Announcement

Collapse
No announcement yet.

Sohrab Sepehri

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Sohrab Sepehri

    Born : 1928 in Kashan Iran
    He was a poet and painter
    After obtaining his high school diploma, he attended and obtained a Bachelor of Arts from Honar-haye Ziba (Fine Arts) Faculty of Tehran University. In the first twelve years after his graduation he worked in several government agencies while on the side pursuing his personal interest in poetry and painting. During these years he also travelled on numerous occasions to Europe, and Africa .

    In 1964 he completely resigned from his governmental position and began focusing all his time and energy on poetry and painting. He moved and lived in USA for one year, and subsequently spent about two years living in Paris . During this time period he painted numerous paintings applying the same soft and gentle style, which can be found in his poems.

    In 1979 he was diagnosed with cancer and for the last time he moved to England for treatment. A year later, in 1980, he passed away in Tehran and now he rests in his birthplace, Kashan.





    سهراب سپهری در سال 1307 هجری شمسی به دنیا آمد
    و در اول اردیبهشت ماه 1359 برای همیشه کوچ کرد
    او 52 سال بیشتر عمر نکرد و بیماری سرطان او را از
    پا درآورد . سهراب نقاش بود و از فروش تابلوهایش
    زندگی می کرد . سفرهای به اروپا ، هند و ژاپن داشت
    با زبانهای خارجی آشنایی داشت و ترجمه هایی از او
    در دست است . سهراب ازدواج نکرد وی شاعری عارف
    و طبیعت گرا بود همچنین مردی درس خوانده و آشنا با
    نظام های مختلف فکری و هنری . کتاب اطاق آبی شاهد
    مطالعات گسترده او در مباعث دقیق هنری و فرهنگی
    است این کتاب در سال 1369 به همت انتشارات سروش
    به چاپ رسیده است .

    از آثارش:

    مرگ رنگ تهران 1330

    زندگي خابها سپهر 1332

    آوار آفتاب تهران 1340

    شرق اندوه تهران 1340

    صداي پاي آب مجله ارش 1344

    مسافر مجله آرش 1345

    حجم سبز روزن 1346

    ما هيچ ما نگاه تهران 1356

    هشت كتلب طهوري 1356

    منتخب اشعار طهوري 1364


    and the most fames of all his poems is:



    واحه ای در لحظه

    به سراغ من اگر مي آييد
    پشت هيچستانم
    پشت هيچستان جايي است
    پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
    كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
    روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
    به سرتپه معراج شقايق رفتند
    پشت هيچستان چتر خواهش باز است
    تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
    زنگ باران به صدا مي آيد
    آدم اينجا تنهاست
    و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
    به سراغ من اگرمي آييد
    نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
    چيني نازك تنهايي من
    Emroz fardayest ke deroz galeash mikardim.

  • #2
    نام شعر : با مرغ پنهان

    حرف ها دارم
    با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
    و زمان را با صدايت مي گشايي !

    چه ترا دردي است
    كز نهان خلوت خود مي زني آوا
    و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

    در كجا هستي نهان اي مرغ !
    زير تور سبزه هاي تر
    يا درون شاخه هاي شوق ؟
    مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
    يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
    هر كجا هستي ، بگو با من .
    روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
    آفتابي شو!
    رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
    مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
    و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
    روز خاموش است، آرام است.
    از چه ديگر مي كني پروا؟




    نام شعر : جان گرفته

    از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
    مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
    پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
    بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
    و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
    ليك پندار تو بيهوده است:
    پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
    سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
    من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
    شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
    با خيالت مي دهم پيوند تصويري
    كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
    درد را با لذت آميزد،
    در تپش هايت فرو ريزد.
    نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

    مرده لب بربسته بود.
    چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
    مي تراويد از تن من درد.
    نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      نام شعر : خراب

      فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
      تا حرف من پذيرد آخر كه :زندگي
      رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

      دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
      پايان شام شكوه ام.
      صبح عتاب بود.

      چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
      اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

      پايم خليده خار بيابان .
      جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.
      ليكن كسي ، ز راه مددكاري،
      دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

      خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
      كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،
      اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

      آبادي ام ملول شد از صحبت زوال .
      بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
      تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.





      نام شعر : در قير شب

      ديرگاهی است كه در اين تنهايی
      رنگ خاموشی در طرح لب است
      بانگی از دور مرا می‌خواند
      ليك پاهايم در قير شب است
      رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
      در و ديوار به هم پيوسته
      سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
      نقش وهمی است ز بندی رسته
      نفس آدم‌ها
      سر بسر افسرده است
      روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
      هر نشاطی مرده است
      دست جادويی شب
      در به روی من و غم می‌بندد
      می‌كنم هر چه تلاش،
      او به من می خندد .
      نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
      شب ز راه آمد و با دود اندود .
      طرح‌هايی كه فكندم در شب،
      روز پيدا شد و با پنبه زدود .
      ديرگاهی است كه چون من همه را
      رنگ خاموشی در طرح لب است .
      جنبشی نيست در اين خاموشی
      دست‌ها پاها در قير شب است .




      نام شعر : دره خاموش

      سكوت ، بند گسسته است.
      كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
      در آسمان شفق رنگ
      عبور ابر سپيدي.

      نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
      نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
      كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
      ز خوف دره خاموش
      نهفته جنبش پيكر.
      به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

      چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
      به راه، رهگذري.
      خيال دره و تنهايي
      دوانده در رگ او ترس.
      كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
      ز هر شكاف تن كوه
      خزيده بيرون ماري.
      به خشم از پس هر سنگ
      كشيده خنجر خاري.

      غروب پر زده از كوه.
      به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
      غمي بزرگ ، پر از وهم
      به صخره سار نشسته است.
      درون دره تاريك
      سكوت بند گسسته است.



      نام شعر : دريا و مرد

      تنها ، و روي ساحل،
      مردي به راه مي گذرد.
      نزديك پاي او
      دريا، همه صدا.
      شب، گيج در تلاطم امواج.
      باد هراس پيكر
      رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
      نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
      انگار
      هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
      و مرد مي رود به ره خويش.
      و باد سرگران
      هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
      و مرد مي رود.
      و باد همچنان...

      امواج ، بي امان،
      از راه ميرسند
      لبريز از غرور تهاجم.
      موجي پر از نهيب
      ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
      يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

      دريا، همه صدا.
      شب، گيج در تلاطم امواج.
      باد هراس پيكر
      رو مي كند به ساحل و ...




      نام شعر : دلسرد

      قصه ام ديگر زنگار گرفت:
      با نفس هاي شبم پيوندي است.
      پرتويي لغزد اگر بر لب او،
      گويدم دل : هوس لبخندي است.

      خيره چشمانش با من گويد:
      كو چراغي كه فروزد دل ما؟
      هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
      آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

      خشت مي افتد از اين ديوار.
      رنج بيهوده نگهبانش برد.
      دست بايد نرود سوي كلنگ،
      سيل اگر آمد آسانش برد.

      باد نمناك زمان مي گذرد،
      رنگ مي ريزد از پيكر ما.
      خانه را نقش فساد است به سقف،
      سرنگون خواهد شد بر سر ما.

      گاه مي لرزد باروي سكوت:
      غول ها سر به زمين مي سايند.
      پاي در پيش مبادا بنهيد،
      چشم ها در ره شب مي پايند!

      تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
      بايدم دست به ديوار گرفت.
      با نفس هاي شبم پيوندي است:
      قصه ام ديگر زنگار گرفت.




      نام شعر : دنگ...

      دنگ...، دنگ ....
      ساعت گيج زمان در شب عمر
      مي زند پي در پي زنگ.
      زهر اين فكر كه اين دم گذر است
      مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
      لحظه ام پر شده از لذت
      يا به زنگار غمي آلوده است.
      ليك چون بايد اين دم گذرد،
      پس اگر مي گريم
      گريه ام بي ثمر است.
      و اگر مي خندم
      خنده ام بيهوده است.

      دنگ...، دنگ ....
      لحظه ها مي گذرد.
      آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
      قصه اي هست كه هرگز ديگر
      نتواند شد آغاز.
      مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
      بر لب سر زمان ماسيده است.
      تند برمي خيزم
      تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
      رنگ لذت دارد ، آويزم،
      آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
      خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
      و آنچه بر پيكر او مي ماند:
      نقش انگشتانم.

