جايگاه دولت در اقتصاد اسلامى
مقدمه
نظريه پردازى درباره دولت, به معنى تإمل درباره غايات زندگى اجتماعى و تغيير آن ها است.(1) اگر به طور مثال, استدلال كنيم كه غايت دولت دستيابى به زندگى سعادتمندانه براى همه شهروندان است و اين نيز مستلزم تإمين خواست هاى مادى و فرهنگى آن ها باشد, چنين استدلالى تإثيرات و پيامدهاى پردامنه اى در نحوه برداشت ما از سياست هاى دولت و نهادهاى لازم براى اجراى آن ها و مآلا در حيات فرد خواهد داشت. بنابراين, نظريه پردازى درباره دولت نيازمند درك ماهيت زندگى اجتماعى و عنصر اساسى تشكيل دهنده آن يعنى انسان است.
اگر انديشمندى بتواند ميان طبع بشر و دولت رابطه صحيحى برقرار كند, به تحقيق, مهم ترين كوشش را از ديدگاه نظريه پردازى سياسى انجام داده است. دانكن مى نويسد: ((كوشش براى برقرارى رابطه اى ميان طبع بشر ـ به هر معنا ـ و دولت, مهم ترين كوشش نظريه سياسى است.))(2) بى شك, در ميان انديشمندان مسلمان, آيه الله سيد محمدباقر صدر(ره) از جمله كسانى بود كه به خوبى به اين امر پرداخت و توانست بين انسان اجتماعى و دولت, رابطه منطقى و جذابى مبتنى بر قرآن و سنت تصوير نمايد. وى منظومه اى فلسفى, اجتماعى و اقتصادى تدوين نمود كه از جامعيت و شمول و سازگارى برخوردار است و از اين جهت مى توان ايشان را به عنوان يك نظريه پرداز مطرح كرد.
الف) مبانى نظريه
مفهوم دولت و طبع انسان, در هر نظريه دولت, از مفاهيم كليدى به شمار مى روند, بنابراين, ابتدا مفهوم دولت را از منظر شهيد صدر بررسى نموده, سپس نظريه ايشان را درباره انسان و نقش خطيرش در جانشينى خدا در زمين, تحليل و تفسير مى كنيم.
1 ـ مفهوم دولت از ديدگاه شهيد صدر(ره)
در اصطلاح سياسى, ديدگاه هاى مختلفى درباره دولت و مفهوم آن وجود دارد. برخى بين دولت و هيئت حاكمه تفاوتى قائل نيستند و مفهوم حكومت يعنى ((فرمان راندن)) را به صورت هم معنا و مترادف با مفهوم دولت به كار مى برند. اما بيش تر نظريه پردازان, دولت را عبارت از كيفيتى از خود ملت دانسته اند; نيرويى كه از اجتماع مردم متشكل در سرزمين معين, آزاد مى شود. دولت, قدرت عمومى كاملى است كه به حكومت شإن و حيثيت مى بخشد. البته حكومت هم مجرى و حامل اقتدار دولت است و اين اقتدار مستمر, فراتر و برتر از حكام و اتباع بوده و به كشور و سازمان سياسى آن تداوم و همبستگى مى بخشد.(3) دولت, با اين تعريف, مادامى كه خود مردم و نظام اجتماعى آن ها تداوم داشته باشد, زوال ناپذير است. بركنارى حكومت ها موجب زوال دولت ها نمى شود, لذا هر تغييرى در حكومت به معناى بروز بحران در دولت نيست. بودن يا نبودن دولت بستگى به بودن يا نبودن جامعه و مشروعيت نظام اجتماعى آن جامعه دارد و تا وقتى نظام اجتماعى تداوم و مشروعيت دارد, دولت هم خواهد بود;(4) زيرا هر نظام اجتماعى به هر شكلى كه باشد, احتياج به استقرار نظم, عدالت و امنيت خواهد داشت و هيچ جامعه اى فارغ از احتياج به اين سه ركن زندگى اجتماعى, نخواهد بود.(5)
بنابراين, دولت بيانگر جامعه اى است كه در آن قدرت سياسى واحدى تحقق يافته و نهادهايى از جمله ((حكومت)) براى تحقق, حفظ و استفاده مطلوب از آن قدرت در جهت رساندن جامعه به خير و سعادت مورد نظر, به وجود آمده است. دولت و نظام كلى سياسى ـ اجتماعى در اين مفهوم حالتى, ايستا و پايدار دارد, هر چند نهادها و ساختارش دستخوش تغيير و تبديل گردند. از آن جا كه دولت در اين مفهوم عام داراى چهار عنصر اساسى: قلمرو, جمعيت, حاكميت و حكومت است, ممكن است ميزان جمعيت يا قلمرو تغيير يابد, يا توان, اقتدار و قدرت سياسى دستخوش تحول گردد, يا شكل و نوع حكومت ها عوض شود, ولى دولت و نظام سياسى ـ اجتماعى ثابت باشد. بنابراين, آن چه بنيان و پايه اساسى دولت را تشكيل مى دهد, ((وحدت سياسى)) يا ((قدرت سياسى واحد)) جامعه است كه البته, اين وحدت و قدرت در چهارچوب قلمرو, جمعيت, حاكميت و حكومت خاصى قرار مى گيرد.
