Announcement

Collapse
No announcement yet.

Koudak (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Koudak (An Iranian Story)


  • #2
    برای شیر دادن به بچه همراه سهیلا رفتم. خونه ما مرکز شهر بود اون خونه توی یکی از بهترین خیابونهای تهران نزدیک کوه! برای شیر دادن به بچه قرار شد هفته ای ده هزار تومان پول بگیرم مبلغ قابل ملاحظه ای بود با جان و دل قبول کردم تنها سئوال من این بود که چرا هفته ای؟ سهیلا گفت: برای اینکه هر آن این خانواده ممکنه از کشور خارج بشوند منتظر ویزا هستند آرزو کردم کاش من هم با آنها بروم ولی این ممکن نبود روزهای متوالی برای شیر دادن به خانه آنها میرفتم گاهی اوقات راننده با ماشین مرا به خانه میرساند بیشتر وقتها با اتوبوس به خونه برمیگشتم دد

    از شیر دادن به بچه خوشم میآمد حسی نیمه تمام را در من قوت بخشیده بود مادر بچه زرنگ تر از آن بود که اجازه بده بچه به من عادت کنه به محض اینکه بچه سیر میشد از من دور میکرد شش ماه گذشت همراه شیر من غذای کمکی هم میخورد شبها شیر خشک هم میخورد یک روز خبر آمد که آنها ویزا گرفته اند از من خواستند تا برای تسویه حساب به خانه آنها بروم وقتی رسیدم دیدم چمدانها را بسته اند و آماده حرکت هستند دد

    مادر بچه از من کلی تشکر کرد و اجازه داد برای آخرین بار به بچه شیر بدهم وقتی سیر شد یک پاکت به دستم دادند همراه آنها بیرون آمدم خواستند من را برسانند ولی من گفتم با اتوبوس برمیگردم راحتتر هستم. خونه رسیدم دیدم توی پاکت صد هزار تومان پول گذاشته اند طبق عادت خونه پول را داخل کیف روی تاقچه گذاشتم مادر شوهرم پول را برداشت و با خود برد تا مدتها نمیدونستم با پول چه کرده. مسعود از کیش برگشت پول خوبی با خودش آورده بود لاغرتر شده بود معلوم بود روزهای سختی را پشت سر گذاشته دد

    مسعود از مادرش خواست تا برای ما نزدیک خونه خودشان دوتا اتاق پیدا کنه با سرمایه ای که آورده بود و پولی که من به مسعود کمک کردم و گفتم از بایت شیر دادن گرفتم توانست مغازه ای بگیره از خونه مادرش بیرون اومدیم و برادر مسعود تونست زن بگیره و به جای ما به خونه بیاره اوضاع هر روز بهتر میشد و من با خرجی که میگرفتم و پولهایی که روی آن میگذاشتم مرتب به اوضاع خونه مون سر و سامان میدادم. زندگی خوبی داشتیم، کار مسعود گرفته بود و ما در عرض دو سال خونه گرفتيم، دو طبقه مستاجر هم آوردیم دیگه فشاری در زندگی نداشتیم وارد هفده سالگی شده بودم دوباره حامله شدم از شوقی که مسعود برای بچه دار شدن نشان داد من هم راغب به دنیا آوردن بچه شدم ماهها میگذشت و شکمم مرتب بالا میامد یک روز برحسب اتفاق سهیلا را دیدم با دیدن شکمم خنده ای کرد و گفت: اگه بازهم بخواهی میتونم برای بچه ات مشتری پیدا کنم دد

    گفتم : نه بابا این بار بچه را میخواهم سهیلا گفت: از من گفتن فکر هات را بکن الان قیمت بالا رفته پنج میلیون پول میدهند راضی شدی به من خبر بده. وسوسه سهیلا از یک طرف و اشتیاق مسعود و خانواده اش از طرف دیگر باعث شد از فکر فروش بچه بگذرم هر چند پول خوبی میدادند. برای زایمان می خواستم دوباره به همان بیمارستان بروم مادرشوهرم مانع شد و گفت این بار باید در بهترین بیمارستان بچه دار بشی. گفتم ما اونقدر پول نداریم. گفت: یادت میاد به بچه شیر میدادی پول آوردی گذاشتی روی تاقچه من اون پول را برداشتم و برای امروز نگهداشتم دد

    در یکی از بهترین بیمارستانها زایمان کردم پسر دار شدم بعد از زایمان بچه را روی شکمم گذاشتند نگاهش کردم خیلی خوشگل بود مادر شده بودم حس مادری در رگهای من جریان پیدا کرده بود از بچه دار شدنم راضی بودم به فرزندم فکر میکردم و به اینکه چطور اون را بزرگ کنم تمام خوبیهای دنیا را برای او میخواستم. مسعود پدر شده بود و از پدر شدنش راضی بود مادرشوهرم از همه خوشحال تر فکر میکرد چون بیمارستان را عوض کردیم بچه سالم به دنیا اومده مثل پروانه دور سرم میگشت از موقعیتم خیلی راضی و خوشحال بودم اسم پسرم را فرید گذاشتیم دد

    روز به روز به فرید علاقه ام بیشتر میشد شیر میدادم و از شیر دادنم لذت میبردم دلم نمیخواست یک لحظه از فرید دوربشوم. وضع مالی مادرشوهرم هم خوب شده بود برادرشوهرهام پیش مسعود کار میکردند خونه بزرگتری خریده بودند و دوتا عروس همراه مادرشوهرم زندگی میکردند خواهر مسعود ازدواج کرده و رفته بود. مسعود تصمیم گرفت تا خونه بهتری بخره چند تا خیابون هم بالاتر همیشه فکر میکردم چون من یک خانواده را خوشحال کردم اوضاع ما روبراه شده از کاری که کرده بودم اصلا پشیمان نبودم با اسباب کشی به خونه جدید از همسایه های قدیمی خبری نبود ومن زندگی تازه ای را شروع کرده بودم. دوباره حامله شده بودم. اسباب و اثاثیه را نو کردم و برای فرید هر کاری از دستم برمی آمد انجام دادم یک اتاق خواب کوچیک برای اون درست کرده بودم روز به روز هم فرید بزرگ و بزرگتر میشد و توقعاتش بیشتر ولی من با پس اندازی که داشتم تهیه میکردم تا این که
    مادرم به دیدنم اومد از من تقاضای کمک کرد برادرم بر اثر یک تصادف صدمه دیده بود راننده فرار کرده بود برادرم احتیاج به عمل جراحی داشت پول زیادی لازم بود مادرم گریه میکرد و با ناله از من پول میخواست. قول دادم تا جایی که بتونم کمک کنم از من خواست با هم به دیدن برادرم برویم حاضر شدم فرید را بردم و به مادرشوهرم سپردم. هر چقدر از خانواده ام دور بودم باز هم خللی در دوست داشتن آنها نبود من از آنها که نه از فقر آنها متنفر بودم و این فقر به وضوح دیده میشد دد

    توی یک بیمارستان دولتی خوابیده بود نه بیمه داشت نه پول تا بتونه هزینه جراحی را پرداخت کنه دلم برایش سوخت رفتم با دکتر صحبت کردم سه میلیون لازم بود تا برادرم بتونه مثل سابق بشه چند ماه هم باید توی بیمارستان میخوابید پولی که من در بانک داشتم یک میلیون هم نبود از دکتر خواهش کردم تا معالجه برادرم را شروع کنه قول دادم فردا صبح نهصد هزار تومان به حساب دکتر واریز کنم. دکتر هم برای اینکه معالجه عقب نیفته و بشه برای اون کاری انجام بده قبول کرد در مقابل چند چک و پول نقد، فردا کار معالجه را شروع کنه دد

    فردا صبح اولین کارم این شد که از بانک پول حواله کنم و بعد به محله قدیم رفتم هر چه گشتم خبری از سهیلا نتونستم بگیرم ناامید داشتم برمیگشتم از جلوی کلینیک رد شدم یاد خانم دکتر افتادم رفتم و نوبت گرفتم خانم دکتر سرش شلوغ بود کلی انتظار کشیدم تا نوبتم شد خانم دکتر من را شناخت معاینه از وضعیتم کرد و با سئوال جواب هایی که کرد گفت: حدود سه ماه به زایمان مانده. بی مقدمه پرسیدم از سهیلا خبر دارید؟ هول شد و گفت: نه چطور مگه؟ گفتم: اون کاری که چند سال پیش نگذاشت تمام حرفم را بزنم گفت: به من مربوط نیست می تونی بری دد

    گفتم: اول گوش کنید بعد بیرونم کنيد. گفت: لابد اومدی بچه ات را میخواهی بچه تو مرده. گفتم: میدونم! فکر میکنم این بچه هم دلش میخواهد مرده به دنیا بیاد خانم دکتر نفس راحتی کشید و گفت: از اول ميگفتي دختر!! گفتم: اما این بار قیمت بالاتر! همه چیز گرون شده. سهیلا می گفت هفت میلیون!! خانم دکتر گفت: سهیلا غلط کرده قیمت داده! باید مشورت کنم تا بهت بگم چقدره، این هم برای تو و هم برای من ریسک بالایی داره تا چند روز دیگه بهت خبر میدهم دد