      دنگ...
      فرصتي از كف رفت.
      قصه اي گشت تمام.
      لحظه بايد پي لحظه گذرد
      تا كه جان گيرد در فكر دوام،
      اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
      وا رهاينده از انديشه من رشته حال
      وز رهي دور و دراز
      داده پيوندم با فكر زوال.

      پرده اي مي گذرد،
      پرده اي مي آيد:
      مي رود نقش پي نقش دگر،
      رنگ مي لغزد بر رنگ.
      ساعت گيج زمان در شب عمر
      مي زند پي در پي زنگ :
      دنگ...، دنگ ....
      دنگ...
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        نام شعر : دود ميخيزد

        دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
        كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
        با درون سوخته دارم سخن.
        كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

        دست از دامان شب برداشتم
        تا بياويزم به گيسوي سحر.
        خويش را از ساحل افكندم در آب،
        ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

        بر تن ديوارها طرح شكست.
        كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
        چشم ميدوزد خيال روز و شب
        از درون دل به تصوير اميد.

        تا بدين منزل نهادم پاي را
        از دراي كاروان بگسسته ام.
        گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
        ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

        تيرگي پا مي كشد از بام ها :
        صبح مي خندد به راه شهر من.
        دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
        با درون سوخته دارم سخن.



        نام شعر : ديوار
        زخم شب مي شد كبود

        زخم شب مي شد كبود.
        در بياباني كه من بودم
        نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
        نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
        ضربه اي بر ضربه مي افزود.

        تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
        با خود آوردم ز راهي دور
        سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
        ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
        از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
        و ببندد راه را بر حمله غولان
        كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

        روز و شب ها رفت.
        من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
        نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
        نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
        ليك پندارم، پس ديوار
        نقش هاي تيره مي انگيخت
        و به رنگ دود
        طرح ها از اهرمن مي ريخت.

        تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
        بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
        حسرتي با حيرتي آميخت.
        حسرتي با حيرتي آميخت




        نام شعر : رو به غروب

        ريخته سرخ غروب
        جابجا بر سر سنگ.
        كوه خاموش است.
        مي خروشد رود.
        مانده در دامن دشت
        خرمني رنگ كبود.

        سايه آميخته با سايه.
        سنگ با سنگ گرفته پيوند.
        روز فرسوده به ره مي گذرد.
        جلوه گر آمده در چشمانش
        نقش اندوه پي يك لبخند.

        جغد بر كنگره ها مي خواند.
        لاشخورها، سنگين،
        از هوا، تك تك ، آيند فرود:
        لاشه اي مانده به دشت
        كنده منقار ز جا چشمانش،
        زير پيشاني او
        مانده دو گود كبود.

        تيرگي مي آيد.
        دشت مي گيرد آرام.
        قصه رنگي روز
        مي رود رو به تمام.

        شاخه ها پژمرده است.
        سنگ ها افسرده است.
        رود مي نالد.
        جغد مي خواند.
        غم بياويخته با رنگ غروب.
        مي تراود ز لبم قصه سرد:
        دلم افسرده در اين تنگ غروب.



        نام شعر : روشن شب

        روشن است آتش درون شب
        وز پس دودش
        طرحي از ويرانه هاي دور.
        گر به گوش آيد صدايي خشك:
        استخوان مرده مي لغزد درون گور.

        ديرگاهي ماند اجاقم سرد
        و چراغم بي نصيب از نور.

        خواب دربان را به راهي برد.
        بي صدا آمد كسي از در،
        در سياهي آتشي افروخت .
        بي خبر اما
        كه نگاهي در تماشا سوخت.

        گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،
        ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
        آتشي روشن درون شب.




        نام شعر : سراب
        آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
        آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
        نيست در آن نه گياه و نه درخت.
        غير آواي غرابان، ديگر
        بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

        در پس پرده‌يي از گرد و غبار
        نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
        چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
        آدمي هست كه مي‌پويد راه.

        تنش از خستگي افتاده ز كار.
        بر سر و رويش بنشسته غبار.
        شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
        پاي عريانش مجروح ز خار.

        هر قدم پيش رود، پاي افق
        چشم او بيند دريايي آب.
        اندكي راه چو مي‌پيمايد
        مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

        مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب




        نام شعر : سرود زهر

        مي مكم پستان شب را
        وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
        چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم.

        از پي نابودي ام ، ديري است
        زهر ميريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم
        تا كند آلوده با آن شير
        پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
        مي كند رفتار با من نرم.
        ليك چه غافل!
        نقشه هاي او چه بي حاصل!
        نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.
        او نمي داند كه روييده است
        هستي پر بار من در منجلاب زهر
        و نمي داند كه من در زهر مي شويم
        پيكر هر گريه، هر خنده،
        در نم زهر است كرم فكرمن زنده،
        در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          نام شعر : سرگذشت
          مي خروشد دريا

          مي خروشد دريا.
          هيچكس نيست به ساحل دريا.
          لكه اي نيست به دريا تاريك
          كه شود قايق
          اگر آيد نزديك.

          مانده بر ساحل
          قايقي ريخته شب بر سر او ،
          پيكرش را ز رهي نا روشن
          برده در تلخي ادراك فرو.
          هيچكس نيست كه آيد از راه
          و به آب افكندش.
          و دير وقت كه هر كوهه آب
          حرف با گوش نهان مي زندش،
          موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
          قصه يك شب طوفاني را.

          رفته بود آن شب ماهي گير
          تا بگيرد از آب
          آنچه پيوندي داشت.
          با خيالي در خواب

          صبح آن شب ، كه به دريا موجي
          تن نمي كوفت به موجي ديگر ،
          چشم ماهي گيران ديد
          قايقي را به ره آب كه داشت
          بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر.
          پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
          به همان جاي كه هست
          در همين لحظه غمناك بجا
          و به نزديكي او
          مي خروشد دريا
          وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
          از شب طوفاني
          داستاني نه دراز.
          داستاني نه دراز




          نام شعر : سپيده

          در دور دست
          قويی پريده بی گاه از خواب
          شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
          لب‌های جويبار
          لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
          در هم دويده سايه و روشن.
          لغزان ميان خرمن دوده
          شبتاب می‌فروزد در آذر سپيد
          همپای رقص نازك نيزار
          مرداب می‌گشايد چشم تر سپيد.
          خطی ز نور روی سياهی است:
          گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
          ديوار سايه‌ها شده ويران
          دست نگاه در افق دور
          كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.




          نام شعر : غمي غمناك

          شب سردي است ، و من افسرده.
          راه دوري است ، و پايي خسته.
          تيرگي هست و چراغي مرده.

          مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
          دور ماندند ز من آدم ها.
          سايه اي از سر ديوار گذشت ،
          غمي افزود مرا بر غم ها.

          فكر تاريكي و اين ويراني
          بي خبر آمد تا با دل من
          قصه ها ساز كند پنهاني.

          نيست رنگي كه بگويد با من
          اندكي صبر ، سحر نزديك است:
          هردم اين بانگ برآرم از دل :
          واي ، اين شب چقدر تاريك است!

          خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
          قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
          صخره اي كو كه بدان آويزم؟


          مثل اين است كه شب نمناك است.
          ديگران را هم غم هست به دل،
          غم من ، ليك، غمي غمناك است





          نام شعر : مرغ معما

          دير زمانی است روی شاخه اين بيد
          مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
          نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
          چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
          گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
          مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
          روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
          بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
          راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
          قالب خاموش او صدايی گوياست.
          می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،

          رسته ز بالا و پست بال و پر او
          زندگی دور مانده: موج سرابی
          سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
          پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
          خيره نگاهش به طرح خيالی
          آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
          دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
          چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
          ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
          آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
          دارد با شهرهای گمشده پيوند:
          مرغ معما در اين ديار غريب است




          نام شعر : مرگ رنگ

          رنگي كنار شب
          بي حرف مرده است.
          مرغي سياه آمده از راههاي دور
          مي خواند از بلندي بام شب شكست.
          سرمست فتح آمده از راه
          اين مرغ غم پرست.

          در اين شكست رنگ
          از هم گسسته رشته هر آهنگ.
          تنها صداي مرغك بي باك
          گوش سكوت ساده مي آرايد
          با گوشوار پژواك.

          مرغ سياه آمده از راههاي دور
          بنشسته روي بام بلند شب شكست
          چون سنگ ، بي تكان.
          لغزانده چشم را
          بر شكل هاي درهم پندارش.
          خوابي شگفت مي دهد آزارش:
          گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
          در جاده هاي عطر
          پاي نسيم مانده ز رفتار.
          هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
          نقشي كشد به ياري منقار.

