورد اما تصمیم گرفت نرگس را به پریسا نشان بده به همین خاطر پیش نرگس رفت و خواسته پریسا را گفت نرگس اول مخالفت کرد اما درنهایت پذیرفت. شب بهترین لباسش را پوشید آرایش ملایمی کرد و همراه سهراب عازم خونه اونها شد توی راه پشیمان شد ولی دیگه راه برگشتی نبود. سهراب مثل یه بچه شیطون از نشان دادن اسباب بازی جدیدش به پریسا خوشحا ل بود. پریسا منتظر اونها نبود و از اومدن آنها جا خورد سهراب نرگس را به پریسا معرفی کرد پریسا در کمال خونسردی با نرگس برخورد کرد پذیرایی از نرگس برای پریسا خیلی مشکل بود این کار را به سهراب سپرد سهراب هرچی که داشتند به نرگس تعارف کرد نرگس انگار دهانش خشک شده بود از سهراب آب خواست پریسا گفت: چای بهتره سهراب برای آوردن چای به آشپزخونه رفت نرگس با پریسا تنها ماند پریسا فقط به نرگس نگاه کرد تا تمام خصوصیات او را به خاطر بسپارد وقتی سهراب با سینی چای وارد شد پریسا گفت: سهراب سلیقه خوبی داری اگه موافق باشی فردا صبح بریم محضر اجازه رسمی بدم شما روز عقدرا تعیین کردید؟

        سهراب گفت: ما فکر کردیم هفته دیگه مناسب باشه. پریسا: نرگس دختره نه ؟ سهراب: البته اون مثل یک الماس تمیز و براقه. پریسا: منظورم اینکه اون تا حالا شوهر نکرده و آرزو داره برای اون باید عروسی بگیری سهراب: یک جشن کوچیک کافیه تجملات نمی خواهیم پریسا: نه چون اون دختره باید یه عروسی بگیری تا چیزی براش عقده نشه یه سالن کوچیک با تعدادی از مهمانهای خاص فضولها را دعوت نمیکنیم فکر کردین کجا زندگی کنید؟

        اینبار نرگس جواب داد سهراب برای من خونه خریده به عنوان مهریه جهیزیه ام را چیدیم مونده مراسم ازدواج اونم هفته دیگه پنج شنبه جشن گرفتیم و همه را دعوت کردیم شما هم بیاین خوشحال می شیم. پریسا از حرفهای نرگس خوشش نیامد ولی گفت حتما میام. نرگس گفت: سهراب جان باید بریم دیگه دیر شد خونه نگران میشن، حاضر شد و منتظر سهراب ایستاد از پذیرایی پریسا تشکر کرد و از خونه بیرون رفت! سهراب هم پشت سرش رفت. اونقدر عجله داشتند که صدای هق هق گریه پریسا را نشنیدند. توی ماشین سهراب به نرگس گفت: چرا اونقدر بد با پریسا حرف زدی من بهش نگفته بودم روز عقد را معین کردیم. نرگس بین حرف سهراب پرید و گفت: وقتی با پررویی میپرسه ایشون دختر هستند یا نه انتظار داری چی بشنوه؟ سهراب: نه تو باید اونو ملاحظه می کردی اون منظور بدی نداشت تو بد متوجه شدی در ضمن اول میگذاشتی اون اجازه ازدواج مجدد بده بعد نرگس: می خواد بده می خواد نده من و تو با هم توافق داریم ازدواج میکنیم سهراب نرگس را رساند و در مقابل اصرار او برای اینکه داخل بره و بشینه مقاومت کرد و سریع خودش را به خونه رساند پریسا خودش را به خواب زده بود سهراب از اینکه پریسا تونسته بخوابه خیالش راحت شد و کنار پریسا دراز کشید احساس کرد هنوز هم پریسا را دوست دارد ولی بازی را شروع کرده بود که می بایست به آخر ميرساند دد

