Announcement

Collapse
No announcement yet.

Sarnevesht (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Sarnevesht (An Iranian Story)

    توی یک خانواده فقیر بدنیا اومدم ، پدرم کارگر ساختمانی بود و مادرم به خاطر اینکه کمک خرجی برای پدرم باشه توی خونه اعیان و اشراف کلفتی میکرد. از گذشته پدر و مادرم هیچی نمیدونستم و دلیلی هم برای دونستن نداشتم. تنها چیزی که از دوران کودکی به یادم مانده گرمی محبت بین پدر و مادرم بود که دیوانه وار همدیگر را دوست داشتند دد

    من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، یادم میاد توی یک اتاق کوچیک مستاجر بودیم گلیم پاره ای آن را فرش کرده بود از دار دنیا دو دست لحاف تشک، یک سماور چند تا استکان، یک قندان، يک سفره و یک قابلمه داشتیم که توی اون مادرم کله جوش بار میگذاشت و ما مرتب تلیت می خوردیم. در تمام دوران کودکی هیچ کس به خانه ما نیامد نه فامیل پدر نه فامیل مادر حتی دوست و آشنا هم نداشتیم که با ما رفت و آمد کنه. پدرم آنچه در روز از صاحب کارش میگرفت شب به دست مادرم میداد صبح روز بعد مادر خرید میرفت و با دست پر برمیگشت مزد پدرم فقط برای خورد و خوراک ما کافی بود برای تهیه لباس مادرم مزدش را جمع میکرد و سالی یکروز برای خرید میرفتیم، اونهم شب عید دد

    دلم میخواست همیشه عید باشه و ما لباس بخریم لباسی که مادرم میخرید باید تا سال دیگه تنم میکردم چون لباس دیگری وجود نداشت اوایل سال جدید با لباس بزرگتر از خودم میگشتم تا آخر سال با بزرگتر شدنم لباس اندازه میشد با اندازه شدن لباس کهنگی به اون غلبه میکرد! روزها و شبها مثل هم ولی با گرمی عشق پدر و مادرم به همدیگر و عشق آنها نسبت به من گذشت من اونها را را حتی از لباس عیدم بیشتر دوست داشتم. یک روز که تنها توی خونه به انتظار پدر و مادر نشسته بودم پدرم همراه اوستاش در حالی که می لنگید اومد. اوستا برای پدر رختخواب پهن کرد و با سختی تمام اونو روی تشک گذاشت و کنارش نشست زیاد طول نکشید مادر از راه رسید با دیدن پدر در اون حال نتونست جلوی اشکش را بگیره با تلخی تمام گریه میکرد پدر اونو دلداری داد ولی از زور درد نمیتونست درست حرف بزنه اوستا خدا حافظی کرد و رفت ما ماندیم و پای شکسته پدردد

    مادرم پای پدر را شست و با کمک چند تکه پارچه بست فریاد های پدر دست مادرم را سست میکرد ولی او ناچار به این کار بود با خانه نشین شدن پدر کار مادر سخت شد. هم کار و هم پرستاری برایش خیلی مشکل بود دلش میخواست بمونه و از پدر مراقبت کنه اما پول دوا درمان و غذا چی میشد! مادر هر روز سر کار میرفت تمام کارهای پدر را انجام میداد و به من می سپرد تا اگر پدر چیزی لازم داشت دراختیارش بگذارم. من تا اومدن مادر در خدمت پدر بودم از اینکه یک نفر پیشم می ماند خوشحال بودم اما این خوشحالی زیاد طول نکشید حال پدر هر روز بدتر و بدتر میشد تب تمام وجودش را گرفته بود ما پول اضافی برای دکتر نداشتیم و به داروهایی که از داروخانه میگرفتیم قناعت میکردیم. تلاش مادر به نتیجه نرسید! اون روز مادر تمام کارها را انجام داد و پدر را به من سپرد وقتی مادر خواست از در بیرون بره پدر صداش کرد مادر برگشت نگاهی تلخ به صورت پدر انداخت و گفت: جانم چیزی لازم داری؟ پدر گفت: نه میخواستم برای آخرین بار صورت قشنگ تورا ببینم پای مادر سست شد و کنار پدر نشست و گفت: اگر از این حرفها بزنی جایی نمیروم و همه ما واقعا از گشنگی می میریم دد

    پدر لبخندی زد و گفت: نه تو باید قوی باشی ما یک دختر داریم که مراقبت از اون به عهده هر دوی ماست به من قول بده اگر اتفاقی برای من افتاد از اون به خوبی مراقبت کنی وقتی بزرگ شد اجازه بدی با هر کس دوست داره ازدواج کنه درست مثل خودمون قول میدی؟ مادر صورت پدر را بوسید و گفت: قول میدم سر پدر هنوز توی دست مادر بود که پدر از نفس افتاد با فریاد مادر همسایه ها به اتاق آمدند و مادر را از پدر جدا کردند تنها چیزی که از اون به بعد یادم مونده پارچه سفیدی بود که روی پدر کشیدند دد

    با مرگ پدر جوانم که از روی داربست افتاده بود به فقر ما تنهایی و بی کسی هم اضافه شد نمیدونستم چرا پدر و مادرم با کسی رفت و آمد ندارند و چرا من خاله ،دایی، عمه ،عمو یا هر فامیل دیگه ای ندارم این همیشه برایم یک سوال بود چرا ما کسی را نداریم؟ هشت سالم بود تا اون روز مادرم همیشه منو توی خونه تنها میگذاشت اما از وقتی که صاحبخونه اتاق بغلی را به یک پسر جوان کرایه داد مادرم برای اینکه توی خونه تنها نباشم من را با خود به خونه هایی که کار میکرد ميبرد. دیگه از کله جوش خبری نبود چون خونه هایی که مادرم پیششون کار میکرد به ما غذا میداند و ما سیر به خونه برمیگشتیم تازه خیلی هم خوب بود من با بچه های اونها بازی میکردم! البته همیشه با من بازی نمیکردند وقتی اونها بازیم میدادند بازی می کردم خیلی بهم خوش میگذشت بین بچه های مهمان پسری بود که چند سال از ما بزرگتر بود، موقعی که بچه ها من را اذیت میکردند همیشه در حمایت اون بودم به خاطرم بچه های دیگه رو میزد و این کارش باعث میشد اونها به من حسودی کنند

    هر چه بزرگتر میشدم بیشتر به فرق بین من و اونها پی می بردم گاهی اوقات برای اینکه لباس یکی از اونها تنم بود دعوا میکردیم و کتک می خوردم بعد از بازی اونها به پذیرایی میرفتند من به آشپزخونه، اونها غذاهای توی دیس را میخوردند من و مادرم پس مانده دیسها را! اوایل زیاد بهم بر نمیخورد اما وقتی پانزده ساله شدم دیگه میلی به بازی با اونها نداشتم لباسهایی که مادرم برایم میاورد را نمی پوشیدم و ترجیح میدادم توی خونه بمونم و برای مادرم غذا درست کنم و کارهای خونه را انجام بدهم دد

    تا مدتها از همبازیهای دوران کودکی خبر نداشتم باور می کنم که خدا همه بندگانش را دوست داره و اگر چیزی را از اونها میگیره یک چیز بهتر بهشون هدیه میکنه این هدیه خدادی به من زیبایی بود! بدون آرایش صورتی داشتم که توی آیینه لذت میبردم خودم را تماشا کنم چشمهایم طور خاصی سیاه و ابروهایم کمون بود موهایم به سیاهی شب اندامم متناسب و رعنا و این همه زیبایی از نگاه دیگران دور نمی ماند. از ذول زدنهای مردم متوجه میشدم که از تماشای من سیر نمی شوند. روزها میگذشت تعداد خواستگارهایم از تعداد موهایم بیشتر شده بود مادرم کاری نداشت و من را مجبور نمیکرد زن یکی از اونها بشوم دد

    وقتی دیدم خیلی از دخترهای همسایه امان را به زور کتک شوهر دادند تعجب کردم! چرا با فقر مالی و اینکه ازدواج من با یکی از اونها حتی زندگی مادرم را هم تغییر میداد مادرم به من فشار نمی آورد و فقط خواستگار ها را میشمرد و اصلا من را مجبور نمیکرد به آنها فکر کنم. حرف خواستگاری تمام شدنی نبود زنهای همسایه مرتب می اومدند و می رفتند یک شب از مادرم خواستم تا قصه ازدواجش را برایم تعریف کنه و اون اینطور تعریف کرد: تنها دختر خونه بودم و سه تا برادر داشتم خونه ای بزرگ و خوب داشتیم اسم پدرم غلام حسین خان بود وضع مالیش خوب خوب بود از خانهای قدیم و تاجر بود مورد علاقه پدر و مادرم بودم و در ناز ونعمت بزرگ میشدم هیچ چیز کم نداشتم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد که میگویند برایم آماده بود دد

    برادرها دوستم داشتند و همیشه زیر سایه اونها و مراقبتها شون بودم چهارده سال بیشتر نداشتم برای تعمیرات حیاط و حوض و درست کردن باغچه پدرم بنّا آورد پسر جوانی با اوستای بنّا اومد. کار اونها یک ماه طول کشید. یک ماه تمام هر روز برای اونها غذا می بردم، نگاههای رضا اون پسر عمله همیشه روی من بود بد نگاه نمی کرد به همین خاطر بدم نمیامد که هیچ، خوشمم میامد. در این مدت من و رضا عاشق هم شدیم هر وقت اوستای بنا نبود میرفتم و با رضا حرف میزدم با تمام شدن کار و رفتن رضا متوجه شدم که بدون اون نمی توانم زندگی کنم دوری و ندیدن رضا آزارم میداد اون هم من را دوست داشت چند روز بعد از تمام شدن کار رضا همراه اوستای بنا اومد پدرم تعجب کرد و گفت: کم کسری پیش اومده؟

    اوستا گفت نه حاج آقا برای امر خیر اومدم این رضا پسر خوب و ساده ای است خواستگار دختر شما شده منم دیدم کسی را نداره پا پیش گذاشتم تا دو تا جوان را به هم برسونم. با گفتن جمله آخر پدرم از کوره در رفت و به اوستا پرید و گفت، مگه من دخترم را از سر راه پیدا کردم تا بندازمش توی دامن این پسر یک لا قبا! تا بیشتر از این حرمت مهمان بودن شما را نشکستم از خونه من بیرون برید. به همین راحتی رضا و اوستای بنا را از خونه بیرون کرد دیدن این صحنه خیلی دردناک بود رضا به در که رسید نگاهی به پنجره انداخت من پشت پنجره بودم اشک توی چشمهای رضا را دیدم پدرم غرور اون را زیر پا له کرده بود دد