          بندي گسسته است.
          خوابي شكسته است.
          روياي سرزمين
          افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
          از ياد برده است.
          بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
          رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.







          نام شعر : ناياب

          شب ايستاده است.
          خيره نگاه او
          بر چهارچوب پنجره من.
          سر تا به پاي پرسش، اما
          انديشناك مانده و خاموش:
          شايد
          از هيچ سو جواب نيايد.

          ديري است مانده يك جسد سرد
          در خلوت كبود اتاقم.
          هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
          گويي كه قطعه ، قطعه ديگر را
          از خويش رانده است.
          از ياد رفته در تن او وحدت.
          بر چهرهاش كه حيرت ماسيده روي آن
          سه حفره كبود كه خالي است
          از تابش زمان.
          بويي فساد پرور و زهر آلود
          تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
          نقش زوال را
          بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است.
          در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
          كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
          با ناخن اين جسد را
          از هم شكافتم،
          رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
          اما از آنچه در پي آن بودم
          رنگي نيافتم.

          شب ايستاده است.
          خيره نگاه او
          بر چارچوب پنجره من.
          با جنبش است پيكر او گرم يك جدال .
          بسته است نقش بر تن لب هايش
          تصوير يك سوال.


          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            نام شعر : نقش


            در شبي تاريك

            كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

            و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك ،

            يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

            و به ناخن هاي خون آلود

            روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.

            شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.


            از ميان برده است طوفان نقش هايي را

            كه بجا ماند از كف پايش.

            گر نشان از هر كه پرسي باز

            بر نخواهد آمد آوايش.


            آن شب

            هيچكس از ره نمي آمد

            تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود.

            كوه: سنگين ، سرگران ،خونسرد.

            باد مي آمد ، ولي خاموش.

            ابر پر مي زد، ولي آرام.

            ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز

            رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز ،

            رعد غريد ،

            كوه را لرزاند.

            برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه

            پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.


            امشب

            باد و باران هر دو مي كوبند :

            باد خواهد بركند از جاي سنگي را

            و باران هم

            خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد.

            هر دو مي كوشند.

            مي خروشند.

            ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

            مانده برجا استوار ، انگار با زنجير پولادين.

            سال ها آن را نفرسوده است.

            كوشش هر چيز بيهوده است.

            كوه اگر بر خويشتن پيچد،

            سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

            و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك

            يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

            در شبي تاريك.





            نام شعر : وهم


            جهان ، آلوده خواب است.

            فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ

            چنان كه من به روي خويش

            در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست

            و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:

            ميان اين همه انگار

            چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!


            شب از وحشت گرانبار است.

            جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:

            چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست

            در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟




            نام شعر : باغي در صدا

            در باغي رها شده بودم.
            نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
            آيا من خود بدين باغ آمده بودم
            و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
            هواي باغ از من مي گذشت
            و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
            آيا اين باغ
            سايه روحي نبود
            كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

            ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
            صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
            گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
            هميشه از روزنه اي ناپيدا
            اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
            سرچشمه صدا گم بود:
            من ناگاه آمده بودم.
            خستگي در من نبود:
            راهي پيموده نشد.
            آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

            ناگهان رنگي دميد:
            پيكري روي علف ها افتاده بود.
            انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
            باغ در ته چشمانش بود
            و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
            زندگي اش آهسته بود.
            وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

            وزشي برخاست
            دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
            روشني تندي به باغ آمد.
            باغ مي پژمرد
            و من به درون دريچه رها مي شدم.




            نام شعر : برخورد
            نوري به زمين فرود آمد
            نوري به زمين فرود آمد:
            دو جاپا بر شن‌هاي بيابان ديدم.
            از كجا آمده بود؟
            به كجا مي رفت؟
            تنها دو جاپا ديده مي شد.
            شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

            ناگهان جاپاها براه افتادند.
            روشني همراهشان مي‌خزيد.
            جاپاها گم شدند،
            خود را از روبرو تماشا كردم:
            گودالي از مرگ پر شده بود.
            و من در مرده خود براه افتادم.
            صداي پايم را از راه دوري مي‌شنيدم،
            شايد از بياباني مي‌گذشتم.
            انتظاري گمشده با من بود.
            ناگهان نوري در مرده‌ام فرود آمد
            و من در اضطرابي زنده شدم:
            دو جاپا هستي‌ام را پر كرد.
            از كجا آمده بود؟
            به كجا مي‌رفت؟
            تنها دو جاپا ديده مي‌شد.
            شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

            شايد خطايي پا به زمين نهاده بود


            نام شعر : بي پاسخ

            در تاريكي بي آغاز و پايان
            دري در روشني انتظارم روييد.
            خودم را در پس در تنها نهادم
            و به درون رفتم:
            اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
            سايه اي در من فرود آمد
            و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
            پس من كجا بودم؟
            شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
            و من انعكاسي بودم
            كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
            در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.

            من در پس در تنها مانده بودم.
            هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
            گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
            در گنگي آن ريشه داشت.
            آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

            در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
            و من در تاريكي خوابم برده بود.
            در ته خوابم خودم را پيدا كردم
            و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
            آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

            در تاريكي بي آغاز و پايان
            فكري در پس در تنها مانده بودم.
            پس من كجا بودم؟
            حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
            همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
            آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

            در اتاق بي روزن
            انعكاسي نوسان داشت.
            پس من كجا بودم؟
            در تاريكي بي آغاز و پايان
            بهتي در پس در تنها مانده بودم.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              mersi angel jon khili thread khubi baz kardi man asheghe sheraye sohrabam
              Tasavor kon jahaniro ke toosh zendan yek afsanast
              Tamame jangaye donya shodan mashmoole atash bast
              Kasi aghaye alam nist barabar ba hamand mardom
              Dige sahme har ensane tane har dooneye gandom
              Bedone marzo mahdoode vatan yani hame donya
              Tasavor kon to mitoni beshi taabire in roya

              Comment


              • #8
                نام شعر : جهنم سرگردان

                شب را نوشيده ام
                و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
                مرا تنها گذار
                اي چشم تبدار سرگردان !
                مرا با رنج بودن تنها گذار.
                مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.
                مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم
                و به دامن بي تار و پود روياها بياويزم.

                سپيدي هاي فريب
                روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.
                طلسم شكسته خوابم را بنگر
                بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته.
                او را بگو
                تپش جهنمي مست !
                او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.
                نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.
                جهنم سرگردان!
                مرا تنها گذار.





                نام شعر : خواب تلخ

                مرغ مهتاب
                مي خواند.
                ابري در اتاقم مي گريد.
                گل هاي چشم پشيماني مي شكفد.
                در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد.
                مغرب جان مي كند،
                مي ميرد.
                گياه نارنجي خورشيد
                در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
                بيدارم
                نپنداريد در خواب
                سايه شاخه اي بشكسته
                آهسته خوابم كرد.
                اكنون دارم مي شنوم
                آهنگ مرغ مهتاب
                و گل هاي پشيماني را پرپر مي كنم.





                نام شعر : سفر

                پس از لحظه هاي دراز
                بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
                و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
                و هنوز من
                ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
                كه براه افتادم.

                پس از لحظه هاي دراز
                سايه دستي روي وجودم افتاد
                ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
                و هنوز من
                پرتو تنهاي خودم را
                در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
                كه براه افتادم.

                پس از لحظه هاي دراز
                پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
                و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
                و هنوز من
                در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
                كه براه افتادم

                پس از لحظه هاي دارز
                يك لحظه گذشت:
                برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
                دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
                و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
                و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
                كه در خوابي ديگر لغزيدم.