    خوشحال از پیش خانم دکتر رفتم. داشت کارها جور میشد با خودم گفتم یک جوری باید با بی پولی کنار اومد برادرم حق زندگی داره اون هنوز زن هم نگرفته همه اش فقر فقر دیگه بسه من باید زندگی اونها را هم درست کنم این قولی بود که به خودم دادم فکر کردم اگر دوتا بچه دیگه بفروشم میتونم برای اونها هم خونه زندگی درست کنم قدرتم را جمع کردم و برای نجات برادرم دست به این کار زدم. مادرشوهرم خانم دکتر را میشناخت و اگر پیش اون زایمان میکردم متوجه میشد باید این موضوع را به خانم دکتر يادآور میشدم. هفته بعد به دیدن خانم دکتر رفتم از دیدن من خیلی خوشحال شد و گفت: فکر کردم دیگه پیدات نمیشه. گفتم: حالا اومدم صحبت کردید؟ خانم دکتر گفت: آره هفت میلیون بهت میدهند، به شرطی که مخارج جانبی را به عهده بگیری دد

    اون دفعه به گردن اونها بود با این حرف خانم دکتر متوجه شدم این بار هم به همان خانواده میفروشم. از بابتی خوشحال شدم، پرسیدم خانم دکتر بچه اولم چی بود؟ گفت: میخواهی چی کار؟ این دفعه هم نمی فهمی! کاری به این کارها نداشته باش! قرار مدار گذاشته شد سه میلیون اول گرفتم و کار برادرم را راه انداختم یک میلیون هم خانم دکتر گرفت تا ترتیب زایمان من را بده. بقیه پول هم بعد از زایمان به حسابم واریز میشد. این بار خیلی میترسیدم مبادا رسوا بشوم ولی کاری بود که شروع کرده بودم و راه برگشتی نداشتم. مراحل مثل گذشته طی شد و این بار هم با موفقیت کار تمام شد و به گفته دکتر بچه مرده بدنیا اومد دد

    مسعود خیلی سماجت کرد تا بچه رو ببینه ولی موفق نشد من بعد از زایمان مرتب گریه میکردم. ایندفعه احساس گناه میکردم شیر توی سینه هام جمع شده بود چاره ای نداشتم روز بعد از بیمارستان مرخص شدم توی خونه مادرشوهرم گریه میکرد در عین حال دلداری هم میداد و میگفت: قدیم هم همینطور بود از چند بچه که به دنیا میآمد مگه چند تا میماند! مسعود از این وضع اوقاتش تلخ بود به من پیشنهاد کرد تا برای اینکه متوجه بشویم چرا بچه مرده بدنیا میاد آزمایش بدهم با بی میلی قبول کردم. به مسعود گفتم به محض اینکه حالم خوب بشه یک بچه دیگه حامله میشوم نگران نباش من میتونم دوباره مثل فرید بچه خوب و سالم به دنیا بیارم، تازه بیست سالم تمام شده جوانم و سالم دد

    مسعود کنارم نشست و گفت: تو فکر میکنی من برای خودم ناراحت هستم نه به خدا من فقط دلم برای تو میسوزه نه ماه زحمت کشیدی هدر رفته من یک بچه دارم و حسرت دیگه ای توی دلم نیست. گریه امانم را برید عذاب وجدان گرفته بودم. مسعود خیلی مرد خوبی بود دلم میخواست فریاد بزنم و اعتراف کنم اما ترس به من غلبه کرد خودم را آرام کردم تا ببینم درآینده چي پیش میاد

    Comment


    • #3
      زمان مثل برق و باد گذشت، بیست و پنج ساله بودم، با یک پسر شیطون نه ساله کلاس سوم بود عضو انجمن اولیا و مربیان شده بودم. به فرید خوب رسیدگی میشد من هم هر کمکی از دستم برمی اومد برای مدرسه انجام میدادم. برادرم خوب شده بود سرکار میرفت و خرج پدر و مادرم را میداد. وضع اونها خوب شده بود انگار برکت اومده بود. یک سال پیش هم ازدواج کرده بود و منتظر بچه بودند. اوضاع مالی مسعود روز به روز بهتر میشد. نمایشگاه اتومبیل زده بود و به پول، پول نمیگفت از مادرش هم مراقبت میکرد دد

      مسافر حج بودیم همه کارها را انجام دادیم یک هفته مانده به حرکت مریض شدم طوری که نتونستم از جام تکون بخورم مسعود میخواست از سفر منصرف بشه من مانع شدم و از او خواستم تا به این سفر تنها بره چاره ای نبود با هزار زحمت مسعود را راضی کردم از عذاب وجدانی که میکشیدم متوجه شدم که من لایق این سفر نیستم. مسعود رفت و برگشت، مهمانی مفصلی توی سالن دادیم. برو بیایی پیدا کرده بودیم وضع مالی اطرافیان ما هم خوب شده بود از فلاکت چند سال پیش خبری نبود. چند وقت بود که مسعود از تنهایی فرید گله میکرد و دلش میخواست بچه دار بشویم میگفت: پیش بهترین دکترها می برمت نمیگذارم آب توی دلت تکون بخوره دد

      اونقدر پول دارم که خرجت کنم تا بتونی بچه سالم به دنیا بیاری. دلم برای شوهر بیچاره ام سوخت اگر می فهمید که من چی کار کردم اینطور با محبت با من رفتار نمیکرد قول دادم در اولین فرصت پیش دکتر بروم و برای بچه دار شدن تحت نظر باشم و به خوبی از خودم مراقبت کنم تا بچه زنده به دنیا بیاد. به قولم وفا کردم و حامله شدم اینبار هم به خوبی حاملگی را به آخر رساندم و صاحب یک دختر شدم. اسم دخترم را فرشته گذاشتیم دد

      مسعود و خانواده اش از تولد فرشته خیلی خوشحال شدند در تمام این سالها حتی یک ذره هم از طرف خانواده شوهرم اذیت نشدم با خانواده خودم از وقتی که وضع مالیشان بهتر شده بود رفت و آمد بیشتری پیدا کرده بودم فرید علاقه زیادی به عمو ها و داییهاش داشت و بیشتر وقتش را با آنها میگذراند ورود دخترم به زندگی ما شادی بیشتری بخشید خوشبختی به ما روی آورده بود دیگه باورم نمیشد روزی در فقر غوطه ور بودیم و به خاطر فقر زیاد به خونه شوهر فرستاده شده بودم دد

      تغییراتی در من بوجود آمده بود از آدمهای فقیر بدم میآمد نمیتونستم اطرافم تحملشون کنم به همین خاطر در یک محله که وضع مالی همه خوب بود و فقرا حتی از اونطرف نمیتونستند رد بشوند خونه خریدیم. پول من توی بانک مرتب سود میداد و جایزه های کلان میبردم رانندگی یاد گرفتم مسعود پژو برایم خرید بچه ها را با ماشین این طرف اونطرف میبردم. سواد درست حسابی نداشتم ولی یاد گرفته بودم با پولدارهای اطرافم چطور رفتار کنم برای اونها پول مهم بود نه سواد، پز ميدادم و پول خرج میکردم. کار مسعود رونق بسیاری داشت ولی این مرد حتی یک ذره هم عوض نشده بود. هنوز با رفقای قدیمش رفت و آمد میکرد و دست آنها را میگرفت. در هر کار خیری پیش قدم بود مردی نمونه و وفادار با اون همه مال و ثروت هرگز شیطونی نکرد و به من خیانت نکرد دد

      سالها میگذشت و بچه های من بزرگ و بزرگتر میشدند فرید با کمک معلمهای خصوصی و مدارس غیر انتفاعی تونست وارد دانشگاه بشه و لیسانس بگیره بعد هم توی نمایشگاه پدرش مشغول کار شد. زیاد اهل رفت و آمد با دخترها نبود و تا سن بیست و هفت سالگی مجرد بود و دوست دختری نداشت مسعود از من خواست تا به فکر فرید باشم دیگه موقع تشکیل خانواده بود یک پسر تحصیل کرده سر به راه و کاری کلی هم درامد داشت که پس انداز کرده بود برخلاف من و مسعود که در سیزده و بیست سالگی ازدواج کردیم پسرم بیست و هفت ساله و مجرد بود دخترم هم هفده سالش بود خوشگل و کلی خواستگار رد کرده بود. دلش میخواست درس بخونه و ما هر امکانی را برایش مهیا کرده بودیم دد