        صبح پریسا با سهراب به محضر رفت و اجازه نامه رسمی به سهراب داد پریسا وقتی که از محضر بیرون اومدن یک جمله فقط به سهراب گفت اونم اینکه این دختر لیاقت تو را نداره و در انتخابت اشتباه کردی. بعد از گفتن این جمله فرصت نداد سهراب کلمه ای حرف بزنه و از سهراب به بهانه رفتن به مدرسه سامان جدا شد. سهراب با خوشحالی از گرفتن اجازه رسمی و اینکه پریسا حسودی نرگس را می کنه حرف پریسا را جدی نگرفت و پیش نرگس رفت

        Comment


        • #5
          پریسا از دیشب خیلی تو فکر بود و احساس می کرد که نرگس سهراب را دوست نداره و نقشه ای تو سرش داره که هنوز پریسا از اون سردرنمی آورد و به همین خاطر اون ارتباطش را باید با سهراب حفظ می کرد پریسا زنی بود که با عشق زیاد به شوهرش زندگی کرده بود وحالا نمیتوانست به راحتی این زندگی را به دست زن دیگری بسپارد اون مثل زنهای دیگه رفتار نکرد معمولا هر زنی که بفهمه شوهرش زن گرفته با طلاق این ازدواج را تائید می کنه اما پریسا سهراب را آنقدر دوست داشت که ازش طلاق نگیره و به حمایت از شوهر کمر همت ببنده دد

          پریسا از نرگس چیزی دیده بود و حس زنانه اش به او می گفت حیله ای در کار است باید مقاومت کنم اون دست به کار شد و با شرکتی که قبلا در آن کار می کرد تماس گرفت و قرار گذاشت تا از هفته بعد سرکار بره آنها هنوز به او احتیاج داشتند این باعث خوشحالی پریسا شد تا ظهر پریسا چند حساب بانکی باز کرد و پولهایی را که تو حساب مشترکشان داشتند به این حسابها منتقل کرد مبلغ قابل ملاحظه ای شد بعد با خیال آسوده به خونه برگشت با کارگرش هم صحبت کرد و قرار گذاشت مثل روزهایی که سر کار می رفت هفته ای سه روز به خونه پریسا بیاد و کارهای اونو بکنه سال تحصیلی هم داشت تمام می شد برای سامان هم تصمیم گرفت اونو به یک مدرسه شبانه روزی تو هلند بفرسته تا کلا از ماجراهای اتفاق افتاده دور بمونه پریسا درعرض یک روز همه کارها را روبراه کرد اونشب که سهراب خونه اومد با شام مفصلی از سهراب استقبال کرد سهراب با خودش فکر می کرد دو تا زن مهربون که در رسیدگی به اون بخواهند رقابت کنند چقدر به اون خوش میگذره، از پریسا تشکر کرد پریسا موقعیت را مناسب دید و گفت: سهراب من فکر کردم که برای آینده سامان یه تلاشی بکنیم سهراب گفت فکر خاصی داری؟

          پریسا گفت امروز با یکی از دوستهام برخورد کردم اون پسرشو فرستاده مدرسه شبانه روزی تو هلند و خیلی راضیه تو شرایطی که تو زندگی ما بوجود اومده بهتره سامان از این جریانات بی خبر بمونه دور شدن اون از اینجا در وحله اول به نفع اونه. سهراب گفت: پریسا اینقدر سخت نگیر طوری نشده یه نفر به خانواده ما اضافه میشه دلیلی نداره سامان رو از خونه بیرون کنی. پریسا خیلی آرام در جواب سهراب گفت: عزیزم من کی خواستم بچه مو از خونه بیرون کنم درضمن تو این واقعیت را قبول کن بعد از ازدواج با نرگس تو کمتر خونه میای چون نرگس هم حق داره تا از مصاحبت با شوهرش بهره ببره در این بین سامان که به تو عادت کرده و هر شب منتظر اومدن توست چشم انتظار می مونه و شروع می کنه به پرسیدن اینکه بابام کجاست منم یه مدت اونو سر می گردونم ولی اون یک روز با هوشی که داره متوجه می شه و از من و تو کینه به دل می گیره، من شوهرم را با یک زن غریبه تقسیم کردم اما اون نمی تونه باباشو با زن دیگری قسمت کنه پس اون صدمه می بینه حالا که ما پول و امکان داریم باید برای سلامت روحی پسرمون تلاش کنیم حالا نظزت چیه؟