                نام شعر : فانوس خيس

                روي علف ها چكيده ام.
                من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
                كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
                جايم اينجا نبود.
                نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
                جايم اينجا نبود.
                فانوس
                در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
                كجا مي رود اين فانوس ،
                اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
                بر سكوي كاشي افق دور
                نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
                زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
                باران پر خزه مستي
                بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
                من ستاره چكيده ام.
                از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
                شب پر خواهش
                و پيكر گرم افق عريان بود.
                رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
                و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
                پريان مي رقصيدند.
                و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
                زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
                پنجره رويا گشوده بود.
                و او چون نسيمي به درون وزيد.
                اكنون روي علف ها هستم
                و نسيمي از كنارم مي گذرد.
                تپش ها خاكستر شده اند.
                آبي پوشان نمي رقصند.
                فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
                هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
                چشمانش خوابي را گم كرده بود.
                جاده نفس نفس مي زد.
                صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
                فانوس پر شتاب !
                تا كي مي لغزي
                در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
                زمزمه هاي شب پژمرد.
                رقص پريان پايان يافت.
                كاش اينجا نچكيده بودم!
                هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
                فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
                كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
                فانوس از من مي گريزد.
                چگونه برخيزم؟
                به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
                و دور از من ، فانوس
                در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  نام شعر : لحظه گمشده

                  مرداب اتاقم كدر شده بود
                  و من زمزمه خون را در رگ‌هايم مي‌شنيدم.
                  زندگي‌ام در تاريكي ژرفي مي‌‌گذشت.
                  اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي‌كرد.

                  در باز شد
                  و او با فانوسش به درون وزيد.
                  زيبايي رها شده‌يي بود
                  و من ديده به راهش بودم:
                  روياي بي‌شكل زندگي‌ام بود.
                  عطري در چشمم زمزمه كرد.
                  رگ‌هايم از تپش افتاد.
                  همه رشته‌هايي كه مرا به من نشان مي‌داد
                  در شعله فانوسش سوخت:
                  زمان در من نمي‌گذشت.
                  شور برهنه‌يي بودم.

                  او فانوسش را به فضا آويخت.
                  مرا در روشن‌ها مي‌جست.
                  تار و پود اتاقم را پيمود
                  و به من ره نيافت.
                  نسيمي شعله فانوس را نوشيد.

                  وزشي مي‌گذشت
                  و من در طرحي جا مي‌گرفتم،
                  در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي‌شدم.
                  پيدا، براي كه؟
                  او ديگر نبود.
                  آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟
                  عطري در گرمي رگ‌هايم جابه‌جا مي‌شد.
                  حس كردم با هستي گمشده‌اش مرا مي‌نگرد
                  و من چه بيهوده مكان را مي‌كاوم:
                  آني گم شده بود.





                  نام شعر : لولوي شيشه ها

                  در اين اتاق تهي پيكر
                  انسان مه آلود !
                  نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟

                  درها بسته
                  و كليدشان در تاريكي دور شد.
                  نسيم از ديوارها مي تراود:
                  گل هاي قالي مي لرزد.
                  ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند.
                  باران ستاره اتاقت را پر كرد
                  و تو در تاريكي گم شده اي
                  انسان مه آلود!

                  پاهاي صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .
                  درخت بيد از خاك بسترت روييده
                  و خود را در حوض كاشي مي جويد.
                  تصويري به شاخه بيد آويخته :
                  كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،
                  گويي ترا مي نگرد
                  و تو از ميان هزاران نقش تهي
                  گويي مرا مي نگري
                  انسان مه آلود!

                  ترا در همه شب هاي تنهايي
                  توي همه شيشه ها ديده ام.
                  مادر مرا مي ترساند:
                  لولو پشت شيشه هاست!
                  و من توي شيشه ها ترا ميديدم.
                  لولوي سرگردان !
                  پيش آ،
                  بيا در سايه هامان بخزيم .
                  درها بسته
                  و كليدشان در تاريكي دور شد.
                  بگذار پنجره را به رويت بگشايم.

                  انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت
                  و گريان سويم پريد.
                  شيشه پنجره شكست و فرو ريخت:
                  لولوي شيشه ها
                  شيشه عمرش شكسته بود.












                  نام شعر : مرغ افسانه

                  پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
                  و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
                  ميان بيداري و خواب
                  پرتاب شده بود.
                  بيراهه فضا را پيمود،
                  چرخي زد
                  و كنار مردابي به زمين نشست.
                  تپش هايش با مرداب آميخت.
                  مرداب كم كم زيبا شد.
                  گياهي در آن روييد،
                  گياهي تاريك و زيبا.
                  مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
                  تهي درونش شبيه گياهي بود .
                  شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
                  وجودش تلخ شد:
                  خلوت شفافش كدر شده بود.
                  چرا آمد ؟
                  از روي زمين پر كشيد،
                  بيراهه اي را پيمود
                  و از پنجره اي به درون رفت.

                  مرد، آنجا بود.
                  انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
                  مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
                  سينه او را شكافت
                  و به درون او رفت.
                  او از شكاف سينه اش نگريست:
                  درونش تاريك و زيبا شده بود.
                  و به روح خطا شباهت داشت.
                  شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
                  در فضا به پرواز آمد
                  و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت.

                  مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
                  وزشي بر تار و پودش گذشت:
                  گياهي در خلوت درونش روييد،
                  از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد
                  و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
                  زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
                  اوجي صدايش مي زد.
                  گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
                  و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
                  بال هايش را گشود
                  و خود را به بيراهه فضا سپرد.

                  گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
                  چرخي زد
                  و از در معبد به درون رفت.
                  فضا با روشني بيرنگي پر بود.
                  برابر محراب
                  و همي نوسان يافت:
                  از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
                  و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود.
                  خودش را در مرز يك رويا ديد.
                  به خاك افتاد.
                  لحظه اي در فراموشي ريخت.
                  سر برداشت:
                  محراب زيبا شده بود.
                  پرتويي در مرمر محراب ديد
                  تاريك و زيبا.
                  ناشناسي خود را آشفته ديد.
                  چرا آمد؟
                  بال هايش را گشود
                  و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.

                  زن در جاده اي مي رفت.
                  پيامي در سر راهش بود:
                  مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
                  زن ميان دو رويا عريان شد.
                  مرغ افسانه سينه او را شكافت
                  و به درون رفت.
                  زن در فضا به پرواز آمد.

                  مرد در اتاقش بود.
                  انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
                  و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد.
                  زني از پنجره فرود آمد
                  تاريك و زيبا.
                  به روح خطا شباهت داشت.
                  مرد به چشمانش نگريست:
                  همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
                  مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
                  و نگاهش به سايه آنها افتاد.
                  گفتي سياه پرده توري بود
                  كه روي وجودش افتاده بود.
                  چرا آمد؟
                  بال هايش را گشود
                  و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد.

                  مرد تنها بود.
                  تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
                  وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
                  وزشي نا پيدا مي گذشت:
                  تصوير كم كم زيبا ميشد
                  و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
                  مرغ افسانه آمده بود.
                  اتاق را خالي ديد.
                  و خودش را در جاي ديگر يافت.
                  آيا تصوير
                  دامي نبود
                  كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
                  چرا آمد؟
                  بال هايش را گشود
                  و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.

                  مرد در بستر خود خوابيده بود.
                  وجودش به مردابي شباهت داشت.
                  درختي در چشمانش روييده بود
                  و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
                  رگ هاي درخت
                  از زندگي گمشده اي پر بود.
                  بر شاخ درخت
                  مرغ افسانه نشسته بود.
                  از شكاف سينه اش به درون نگريست:
                  تهي درونش شبيه درختي بود.
                  شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
                  بال هايش را گشود
                  و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت.

                  درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
                  اتاقي با آستانه خود مي رسيد.
                  مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود.
                  و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10
                    نام شعر : مرز گمشده


                    ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.

                    و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.

                    از مرزي گذشته بود،

                    در پي مرز گمشده مي گشت.

                    كوهي سنگين نگاهش را بريد.

                    صدا از خود تهي شد

                    و به دامن كوه آويخت:

                    پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

                    و كوه از خوابي سنگين پر بود.

                    خوابش طرحي رها شده داشت.

                    صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،

                    برگشت،

                    فضا را از خود گذر داد

                    و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.


                    كوه از خواب سنگين پر بود.

                    ديري گذشت،

                    خوابش بخار شد.

                    طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:

                    پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

                    سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.

                    خواب خطا كارش را نفرين فرستاد

                    و نگاهش را روانه كرد.


                    انتظاري نوسان داشت.

                    نگاهي در راه مانده بود

                    و صدايي در تنهايي مي گريست.





                    نام شعر : نيلوفر

                    از مرز خوابم مي گذشتم،
                    سايه تاريك يك نيلوفر
                    روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
                    كدامين باد بي پروا
                    دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

                    در پس درهاي شيشه اي روياها،
                    در مرداب بي ته آيينه ها،
                    هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
                    يك نيلوفر روييده بود.
                    گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
                    و من در صداي شكفتن او
                    لحظه لحظه خودم را مي مردم.

