برادرم سهراب پسر خوش هیکل قد بلند خوش برخورد مهربون دل نازک و هر چه حسن خوب تویه پسر بخواهید داشت. اون تازه وارد دبیرستان شده بود اون زمانها دبیرستانهای دخترانه را قبل از پسرانه تعطیل می کردند. نزدیک دبیرستان برادرم یک دبیرستان دخترانه بود من سال آخر دبیرستان درس می خوندم و برادرم سال دوم بود با این که مدرسه ما زودتر تعطیل می شد من نزدیک مدرسه برادرم منتظرمی ایستادم تا اون بیاد ب اهم بریم خونه. من دوسال از اون بزرگترم. موقعی که کنار دیوار می ايستادم تا اون بیاد می دیدم که به جز من دخترهای دیگر هم در نزديکي من ایستاده اند. حس زنانه ام به من می گفت اینها برای سهراب انتظار می کشند و این حس هرگز دروغ نگفت. یکروز که منتظر بودم یکی از اون دخترها جلو اومد و پرسید: می شه پیش شما بایستام منم منتظر کسی هستم! گفتم: اشکالی نداره و اون سر صحبت را باز کرد و گفت: اسم من پریسا است اسم شما چیه؟ گفتم: اسم من سهیلاست شما منتظر کی هستید؟ پریسا گفت: راستش را بخواهی من منتظر یه پسر جوون هستم که تو این مدرسه درس میخونه دد
گفتم برادرت؟ گفت : نه اون حتی منو نمی شناسه. پرسیدم پس تو با اون چی کار داری که منتظرش ایستادی؟ گفت: من می خوام توجه اونو جلب کنم تا با من دوست بشه. خندیدم و گفتم: چی یعنی تو ایستادی تا اون پسره بیاد تا جلب توجه کنی؟ گفت آره مگه تاحالا برات پیش نیامده که دلت بخواد با پسری دوست بشی اون متوجه من نیست من می خوام متوجه اش کنم اشکالی داره؟ خنده ام را قطع کردم وگفتم: نه اشکالی نداره ولی وقتی اومد به من نشون بده ببینم اون پسره ارزش این کار تورا داره یا نه همین موقع سهراب نزدیک ما اومد و سلام کرد پریسا جا خورد هول کرد و دستپاچه سلام سهراب را جواب داد من با سهراب راه افتادم بریم خونه و به پریسا گفتم: موفق باشی دد
پریسا مات مبهوت اونجا ایستاد و فقط تنها عکس العملش این بود که برای ما دست تکان داد. فردا صبح سر کلاس نشسته بودم که پریسا با عصبانیت وارد کلاس شد و گفت بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم منم بلند شدم و با اون رفتم حیاط رو به من کرد و گفت: چند وقته با اون دوستی؟ پرسیدم با کی؟ گفت با همون پسره دیروزی ؟ تازه متوجه شدم که پریسا منتظر سهراب بوده و حالا فکر می کنه من دوست دختر اون هستم. خودم را جمع کردم و بهش توپیدم به تو چه مربوطه اگه فکر می کنی می تونی با این کارات برادر منو از راه بدر کنی کور خوندی اونی که دیدی سهراب برادر منه دست از سرش بردار و دیگه نبینم از این کارای جلف بکنی و جلو مدرسه کشیکش را بکشی دد
از شنیدن حرفهای من نه تنها ناراحت نشد بلکه کلی هم خوشحال شد و منو بوسید و گفت: قربونت برم خیلی ترسیدم فکر کردم تو دوست دخترش هستی تا صبح نخوابیدم خیال منو راحت کردی! من به یاد آرزوهای مادرم که آرزوی منم بود، مادر میگفت: پسرم باید درس بخونه و برای خودش کسی بشه دنبال دختر بازی هم نباید بره چون دخترها از زندگی ساقطش میکنند!! تو یک لحظه هزار تا فکر از مغزم گذشت این دختر نشانه بدی تو زندگی سهراب بود چون اون می تونست سهراب را از درس و مشق بندازه و آرزوی من و مادرم به باد ميداد با تندی به پریسا گفتم: تو بی خود کردی درباره برادر من نقشه کشیدی اون نه با تو بلکه با هیچ دختر دیگه ای دوست نمی شه اگه خودشم بخواد من نمیذارم دیگه هم سرراه برادرم قرار نگیر احساس کردم خیلی محکم گفتم و برگشتم به کلاس دد