      دنبال یک دختر خوب برای فريد بودم به دخترهای فقیر و حتی متوسط نگاههم نمیکردم دلم میخواست یکی از دخترهای ثروتمند و معروف تهران را برای فرید بگیرم و در همسایگی ما خانواده ای بود که شش ماه از سال را در آمریکا و شش ماه در ایران میگذراندند از بچه های اونها خبری نبود تا اینکه خبردار شدم بچه های این خانواده به ایران آمده اند دیگه زمان خواستگاری و این جور چیزها گذشته بود و دخترها و پسرها خودشان انتخاب میکردند و من باید امکان آشنایی فرید با آنها را میدادم دد

      شنیده بودم دوتا بچه دارند یک دختر و یک پسر! پسره سی ساله بود و دختره بیست و دو ساله به همین خاطر پارتی دادم و تمام دختر پسرهای همسایه را دعوت کردم با این حال که چند سال از همسایگی ما میگذشت ولی من یک بار هم همسایه های مورد نظر را ندیده بودم. وقتی برای دعوت به در خونه اونها رفتم دخترشون در را باز کرد با زبان بی زبانی برای پنج شنبه دعوتشان کردم دختر زیاد فارسی بلد نبود بالاخره متوجه شد و قبول کرد. آدرس و دعوت را روی کاغذ نوشتم تا اگر متوجه نشده به یکی نشان بده تا متوجه اش کنه برای مهمانی کلی تدارک دیدم چند تا کارگر گرفتم تا از مهمانها پذیرایی کنند مهمانی شروع شد و یکی یکی مهمانها آمدند دختر و پسر همسایه هم بین مهمانها بودند همه چیز را به خدا سپردم از این دختر و پسر خیلی خوشم اومد خیلی خوش برخورد و مهربان بودند از نظر قیافه نتونستم تشخیص بدهم به کی شبیه هستند ولی قیافه ها طوری بود که انگار سالهاست اونها را میشناسم

      مهمونی به همه خوش گذشت. فرید از دختر همسایه که اسمش الهه بود کلی خوشش اومد هفته بعد همسایه مهمانی داد و بچه های من را دعوت کرد با تشویق من فرید به الهه پیشنهاد دوستی داد اون هم قبول کرد وقتی بیرون میرفتند فرشته را هم با خود میبردند. گاها برادر الهه هم با آنها گردش میرفت دو ماهی گذشت الهه همراه برادرش به آمریکا برگشت ولی ارتباطش با فرید کم نشد بلکه بیشتر هم شد. تلفنی با هم صحبت میکردند دیگه باورم شده بود که فرید عاشق الهه شده منتظر آمدن اونها به ایران بودیم. مسعود پیشنهاد کرد برای دیدن آنها به آمریکا برویم ولی گرفتن ویزای آمریکا خیلی مشکل بود با این حال مسعود دست به کار شد تا ویزا تهیه کنه دد

      مدتی گذشت بالاخره الهه خبر داد که به ایران میاد. روز موعود رسید همه ما برای استقبال از اونها به فرودگاه رفتیم هواپیما نشست و مسافرهای ما از قسمت گمرک بیرون اومدند با دیدن پدر و مادر الهه شوکه شدم همان زنی بود که من به بچه اش شیر داده بودم پیرتر شده بود ولی توانستم اون را تشخیص بدهم. اون من را نشناخت مسعود اون شب توی دربند مهمانی داد فکرم مشغول بود احساس غریبی داشتم دیگه دلم نمیخواست با این خانواده بیشتر از این نزدیک بشوم وقتی اونها را میدیدم دلم شور میزد از لحاظ روحی بهم میریختم دد

      مسعود متوجه من شده بود اما فکر میکرد به خاطر ازدواج فرید با الهه من اینطور شدم و دلشوره دارم. ماجرا وقتی قوت گرفت که خانم احسانی برای خواستگاری از فرشته به خونه ما اومد باورم نمیشد پسر خانم احسانی علی از لحظه اول که فرشته را دیده بود عاشقش شده بود. مادرش را فرستاده بود و علت نزدیک شدن آنها به ما فقط به خاطر فرید و الهه نبود! خانم احسانی کمي از گذشته صحبت کرد برای اینکه مطمئن بشوم که واقعا" علی همان پسری است که من به او شیر دادم یا نه پرسیدم شما چند وقت به بچه هات شیر دادی؟ کمی هول شد و گفت: راستش من نتونستم به بچه هام شیر بدهم علی را زنی که بچه اش مرده بود شیر داد اونهم شش ماه! الهه هم از اول شیر خشک خورده چطور مگه؟ گفتم همینطوری پرسیدم و حرف را عوض کردم دد

      این همان خانواده بود و علی به نحوی پسر من بود من مادر شیری اون بودم نمی دونستم ارتباط بین علی و فرشته درست هست یا نه به همین خاطر به خانم احسانی جوابی ندادم تا با یک روحانی مشورت کنم. فردا اولین کارم این شد که به مسجد محل بروم و این مسئله را سوال کنم. جوابم اینطور شد که بین دو بچه که شیر همدیگر را خورده اند محرمیت بوجود آمده ولی چون بچه من مرده و علی شیر بچه اول من را خورده ازدواجش با فرشته اشکالی نداره. از نظر شیر راحت شدم ولی وسوسه ای من را به طرف محل قدیمی و سهیلا می کشاند برای اولین بار می خواستم بفهمم بچه های من چی شده؟ تردیدی قلبم را آزار میداد باید مطمئن می شدم از تمام کسانی که سهیلا را میشناختند پرس و جو کردم اما کوچکترین سرنخی از سهیلا نبود دد

      خیلی تلاش کردم سهیلا زنی بود که برای خانم دکتر مریض میبرد برای سقط جنین یا کارهایی مثل کار من، کسی خبری از سهیلا نداشت هیچ آدرسی در دست نبود از پیدا کردن سهیلا منصرف شدم. تصمیم گرفتم خانم دکتر را پیدا کنم به کلینیک رفتم و مشخصات خانم دکتر را دادم. گفتند خانم دکتر موقع سقط جنین زن حامله را کشته اونهم در مطب! به همین خاطر زندان افتاده و به حبس ابد محکوم شده و در زندان گوهردشت زندانی است. چاره ای نداشتم باید پی به حقایقی میبردم برای ملاقات با خانم دکتر به هردری زدم تا بالاخره موفق به ملاقات خانم دکتر شدم گذشت سالها و اسارت از خانم دکتر عجوزه ای ساخته بود چندشم شد ولی چاره ای نبود باید با هم صحبت میکردیم، نیم ساعتی طول کشید تا خودم را معرفی کردم و من را شناخت دد

      درباره بچه سوال کردم گفت: بچه تو مرده بدنیا اومد همنطور که به خانواده ات گفتم کلی بحث کردم و توضیح دادم که من از نمردن بچه خبر دارم و بچه را نمیخواهم ولی دونستن اینکه بچه را کی به فرزندی قبول کرده برایم حیاتی است. خانم دکتر همه اش ار زیر بار سئوال و جواب در میرفت. قول دادم یک حساب بانکی برایش بازکنم به شرطی که به من بگه بچه را به کی داده. اما زیر بار نرفت که نرفت حرفی به عقلم رسید اومدم یک دستی بزنم گفتم خانم دکتر من بعداز اون بچه ها بچه دار شدم صاحب یک دختر و یک پسر شدم. برای دخترم خواستگار اومده اسم خواستگار احسانی است من به بچه این زن شیر دادم از نظر تو ازدواج دخترم با پسر این زن اشکالی نداره؟

      خانم دکتر به فکر رفت با تامل گفت: به من چه هر کاری دلت میخواهد انجام بده به من مربوط نیست. وقت ملاقات تمام شد و من بدون اینکه به منظور اصلی خودم دست پیدا کنم از زندان رفتم

      Comment


      • #4
        با تردید خانم دکتر و جواب قطعی که نتونسته بودم بگیرم و شباهت علی، داشت من را دیوانه میکرد باید کاری میکردم. برای بازدید به خونه خانم احسانی رفتم کسی بجز خانم احسانی خونه نبود رفتیم حیاط و کنار استخر نشستیم دلم شور میزد ولی مجبور بودم مطمئن بشوم پرسیدم شما من را میشناسی؟ خندید و گفت: معلومه شما خانم ابراهیمی همسایه عزیز من هستی. گفتم: نه منظور اینکه ما قبلا آشنایی با هم داشتیم چطور بگم من دایه علی هستم و به علی شیر دادم راحت شدم ولی این بار خانم احسانی دچار شوک شد. چی تو دایه علی هستی دروغ میگی؟

        بازوهای من را گرفت و فشار داد و گفت: بگو که دروغ میگی گفتم: چه دروغی چند سال پیش بچه من مرده بود شیر داشتم بچه تو شیر من را خورد خانم احسانی از حال رفت طوری که آمبولانس خبر کردم و به بیمارستان منتقل شد اوضاع بهم ریخت سکته قلبی کرده بود و در سی سی یو بستری شد حالش خیلی بد بود پزشکان امیدی به زنده ماندنش نداشتند و میگفتند اگر زنده بمونه که بيست درصد احتمال هم نداشت دیگه نمیتونه کسی را بشناسه. بر اثر سکته قلبی خون به مغز نرسیده و در مغزش مشکل بوجود آمده دو روزی با این احتمالات دست و پنجه نرم کردیم و بالاخره آنچه نباید میشد شد خانم احسانی فوت کرد دد

