Announcement

Collapse
No announcement yet.

Man Dar Badanam Naboudam (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Man Dar Badanam Naboudam (An Iranian Story)

    من هیچ وقت درباره ارواح و دنیای بعد از مرگ جدی فکر نکرده بودم و از حرفهایی که درباره اون دنیا می شنیدم چیزی را باور نمی کردم و از ترسيدن بعضی ها سر درنمی آوردم و فکر میکردم که انها از چرا میترسند از چیزی که نه دیده میشه و نه میشه لمس کرد! چندتا از دوستهام خیلی به روح و احضار روح عقیده داشتند و مرتب در این جلسات شرکت میکردند به من هم میگفتند تا با اونها همراه باشم ولی من از این لوس بازیها بدم میامد و اونها را از رفتن به این جلسات منع میکردم ولی انها با وجود اینکه میترسیدند در این جلسات شرکت میکردند برای من تعجب آور بود و همیشه میگفتم شما که میترسید چرا به اين جلسات میرید؟

    اما هیجانی که اونها حس میکردند باعث شده بود بارها به این جلسات بروند. گفتم هیجان! تنها چیزی که به زندگی هرکس رنگ میده همان هیجانی است که در اعماق وجود حس میکنی و رنگ رخسار را تغییر میده من هم جوان بودم و به دنبال هیجان. آن روز چند دفعه یکی از دوستهانم به من پیشنهاد کرد تا هیجانی که اونها در جلسات احضار روح تجربه میکنند را ببینم ولی من مخالفت کردم چون تمایلی به کار آنها نداشتم. اما این عناد من سبب شد دوستهام برای اینکه به قول خودشان من را از رو ببرند دست به کاری بزنند که نتایج زیاد جالبی برای اونها نداشت. خسته و کوفته از راه رسیده بودم و تصمیم داشتم بعد از یک روز خسته کننده و یک نواخت کمی استراحت کنم دد

    با اینکه گرسنه بودم با مادرم که میخواست به زور به من غذا بده مخالفت کردم و توی اتاقم روی تخت دراز کشیدم تا بتوانم خستگی و استرس روزانه را از خودم دور کنم چشمهام گرم خواب شده بود که تلفن زنگ زد خودم را به نشنیدن زدم و سعی کردم تکان نخورم تا خواب از سرم نپره! اما صدای زنگ تلفن قطع نمیشد اونی که پشت خط بود از رو نمیرفت انگار صدای تلفن را بجز من کسی نمی شنید مادرم را صدا کردم اما جوابی نداد از خونه بیرون رفته بود. با دلخوری از تخت پایین آمدم میخواستم گوشی را بردارم و چند تا دری وری به اونی که پشت خط بود بگم چون واقعا بی موقع مزاحم شده بود. گوشی را برداشتم کسی که پشت تلفن بود بی مقدمه گفت: امشب ساعت نه جای من و تو عوض میشه خودت را آماده کن و بدون اینکه من بتوانم جوابی بدهم گوشی را قطع کرد. دیگه خواب از سرم پریده بود و داشتم از دست اونی که زنگ زده بود و همچین حرف چرتی زده بود حرص میخوردم دد

    بدون توجه به تلفنی که شده بود دوباره سعی کردم بخوابم ولی دیگه خوابم نمیامد بلند شدم و رفتم آشپزخونه بوی غذای مادرم مستم کرد بشقابی برداشتم و کمی غذا کشيدم و مشغول خوردن شدم مادرم بهترین آشپز دنیا بود و خوشمزه ترین غذا ها را می پخت. خوردن غذا تمام شد به صندلی لم دادم تا غذام هضم بشه فکر کردم سیری عجب چیز خوبیه داشتم به لذت غذایی که خورده بودم فکر میکردم که مادرم وارد آشپزخونه شد. پرسیدم: مامان کجا بودی؟ تلفن خودشو کشت هر چی صدا کردم جواب ندادی؟ من هم بیخواب شدم توی این خونه من آسایش ندارم خسته و کوفته آمدم خونه استراحت کنم ولی صدای تلفن اعصابم را خرد کرد. مادرم در حالی که با قاشق غذا را میچشید گفت: حالا پشت خط کی بود که تو را زابر راه کرده؟ یاد حرفی که پشت گوشی شنیده بودم افتادم و گفتم؟ نمیدونم کی بود حتما یکی از این دوستهای بیمزه و بیشعورم بود که یک شوخی بیمزه تر از خودش کرده دد

