توی یک خانواده فقیر بدنیا اومدم ، پدرم کارگر ساختمانی بود و مادرم به خاطر اینکه کمک خرجی برای پدرم باشه توی خونه اعیان و اشراف کلفتی میکرد. از گذشته پدر و مادرم هیچی نمیدونستم و دلیلی هم برای دونستن نداشتم. تنها چیزی که از دوران کودکی به یادم مانده گرمی محبت بین پدر و مادرم بود که دیوانه وار همدیگر را دوست داشتند دد
من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، یادم میاد توی یک اتاق کوچیک مستاجر بودیم گلیم پاره ای آن را فرش کرده بود از دار دنیا دو دست لحاف تشک، یک سماور چند تا استکان، یک قندان، يک سفره و یک قابلمه داشتیم که توی اون مادرم کله جوش بار میگذاشت و ما مرتب تلیت می خوردیم. در تمام دوران کودکی هیچ کس به خانه ما نیامد نه فامیل پدر نه فامیل مادر حتی دوست و آشنا هم نداشتیم که با ما رفت و آمد کنه. پدرم آنچه در روز از صاحب کارش میگرفت شب به دست مادرم میداد صبح روز بعد مادر خرید میرفت و با دست پر برمیگشت مزد پدرم فقط برای خورد و خوراک ما کافی بود برای تهیه لباس مادرم مزدش را جمع میکرد و سالی یکروز برای خرید میرفتیم، اونهم شب عید دد
دلم میخواست همیشه عید باشه و ما لباس بخریم لباسی که مادرم میخرید باید تا سال دیگه تنم میکردم چون لباس دیگری وجود نداشت اوایل سال جدید با لباس بزرگتر از خودم میگشتم تا آخر سال با بزرگتر شدنم لباس اندازه میشد با اندازه شدن لباس کهنگی به اون غلبه میکرد! روزها و شبها مثل هم ولی با گرمی عشق پدر و مادرم به همدیگر و عشق آنها نسبت به من گذشت من اونها را را حتی از لباس عیدم بیشتر دوست داشتم. یک روز که تنها توی خونه به انتظار پدر و مادر نشسته بودم پدرم همراه اوستاش در حالی که می لنگید اومد. اوستا برای پدر رختخواب پهن کرد و با سختی تمام اونو روی تشک گذاشت و کنارش نشست زیاد طول نکشید مادر از راه رسید با دیدن پدر در اون حال نتونست جلوی اشکش را بگیره با تلخی تمام گریه میکرد پدر اونو دلداری داد ولی از زور درد نمیتونست درست حرف بزنه اوستا خدا حافظی کرد و رفت ما ماندیم و پای شکسته پدردد
مادرم پای پدر را شست و با کمک چند تکه پارچه بست فریاد های پدر دست مادرم را سست میکرد ولی او ناچار به این کار بود با خانه نشین شدن پدر کار مادر سخت شد. هم کار و هم پرستاری برایش خیلی مشکل بود دلش میخواست بمونه و از پدر مراقبت کنه اما پول دوا درمان و غذا چی میشد! مادر هر روز سر کار میرفت تمام کارهای پدر را انجام میداد و به من می سپرد تا اگر پدر چیزی لازم داشت دراختیارش بگذارم. من تا اومدن مادر در خدمت پدر بودم از اینکه یک نفر پیشم می ماند خوشحال بودم اما این خوشحالی زیاد طول نکشید حال پدر هر روز بدتر و بدتر میشد تب تمام وجودش را گرفته بود ما پول اضافی برای دکتر نداشتیم و به داروهایی که از داروخانه میگرفتیم قناعت میکردیم. تلاش مادر به نتیجه نرسید! اون روز مادر تمام کارها را انجام داد و پدر را به من سپرد وقتی مادر خواست از در بیرون بره پدر صداش کرد مادر برگشت نگاهی تلخ به صورت پدر انداخت و گفت: جانم چیزی لازم داری؟ پدر گفت: نه میخواستم برای آخرین بار صورت قشنگ تورا ببینم پای مادر سست شد و کنار پدر نشست و گفت: اگر از این حرفها بزنی جایی نمیروم و همه ما واقعا از گشنگی می میریم دد