        مراسم تشیع جنازه خیلی خلوت برگزارشد بیشتر اقوام شان در آمریکا بودند بجز ما چند تا همسایه هم در مراسم شرکت کردند ختم مختصری در منزل برای خانم احسانی برگزار شد شوهرش برای اینکه از اندوه مرگ خانم احسانی دور بشوند به بچه ها پیشنهاد کرد تا به آمریکا برگردند خیلی خوشحال شدم به این ترتیب موضوع خاتمه می یافت. اما علی مخالفت کرد و از پدرش خواست تا کار نیمه تمام مادر را تمام کنه!! تا بتونه با فرشته به آمریکا بره. هول شدم و گفتم: قبل از چهلم خانم احسانی این امکان نداره. علی خوشحال شد و گفت: پس بعد از چهلم میشه؟ حرف احمقانه ای زده بودم ولی چهل روز هم مدت خوبی بود و من میتونستم در این مدت دنبال بچه هایم بگردم و این شبهه را از ذهنم دور کنم امید داشتم که اشتباه میکنم دد

        از فردا صبح دوباره دست شدم و سعي کردم سهیلا را پيدا کنم. مهره اصلی اون بود اونقدر سماجت کردم تا رد پایی از سهیلا به دست آوردم. سهیلا به خاطر کارهای خلافی که انجام داده بود خودش را از همه مخفی میکرد من هم با این کلک که می خواهم بچه بخرم و مبلغ کلانی میدهم تونستم سهیلا را پیدا کنم. آدرسی به من دادند معلوم بود سهیلا بی پول مانده و دوستانش به همین خاطر سرنخی به من دادند. آدرس یکی از ده کوره های کرج بود با هزار زحمت تونستم آدرس را پیدا کنم سهیلا شکل و قیافه وحشتناکی پیدا کرده بود در نگاه اول من را شناخت و گفت: تو برای بچه خریدن نیامدی اومدی بفروشی یا اینکه بدونی بچه ات کجاست؟

        مگه نه؟ گفتم درست حدس زدی، اومدم در مقابل کلی پول که بهت میدم فقط به من بگی فامیلی اون خانواده که بچه ها را گرفته چیه؟ سهیلا گفت: چقدر میدی؟ در ضمن اون خانواده فقط یک بچه از تو گرفته از بچه دوم تو خبری ندارم. گفتم: باشه اسم اون خانواده را بگو. سهیلا گفت: مفت هیچی از من بیرون نمیاد اول پول بعد اطلاعات! دوتا چک پول دویست هزار تومانی بهش دادم و پرسیدم اسم خانواده چی بود؟ سهیلا گفت: برهانی گفتم: مطمئن هستی گفت: آره مطمئن هستم خوشحال شدم چیزی شنیده بودم که دلم میخواست با خیال راحت به خونه برگشتم و با فرشته صحبت کردم و گفتم اگر تو موافق باشی من حرفی ندارم فرشته از خوشحالی پرید و من را بغل کرد به چهلم خانم احسانی چیزی نمانده بود خریدهایی انجام دادیم فرشته و علی برای عقد آزمایش انجام دادند قرار بود یک هفته بعد از مراسم چهلم خانم احسانی عقد کنیم دد

        تدارک تمام و کمال بود چهلم رد شد روزها میگذشت تا اینکه روز عقد رسید سفره عقد چیده شد عروس از آرایشگاه اومد مهمانها حاضر مراسم عقد شروع شد وقتی برای بار اول خطبه عقد خونده میشد من سر سفره نبودم و داشتم به کارگرها دستوراتی میدادم وقتی رسیدم خطبه برای بار دوم خوانده شده بود فرشته سکوت کرده بود منتظر خوانده شده خطبه برای بار سوم بود سر و صدا زیاد بود روحانی که برای خواندن خطبه آمده بود سعی کرد جمعیت را آرام کنه هر کسی برای ساکت شدن جمع حرفی زد و این باعث همهمه بیشتر شد دد

        از روحانی خواستم تا سر سفره بیاد و خطبه سوم را همانجا بخونه تا سر و صدا مزاحمش نشه به حرف من روحانی با دفتر و دستکش از پذیرایی به اتاقی که سفره چیده شده بود آمد دستیارش دفترها را همراه آورد روحانی سر جاش مستقر شد و برای بار سوم خطبه را کامل خواند. وقتی اسم داماد را علی برهانی گفت: چشمم سیاهی رفت و نقش زمین شدم عقد بهم خورد با کلی آب که به صورتم زدند بهوش اومدم به فرشته گفتم: بله که نگفتی؟ فرشته گفت: نه مامان هنوز نه گفتم: نگو این عقد جایز نیست و دوباره از هوش رفتم. فشارم بد جوری پایین افتاده بود به بیمارستان منتقل شدم تا جایی که یادم میاد هر بار به هوش اومدم ميگفتم: این عقد جایز نیست

        مجلس عقد کنان بهم خورد فرشته به حرف من گوش کرد با مخالفت علی مواجه شد اما فرشته کوتاه نیامد و گفت: تا مادرم خوب نشه عقد بی عقد چیزی باعث شده که مادرم در لحظه آخر پشیمان بشه باید مادرم بهوش بیاد و دلیلش را بگه حسابی با علی درگیر میشوند فرشته با لباس عروس همراه من بیمارستان اومد از ترس نمی توانستم چشمهایم را باز کنم مسعود بالای سرم از همه بیشتر از روبرو شدن با اون می ترسیدم وحشت در دلم لونه کرده بود فشارم بالا نمی آمد قصد مردن هم نداشتم من باید زنده می ماندم و از اینکه فرشته و علی با هم خواهر برادر نیستند سر در می آوردم هنوز هم اونقدر مطمئن نبودم ولی شک و ترديد دمار از روزگارم درآورده بود دد

        می ترسیدم تا من خوب بشوم علی رضایت فرشته را برای عقد جلب کنه و همراه مسعود برای عقد به محضر بروند یک بار که بهوش اومدم از دکتر خواستم شوهرم را بیرون بفرسته گفتم طاقت دیدن ناراحتی اون را ندارم مسعود ناچار از اتاق بیرون رفت کمی بهتر شدم دکتر فشارم را کنترل کرد، دید فشارم داره به حالت نرمال برمیگرده دکتر باهوش و با تجربه ای بود از من پرسید شما دچارشوک عصبی شدید اگر برای من تعریف کنید میتونم به شما کمک کنم درضمن روانشناسهای خوبی در این بیمارستان هستند مایلید یکی از آنها به دیدن شما بیاید دد

        کاملا درمانده شده بودم باید راز دلم را با کسی درمیان میگذاشتم برای اینکه این راز من را فاش نکنه از دکتر قول گرفتم اگر کمکی نتونه انجام بده این راز را با کسی درمیان نگذاره. دکتر قول داد و یادآور شد وقتی دوره پزشکی تمام میشه همه دکترها قسم می خورند که اسرار بیماررا فاش نکنند خیالم راحت شد به دکتر گفتم: من احتمال میدهم دخترم فرشته با نامزدش خواهر و برادر باشند به همین خاطر سر عقد حالم بد شد. دکتر خندید طوری که باور نکرده باشه پرسید: چرا شما همچین احتمالی را میدهید؟ اگر همسر شما زن دیگه ای گرفته باشه حتما پسرش را می شناسه و این غیر ممنکنه پدری اجازه به همچین کاری بدهد دد

        گفتم: دکتر متوجه نشدید من کی گفتم شوهرم از زن دیگه ای بچه دار شده من گفتم احتمال خواهر برادری این دو نفر وجود داره سالها پیش بچه اولم را یک خانواده به فرزندی گرفته از این موضوع حتی شوهرم خبر نداره. پرسید شما قبلا ازدواج کردید؟ گفتم: توضیحش مشکله و جریان از این قراره که سی سال پیش موقع زایمان بچه اولم چهارده ساله بودم بچه را دو میلیون تومان گرفتم و به خانواده ای که نمیشناسم واگذار کردم به شوهرم و دیگران گفته شد بچه مرده به دنیا اومده دد