    مادرم خندید و گفت: ای بابا، تو حرص دیگران را هم میخواهی سرما دربیاری خودت میگی دوستت بوده من چی کار کنم میخواستی شماره خونه را به دوست هات نميدادی تا مزاحمت نشوند. دستش را دور گردنم انداخت و من را بوسید و گفت: قربان پسرم برم که صدای تلفن نگذاشته بخوابه. کمی خودم را برای مادرم لوس کردم و این دفعه مادرم ناز خرم نشد و دستش را از دور گردنم برداشت و گفت: خودت را لوس نکن پاشو برو بخواب انگار خواب به سرت زده دستش را کشید و من را از روی صندلی جدا کرد و به طرف اتاق هل کوچکی داد. خوابم نمیامد برعکس یک ساعت پیش خیلی سرحال بودم سرم را انداختم پايين و به اتاق خواب رفتم و خودم را روی تخت انداختم. نگاهی به ساعتم کردم دیدم ده دقیقه به ساعت نه مانده به حساب اونی که گفته بود جاش را با من عوض میکنه ده دقیقه بیشتر نمانده بود به صدا فکر کردم اما نتوانستم بفهمم کدام دوستم بوده صدای تيک تيک ساعت را هر لحظه بیشتر حس میکردم با نزدیک شدن ساعت نه حس کردم شل شدم تا اون روز همچین حسی را تجربه نکرده بودم سرم را به بالش تکیه دادم درست ساعت نه بود تلفن دوباره زنگ زد با خودم گفتم لابد زنگ زده به ریشم بخنده فکر کرده من حرفش را جدی گرفتم بلند شدم گوشی را برداشتم همان صدا بود از من عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید من نتوانستم بیام و جای شما را بگیرم امیدوارم از جسمت بیرون نیامده باشی و گوشی را قطع کرد. گوشی را گذاشتم به سمت در رفتم هر چی دستگیره را گرفتم چیزی حس نکردم یک آن متوجه شدم دستم از در رد میشه ترس تمام وجودم را گرفت چه اتفاقی افتاده بود؟
    جرات نداشتم برگردم و روی تخت را نگاه کنم دستم را دوباره به سمت دستگیره بردم به راحتی از دستگیره گذشت خواستم سرم را به در بکوبم که از در رد شدم و داخل هال شدم باور آن برای من سخت بود ولی من از در رد شده بودم نگاهی به دستم کردم بعد به تمام بدنم نگاه کردم هاله کم رنگی که شکل یک آدم به خودش گرفته بود را دیدم وحشت کردم اگر من به این شکل درآمدم پس من باید مرده باشم چشمهام را بستم فکر کردم وقتی چشمم را باز کنم همه چیز تمام میشه چند ثانیه صبر کردم بعد چشمهام را باز کردم و به خودم نگاه کردم نه هیچ تغییری رخ نداده بود من همان هاله کم رنگ بودم هیچ استخوانی و هیچ گوشتی را در تنم
    لمس نمی کردم دد

    آره من مرده بودم همین موقع بود که مادرم از میان من گذشت در را باز کرد و داخل اتاق شد برگشتم مادرم را نگاه کردم من را صدا کرد میخواستم جواب مادرم را بدهم فریاد زدم مامان من اینجا هستم ولی صدایی از گلوم بیرون نیامد مادرم غرغر کرد ملافه ای از کمد بیرون کشید و روی من انداخت دستی به سر و صورتم کشید و من را بوسید بلند شد و از اتاق بیرون رفت. من ماندم وجسمی که روی تخت دراز کشیده بود من ایستاده بودم و اون جسم من بود که روی تخت بود. چشمهام بسته بود انگار خوابیده بودم چطور ممکن بود من از روبرو خودم را ببینم چشمهام را مالیدم به امید اینکه خواب باشم اما خواب نبودم کنار در ایستاده بودم و خودم را تماشا میکردم دلم هری ریخت باور کردم که مرده ام غمی روی دلم نشست فکر نمی کردم از مردنم اینقدر ناراحت بشوم همیشه به این باور بودم که مردن را به راحتی قبول میکنم ولی حالا که با آن مواجه شده بودم تغییری را حس کردم من نمیخواستم بمیرم یا در شرایط موجود اینطور بگم نمیخواستم مرده باشم دد

    چند دقیقه ای به همان حال ماندم به یاد دوستهای روح پرستم افتادم که در جلسات احضار روح شرکت می کردند آنها امشب میخواستند در جلسه ای شرکت کنند تصمیم گرفتم به اون جلسه بروم و از کار آنها سر دربیاورم به راحتی از دیوار گذشتم مادرم را دیدم که روی مبل لم داده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد هنوز سریال محبوبش شروع نشده بود از خونه بیرون آمدم همه چیز عادی بود تنها چیزی که حالت عادی نداشت من بودم مثل یک پرنده سبک بال حرکت کردم حس غریبی بهم دست داد در یک لحظه خودم را پشت در خونه ای که دوستهام توی آن جمع شده بودند دیدم وارد خونه شدم همه اونجا بودند حتی علیرضا که عقیده ای به این چیزها نداشت اونجا بود یکی یکی از جلوی چشمم گذشتند دور یک میز گرد نشسته بودند و داشتند حرفهایی میزند دد