روزها گذشت از پریسا خبری نشد گاها از دور می دیدمش ولی اون اگه ما را هم می دید ندیده میگرفت از این کارش خوشحال شدم با خودم گفتم این نطق من اثر کرده و اون دست از سر برادرم برداشته و پی کار خودش رفته ولی من چقدر غافل بودم سال آخر دبیرستان و پشت کنکور بودم مرتب درس می خواندم و به سهراب که سال سوم بود گوشزد می کردم باید اونم حسابی درس بخونه و بعد از من وارد دانشگاه بشه اونم به دانشگاه علاقه نشان می داد و فعالیت می کرد روزها گذشت و من دیپلم گرفتم و با موفقیت در کنکور وارد دانشگاه شدم سرگرم کارهای ثبت نام دانشگاه بودم از سهراب بی خبر شدم دیگه راهمان یکی نبود من دانشگاه میرفتم و اون سال سوم دبیرستان و هنوز یک سال به دیپلم گرفتنش مانده بود مادرم از خوشحالی تو پوست نمی گنجید و می گفت: دخترم مرا به آرزویم رساند انشالله سهراب هم قبول بشه من دیگه آرزویی ندارم جز دیدن نوه هام و همه به این حرف مادرم می خندیدم. یک سال از ورود من به دانشگاه گذشت و سهراب سال آخر و سرنوشت سازی را پشت سر می گذاشت که
پریسا از اینکه دید من دیپلمم را گرفتم و دیگه دبیرستان نمیام با خیال راحت روی سهراب دست گذاشت و یک روز به بهانه اینکه دوست منه با سهراب تا نزدیکی خونه میاد و کلی از سهراب دلبری میکنه سهراب هم که پسر صاف و ساده ای بود از پریسا خوشش اومد در باره دوست شدن یه دختر با یک پسر من مخالفتی نداشتم اما این پریسا یه طور خاصی بود و من حس می کردم اون باعث خرابي زندگی برادرم می شه و این حس زیاد هم اشتباه نبود دد
پریسا اون روز همان جایی که من می ایستادم رفت و منتظر سهراب می شه وقتی سهراب نزدیک می شه با سهراب سلام علیک می کنه و می پرسه سهیلا چطوره و سهراب هم که اونو پیش من دیده بود به تصور اینکه اون دوست منه با اون حرف می زنه می گه سهیلا دانشگاه می ره مشغول درس خوندنه. به این ترتیب سر صحبت را باز می کنه و تا خونه ما با هم حرف می زنن و راه میرن سهراب هم تا اون موقع درباره دخترها تجربه ای نداشت محصور پریسا میشه و نا خواسته با اون قرار میزاره پریسا از سهراب می خواد که درباره قرارشان با کسی حرف نزنه و سهراب را قانع می کنه که برامون حرف در میارن و سهراب اولین کار مخفی زندگیشو انجام می ده دد
روز بعد سهراب با شوق فراوان سر قرار می ره و منتظر پریسا می شه پریسا دختر زیبایی بود ولی به سهراب نمی رسید اون عاشق سهراب شده بود و به هر قیمتی می خواست سهراب را به دست بیاره. سهراب از دیدن پریسا ذوق می کنه و این از چشم پریسا دور نمی مونه اونها روز خوب و خوشی را می گذرانند و این قرار ها تکرار و تکرار شد تا اینکه ما تو خونه متوجه تغییر رفتار سهراب شدیم مادرم به من گفت تو با سهراب حرف بزن انگار اتفاقاتی داره می افته اون خیلی تو خودشه کمتر با ما حرف می زنه و هر روز با دوستاش قرار داره اینطور پیش بره اون از درس و مشق می افته و آینده اش دچار مشکل می شه تو هم سن اون هستی و حرفشو می فهمی باهاش حرف بزن و راهنماییش کن دد
من به همین خاطر یک روز زودتر از دانشگاه بیرون اومدم و موقع تعطیل شدن مدرسه سهراب رسیدم اما با صحنه ای که مواجه شدم توجیح آن برام مشکل بود دیدم پریسا از مدرسه دراومده و نزدیک مدرسه سهراب ایستاده فورا اونو شناختم تا به خودم بیام سهراب از مدرسه بیرون اومد و به طرف پریسا رفت و خیلی صمیمی با هم دست دادن و راه افتادن اونقدر غرق خودشان بودند که متوجه حضور من نشدند منم پشت سر اونها راه افتادم قدم هامو بلندتر کردم و رسیدم به چند قدمی اونها طوری که می تونستم حرفهای اونها را بشنوم پریسا به سهراب گفت به خانواده ات گفتی؟ سهراب گفت نه هنوز فرصت نکردم پریسا عصبانی شد و گفت می خواهی شکمم بالا بیاد تا بگی!! من آبروم رفته تو باید از من دفاع کنی سهراب گفت: من که حرفی ندارم اما اگه الان بهشون بگم اجازه ازدواج به من نمی دهند من باید تو کنکور قبول بشم تا بتونم اونها را راضی کنم پریسا گفت خودت بهتر از هر کسی می دونی که این بچه مال توه من وقت ندارم به اراجیف تو گوش کنم این مشکل را هر طوری که می دونی حل کن راستی مگه واجبه که اونها بدونن ما ازدواج میکنیم، بیا خودمان بریم محضر و ازدواج کنیم اینطوری مشکل من حل می شه نظرت چیه؟
سهراب گفت بذار یه کم فکر کنم این راه که هست، اگه نتونستم به مادرم بگم حتما این کارو می کنیم من تورا تنها نمیذارم من تو را از همه دنیا بیشتر دوست دارم ولی کاش این بچه نمی شد و ما تو موقعیت بهتری با هم ازدواج می کردیم. پریسا مثل جرقه به سهراب پرید و گفت یعنی میگی من دختر مناسبی برای تو نیستم که حالا وقتش نیست؟ سهراب به دست و پا افتاد و گفت نه من اینو نگفتم منظورم این بود که ما هنوز اول زندگیمونه بچه ما را گرفتار میکنه تو خودت بچه ای چطور می خواهی مسئوولیت این بچه رو به دوش بکشی؟
پریسا بهش گفت: من تو را دوست دارم و به هر چی که منو به تو وصل کنه منو ناراحت نمی کنه من این بچه رو به خاطر تو می خوام. من یواش یواش عقب ماندم حالم اصلا خوب نبود از حرفهایی که شنیده بودم شوکه شده بودم کنار دیوار ایستادم و نفسی تازه کردم فکرم کار نمیکرد نتونستم خونه برم رفتم تو پارک نزدیک خونمون روی یه نیمکت نشستم و به چیزهایی که شنیده بودم فکر می کردم سر درنمی آوردم که اینهمه اتفاق افتاده و ما بی خبر مانده بودیم این دختر چطور تونسته بود سهراب رو از راه به در کنه اینهمه به سهراب درس اخلاق دادیم و از این کارها دور کردیم ولی عاقبت چی؟ رفته و با یک دختر هرزه .... وقتی به خودم اومدم شب شده بود بلند شدم وخونه رفتم مادرم نگران شده بود با دیدن من پرسید تو که مارو کشتی کجا بودی؟ گفتم دانشگاه کار واجبی داشتم ناچار تا الان کار می کردم اون شب شام هم نخوردم و به بهانه خستگی رفتم تو اتاقم و خوابیدم اما چه خوابی همه اش کابوس. صبح که از خواب بیدار شدم هنوز سهراب از خونه بیرون نرفته بود بهش گفتم منم باهات میام صبر کن
گفتم برادرت؟ گفت : نه اون حتی منو نمی شناسه. پرسیدم پس تو با اون چی کار داری که منتظرش ایستادی؟ گفت: من می خوام توجه اونو جلب کنم تا با من دوست بشه. خندیدم و گفتم: چی یعنی تو ایستادی تا اون پسره بیاد تا جلب توجه کنی؟ گفت آره مگه تاحالا برات پیش نیامده که دلت بخواد با پسری دوست بشی اون متوجه من نیست من می خوام متوجه اش کنم اشکالی داره؟ خنده ام را قطع کردم وگفتم: نه اشکالی نداره ولی وقتی اومد به من نشون بده ببینم اون پسره ارزش این کار تورا داره یا نه همین موقع سهراب نزدیک ما اومد و سلام کرد پریسا جا خورد هول کرد و دستپاچه سلام سهراب را جواب داد من با سهراب راه افتادم بریم خونه و به پریسا گفتم: موفق باشی دد
پریسا مات مبهوت اونجا ایستاد و فقط تنها عکس العملش این بود که برای ما دست تکان داد. فردا صبح سر کلاس نشسته بودم که پریسا با عصبانیت وارد کلاس شد و گفت بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم منم بلند شدم و با اون رفتم حیاط رو به من کرد و گفت: چند وقته با اون دوستی؟ پرسیدم با کی؟ گفت با همون پسره دیروزی ؟ تازه متوجه شدم که پریسا منتظر سهراب بوده و حالا فکر می کنه من دوست دختر اون هستم. خودم را جمع کردم و بهش توپیدم به تو چه مربوطه اگه فکر می کنی می تونی با این کارات برادر منو از راه بدر کنی کور خوندی اونی که دیدی سهراب برادر منه دست از سرش بردار و دیگه نبینم از این کارای جلف بکنی و جلو مدرسه کشیکش را بکشی دد