                    بام ايوان فرو مي ريزد
                    و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.
                    كدامين باد بي پروا
                    دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

                    نيلوفر روييد،
                    ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
                    من به رويا بودم،
                    سيلاب بيداري رسيد.
                    چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
                    نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
                    در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
                    هستي اش در من ريشه داشت،
                    همه من بود.
                    كدامين باد بي پروا
                    دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟




                    نام شعر : يادبود

                    سايه دراز لنگر ساعت
                    روي بيابان بي‌پايان در نوسان بود:
                    مي‌آمد، مي‌رفت.
                    مي‌آمد، مي‌رفت.
                    و من روي شن‌هاي روشن بيابان
                    تصوير خواب كوتاهم را مي‌كشيدم،
                    خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
                    و در هوايش زندگي‌ام آب شد.
                    خوابي كه چون پايان يافت
                    من به پايان خودم رسيدم.

                    من تصوير خوابم را مي‌كشيدم
                    و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود.
                    چه‌گونه مي‌شد در رگ‌هاي بي‌فضاي اين تصوير
                    همه گرمي خواب دوشين را ريخت؟
                    تصويرم را كشيدم
                    چيزي گم شده بود.
                    روي خودم خم شد:
                    حفره‌يي در هستي من دهان گشود.

                    سايه دراز لنگر ساعت
                    روي بيابان بي‌پايان در نوسان بود
                    و من كنار تصوير زنده خوابم بودم.
                    تصويري كه رگ‌هايش در ابديت مي‌تپيد
                    و ريشه نگاهم در تار و پودش مي‌سوخت.
                    اين‌بار
                    هنگامي كه سايه لنگر ساعت
                    از روي تصوير جان گرفته من گذشت
                    بر شن‌هاي روشن بيابان چيزي نبود.
                    فرياد زدم:
                    تصوير را باز ده!
                    و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست.

                    سايه دراز لنگر ساعت
                    روي بيابان بي‌پايان در نوسان بود:
                    مي‌آمد، مي‌رفت.
                    مي‌آمد، مي‌رفت.
                    و نگاه انساني به دنبالش مي‌دويد.





                    نام شعر : پاداش

                    گياه تلخ افسوني !
                    شوكران بنفش خورشيد را
                    در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
                    و در آيينه نفس كشنده سراب
                    تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.
                    در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!
                    و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!
                    آمدم تا ترا بويم،
                    و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
                    به پاس اين همه راهي كه آمدم.

                    غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت
                    و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.
                    چه روياها كه پاره شد!
                    و چه نزديك ها كه دور نرفت!
                    و من بر رشته صدايي ره سپردم
                    كه پايانش در تو بود.
                    آمدم تا ترا بويم،
                    و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
                    به پاس اين همه راهي كه آمدم.

                    ديار من آن سوي بيابان هاست.
                    يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
                    هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
                    از وحشت غبار شد
                    و من تنها شدم.
                    چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
                    و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
                    آمدم تا ترا بويم،
                    و تو: گياه تلخ افسوني !
                    به پاس اين همه راهي كه آمدم
                    زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
                    به پاس اين همه راهي كه آمدم.




                    نام شعر : پرده

                    پنجره ام به تهي باز شد
                    و من ويران شدم.
                    پرده نفس مي كشيد

                    ديوار قير اندود!
                    از ميان برخيز.
                    پايان تلخ صداهاي هوش ربا!
                    فرو ريز.

                    لذت خواب مي فشارد.
                    فراموشي مي بارد.
                    پرده نفس مي كشد:
                    شكوفه خوابم مي پژمرد.

                    تا دوزخ ها بشكافند،
                    تا سايه ها بي پايان شوند،
                    تا نگاهم رها گردد،
                    درهم شكن بي جنبشي ات را
                    و از مرز هستي من بگذر
                    سياه سرد بي تپش گنگ





                    نام شعر : گل كاشي

                    باران نور
                    كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
                    روي ديوار كاشي گلي را مي شست.
                    مار سياه ساقه اين گل
                    در رقص نرم و لطيفي زنده بود.
                    گفتي جوهر سوزان رقص
                    در گلوي اين مار سيه چكيده بود.
                    گل كاشي زنده بود
                    در دنيايي راز دار،
                    دنياي به ته نرسيدني آبي.

                    هنگام كودكي
                    در انحناي سقف ايوان ها،
                    درون شيشه هاي رنگي پنجره ها،
                    ميان لك هاي ديوارها،
                    هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
                    شبيه اين گل كاشي را ديدم
                    و هر بار رفتم بچينم
                    رويايم پرپر شد.

                    نگاهم به تار و پود سياه ساقه گل چسبيد
                    و گرمي رگ هايش را حس كرد:
                    همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود.
                    گل كاشي زندگي ديگر داشت.
                    آيا اين گل
                    كه در خاك همه روياهايم روييده بود
                    كودك ديرين را مي شناخت
                    و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم،
                    گم شده بودم؟

                    نگاهم به تار و پود شكننده ساقه چسبيده بود.
                    تنها به ساقه اش مي شد بياويزد.
                    چگونه مي شد چيد
                    گلي را كه خيالي مي پژمراند؟
                    دست سايه ام بالا خزيد.
                    قلب آبي كاشي ها تپيد.
                    باران نور ايستاد:
                    رويايم پرپر شد.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      نام شعر : ...

                      رويا زدگي شكست : پهنه به سايه فرو بود.
                      زمان پرپر مي شد.
                      از باغ ديرين ، عطري به چشم تو مي نشست.
                      كنار مكان بوديم. شبنم ديگر سپيده همي باريد.
                      كاسه فضا شكست. در سايه - باران گريستم، و از چشمه غم بر آمدم.
                      آلايش روانم رفته بود. جهان ديگر شده بودم.
                      در شادي لرزيدم ، و آن سو را به درودي لرزاندم.
                      لبخند در سايه روان بود . آتش سايه ها در من گرفت : گرداب آتش شدم.
                      فرجامي خوش بود: انديشه نبود.
                      خورشيد را ريشه كن ديدم.
                      و دروگر نور را ، در تبي شيرين ، با لبي فرو بسته ستودم.




                      نام شعر : آن برتر

                      به كنار تپه شب رسيد.
                      با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.
                      دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم
                      و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،
                      شهاب نگاهش مرده بود.
                      غبار كاروان ها را نشان دادم
                      و تابش بيراهه ها
                      و بيكران ريگستان سكوت را،
                      و او
                      پيكره اش خاموشي بود.
                      لالايي اندوهي بر ما وزيد.
                      تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
                      و ناگاه
                      از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.
                      در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت .
                      و من،
                      در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.




                      نام شعر : آواي گياه

                      از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم.
                      بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم.
                      مغاك جنبش را زيستم.
                      هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
                      من ترا زيستم، شتاب دور دست!
                      رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
                      بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
                      و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
                      و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد.
                      و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
                      و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
                      سايه تر شده ام
                      وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
                      شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
                      صبح از سفال آسمان مي تراود.
                      و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.




                      نام شعر : اي نزديك

                      در نهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
                      و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
                      بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
                      درخشش ميوه ! درخشان تر.
                      وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
                      دورترين آب
                      ريزش خود را به راهم فشاند.
                      پنهان ترين سنگ

                      سايه اش را به پايم ريخت.
                      و من ، شاخه نزديك !
                      از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
                      رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم
                      و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
                      خم شو ، شاخه نزديك!




                      نام شعر : اي همه سيماها

                      در سراي ما زمزمه اي ، در كوچه ما آوازي نيست.
                      شب، گلدان پنجره ما را ربوده است.
                      پرده ما ، در وحشت نوسان خشكيده است.
                      اينجا، اي همه لب ها ! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد.
                      پرتو فانوس ما ، در نيمه راه ، ميان ما و شب هستي مرده است.
                      ستون هاي مهتابي ما را ، پيچك انديشه فرو بلعيده است.
                      اينجا نقش گليمي ، و آنجا نرده اي ، ما را از آستانه ما بدر برده است.
                      اي همه هشياران ! بر چه باغي در نگشوديم ، كه عطر فريبي به تالار نهفته ما نريخت ؟
                      اي همه كودكي ها ! بر چه سبزه اي ندويويم، كه شبنم اندوهي بر ما نفشاند ؟
                      غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم.
                      اي همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالي پروانه نشان خواهد گرفت ؟
                      ستاره زهر از چاه افق بر آمد.
                      كنار نرده مهتابي ما ، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي گريد.
                      در چه دياري آيا ، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟
                      اي همه سيماها ! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر.