    بعد از رفتن اونها نوبت من رسید. اما پدرم دختر یکی یک دونه اش را آزار نداد بلند بلند مادرم را سرزنش کرد از برادرهام گله کرد که چرا مراقب خواهرشون نبودند تا این پسر بی کس و کار پیداش بشه و جرات کنه از دختر یکی یک دونه من خواستگاری کنه از حرفهایی که میزد سر درنمی آوردم فقط گوش دادم .فردای اون روز برای رفتن به مدرسه از خونه بیرون اومدم نزدیک مدرسه رضا ایستاده بود با دیدن من خوشحال به طرفم اومد و گفت: من تو را برای ازدواج انتخاب کردم تا آخر عمرم هم نوکرت میشوم اگر تو بگویی آره همه سختی ها را به جان میخرم توی چشمهاش نگاه کردم پر بود از محبت ! عشق توی چشمهاش موج میزد بدون اینکه به کسی فکر کنم گفتم منم تو را دوست دارم و به پات میشینم رضا گفت هیچ دلیلی نداره به پام بشینی فردا صبح شناسنامه ات را بیاور تا برویم عقد کنیم دد

    با قرار ازدواج از هم جدا شدیم. وقتی به خونه رسیدم به مادرم گفتم: مامان از مدرسه شناسنامه خواسته اند بده بگذارم توی کیفم مادرم گفت: باشه یادم نمیره از توی صندوق درمیارم و میدهم. تا فردا صبح خوابم نبرد مادرم شناسنامه را از صندوق بیرون نیاورد. طبق معمول حاضر شدم دم در حیاط مادرم صدام کرد و شناسنامه را به دستم داد گذاشتم توی کیفم و راهی مدرسه شدم. کنار در مدرسه رضا منتظر ایستاده بود. تا من را دید جلو اومد دستم را گرفت و کشید منم با رضای دل راه افتادم از پله های اولین محضر بالا رفتیم اون موقع اینقدر سخت نمی گرفتند با پیدا کردن دو تا شاهد صیغه عقد بین ما جاری شد و من و رضا ازدواج کردیم و عقد نامه را دستمان دادند دد

    بدون یک ذره پشیمانی به خونه رضا اومدم از اون روز تا به حال از خانواده ام هیچ خبری ندارم این فقر را هم که می بینی تحمل میکنم تاوان عشق من نسبت به رضا ست من فکر میکنم عاشقی تاوان داره و من اون را پرداخت کردم هر کسی باید با کسی که دوست داره ازدواج کنه به همین خاطر تا خودت انتخاب نکنی من تو را مجبور به کاری نمیکنم با شنیدن قصه زندگی مادر تازه خیلی چیزها برایم روشن شد پاسخ اینکه چرا ما بی کس و کاریم برایم مثل روز روشن شد در ضمن امیدی در دلم جوانه زد شاید پدر بزرگ ما را پیدا کنه و اوضاع ما خوب بشه

  • #2
    هجده سالم را پر کرده بودم یک روز مادرم گفت: ملیحه جان خانم میخواهد برای ورود برادرزاده اش که مهندس شده و از انگلیس برگشته مهمونی بگیره یادت میاد بچه بودید با هم باز می کردید، همان که بقیه بچه ها را به خاطر تو میزد؟ گفتم اون الان باید برای خودش مردی شده باشه. مادر گفت: بله اون الان بیست پنج سالشه! مهندس شده! زود باش حاضر شو کارها زیاده کمک لازم دارم تو باید بیایی و به من کمک کنی دد

    بدون چون و چرا قبول کردم دلم میخواست این برادر زاده مهندس را ببینم همراه مادرم به خونه ای که مادرم توی اون مشغول به کار بود رفتم تا بعد از ظهر که مهمانها بیایند کار کردم همه چیز آماده شد مادرم سر سماور رفت و به من گفت: توی اتاق پشتی بشینم نمی خواست کسی من را ببینه می ترسید خانم از اینکه کسی را برای کمک آورده ناراحت بشه. منهم قبول کردم پا روی شوقم گذاشتم و از دیدن آقای مهندس صرف نظر کردم چون دلم نمی خواست برای مادرم مشکلي ایجاد کنم دد

    من اون پشت استکانها و پیش دستی ها را می شستم و به مادرم میدادم مرتب به تعداد مهمانها اضافه میشد فشار کار زیاد شد به ناچار برای کمک به مادرم از پستو بیرون اومدم و تند تند کارها را مرتب کردم. مادرم برای آوردن پیش دستی من را به آشپز خونه فرستاد از راهروی بزرگی گذشتم اومدم از پله پایین بروم یکهو با مانعی برخورد کردم سرم را بلندکردم دیدم مرد جوانی ذول زده توی چشمهای من اونقدر نگاهش تند بود خجالت کشیدم. دوباره سرم را پایین انداختم با صدای لرزانی عذر خواهی کرد و گفت: بین مهمانها شما را ندیدم؟ گفتم: به خاطر اینکه من مهمان نیستم تصمیم گرفتم بروم اما به نرمی بازوی من را گرفت و گفت: اگه مهمان نیستی لابد صاحب خونه هستی اینو خوب میدونم که عمه دختری به خوشگلی تو نداره راستش را بگو تو کی هستی، به نظرم خیلی آشنایی؟

    هول شدم اول بازویم را ازدستش بیرون کشیدم و بعد گفتم من دختر کلفت این خونه هستم اومدم کمک مادرم و با عجله از پله ها پایین رفتم تا اومد دنبالم بیاد عمه خانم صداش کرد به سرعت برق خودم را به آشپزخونه رسوندم قلبم توی سینه طوری میزد گفتم الان از جاش کنده میشه چند تا پیش دستی برداشتم و پیش مادرم برگشتم دوباره توی پستو مشغول کار شدم شب شده بود ساعت نه شام دادند من و مادرم بعد از شستن ظرفها آماده شدیم تا خونه برویم اون موقع ها مزد هر روز را آخر روز میدادند عمه خانم با دیدن من گفت: پس بگو چرا کارها خوب پیش رفت برای خودت کمک داشتی مادرم فکر کرد الان خانم دعواش میکنه دستپاچه شد و گفت: ببخشید خانم دیگه نمیارمش ببخشید دد

    خانم با تعجب گفت: مگه من گفتم چرا آوردیش اینقدر هول شدی خوب کاری کردی دست توی کیفش کرد و یک مقدار پول درآورد و به من و مادرم داد رو به مادرم گفت: هر وقت کار زیاد بود بیارش تا کمک دستت باشه مادرم خوشحال شد و از خانم تشکر کرد راه افتادیم و از خونه بیرون رفتیم هنوز از خونه دور نشده بودیم که صدای ماشینی پشت سرمون بود ما را به خودمان آورد همان مرد جوان که توی راهرو بهش برخورد کرده بودم پشت فرمان ماشین نشسته بود با ایستادن ما از ماشین پیاده شد و از من و مادرم خواست تا سوار ماشین بشویم دد

    از ما انکار از اون اصرار تا بالاخره مادرم راضی شد و سوار ماشین شدیم تمام راه از توی آیینه به من نگاه میکرد. از مادرم کلی سئوال کرد و مادرم هم به تمام اونها جواب داد اهل کجا هستید؟ وخونه تون کجاست؟ و کلی سئوال تا رسیدیم سرکوچه مان پیاده شدیم اما اون نمی گذاشت و اصرار داشت تا دم درخونه برسونه مادرم گفت: ببخشید آقای مهندس توی کوچه ماشین رو نیست تازه فهمیدم اون همان آقای مهندس که به خاطرش مهمانی داده بودند. اجر و قربش برایم بیشتر شد راه افتادیم گرمی نگاهش را تا ته کوچه برسیم احساس میکردم اون شب تا صبح خوابهای خوشی میدیم دلم نمیخواست از خواب بیدار بشم با طلوع آفتاب مادرم منو از خواب بیدار کرد و گفت: بلند شو ببین کی اومده چشمهایم را که باز کردم دیدم گوشه اتاق مهندس نشسته سریع از جایم بلند شدم و رختخواب را برداشتم و سرجاش گذاشتم و کنار مادرم نشستم دد

    هنوز درست نمیدونستم خوابم یا بیدار یک نیشگون کوچولو که از دستم گرفتم دیدم نه بیدارم و اونی که مقابلم نشسته آقای مهندسه، با خواهش مهندس مادرم از اتاق بیرون رفت مهندس گفت: اسمم احمد، مهندس هستم. مرد ثروتمندی که از مال دنیا هیچی کم ندارم الا یک همسر مناسب که دوستش داشته باشم من از بچگی عاشق شما بودم سالها با فکر شما زندگی کردم شما عشق کودکی و حال من هستی وقتی از انگلیس برگشتم و عمه به افتخار من مهمانی داد فورا قبول کردم به امید اینکه شاید سرنخی از شما بدست بیارم اتفاقی با هم برخورد کردیم وقتی گفتی مهمان نیستی از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم در همان نگاه اول حدس زدم خودتی تاثیری که شما روی من گذاشتید هیچ کس نتونسته بذاره تا خود صبح نخوابیدم و سر کوچه شما قدم زدم الان هم اگر جواب مثبت نگیرم از این در بیرون نمیروم با من ازدواج میکنی؟
    این اولین ابراز عشقی بود که در عمرم شنیده بودم اما نمیتوانستم قبول کنم فرقهایی بین ما وجود داشت که نمیشد از آن به راحتی بگذرم در مقابل اصرارهای احمد سکوت کردم. احمد با حرکات دست و صورت هیجانش را بروز میداد اما من بهت زده فقط گوش میدادم تا اینکه احمد گفت: یادت بیار روزهایی که بچه بودیم و بازی میکردیم اگر کسی مزاحم تو میشد با من طرف حساب بود از همان نگاه اول عاشقت شده بودم فکر میکنی چرا اینهمه سال خارج از کشور درس خوندم؟ دلم میخواست هر چه زودتر بزرگ بشوم و صاحب همه چیز بشوم بعد با تو ازدواج کنم در تمام مدتی که تو را ندیدم به فکر تو بودم تصمیم داشتم اگر تحت فشار مادرم زن بگیرم بگردم و تو را پیدا کنم و با تو ازدواج کنم. حالا قبل از اینکه تحت فشار مادرم زن بگیرم تو را پیدا کردم این را بدان عشق من تازه نیست سوز دل یک پسر نوجوانه که مدتها در عشق دختری با چشمهای سیاه سوخته دد

    امروز هم اگر جرات کردم و عشقم را به تو ابراز کردم به خاطر اینکه پدرم فوت کرده و من بزرگ خانواده ام شدم و روی حرفم کسی حق نداره حرف بزنه اونقدر قدرت پیدا کردم که بتونم از تو حمایت کنم. پرسیدم یعنی توی این طایفه به این بزرگی یک دختر نبود که مورد توجه شما باشه؟ جواب داد: توی طایفه به این بزرگی که ازش دم میزنی دختری وجود نداره که چشمهاش به قشنگی تو باشه بعد از سکوت کوتاهی گفت: حالا جواب بده با من ازدواج میکنی؟