از شنیدن حرفهای من نه تنها ناراحت نشد بلکه کلی هم خوشحال شد و منو بوسید و گفت: قربونت برم خیلی ترسیدم فکر کردم تو دوست دخترش هستی تا صبح نخوابیدم خیال منو راحت کردی! من به یاد آرزوهای مادرم که آرزوی منم بود، مادر میگفت: پسرم باید درس بخونه و برای خودش کسی بشه دنبال دختر بازی هم نباید بره چون دخترها از زندگی ساقطش میکنند!! تو یک لحظه هزار تا فکر از مغزم گذشت این دختر نشانه بدی تو زندگی سهراب بود چون اون می تونست سهراب را از درس و مشق بندازه و آرزوی من و مادرم به باد ميداد با تندی به پریسا گفتم: تو بی خود کردی درباره برادر من نقشه کشیدی اون نه با تو بلکه با هیچ دختر دیگه ای دوست نمی شه اگه خودشم بخواد من نمیذارم دیگه هم سرراه برادرم قرار نگیر احساس کردم خیلی محکم گفتم و برگشتم به کلاس دد
روزها گذشت از پریسا خبری نشد گاها از دور می دیدمش ولی اون اگه ما را هم می دید ندیده میگرفت از این کارش خوشحال شدم با خودم گفتم این نطق من اثر کرده و اون دست از سر برادرم برداشته و پی کار خودش رفته ولی من چقدر غافل بودم سال آخر دبیرستان و پشت کنکور بودم مرتب درس می خواندم و به سهراب که سال سوم بود گوشزد می کردم باید اونم حسابی درس بخونه و بعد از من وارد دانشگاه بشه اونم به دانشگاه علاقه نشان می داد و فعالیت می کرد روزها گذشت و من دیپلم گرفتم و با موفقیت در کنکور وارد دانشگاه شدم سرگرم کارهای ثبت نام دانشگاه بودم از سهراب بی خبر شدم دیگه راهمان یکی نبود من دانشگاه میرفتم و اون سال سوم دبیرستان و هنوز یک سال به دیپلم گرفتنش مانده بود مادرم از خوشحالی تو پوست نمی گنجید و می گفت: دخترم مرا به آرزویم رساند انشالله سهراب هم قبول بشه من دیگه آرزویی ندارم جز دیدن نوه هام و همه به این حرف مادرم می خندیدم. یک سال از ورود من به دانشگاه گذشت و سهراب سال آخر و سرنوشت سازی را پشت سر می گذاشت که
پریسا از اینکه دید من دیپلمم را گرفتم و دیگه دبیرستان نمیام با خیال راحت روی سهراب دست گذاشت و یک روز به بهانه اینکه دوست منه با سهراب تا نزدیکی خونه میاد و کلی از سهراب دلبری میکنه سهراب هم که پسر صاف و ساده ای بود از پریسا خوشش اومد در باره دوست شدن یه دختر با یک پسر من مخالفتی نداشتم اما این پریسا یه طور خاصی بود و من حس می کردم اون باعث خرابي زندگی برادرم می شه و این حس زیاد هم اشتباه نبود دد
پریسا اون روز همان جایی که من می ایستادم رفت و منتظر سهراب می شه وقتی سهراب نزدیک می شه با سهراب سلام علیک می کنه و می پرسه سهیلا چطوره و سهراب هم که اونو پیش من دیده بود به تصور اینکه اون دوست منه با اون حرف می زنه می گه سهیلا دانشگاه می ره مشغول درس خوندنه. به این ترتیب سر صحبت را باز می کنه و تا خونه ما با هم حرف می زنن و راه میرن سهراب هم تا اون موقع درباره دخترها تجربه ای نداشت محصور پریسا میشه و نا خواسته با اون قرار میزاره پریسا از سهراب می خواد که درباره قرارشان با کسی حرف نزنه و سهراب را قانع می کنه که برامون حرف در میارن و سهراب اولین کار مخفی زندگیشو انجام می ده دد