          سهراب فکرکرد اگه سامان نباشه اون وقت بیشتری را می تونه با نرگس بگذرونه و پریسا هم نمی تونه به بهانه سامان اونو تو خونه نگهداره با فکر پریسا موافقت کرد. اولین قدم را پریسا با موفقیت پشت سرگذاشت. پریسا به سهراب گفت: راستی برای انجام کارهای سامان مقداری پول لازم دارم سهراب گفت هر قدر می خواهی از حساب مشترکمان بردار. پریسا گفت اون حسابها را مدت هاست که توش پول نمیریزی سهراب گفت: باشه فردا به حساب پول میریزم یا اصلا همین الان چک مینویسم و برداشت و یک چک به مبلغ پنج میلیون به پریسا داد برای شروع این کافیه؟ پریسا گفت انشالله کافی می شه اگه کم اومد بهت می گم و سهراب را بوسید سهراب از این فرصت استفاده کرد و گفت: پریسا اون روز که گفتی عروسی میای جدی که نگفتی؟

          پریسا گفت نه جدی نبود من عروسی تو با نرگس نمیام برای کار واجبی با سامان به مسافرت دو روزه می رم سهراب اصلا نپرسید کجا فقط گفت امیدوارم بهتون خوش بگذره، پریسا روز پنج شنبه با تور مسافرتی سامان را به چالوس برد روز خوبی را گذراندند در این سفر از سامان خواست تا درباره رفتن به هلند فکر کنه و تصمیم بگیره. سامان به مادرش گفت مامان من از وقتی که مدرسه رفتم و درباره کشورهای مختلف کتاب خوندم خیلی دلم می خواست به یکی از اون کشور ها سفر کنیم پریسا گفت: پسرم این فقط یک سفر ساده نیست من و تو میریم اما تو باید اونجا بمونی و درس بخونی و زبون اونها را یاد بگیری اینم بگم تو دیگه مرد شدی من به تو افتخار می کنم تو باید نشون بدی که مستقل شدی و می تونی تنها زندگی کنیدد

          سامان گفت: چقدر تنها؟ پریسا: من و پدرت مرتب بهت سر میزنیم اما تو باید نشون بدی که بدون ما هم میتونی سرپا باشی سامان پرسید مامان یه سوال کنم راستشو بهم میگی؟ پریسا گفت تا حالا بهت دروغ نگفتم از این به بعد هم هرگز نمی گم بپرس. سامان: شما یا پدرم کدومتون میخواهین بمیرین؟ پریسا به این گفته اون کلی خندید سامان فکر کرده بود یکی از این دونفر داره میمیره و اونها به این خاطر دارن اونو دور می کنن پریسا گفت: نه پسرم تو به مدت سه سال میری هلند درس بخونی تعطیلات تابستان و ژانویه هم تهران پیش ما هستی هر موقع هم که منصرف شدی فورا برمی گردی پیش خودم سامان با شنیدن اینکه هیچکدام قصد مردن ندارن پیشنهاد مادر را با جان و دل قبول کرد از این مورد هم پریسا موفق بیرون اومد
          جمعه شب به خونه اومدن پریسا سامان را حمام فرستاد وسایل سفر دو روزه را مرتب سرجاش گذاشت خونه رو هم جمع و جور کرد و آماده شد تا فردا صبح بعد از رساندن سامان به مدرسه، سر کار بره، روز اول کارش را نمی خواست خسته شروع کنه اونشب خیلی زود خوابید ده روز از سهراب خبری نبود تا اینکه سهراب دلش برای سامان تنگ شد و خونه اومد! پریسا از دیدن اون خوشحال شد سامان هم با دیدن پدر بهش گفت بابا من دیگه مرد شدم می خوام برم هلند تنها زندگی کنم سهراب از برخورد سامان با رفتنش خوشش اومد و گفت انشالله کی عازم می شین؟