شهيد صدر(ره) در تعريف دولت بر عنصر ((وحدت سياسى)) ناشى از وجود جمعى مردم تإكيد كرده, مى نويسد: ((دولت مظهر اعلاى وحدت سياسى موجود بين مردم است))(6) و در جاى ديگر, دولت را نماد قدرت اجتماعى اصيلى در زندگى انسان مى داند كه منشإش با ارسال رسولان آسمانى و به وسيله آنان براى رفع اختلاف مردم بوده است.(7) از ديدگاه ايشان, ((وحدت سياسى)) يا ((قدرت سياسى واحد)) دولت ها, يا بر عاطفه و يا بر انديشه و فكر استوار است. دولت هاى عاطفى دولت هايى هستند كه مبناى وحدتشان, سرزمين يا ويژگى هاى قومى نظير نژاد, زبان, تاريخ و فرهنگ معين مى باشد و دولت هاى مبتنى بر وحدت انديشه و فكر, خود بر چند قسم مى باشند: نخست آنان كه بر مبناى عقيده و مكتب كفر هستند, مانند دولت هاى كمونيستى; دوم آنان كه ظاهرا خود را مبتنى بر فكر و عقيده مى دانند ولى در واقع اين گونه نيستند, مثل دولت هاى ليبرال دمكراسى غرب; نوع سوم, دولت هاى فكرى و عقلانى اسلامى اند كه بر اساس ((دين اسلام)) و مبانى آن در مورد وجود, زندگانى و جامعه شكل گرفته اند.
2 ـ انسان محورى دينى
استنباط صحيح نظريه دولت از ديدگاه شهيد صدر, در گرو درك جهان بينى اين انديشمند بزرگ است. قبل از هر چيز بيان اين نكته ضرورى است كه به طور اصولى, جهان بينى مبتنى بر قرآن ايشان, انسان محور است; اما انسانى كه طبعش بر دين سرشته شده است. دين فطرتى است كه خداوند سرشت مردم را بر آن قرار داده و قابل تغيير نيست; زيرا دين به عنوان يك سنت تاريخى و به عنوان قانونى است كه از باطن ساختمان انسان و فطرت او ريشه گرفته است.
فإقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ولكن إكثر الناس لا يعلمون;(
پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن. اين فطرتى است كه خداوند, انسان ها را بر آن آفريده, دگرگونى در آفرينش الهى نيست, اين است آيين استوار, ولى اكثر مردم نمى دانند.
در اين آيه, دين تنها قرار و قانون تشريعى نيست كه از مقام بالا بر انسان تحميل شده باشد. دين سرشت مردم است; فطرت الهى است كه مردم را بدان سرشته, و هيچ گاه خلقت را نمى توان دگرگون ساخت.(9)
به نظر شهيد صدر, گرچه با اين سنت تاريخى فطرى مى توان در كوتاه مدت (نسبت به كل جريان تاريخ) مقابله كرد, ولى براى دراز مدت هيچ گاه قابل مبارزه نيست و براى هميشه انكار دين و چشم پوشى از اين حقيقت بزرگ ممكن نيست; چرا كه دين نياز اساسى و طبيعى انسان مى باشد; درست مانند سنت ازدواج بين زن و مرد كه يك نياز طبيعى است و اگر در كوتاه مدت از طريق انحراف جنسى مى توان جلوى اين سنت را گرفت, در درازمدت, وقتى كه خطر انقراض نسل احتمال داده شود, مردم به نياز طبيعى خود رجوع خواهند كرد.