    دوباره برگشته بود به سئوال اولش در جواب گفتم اجازه بدهید با مادرم مشورت کنم مخالفت کرد و گفت: نه این مربوط به زندگی توست و به من نشون بده در انتخابم اشتباه نکردم به چشمهای من نگاه کن و جواب بده. وقتی چشمهام با چشمهاش تلاقی کرد دلم لرزید و به یاد حرف مادرم افتادم که گفته بود عشق توی چشمهای رضا موج میزد، این مصداق چشمهای احمد بود بی اختیار گفتم باشه هر چی تو بگویی. احمد ازجا پرید فریاد شوقش باعث شد مادرم وارد اتاق بشه احمد دست مادرم را بوسید و گفت: من را به غلامی یپذیرید. مادرم هول شد و گفت: تو عزیز ما هستی ولی من از حرفهای شما سر درنمیارم؟!! احمد گفت: من از دختر شما تقاضای ازدواج کردم اونهم قبول کرده! مادرم با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: واقعا ؟!! احمد گفت: آره واقعا اون قبول کرد مادر شما تا من برگردم حاضر بشید برای شما سورپریزی دارم دد

    با گفتن این جمله از ما خداحافظی کرد و رفت و من و مادرم را در بهت و حیرت به جا گذاشت. سست و بی حال نشستیم مادرم گفت: دخترم چرا بهش امید دادی ما باب خانواده اونها نیستیم اونها خیلی ثروتمند هستند ما در مقابل اونها هیچی نیستیم. حتما مادرش مخالفت میکنه اوضاع بهم میریزه بهت توهین میکنند سعی میکنند خوردت کنند و از میدان به درت کنند. همان کاری که پدرم با رضای بیچاره من کرد گریه امانش نداد به یاد پدرم افتاده بود منم گریه کردم دلم به حال خودم و پدرم سوخت. سرنوشت ما دو نفر مثل هم بود به مادرم گفتم: منظورش از اینکه حاضر بشین چی بود؟ در این موقع در باز شد و احمد وارد اتاق شد گفت: هنوز که حاضر نیستید مهلت نداد دست من و مادرم را گرفت و از خونه بیرون برد دد

    سوار ماشین شدیم ماشین حرکت کرد توی خیابونهایی که تا به حال ندیده بودم چرخید و بالاخره جلوی یک فروشگاه چند طبقه ایستاد از پله های فروشگاه بالا رفتیم توی قسمت لباس فروشی کلی لباس خریدیم. آخرین لباسی که پرو کردیم را نگذاشت در بیاریم طبقه پایین فروشگاه کیف و کفش هر چی میخریدم میداد دست راننده تا توی ماشین بذاره. خرید کفش و لباس که تمام شد توی یک رستوران مجلل شام خوردیم وقتی وارد رستوران شدم احساس میکردم تمام نگاهها به طرف منه مگه چه فرقی کرده بودم؟! بعد از شام سوار ماشین شدیم به خیال اینکه ما را میبره خونه میرسونه از چند خیابان گذشت و بالاخره جلوی یک در بزرگ توقف کرد راننده پیاده شد در بزرگ را باز کرد و ما با ماشین وارد حیاط شدیم دد

    خونه زیاد بزرگی نبود دو طبقه در عین حال خیلی شیک. نگاهی بین من و مادرم رد و بدل شد ترسیده بودیم فکر کردیم ما را آورده خونه خودشان تا با مادرش آشنا کنه رنگ از روی هر دوی ما پرید انگار که احمد متوجه ما شده باشه گفت: نترسید اینجا خونه جدید شماست مبله خریدم و این اولین هدیه من به شماست. به راننده دستور داد تا خانمها خونه را می بینند خریدها را به طبقه دوم ببره با خوشحالی دستم را گرفت و وارد پذیرایی شدیم اسباب زیبایی تزیین بخش اونجا بود آشپزخونه مدرنی داشت طبقه دوم اتاق خوابها بودند. احمد گفت: صبح به بنگاهی برای این خونه دوبرابر قیمت را پرداخت کردم اونهم به شرطی که تا هشت شب آماده بشه. سپرده بودم تا رسیدن ما اثاثیه را بخرند و بچینند از اثاثیه خوشت اومد؟ اگر نیامده عوض میکنیم دد

    گفتم: خیلی عالیه! اون شب نتونستیم تمام اتاقها را ببینیم ساعت دوازده بود احمد خداحافظی کرد و رفت جای ما عوض شده بود و نتونستیم خوب بخوابیم توی خونه احساس غریبی میکردیم صبح با بوی چای تازه دم بیدار شدیم متوجه شدم هنوز چیزهایی توی این خونه هست که ما خبر نداریم با لباس خواب پایین اومدم زن مستخدم سلام کرد و گفت: ببخشید حتما سر و صدای من مزاحم خوابتون شده!گفتم: نه عطر چایی از خواب بیدارم کرد. پشت سر من مادرم از پله ها پایین اومد نگاهی به سرتا پای مادرم انداختم از زیبایی چیزی کم نداشت مخصوصا با لباسهایی قشنگی که پوشیده بود دد

    مادرم هنوز در اوج جوانی بود سی و پنج سال بیشتر نداشت رفتار مادر از من بهتر بود چون اون در خانواده خوبی بزرگ شده و توی خونه اعیان و اشراف کار کرده بود. به صدای زنگ تلفن از جا پریدیم مستخدم گوشی را برداشت و به دست من داد احمد پشت خط بود گفت: بعد از ظهر همراه مادر و عمو و پسر عموی مادرم برای خواستگاری میایم اونجا به مستخدم دستورهای لازم را بده، راننده هم میوه شیرینی را میاره یک آرایشگر هم فرستادم بیاد دلم می خواهد همه چیز مرتب و منظم باشه از این به بعدش دیگه باتوست چطور توی دل مادرم جا باز کنی اینهم بگم در هر صورت مادرم بپسنده یا نپسنده من با تو ازدواج میکنم دوستت دارم یادت نره و گوشی را قطع کرد. بعد از ظهر چی میشه؟ خدا میدونه

    Comment


    • #3
      میوه و شیرینی رسید مستخدم سالن پذیرایی را مرتب کرد، وسایل پذیرایی مهیا شد آرایشگر اومد صورت و موهای من و مادرم را آرایش کرد پیراهن صورتی رنگی را که احمد با شوق زیاد برایم خریده بود پوشیدم کفشهای صورتی پاشنه بلندی زینت من را تمام کرد مادرم کت و دامن سرمه ای بسیار شیکی از میان لباسها انتخاب کرد و پوشید و ما حاضر شدیم دد

      ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد. مستخدم در را باز کرد و مهمانها را به سالن هدایت کرد من و مادرم از اونها استقبال کردیم اول مادر احمد وارد شد و خودش را منیر تهرانی معرفی کرد بعد مردی بلند قد و جا افتاده ای که عموی احمد بود و پشت سر اونها زن و مردی وارد شدند که با دیدن اونها مادرم رنگ از روش پرید به خوبی حس کردم حالش خوب نیست مرد خودش را غلام حسین خان پسر عموی مادر احمد معرفی کرد مهمانها روی مبلها جا گرفتند مستخدم پذیرایی را شروع کرد داشتم زیر نگاههای مادر احمد آب می شدم مادر احمد اینطور شروع کرد با خودم گفته بودم اگر عروس زشت باشه از دم در برمیگردم پشت سرم را نگاه نمی کنم اما دیدم سلیقه پسرم حرف نداره از این حرفش نفس راحتی کشیدم عموی احمد گفت: من مادرتون را با عروس اشتباه گرفتم مادر به این جوانی انتظار نداشتم مادرم از التفاتی که بهش شده بود تشکر کرد اما انگار حوصله نداشت دلیلش برایم مشخص نبود دد

      با پیشنهاد عمو من و احمد برای صحبت به یکی از اتاقهای طبقه دوم رفتیم توی پذیرایی صحبتهایی رد و بدل شد به این صورت : خانم تهرانی شروع میکنه و از مقام و منزلت خانوادگیشون تعریف میکنه و از مادرم اصل و نصبش را میپرسه مادرم سکوت میکنه مادر احمد دوباره میپرسه شما از کدوم خانواده هستید و با لبخندی حاکی از تمسخر میگه شاید هم خانواده ای ندارید؟

      مادرم عصبانی میشه و می پرسه شما برای یدک کشیدن اصالت خانوادگی اومدید یا برای تشکیل یک خانواده؟ خانم تهرانی: معلومه برای هر دو به نظر شما ما نباید بدونیم با کی داریم وصلت میکنیم؟! مادرم گفت: البته لازمه بدونید من تا به امروز احتیاجی نداشتم بگم از کدام طایفه هستم اما امروز چون شما مایلید رازی را که سالهاست روی دلم سنگینی میکنه فاش میکنم من دختر غلام حسین خان هستم با گفتن این حرف ولوله ای به پا شد غلام حسین خان میپرسه چی؟ تو کی هستی؟ زن غلام حسین خان در حالی که دست وپاهاش میلرزه میگه دیدی گفتم این زن آشناست و به طرف مادرم میره و مادرم را بغل میکنه بو میکنه و میگه خودشه بوی مریم را میده! همه شوکه شده بودند مادرم پدر و مادرش را پیدا کرده بود اما قلب غلام حسین خان با شوکی که بهش وارد شد نتونست طاقت بیاره و سکته کرد دد

      با فریاد مادرم و بقیه من و احمد پایین اومدیم احمد با ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی جلوی مرگ اونو گرفت و بعد با کمک عموش غلام حسین خان را به بیمارستان رساند ما هم پشت سر اونها بیمارستان رفتیم اوضاع بهم ریخته بود من هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده فقط میدیدم که مادرم و زن غلام حسین خان یک لحظه از یکدیگر جدا نمیشوند این صمیمیت برایم عجیب بود. تا به حال مادرم را اینطوری ندیده بودم. با تلاش پزشکان غلام حسین خان به زندگی برگشت و خطر رفع شد دد

      توی راهرو نشسته بودیم دکتر از اتاق بیرون اومد و گفت: مریم خانم کیه؟ مادرم گفت: منم دکتر گفت: مریض میخواد شما را ببینه دو دقیقه میتوانید پیش مریض بروید اون به شدت مایله شما را ببینه همانطور که گفتم: فقط دو دقیقه مادرم قول داد بیشتر نماند وارد اتاق شد. داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم چرا مادرم را خواسته بود؟ مگه چه آشنایی بین آنها بود. گیج و منگ شده بودم که زن غلام حسین خان به کمکم اومد و گفت: تعجب نکن دخترم من مادربزرگ تو هستم و اونی که توی اتاق خوابیده پدر بزرگ توست. مادرت دختر گمشده ما مریم است با گفتن این حرف بغلم کرد برای اولین بار آغوشی بجز آغوش مادر را اینقدر گرم و صمیمی میدیدم دلم نمیخواست ازش جدا بشوم همه متعجب و خوشحال از این جریان بودیم مادرم ار اتاق بیرون امد و دسته جمعی به خانه رفتیم دد