                      نام شعر : برتر از پرواز

                      دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
                      اما ، بال از جنبش رسته است.
                      وسوسه چمن ها بيهوده است.
                      ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.
                      در چشم پرنده قطره بينايي است :
                      ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
                      نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
                      پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
                      چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.
                      سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.
                      سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
                      نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.




                      نام شعر : بي تار و پود
                      در بيداري لحظه‌ها

                      در بيداري لحظه‌ها
                      پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
                      مرغي روشن فرود آمد
                      و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
                      ابري پيدا شد
                      و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد.
                      نسيمي برهنه و بي پايان سركرد
                      و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.
                      درختي تابان
                      پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.
                      طوفاني سررسيد
                      و جاپايم را ربود.

                      نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
                      تصويري شكست.
                      خيالي از هم گسيخت.
                      خيالي از هم گسيخت





                      نام شعر : بيراهه اي در آفتاب

                      اي كرانه ما ! خنده گلي در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است.
                      در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم ؟
                      جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟
                      آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
                      وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.
                      به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.
                      به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد.
                      تاريكي محراب ، آكنده ماست.
                      سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
                      از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم.
                      از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب.
                      برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است.
                      موج برون به صخره ما نمي رسد.
                      ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
                      ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
                      ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
                      برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        نام شعر : تارا

                        از تارم فرود آمدم ، كنار بركه رسيدم.
                        ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد.رشته عطري گسست. آب از سايه افسوسي پر شد.
                        موجي غم را به لرزش ني ها داد.
                        غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم.
                        غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست.
                        از تارم فرود آمدم ، ميان بركه و آيينه ، گويا گريستم




                        نام شعر : خوابي در هياهو

                        آبي بلند را مي انديشم ، و هياهوي سبز پايين را.
                        ترسان از سايه خويش ، به ني زار آمده ام.
                        تهي بالا را مي ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود.
                        دشمني كو ، تا مرا از من بركند ؟
                        نفرين به زيست : تپش كور !
                        دچار بودن گشتم ، و شبيخوني بود. نفرين !
                        هستي مرا برچين ، اي ندانم چه خدايي موهوم!
                        نيزه من ، مرمر بس تن را شكافت
                        و چه سود ، كه اين غم را نتواند سينه دريد.
                        نفرين به زيست : دلهره شيرين !
                        نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر - را تن مي شكنم.
                        صداي شكست ، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد.
                        ترنم سبز مي شكافد:
                        نگاه زني ، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند.
                        ترس بي سلاح مرا از پا مي فكند.
                        من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم.
                        او - دشمن زيبا- شبنم نوازش مي افشاند.
                        دستم را مي گيرد
                        و ما - دو مردم روزگاران كهن- مي گذريم.
                        به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را نوسان مي دهيم.
                        آبي بلند ، خلوت ما را مي آرايد.





                        نام شعر : در سفر آن سوها

                        ايوان تهي است ، و باغ از ياد مسافر سرشار.
                        در دره آفتاب ، سر برگرفته اي:
                        كنار بالش تو ، بيد سايه فكن از پا در آمده است.
                        دوري، تو از آن سوي شقايق دوري.
                        در خيرگي بوته ها ، كو سايه لبخندي كه گذر كند ؟
                        از شكاف انديشه ، كو نسيمي كه درون آيد ؟
                        سنگريزه رود ، برگونه تو مي لغزد.
                        شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد.
                        ترا از تو ربوده اند، و اين تنهايي ژرف است.
                        مي گريي، و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي.





                        نام شعر : دروگران پگاه
                        پنجره را به پهناي جهان مي گشايم

                        پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:
                        جاده تهي است. درخت گرانبار شب است.
                        ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نيستي ، نوسان نيست.
                        تو نيستي، و تپيدن گردابي است.
                        تو نيستي ، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخواناست.
                        مي آيي: شب از چهره ها برمي خيزد، راز از هستي مي پرد.
                        مي روي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند.
                        چشمانت را مي بندي : ابهام به علف مي پيچد.
                        سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود.
                        مي گذري ، و آيينه نفس مي كشد.
                        جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت ، و چشمم به راه تو نيست.
                        پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند.
                        پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند





                        نام شعر : دياري ديگر
                        ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست

                        ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست.
                        همراه! ما به ابديت گل ها پيوسته ايم.
                        تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار:
                        تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.
                        نه در اين خاك رس نشانه ترس
                        و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.
                        در صداي پرنده فروشو.
                        اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند.
                        در پرواز عقاب
                        تصوير ورطه نمي افتد.
                        سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد.
                        و فراتر:
                        ميان خوشه و خورشيد
                        نهيب داس از هم دريد.
                        ميان لبخند و لب
                        خنجر زمان در هم شكست.
                        خنجر زمان در هم شكست





                        نام شعر : راه واره

                        دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است.
                        جويندگان مرواريد . به كرانه هاي ديگر رفته اند.
                        پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است.
                        صدا نيست . دريا - پريان مدهوشند . آب از نفس افتاده است.
                        لحظه من در راه است. و امشب - بشنويد از من -
                        امشب ، آب اسطوره اي را به خاك ارمغان خواهد كرد.
                        امشب ، سري از تيرگي انتظار بدر خواهد آمد.
                        امشب ، لبخندي به فراترها خواهد ريخت.
                        بي هيچ صدا ، زورقي تابان ، شب آبها را خواهد شكافت.
                        زورق رانان توانا ، كه سايه اش بر رفت و آمد من افتاده است ،
                        كه چشمانش گام مرا روشن مي كند،
                        كه دستانش ترديد مرا مي شكند،
                        پارو زنان ، از آن سوي هراس من خواهد رسيد.
                        گريان ، به پيشوازش خواهم شتافت.
                        در پرتوي يك رنگي ، مرواريد بزرگ را در كف من خواهد نهاد





                        نام شعر : روزنه اي به رنگ

                        در شب ترديد من ، برگ نگاه !
                        مي روي با موج خاموشي كجا؟
                        ريشه ام از هوشياري خورده آب:
                        من كجا، خاك فراموشي كجا.

                        دور بود از سبزه زار رنگ ها
                        زورق بستر فراز موج خواب.
                        پرتويي آيينه را لبريز كرد:
                        طرح من آلوده شد با آفتاب.

                        اندهي خم شد فراز شط نور:
                        چشم من در آب مي بيند مرا.
                        سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.
                        جويباري خواب مي بيند مرا.

                        در نسيم لغزشي رفتم به راه،
                        راه، نقش پاي من از ياد برد.
                        سرگذشت من به لب ها ره نيافت:
                        ريگ باد آورده اي را باد برد.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          نام شعر : سايبان آرامش ما ، ماييم

                          در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد.
                          بياييد از سايه - روشن برويم.
                          بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
                          و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم.
                          برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم.
                          شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم.
                          از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم.
                          خود روي دلهره پرپر كنيم.
                          نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
                          نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور.
                          عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم.
                          دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
                          مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم.
                          برخيزيم ، و دعا كنيم:
                          لب ما شيار عطر خاموشي باد!
                          نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم.
                          كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.
                          و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم.
                          آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم.
                          قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم.
                          و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم.
                          و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم.
                          و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم.
                          برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم.
                          ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم.
                          ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم.
                          پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم.
                          تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
                          در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد.
                          بياييد از شوره زار خوب و بد برويم.
                          چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم.
                          و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم.
                          برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم.




                          نام شعر : شاسوسا

                          كنار مشتي خاك
                          در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
                          نوسان ها خاك شد
                          و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.
                          شبيه هيچ شده اي !
                          چهره ات را به سردي خاك بسپار.
                          اوج خودم را گم كرده ام.
                          مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد.
                          برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
                          بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند.
                          از پنجره
                          غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم.
                          بيهوده بود ، بيهوده بود.
                          اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.
                          زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت.