    کسی که یه عنوان مدیوم بین آنها بود گفت: هر کاری میکنم نمیاد نمیدونم چه اتفاقی افتاده من بارها این کار را انجام دادم این اولین دفعه است که موفق نمیشوم! اون نمیخواهد جاش رابا روح من عوض کنه. مسعود همکلاسیم گفت: از بس به روح عقیده نداشت ما اینهمه روح احضار کردیم اما رامین از رو نرفت من خسته شدم جلسه را تمام کنیم. مدیوم گفت: من باید اوضاع را روبراه کنم ممکنه ما روح رامین را از بدنش جدا کرده باشیم. مسعود گفت: نه بابا اون لجباز روحش را توی بدنش زندانی کرده و به فراخوان ما جواب نداده وادامه داد ببخشید من کار واجبی دارم باید بروم و جلسه را ترک کرد. بقیه هم پشت سر اون خونه را ترک کردند تنها کسی که ماند همان مدیوم بود با خودش بلند حرف میزد و میگفت من سعی ام را کردم اما چرا اون نیامد شاید قدرت من کم شده باید با استادم تماس بگیرم دد

    این عادی نبود من به خوبی حس کردم که روح رامین حرکت کرده اما چرا حضورش را اعلام نکرد! تازه متوجه شدم که چه بلایی به سرم آمده دوست های شرور من خواستند روح من از بدنم جدا بشه و به دیدن آنها بره و من آمدم اما اونها متوجه من نشدند برای من هم سوالی بوجود آمد چرا؟ من که آمده بودم! حالا که احضار آنها تمام شده بود من باید برمیگشتم تصميم داشتم به محض اینکه به وجودم برگردم با دوستهام در مورد تجربه ای که سرم آمده بود صحبت کنم. از اون خونه بیرون آمدم توی خیابونها همه چیز عادی بود من همه را میدیدم ولی کسی متوجه من نبود به یک چشم بهم زدن به خونه رسیدم توی خونه از دیوار گذشتم وارد خونه مون شدم فقط خواهرم را دیدم خواهرم داشت در حالی که با تلفن حرف میزد گریه میکرد به خودم گفتم نکنه خواهرم دوست پسر گرفته و داره با اون درد و دل میکنه! مادرم نبود ترسیدم نکنه اتفاقی برای مادرم افتاده باشه؟

    صدای غمگین خواهرم را شنیدم که میگفت: رامین تا بعد از ظهر حالش خوب بوده مامانم میگه رامین خوابیده بوده که تلفن زنگ میزنه رامین از خواب میپره و گوشی را برمیداره اما کسی جواب نمیده همان تلفن حالش را بد کرده خیلی عصبانی با مادرم حرف زده حالا هم گریه امانش نداد. نگران خودم شدم به اتاقم رفتم از جسد من خبری نبود چی به سر جسدم آمده بود؟ دیگه واقعا ترسیده بودم نکنه من مرده باشم! و دیگه نتوانم به جسمم برگردم به خوبی حس میکردم که یک روح آزاد هستم ولی من نمرده بودم بچه ها فقط روح من را صدا کرده بودند و از بدنم جدا کرده بودند من نمرده ام فریاد زدم ولی کسی صدای من را نشنیدند. فکر کردم من باید دنبال جسدم بروم و اون را پیدا کنم و به هرنحویي وارد جسمم بشوم اما نمیدونستم جسدم را کجا برده اند با خودم گفتم: من کجام من چی هستم یک روح بدون بدن

  • #2
    با اینکه از بدنم جدا شده بودم و میدونستم هرآن ممکنه به مرگ نزدیک بشوم ولی خودم را گم نکردم آنقدر فیلم و حدیث در باره ارواح از دوستانم شنیده بودم که دیگه ترسی را حس نمیکردم به خودم گفتم دنبال جسدم میگردم اگر پیدا نکردم اونی که من را خلق کرده حتما راهی جلوی پای من قرار میده و من یا میمیرم یا دوباره به زندگی برمیگردم، ایمان عجیبی را در خودم حس میکردم. راه افتام خواهرم همانطور اشک میریخت تا همین دیروز حسودی من را میکرد وحالا برای من اشک میریخت خدا خدا میکردم جای من را به کسی بگه اگر اون حرف نمیزد من نمیتوانستم به بدنم برگردم .

    زنگ در به صدا درآمد مسعود دوستم بود سراغ من آمده بود رویا خواهرم در را باز کرد و در جواب مسعود که از من میپرسید گریه کرد و گفت: داداشم داره میمیره مسعود گفت: چی شده؟ رویا گفت: آقا مسعود میشه من را ببرید بیمارستان این موقع شب نمیتوانم تنها بروم! پدر و مادرم بیمارستان بالای سر رامین هستند اون حالش خیلی بده داره میمیره مادرم میگفت اون نفس نمیکشه هرچی تکانش داده هیچ عکس العملی از خودش نشان نداده با اورژانس بردنش بیمارستان مهر دیگه نماندم تا بقیه مکالمه آنها را گوش کنم خودم را سریع به بیمارستان رساندم دد

