تاملي در باب فلسفه تطبيقي
به نظر ميرسد براي تبيين بهتر فلسفه بايد قلمرو فلسفه را از قلمرو علم، متمايز كنيم. اين دو حوزه، نه تنها از نظر محتوا، بلكه از حيث سبك بحث نيز تفاوت دارند. تفاوت اخير، به علاوهِ نكاتي كه در حاقّ خود فلسفه به چشم ميخورد، مدخل اصلي ورود به مبحث فلسفه تطبيقي را تشكيل ميدهد. با دقت در تفكر علمي، ميان اين حوزه و فلسفه تفاوتي را درمييابيم: در علم پيشرفت، امكانپذير است، به عبارت ديگر، ميتوان تفكر علمي را متشكل از پلكانهايي دانست كه هر دانشمندي، بر حسب موقعيت زمانيش، بر يكي از آنها ايستاده است. جايگاه هر دانشمندي نسبت به عالمان پيش از خود، بالاتر است. براي مثال، فيزيك اينشتين، از فيزيك ارسطويي پيشرفتهتر محسوب ميشود. در عالم علم، هر كس ميكوشد تا بر يافتههاي پيشينيان چيزي بيفزايد. به طور خلاصه، علم، افزايشي است. در اين قلمرو، فرد به تعمق و تأملِ دوباره در تفكرات گذشتگان نيازي ندارد و مسايل مطرح در نزد گذشتگان را حل شده تلقي ميكند. البته وي، بايد مطالب صحيح گذشته را بپذيرد و نكات نادرست را كنار بگذارد. اما لزومي ندارد كه از آغاز تاريخ علم، با دانشمندان همراهي كند و دستاوردهاي ايشان را مورد بازنگري قرار دهد. به بياني روشنتر، در حوزهِ علم، دوباره كاري مجاز نيست و شخص، يافتههاي علميِ تا روزگار خود را ميپذيرد و آغازگاه حركت خويش قرار ميدهد.
اما اين مطلب، در مورد فلسفه صدق نميكند. در اين قلمرو، همواره بايد باورهاي فلاسفهِ پيشين را مورد بازنگري قرار داد. براي تفكر فلسفي، بايد همپاي پيشينيان مسايل مورد نظرشان را بررسي كرد. حتي اگر اين مسايل را حل شده فرض كنيم، باز هم تأمل دوباره در آنها ضرورت دارد. البته اگر بخواهيم با آموزشي دانشگاهي فلسفه را بشناسيم، شايد اين ضرورت را چندان احساس نكنيم. اما براي آنكه واقعاً از تفكر فلسفي بهرهمند باشيم و صرفاً به نقل آموزههاي ديگران نپردازيم - به عبارت ديگر براي آنكه اهليت فلسفي بيابيم - بايد فلاسفه را از نو طرح كنيم. ممكن است برخي از نظريات پيشينيان را بپذيريم، اما اين پذيرش ضرورتاً بايد با تأمل خودمان در مورد مسايل مزبور همراه باشد، يعني بايد دوباره و با فكر خودمان به اين نظريات برسيم. به ديگر سخن، فلسفه، گذشته و آينده ندارد و همواره در زمان حال است. يعني در تفكر فلسفي گذشته و آينده به زمان حال تعلق دارد. اما اين سخن دربارهِ علم صدق نميكند. در حوزهِ اخير، گذشتهاي وجود دارد و آيندهاي. وظيفهِ شما، معطوف به آينده است.