                          آن طرف ، سياهي من پيداست:
                          روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
                          و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام.
                          روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست.
                          در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود.
                          "من" ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد.
                          در سايه - آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد.
                          خورشيد ، در پنجره مي سوزد.
                          پنجره لبريز برگ ها شد.
                          با برگي لغزيدم.
                          پيوند رشته ها با من نيست.
                          من هواي خودم را مي نوشم
                          و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
                          انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
                          و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
                          تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها.
                          روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم.
                          چشمانم لبريز علف ها مي شود
                          و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد.
                          مي پرم ، مي پرم.
                          روي دشتي دور افتاده
                          آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم.
                          كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود.
                          دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
                          "شاسوسا" تو هستي؟
                          دير كردي:
                          از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم.
                          در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
                          و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : "شاسوسا"! اين دشت آفتابي را شب كن
                          تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم.
                          "شاسوسا"، وزش سياه و برهنه!
                          خاك زندگي ام را فراگير.
                          لب هايش از سكوت بود.
                          انگشتش به هيچ سو لغزيد.
                          ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد.
                          رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام.
                          خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام.
                          دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست.
                          "من" ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد.
                          هنگامي كه مرد
                          روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود.
                          روي غمي راه افتادم.
                          به شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
                          در شب "آن روزها" فانوس گرفته ام.
                          درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
                          برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند.
                          مادرم را مي شنوم.
                          خورشيد ، با پنجره آميخته.
                          زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
                          گهواره اي نوسان مي كند.
                          پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند.
                          مي شنوي؟
                          ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم.
                          انگار دري به سردي خاك باز كردم:
                          گورستان به زندگي ام تابيد.
                          بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند.
                          سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم.
                          كنار قبر، انتظار چه بيهوده است.
                          "شاسوسا" روي مرمر سياهي روييده بود:
                          "شاسوسا" ، شبيه تاريك من!
                          به آفتاب آلوده ام.
                          تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز.
                          دستم را ببين: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود.
                          راهي در تهي ، سفري به تاريكي:
                          صداي زنگ قافله را مي شنوي؟
                          با مشتي كابوس هم سفر شده ام.
                          راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي
                          مي گذرد.
                          قافله از رودي كم ژرفا گذشت.
                          سپيده دم روي موج ها ريخت.
                          چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
                          "شاسوسا"! "شاسوسا"!
                          در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند.
                          لبخند "شاسوسا" به خاك مي ريزد
                          و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي !
                          سنگ نوسان مي كند.
                          گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست.
                          كنار مشتي خاك
                          در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
                          برگ ها روي احساسم مي لغزند.





                          نام شعر : شب هم آهنگي
                          لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.

                          لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
                          پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
                          انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
                          به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
                          بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
                          دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد.
                          لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد.
                          مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند.
                          بيا با جاده پيوستگي برويم.
                          خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم.
                          چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
                          لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
                          در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
                          باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
                          جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.
                          جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.





                          نام شعر : شكست ترانه

                          ميان اين سنگ و آفتاب ، پژمردگي افسانه شد.
                          درخت ، نقشي در ابديت ريخت.
                          انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد.
                          لبانم به پرتو شوكران لبخند مي زند.
                          - اين تو بودي كه هر وزشي ، هديه اي نا شناس به دامنت
                          مي ريخت ؟
                          - و اينك هر هديه ابديتي است.
                          - اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي ؟
                          - واينك چشمه نزديك ، نقشش در خود مي شكند.
                          - گفتي نهال از طوفان مي هراسد.
                          - و اينك بباليد ، نو رسته ترين نهالان!
                          كه تهاجم بر باد رفت.
                          - سياه ترين ماران مي رقصند.
                          - و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
                          كه گزيدن نوازش شد.





                          نام شعر : طنين

                          به روي شط وحشت برگي لرزانم،
                          ريشه ات را بياويز.
                          من از صداها گذشتم.
                          روشني را رها كردم.
                          روياي كليد از دستم افتاد.
                          كنار راه زمان دراز كشيدم.

                          ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.

                          خاك تپيد.
                          هوا موجي زد.
                          علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند:
                          ميان دو دست تمنايم روييدي،
                          در من تراويدي.
                          آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
                          "نه صدايم
                          و نه روشني.
                          طنين تنهايي تو هستم،
                          طنين تاريكي تو."
                          سكوتم را شنيدي:
                          " بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست،
                          درها را خواهم گشود،
                          در شب جاويدان خواهم وزيد."

                          چشمانت را گشودي :
                          شب در من فرود آمد.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14
                            نام شعر : غبار لبخند

                            مي تراويد آفتاب از بوته ها.
                            ديدمش در دشت هاي نم زده
                            مست اندوه تماشا ، يار باد،
                            مويش افشان ، گونه اش شبنم زده.

                            لاله اي ديديم - لبخندي به دشت-
                            پرتويي در آب روشن ريخته.
                            او صدا را در شيار باد ريخت:
                            "جلوه اش با بوي خنك آميخته."

                            رود، تابان بود و او موج صدا:
                            "خيره شد چشمان ما در رود وهم."
                            پرده روشن بود ، او تاريك خواند:
                            "طرح ها در دست دارد دود وهم."

                            چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت:
                            "آفت پژمردگي نزديك او."
                            دشت: درياي تپش، آهنگ ، نور.
                            سايه مي زد خنده تاريك او.





                            نام شعر : فراتر

                            مي تازي ، همزاد عصيان !
                            به شكار ستاره ها رهسپاري ،
                            دستانت از درخشش تير و كمان سرشار.
                            اينجا كه من هستم
                            آسمان ، خوشه كهكشان مي آويزد،
                            كو چشمي آرزومند؟

                            با ترس و شيفتگي ، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني
                            و هر آن، به مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب!
                            و اينجا - افسانه نمي گويم-
                            نيش مار ، نوشابه گل ارمغان آورد.

                            بيداري ات را جادو مي زند،
                            سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد.
                            و -قصه نمي پردازم-
                            در باغستان من ، شاخه بارور خم مي شود،
                            بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد.
                            در بيشه تو، آهو سر مي كشد ، به صدايي مي رمد.
                            در جنگل من ، از درندگي نام و نشان نيست .
                            در سايه - آفتاب ديارت قصه "خير و شر" مي شنوي.
                            من شكفتن را مي شنوم.
                            و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.

                            تو در راهيي.
                            من رسيده ام.

                            اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!
                            ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ.





                            نام شعر : كو قطره وهم

                            سر برداشتم:
                            زنبوري در خيالم پر زد
                            يا جنبش ابري خوابم را شكافت ؟
                            در بيداري سهمناك
                            آهنگي دريا-نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ
                            و از كنار زمان برخاستم.
                            هنگام بزرگ
                            بر لبانم خاموشي نشانده بود.
                            در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود:
                            چشمانش بيكراني بركه را نوشيد.
                            بازي ، سايه پروازش را به زمين كشيد
                            و كبوتري در بارش آفتاب به رويا بود.
                            پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!
                            در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟
                            بال ها ، سايه پرواز را گم كرده اند.
                            گلبرگ ، سنگيني زنبور را انتظار مي كشد.
                            به طراوت خاك دست مي كشم،
                            نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند.
                            به آب روان نزديك مي شوم،
                            نا پيدايي دو كرانه را زمزمه مي كند.
                            رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
                            جوانه شور مرا درياب، نورسته زود آشنا!
                            درود ، اي لحظه شفاف! در بيكران تو زنبوري پر مي زند





                            نام شعر : محراب

                            تهي بود و نسيمي.
                            سياهي بود و ستاره اي
                            هستي بود و زمزمه اي.
                            لب بود و نيايشي.
                            "من" بود و "تو"يي:
                            نماز و محرابي.





                            نام شعر : موج نوازشي ، اي گرداب
                            كوهساران مرا پر كن ، اي طنين فراموشي!

                            كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!
                            نفرين به زيبايي- آب تاريك خروشان - كه هست مرا
                            فرو پيچد و برد!
                            تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.
                            موج تو اقليم مرا گرفت.
                            ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم.
                            ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه را خواندم.
                            افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!
                            مژگان تو لرزيد: رويا در هم شد.
                            تپيدي: شيره گل بگردش آمد.
                            بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد.
                            براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد.
                            در كف تست رشته دگرگوني.
                            از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي.
                            يادت جهان را پر غم مي كند، و فراموشي كيمياست.
                            در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!
                            سر برزن، شب زيست را در هم ريز، ستاره ديگر خاك!
                            جلوه اي، اي برون از ديد!
                            از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي.
                            از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي






                            نام شعر : ميوه تاريك

                            باغ باران خورده مي نوشيد نور .
                            لرزشي در سبزه هاي تر دويد:
                            او به باغ آمد ، درونش تابناك ،
                            سايه اش در زير و بم ها ناپديد.