        دکتر با تعجب به حرفهای من گوش میداد در این بین پرستار وارد شد دکتر پرستار را بیرون کرد و گفت: تا معاینه تمام نشده و من از اتاق بیرون نیامدم کسی حق ورود به این اتاق را نداره. پرستار چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت. دکتر گفت: لطفا ادامه بدهید از کجا فکر میکنید این پسر بچه شماست؟ گفتم: اول به خاطر شباهتش به برادرم، دوم سنش، سوم شرایط خانوادگیش. بچه را به خانواده ای دادم که مرتب به خارج مسافرت میکردند وضع مالی خوبی داشتند بعدش اینکه من از اون خانواده فقط یک اسم فامیل میدونم فامیلی علی برهانیه.دکتر پرسید: قبل از عقد شما فامیلی داماد را نمیدونستید؟ گفتم: ما اونها را به اسم احسانی میشناختیم حالا معلوم شده که احسانی فامیلی مادر علی است. با التماس از دکتر خواستم به من کمک کنه دکتر از اینکه همچین کار احمقانه ای را کرده بودم ناراحت شد ولی به خاطراینکه سنم اون موقع کم بود و خوب بد را تشخیص نمیدادم و گیر گرگهایی که به خاطر پول زنهای ابله مثل من را گول می زنند افتاده بودم عصبانی شد و قول داد هر کمکی از دستش بربیاد انجام بده دد

        دکتر ناچارا" وارد زندگی ما شد دکتر گفت: اگر این احتمال درست باشه حتما برملا میشه و چاره ای نیست. قرار شد با خانواده ام صحبت کنه به همین خاطر از اتاق بیرون رفت فرشته با لباس عروس وارد شد از دیدن دخترم توی اون لباس گریه ام گرفت توی اینهمه پسر که در دنیا بود فرشته کسی را انتخاب کرده بود که ممکن بود برادرش باشه این حتما تنبیه الهی بود. مسعود با دکتر مشورت میکنه و می پرسه حال من کی خوب میشه ما کلی مهمان را گذاشتیم و اومدیم و میگه اگر قرار خانمم بستری بشه کارها را انجام بدهید تا دخترم را سر سفره عقد برگردونم همه کارها تمام شده مانده چند تا امضاء کنند و خطبه عقد جاری بشه همسرم اگر حالش خوب نیست بمونه چاره ای نیست ما برگردیم دد

        دکتر از پیشنهاد مسعود و اصرار برای عقد استقبال نمیکنه و میگه همسر شما با مرگ دست و پنجه نرم میکنه شما در فکر عروسی هستید؟!! با شنیدن این حرف مسعود به اتاقم اومد و کنار تخت نشست فرشته گفت: بابا مامان حالش بهتره نمیتونستم توی چشمهای مسعود نگاه کنم مسعود دستم را توی دستش گرفت و گفت: تو نباید کوتاه بیایی هر کاری میکنم تا خوب بشی اگر شده تمام داراییم را میدم تا .... گریه مجال نداد طوری اشک میریخت انگار عزیزی را از دست داده فرشته نگران شد و با اصرار پدرش را از اتاق بیرون برد

        Comment


        • #5
          دکتر حسابی اونها را ترسانده بود از مسعود خواستم پیشم بمونه ولی به فرشته گفتم به خونه بره و لباسش را عوض کنه و فردا صبح به دیدن من بیاد. شب سختی را پشت سر گذاشتم. مسعود تا خود صبح چشم به هم نزد اون از محبتی که نسبت به من داشت نخوابید من از ترس رسوایی و ترس از دست دادن عزیزان تا خود صبح نخوابیدم دد

          دکتر اول وقت به دیدنم اومد، برایم کلی آزمایش نوشته بود به بهانه آزمایش مسعود را از اتاق دور کرد وقتی تنها شدیم گفت: دیشب تا صبح نخوابیدم و به گفته های شما فکر کردم و دنبال راه حل بودم. یک راه حل پیدا کردم برای اینکه از خواهر و برادر بودن این دو جوان مطمئن بشویم یک راه حل پیدا کردم اینکه برای پیوند مغز استخوان به شما اطرافیان همه آزمایش میدهند من با آزمایشگاه تبانی میکنم تا کاملترین آزمایش را روی همه شما انجام بده و معلوم کنه دختر و به اصطلاح داماد شما نسبت دارند یا نه! اگر موافقید شروع کنیم دد

          کسی که در حال غرق شدن است به هر شاخه ای دست میاندازه من هم قبول کردم. همان روز تمام نزدیکان من آزمایش دادند علی و الهه هم به خاطر من آزمایش دادند دکتر آنها را قانع کرد اگر گروه خون مساعد باشه احتمال پیوند از آنها هم هست دو هفته طول کشید تا جواب آزمایش اومد و آنچه که میترسیدم بر سرم اومد الهه و علی با فرید و فرشته در حد خواهر و برادر بودند اما این جواب هم قاطع نبود تنها حسن آن این بود که دکتر ازدواج فرید با الهه و علی با فرشته را منع کرد و گفت: آنها از نظر پزشکی حق ازدواج ندارند دد

          فرشته به اتاق من اومد و گفت: مامان میدونی این بیماری شما من و علی را از یک خطای حتمی نجات داد. رنگم پرید با خودم گفتم حقیقت برملا شده.ا ما فرشته ادامه داد اون روز اگر حال شما بهم نمی خورد من زن علی میشدم و بچه های ناقص به دنیا می آمد مامان میدونی از لحاظ ژنتیک من با علی مثل خواهر برادر میمانم فرید و الهه هم مثل ما !!!! حرفی نزدم فرشته گفت: با علی صحبت کردم اون هم خدا را شکر میکنه که ازدواج نکردیم با هم قرار گذاشتیم تا آخر عمرمون دوست بمونیم فرید و الهه هم همینطور از شنیدن این جملات نفس را حتی کشیدم دد

          با نقشه دکتر روز به روز بهتر شدم و بعد از سه هفته از بیمارستان مرخص شدم منت دار دکتر بودم او بار سنگینی از دوشم برداشته بود. ارتباط بچه ها با هم صمیمی در عین حال از خواهر برادری خارج نبود راضی بودم با رفتن علی و الهه بیشتر راضی شدم در اولین فرصت برای فرید دختر مناسبی پیدا کردم و فرید نامزد شد فرشته هم تصمیم به ادامه تحصیل گرفت اوضاع تا حدودی آرام شد. به محض اینکه مسعود به نمایشگاه رفت از خونه برای دیدن سهیلا خارج شدم باید تکلیف این ماجرا حداقل برای من معین میشد. خونه سهیلا اطراف کرج بود اینبار راحتتر پیدا کردم دد

          سهیلا خونه بود داخل خونه شدم فقر از در و دیوار خونه می بارید سر صحبت را باز کردم به سهیلا گفتم: تو مخصوصا فامیلی بچه رو به من اشتباه گفتي؟ سهیلا گفت: نه من درست گفتم اسم مردی که بچه رو از من خرید برهانی بود. گفتم: مگه خریدار زن نبود؟ سهیلا گفت: نه بابا برهانی زنش هر چی بچه میزائید دوسه ماه بیشتر زنده نمی ماند به همین خاطر برای اینکه زنش که مریض شده بود یا چطور بگویم دیوانه شده بود را خوشحال کنه دنبال بچه میگشت از آشنایان خانم دکتر بود وقتی مژده بچه تو را به خانم دکتر دادم فورا" از طرف اونها قبول کرد بقیه ماجرا را خودت میدونی دد

          پرسیدم: این همون بچه ای بودکه من بهش شیردادم؟ سهیلا گفت: آره بچه شیر خشک نخورد هر شیری بهش دادند پس داد وقتی از حال تو خبردار شدم که به خاطر شیر مریض شدی و تب کردی به برهانی پیشنهاد دایه دادم به شرطی که بچه شیر را قبول کنه راضی شد بچه مال تو بود شیر تو مناسب ترین شیر بود بچه خورد هم توبه نوایی رسیدی هم من. پرسیدم بچه دومم چی شد؟ سهیلا گفت: من اون موقع تحت تعقیب بودم شهرستان رفته بودم وقتی برگشتم خانم دکتر برایم تعریف کرد که تو سراغش رفتی و خواستی بچه بفروشی خودمونیم تو هم خوب کاسبی کردی دد

          خانم دکتر با برهانی تماس میگیره و مژده بچه دوم اونهم از همان زن را میده برهانی با جان و دل راضی میشه اول به این خاطر که بچه حلال زاده است دوم اینکه بچه ها با هم خواهر و برادر هستند و ده میلیون به خانم دکتر میده تا بچه رو از تو تحویل بگیره. خنده عصبی کردم و گفتم: سر بچه اول چقدر گرفتید؟ سهیلا متوجه کنایه من نشد و گفت: سر بچه اول چهار میلیون. جواب هایم را گرفته بودم چند تا تراول به سهیلا دادم و تشکر کردم و راهی خونه شدم خسته و کوفته رسیدم مسعود چند ساعت قبل از من آمده بود عصبی داشت قدم میزد با دیدن من جلو اومد فکر کردم میخواهد صدمه ای به من بزنه ترسیدم عقب رفتم مسعود بازوهای من را گرفت و روی مبل نشاند داشتم از ترس غالب تهی میکردم مسعود چشم به چشمهای من دوخت اشک از چشمهاش سرازیر شد دیگه طاقت از کف دادم فشارم پایین افتاد از حال رفتم
          وقتی چشمهام را باز کردم اورژانس خبر کرده بودند. سرم به دست داشتم، مسعود متوجه من شد آرام به من نزدیک شد و گفت: از خونه بیرون رفتنت کافی نبود دوباره مریض شدی. می خواستم برای بیرون رفتن دعوات کنم بیهوش روی دستم افتادی تو باید مراقب باشی من از نگرانی دیوانه شدم حتما باید تحت نظر دکتر باشی من فقط میخواستم بپرسم کجا رفته بودی بی حال شدی ناچار اورژانس خبر کردم دد