      مادر احمد مثل پروانه دور من میگشت و عروسم عروسم میگفت احمد نگاهش را از من برنمیداشت درست مثل عموش که نگاه از مادرم برنمی داشت تا اینکه خانم تهرانی گفت: دیر شده باید برویم احمد با نارضایتی از ما خداحافظی کرد و همراه عمو و مادرش رفت زن غلام حسین خان يا به عبارتی مادربزرگم پیش ما ماند. مادر و دختر با هم نشستند و ساعتها حرف زدند و من هم گوشه و کنار به حرفهای آنها گوش میکردم. مادربزرگ برای مادرم تعریف کرد وقتی تو از مدرسه برنگشتی پدرت همه جا را گشت به خونه تمام فامیلها سر زد و بالاخره ناامید به پلیس خبر داد اما از تو اثری پیدا نشد تو کجا رفتی؟ چی به سرت اومد؟ کی و با کی ازدواج کردی؟

      مادرم متوجه شد اونها رضا را جدی نگرفته اند گفت: یادت هست کارگری خونه ما کار میکرد به اسم رضا با اوستاش اومد خواستگاری پدرم اونها را از خونه بیرون انداخت؟ مادر بزرگ با حیرت گفت: بله یادمه نکنه اون تورا دزدید؟ مادرم گفت: نه مادر من با رضای خودم با اون رفتم همان روز عقد کردیم از ترس پدر به سمنان رفتیم و یک سالی اونجا زندگی کردیم ملیحه که بدنیا اومد تصمیم گرفتیم بیاییم تهران کار کردن، توی شهر بزرگی مثل تهران زیاد آسان نیست رضا کارگر بود و حسابی کار میکرد اما نمیتونست خرج خونه را تمام کمال بدست بیاره میدونی نون حلال برکت داره ولی ری نمیکنه دد

      منم وقتی اوضاع را اینطوری دیدم برای آینده ملیحه و اینکه بتونم کمک خرج رضا باشم رفتم کلفتی خونه های مردم. ناراحت هم نیستم به شوهرم کمک میکردم ما خوشبخت ترین زن شوهر بودیم تا اینکه رضا از داربست افتاد و چند جای بدنش شکست پس انداز ما کفاف مخارج درمان رضا را نداد و رضای بچاره جلوی چشمهام پرپر شد به اینجا که رسید اشکش سرازیر شد مادر بزرگ هم پا به پای مادرم اشک می ریخت و مادرم را دلداری می داد اونشب تا صبح مادر و دختر نخوابیدند
      مادرم وقتی خونه پدریش را ترک میکرد چهارده سال بیشتر نداشت به همین خاطر پدربزرگ و مادربزرگ موقع ورود مادرم را نشناختند اما مادرم از همان لحظه اول اونها را شناخته بود. صبح روز بعد مادر بزرگ به دایی هام خبر داد اونها به دیدن ما اومدند از اینکه مادرم را پیدا کرده اند همه خوشحال بودند در این مدت اونها ازدواج کرده و صاحب زن و بچه شده بودند هر روز همراه خانواده مادرم به دیدن پدر بزرگ می رفتیم یک هفته بعد پدر بزرگ مرخص شد و به خونه اش رفت دد

      در این بین احمد هر روز به ما سر میزد و مرتب بی قراری میکرد و می خواست مراسم ازدواج ما هرچه زودتر سر بگیره با مرخص شدن پدر بزرگ طاقت نیاورد و با مادرم درباره مراسم صحبت کرد مادرم با احمد موافقت کرد و گفت: تو تمام کارها را روبراه کن من حرفی ندارم دد

      از قرار معلوم فامیلهامون هم مشترک هستند همه را خودت دعوت کن انشالله حال پدرم تا روز عروسی بهتر میشه. با گرفتن اجازه از مادرم احمد کارهای عروسی را شروع کرد هر روز به بهانه خرید با هم بیرون میرفتیم انس و علاقه بین ما هر روز بیشتر و بیشتر میشد حتی نمی خواستم یک لحظه هم از احمد دور باشم در این مدت کم احمد نشان داده بود که چقدر دوستم داره من نسبت به اون احساس خاصی داشتم دیگه جزیی از زندگی من به حساب می آمد، دائم در تماس بودیم و برای روز موعود لحظه شماری میکردیم دد

      برای عروسی مهمانها دعوت شدند. رفت و آمد از خونه تازه ما کم نمی شد هر روز یکی از اقوام یا دوستان قدیمی مادرم به دیدن ما می آمد و خونه رونق داشت ما منبع درآمدی نداشتیم و تمام مخارج ما توسط احمد پرداخت میشد جمعه شب عروسی ما بود همه چیز به نحو احسن مهیا شد عروسی مفصلی بود به همه خوش گذشت تا ساعت دو نصف شب زدند و رقصیدند. آخر شب پدر بزرگ به جای پدرم ما را دست به دست داد و دعای خیر خواند و گفت: درسته مادرت را من به خونه بخت نفرستادم اما خداوند قسمت کرد تا نوه ام را با دست خودم به خونه بخت بفرستم با آرزوی خوشبختی و مهر و محبت ماندگار ما راهی خونه بخت کرد 2

      آخرین سورپریز احمد خونه ای تازه ما بود. احمد تا شب عروسی نمی خواست من اونجا را ببینم برای اولین بار قدم به خونه مشترکمان گذاشتم خونه ای که احمد برایم در نظر گرفته بود بی نظیر بود هر چیز با ظرافت خاصی تهیه شده بود اتاق خواب با پرده های صورتی کم رنگ روتختی صورتی و همه جای اتاق پر بود از گلهای سرخ! اون شب شب غریبی بود تا صبح نخوابیدیم و در تمام مدت به همدیگه ابراز عشق کردیم احمد بارها و بارها زیر گوشم زمزمه کرد دوستم داره برای آینده نقشه کشیدیم از بچه هایی که هنوز به دنیا نیاورده بودیم حرف زدیم اون برای اونها نقشه کشیده بود دخترها چطور تربیت بشوند برای خودش یک پسر بیشتر نمی خواست می گفت برای حمایت از تو لازمه اونقدر در این مورد حرف زدیم تا خوابمان برد دد

      وقتی از خواب بیدار شدم احمد کنارم نبود ترسیدم هول شدم سریع از رختخواب بیرون اومدم و از روی پا تختی روبداشام زیبایی را که احمد خریده بود برداشتم و پوشیدم اتاق خواب طبقه دوم بود به سختی راه پله را پیدا کردم و پایین رفتم احمد را صدا کردم جوابی نیامد دلم ضعف کرد ساعت چهار بعداز ظهر بود دور و بر را نگاه کردم آشپزخانه اپن را دیدم پایین اومدم سراغ یخچال رفتم و درش را باز کردم همه چیز مهیا بود کمی کیک برداشتم و پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن ضعفم برطرف شد حوصله ام سر رفته بود شروع کردم به گشتن خونه، خونه بزرگ و اعیانی بود ساعت پشت ساعت گذشت از احمد خبری نشد هوا تاریک شده بود خودم را تنها و درمانده احساس میکردم هر چه فکر کردم به عقلم نرسید احمد کجاست ساعت یازده به مادرم تلفن کردم مادرم نگران شد خواست به خونه ما بیاد ولی من آدرس خونه را نداشتم دد

      مادرم از من خواست تا آرام باشم و اگر تا یک ساعت دیگه احمد به خونه نیامد من به خونه مادرم بروم همین هم شد یک ساعت بعد با یک آژانس به خونه مادرم رفتم از راننده خواستم تا آدرس پستی خونه را برایم یادداشت کنه مادرم با هیجان و اضطراب منتظر من بود رنگ به رخ نداشتم با رسیدن به مادر گریه امانم نداد اونقدرگریه کردم تا بی حال شدم مادرم دلداری میداد اما من آرامش نداشتم به سفارش مادر دوش گرفتم و به رختخواب رفتم اما تا خود صبح نخوابیدم صبح زود اصرار کردم تا به خونه من رفتیم فکر کردم شاید احمد دیشب برگشته اما با رسیدن به انجا نگرانی ما بیشتر شد احمد برنگشته بود مادرم به برادرهاش و پدر بزرگم زنگ زد یک زنگ هم به خانم تهرانی زدند همه سراسیمه به خونه ما اومدند دد

      عموی احمد هم بود نمی دونستم چی کار کنم تنها کاری که از دستم برمی اومد گریه بود و این مشکلی را حل نمی کرد هر کس نظری میداد شنیدم مادر احمد گفت: نکنه عروس نشانه نداشته داماد فرار کرده از این حرفشان عصبانی شدم ولی عکس العملی نشان ندادم فقط اون دستمال لعنتی را به مادرم دادم تا نشان مادر احمد بده با این کارم زمزمه ها کم شد به پلیس هم خبردادند همه فعالیت میکردند تا خبری از احمد به دست بیاورند سه روز گذشت از احمد خبری نشد دد

      صدای زنگ تلفن همه را به خود آورد مادر احمد با آرامش خاص اعیانها گوشی را برداشت با خبری که از پشت گوشی شنید فریادی کشید و غش کرد همه روی سر و کول خودشون میزدند دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان زیر سرم بودم بلند شدم تا از تخت پایین بیایم مادرم مانع شد پرسیدم از احمد خبری شد مادرم درحالی که اشک می ریخت بغلم کرد و تسلیت گفت تازه فهیمدم چه برسرم اومده احمد من از بین رفته بود دوباره انقدر فریاد زدم و گریه کردم تا دکتر آرام بخش بهم تزریق کرد دو روز به همین حال توی بیمارستان بودم مادرم برای آرام کردنم گفت: اگر این اداها را دربیاری نمی توانی در تشیع جنازه احمد شرکت کنی مگه نمی خواهی مسافرت را راه بیندازی آرام باش تا دکتر مرخصت کنه و فردا بتونی احمد را راهی کنی با این حرف مادر مثل بره ای آرام شدم تا فردا برای آخرین بار احمد عزیزم را ببینم

      Comment


      • #4
        لباس سیاه به تنم و تور سیاهی زینت صورت خراشیده ام شد. هر کاری کردم نگذاشتند روی احمد را ببینم می گفتند به طرز فجیعی سوخته و من نتوانستم برای آخرین بار احمدم را ببینم. در تشیع جنازه خانم تهرانی هر چه به عقلش رسید به من گفت هر توهینی کرد و آخر سر به من گفت: تو قاتل احمدی. به جای اینکه از یادگار و عشق احمد حمایت کنه در مقابل من جبهه گرفت و در مراسم احمد اجازه نداد شرکت کنم دد