پدر لبخندی زد و گفت: نه تو باید قوی باشی ما یک دختر داریم که مراقبت از اون به عهده هر دوی ماست به من قول بده اگر اتفاقی برای من افتاد از اون به خوبی مراقبت کنی وقتی بزرگ شد اجازه بدی با هر کس دوست داره ازدواج کنه درست مثل خودمون قول میدی؟ مادر صورت پدر را بوسید و گفت: قول میدم سر پدر هنوز توی دست مادر بود که پدر از نفس افتاد با فریاد مادر همسایه ها به اتاق آمدند و مادر را از پدر جدا کردند تنها چیزی که از اون به بعد یادم مونده پارچه سفیدی بود که روی پدر کشیدند دد
با مرگ پدر جوانم که از روی داربست افتاده بود به فقر ما تنهایی و بی کسی هم اضافه شد نمیدونستم چرا پدر و مادرم با کسی رفت و آمد ندارند و چرا من خاله ،دایی، عمه ،عمو یا هر فامیل دیگه ای ندارم این همیشه برایم یک سوال بود چرا ما کسی را نداریم؟ هشت سالم بود تا اون روز مادرم همیشه منو توی خونه تنها میگذاشت اما از وقتی که صاحبخونه اتاق بغلی را به یک پسر جوان کرایه داد مادرم برای اینکه توی خونه تنها نباشم من را با خود به خونه هایی که کار میکرد ميبرد. دیگه از کله جوش خبری نبود چون خونه هایی که مادرم پیششون کار میکرد به ما غذا میداند و ما سیر به خونه برمیگشتیم تازه خیلی هم خوب بود من با بچه های اونها بازی میکردم! البته همیشه با من بازی نمیکردند وقتی اونها بازیم میدادند بازی می کردم خیلی بهم خوش میگذشت بین بچه های مهمان پسری بود که چند سال از ما بزرگتر بود، موقعی که بچه ها من را اذیت میکردند همیشه در حمایت اون بودم به خاطرم بچه های دیگه رو میزد و این کارش باعث میشد اونها به من حسودی کنند
هر چه بزرگتر میشدم بیشتر به فرق بین من و اونها پی می بردم گاهی اوقات برای اینکه لباس یکی از اونها تنم بود دعوا میکردیم و کتک می خوردم بعد از بازی اونها به پذیرایی میرفتند من به آشپزخونه، اونها غذاهای توی دیس را میخوردند من و مادرم پس مانده دیسها را! اوایل زیاد بهم بر نمیخورد اما وقتی پانزده ساله شدم دیگه میلی به بازی با اونها نداشتم لباسهایی که مادرم برایم میاورد را نمی پوشیدم و ترجیح میدادم توی خونه بمونم و برای مادرم غذا درست کنم و کارهای خونه را انجام بدهم دد
تا مدتها از همبازیهای دوران کودکی خبر نداشتم باور می کنم که خدا همه بندگانش را دوست داره و اگر چیزی را از اونها میگیره یک چیز بهتر بهشون هدیه میکنه این هدیه خدادی به من زیبایی بود! بدون آرایش صورتی داشتم که توی آیینه لذت میبردم خودم را تماشا کنم چشمهایم طور خاصی سیاه و ابروهایم کمون بود موهایم به سیاهی شب اندامم متناسب و رعنا و این همه زیبایی از نگاه دیگران دور نمی ماند. از ذول زدنهای مردم متوجه میشدم که از تماشای من سیر نمی شوند. روزها میگذشت تعداد خواستگارهایم از تعداد موهایم بیشتر شده بود مادرم کاری نداشت و من را مجبور نمیکرد زن یکی از اونها بشوم دد
وقتی دیدم خیلی از دخترهای همسایه امان را به زور کتک شوهر دادند تعجب کردم! چرا با فقر مالی و اینکه ازدواج من با یکی از اونها حتی زندگی مادرم را هم تغییر میداد مادرم به من فشار نمی آورد و فقط خواستگار ها را میشمرد و اصلا من را مجبور نمیکرد به آنها فکر کنم. حرف خواستگاری تمام شدنی نبود زنهای همسایه مرتب می اومدند و می رفتند یک شب از مادرم خواستم تا قصه ازدواجش را برایم تعریف کنه و اون اینطور تعریف کرد: تنها دختر خونه بودم و سه تا برادر داشتم خونه ای بزرگ و خوب داشتیم اسم پدرم غلام حسین خان بود وضع مالیش خوب خوب بود از خانهای قدیم و تاجر بود مورد علاقه پدر و مادرم بودم و در ناز ونعمت بزرگ میشدم هیچ چیز کم نداشتم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد که میگویند برایم آماده بود دد