    مادرم بیرون در از پنجره داشت به من نگاه میکرد. دکترها به جسد بیجان من اکسیژن به دستم سرم وصل کرده بودند چند تا سیم که به بدنم متصل بود ضربان قلبم را روی دستگاه نشان میداد از پنجاه بالاتر نمیرفت روی جسدم دراز کشیدم تا همانطور که بیرون آمدم وارد بدنم بشوم با نزدیک شدنم به جسمم ضربان قلب بالا رفت خوشحال شدم داشتم به زندگی برمیگشتم در باز شد و پرستاری وارد اتاق شد اولین کارش این بود که پرده پنجره ای را که مادرم از پشت آن داشت نگاهم میکرد را کشید و دیگه مادرم دیده نمیشد پرستار تمام دستگاهها و سرم را کنترل کرد بعد گوشی را برداشت و با دکتر معالج تماس گرفت و گفت:دکتر سریع تشریف بیارید برای مریض مشکلی پیش آمده علایم حیاتی اون بهم خورده و گوشی را گذاشت و از اتاق بیرون رفت دد

    من که به راحتی از در و دیوار عبور میکردم نميتوانسم به جسمم برگردم ورود به بدن بی جانم برایم غیر ممکن شده بود چی کار باید میکردم بار ها این را از خودم پرسیدم چی کار کنم و باید کاری انجام میدادم تلاشم برای بازگشت به بدنم بی نتیجه ماند فکر کردم لابد مصلحتی در این کار هست و من از آن بی اطلاع هستم خودم را به دست قضا و قدر سپردم و منتظر شدم تا ببینم چرا همچین چیزی برای من اتفاق افتاده به خوبی میدانستم چیزی پیش میاد و من باید صبر داشته باشم بلند شدم و از بدنم فاصله گرفتم. دکتر همراه پرستار بالای سر جسدم حاضر شد دستم را گرفت ضربان قلب به حالت قبلی برگشته بود دکتر رو به پرستار گفت: تا به امروز همچين چیزی ندیدم این جوان نه زنده است نه مرده! تمام اعضای بدنش سالم ولی کار نمیکنه قلب می تپه! بجز اون هیچ علامتی برای زنده بودنش وجود نداره نمیدونم چی کار کنم باید با خانواده اش صحبت کنم اونها را راضی کنم تا اعضای بدنش را اهدا کنند دد

    برای این کار اول شما آزمایشاتی که مینویسم را انجام بدهيد تا ببینم خانواده اش چی تصمیم میگیرند. دکتر اینها را گفت و با پرستار از اتاق بیرون رفت. توی اتاق سرگردان شدم دلم برای خودم سوخت من خیلی جوان بودم هنوز آماده مرگ نبودم نمیخواستم بمیرم با خودم گفتم شاید این همان مصلحتی است که برای من در نظر گرفته شده! مادرم در حالی که لباس مخصوصی پوشیده بود وارد اتاق شد و کنار تختم نشست دستم را گرفت و نوازش کرد و با محبت بوسید قطره اشکش روی دستم چکید مادر سرش را بلند کرد قطرات اشک از صورتش چکید ریز ریز اشک میریخت با دیدن چهره غمگین مادرم میخواستم دلداریش بدهم اشک روی صورت زیباش را پاک کنم و فریاد بزنم و بگم مامان من زنده ام غصه نخور. اما هیچ قدرتی نداشتم و صدای من را کسی نمی شنید تنها چیزی که حس میکردم انتظار بود و من باید منتظر معجزه ای میشدم دد

    برای خودم دعا کردم تا اتفاق خوبی برایم بیفته معجزه همان چیزی که به آن احتیاج داشتم پرستار مادرم را صدا کرد مادرم رفت تا پدرم برای ملاقات وارد اتاق بشه موقع خروج از اتاق پدرم وارد شد دست مادرم را گرفت و فشار داد و لبخندی زد مادر بیرون رفت پدر بالای سرم آمد اونهم مثل مادرم دستم را گرفت و گفت: پسرم امیدم کجا میخواهی بری؟ تو باید بمونی و من را راهی کنی اونهم الان نه من هنوز آرزوهایی دارم من باید عروسی تو را ببینم بغض گلوی پدر را رنجاند حرفش را قورت داد صورتم را بوسید اشکش صورتم را خیس کرد تحمل این لحظات خیلی مشکل بود از دیوار رد شدم تا التماس پدرم را نبینم اون به من التماس میکرد تا زنده بمانم و از خدا میخواست تا از عمر اون کم کنه و به من عمر دوباره بدهد. بیرون اتاق نشسته بود با دیدن من گفت: کجا یی؟ به اطراف نگاه کردم بجز من کسی نبود تامل کردم دوباره گفت: با تو هستم من منتظر تو بودم کجایی؟
    با من بود وقتی از روی صندلی بلند شد متوجه شدم او هم مثل من روح است از اینکه میتوانستم با کسی حرف بزنم خیلی خوشحال شدم اون صدای من را می شنید من هم صدای اون را می شنیدم کنارش رفتم و گفتم: تو چرا اینجايی؟ گفت: من منتظرم تا بمیرم! با تعجب و ترس پرسیدم: منظورت چیه مگه تو نمردی؟ گفت: نه هنوز! دوباره پرسیدم: تو چند سالته؟ مریضی؟ گفت: من بیست وپنج سالمه کلیه هام از کار افتاده جسدم به دستگاه دیالیز وصله اگر دستگاه را از جسدم جدا کنند من آزاد میشوم ولی به زور دستگاه دیالیز من را زنده نگه داشتند دد