        از حرفهایی که از دور بر به گوشم رسید فهمیدم صبح روز عروسی احمد برای گرفتن گردنبندی که برایم سفارش داده بود به جواهر فروشی میره و گردنبند را میگیره همراه راننده سوار ماشین میشه از راننده می خواهد عجله کنه راننده هول میشه و با تانکر حمل گازوئیل تصادف می کنه و ماشینش آتیش می گیره و احمد و راننده هیچ کدام نتونستند نجات پیدا کنند. گردنبند را پلیس یک هفته بعد از تشیع جنازه احمد به من داد دد

        اختلاف بین من و خانم تهرانی هر روز بزرگتر می شد نفرت این زن تمامی نداشت مراسم چهلم احمد گذشت برای انحصار وراثت همراه مادرم به دفتر وکیل خانوادگی اونها رفتیم احمد قبل از ازدواج وصیت نامه ای تنظیم کرده بود وقتی وکیل وصیت نامه را باز کرد و خواند همه از تعجب به جایمان خشک شدیم احمد در وصیت نامه اش هر چه داشت را به نام من کرده بود و تمامی اسناد در اختیار وکیل بود که به من داد. با این کار احمد، مادرش عصبانی تر شد اون ثروتمند بود و طعم پول را چشیده بود از دست دادن این ثروت قابل تحمل نبود مرتب فحش بود که به من میداد از اینکه دختر کلفت خونه افخم اسلطنه آدم شده و خیلی چیزها که در شان من نبود دد

        شنیدن این حرفها فشار خون من را پایین آورد و در مقابل مادر احمد نتونستم طاقت بیارم و بیهوش به زمین افتادم با کمک وکیل احمد آقای مرادی و مادرم به بیمارستان منتقل شدم هر طور آزمایش روی من انجام شد و در نهایت تعجب به من خبر دادند که حامله هستم و بچه احمد در وجود من داره رشد میکنه این خبر به من زندگی دوباره داد مادرم گفت: تو هم مثل من باید به یادگار شوهرت دل ببندی و به تنهایی بزرگ کنی این سرنوشت تلخ بر پیشونی من و تو نوشته شده این ها را می گفت و اشک می ریخت. همانقدر که این خبر ما را خوشحال کرد خانم تهرانی را غمگین و عصبانی، اون علیه من شکایت کرده بود و می خواست اموال احمد را از چنگ من بیرون بکشه با شنیدن خبر حاملگی دیوانه شد چون دیگه کاری از دستش بر نمی اومد بچه من وارث اول پدرش بود دد

        تا قبل از فهمیدن حاملگی تصمیم داشتم تمام اموال را به مادر احمد واگذار کنم چون تا اون موقع ما از دار دنیا چیزی نداشتیم و پول برایم معنایی نداشت و این خانم تهرانی بود که مزه پول را چشیده بود و نمی توانست دست بکشه اما دیگه نمی شد این اموال به بچه من تعلق داشت و من بایستی از آن حفاظت می کردم و به دست فرزندم می سپردم. حالا با قدرت تمام می توانستم در مقابل مادر احمد بایستم و مقاومت کنم. در جلسه دادگاه خانم تهرانی شروع کرد به توهین این بار نه به خاطر خودم بلکه به خاطر بچه ام به خانم تهرانی توپیدم و گفتم تا زنده هستی به مادر نوه ات حق توهین نداری و این آخرین بار باشه لحن و صورتم ابهت خاصی پیدا کرده بود دد

        واقعا هم این آخرین باری بود که خانم تهرانی به من توهین کرد دوران حاملگی با سختی تمام گذشت. توی خونه مادرم بودم کلا در خونه ام را بسته بودم اتاق خواب من و احمد به همان صورت با گلهایی که همه جا پخش شده بود، مهر و موم کرده و با مادرم زندگی میکردم. پدر بزرگ و خانواده مادرم با من خیلی مهربان بودند از فامیل شوهر فقط عموی احمد مرتب به ما سر می زد من اونقدر درگیر حاملگی سختم بودم که علاقه بوجود آمده بین مادرم و عموی احمد را حس نکردم دد

        عموی احمد از مادرم تقاضای ازدواج کرده بود اما من بیرون از بازی سرنوشت آنها بودم. ماه هشتم حاملگی را پشت سر گذاشته بودم روحیه خوبی نداشتم غمگین و افسرده لحظه ها را می شمردم تا فرزندم را در آغوش بگیرم از مزاحمتهای خانم تهرانی خبری نبود و اطرافیان می گفتند سر به راه شده و کاری به تو نداره اما او آتشی زیر خاکستر بود. پا به ماه نهم نگذاشته بودم که کیسه آبم پاره شد و اورژانسی به بیمارستان رفتم زایمان زودرس و ترس از دست دادن بچه باعث شد فشار خونم بالا بره دکتر معالجم نمی توانست کاری انجام بده زایمان طبیعی ممکن نبود برای سزارین هم فشارم بالا بود تنها کسی که آرامش را به من برگرداند مادرم بود وجود اون باعث راحتی من شد و فشارم همراه با دارو پایین آمد و راهی اتاق عمل شدم شب که به هوش اومدم مادرم بالای سرم بود پرسیدم بچه سالمه؟

        گفت: بچه ها سالمند یک دختر و یک پسر زاییدی نا نداشتم فقط گفتم: چرا دکتر نفهمیده بود دوتا هستند؟ مادرم گفت: همه ما میدونستیم دوتا هستند تو روحیه مناسبی نداشتی به همین خاطر دکتر به خودت نگفته بود. اونقدر خسته بودم که خوابم برد روز بعد حالم بهتر بود و بچه ها را دیدم خدا به من یک پسر با چشمها و موهای سیاه مثل خودم و یک دختر با موهای روشن داده بود هر دو زیبا و دوست داشتنی بودند روز چهارم وقتی می خواستیم مرخص بشیم سر و کله مادر احمد پیدا شد و از دکتر خواست تا بچه ها را به اون بده وقتی با مخالفت دکتز مواجه شد بیمارستان را بهم زد و به زور نگهبان از بیمارستان رفت دد

        کار خانم تهرانی ترسی مبنی بر اینکه مبادا بچه ها را از من بگیره در دلم انداخت و تصمیم گرفتم از دست خانم تهرانی فرار کنم در وحله اول به خونه پدر بزرگم رفتم چون اونجا احساس امنیت میکردم ولی این کار کافی نبود هر روز با مزاحمتهای خانم تهرانی مواجه بودم کار به شکایت کشیده بود مادر احمد مصمم به گرفتن بچه ها بود چهل روز گذشت بچه ها کمی جان گرفتند من هم به خودم اومدم با آقای مرادی تماس گرفتم و از او خواستم وسایل سفر من و بچه ها را فراهم کنه البته بدون اینکه کسی باخبر بشه یک وکالت کاری به آقای مرادی دادم تا از اموال بچه ها مراقبت کنه از سود کار بیست درصد به مرادی می رسید و این تشویق خوبی برای او شد روز حرکت رسید اون روز دادگاه داشتیم مادر احمد توی دادگاه منتظر ما بود و ما منتظر حرکت هواپیما این فرار باعث عصبانیت بیشتر مادر احمد شد

        من وبچه ها به شهر استانبول در کشور ترکیه رفتیم اول توی یک هتل جا گرفتیم با همکاری آقای مرادی یک آپارتمان خریدم برای بچه ها پرستار گرفتم تا کمک دستم باشه. تا مدتی برای یاد گرفتن زبان معلم داشتم سواد کافی نداشتم و نمیتوانستم سر کار بروم یک روز که بچه ها را برای گردش بیرون برده بودم با خانمی آشنا شدم کمی درد دل کردیم فهمیدم شوهرش شرکتی داره که در حال ورشکسته گی است پرسو جو کردم دیدم شرایط مناسبی داره و با سرمایه گذاری من توی شرکت میشه اون شرکت را نجات داد و حتی به سود دهی رسوند. از آقای مرادی خواستم تا بیاد و قرارداد ببنده با حمایت مرادی از این کار، قرارداد بستم و شریک شدم و توانستم برای خودم کاری دست و پا کنم دد

        روزها و ماهها می گذشت کار شرکت هر روز بهتر میشد و من ثروتمندتر از قبل میشدم خونه دربست زیبایی خریدم بچه ها همه چیز داشتند از بهترین وسایل رفاهی بهرمند بودند مرادی خبرهای تهران را به من میرساند مادر احمد هنوز به دنبال من بود در آرزوی برگشت به وطنم بودم دلم برای مادرم تنگ شده بود مرادی گفته بود مادرم با عموی احمد ازدواج کرده از شنیدن این خبر خوشحال شدم دیگه مادرم تنها نبود به خاطر امنیت بچه ها با مادرم تماس نداشتم چاره ای جز صبر نداشتم بچه ها اونقدر بزرگ نشده بودند. سالها از پی هم اومد و رفت بچه های من چهارده ساله شدند مرادی به من خبر داد خانم تهرانی در بستر مرگه و تنها آرزوش دیدن بچه های احمداست. از من خواهش کرد تا بچه ها را به دیدن مادر بزرگشون ببرم اولش خیلی ترسیدم اما بعد راضی شدم تا به دیدن خانم تهرانی برویم دد

        کارها را به دست شریکم سپردم و راهی تهران شدم توی فرودگاه مادرم همراه یک پسر بچه ده یازده ساله به استقبال ما اومد اون پسر مادرم بود از دیدنش خوشحال شدم مادرم بچه ها را بغل کرد بوسید از من کلی گله کرد که تا اون وقت چرا تماس نگرفتم پدربزرگ پیرتر از قبل بود مادر بزرگم مریض و توی بیمارستان بستری بود دو سه روز بعد مرادی زنگ زد و گفت موقع آن رسیده تا با خانم تهرانی روبرو بشی فردا به ملاقات اون میرویم. پرسیدم خانم تهرانی کجا زندگی میکنه؟ مرادی گفت: توی خانه سالمندان! از شنیدن خانه سالمندان ناراحت شدم تا صبح کابوس می دیدم صبح ساعت ده همراه بچه ها به خانه سالمندان رفتیم شناختن خانم تهرانی زیاد سخت نبود همان قیافه همان موها ولی مثل پنبه سفید پیرتر و خمیده تر. دیدن بچه ها خنده به لبهای خانم تهرانی آورد دلم برایش سوخت، در یک لحظه تصمیم غریبی گرفتم با مسئولان صحبت کردم و همان روز خانم تهرانی با یک پرستار به خونه بردم همان خونه ای که بیشتر از یک هفته توی اون زندگی نکرده بودم دد