          سامان گفت ببخشید انگار یه بار اجازه دادیم تنها بری مسافرت عادت کردی باباجون ما سه تایی میریم هلند وگرنه من نمیرم برای ده روز دیگه می خواهیم بلیط بگیریم شما هم کارهای شرکت را روبراه کن و با ما بیا اعتراض هم نکن. سهراب بد مخمصه ای گیر کرده بود ناراحت شد ولی به خاطر سامان گفت سعی میکنم کارهامو ردیف کنم. وقتی با پریسا تنها شد از پریسا پرسید این فکر توست که با هم بریم؟ پریسا گفت اینکه دلم می خواد باهم بریم شک نکن اما این خواسته خود سامانه می خواهی قبول کن می خواهی قبول نکن، میل خودته سهراب دلش می خواست بره اما از نرگس نگران بود و نمی خواست تازه عروسش را تنها بذاره دد

          پریسا: راستی قرار چطور گذاشتی چند روز خونه نرگس چند روز خونه من میای؟ سهراب گفت یعنی چی؟ پریسا گفت: منظورم اینه که من شوهرم را تقسیم کردم از دست که ندادم شرعا هم حق دارم شوهرم را بالای سرم ببینم الان شما تازه عروس داماد هستید و مرتب مهمانی دعوت میشین پس پنج شنبه پیش نرگس جمعه پیش من می مونه پنج روز هفته سه روز پیش من دو روز هم پیش نرگس البته این مال موقعی است که سامان از اینجا بره تا اون نرفته تو باید هر شب خونه بیای تا شک نکنه درضمن اون احتیاج داره ما رو باهم ببینه تا تو غربت خیالش راحت باشه، تو هم باید خیلی بهش مهربونی کنی تا خاطره خوشی را از من و تو با خودش ببره دد

          سهراب ناچار قبول کرد اما گفتن این برنامه ها به نرگس کار دشواری بود ولی چاره ای نداشت. موقعی که نرگس این ها را از دهان سهراب شنید از کوره در رفت و به سهراب گفت اونموقع که نمیخواستم باهات ازدواج کنم و تو همه اش اصرار می کردی یکی از دلایل من همین بود مردی که زن داره ناقصه و این نقص هم برطرف نمی شه تو باید یک شوهر کامل برام باشی، سهراب از حرفهای نرگس دلگیر شد ولی با این حال به دلجویی نرگس پرداخت اما نرگس آرام نميگرفت، دیر وقت بود سهراب بلند شد تا به خونه بره، نرگس مانع شد، اما سهراب بهش گفت: تا پسرم بره وضعیت همینه تو هم باید قبول کنی. نرگس :یعنی اگه اون بره تو برای همیشه میای پیش من؟ سهراب گفت: اینو بعدا تصمیم میگیریم. برای اینکه زودتر پیش نرگس برگرده از پریسا خواست تا هرچه زودتر بلیط تهیه کنه پریسا هم آماده بود گفت برای پس فردا خوبه؟ سهراب موافقت کرد وسایل سفر آماده شد اونها با اقوام خداحافظی کردند مادر سهراب از اینکه سامان را از خودشان دور میکردند ناراحت بود اما نتوانست رای آنها را عوض کنه روز حرکت وداع با نرگس خیلی سخت بود دد