                            شاخه خم مي شد به راهش مست بار ،
                            او فراتر از جهان برگ و بر.
                            باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز،
                            او ، درونش سبز تر ، سرشارتر.

                            در سر راهش درختي جان گرفت
                            ميوه اش همزاد همرنگ هراس.
                            پرتويي افتاد در پنهان او :
                            ديده بود آن را به خوابي ناشناس.

                            در جنون چيدن از خود دور شد.
                            دست او لرزيد ، ترسيد از درخت.
                            شور چيدن ترس را از ريشه كند:
                            دست آمد ، ميوه را چيد از درخت.





                            نام شعر : نزديك آي

                            بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست.
                            بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم
                            هسته اين بار سياه.
                            اندوه مرا بچين ، كه رسيده است.
                            ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است.
                            مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام.
                            به سرچشمه "ناب" هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم.
                            فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟
                            و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است.
                            و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است.
                            صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند.
                            ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت.
                            و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم.
                            دوست من ، هستي ترس انگيز است.
                            به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم.
                            بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است.
                            غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم.
                            بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو.
                            نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #15
                              نام شعر : نيايش
                              نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم

                              نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
                              افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
                              كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
                              بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
                              ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
                              ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
                              آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
                              لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
                              رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
                              سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
                              سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
                              سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
                              تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
                              آفتاب از چهره ما ترسيد .
                              دريافتيم ، و خنده زديم.
                              نهفتيم و سوختيم.
                              هر چه بهم تر ، تنها تر.،
                              از ستيغ جدا شديم:
                              من به خاك آمدم،و بنده شدم .
                              تو بالا رفتي، و خدا شدي .
                              تو بالا رفتي، و خدا شدي





                              نام شعر : همراه

                              تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
                              دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
                              همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
                              مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
                              لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
                              تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
                              من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
                              آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
                              درها عبور غمناك مرا مي جستند.
                              و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
                              ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
                              صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
                              همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
                              تپش هايم.
                              من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
                              تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
                              دستم را به سراسر شب كشيدم ،
                              زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
                              خوشه فضا را فشردم،
                              قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
                              و سرانجام
                              در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

                              ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
                              بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
                              ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.





                              نام شعر : پرچين راز

                              بيراهه ها رفتي، برده گام ، رهگذر راهي از من تا بي انجام ، مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر !
                              در باغ نا تمام تو ، اي كودك ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمينه هولي مي درخشيد.
                              در دامنه لالايي ، به چشمه وحشت مي رفتي ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود.
                              فريب را خنديده اي ، نه لبخند را، نا شناسي را زيسته اي ، نه زيست را.
                              و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گريختي ، سر به بيابان يك درخت نهادي ، به بالش يك وهم.
                              در پي چه بودي ، آن هنگام ، در راهي از من تا گوشه گير ساكت آيينه ، در گذري از ميوه تا اضطراب رسيدن ؟
                              ورطه عطر را بر گل گستردي ، گل را شب كردي ، در شب گل تنها ماندي ، گريستي .
                              هميشه - بهار غم را آب دادي ،
                              فرياد ريشه را در سياهي فغضا روشن كردي ، بر بت شكوفه شبيخون زدي ، باغبان هول انگيز!
                              و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي.
                              و آن شب ، آن تيره شب ، در زمين بستر بذر گريز افشاندي .
                              و بالين آغاز سفر بود ، پايان سفر بود،دري به فرود،روزنه اي به اوج.
                              گريستي، ((من))بيخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.
                              واي((من))، كودك تو،در شب صخره ها،از نيلي بالا چه مي خواست؟
                              چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.
                              و تو تنهاترين ((من)) بودي.
                              وتونزديكترين((من)) بودي.
                              وتورساترين ((من)) بودي، اي((من)) سحرگاهي، پنجره اي برخيرگي دنياها سرانگيز!






                              نام شعر : گردش سايه ها

                              انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
                              زمين باران را صدا مي زند.
                              گردش ماهي آب را مي شيارد.
                              باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
                              ماهي زنجيري آب است ، و من زنجيري رنج.
                              نگاهت خاك شدني ، لبخندت پلاسيدنيست.
                              سايه را بر تو افكندم تا بت من شوي.
                              نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم.
                              كنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است .
                              از من تا من ، تو گسترده اي.
                              با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
                              از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم.
                              و با اين همه اي شفاف !
                              مرا راهي از تو بدر نيست.
                              زمين باران را صدا مي زند ، من تو را.
                              پيكرت زنجيري دستانم مي سازم،
                              تا زمان را زنداني كنم.
                              باد مي دود ، و خاكستر تلاشم را مي برد .
                              چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد. فواره مي جهد :
                              لحظه من پر مي شود.





                              نام شعر : گل آئينه

                              شبنم مهتاب مي بارد.
                              دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر.
                              مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح .
                              مرز مي لغزد ز روي دست.
                              من كجا لغزيده ام در خواب ؟
                              مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه.
                              برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.
                              او ، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور:
                              مو پريشان هاي باد!
                              گرد خواب از تن بيفشانيد.
                              دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،
                              دانه را در خاك آيينه نهان سازيد.
                              مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب
                              دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند.
                              او ، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خاموشي:
                              در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،
                              خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب.
                              حوريان چشمه با سر پنجه هاي سيم
                              مي زدايند از بلور ديده دود خواب.
                              ابر چشم حوريان چشمه مي بارد.
                              تار و پود خاك مي لرزد.
                              مي وزد بر نسيم سرد هشياري.
                              اي خداي دشت نيلوفر!
                              كو كليد نقره درهاي بيداري؟
                              در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد:
                              اي در اين افسون نهاده پاي،
                              چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير!
                              باز كن درهاي بي روزن
                              تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند.
                              - حوريان چشمه ! شوييد از نگاهم نقش جادو را.
                              مو پريشان هاي باد !
                              برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد.
                              حوريان و مو پريشان ها هم آوا:
                              او ز روزن هاي عطر آلود
                              روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،
                              لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را.
                              اي خداي دشت نيلوفر!
                              باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا.
                              - كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟
                              دست هاي شب مه آلود است.
                              شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا.
                              كيست اين آتش تن بي طرح رويايي؟
                              اي خداي دشت نيلوفر!
                              نيست در من تاب زيبايي.
                              حوريان چشمه درزير غبار ماه :
                              اي تماشا برده تاب تو!
                              زد جوانه شاخه عريان خواب تو.
                              در شب شفاف
                              او طنين جام تنهايي است.
                              تار و پودش رنج و زيبايي است.
                              در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام:
                              او طنين جام تنهايي است.
                              تار و پودش رنج و زيبايي است.
                              رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ:
                              من درونم نور- باران قصر سيم كودكي بودم،
                              جوي روياها گلي مي برد.
                              همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي.
                              پنجه ام در مرز بيداري
                              در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت.
                              اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر!
                              دور از هم ، در كجا سرگشته مي رفتيم
                              ما ، دو شط وحشي آهنگ ،
                              ما ، دو مرغ شاخه اندوه ،
                              ما ، دو موج سركش همرنگ ؟
                              مو پريشان هاي باد از دور دست دشت :
                              تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او.
                              اي نسيم سرد هشياري !
                              دور كن موج نگاهش را
                              از كنار روزن رنگين بيداري.
                              در ته شب حوريان چشمه مي خوانند:
                              ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را.
                              زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
                              بشكند گر پيكر بي تاب آيينه
                              او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،
                              او. گل بي طرح آيينه.
                              او ، شكوه شبنم رويا.
                              - خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را.
                              كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟
                              او ، خداي دشت نيلوفر،
                              جام شب را مي كند لبريز آوايش:
                              زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم.
                              مو پريشان هاي باد
                              با هزاران دامن پر برگ
                              بيكران دشت ها را در نورديده ،
                              مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي:
                              ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي.
                              رنگ مي بازد شب جادو
                              گم شده آيينه در دود فراموشي.

                              در پس گردونه خورشيد ، گردي ميرود بالا ز خاكستر.
                              و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد
                              با غبار آبي گل هاي نيلوفر:
                              باز شد درهاي بيداري.
                              پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد.
                              سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم.
                              روزن رويا بخار نور را نوشيد.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...
                              X