        بچه ها با دیدن اتاق خواب ما که پر بود از گلهای سرخ خشکیده احساساتی شدند پسرم گفت: من هم شب عروسیم اتاق را پر از گل میکنم. دخترم فقط نگاه میکرد خانم تهرانی توی اتاقش مستقر شد همه از کار من تعجب کردند ولی من به خاطر احمد می خواستم تا از مادرش نگهداری کنم خانم تهرانی باورش نمی شد توی خونه احمد با نوه هاش زندگی میکنه از من با نگاهش و با لبخندی که می زد تشکر میکرد روزها و هفته ها گذشت حال خانم تهرانی بدتر و بدتر شد و بالاخره دفتر زندگیش بسته شد. با عزت و احترام به خاک سپردمش و مراسم مجللی براش تدارک دیدم احساس می کردم کاری دیگه توی ایران ندارم. بچه ها هم دلشون می خواست به استامبول برگردیم وسایل برگشت مهیا شد درست روزی که می خواستیم تهران را به سمت استامبول ترک کنیم نامه های عجیبی به دستم رسید دد

        به طور اتفاقی وقتی با ماشین از در بیرون می رفتیم متوجه صندوق پست شدم به راننده گفتم نگهدار پیاده شدم سعی کردم صندوق را باز کنم نشد به سرم زده بود اون را باز کنم از راننده خواستم تا در صندوق را بشکونه وقتی صندوق باز شد کلی نامه بیرون ریخت راننده همه را جمع کرد و به دست من داد این نامه ها از احمد بود به تاریخ مهر روی پاکت نگاه کردم مال یک ماه پیش بود. برگشتم خونه توی اتاق خواب رفتم در را ازپشت بستم و شروع کردم به خوندن نامه ها دد

        آقای مرادی اومد در زد محل نگذاشتم، پشت در گفت: بلیط میسوزه مگه تصمیم ندارید سفر برید؟ گفتم مزاحم نشو همه چیز را کنسل کن کار مهمی پیش اومده بچه ها را خونه مادرم ببر من فردا میرم و بچه ها را بر می گردونم حالا برو نامه ها را به ترتیب تاریخ مرتب کردم توی نامه اول نوشته بود عزیزم اون روز نحس برای گرفتن گردنبند به جواهر فروشی رفتم گردنبند را تحویل گرفتم دادم دست راننده تا حساب جواهر فروش را تسویه کنم. راننده اون را توی جیبش گذاشت سوار ماشین شدیم چند متر بیشتر نرفته بودیم که یکی از دوستهای دوران دبیرستانم جلویمان سبز شد اون را هم سوار کردیم تا به مقصد برسونیم من پشت نشسته بودم بودم راننده و دوستم جلو، حواس راننده پرت شد با کامیون تصادف کردیم بعدها فهمیدم هر دوی اونها مردنده اند به ضرب تصادف من از ماشین پرت شدم بیرون و با صورت زمین خوردم و می شه گفت نصف صورتم از بین رفته. مرد رهگذری به اورژانس زنگ می زنه و من با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدم دو روز بیهوش بودم هیچ چیزی مبنی بر مشخصات پیشم نبود وقتی متوجه شدم صورتم صدمه دیده خودم هم خواستم مخفی بمونم این نامه را سه روز بعد از مرخص شدن از بیمارستان می نویسم خواهش میکنم دنبال من نیا وقتی صورتم خوب شد خودم برمی گردم نگران نباش مرتب برایت نامه می نویسم دوستت دارم تو اولین و آخرین عشق من هستی

        Comment


        • #5
          نامه دوم اینطور شروع می شد عزیزم اوضاع صورتم خیلی خرابه، نمی تونم برگردم من در خونه پرستاری که توی بیمارستان از من پرستاری میکرد هستم اون خیلی خوب از من مراقبت میکنه بهش قول دادم جبران کنم تمام مخارج درمان را به عهده گرفته ولی هنوز درمانم تمام نشده سعی نکن من را پیدا کنی وقتش برسه خودم برمی گردم. این نامه ها را اون برایم پست میکنه به خدا می سپارمت دوستت دارم دد

          نامه سوم وچهارم و بقیه نامه ها به این صورت نوشته شده بود تاریخی که نامه ها نوشته شده بود با تاریخ پست آن تفاوت داشت تاریخ نوشتن نامه ها همان روزهای اول بود اما تاریخ پست برمی گشت به یک ماه قبل چه رازی توی این نامه ها بود. خبر از زنده بودن احمد میداد توی تمام نامه ها نوشته بود برمی گردم اما کی؟ از برگشتن خبری نبود معلوم نیست کجا بوده و این نامه ها را از کجا و چه کسی فرستاده؟ خدایا کمکم کن تا راز این نامه ها را کشف کنم امیدی مبنی بر زنده بودن احمد در دلم جوانه زد ولی ترسیدم با کسی در میان بگذارم. کسی باورش نمیشد دد

          از اتاق بیرون اومدم و یک سر به اداره پست رفتم و با خواهش از مسئولان منطقه ای که نامه ها از آن پست شده بود پیدا کردم. حالا مانده بود جای احمد را پیدا کنم کار سختی بود اما مصمم به پیدا کردنش بودم. از بنگاههای معاملات ملکی شروع کردم برای یکی از اونها وقتی داستان زندگیمو تعریف کردم دلش به حالم سوخت و قول کمک داد. توی نامه نوشته بود پیش یک پرستار زندگی میکنه مسئول بنگاه آدرس پرستارانی که توسط بنگاه اونها خونه تهیه کرده بودند از پرونده هاش بیرون کشید. منم حدود محل تصادف و بیمارستانهای اون محدوده را پیدا کردم سه تا آدرس ها به حدس های من نزدیک بود. تنها بودم کسی را نداشتم تا به من کمک کنه تازه اگر به کسی خبر میدادم باور نمیکرد. چون من در یک کاهدونی دنبال کاه می گشتم دد

          به اولین آدرس مراجعه کردم پرستاری بود که یک سال پیش بازنشسته شده بود و کار نمیکرد. وقتی داستان را برای پرستار تعریف کردم، به یادش آورد که چندین سال پیش مرد جوانی به سختی صورتش زخمی شده بود در بیمارستان محل کار او بستری بود این نوری در دل تاریکیها روشن کرد. با کمک اون زن بیمارستان احمد پیدا شد با مراجعه به بیمارستان و پرونده های قدیمی پرستاراحمد را پیدا کردم هنوز توی بیمارستان کار میکرد اما اون روز شیفت استراحتش بود. زن پرستار با استفاده از همکاران قدیمی آدرس پرستار را بدست آورد در تمام این مراحل این زن یاور من شد دد

          با هم به در خونه اش رفتیم هر چی زنگ زدیم کسی در را باز نکرد از پرستار تشکر کردم و به خونه اش فرستادم و خودم روبروی خونه کشیک کشیدم در فاصله ای که ما به بیمارستان رفتیم و برگشتیم زن پرستار بهتر بگویم خانم نهاوندی سر کار رفته بود ساعتها منتظر شدم تا برگشت کلید را توی قفل چرخاند به محض باز شدن در خودم را به در خونه رسوندم و گفتم: ببخشید من فشارم پایینه و افت قند هم دارم به من کمک کنید خانم نهاوندی دید رنگ به صورت ندارم دستهام میلرزه تعارف کرد تا به خونه اش بروم. من هم با کمال میل وارد خونه شدم از راهرویی گذشتیم به حیاط رسیدیم به من گفت اینجا بشین برایت آب قند بیارم دد

          صدای مردی از توی اتاق بیرون اومد فریده تویي؟ نهاوندی جواب داد آره منم یه زنه حالش خراب شده می خواهم به اون آب قند بدم الان میام. این صدای آشنای احمد بود دلم لرزید حالم واقعا بهم خورد و افتادم نهاوندی سریع آب قند درست کرد و به زور به خورد من داد. حالم کمی بهتر شد ازش خواستم یک آژانس بگیره و من را به خونه ام بفرسته. اونهم وارد اتاق شد و تاکسی خبر کرد، چند دقیقه بعد سوار تاکسی به طرف خونه راه افتادم دد

          نمی دونستم چی کار کنم توی خونه مثل مرغ پر کنده بال بال می زدم بعد از سالها رفتم توی اتاق خواب و لباس خواب شب عروسی را پوشیدم و با یاد احمد توی رختخواب خوابیدم. امید تازه ای داشتم لااقل امروز صداشو شنیده بودم باید همتم را جمع می کردم تا دوباره به احمد برسم اما چطور؟ از قرار معلوم احمد توی خونه خودش را زندانی کرده بود و نهاوندی هم نمی خواست کسی از وجود احمد باخبر بشه چون توی پرونده کاریش نوشته بود مجرد و تنها زندگی میکنه. به همکارهاش همین را گفته بود و از مردی که توی خونه اش بود با کسی حرف نزده بود دد

          کلی فکر کردم تا راهی پیدا کنم و دوباره به خونه نهاوندی بروم این به عقلم رسید برای تشکر می توانستم به خونه نهاوندی بروم دست به کار شدم کلی کادو خریدم و با مقداری پول به در خونه رفتم این بار نهاوندی خونه بود از دیدن من تعجب کرد گفتم: چرا تعجب کردید؟ شما دیروز به من کمک کردید امروز اومدم تا شاید جبران کنم و کادو ها را به دستش دادم زبونم باز شده بود تند تند زبون می ریختم مبادا قبول نکنه از من تشکر کرد و کنار رفت تا من وارد خونه شدم از راهرو گذشتیم به اتاق پذیرایی رفتیم کسی اونجا نبود برای آوردن چای بیرون رفت بلند شدم و از پنجره نگاه کردم تا بتونم موقعیت خونه و اینکه احمد ممکنه توی کدام اتاق باشه را بررسی کنم دد

          با حدس من احمد می باید اتاق بغلی باشه به دیوار تکیه دادم حس اینکه احمد پشت دیواره لذتی بود وصف نشدنی خانم نهاوندی وارد اتاق شد خودم را جمع و جور کردم کادو ها را باز کرد یک پیراهن مردانه برای احمد خریده بودم به محض دیدن پیراهن گفت: این را برای کی خریدی؟ گفتم: برای شوهرتون گفت: من که شوهر ندارم!! گفتم پس اون آقایی که دیروز شما را صدا کرد کی بود؟ گفت: داستانش طولانیه گفتم خانم هر چقدر طولانی باشه من وقت دارم گوش کنم برایم تعریف کنید دد

          نهاوندی گفت ازت خوشم اومده برایت تعریف میکنم حدود چهارده یا پانزده سال پیش یک تصادفی را به بیمارستانی که کار میکردم آوردند بد جور از ناحیه صورت صدمه دیده بود نمی شد تشخیص بدهیم که اون کیه! دکترها خیلی سعی کردند اما کار زیادی برایش نتوانستند انجام بدهند چند روز اول توی کما بود. ده روز بعد وقتی به هوش اومد از من خواست تا با شماره تلفنی که میده تماس بگیرم
          شماره ای که به من داد متعلق به مادرش بود مرد جوان که اسمش احمد هست به من سفارش کرد بدون اینکه از احمد حرفی بزنم از مادرش بخواهم تا به بیمارستان بیاد من هم همین کار را کردم و این باعث شد وارد این داستان شدم مادر احمد اومد و با هم ملاقات کردند توی اتاق چی بین اونها رد و بدل شد نفهمیدم فقط مادر احمد بیرون از اتاق از من خواهش کرد تا از احمد مراقبت کنم و مبادا با کسی تماس بگیرم دد