شايد براي داوري كردن، كمي زود باشد، اما آيا به نظر شما تفاوت مزبور بين اين دو حوزه، عيب فلسفه محسوب ميشود يا حسن آن؟ به تعبير ديگر ميخواهم بپرسم، كانت، در معرفتشناسي خود، با همين مسأله مواجه بود كه علوم پيشرفت ميكنند اما فلسفه خير. اين تلقي كانت را چگونه ميتوان ارزيابي نمود؟
o اگر در نهاد فلسفه بينديشيد، اين پرسش طرح نميشود. پيشرفتي كه شما از آن سخن ميگوييد، نسبت به چه چيز بايد صورت بگيرد؟ موضوع فلسفه، نسبت ما با وجود است. ميخواهيم نسبت خود را با وجود و مسايل مربوط به آن دريابيم. نميتوان گفت كه ما اين بعد فلسفه را كنار ميگذاريم. وجود، دغدغه و مسأله همگان - در زمان گذشته يا حال يا آينده - است و مشمول زمان نميشود. اما در علم، نتيجهِ عملي مورد نظر است. بنابراين هر دانشمندي، از آنجايي حركت خويش را آغاز ميكند كه پيشينيان به نتيجه رسيدهاند. به همين دليل، علماي طبيعي، با گذشتهِ علم سر و كاري ندارند. بر عكس، تمام مسايل فلسفي كه در گذشته طرح شدهاند، جزئي از وجود فيلسوف به شمار ميروند. يعني اين مسايل هميشگي هستند.
اما به نظر ميرسد كه تمام مسايل فلسفي، از يك قماش نيستند. مثلاً بحث حدوث و قدم، شايد به اندازهِ مسألهِ وجود، براي من مطرح نباشد.
o اگر به وادي فلسفه وارد شويد، تمام مسايل فلسفي را همانند تلقي ميكنيد. مقصود شما در اين وادي، آنست كه جايگاه نظامي معقول براي هستي را دريابيد. ممكن است كه اكنون به مسألهاي خاص توجه داشته باشيد. اما با فهم اين مسأله، به مسألهاي ديگر راه خواهيد يافت. اگر پرسشي فلسفي زايد باشد، بايد آن را به طور كلي از حوزهِ فلسفه محو كنيم. اما پرسشهاي ضروري در فلسفه، براي همگان ضرورت دارند. به عبارت ديگر، هيچ فيلسوفي جاخالي نميدهد و نميگويد كه اين پرسش، مسألهِ من نيست، زيرا در اين صورت، پرسش مزبور، اساساً حيثيتي فلسفي ندارد. شايد شخص بگويد كه من اهل تفكر و فلسفه ورزي نيستم. اما به محض ورود در وادي فلسفه، صرفنظر از مسألهاي فلسفي ناممكن است. هر فيلسوفي - اعم از شرقي يا غربي، مسلمان يا مسيحي - بايد نسبت به تمامي مسايل فلسفي، موضعي اتخاذ كند و جايگاه خود را نسبت به آنها نشان دهد. يك مسألهِ خاص، يا اساساً در نظام وجود جايگاهي ندارد يا برعكس از شأني فلسفي برخوردار است. اگر شق دوم صادق باشد، هر فيلسوفي، ميكوشد تا موضع خود را نسبت به آن فلسفه بيابد.
چرا نبايد در فلسفه، راه حلي نهايي را انتظار داشته باشيم؟ به عبارت ديگر چرا ماجراي جاويدان در فلسفه به فرجامي نميرسد؟
o من اين پرسش را كه آيا براي فلسفه راه حلي متصور نيست، در جاي ديگر مورد بحث قرار ميدهم. اما در حال حاضر، وظيفهِ من ارايهِ مبدايي است براي بحث از فلسفهِ تطبيقي. من فعلاً ميخواهم توضيح دهم كه چرا انسان اساساً به تطبيق توجه پيدا ميكند؟ يكي از خصايص تفكر فلسفي آنست كه فيلسوف همواره بايد مجدداً از مبادي به نتايج برسد، يعني هيچ مسألهاي، براي او، از ميانهِ راه طرح نميشود. هيچ فيلسوفي نميتواند، دنبالهرو فيلسوفي ديگر باشد. براي آنكه راه فيلسوفي ديگر را ادامه دهيم، بايد ابتدا خط سير او را مجدداً پيبگيريم. به عبارت ديگر، هر كس بايد فيلسوفي تام و تمام باشد. نميتوان گفت كه من با اين مقدار از تفكر سروكاري ندارم. در تفكر، گزينش راه ندارد. مسايل مختلف بر حسب ارتباطشان با كل نظام تفكر، از درجههاي اهميت مختلفي برخوردارند، اما به خودي خود و نسبت به پرسشگر، هيچ تفاوتي ميان آنها در كار نيست. بايد هر مسألهاي را حل كنيم و نسبت به آن موضعي بگيريم. البته ميتوان به اصل و فرع در ميان مسايل قايل شد، اين تفكيك، از حيث ابتناي مسايل بريكديگر است. يعني، بعضي از مسايل بنياديترند و مبناي مسايل ديگر محسوب ميشوند و برخي ديگر، محصولات و نتايج گروه اول به شمار ميروند. اما مسايل مختلف از حيث جايگاهشان در نظامي فلسفي يكسانند. به عبارت ديگر، فيلسوف - بر خلاف دانشمند - نميتواند به حذف و گزينش در ميان مسايل فلسفي بپردازد.