بنابراين, انسان از ديدگاه شهيد صدر هر چند محور و مدار مخلوقات جهان است, اما اين انسان محورى به خاطر سرشت دينى اش, سه تفاوت اساسى با انسان محورى مكاتب مادى دارد:
1 ـ توحيد خالص: علل پيدايش و پرورش انسان را امورى تشكيل مى دهند كه همگى آفريده خداى يگانه اند و هيچ عاملى در تحقق انسان استقلال نداشته و هيچ موجودى نيز در پرورش و اداره او مستقل نخواهد بود.(10)
2 ـ محتواى انسان: انسان در ساختن مسير تاريخ, مركز ثقل را تشكيل مى دهد, و مركز ثقل بودنش به پيكر جسمانى و فيزيكى اش نيست, بلكه به محتواى داخلى يعنى روح زوال ناپذير اوست كه جسم زوال پذير خاكى را به همراه دارد. خاكى بودن, او را به شهوات و اميال مادى فرامى خواند و به همه پستى ها و انحطاطهاى متناسب با زمين مى كشاند, اما بارقه روح الهى كه در او دميده شده, او را به برترىها فرا مى خواند و تا جايى انسانيت او را بالا مى برد كه به صفات و اخلاق خدا نزديك شده, متخلق به اخلاق خدا گردد.(11)
3 ـ هدف و غايت: ايمان به قيامت و غايت حركت انسان و اين كه با مرگ, روح انسان نابود نمى شود, بلكه بعد از گذر از دنيا, وارد جهان پايدار ((قيامت)) مى گردد و با بدن مناسب آن عالم, جاودانه به سر مى برد و تمام عقايد و انديشه ها و نيز تمام اخلاق و اوصاف, تمام كردار و رفتار او محشور شده, هرگز او را رها نمى نمايند.
اصل معاد نيروى روحى و روانى مى بخشد و سوخت ربانى ايجاد مى كند تا پيوسته اراده انسان تجديد گردد, نيرو پيدا كند و شرايط مسئوليت و تضمين هاى واقعى را براى حل تعارض بين خاك و روح الهى در وجود انسان تحقق بخشد. اعتقاد به مبدإ و معاد, احساس مسئوليت ذاتى در انسان ايجاد مى كند و انسان خود را در محضر پروردگارى توانا, شنوا, بينا, و حسابگرى مى بيند كه بر ستمگرىهايش كيفر, و بر نيكى ها و عدالت هايش پاداش مى دهد.(12)
1 ـ 2 ـ خلافت عمومى انسان
شهيد صدر در تحليل عناصر جامعه, با استناد به آيه خلافت(13) مى نويسد:
وقتى اين آيه را مورد مطالعه قرار مى دهيم, ملاحظه مى شود خداوند متعال فرشتگان را آگاه مى سازد كه بنياد جامعه اى را روى زمين پى افكنده است كه عناصر اصلى آن عبارت اند از: 1 ـ انسان 2 ـ زمين يا به طور كلى طبيعت 3 ـ پيوند معنوى كه انسان را از يك سو با زمين و با طبيعت و از سوى ديگر با انسان هاى ديگر, به عنوان برادر مرتبط مى سازد. اين پيوند معنوى را قرآن ((استخلاف)) مى نامد.(14)
دو عنصر اول و دوم, در همه جوامع ثابت است اما مسئله ((پيوند)) و ((ارتباط)) ميان انسان ها با يكديگر و با طبيعت, در هر جامعه اى مى تواند متفاوت باشد و اين به عنصر چهارم و ركن بيرونى جامعه, يعنى خدا بستگى دارد كه عمل تعيين جانشين در زمين را انجام داده است. اگر انسان مسئوليت جانشينى را آن چنان كه او مى خواهد به جا آورد, عنصر سوم جامعه يعنى مسئله ((پيوند و ارتباط)) شكل مى گيرد و برادرى, صلح, آرامش, عدالت و برابرى تحقق مى يابد, اما اگر انسان خود را در برابر خداوند مسئول و متعهد نداند, به هر كس مسلط شود رابطه اش با آن فرد, رابطه حاكم و محكوم خواهد بود و به هر چيز دست يابد, رابطه اش با آن چيز رابطه مالك و مملوك خواهد بود, در نتيجه سركشى, استثمار, استعمار و استكبار حاكم خواهد شد.(15)
بنابراين, بر اساس ديدگاه شهيد صدر, عناصر يا اركان ((استخلاف)) چهار طرف دارد:
1 ـ مستخلف كه خداوند سبحان است و از جانب خود, روى زمين خليفه تعيين مى كند.