          من باید بفهمم تو چت شده!! به خودم اومدم مسعود خبردار نشده بود جواب دادم من مگه زندانی هستم اجازه ندارم از خونه بیرون بروم؟ مسعود گفت: عزیزم من نگفتم زندانی تو لااقل به یکی میگفتی کجا میری من اینقدر نگران نمی شدم. قول دادم دیگه این کار را نکنم و بی خبر از خونه بیرون نروم. مسعود اورژانس را راهی کرد کم کم بهتر شدم. فرید و فرشته از راه رسیدند مسعود اونها را هم نگران کرده بود کلی سرزنش هم از اونها شنیدم. این سرزنش ها در مقابل بی خبری اونها برایم هیچ بود. فرشته این را حس کرد و رو به بقیه گفت: مامان اصلا عین خیالش نیست!! اوضاع به حال عادی برگشت همه در آرامش بودند الا من همه چیز داشتم بجز آرامش پول هر چقدربخواهی!! شوهر فهمیده از بهترین نوعش!! بچه های اهل اونهم چهار تا اما از راحتی خیال خبری نبود دد

          اینجاست که پول و ثروت دردی را درمان نمیکنه آرزو کردم تمام ثروتمان را از دست میدادیم ولی به آرامش می رسیدم این هول و تکون برای من بیش از حد رنج آور بود. بچه ها را پیدا کرده بودم اگر روزی مسعود می فهمید میتوانستم بچه ها را نشانش بدهم ولی از چی میترسیدم خودم هم نمیدونستم دلم می خواست که رسوا نشوم. زندگی به روال عادی برگشت طبق قرارمان فرید با نامزدش ازدواج کرد مسعود برای فرید هر کاری که میشد انجام داد آپارتمان کوچکی برایشان خرید جهیزیه عروس را چیدیم عروس داماد را دست به دست داده روانه خونه بخت کردیم دد

          فرشته سال دوم دانشگاه بود بیست سال از عمرش میگذشت از دور و نزدیک به خواستگاریش می آمدند اما فرشته قبول نمی کرد من ساده دل هم به خیال اینکه داره درس می خونه و جوابی به خواستگار ها نمیدهد. یک سالی بود که علی و الهه به ایران نیامده بودند خبر رسید قصد دارند به ایران بیایند اونهم برای همیشه، تعجب کردم مگر چه اتفاقی افتاده بود!! شنیدن خبر برگشت اونها دوباره اوضاع روحی من را بهم زد مرتب افت فشار داشتم و زیر سرم میرفتم من ذره ذره آب میشدم دیگه خورد و خوراک نداشتم لاغر و نحیف شده بودم عذاب میکشیدم دلیل این عذاب برایم معلوم نبود به خاطر فروختن بچه ها یا ترس از رسوایی به هرحال آرامش از من رفته بود حالت جنایت کاری را داشتم که اگر اعتراف میکرد با خیال راحت میتونست پای چوبه دار بره ولی من جراعت اعتراف نداشتم دد

          علی و الهه اومدند فرید و زنش با فرشته به استقبال اونها رفتند در عرض این دو سه سال که از آشنایی ما با اونها میگذشت خیلی صمیمی شده بودیم وقتی که اونها ایران نبودند باز ارتباط داشتیم با اصرار فرشته این بار علی و الهه خونه ما مستقر شدند. یک شب همه جمع شده بودیم شام خورده و داشتیم میوه میخوردیم و از هر دری صحبت میکردیم که فرشته از علی و الهه خبرهای ناگواری مخصوصا برای من داشتند برهانی به بیماری لاعلاجی دچار شده بود و روبه مرگ بود به علی و الهه گفته بود شما بچه های واقعی من نیستید و از اونها خواسته بود تا برای اینکه پی به هویت واقعی خود ببرند به ایران برگردند و تا خانواده اشان پیدا نشده برنگردند دد

          سر نخهایی هم در اختیار اونها گذاشته بود شنیدن این جملات آخرین چیزهایی بود که می خواستم بشنوم حالا اونها دنبال من بودند چه کاری از دستم برمی اومد هیچ!!! با اضطراب منتظر اقدام اونها شدم. فرشته از علی پرسید: سر نخ شما از کجا شروع میشه؟ علی توضیح داد مادر خدا بیامرزم منظورم خانم احسانی چهار بار حامله میشه و هر بار بچه ها بعد از رسیدن به دو الی سه ماهگی با بیماری ناشناخته ای از بین میروند بار آخر مادرمان دچار شوک میشه و به بستر بیماری میافته پدرم برای نجات مادر دست به کار میشه یکی از آشناها دکتر بوده به اونها کمک میکنه و زنی حامله پیدا میکنه فقیر، که احتیاج به پول داشته در ضمن کم سن و سال بوده، خانم دکتر گولش میزنه تا راضی میشه در مقابل پنج میلیون تومان بچه رو به اونها بده دد

          فرید پرسید: شوهر زنه چطور راضی میشه بچه رو بده؟ علی گفت: از قرار معلوم بعد از زایمان به همه میگن بچه مرده به دنیا اومده حتی به زائو!! اینطور بگم مادر واقعی من فکر میکنه من مرده بدنیا اومدم. فرشته پرسید: چند میلیون را چطور میگیره؟! علی گفت: به زائو اینطور حالی میکنند که بچه مرده ولی تو زحمتت را کشیدی و در راه خدا کمکش کرده اند. فرشته گفت: خانم احسانی الهه رو چطور میزاد که بیمار نمیشه منظورم خانم احسانی خوب شده بود؟ علی خندید و گفت: نه بابا الهه هم بچه اونها نیست! فرشته با اشتیاق پرسید خوب ادامه بده، جالب شده الهه گفت: وقتی ما این ها را از زبان پدرمون می شنیدیم مثل تو برایمان جالب بود ولی وقتی قصه تمام شد هر دو دچار شوک شدیم دوتا آدم بی هویت شده بودیم که دیگه نه پدر داشتیم و نه مادر در حالی که زن و مردی در این دنیا بودند و متونستیم به اونها پدر و مادر بگوییم. فرشته عذر خواهی کرد و از علی خواست تا گفته های برهانی را ادامه بده

          Comment


          • #6
            علی اینطور ادامه داد: وقتی من را از بیمارستان به خونه میارند حال مادرم خوب میشه تنها مشکلشان شیر نخوردن من بوده، هیچ شیری را قبول نمی کردم اونها دست به کار میشوند و برای من دایه میگیرند این دایه از قرار معلوم همان زن بیچاره و مادرم بوده خودش هم از اینکه به بچه اش داره شیر میده بی خبر بوده دلم برای مادرم میسوزه !! شش ماه به من شیر داده وقتی تونستم غذای کمکی بخورم پدرم تصمیم میگیره از ایران بره تا آبها از آسیاب بیفته. اونها بهترینها را برای من تهیه کردند. در زندگیم چیزی کم نگذاشتند کاش اونها پدر و مادر واقعی من بودند دد

            وقتی شش ساله شدم پدرم خبردار میشه همان زن دوباره حامله شده و میخواهد بچه اش را بفروشه با کمال میل حاضر میشه اون بچه رو بخره اینبار ده میلیون خرج میکنه کینه من نسبت به اون زن که مادرمه از همین جا شروع میشه من را وقتی فقیر بود فروخت الهه را چرا فروخته؟ این برای من سوال شده فرشته گفت: طمع پول پرستی، تازه این طور پولها برکت نداره لابد وضعش بدتر شده و مجبور به فروختن بچه اش شده! علی گفت: با پنج میلیون که اون موقع گرفته میتوانسته بهترین خونه زندگی را درست کنه. از دهنم پرید گفتم: از کجا معلوم همه پولی را که برهانی داده به اون زن داده باشند؟! همه چشمها متوجه من شد الهه گفت: بد هم نگفتید چون پدر پول را مستقیم به اون زن نداده ممنکنه اصلا پول به دستش نرسیده باشه دد