اما دانشمندان نيز بايد از رهاوردهاي علماي پيشين آگاه باشند و به طور ضمني آنها را بپذيرند!
o بحث شما به حوزهِ اطلاعات مربوط ميشود. كسي كه به قلمرو علم راه مييابد، بايد از چيستي علم آگاه باشد و نظريات علمي را بياموزد. اين خصلت بين فلسفه و علم مشترك است. اما اطلاعاتي كه از آن سخن گفتيم، ديگر جزئي از تفكرات شخص دانشمند نيستند. به عبارت ديگر، وي دوباره به تأمل در يافتههاي دانشمندان نميپردازد و نميكوشد تا مسايل حل شده در علم را، مجدداً به دست خود حل كند. اگر مسألهاي، واقعاً حل شده است، ديگر حل دوبارهِ آن موضوعيت ندارد. فرض كنيد كه ما نظريهاي فيزيكي را بپذيريم. اين نظريه، به وسيلهِ آزمايشها، دلايل و مشاهداتي اثبات شده است، بنابراين تأمّل دوباره در آن و اقدام مجدد به اين آزمايشها و مشاهدات بيهوده و زايد به نظر ميرسد. رسالت علم، كشف طبيعت است. به محض تحقق اين رسالت، كار علم به پايان ميرسد. اما فلسفه با نظام معقول عالم سروكار دارد. فيلسوف ميخواهد اين نظام را دريابد. اگر در اين جستوجو، لذت، كمال يا منفعتي متصور باشد، به تمام اجزا - يعني مسايل - آن مربوط است.
من منظور شما را دريافتم. اما ميخواهم پرسش پيشين خويش را به طريقي عينيتر طرح كنم. قانون تابش و بازتابش را در نظر بگيريد؛ يك فيزيكدان نوري را با زاويهِ 45 درجه به سطحي صيقلي ميتاباند و مشاهده ميكند كه نور با همان زاويه بازميگردد. وي از اين طريق، تساوي زاويههاي تابش و بازتابش را، به عنوان قانون ميپذيرد. يك فيلسوف مسلمان نيز، با ادلهِ وجود خداوند مواجه ميشود. وي با سنجش اين ادله، به قبول يا رد آنها (به واسطهِ قوت و ضعفشان) ميپردازد. آن فيزيكدان و اين فيلسوف، هر دو مسألهاي از حوزهِ تفكر خود را مورد بازنگري قرار ميدهند. ايشان از خود ميپرسند كه آيا نظر مقبول پيش از من، ميتواند موجه و قابل پذيرش باشد يا خير. ظاهراً اين خصلت بين علم و فلسفه مشترك است.
o يك فيزيكدان، تاريخ علم فيزيك را در كتابها و ادله و شواهد دانشمندانِ پيش از خود، ملاحظه ميكند. او اين امور را ميآموزد و در ذخيرهِ علمي خود ميگنجاند. سپس، با اين اندوخته به حركت خويش ادامه ميدهد.
يعني به هيچگونه تجديد نظر و اصلاحي دست نميزند؟
o شايد دانشمندي، با توجه به مباني و فرايند علمي خويش، دريابد كه نظريات علمي ديگران درست نيست و نتايج نادرستي به بارميآورد. او اين نظريات و نتايج را حذف ميكند...



Comment