    گفتم: یعنی تو منتظری دستگاه دیالیز را از بدنت جدا کنند تا کارت تمام بشه؟ چرا دستگاه را جدا نمیکنند؟ گفت: دعای مادرم نمی گذاره من بمیرم اون از ته قلب میخواهد من زنده بمانم و من الان بلاتکلیف اینجا هستم تو چرا اینجایی؟ دلیل اینکه تو نمردی چیه؟ مریضی تو چیه؟ گفتم: من سالم هستم هیچ درد و مرضی ندارم نمیدونم چرا اینجا هستم! مرد جوان نگاهی به من انداخت و گفت: نکنه تو همانی هستی که توی اتاق آی سی یو خوابیدی؟ گفتم: خودم هستم چطو؟ خندید تلخی کرد و گفت: اگر تو بمیری کلیه تو را به من میدهند و من به زندگی برمیگردم!دلم برای خودم سوخت و گفتم: من دلم نمیخواهد بمیرم احساس میکنم خیلی زوده هنوز وقتش نرسیده دد

    اون گفت: این حس خوبیه چون من هم دلم نمیخواهد بمیرم و به این حال افتادم. گفتم: ما باید چی کار کنیم تا به زندگی برگردیم مکثی کردم و ادامه دادم تو معلومه من باید بمیرم تا تو جان بگیری ولی من چی؟ گفت: اگر بتوانی علت جدا شدن روح از بدنت را پیدا کنی شاید بتوانی به زندگی برگردی چطور شد که به این حال افتادی؟ فکرم را جمع کردم و گفتم: خسته و کوفته اومده بودم خونه روی تخت دراز کشیده بودم و میخواستم بخوابم که تلفن زنگ زد یکی پشت خط بود و گفت امشب ساعت نه جای من و تو عوض میشه و فکرمیکنم حوالی ساعت نه بود که من از بدنم جدا شدم. پرسيد: اونی که پشت خط بود را نشناختی؟ به فکر رفتم حس کردم اون صدا را جای دیگه ای شنیده ام، گفتم: انگار اون صدا را يک جايي شنیده بودم ولی نمیتوانم به یاد بیارم اون صدای کیه! مرد جوان گفت: خوب فکر کن شاید بفهمی اون کی بوده بعد از اینکه از بدنت جدا شدی چه اتفاقی افتاد و توکجا رفتی؟

    گفتم: بعد از اون که فهمیدم توی بدنم نیستم اول توی خونه خودمان چرخی زدم و مادرم را دیدم که به اتاق آمد و ملافه ای روی من کشید بعد به یاد دوستهام افتادم اونها اون روز خیلی به من اصرار کردند تا به جلسه احضار روح بروم ولی من قبول نکرده بودم همان شب به جلسه ای احضار روح که برقرار کرده بودند رفتم اونها در آن جلسه روح من را احضار کرده بودند با اینکه من به جلسه اونها رفته بودم اونها من را حس نکردند حتی مدیوم گفت: من به خوبی آمدن رامین را حس کردم ولی چرا حضورش را اعلام نکرد و چیزهایی درباره درست کردن اوضاع گفت ولی کسی با اون دیگه همکاری نکرد و همه جلسه را ترک کردند دد

    مرد جوان گفت: اونها روح تو را از بدنت جدا کردند و تلاشی برای برگرداندن آن به جسمت انجام ندادند به همین خاطر تو سرگردان شدی دوستهات میتوانند به تو کمک کنند اونها یک جلسه دیگه باید دور هم جمع بشوند و روح تو را به بدنت برگردونند! این کار با عقل و چیزهایی که درباره ارواح خوانده بودم جور بود ولی چطور میتوانستم اونها را دور هم جمع کنم تازه اگر هم جمع ميشدند چطور می توانم اونها را وادار به برگرداندن روحم کنم. مرد جوان انگار فکرم را خوانده باشه گفت: من بعد از اینکه از بدنم جدا شدم گاهی اوقات میتوانم به خواب خانواده ام بروم تو هم امتحان کن شاید بتوانی به خواب یکی از اونهایی که در جلسه بوده بروی و ازش بخواهی تا جلسه ای ترتیب بدهد و تو برگردی دد