برادرها دوستم داشتند و همیشه زیر سایه اونها و مراقبتها شون بودم چهارده سال بیشتر نداشتم برای تعمیرات حیاط و حوض و درست کردن باغچه پدرم بنّا آورد پسر جوانی با اوستای بنّا اومد. کار اونها یک ماه طول کشید. یک ماه تمام هر روز برای اونها غذا می بردم، نگاههای رضا اون پسر عمله همیشه روی من بود بد نگاه نمی کرد به همین خاطر بدم نمیامد که هیچ، خوشمم میامد. در این مدت من و رضا عاشق هم شدیم هر وقت اوستای بنا نبود میرفتم و با رضا حرف میزدم با تمام شدن کار و رفتن رضا متوجه شدم که بدون اون نمی توانم زندگی کنم دوری و ندیدن رضا آزارم میداد اون هم من را دوست داشت چند روز بعد از تمام شدن کار رضا همراه اوستای بنا اومد پدرم تعجب کرد و گفت: کم کسری پیش اومده؟
اوستا گفت نه حاج آقا برای امر خیر اومدم این رضا پسر خوب و ساده ای است خواستگار دختر شما شده منم دیدم کسی را نداره پا پیش گذاشتم تا دو تا جوان را به هم برسونم. با گفتن جمله آخر پدرم از کوره در رفت و به اوستا پرید و گفت، مگه من دخترم را از سر راه پیدا کردم تا بندازمش توی دامن این پسر یک لا قبا! تا بیشتر از این حرمت مهمان بودن شما را نشکستم از خونه من بیرون برید. به همین راحتی رضا و اوستای بنا را از خونه بیرون کرد دیدن این صحنه خیلی دردناک بود رضا به در که رسید نگاهی به پنجره انداخت من پشت پنجره بودم اشک توی چشمهای رضا را دیدم پدرم غرور اون را زیر پا له کرده بود دد
بعد از رفتن اونها نوبت من رسید. اما پدرم دختر یکی یک دونه اش را آزار نداد بلند بلند مادرم را سرزنش کرد از برادرهام گله کرد که چرا مراقب خواهرشون نبودند تا این پسر بی کس و کار پیداش بشه و جرات کنه از دختر یکی یک دونه من خواستگاری کنه از حرفهایی که میزد سر درنمی آوردم فقط گوش دادم .فردای اون روز برای رفتن به مدرسه از خونه بیرون اومدم نزدیک مدرسه رضا ایستاده بود با دیدن من خوشحال به طرفم اومد و گفت: من تو را برای ازدواج انتخاب کردم تا آخر عمرم هم نوکرت میشوم اگر تو بگویی آره همه سختی ها را به جان میخرم توی چشمهاش نگاه کردم پر بود از محبت ! عشق توی چشمهاش موج میزد بدون اینکه به کسی فکر کنم گفتم منم تو را دوست دارم و به پات میشینم رضا گفت هیچ دلیلی نداره به پام بشینی فردا صبح شناسنامه ات را بیاور تا برویم عقد کنیم دد
با قرار ازدواج از هم جدا شدیم. وقتی به خونه رسیدم به مادرم گفتم: مامان از مدرسه شناسنامه خواسته اند بده بگذارم توی کیفم مادرم گفت: باشه یادم نمیره از توی صندوق درمیارم و میدهم. تا فردا صبح خوابم نبرد مادرم شناسنامه را از صندوق بیرون نیاورد. طبق معمول حاضر شدم دم در حیاط مادرم صدام کرد و شناسنامه را به دستم داد گذاشتم توی کیفم و راهی مدرسه شدم. کنار در مدرسه رضا منتظر ایستاده بود. تا من را دید جلو اومد دستم را گرفت و کشید منم با رضای دل راه افتادم از پله های اولین محضر بالا رفتیم اون موقع اینقدر سخت نمی گرفتند با پیدا کردن دو تا شاهد صیغه عقد بین ما جاری شد و من و رضا ازدواج کردیم و عقد نامه را دستمان دادند دد
بدون یک ذره پشیمانی به خونه رضا اومدم از اون روز تا به حال از خانواده ام هیچ خبری ندارم این فقر را هم که می بینی تحمل میکنم تاوان عشق من نسبت به رضا ست من فکر میکنم عاشقی تاوان داره و من اون را پرداخت کردم هر کسی باید با کسی که دوست داره ازدواج کنه به همین خاطر تا خودت انتخاب نکنی من تو را مجبور به کاری نمیکنم با شنیدن قصه زندگی مادر تازه خیلی چیزها برایم روشن شد پاسخ اینکه چرا ما بی کس و کاریم برایم مثل روز روشن شد در ضمن امیدی در دلم جوانه زد شاید پدر بزرگ ما را پیدا کنه و اوضاع ما خوب بشه