          سهراب از شب قبل که پیش نرگس رفته بود تمام مدت نرگس گریه کرد و بی تابی میکرد سهراب به اون دلداری داد که در اولین فرصت که سامان جا بجا شد برمی گردم روزهای دوری را کوتاه می کنم نهایت یک هفته نرگس فقط یک جمله گفت: پریسا تو را دوست نداشت و با من قسمت کرد اما من تو را باکسی قسمت نمی کنم برگشتی از فرودگاه یک سره خونه من میایی قول بده، سهراب قول داد. کارهای سامان ده روزی طول کشید در این مدت به آنها خیلی خوش گذشت روزها بعد از اینکه کارهای شبانه روزی را دنبال میکردند با هم به گردش تو شهر می رفتند و اوقات خوشی داشتند، تا اینکه کارهای جابجایی سامان تمام شد و تو شبانه روزی یک اتاق به اون دادند، اونها یک شب هم تو اتاق سامان ماندند و فردا صبح با سامان خداحافظی کردند و عازم فرودگاه شدند دد

          سهراب به نرگس خبر داد که عصر به فرودگاه مهرآباد میرسند نرگس از خوشحالی تو پوستش نمیگنجید، بهترن لباسش را پوشید، آرایش کرد و حسابی به خودش عطر و ادکلن زد و با یک آژانس خودش را به فرودگاه رساند. پریسا و سهراب از گمرک که گذشتند نرگس خودش را بغل سهراب انداخت و گفت: دیگه نمیگذارم ازم دور بشی و دست سهراب را کشید، سهراب از پریسا عذرخواهی کرد و همراه نرگس از فرودگاه بیرون رفت. چمدانها هم ماند برای پریسا، با چرخ دستی و کمک کارگر سالن همه را با یک تاکسی به خونه رسوند خونه ای که دیگه رنگی نداشت نه سامان بود نه سهراب تا ساعتها مات و مبهوت به در و دیوار نگاه کرد تا اینکه همانجا روی مبل خوابش برد دد

          صبح زود از خواب بیدار شد صبحانه خورد و سر کار رفت تا دیر وقت هم کار کرد یک ماه گذشت از سهراب خبری نشد تنهایی به پریسا فشار آورد گوشی تلفن را برداشت و به سهراب زنگ زد! سهراب خجالت میکشید حال سامان را پرسید پریسا گفت چرا خونه نمی آیی؟ سهراب جوابی نداشت فقط قول داد امشب میام پریسا خوشحال شد و گفت بیا امشب باهم با سامان حرف بزنیم بچه خوشحال میشه و تلفن را قطع کرد. نرگس در مقابل اینکه سهراب شب را خونه پریسا بگذرونه اوقات تلخی کرد و به سهراب گفت با سامان که حرف زدی زود برگرد خونه من منتظر تو هستم شب نمیخوابم تا تو بیایی! پریسا منتظر سهراب بود برای اون شام مورد علاقه اش را پخته بود اما سهراب شام خورده بود و دست به غذا نزد پریسا تنها شام خورد بعد از شام به سامان زنگ زدند و کلی با هم حرف زدند تلفن که تمام شد سهراب خواست بره که پریسا

          Comment


          • #6
            پریسا گفت: عوض اینکه من نذارم تو خونه اون بمونی اون دست پیش را گرفته پس نیفته از تو تعجب می کنم که اینقدر مرد ضعیفی هستی یک ماه پیش منو تو فرودگاه تنها ول کردی و رفتی امروز هم برگشتی فقط با سامان حرف بزنی و بری خونه نرگس!! چرا مگه من از حقم نسبت به تو دست برداشتم سهراب تو شورش را در آوردی حالا نوبت منه که نقش تو را یاد آوری کنم امشب حق نداری از این خونه بیرون بری سهراب دلش برای پریسا تنگ شده بود در مقابل منطق پریسا کم آورد و ماند