    اگر تو هم نتوانستی من به خواب مادرم میروم و از اون میخواهم تا به تو کمک کنه. نگاهی به مرد جوان انداختم و پرسیدم: راستی نگفتی اسمت چیه؟ گفت: اسمم احمدرضا ست. گفتم: احمد رضا تو میدونی اگر من برگردم تو میمیری؟ گفت: آره ولی این دلیل نمیشه به کسی که احتیاج داره کمک نکنم اگر قرار باشه بمیرم میمیرم. از حرف احمد رضا خوشم آمد راست میگفت من هم اگر قرار بود بمیرم میمردم و از اعضای بدنم چند نفر جان میگرفت از جمله احمد رضا! برای اینکه به خواب یکی از دوستهام یا خانواده ام بروم باید به آنها نزدیک میشدم همراه احمد رضا از دیوار گذشتم بالای سر جسدم مسعود و خواهرم نشسته بودند مسعود به خواهرم گفت: دکتر به من گفته یک نفر شبانه روز باید بالای سر رامین بمونه تو خیلی خسته شدی برو خونه امشب من پیش رامین می مانم خیلی با خواهرم افسانه صمیمی حرف میزد دد

    افسانه دستش را روی دست مسعود گذاشت و گفت: تو خیلی خوبی من همراه مادرم میروم خونه اون اصلا نخوابیده باید راضیش کنم تا کمی استراحت کنه من میروم. مسعود دست افسانه را فشار داد و گفت: برو خیالت راحت باشه من اینجا میمانم. با رفتن افسانه مسعود خمیازه ای کشید و جاش را روی صندلی راحت کرد و دراز کشید احمد رضا دور سر مسعود چرخید به وضوح سعی کرد تا مسعود را گیج خواب کنه و بالاخره مسعود خوابيد

    Comment


    • #3
      مسعود خوابش برد احمد رضا گفت: حالا نوبت توست آرام وارد خوابش بشو. گفتم: چطوری؟ گفت: برو بالای سرش خودت راه را می بینی. رفتم بالای سر مسعود با نفسی که کشید من را به داخل راهرویی انداخت از راهرو رد شدم به سالن بزرگی رسیدم مسعود پشت در اتاقی منتظر بود پرسیدم مسعود منتظر کی هستی؟ گفت: منتظر افسانه هستم الان از آرایشگاه میاد. دری باز شد و افسانه در حالی که لباس عروس زیبایی پوشیده بود پیش ما آمد مسعود دست افسانه را گرفت و از کنار من رد شد صداش کردم مسعود کجا میری؟ گفت: داریم میریم عقد کنیم تو هم بیا گفتم: تو باید به من کمک کنی توی اون جلسه احضار روح شما روح من را از بدنم جدا کردید و من را بلاتکلیف کردید شما باید یک جلسه درست کنید و من را به بدنم برگردونید دد

      مسعود گفت: من این کار رو کردم من میخواستم تو بمیری با اون اخلاق بد و تندت که همه را از خودت میرنجوندی و بالاتر از همه اینها، تو مانع عشق من نسبت به افسانه بودی و تعصب بیجای تو من را داغون کرده بود میدونستم تو اجازه نمیدی من با افسانه ازدواج کنم این نقشه را کشیدم ولی اون شب تو نیامدی و نقشه من درست انجام نشد ولی وقتی اون شب افسانه به من زنگ زد و گفت تو توی کما رفتی حس کردم موفق شدم. گفتم: من حق داشتم تو دوست من هستی نباید با خواهر من دوست میشدی من باید با شما مخالفت می کردم. مسعود خنده تلخی کرد و گفت: به خاطر همون دوستی گذایی نزدیک بود افسانه را از دست بدهم یادت میاد تو با خواستگار افسانه چیکار کردی؟ اما حالا مریضی تو و در نهایت مرگت من را به افسانه میرسونه. خنده ای کرد و دست افسانه را گرفت و رفت از پشت سر صداش کردم گفتم: اگر من بمیرم بايد یک سال صبر کنی تا به افسانه برسی ولی اگر من زنده بمونم قول میدهم شما را بهم برسونم دد

      مسعود حتی برنگشت نگاهم کنه و از جلوی چشمم محو شد. دوباره خودم را توی اتاق بیمارستان دیدم احمد رضا رفته بود مسعود روی صندلی خوابیده بود با عصبانیت سعی کردم وارد بدنم بشوم تا حدی هم موفق شدم صدای دستگاه ها درآمد با صدای بوق دستگاه پرستار وارد اتاق شد مسعود از روی صندلی بلند شد پرستار مسعود را کنار زد و دستگاههایی که به بدنم وصل بود را کنترل کرد. مسعود پرسید:خانم پرستار امیدی هست؟ پرستار گفت: امیدت به خدا باشه تا به امروز بارها شاهد بهوش آمدن خیلی ها بودم اونها به هوش آمده و به زندگی عادی برگشته اند. انشاالله مریض شما هم بهوش میاد این بهم خوردن دستگاهها علامت خوبیه اون داره عکس العمل نشان میده ممکنه هرآن بهوش بیاد دد