          اون گفت: احمد تازه داماد و جوانه و با شکل و قیافه ای که پیدا کرده نمیتونه با کسی روبرو بشه اون خیلی مقید است خواهش می کنم کمک کن تا احمد را به حال و روز اول در بیارویم. دلم به حال احمد و زنش سوخت قول دادم هر کاری از دستم بر میآید انجام بدهم مادر احمد مرتب به احمد سر میزد مخارج بیمارستان را پرداخت کرد با خواهش مادر احمد من قبول کردم از احمد پرستاری کنم اون را به خونه ام آوردم در مقابل هزینه ای که پرداخت میشد از احمد پذیرایی میکردم مادر احمد به من گفت: عروسم از خانواده پستی است و لیاقت ما را نداره تا من عروسم را وادار کنم طلاق بگیره و از خانواده ما دور بشه تو از احمد مراقبت کن با این حال بیچاره احمد برای زنش هفته ای یک نامه می نوشت و از من می خواست نامه ها را پست کنم اما من به حرف مادر احمد اونها را پست نکردم دد

          سالهاست که احمد توی خونه من زندگی میکنه بعد ها اون برایم از زنش کلی صحبت کرد و گفت که از بچگی اونو دوست داشته و با هزار زحمت اونو بدست آورده و صبح روز عروسی تنها گذاشته و به این روز افتاده با این ریخت و قیافه نمی تواند پیش زنش برگرده اوایل امید داشت خوب بشه ولی حالا نه به خوب شدنش و نه به ديدن زنش امید داره و فکر میکنه طلاق گرفته و شوهر کرده و زندگی برای خودش تشکیل داده دد

          تا یک سال پیش هزینه نگهداری احمد به حسابم می آمد اما یک سال است که قطع شده مخارج زندگی بالا رفته و من به تنهایی نمی توانم از عهده مخارج دربیام به همین خاطر وقتی مطمئن شدم دیگه از مادر احمد پولی فرستاده نمی شه نامه های احمد به زنش را پست کردم تا شاید اون به داد شوهرش برسه من دیگه نمیتوانم. با شنیدن این حقایق وحشتناک سرم گیج رفت این چه دشمنی بود که خانم تهرانی با من داشت مگه من چه کرده بودم؟ به نهاوندی گفتم اگه زن احمد را پیدا کنم احمد را بهش نشون میدی ؟ گفت: چرا که نمی دهم این بار مسئولیت را دیگه نمیتوانم به دوش بکشم احمد مرد خوبیه اما با صورتی که داره اصلا معلوم نیست قبول کنه زنش را ببینه. پرسیدم مگه صورتش در چه حالیه؟ گفت: نصف صورت از بین رفته احتیاج به جراحی پلاستیک داره اما مادرش هرگز این هزینه را قبول نکرد دد

          احساس کردم حالا موقع اعتراف رسیده دست خانم نهاوندی را توی دستم گرفتم و بوسیدم گفتم: شما با این دستها از شوهرم پرستاری کردی. یکهو جا خورد گفت: چی تو زن احمد هستی؟ گفتم آره من زنش هستم اما با شرایطی که گفتی اون حاضر به دیدنم نیست، من هم دلم نمیخواهد کاری خارج از خواسته اون انجام بدهم تو سالها جور احمد را کشیدی یک سال هم بدون یک ریال کمک مالی از احمد نگهداری کردی پس روی تو می شه حساب کرد یک بار دیگه کمک کن تا احمد را به زندگی برگردونم تمام هزینه ای که در عرض یک سال خرج کردی چند برابرش را بهت میدهم دد

          نهاوندی خوشحال شد و روی من را بوسید گفت: من از تو پول نمیخواهم هر کاری بگی انجام میدم تا احمد خوب بشه گفتم: پس خوب گوش کن، از دیدن من به احمد حرفی نزن من مقداری برای تو پول آوردم از کیف پولی را که همراه آورده بودم در آوردم و به دستش دادم، تو به احمد بگو مادرت پول فرستاده و آماده اش کن تا برای جراحی حاضر بشه من هم کارها را روبراه می کنم تا شما با احمد به ترکیه بروید اونجا جراح های قابلی هستند و برای احمد می توانند کارهایی انجام بدهند. تمام مخارج را به عهده می گیرم فقط تو در باره من حرفی بهش نزن با تعلیماتی که به خانم نهاوندی دادم از خونه بیرون رفتم دد

          دیگه خیالم راحت شده بود به محض رسیدن به خونه به مرادی زنگ زدم و ازش خواهش کردم تا به ملاقات من بیاد یک ساعت بعد مرادی پیش من بود و تمام ماجرا را شنید کلی تعجب کرد ولی با دیدن نامه ها ماجرا را قبول کرد اون بهترین کسی بود که میتوانست به من کمک کنه ازش خواستم تا با بررسی مدارک برای احمد پاسپورت تهیه کنه مرادی گفت: احمد پاسپورت داشت در ضمن شناسنامه احمد باطل نشده چون با شما یک روز بود که ازدواج کرده بود و مادرش هم اظهار بی اطلاعی از شناسنامه کرد و بدون اینکه شناسنامه باطل بشه مراسم کفن و دفن انجام شد دد

          این کار خود شماست باید به خونه خانم تهرانی بروید و از اونجا پیدا کنید. خانم تهرانی حتما اونها را حفظ کرده حرفش منطقی بود با هم به خونه خانم تهرانی رفتیم همه جا خاک گرفته بوده اتاقها را گشتم اما چیزی دستگیرم نشد. مرادی گفت: خانم تهرانی همیشه از زیر زمین بعضی مدارک را میآورد و به من میداد از داخل خونه به زیر زمین راه داشت با هم به زیر زمین رفتیم در گوشه ای چشممان به صندوقی افتاد یک قفل بزرگ روش بود با کمک اهرم قفل را شکستیم کلی کاغذ و سند توی اون بود. از بین کاغذ ها شناسنامه و پاسپورت احمد پیدا شد تمام کاغذ ها را داخل ساک کوچکی ریختم و با خودم به خونه بردم دد

          مرادی دست به کار شد یک ماه طول کشید تا پاسپورت احمد حاضر شد بعدش هم بلیط تهیه شد و احمد و خانم نهاوندی در حالی که احمد یک کلاه اسکی در گرمای تابستان به سر کرده بود سوار هواپیما شد. من و بچه ها هم همراه اونها بودیم. خانم نهاوندی و احمد توی آپارتمان قبلی ما جا گرفتند. روزها مثل ماهها میگذشت و بی صبری من برای دیدن و بوییدن احمد هر لحظه بیشتر میشد مدت یک سال طول کشید عملهای مختلفی روی احمد انجام شد اما هنوز اون نتیجه دلخواه به دست نیامده بود حدود سی عمل روی صورتش شد کار به مرحله ای رسید که می باید پوست روی صورتش را پیوند میزدندا

          Comment


          • #6
            اما عمل پیوند پوست جواب نمی داد بعد از هر عمل تا وقتی بیهوش بود کنارش بودم نصف صورت احمد قرمز بود ولی نصف دیگه مثل سابق خوب! با دکتر معالجش ملاقات کردم به من گفت: اگر یکی از اقوام نزدیک و درجه یک باشه شاید پوست بدنش روی احمد جواب بده و پیوند پوست با موفقیت انجام بشه دکتر ابراز تاسف کرد و گفت: مریض میگه کسی را نداره و کار بیشتری از ما برنمی آید!! گفتم اگر پوست بچه احمد باشه امکانش هست؟ دکتر گفت البته میشه اما اون بچه نداره گفتم داره ولی از بچه اش خبر نداره اگر قول بدهید حرفی در این باره به احمد نزنید من بچه ها را برای آزمایش پیش شما میاورم

            گفتن این که بچه ها پدر شما نمرده و زنده است و در شهری زندگی میکنه که شما هستید کار زیاد آسونی نبود ولي برای نجات احمد این کار لازم بود. بچه ها را صدا کردم اونها دختر و پسر بزرگی شده بودند و برای خودشون برنامه هایی داشتند و میخواستند برای تعطیلات به انتالیا بروند و از اینکه مزاحم بیرون رفتن آنها شده بودم از دستم کمی ناراحت شدند اما من باید به اونها حقیقت را میگفتنم سالها بود که این دوتا بچه را به دندان کشیده و از هر بدی و آسیب دور نگهداشته بودم دد

            برای اونها هم پدر بودم و هم مادر، باید از زنده بودن پدرشون با خبر می شدند این حق مسلم اونها و روزنه ای برای درمان احمد بود. اونها باید برای به دست آوردن سلامتی احمد هر چه از دستشان برمی آمد انجام بدهند اما از کجا شروع ميکردم؟ این خیلی سخت بود به هر حال باید می گفتم بچه ها را کنارم نشاندم و این طور توضیح دادم دد

            یک عروس و داماد بودند که در اولین صبح بعد از عروسی سرنوشت اونها را جدا کرد پسرم میلاد گفت: این عروس داماد شما و پدرم بودید این قصه را شنیدم حرف تازه ای ندارید؟ گفتم چرا یک حرف تازه دارم پدرت زنده است! میلاد و مهتاب خندیدند باور نکردند. مهتاب گفت: شوخی میکنی لابد مردی توی زندگیت پیدا شده می خواهی به جای پدر به ما غالب کنی! ولی این را بدون که ما سالهاست که با یاد و خاطره پدرمون زندگی کردیم و کسی نمی تونه جای پدر را برای ما بگیره فکرش را هم نکن. گفتم: نه من اگر می خواستم خیلی وقت پیش به یکی از خواستگارهام جواب مثبت می دادم اون موقع که شما دوتا کوچیک بودید و تشخیص نمی دادید دد

            میلاد گفت: پدرمون مگه توی تصادف نمرده؟ گفتم: یادتون میاد پارسال میخواستیم از تهران حرکت کنیم صندوق پست را باز کردم و بلیط ما سوخت شما را فرستادم خونه پدر بزرگ و چند روز همدیگر را ندیدیم توی اون نامه ها که از طرف پدرتون بود پی به زنده بودنش بردم. جسدی که دفن کردیم متعلق به احمد نبوده پدر شما زنده است! میلاد پرسید: اگر زنده است تا حالا کجا بوده و خودش را نشان نداده چطور توانسته این همه سال از ما دور باشه؟