            این برای سهراب گران تمام شد نرگس وقتی اونشب منتظر سهراب شد و اون نیامد خیلی عصبانی شد و به خونه پریسا تلفن کرد پریسا تلفن را قطع کرده بود و به تلفنهای نرگس جوابی ندادند. فردا شب که سهراب پیش نرگس رفت نرگس با عصبانیت سهراب را از پیش خود راند. سهراب هم قهر کرد و به خونه پریسا رفت پریسا به روی سهراب نیاورد که چرا اومده حدود یک هفته پیش پریسا موند تا اینکه مادرنرگس به شرکت سهراب زنگ زد و خبر حاملگی نرگس را به سهراب داد و گله کرد که چرا از نرگس مراقبت نکرده و حال نرگس اصلا مساعد نیست دد

            سهراب سراسیمه خودش را به خونه رساند و نرگس را با رنگ و روی پریده و حالی نزار تو رختخواب دید. نرگس از اینکه تونسته بود سهراب را از خونه پریسا بیرون بیاره به خود آفرین میگفت، ارتباط سهراب با پریسا روز به روز کمتر میشد و نرگس با بدنیا آوردن یه دختر این فاصله را بیشتر کرد دد

            پریسا یک شب که تنها تو خونه نشسته بود با خودش گفت دنیا را ببین من پسر عزیزم را از خودم دور کردم تا رفتن سهراب به اون لطمه نزنه حالا سهراب برای خودش بچه آورده و منم که تک و تنها و بی هدف دارم روزها را می شمارم، نه این خواسته من از زندگی نبود من می خواستم چهره واقعی نرگس را افشا کنم به خودم ظلم کردم من باید بجنبم وگرنه هم شوهرم و هم پسرم را ازدست میدم دد

            اونشب بیخوابی به سرش زده بود فکر کرد و بالاخره به نتیجه ای که می خواست رسید فردا صبح از سهراب پول خواست تا برای سامان بفرسته سهراب به پریسا گفت اگه داری ازخودت بفرست من الان ندارم میخوام یه خونه بزرگتر بخرم اون خونه دیگه برای ما کوچیکه پریسا جرقه ای تو مغزش درخشید گفت می خواهی خونه نرگس را عوض کنی سهراب گفت آره! پریسا: من یکی از دوست هام یه خونه داره میفروشه میخواهی برات بپرسم شاید بخواهی اونو بخری؟ سهراب گفت اگه این کار رو بکنی ازت ممنون میشم. چون من اصلا وقت این کارها را ندارم. پریسا نزدیکیهای خونه خودش خونه ای را برای اونها درنظر گرفت با پولهایی که تواین مدت جمع کرده بود خونه نرگس را خرید و خونه مورد نظرش را هم به اسم خود سهراب سند کرد دد

            در این بین خونه از اسم نرگس درآمد و دوباره به سهراب برگشت نرگس درگیر بچه و اسباب کشی بود و اصلا متوجه این تغییر و تحول نشد به خیال اینکه خونه جدید را سهراب به اسم اون خریده و بعدا محضر میرن به خونه جدید اسباب کشی کرد مدتی گذشت از محضر رفتن خبری نشد به سهراب یادآوری کرد سهراب گفت خونه احتیاج به محضر رفتن نداره چون رفتم! نرگس مثل اسپند روی آتیش شد آنچنان عصبانی بود که سهراب تا اون روز نرگس را به این شکل ندیده بود هر چه خواست نرگس را آرام کنه نتونست، فقط نرگس فریاد میزد یا خونه به اسم من میشه یا طلاق میگیرم!! سهراب از کار نرگس سر درنیاورد از خونه بیرون اومد تا سر و صدای نرگس بخوابه و آرام بشه همینطور که قدم میزد به خونه پریسا رسید در زد پریسا داشت شام میخورد سهراب با او هم غذا شد وقتی سهراب جریان را برای پریسا تعریف کرد پریسا از موقعیت استفاده کرد و گفت: چه زن طمع کاری خونه چه فرقی میکنه به اسم کی باشه مگه این خونه که من نشستم به اسم تو نیست بین زن و شوهر نباید این حرفها باشه همانطور که بین من و تو نبوده باید بهش ثابت کنی که اون باید فقط تو را بخواد حالا که بچه دارشده تو اونو اصلا ول نمی کنی همانطور که منو ول نکردی بی وفا شدی ولی هنوز می دونم دلت پیش من و سامانه دد