            علی گفت: کلید معما همین جا ست، آره بار اول بهش گفتند بچه ات مرده و بابتش پول بهش ندادند فقر بهش فشار آورده دومین بچه را فروخته الهه گفت: تو هم دنبال چیزی هستی تا اون زن را ببخشی. علی گفت: وقتی زنی از بچه اش میگذره حتما دلیل محکمی برای این کار داره من دنبال مادرم هستم تا دلیل کارش را بدونم در ضمن خیلی دلم می خواهد قیافه مادرم را ببینم. گفتم: یک زنی مثل همه زنها مثل من. مسعود کنارم اومد و گفت: نه خودت را با همچین زنی مقایسه نکن تو صادق ترین وفادار ترین زن روی زمین هستی توجه همه به ما جلب شد نگاه عاشقانه مسعود روی من بود مسعود ادامه داد: حالا به قصه زندگی ما گوش کنید بچه ها کف زدند مسعود روی مبل کنار من نشست و گفت: وقتی مادرم خواست ازدواج کنم یک ریال هم توی جیبم نداشتم مادرم ما را طوری تربیت کرده بود هر کس پولی داشت روی تاقچه میگذاشت و هر وقت لازم داشت از تاقچه برمیداشت همیشه روی تاقچه پول بود هیچ کس آخرین پول را دست نمی زد مادرم گفت: یک دختر سیزده ساله برات پیدا کردم میاریم خودما ن تربیت میکنیم دد

            گفتم: من هیچی توی زندگی ندارم اون دختر به چه امیدی وارد این خونه بشه؟ مادرم من را قانع کرد. روزی هر کس دست خداست و ما وسیله هستیم، گفت: این دختر برای ما انشالله روزی میاره گفتم: اگر خانواده اش و خودش راضی باشه من حرفی ندارم. يک هفته بعد شیرین خونه ما عروس اومد خرجی برایش نکردم حتی لباس عروس هم نپوشید با اومدن شیرین به زندگیم فعالیتم را بیشتر کردم هر کاری میکردم تا پول بدست بیاورم و زندگی بهتری برای دختر کوچولویی که همسرم بود درست کنم. یکی از دوستان من را به یک هتل دار در کیش معرفی کرد برای کار کردن به کیش رفتم راست میگن پول اونجاست کار فراوان به شرطی که از کار فرار نکنی از گارسونی رستوران گرفته تا حمل بار برای مسافرها شروع کردم کم کم راه تجارت را پیدا کردم از کیش ارزان میخریدم و با مسافر میفرستادم تهران یواش یواش کارم گرفت و سرمایه خوبی جور کردم با بهتر شدن کارم خبر ناگواری شنیدم اونهم مردن بچه اولمان دد

            شیرین بچه مرده به دنیا آورده بود چهارده سال بیشتر نداشت من هم مقصر بودم نتوسته بودم خوب به شیرین برسم تصمیم گرفتم تهران بیام و اینجا کار کنم دیگه راه و چاه پول درآوردن را یاد گرفته بودم مغازه ای باز کردم بیشتر پاتوق بود ولی کلی چیز خرید و فروش می کردیم. وضع مالیمان داشت روز به روز بهتر میشد خونه خریده بودیم مستاجر هم داشتیم از وقتی که شیرین وارد خونه من شده بود ندیدم گله ای بکنه و ناراضی باشه همیشه آرام و محجوب با کمترین حقوق من سازش کرد. فرید را به من هدیه کرد بیشتر از گذشته فعالیت میکردم در این بین ما یک بچه دیگه از دست دادیم. شیرین روزهای سختی گذرانده بود من نتونسته بودم خوب بهش برسم معلومه توی بیمارستانهای ارزان به آدم نمیرسند این بلا ها از سرمون میباره دد

            تصمیم داشتم این زن وفادار را مکه ببرم حتی اون کار را نتوستم انجام بدهم تا امروز هیچ چیز از من نخواسته تا من براش تهیه کنم آرزو دارم از من چیزی بخواهد تا در یک چشم بهم زدن براش تهیه کنم بچه ها برای مسعود کف زدند فرید و فرشته بغلم کردند و بوسیدند. علی نگاههای عجیبی به من ميکرد. اون شب علی درباره اینکه می خواهد چی کار کنه حرفی نزد فقط گفت: من تصمیم ندارم دنبال مادرم بگردم منتظر میشوم تا مادرم اونی که من را زاییده دنبالم بیاد. با این حرفش خیالم را راحت کرد من کسی نبودم که جرات کنم به سمت اونها بروم به این ترتیب از نظر من مسئله تمام شده بود
            روزها و شبهای زیادی گذشت یک شب دور هم جمع شده بودیم من ناخودآگاه هر وقت تمام بچه ها باهم بودند خوشحال میشدم و آرامش پیدا میکردم. اون شب علی دست فرشته را گرفت بوسید و انگشتری به دستش کرد و گفت: برای بار دوم از تو تقاضای ازدواج میکنم زنم میشی؟ اضظراب تمام وجودم را گرفت فرشته خنده معنی داری کرد و گفت: معلومه. گفتم: فرشته این شوخی احمقانه بسه شما نمی توانید با هم ازدواج کنید. علی گفت: چرا میتوانیم ما که نسبتی با هم نداریم به خاطر اون آزمایش احمقانه ما تصمیم گرفتیم تا آخر عمرمون بچه دار نشیم پس هیچ مانعی وجود نداره همین فردا صبح توی محضر عقد میکنیم دد

            فريد با تعجب گفت: شما که میگفتید ما مثل خواهر و برادر هستیم. علی گفت: بله این تا زمانی بود که ما بچه میخواستیم اما وقتی نخواهیم بچه دار بشیم اشکالی وجود نداره! مسعود گفت: از نظر من اشکالی نداره. باید کاری انجام میدادم و مانع این کار میشدم. گفتم: از نظر من این کار غیر ممکنه فکرش را هم نکنید. علی گفت: شما یک دلیل علمی بیار من منصرف میشوم فرشته هم همینطور. گفتم: شما بزرگترین دلیل علمی را دارید آزمایش دادید. علی گفت: قرار شد چیزی بجز دانسته های ما بگید دلیل تازه! به من و من افتادم نمیتوانم ولی شما نباید ازدواج کنید این درست نیست. علی گفت: شما چیزی میدونید که ما نمیدونیم؟

            تحت فشار روحی بودم اعصابم داغون و فشارم افتاده بود ولی به زور خودم را سر پا نگهداشتم نمیخواستم کم بیارم علی ادامه داد: وقت اعتراف رسیده بگید!! ترس بهم غلبه کرد مسعود پیشم اومد ولی علی اجازه نداد به من نزدیک بشه مسعود عصبانی شد و گفت: چی کار داری میکني؟ داری ناراحتش میکنی! اون طاقت نداره برو کنار علی از مسعود خواهش کرد تا ساکت بشه و کمی صبر کنه و منتظر نتیجه بشه اوضاع مساعد نبود علی خیلی جدی بود مسعود عقب نشینی کرد علی به من نزدیک شد تا نگویی ولت نمیکنم من دیگه نمیتوانم به این بازی ادامه بدهم تو چقدر دلت از سنگه اعتراف کن دد

            لامذهب اعتراف کن و مثل ابر بهار گریه کرد و سرش را روی زانوی من گذاشت فرشته گفت: من هم میدونم مامان اعتراف کن دلم هری ریخت مسعود پرسید: چی را باید اعتراف کنه؟ علی فریاد زد بابا مهلت بده اون به خاطر تو اعتراف نمیکنه دیگه کارم تمام بود. دنبال راه نجات می گشتم به بن بست رسیدم با صدای آرامی گفتم: پسرم ساکت باش!! انگار دنیا روی سر مسعود خراب شد نزدیک اومد پرسید این بازیها چیه؟ گفتم: من اون زن پستی هستم که بچه هاشو فروخته! فرید از جا پرید چی؟! دیگه نتونستم حرفی بزنم افت فشار کار خودش را کرد و بیهوش زمین خوردم دد

            موقعی که بهوش اومدم توی بیمارستان زیر چادر اکسیژن بودم. پرستار متوجه بهوش اومدن من شد و به بچه ها خبر داد. اونها به تلاش افتادند به دیدنم اومدند علی و الهه مثل دوتا بچه یتیم مظلوم وارد اتاق شدند. علی دستم را بوسید و گفت: من را ببخش. دستش را گرفتم و گفتم: سالها با عذاب منتظر همچین روزی بودم و بالاخره اون روز اومد و من با این واقعیت روبرو شدم در اصل شما باید من را ببخشید من مستحق هر مجازاتی هستم کاری کردم که هیچ مادری نمی کنه به خاطر فقر تو را فروختم به خاطر نجات برادرم الهه را. علی من را بوسید و گفت: مامان من کی باشم که تو را ببخشم به من حیات دادی، درسته بزرگم نکردی ولی در هر حال مادرم هستی دد

            ازاینکه تونستم با به دنیا اومدنم جون کسی را نجات بدهم خوشحالم ما از ترس اینکه تو را از دست بدهیم داشتیم دیوانه میشدیم گفتیم: مادر گمشده را بدست نیاورده از دستت دادیم تو باید خوب بشوی و برای ما سالهای گذشته رو جبران کنی. الهه ریز ریز اشک میریخت صداش کردم و دستی به موهاش کشیدم بغلم کرد بوش کردم بوی فرشته رو میداد هنوز حسی را که به فرید و فرشته داشتم به اینها نداشتم ولی بی احساس هم نبودم دد