2 ـ مستخلف كه انسان هاى روى زمين هستند و از جانب خدا خليفه روى زمين مى شوند.
3 و 4 ـ مستخلف عليه يعنى آن چه خلافت بر آن صورت گرفته است, كه شامل انسان, طبيعت (زمين) و جامعه يا مسئله ((پيوند و ارتباط)) بين انسان ها با يكديگر و با طبيعت است.
بدين ترتيب, قرآن جانشينى انسان را فعل خداوند مى داند و رابطه چهارطرفى را براى جامعه طرح كرده و طى آيات متعددى به انسان ها تذكر مى دهد كه: هوشيار و متوجه باشند و نقش خداوند را در جامعه و روابط اجتماعى آن به فراموشى نسپارند و روشن است جانشينى انسان ها براى آزمايش و امتحان است تا معلوم شود انسان هاى زمينى بر اساس سنت ((آزادى و اختيار و انتخاب)), روابط خود را با (خدا, خود, ديگران و طبيعت) چگونه تعيين مى كنند.(16)
بعد از تبيين عناصر چهارگانه جامعه از ديدگاه قرآن كريم, به اين مطلب بازمى گرديم كه چگونه دين به عنوان سرشت بشر يكى از سنت هاى تاريخ است و اين كه چه نقشى در زندگى اجتماعى بشر مى تواند داشته باشد؟
مقدمه
نظريه پردازى درباره دولت, به معنى تإمل درباره غايات زندگى اجتماعى و تغيير آن ها است.(1) اگر به طور مثال, استدلال كنيم كه غايت دولت دستيابى به زندگى سعادتمندانه براى همه شهروندان است و اين نيز مستلزم تإمين خواست هاى مادى و فرهنگى آن ها باشد, چنين استدلالى تإثيرات و پيامدهاى پردامنه اى در نحوه برداشت ما از سياست هاى دولت و نهادهاى لازم براى اجراى آن ها و مآلا در حيات فرد خواهد داشت. بنابراين, نظريه پردازى درباره دولت نيازمند درك ماهيت زندگى اجتماعى و عنصر اساسى تشكيل دهنده آن يعنى انسان است.
اگر انديشمندى بتواند ميان طبع بشر و دولت رابطه صحيحى برقرار كند, به تحقيق, مهم ترين كوشش را از ديدگاه نظريه پردازى سياسى انجام داده است. دانكن مى نويسد: ((كوشش براى برقرارى رابطه اى ميان طبع بشر ـ به هر معنا ـ و دولت, مهم ترين كوشش نظريه سياسى است.))(2) بى شك, در ميان انديشمندان مسلمان, آيه الله سيد محمدباقر صدر(ره) از جمله كسانى بود كه به خوبى به اين امر پرداخت و توانست بين انسان اجتماعى و دولت, رابطه منطقى و جذابى مبتنى بر قرآن و سنت تصوير نمايد. وى منظومه اى فلسفى, اجتماعى و اقتصادى تدوين نمود كه از جامعيت و شمول و سازگارى برخوردار است و از اين جهت مى توان ايشان را به عنوان يك نظريه پرداز مطرح كرد.