من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، یادم میاد توی یک اتاق کوچیک مستاجر بودیم گلیم پاره ای آن را فرش کرده بود از دار دنیا دو دست لحاف تشک، یک سماور چند تا استکان، یک قندان، يک سفره و یک قابلمه داشتیم که توی اون مادرم کله جوش بار میگذاشت و ما مرتب تلیت می خوردیم. در تمام دوران کودکی هیچ کس به خانه ما نیامد نه فامیل پدر نه فامیل مادر حتی دوست و آشنا هم نداشتیم که با ما رفت و آمد کنه. پدرم آنچه در روز از صاحب کارش میگرفت شب به دست مادرم میداد صبح روز بعد مادر خرید میرفت و با دست پر برمیگشت مزد پدرم فقط برای خورد و خوراک ما کافی بود برای تهیه لباس مادرم مزدش را جمع میکرد و سالی یکروز برای خرید میرفتیم، اونهم شب عید دد
دلم میخواست همیشه عید باشه و ما لباس بخریم لباسی که مادرم میخرید باید تا سال دیگه تنم میکردم چون لباس دیگری وجود نداشت اوایل سال جدید با لباس بزرگتر از خودم میگشتم تا آخر سال با بزرگتر شدنم لباس اندازه میشد با اندازه شدن لباس کهنگی به اون غلبه میکرد! روزها و شبها مثل هم ولی با گرمی عشق پدر و مادرم به همدیگر و عشق آنها نسبت به من گذشت من اونها را را حتی از لباس عیدم بیشتر دوست داشتم. یک روز که تنها توی خونه به انتظار پدر و مادر نشسته بودم پدرم همراه اوستاش در حالی که می لنگید اومد. اوستا برای پدر رختخواب پهن کرد و با سختی تمام اونو روی تشک گذاشت و کنارش نشست زیاد طول نکشید مادر از راه رسید با دیدن پدر در اون حال نتونست جلوی اشکش را بگیره با تلخی تمام گریه میکرد پدر اونو دلداری داد ولی از زور درد نمیتونست درست حرف بزنه اوستا خدا حافظی کرد و رفت ما ماندیم و پای شکسته پدردد
مادرم پای پدر را شست و با کمک چند تکه پارچه بست فریاد های پدر دست مادرم را سست میکرد ولی او ناچار به این کار بود با خانه نشین شدن پدر کار مادر سخت شد. هم کار و هم پرستاری برایش خیلی مشکل بود دلش میخواست بمونه و از پدر مراقبت کنه اما پول دوا درمان و غذا چی میشد! مادر هر روز سر کار میرفت تمام کارهای پدر را انجام میداد و به من می سپرد تا اگر پدر چیزی لازم داشت دراختیارش بگذارم. من تا اومدن مادر در خدمت پدر بودم از اینکه یک نفر پیشم می ماند خوشحال بودم اما این خوشحالی زیاد طول نکشید حال پدر هر روز بدتر و بدتر میشد تب تمام وجودش را گرفته بود ما پول اضافی برای دکتر نداشتیم و به داروهایی که از داروخانه میگرفتیم قناعت میکردیم. تلاش مادر به نتیجه نرسید! اون روز مادر تمام کارها را انجام داد و پدر را به من سپرد وقتی مادر خواست از در بیرون بره پدر صداش کرد مادر برگشت نگاهی تلخ به صورت پدر انداخت و گفت: جانم چیزی لازم داری؟ پدر گفت: نه میخواستم برای آخرین بار صورت قشنگ تورا ببینم پای مادر سست شد و کنار پدر نشست و گفت: اگر از این حرفها بزنی جایی نمیروم و همه ما واقعا از گشنگی می میریم دد
پدر لبخندی زد و گفت: نه تو باید قوی باشی ما یک دختر داریم که مراقبت از اون به عهده هر دوی ماست به من قول بده اگر اتفاقی برای من افتاد از اون به خوبی مراقبت کنی وقتی بزرگ شد اجازه بدی با هر کس دوست داره ازدواج کنه درست مثل خودمون قول میدی؟ مادر صورت پدر را بوسید و گفت: قول میدم سر پدر هنوز توی دست مادر بود که پدر از نفس افتاد با فریاد مادر همسایه ها به اتاق آمدند و مادر را از پدر جدا کردند تنها چیزی که از اون به بعد یادم مونده پارچه سفیدی بود که روی پدر کشیدند دد