روز بعد سهراب با شوق فراوان سر قرار می ره و منتظر پریسا می شه پریسا دختر زیبایی بود ولی به سهراب نمی رسید اون عاشق سهراب شده بود و به هر قیمتی می خواست سهراب را به دست بیاره. سهراب از دیدن پریسا ذوق می کنه و این از چشم پریسا دور نمی مونه اونها روز خوب و خوشی را می گذرانند و این قرار ها تکرار و تکرار شد تا اینکه ما تو خونه متوجه تغییر رفتار سهراب شدیم مادرم به من گفت تو با سهراب حرف بزن انگار اتفاقاتی داره می افته اون خیلی تو خودشه کمتر با ما حرف می زنه و هر روز با دوستاش قرار داره اینطور پیش بره اون از درس و مشق می افته و آینده اش دچار مشکل می شه تو هم سن اون هستی و حرفشو می فهمی باهاش حرف بزن و راهنماییش کن دد
من به همین خاطر یک روز زودتر از دانشگاه بیرون اومدم و موقع تعطیل شدن مدرسه سهراب رسیدم اما با صحنه ای که مواجه شدم توجیح آن برام مشکل بود دیدم پریسا از مدرسه دراومده و نزدیک مدرسه سهراب ایستاده فورا اونو شناختم تا به خودم بیام سهراب از مدرسه بیرون اومد و به طرف پریسا رفت و خیلی صمیمی با هم دست دادن و راه افتادن اونقدر غرق خودشان بودند که متوجه حضور من نشدند منم پشت سر اونها راه افتادم قدم هامو بلندتر کردم و رسیدم به چند قدمی اونها طوری که می تونستم حرفهای اونها را بشنوم پریسا به سهراب گفت به خانواده ات گفتی؟ سهراب گفت نه هنوز فرصت نکردم پریسا عصبانی شد و گفت می خواهی شکمم بالا بیاد تا بگی!! من آبروم رفته تو باید از من دفاع کنی سهراب گفت: من که حرفی ندارم اما اگه الان بهشون بگم اجازه ازدواج به من نمی دهند من باید تو کنکور قبول بشم تا بتونم اونها را راضی کنم پریسا گفت خودت بهتر از هر کسی می دونی که این بچه مال توه من وقت ندارم به اراجیف تو گوش کنم این مشکل را هر طوری که می دونی حل کن راستی مگه واجبه که اونها بدونن ما ازدواج میکنیم، بیا خودمان بریم محضر و ازدواج کنیم اینطوری مشکل من حل می شه نظرت چیه؟
سهراب گفت بذار یه کم فکر کنم این راه که هست، اگه نتونستم به مادرم بگم حتما این کارو می کنیم من تورا تنها نمیذارم من تو را از همه دنیا بیشتر دوست دارم ولی کاش این بچه نمی شد و ما تو موقعیت بهتری با هم ازدواج می کردیم. پریسا مثل جرقه به سهراب پرید و گفت یعنی میگی من دختر مناسبی برای تو نیستم که حالا وقتش نیست؟ سهراب به دست و پا افتاد و گفت نه من اینو نگفتم منظورم این بود که ما هنوز اول زندگیمونه بچه ما را گرفتار میکنه تو خودت بچه ای چطور می خواهی مسئوولیت این بچه رو به دوش بکشی؟
پریسا بهش گفت: من تو را دوست دارم و به هر چی که منو به تو وصل کنه منو ناراحت نمی کنه من این بچه رو به خاطر تو می خوام. من یواش یواش عقب ماندم حالم اصلا خوب نبود از حرفهایی که شنیده بودم شوکه شده بودم کنار دیوار ایستادم و نفسی تازه کردم فکرم کار نمیکرد نتونستم خونه برم رفتم تو پارک نزدیک خونمون روی یه نیمکت نشستم و به چیزهایی که شنیده بودم فکر می کردم سر درنمی آوردم که اینهمه اتفاق افتاده و ما بی خبر مانده بودیم این دختر چطور تونسته بود سهراب رو از راه به در کنه اینهمه به سهراب درس اخلاق دادیم و از این کارها دور کردیم ولی عاقبت چی؟ رفته و با یک دختر هرزه .... وقتی به خودم اومدم شب شده بود بلند شدم وخونه رفتم مادرم نگران شده بود با دیدن من پرسید تو که مارو کشتی کجا بودی؟ گفتم دانشگاه کار واجبی داشتم ناچار تا الان کار می کردم اون شب شام هم نخوردم و به بهانه خستگی رفتم تو اتاقم و خوابیدم اما چه خوابی همه اش کابوس. صبح که از خواب بیدار شدم هنوز سهراب از خونه بیرون نرفته بود بهش گفتم منم باهات میام صبر کن

Comment