            اصلا الان چرا پیداش شده؟ موقع گفتن این حرفها میلاد به وضوح می لرزید گفتم: متاسفانه پدرتون دچار حادثه شده و نصف صورتش از بین رفته در تمام این سالها از دوری ما سوخته ولی نخواسته ما با اون روبرو بشویم. مهتاب با بغض گفت: بیچاره بابا حالا کجاست؟ گفتم: من به کمک پرستاری که از احمد مراقبت میکرد آوردمش ترکیه اون داره معالجه می شه تا امروز سی تا عمل روش انجام شده الان به کمک شما احتیاج داره این حرفم باعث شد میلاد و مهتاب تمام حواسشون به من بشه ادامه دادم برای پیوند پوست روی صورت احمد یکی از شما باید قسمتی از پوستتون را به اون هدیه کنید تا بتونه به زندگی عادی برگرده کی داوطلب این کار می شه؟

            هر دو موافقت خودشون را اعلام کردند. از داشتن بچه هایی به این خوبی احساس غرور میکردم با دکتر تماس گرفتم و برای فردا قرار گذاشتم. بچه ها رفتن به تعطیلات را به بعد از خوب شدن پدرشون موکول کردند، نقشه کشیدند پدر خوب میشه و دسته جمعی به تعطیلات میرویم. صبح دسته جمعی به بیمارستان رفتیم میلاد می خواست احمد را ببینه ولی مانع شدم و ازش خواستم تا بعد از عمل تحمل کنه آزمایشها شروع شد و تا بعد از ظهر جواب اومد در نهایت ناباوری پسرم نمیتوانست به احمد کمک کنه و این بار سنگین به دوش مهتاب افتاد مقدار پوستی که برای این کار می خواستند زیاد بود و تا باز سازی بدن مدتی طول می کشید مهتاب باید تصمیم می گرفت این کار را انجام بده یا نه مدتها نمی تونست مایو بپوشه و استخر بره اونهم درحالی که عاشق شنا بود و مثل ماهی شنا میکرد دد

            وقت نداشتیم دلم می خواست هر چه زودتر احمد خوب بشه و به خونه بیاد خیلی سخت می گذشت تا زمانی که فکر می کردم احمد مرده مشکلی نبود اما از وقتی که فهمیده بودم اون زنده است و اون را نمی دیدم کم طاقت شده بودم مهتاب پیشم اومد و گفت: مامان من حرفی ندارم اما خیلی می ترسم گفتم: چرا می ترسی؟ گفت: به خاطر اینکه من دخترم اگر پوست من باز سازی نشه چی؟ اگر بدتراز بابام بشم چی اون وقت کی به من کمک می کنه؟ قول دادم با دکتر مشورت کنم و اگر واقعا برای مهتاب خطری وجود داشت نمی توانستم دختر جوانم را فدای احمد کنم من حق این کار را نداشتم دد

            آروز کردم کاش من می توانستم این کار بکنم و بچه ها را به دردسر نیمنداختم اما از لحاظ خونی اين کار غیر ممکن بود. با مشورتی که انجام شد دکتر خیال من و مهتاب را راحت کرد در اولین فرصت احمد و مهتاب به اتاق عمل رفتند پشت در ایستاده بودم خانم نهاوندی و میلاد پیشم بودند شش ساعت عمل طول کشید هر دو خوب بودند و به اتاقهاشون منتقل شدند. تا احمد بیهوش بود توی اتاقش بودم وقتی بهوش اومد به اتاق مهتاب رفتم اولین سوال مهتاب این بود بابا چطوره خوب میشه؟ گفتم: دخترم دعا می کنم انشالله خوب میشه و ما یک خانواده می شویم. روزها گذشت مهتاب هر روز بهتر و بهتر می شد اما احمد به معالجه جواب نمی داد اعصابم داغون شده بود وقتی دکتر گفت احمد پیوند را داره پس میزنه از هوش رفتم دد

            دکتر گفت: به نظر من این رابطه مستقیم با روحیه اش داره اون امیدی نداره به همین خاطر پیوند را پس می زنه در یک آن فکری از مغزم گذشت با اراده مصمم راه افتادم رفتم پشت اتاق احمد خانم نهاوندی را صداکردم طوری که احمد بشنوه. احمد پرسید فریده کیه صدات میکنه؟ نهاوندی گفت: بروم ببینم کیه و از اتاق بیرون امد رنگ به صورت نداشتم نهاوندی گفت: باز هم فشارتون پایین افتاده آب قند بیارم؟ گفتم: نه شما برو پیش بچه ها من با احمد کار دارم یک حساب نیمه تمام را امروز تمام میکنم با عصبانیت وارد اتاق شدم

            با ورود من به اتاق احمد جا به جا شد از پشت باندهایی که دور صورتش پیچیده بودند نگاهی به من انداخت و گفت: ملیحه تویی؟ گفتم: آره منم همون عروس بخت برگشته ای که اونقدر زبون ریختی تا به دست بیاری! همونی هستم که ازش قول گرفتی همیشه همراهت باشه من همانم. ولی تو کی هستی؟ اونی که فردای عروسی گذاشتی رفتی و عروست را تنها گذاشتی! تو هر بلایی به سرت اومده بود باید به من خبر میدادی مگه من از تو چی خواسته بودم روی تختش افتادم و به پهنای صورت اشک ریختم دستش را روی سرم کشید و گفت: من به تو خبر دادم برایت نامه نوشتم حتی یک جواب برایم ننوشتی تا من جراتم را جمع کنم و پیشت برگردم دد

            یادم اومد مادر احمد هر کاری توانسته بود علیه من انجام داده بود گفتم: نامه هات پارسال به دستم رسید مادرت به خانم نهاوندی اجازه نداده بود اونها را پست کنه احمد سرم را بلند کرد و گفت: من تا سال گذشته توی خونه فریده خودم را زندانی کرده بودم تو تا حالا کجا بودی چی کار کردی؟حتما طلاق گرفتی و دوباره ازدواج کردی؟ گفتم نه من تا امروز با یادگار های تو مشغول بودم سالها اونها را از دست مادرت حفظ کردم و به تنهایی این بار سنگین را به دوش کشیدم دد

            خندید و گفت: مگه من چقدر ثروت داشتم که تو نتوانستی به دوش بکشی مادرم میگفت تو پول پرستی ولی باورش برایم ممکن نبود و تو داری اعتراف میکنی خندیدم و گفتم: منظور من از بار سنگین بچه های تو بودند هشت ماه توی شکمم و پانزده سال تمام جای تو را در دل اونها پر کردم. فشار دستهای احمد را روی بازوم حس کردم احمد گفت: ما که یک شب بیشتر با هم نبودیم این امکان نداره گفتم: هر چیزی ممکنه من اون شب از تو حامله شدم و به خواست خدا دوقلو زائیدم حالا یک دختر یک پسر داری! می خواهی اونها را ببینی؟ احمد برقی توی چشمهاش جرقه زد گفت: چرا می خواهی من را گول بزنی؟

            گفتم : این پوستی که روی صورتت پیوند زدند را مهتاب دخترت هدیه کرده از خودت نپرسیدی این پوست از کجا اومده؟ آزمایشها نشون داد از دوقلو ها دخترت می تونه به تو پیوند بده صبر کن هر دوتا شون اینجا هستند صداشون کنم با ورود بچه ها احمد به خودش اومد شوق زندگی توی رگهاش جریان پیدا کرد اون شب همه ما توی اتاق احمد خوابیدیم شب فراموش نشدنی بود خانواده ام را یک جا می دیدم برای خانم تهرانی دعا کردم اگر اون بچه ها را نمی خواست ببینه من هرگز نمی توانستم احمد را پیدا کنم اون باعث جدایی ما شد و خودش ما را بهم رسوند خدا را صد هزار بار شکر کردم که این روز را به من نشان داد دد

            بچه ها روی تخت پدرشون در دو طرف احمد خوابیدند جا تنگ بود ولی حسرت این سالها نگذاشت حس کنند فردا صبح دکتر برای معاینه اومد شلوغی اتاق توجه اش را جلب کرد باند صورت احمد را باز کرد با تعجب گفت: در عرض یک شب معجزه شده پیوند گرفته خانم چی کار کردی؟ گفتم: به شوهرم روحیه دادم پانسمان را عوض کرد و دوباره باند بست و ادامه داد اگر به همین ترتیب پیش بره یک هفته دیگه میتونه بدون پانسمان باشه احمد با بچه ها سرگرم شد اتاق خصوصی بود و ما راحتی کامل داشتیم. خانم نهاوندی به خونه ما رفته بود و ما از احمد پرستاری می کردیم روز به روز احمد بهتر می شد یک ماه بعد با سلامتی کامل از بیمارستان مرخص شد دد

            صورتش مثل اولش نشد اما به خوبی ترمیم شده بود فقط کمی سرخ بود دکتر می گفت تا یک سال دیگه اثری از صدمات باقی نمی مونه و به حالت اول برمی گرده دیگه عجله ای برای این نداشتیم با احمد و بچه ها به ایران برگشتیم همه از دیدن احمد شوکه شدند احمد سر و سامانی به اموالش داد خونه مادرش را فروخت خونه خودمان را باز سازی کرد مرادی اموال احمد را چند برابر کرده بود از مرادی تشکر کرد و در مقابل خدمتهای او یکی از شرکتهاشو تمام کمال به او واگذار کرد این مزد ناقابلی در مقابل وفاداری و زحمتهای مرادی بود دد

            برای خانم نهاوندی یک آپارتمان خرید و حساب بانکی برایش باز کرد و اونقدر پول توی حساب ریخت که تا آخر عمرش اگر از سودش استفاده کنه تمام نشه این زن فداکار جزیی از خانواده ما شد ولی وطنش را از ما بیشتر دوست داشت به ایران اومد و تا آخر عمر توی خونه ای که احمد برایش خریده بود زندگی کرد اموال مادرش را به یکی از مراکز نگهداری از سالمندان اهدا کرد. قرار گذاشتیم مرتب برای دیدن اقوام به ایران بیاییم. برای راحتی بچه ها ترکیه رفتیم روزهای جدایی به سر اومده بود و ما یک خانواده بودیم یک لحظه هم از احمد جدا نمی شدم به لطف خدا بار دیگه حامله شدم این حاملگی هم خیلی بهم سخت گذشت به شک افتادم نکنه این بار هم دوقلو باشه برای تعیین تعداد جنین سونوگرافی کردم جواب باعث وحشتم شد اینبار چهار قلو حامله بودم دکتر به من قول داد کمک کنه تا این حاملگی را به پایان برسانم دد

            به دلیل شرایط خاص بچه ها از ماه هفتم توی بیمارستان بستری شدم تحت نظر و در استراحت مطلق بودم نگرانی زایمان فشارم را بالا برده بود دکتر حدس میزد این بار هم زایمان زودرس بشه از مادرم خواستم پیشم بیاد بچه ها انگار منتظر مادرم بودند فردای روزی که مادرم اومد بچه ها به دنیا اومدند خانواده ما حسابی بزرگ شده بود اونقدر سرم گرم شده که حتی وقت ندارم به گذشته فکر کنم همه اش به آینده نگاه می کنم و دلم پر از امیده امیدوارم شما هم پر از امید باشید دد

            پــــــــــايـــــــان

            Comment

            Working...
            X