            راستی بیا با پسرمون حرف بزنیم کم کم داره شک میکنه که تو چرا خونه نیستی سهراب به حرفهای پریسا فکر کرد و با خودش گفت نرگس اگه منو دوست داره نباید این عکس العمل را نشان می داد پریسا راست میگه اون پول منو بیشتر از من دوست داره و برای اولین بار احساس کرد اشتباه کرده! با سامان که حرف زد بلند شد و عازم خونه نرگس شد. پریسا که سهراب را پر کرده بود با خیال راحت او را راه انداخت. نرگس وقتی دید سهراب برگشته از در دلجویی با مهربونی به سهراب گفت: کجا رفتی چرا منو تنها گذاشتی؟ سهراب گفت رفته بودم خونه پریسا با سامان حرف بزنم دد

            نرگس دوباره عصبانی شد و شروع کرد به پریسا و سامان فحش دادن، سهراب از این کار نرگس عصبانی شد و کشیده محکمی به او زد دعوا به اوج رسید و نرگس بدون دخترش از خونه رفت! سهراب ماند و دخترش ناچار دخترش را پیش پریسا برد پریسا با آغوش باز از آنها استقبال کرد یک هفته از دعوای آنها گدشت سهراب سراغ نرگس نرفت مادر نرگس دوباره به سهراب زنگ زد و از اینکه یک هفته یچه را از نرگس دور نگهداشته کلی سهراب را سرزنش کرد. تازه سهراب متوجه شد نرگس دعوارا آنطور که میخواسته برای اونها توجیه کرده سهراب گفت: مادرجان نرگس از خونه قهر کرده و رفته و هر موقع که بخواد میتونه برگرده من دنبالش نمیام چون اون قهر نه من با پای خودش رفته با پای خودش هم برمیگرده وتلفن را قطع کرد
            نرگس که این حرفها را از زبان مادرش شنید گریه کرد مادرش اونو آرام کرد نرگس گفت مامان باید یه تلفن دیگه به سهراب بزنی و بگی یا خونه را به اسم من می کنه و من برمیگردم یا اینکه باید طلاق منو بده! هرچه مادر خواست اونو آرام کنه نتونست ناچار به سهراب زنگ زد و خواسته نرگس را گفت و از سهراب جواب خواست. سهراب هم گفت اگه به خاطر پول و خونه با من ازدواج کرده و به خاطر خونه می خواد بمونه از هم جدا بشیم بهتره. مادر گفت شما دیگه صاحب بچه شدین اینکارها را بذارین کنار سهراب گفت من که حرفی ندارم من اونو از خونه بیرون نکردم هر وقت دلش بخواد می تونه برگرده نرگس از این مکالمه هم نتیجه دلخواه اش را نگرفت دد

            پریسا مرخصی گرفته بود ولی با برنگشتن نرگس ناچار استعفا داد و تو خونه از بچه سهراب مراقبت می کرد، به بچه علاقمند شده بود سهراب هم از اینکه تواین روزهای سخت پریسا را داشت خیلی احساس خوشبختی می کرد دلش به حال پریسا می سوخت چون اینهمه دردسر درست کرده بود و پریسا شکایتی نمی کرد اما نرگس صورت واقعی خودش را نشان داده بود. عشق سهراب به نرگس با حرکتهای نرگس داشت رو به افول میرفت و از عشق به نرگس فقط یک بچه باقی مانده بود و پریسا داشت اونو بزرگ میکرد، پریسا این زن فداکار چرا من این ظلم را در حق اون کردم سهراب کاملا از ازدواج با نرگس پشیمان شده بود و می خواست به طریقی از دست نرگس خلاص بشه و این مشکل را با پریسا درمیان گذاشت پریسا گفت سعی می کنم کمکت کنم فقط تو با نرگس تماس نگیر کارها رو براه میشه شاید برگشت سر خونه زندگیش، اون یه دختر به این خوشگلی را نمی تونه ول کنه بره دد