با مرگ پدر جوانم که از روی داربست افتاده بود به فقر ما تنهایی و بی کسی هم اضافه شد نمیدونستم چرا پدر و مادرم با کسی رفت و آمد ندارند و چرا من خاله ،دایی، عمه ،عمو یا هر فامیل دیگه ای ندارم این همیشه برایم یک سوال بود چرا ما کسی را نداریم؟ هشت سالم بود تا اون روز مادرم همیشه منو توی خونه تنها میگذاشت اما از وقتی که صاحبخونه اتاق بغلی را به یک پسر جوان کرایه داد مادرم برای اینکه توی خونه تنها نباشم من را با خود به خونه هایی که کار میکرد ميبرد. دیگه از کله جوش خبری نبود چون خونه هایی که مادرم پیششون کار میکرد به ما غذا میداند و ما سیر به خونه برمیگشتیم تازه خیلی هم خوب بود من با بچه های اونها بازی میکردم! البته همیشه با من بازی نمیکردند وقتی اونها بازیم میدادند بازی می کردم خیلی بهم خوش میگذشت بین بچه های مهمان پسری بود که چند سال از ما بزرگتر بود، موقعی که بچه ها من را اذیت میکردند همیشه در حمایت اون بودم به خاطرم بچه های دیگه رو میزد و این کارش باعث میشد اونها به من حسودی کنند
هر چه بزرگتر میشدم بیشتر به فرق بین من و اونها پی می بردم گاهی اوقات برای اینکه لباس یکی از اونها تنم بود دعوا میکردیم و کتک می خوردم بعد از بازی اونها به پذیرایی میرفتند من به آشپزخونه، اونها غذاهای توی دیس را میخوردند من و مادرم پس مانده دیسها را! اوایل زیاد بهم بر نمیخورد اما وقتی پانزده ساله شدم دیگه میلی به بازی با اونها نداشتم لباسهایی که مادرم برایم میاورد را نمی پوشیدم و ترجیح میدادم توی خونه بمونم و برای مادرم غذا درست کنم و کارهای خونه را انجام بدهم دد
تا مدتها از همبازیهای دوران کودکی خبر نداشتم باور می کنم که خدا همه بندگانش را دوست داره و اگر چیزی را از اونها میگیره یک چیز بهتر بهشون هدیه میکنه این هدیه خدادی به من زیبایی بود! بدون آرایش صورتی داشتم که توی آیینه لذت میبردم خودم را تماشا کنم چشمهایم طور خاصی سیاه و ابروهایم کمون بود موهایم به سیاهی شب اندامم متناسب و رعنا و این همه زیبایی از نگاه دیگران دور نمی ماند. از ذول زدنهای مردم متوجه میشدم که از تماشای من سیر نمی شوند. روزها میگذشت تعداد خواستگارهایم از تعداد موهایم بیشتر شده بود مادرم کاری نداشت و من را مجبور نمیکرد زن یکی از اونها بشوم دد
وقتی دیدم خیلی از دخترهای همسایه امان را به زور کتک شوهر دادند تعجب کردم! چرا با فقر مالی و اینکه ازدواج من با یکی از اونها حتی زندگی مادرم را هم تغییر میداد مادرم به من فشار نمی آورد و فقط خواستگار ها را میشمرد و اصلا من را مجبور نمیکرد به آنها فکر کنم. حرف خواستگاری تمام شدنی نبود زنهای همسایه مرتب می اومدند و می رفتند یک شب از مادرم خواستم تا قصه ازدواجش را برایم تعریف کنه و اون اینطور تعریف کرد: تنها دختر خونه بودم و سه تا برادر داشتم خونه ای بزرگ و خوب داشتیم اسم پدرم غلام حسین خان بود وضع مالیش خوب خوب بود از خانهای قدیم و تاجر بود مورد علاقه پدر و مادرم بودم و در ناز ونعمت بزرگ میشدم هیچ چیز کم نداشتم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد که میگویند برایم آماده بود دد