      مسعود: مگه دکتر نمی گفت باید اعضای رامین را ببخشند رامین در حال حاضر با این دستگاهها زنده است به ظر شما دکتر این دستگاه را قطع میکنه یا منتظر چی می مونه؟ پرستار گفت: تا زمانی که مرگ مغزی اون ثابت نشه دکتر هیچ کاری انجام نمیده و مریض شما با اینکه هیچی نمی فهمه ولی هنوز مغزش سالمه و از لحاظ مغری نمرده. پرستار حس کرد مسعود زیاد مایل نیست مریضش زنده بمونه نگاه معنی داری به مسعود انداخت و از اتاق خارج شد مسعود به صندلی تکیه داد و گفت: تو توی خواب هم من ول نمیکنی؟ سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: من حاضرم یک سال صبر کنم ولی تو نباشی بهتره. منظور پلیدش را نشان داد فکر نمی کردم اینقدر از من بدش بیاد اون بهترین دوست من بود دد

      عشق به افسانه باعث شده بود از من متنفر بشه من مرامهای خاصی برای خودم داشتم تمام دوستهام این را میدونستند. مسعود از همه بهتر میدونست همیشه با هم دردودل می کردیم و من از اینکه یکی از دوستهام به خواهرم نظر داشته باشه، همیشه اظهار تنفر کرده بودم و فقط به مسعود اعتماد داشتم اونهم چه اعتمادی! مسعود در ظاهر موافق افکارم بود و در باطن عاشق خواهرم شده بود درست همانی که من نمیخواستم. مسعود آدم پستی بود و من از اینکه نمیخواستم اون با افسانه ازدواج کنه حق داشتم. در اتاق باز شد و مادرم وارد اتاق شد مسعود بلند شد و سلام گرمی به مادرم کرد و گفت: مادر شما چرا آمدید باید استراحت میکردید رامین مثل دیروز هیچ عکس العملی نشان نداده. مادرم توجهی به حرف مسعود نکرد و آرام کنار تختم نشست و دستم را گرفت گرمی دست مادرم تا اعماق وجودم رخنه کرد دوباره دستگاه بوق زد و پرستار وارد اتاق شد پرستار گفت: دفعه دومه که داری
      عکس العمل نشان میده انگار میخواهی به هوش بیاد! مادرم از ته دل خندید و گفت: پسرم زندگی را دوست داره اون بهوش میاد. پرستار از مسعود خواست تا از اتاق بیرون بره. مسعود از مادرم خداحافظی کرد و بیرون رفت. از دیوار گذشتم دوباره با احمد رضا روبرو شدم پرسید: موفق شدی؟ سری تکان دادم و گفتم نه! احمدرضا گفت: اوضاع من هم بهتر از تو نیست. کنار احمد رضا نشستم و گفتم: باورت میشه بهترین دوستم آرزوی مرگ من داره؟! احمد رضا نگاهی به من انداخت و گفت: تو باورت میشه پدرم برای اینکه دیگه بیشتر از این خرج نکنه دست به دعاست تا من بمیرم؟!
      من چقدر بد بخت بودم البته احمدرضا از من بدبخت تر بود به من دوستم خیانت کرده بود و به احمدرضا پدرش! حال و روز اون از من بدتر بود! دست روی شونه احمد رضا گذاشتم و گفتم: قول ميدم اگر از این حالت دربیام یک کلیه ام را به تو هدیه بدهم. احمد رضا خنده ای کرد و گفت: میدونی چرا دلم میخواهد به زندگی برگردم؟ گفتم: نه! گفت: من فقط به خاطر پدر و مادرم میخواهم برگردم اونها به کمک من احتیاج دارند فقر باعث شده پدرم از من بدش بیاد و آرزوی مرگم را داشته باشه حقم داره! اون از کله سحر تا شب کار میکنه و همیشه هفتش گرو هشت شه اون تا حالا هم خوب دوام آورده! آهی کشید و ادامه داد مادرم بیچاره همه اش سختی کشیده روز خوش ندیده میخواهم برگردم و صورت مادرم را برای یک بار هم شده بخندانم و خندان ببینم دد

      با خودم گفتم من برای چی میخواهم برگردم؟ میخواهم برگردم تا بد اخلاقی کنم و اوقات همه را تلخ کنم! از مسعود انتقام بگیرم! گیسهای افسانه را بکشم و مانع ازدواج اونها بشوم! چه دلایل ابلهانه ای هیچ قدرتی کمکم نمیکرد تا من به مقصودم برسم به همین خاطر بود که به این روز افتاده بودم من خیلی آدم کینه ای انتقام جویی هستم و تنها چیزی که دلم را خنک میکنه انتقامه اما حالا دستم از همه جا کوتاه شده بود و سرنوشت من نابودی بود مایوس شدم و ناامید کنار احمدرضا نشستم از ته دل آرزو کردم اون به زندگی برگرده برای اولین برای خودم آرزوی مرگ کردم من هیچ هدف درست و حسابی نداشتم تا به زندگی برگردم کسی من را دوست نداشت نه پدر و نه مادرم و نه خواهرم نه دوستهام این حقایق تلخ رنجم میداد دوستهام همانهایی که من را به این روز انداخته بودند و مرگم را خواسته بودند دد