الف) مبانى نظريه
مفهوم دولت و طبع انسان, در هر نظريه دولت, از مفاهيم كليدى به شمار مى روند, بنابراين, ابتدا مفهوم دولت را از منظر شهيد صدر بررسى نموده, سپس نظريه ايشان را درباره انسان و نقش خطيرش در جانشينى خدا در زمين, تحليل و تفسير مى كنيم.
1 ـ مفهوم دولت از ديدگاه شهيد صدر(ره)
در اصطلاح سياسى, ديدگاه هاى مختلفى درباره دولت و مفهوم آن وجود دارد. برخى بين دولت و هيئت حاكمه تفاوتى قائل نيستند و مفهوم حكومت يعنى ((فرمان راندن)) را به صورت هم معنا و مترادف با مفهوم دولت به كار مى برند. اما بيش تر نظريه پردازان, دولت را عبارت از كيفيتى از خود ملت دانسته اند; نيرويى كه از اجتماع مردم متشكل در سرزمين معين, آزاد مى شود. دولت, قدرت عمومى كاملى است كه به حكومت شإن و حيثيت مى بخشد. البته حكومت هم مجرى و حامل اقتدار دولت است و اين اقتدار مستمر, فراتر و برتر از حكام و اتباع بوده و به كشور و سازمان سياسى آن تداوم و همبستگى مى بخشد.(3) دولت, با اين تعريف, مادامى كه خود مردم و نظام اجتماعى آن ها تداوم داشته باشد, زوال ناپذير است. بركنارى حكومت ها موجب زوال دولت ها نمى شود, لذا هر تغييرى در حكومت به معناى بروز بحران در دولت نيست. بودن يا نبودن دولت بستگى به بودن يا نبودن جامعه و مشروعيت نظام اجتماعى آن جامعه دارد و تا وقتى نظام اجتماعى تداوم و مشروعيت دارد, دولت هم خواهد بود;(4) زيرا هر نظام اجتماعى به هر شكلى كه باشد, احتياج به استقرار نظم, عدالت و امنيت خواهد داشت و هيچ جامعه اى فارغ از احتياج به اين سه ركن زندگى اجتماعى, نخواهد بود.(5)
بنابراين, دولت بيانگر جامعه اى است كه در آن قدرت سياسى واحدى تحقق يافته و نهادهايى از جمله ((حكومت)) براى تحقق, حفظ و استفاده مطلوب از آن قدرت در جهت رساندن جامعه به خير و سعادت مورد نظر, به وجود آمده است. دولت و نظام كلى سياسى ـ اجتماعى در اين مفهوم حالتى, ايستا و پايدار دارد, هر چند نهادها و ساختارش دستخوش تغيير و تبديل گردند. از آن جا كه دولت در اين مفهوم عام داراى چهار عنصر اساسى: قلمرو, جمعيت, حاكميت و حكومت است, ممكن است ميزان جمعيت يا قلمرو تغيير يابد, يا توان, اقتدار و قدرت سياسى دستخوش تحول گردد, يا شكل و نوع حكومت ها عوض شود, ولى دولت و نظام سياسى ـ اجتماعى ثابت باشد. بنابراين, آن چه بنيان و پايه اساسى دولت را تشكيل مى دهد, ((وحدت سياسى)) يا ((قدرت سياسى واحد)) جامعه است كه البته, اين وحدت و قدرت در چهارچوب قلمرو, جمعيت, حاكميت و حكومت خاصى قرار مى گيرد.
شهيد صدر(ره) در تعريف دولت بر عنصر ((وحدت سياسى)) ناشى از وجود جمعى مردم تإكيد كرده, مى نويسد: ((دولت مظهر اعلاى وحدت سياسى موجود بين مردم است))(6) و در جاى ديگر, دولت را نماد قدرت اجتماعى اصيلى در زندگى انسان مى داند كه منشإش با ارسال رسولان آسمانى و به وسيله آنان براى رفع اختلاف مردم بوده است.(7) از ديدگاه ايشان, ((وحدت سياسى)) يا ((قدرت سياسى واحد)) دولت ها, يا بر عاطفه و يا بر انديشه و فكر استوار است. دولت هاى عاطفى دولت هايى هستند كه مبناى وحدتشان, سرزمين يا ويژگى هاى قومى نظير نژاد, زبان, تاريخ و فرهنگ معين مى باشد و دولت هاى مبتنى بر وحدت انديشه و فكر, خود بر چند قسم مى باشند: نخست آنان كه بر مبناى عقيده و مكتب كفر هستند, مانند دولت هاى كمونيستى; دوم آنان كه ظاهرا خود را مبتنى بر فكر و عقيده مى دانند ولى در واقع اين گونه نيستند, مثل دولت هاى ليبرال دمكراسى غرب; نوع سوم, دولت هاى فكرى و عقلانى اسلامى اند كه بر اساس ((دين اسلام)) و مبانى آن در مورد وجود, زندگانى و جامعه شكل گرفته اند.