            یکی دو روزی که بیمارستان خوابیدم یکبار هم مسعود به دیدنم نیامد غم دنیا به دلم نشست ترس واقعی من از عکس العمل مسعود بود علی و الهه امکان داشت من را ببخشند اما مسعود فکر نمیکنم. به امید اینکه از دستم عصبانیه و با نیامدنش من را تنبیه میکنه به خونه رفتم ولی خونه نبود با وجود چهار تا فرزند و عروسم خونه سوت و کور بود. بدون مسعود جهنمی پیش روی من قرار داشت. هر جای خونه رد پای مسعود بود. با گذشت زمان بیشتر قدر مسعود را می فهمیدم درتمام طول زندگی مشترکمان از گل نازک تر به من نگفت همیشه احترامم را نگهداشت همیشه درحال کارکردن و پول درآوردن برای من و بچه ها بود دد

            روزهای سخت بی پولی و فقر را با تلاشش پشت سر گذاشتیم اما من چه کردم هر چه اون رشته بود پنبه کردم حالا لابد فکر میکنه با پولی که از بابت بچه ها گرفتم زندگی کردیم. حقم داره من واقعا کار وحشتناکی کردم چقدر ابله بودم حالا که به گذشته نگاه میکنم می بینم زحمت کشیدن مسعود کافی بوده من عجله کردم. اون الان در چه حالیه خرد شده، باید کاری انجام بدهم چطور میتوانم؟

            کجا رفته؟به تمام دوستهاش زنگ زدم اما هیچ کس از مسعود خبر نداشت دیگه نگران شدم من عاشق مسعود بودم و نباید به این ترتیب از هم جدا بشویم ما را مرگ باید از هم جدا کنه دلم ریخت نکنه مسعود صدمه ای به خودش بزنه تا دیر نشده باید پیداش کنم اما مسعود کجاست؟

            Comment


            • #7
              شوق پیدا کردن مسعود به من قوت داد از فرید و علی و از هرکسی که میتونستم کمک خواستم اما نتیجه ای نگرفتم. به یاد مادر شوهرم افتادم به امید اینکه مسعود به خونه مادرش رفته باشه با ماشین به خونه اونها رفتم دم در تامل کردم ولی دیگه هیچ چیز بجز مسعود برایم مهم نبود. مادر شوهرم مثل همیشه با محبت از من استقبال کرد پرسیدم مسعود اینجاست؟ گفت: تا دیروز اینجا بود. با عجله پرسیدم: کجا رفت؟ گفت:خیلی ناراحت بود هرچه پرسیدم هیچ حرفی نزد فکر کنم رفته باشه ویلای شمال دد

              نفس عمیقی کشیدم گفت: دخترم لااقل تو بگو چی شده؟ گفتم: مادر یادت میاد وقتی بچه اولم به دنیا اومد گفتند مرده!! گفت: آره مسعود ناراحت اونهاست فکر نکنم. گفتم: آخه اون بچه ها نمرده اند هر دو زنده و سلامت پیداشون شده و ما را پیدا کردند. الان هم خونه اند. مادر شوهرم با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: باورم نمیشه. گفتم: یک آژانس بگیرید برید خونه ما، هم بچه ها را ببنید هم مراقب اوضاع باشید تا من مسعود را پیدا کنم دد

              از مادر شوهرم خداحافظی کردم و راهی شمال شدم. در طول راه همه اش به گناهی که انجام داده بودم فکر میکردم گاها سست میشدم ومیخواستم برگردم میترسیدم مسعود من را رد کنه بدون اون هیچ بودم به خودم قوت قلب دادم اگر شده به پاش میافتم و از او طلب بخشش میکنم باید کاری میکردم مصمم به راهم ادامه دادم بار اول بود که در جاده رانندگی میکردم پیچ های جاده گیجم کرده بود ولی به راه ادامه دادم سرسبزی جاده چالوس امید بخش بود. با هزار زحمت رسیدم در ورودی ویلا باز بود وارد شدم ماشین مسعود توی پارکینگ بود پشت ماشینش پارک کردم مسعود صدای ماشین را شنید. صدا کرد کیه؟جواب دادم: منم. از ویلا بیرون اومد از کنارم بي صدا گذشت در ورودی را بست و بدون توجه به من وارد ویلا شد پشت سرش رفتم ویلایی که اونهمه با حسرت درست کرده بودیم چقدر سوت و کور بود دد

              یک کلمه حرف نزد حتی نگاهم نکرد مانتو را درآوردم و روی مبل نشستم داشتم از خستگی میمردم تشنه و گرسنه بودم حتی حال نداشتم آب بخورم. مسعود با سکوتش عذابم میداد منتظر بودم فریاد بزنه من را دعوا کنه ولی مسعود غرق سکوت بود. از فرط ناراحتی همانجا روی مبل خوابم برد. نیمه های شب بیدار شدم دیدم پتو روم کشیده حسی در دلم قوت گرفت هنوز دوستم داره خواب از سرم پرید بلند شدم به اتاق خواب رفتم روی تخت دراز کشیده بود کنار تخت نشستم بدون اینکه نگاهش کنم شروع کردم به حرف زدن از روزهای سخت و نداری پدر و مادرم و از گرسنگی هایی که توی خونه پدرم میکشیدم و از قولی که به خودم داده بودم و از تنفرم نسبت به بچه دارشدن دد

              موقعی که بچه دار شدم چهارده سال بیشتر نداشتم هیچی نمیدونستم از دنیا بی خبر بودم مهر مادری در من بوجود نیامده بود از مادربودن هیچی نمیدونستم دلم برای مادرم میسوخت فکر میکردم اگر من وخواهر برادرهام نبودیم این زن میتوانست زندگی بهتری داشته باشه حداقل میتونست شب سرسیر زمین بگذاره وقتی ما گرسنه بودیم مادرم گرسنه تر از ما بود این برای هر بچه ای زجر آوره. مسعود جان تو ستاره امیدی بودی که در زندگی درخشیدی از گرسنگی نجاتم دادی تن پوشم دیگه سرما ازش رد نمیشد جای مادرم را گرفتی و محبتت را به من بی دریغ عرضه کردی دد

              از اونطرف مادرم میتونست غذای من را بخوره شاید سیر بشه به این امید خونه تو اومدم تو هرکاری برایم کردی! این را بدان من از پولی که بابت بچه گرفتم فقط برای راحتی فرید خرج کردم اون پول راحتی فرید را تامین کرد بعد از به دنیا اومدن فرید اوضاع مالی ما داشت روز به روز بهتر میشد اگر یادت بیاد برادرم تصادف بدی کرد امیدی به سلامتش نبود مادرم با التماس به درخونه اومد اون موقع من الهه را حامله بودم برای نجات برادرم الهه را فروختم و خرج برادرم کردم من و تو میتونستیم دوباره بچه دار بشویم ولی برادرم اگر کمکش نمیکردم ناقص می شد وبال گردن مادرم میشد دد

              من به این راضی نشدم من بدون اینکه به عواقب کار توجه کنم انجام دادم الان هم آماده هر مجازاتی هستم گفتم: یادت میاد گفتی من تا به حال از تو چیزی نخواستم امروز از تو خواهش میکنم من را ببخش از گناه من بگذر فقط به خاطر عشقم نسبت به تو بدون تو هیچم باور کن دوستت دارم. اعتراف کردم!! احساس سبکی داشتم مثل پرنده ای آزاد! مسعود که تا اون لحظه خودش را به خواب زده بود چشمهاشو باز کرد دستم راگرفت و گفت: از دستت فرار کردم اما یک لحظه هم از فکرت بیرون نیامدم منم عاشق تو هستم دوستت دارم اما قبول کن کار تو خیلی وحشتناک بود تو خردم کردی تمام زحمات من را به باد دادی تو بچه ای را که متعلق به هر دوی ما بود فروختی ارزش بچه امان اینقدر بود؟ اولین میوه عشقمان را فروختی به تو چی بگم؟!! و این راز را از من سالها پنهان کردی رازی در دل داشتی و من بی خبر!! دستش را بوسیدم و گفتم: فکر میکنی خیلی آسان بود سالها با این فکر که هر آن ممکنه پی به این راز ببری سر کردم و رنج کشیدم میدونی سالها تو با آرامش خیال زندگی کردی و من آرزوی یک لحظه آرامش داشتم من به اندازه کافی تنبیه شدم من را ببخش اشک میریختم و تقاضای عفو میکردم مسعود بغلم کرد و بوسید و بالاخره اون جمله جادویی را به زبان آورد و گفت: بخشیدمت

              پــــــا يـــــــــا ن

              Comment


              • #8
                kheili ghashang bood be in migan eshghe vaghei, sakhtane zendegi baham dige az aval, ba nadari kenar omadan vali be ham eshgh varzidan va talash baraye zendegiyeh behtar.

                Comment

                Working...
                X