            سهراب گفت: اون این کارو کرده، نه ماهه حتی یکبار هم نیامده افسانه رو ببینه اون به بچه ای که زائیده این عاطفه را داشته باشه وای به حال من، اون منو دوست نداره پریسا سهراب را دلداری داد و گفت: اینطور فکر نکن نرگس دختر خوبیه. سهراب: اون به تو و سامان فحش میده اما تو خانم تر از اونی هستی که تو حرف بگنجه از اون طرفداری می کنی نه این نرگس باید از زندگی من بیرون بره تقاضای طلاق دادم هفته دیگه دادگاه داریم! پریسا از شنیدن این حرف خوشحال شد اما به روی خودش نیاورد. فردا صبح با افسانه که حالا نه ماه داشت به خونه مادر نرگس رفت نرگس با ترش رویی از اون استقبال کرد پریسا رو به مادر نرگس گفت من این بچه را آوردم تا شاید نرگس جون اونو ببینه و برگرده سر خونه زندگیشدد

            نرگس به هوای اینکه اون از نگهداشتن بچه خسته شده خوشحال شد. پریسا ادامه داد نرگس جون برگرد خونه. نرگس گفت: خونه رو به اسمم بکنه برمی گردم. پریسا با خونسردی گفت: سهراب تقاضای طلاق داده. نرگس گفت به این سادگی هم نیست مهریه من اون خونه بود سهراب با کلک از چنگ من بیرون کشیده موقع طلاق دادن باید پس بده در هر دو صورت من به خواسته ام میرسم یا با طلاق یا بی طلاق! پریسا بلند شد بره پریسا گفت افسانه رو اینجا بذارم یا. نرگس گفت: نه نه بردار ببر جای اون پیش باباشه. پریسا بچه را بغل کرد و به خونه برگشت شب که سهراب اومد پریسا ماجرای صبح را تعریف کرد و گفت: می خواستم اون افسانه را ببینه شاید دلش به رحم بیاد و برگرده اما بچه رو بغل هم نکرد سهراب از این حرکت نرگس بیشتر عصبانی شد و مصمم به طلاق نرگس شد. روز محکمه به شرط نرگس راضی شد و در مقابل یک آپارتمان صد متری نرگس را طلاق داد دد

            نرگس از قاضی خواست تا سهراب حضانت بچه را به عهده بگیره پریسا از شنیدن طلاق آنها نفس راحتی کشید و به سهراب گفت: به سامان چی بگیم سهراب گفت می گیم تو این بچه را زائیدی پریسا گفت: اون باور نمی کنه سهراب گفت چرا قبول می کنه بهش میگیم نمی خواستیم ناراحت بشه و فکر کنه ما به جای اون یه بچه دیگه آوردیم پریسا گفت: هر چه زودتر باید به سامان خبر بچه رو بدیم! اوضاع روبراه شد سامان بعد از اینکه سه سال تمام شد برگشت با دیدن افسانه که دو ساله بود خیلی خوشحال شد به پدر مادرش گفت شما را نمیشه تنها گذاشت در نبود من یه خواهر برام آوردین دیگه تنها تون نمیذارم شبانه روزی از سامان یک مرد حسابی ساخته بود. نرگس بلا فاصله بعد از طلاقش با پسر خاله مادرش که مدتها بود عاشقش بود و او را می خواست ازدواج کرد و هرگز سراغی از افسانه نگرفت و در خونه ای که سهراب برایش خریده بود با شوهر جدیدش زندگی کرد وقتی سالها بعد پریسا از ماجراهایی که در نبود سامان بر سرش گذشته بود برای سامان و افسانه تعریف کرد هیچ کدام یک کلمه را هم باور نکردند

            پايان

            Comment

            Working...
            X