2 ـ انسان محورى دينى
استنباط صحيح نظريه دولت از ديدگاه شهيد صدر, در گرو درك جهان بينى اين انديشمند بزرگ است. قبل از هر چيز بيان اين نكته ضرورى است كه به طور اصولى, جهان بينى مبتنى بر قرآن ايشان, انسان محور است; اما انسانى كه طبعش بر دين سرشته شده است. دين فطرتى است كه خداوند سرشت مردم را بر آن قرار داده و قابل تغيير نيست; زيرا دين به عنوان يك سنت تاريخى و به عنوان قانونى است كه از باطن ساختمان انسان و فطرت او ريشه گرفته است.
فإقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ولكن إكثر الناس لا يعلمون;(
در اين آيه, دين تنها قرار و قانون تشريعى نيست كه از مقام بالا بر انسان تحميل شده باشد. دين سرشت مردم است; فطرت الهى است كه مردم را بدان سرشته, و هيچ گاه خلقت را نمى توان دگرگون ساخت.(9)
به نظر شهيد صدر, گرچه با اين سنت تاريخى فطرى مى توان در كوتاه مدت (نسبت به كل جريان تاريخ) مقابله كرد, ولى براى دراز مدت هيچ گاه قابل مبارزه نيست و براى هميشه انكار دين و چشم پوشى از اين حقيقت بزرگ ممكن نيست; چرا كه دين نياز اساسى و طبيعى انسان مى باشد; درست مانند سنت ازدواج بين زن و مرد كه يك نياز طبيعى است و اگر در كوتاه مدت از طريق انحراف جنسى مى توان جلوى اين سنت را گرفت, در درازمدت, وقتى كه خطر انقراض نسل احتمال داده شود, مردم به نياز طبيعى خود رجوع خواهند كرد.
بنابراين, انسان از ديدگاه شهيد صدر هر چند محور و مدار مخلوقات جهان است, اما اين انسان محورى به خاطر سرشت دينى اش, سه تفاوت اساسى با انسان محورى مكاتب مادى دارد:
1 ـ توحيد خالص: علل پيدايش و پرورش انسان را امورى تشكيل مى دهند كه همگى آفريده خداى يگانه اند و هيچ عاملى در تحقق انسان استقلال نداشته و هيچ موجودى نيز در پرورش و اداره او مستقل نخواهد بود.(10)
2 ـ محتواى انسان: انسان در ساختن مسير تاريخ, مركز ثقل را تشكيل مى دهد, و مركز ثقل بودنش به پيكر جسمانى و فيزيكى اش نيست, بلكه به محتواى داخلى يعنى روح زوال ناپذير اوست كه جسم زوال پذير خاكى را به همراه دارد. خاكى بودن, او را به شهوات و اميال مادى فرامى خواند و به همه پستى ها و انحطاطهاى متناسب با زمين مى كشاند, اما بارقه روح الهى كه در او دميده شده, او را به برترىها فرا مى خواند و تا جايى انسانيت او را بالا مى برد كه به صفات و اخلاق خدا نزديك شده, متخلق به اخلاق خدا گردد.(11)
3 ـ هدف و غايت: ايمان به قيامت و غايت حركت انسان و اين كه با مرگ, روح انسان نابود نمى شود, بلكه بعد از گذر از دنيا, وارد جهان پايدار ((قيامت)) مى گردد و با بدن مناسب آن عالم, جاودانه به سر مى برد و تمام عقايد و انديشه ها و نيز تمام اخلاق و اوصاف, تمام كردار و رفتار او محشور شده, هرگز او را رها نمى نمايند.