برادرها دوستم داشتند و همیشه زیر سایه اونها و مراقبتها شون بودم چهارده سال بیشتر نداشتم برای تعمیرات حیاط و حوض و درست کردن باغچه پدرم بنّا آورد پسر جوانی با اوستای بنّا اومد. کار اونها یک ماه طول کشید. یک ماه تمام هر روز برای اونها غذا می بردم، نگاههای رضا اون پسر عمله همیشه روی من بود بد نگاه نمی کرد به همین خاطر بدم نمیامد که هیچ، خوشمم میامد. در این مدت من و رضا عاشق هم شدیم هر وقت اوستای بنا نبود میرفتم و با رضا حرف میزدم با تمام شدن کار و رفتن رضا متوجه شدم که بدون اون نمی توانم زندگی کنم دوری و ندیدن رضا آزارم میداد اون هم من را دوست داشت چند روز بعد از تمام شدن کار رضا همراه اوستای بنا اومد پدرم تعجب کرد و گفت: کم کسری پیش اومده؟
اوستا گفت نه حاج آقا برای امر خیر اومدم این رضا پسر خوب و ساده ای است خواستگار دختر شما شده منم دیدم کسی را نداره پا پیش گذاشتم تا دو تا جوان را به هم برسونم. با گفتن جمله آخر پدرم از کوره در رفت و به اوستا پرید و گفت، مگه من دخترم را از سر راه پیدا کردم تا بندازمش توی دامن این پسر یک لا قبا! تا بیشتر از این حرمت مهمان بودن شما را نشکستم از خونه من بیرون برید. به همین راحتی رضا و اوستای بنا را از خونه بیرون کرد دیدن این صحنه خیلی دردناک بود رضا به در که رسید نگاهی به پنجره انداخت من پشت پنجره بودم اشک توی چشمهای رضا را دیدم پدرم غرور اون را زیر پا له کرده بود دد
بعد از رفتن اونها نوبت من رسید. اما پدرم دختر یکی یک دونه اش را آزار نداد بلند بلند مادرم را سرزنش کرد از برادرهام گله کرد که چرا مراقب خواهرشون نبودند تا این پسر بی کس و کار پیداش بشه و جرات کنه از دختر یکی یک دونه من خواستگاری کنه از حرفهایی که میزد سر درنمی آوردم فقط گوش دادم .فردای اون روز برای رفتن به مدرسه از خونه بیرون اومدم نزدیک مدرسه رضا ایستاده بود با دیدن من خوشحال به طرفم اومد و گفت: من تو را برای ازدواج انتخاب کردم تا آخر عمرم هم نوکرت میشوم اگر تو بگویی آره همه سختی ها را به جان میخرم توی چشمهاش نگاه کردم پر بود از محبت ! عشق توی چشمهاش موج میزد بدون اینکه به کسی فکر کنم گفتم منم تو را دوست دارم و به پات میشینم رضا گفت هیچ دلیلی نداره به پام بشینی فردا صبح شناسنامه ات را بیاور تا برویم عقد کنیم دد
با قرار ازدواج از هم جدا شدیم. وقتی به خونه رسیدم به مادرم گفتم: مامان از مدرسه شناسنامه خواسته اند بده بگذارم توی کیفم مادرم گفت: باشه یادم نمیره از توی صندوق درمیارم و میدهم. تا فردا صبح خوابم نبرد مادرم شناسنامه را از صندوق بیرون نیاورد. طبق معمول حاضر شدم دم در حیاط مادرم صدام کرد و شناسنامه را به دستم داد گذاشتم توی کیفم و راهی مدرسه شدم. کنار در مدرسه رضا منتظر ایستاده بود. تا من را دید جلو اومد دستم را گرفت و کشید منم با رضای دل راه افتادم از پله های اولین محضر بالا رفتیم اون موقع اینقدر سخت نمی گرفتند با پیدا کردن دو تا شاهد صیغه عقد بین ما جاری شد و من و رضا ازدواج کردیم و عقد نامه را دستمان دادند دد
بدون یک ذره پشیمانی به خونه رضا اومدم از اون روز تا به حال از خانواده ام هیچ خبری ندارم این فقر را هم که می بینی تحمل میکنم تاوان عشق من نسبت به رضا ست من فکر میکنم عاشقی تاوان داره و من اون را پرداخت کردم هر کسی باید با کسی که دوست داره ازدواج کنه به همین خاطر تا خودت انتخاب نکنی من تو را مجبور به کاری نمیکنم با شنیدن قصه زندگی مادر تازه خیلی چیزها برایم روشن شد پاسخ اینکه چرا ما بی کس و کاریم برایم مثل روز روشن شد در ضمن امیدی در دلم جوانه زد شاید پدر بزرگ ما را پیدا کنه و اوضاع ما خوب بشه

Comment