اصل معاد نيروى روحى و روانى مى بخشد و سوخت ربانى ايجاد مى كند تا پيوسته اراده انسان تجديد گردد, نيرو پيدا كند و شرايط مسئوليت و تضمين هاى واقعى را براى حل تعارض بين خاك و روح الهى در وجود انسان تحقق بخشد. اعتقاد به مبدإ و معاد, احساس مسئوليت ذاتى در انسان ايجاد مى كند و انسان خود را در محضر پروردگارى توانا, شنوا, بينا, و حسابگرى مى بيند كه بر ستمگرىهايش كيفر, و بر نيكى ها و عدالت هايش پاداش مى دهد.(12)
1 ـ 2 ـ خلافت عمومى انسان
شهيد صدر در تحليل عناصر جامعه, با استناد به آيه خلافت(13) مى نويسد:
وقتى اين آيه را مورد مطالعه قرار مى دهيم, ملاحظه مى شود خداوند متعال فرشتگان را آگاه مى سازد كه بنياد جامعه اى را روى زمين پى افكنده است كه عناصر اصلى آن عبارت اند از: 1 ـ انسان 2 ـ زمين يا به طور كلى طبيعت 3 ـ پيوند معنوى كه انسان را از يك سو با زمين و با طبيعت و از سوى ديگر با انسان هاى ديگر, به عنوان برادر مرتبط مى سازد. اين پيوند معنوى را قرآن ((استخلاف)) مى نامد.(14)
دو عنصر اول و دوم, در همه جوامع ثابت است اما مسئله ((پيوند)) و ((ارتباط)) ميان انسان ها با يكديگر و با طبيعت, در هر جامعه اى مى تواند متفاوت باشد و اين به عنصر چهارم و ركن بيرونى جامعه, يعنى خدا بستگى دارد كه عمل تعيين جانشين در زمين را انجام داده است. اگر انسان مسئوليت جانشينى را آن چنان كه او مى خواهد به جا آورد, عنصر سوم جامعه يعنى مسئله ((پيوند و ارتباط)) شكل مى گيرد و برادرى, صلح, آرامش, عدالت و برابرى تحقق مى يابد, اما اگر انسان خود را در برابر خداوند مسئول و متعهد نداند, به هر كس مسلط شود رابطه اش با آن فرد, رابطه حاكم و محكوم خواهد بود و به هر چيز دست يابد, رابطه اش با آن چيز رابطه مالك و مملوك خواهد بود, در نتيجه سركشى, استثمار, استعمار و استكبار حاكم خواهد شد.(15)
بنابراين, بر اساس ديدگاه شهيد صدر, عناصر يا اركان ((استخلاف)) چهار طرف دارد:
1 ـ مستخلف كه خداوند سبحان است و از جانب خود, روى زمين خليفه تعيين مى كند.
2 ـ مستخلف كه انسان هاى روى زمين هستند و از جانب خدا خليفه روى زمين مى شوند.
3 و 4 ـ مستخلف عليه يعنى آن چه خلافت بر آن صورت گرفته است, كه شامل انسان, طبيعت (زمين) و جامعه يا مسئله ((پيوند و ارتباط)) بين انسان ها با يكديگر و با طبيعت است.
بدين ترتيب, قرآن جانشينى انسان را فعل خداوند مى داند و رابطه چهارطرفى را براى جامعه طرح كرده و طى آيات متعددى به انسان ها تذكر مى دهد كه: هوشيار و متوجه باشند و نقش خداوند را در جامعه و روابط اجتماعى آن به فراموشى نسپارند و روشن است جانشينى انسان ها براى آزمايش و امتحان است تا معلوم شود انسان هاى زمينى بر اساس سنت ((آزادى و اختيار و انتخاب)), روابط خود را با (خدا, خود, ديگران و طبيعت) چگونه تعيين مى كنند.(16)
بعد از تبيين عناصر چهارگانه جامعه از ديدگاه قرآن كريم, به اين مطلب بازمى گرديم كه چگونه دين به عنوان سرشت بشر يكى از سنت هاى تاريخ است و اين كه چه نقشى در زندگى اجتماعى بشر مى تواند داشته باشد؟



Comment