      مگر من چقدر با آنها بد رفتار کرده بودم که من را مستحق مرگ دیده بودند با شرایطی که بوجود آمده بود فکری به نظرم رسید من همه جا میتوانستم بروم و همه را میدیدم ولی کسی من را نمی بینه میتوانستم بفهمم این کینه و نفرت از کجا ریشه گرفته! هیچ چیزی بی دليل نیست جمله ای که پدرم مرتب تکرار میکرد از کنار احمدرضا بلند شدم و مثل یک ابر از در و دیوار گذشتم میخواستم بروم خونه مسعود اما منصرف شدم یک سر رفتم خونه افسانه حاضر و آماده نشسته بود تعجب کردم اون چرا سرکار نرفته بود؟! پدرم خونه نبود افسانه عصبی بود دستهاش را مرتب به هم می مالید و روی مبل ورجه وورجه میکرد. از چیزی ناراحت بود همیشه وقتی ناراحت بود اینکار را میکرد و من عصبی میشدم و کتکش میزدم ناراحت شدم چرا من اینقدر دست بزن داشتم چقدر افسانه را کتک میزدم!و افسانه چقدر صبور بود و همیشه از من اطاعت میکرد! زنگ در به صدا درآمد افسانه در را باز کرد دد

      مسعود بود افسانه جلو افتاد و مسعود پشت سر اون وارد سالن شد و روی مبل نشست هیچ کدام حرف نمیزدند تا اینکه مسعود شروع کرد و گفت: افسانه ... امروز دکتر از من خواست تا با شما حرف بزنم اما من جرات نکردم با پدر و مادرت مستقیم صحبت کنم دکتر از من خواست تا شما را راضی کنم ارگانهای سالم رامین را ببخشید تا با اونها.. افسانه اجازه نداد مسعود حرفش را تمام کنه و گفت: دادشم به هوش میاد احتیاجی به این کار نیست تو رسما اون را کشتی! مسعود دست افسانه را گرفت و گفت: رامین چه من بخواه چه نخواهم اون میمیره و توی بدن اون چیزهایی هست که به دیگران زندگی میده درست برعکس رامین که برای همه جز بدی نمیخواست و از همه متنفر بود دد

      افسانه دستش را روی دهن مسعود گذاشت و گفت: پشت سر داداشم بد نگو اون برخلاف رفتار تندش قلب مهربانی داشت و همه را دوست داشت فقط بلد نبود ابراز محبت کنه اون فکر میکرد اگر من را کتک بزنه به نفع منه و من دیگه اشتباه نمی کنم در حالی که من هم مقصر بودم همیشه دنبال یک دوست پسر بودم میخواستم با پسرها ارتباط داشته باشم و رامین به خاطر خودم من را منع میکرد. حرفش توی مغزم فرو نمیرفت کتک میزد تا عقلم سرجاش بیاد اون حق داشت با هرکس که دوست شدم فقط میخواست از من سوءاستفاده کنه اگر رامین به دادم نمیرسید من بارها طعمه اون آدمهای گرگ صفت شده بودم درباره تو هم اشتباه نمیکرد تو از دوستی با رامین استفاده کردی و با من دوست شدی فکر میکنی کارهای خودت خیلی خوبه؟

      رامین فقط از من حمایت میکرد. مسعود گفت: من درباره تو هیچ نظر بدی نداشتم و عاشق تو شدم و این عشق باعث شد من دست به هر کاری بزنم هنوز هم که هنوزه مثل روز اول که دیدمت عاشقت هستم و اگر رامین مزاحمت ایجاد نمیکرد تا حالا با هم ازدواج کرده بودیم. خواست خدا بوده رامین به این روز بیفته و دیگه مزاحم ما نباشه. صدای سیلی که افسانه به گوش مسعود زد توی اتاق پیچید افسانه فریاد زد برو گم شو بیرون و تا وقتی که فکرت را در مورد رامین عوض نکردی برنگرد. باورم نمیشد افسانه همانی که هزار بار از دهنش شنیده بودم از من متنفره به خوبی حس کردم اون چقدر من و دوست داره هیچ چیز مثل اونی که دیده میشه نیست اونی که دوست میدونی در اصل دشمنه و اونی که با خشم و نفرت نگاهت میکنه و هزار بار توی صورت فریاد میزنه ازت متنفرم دوست توست احساس شادی غریبی بهم دست داد خیلی خوشم آمد افسانه من را دوست داشت و این خیلی با ارزش بود

      Comment


      • #4
        و عاطفی هستی و من ابله از تو بدم میامد. دلم میخواست گریه کنم ولی اشکی از چشمهام بیرون نیامد. از این سادگی به خودم لعنت فرستادم تصمیم گرفتم این راهی را که شروع کرده ام به آخر برسونم فرصتی بود برای شناخت اطرافیانم بدون اینکه دروغی در کار باشه این خیلی خوب بود هول ورم داشت نکنه! پدرم یا مادرم ازم منتفر باشند تحمل این را نداشتم افسانه را که فکر میکردم دوستم نداره برعکس از آب درآمد حالا پدر و مادرم اونها چه عکس العملی از خودشان نشان میدهند؟

        زیاد مایل نبودم آن را بدونم میترسیدم، اما اراده ای از خودم نداشتم باید می فهمیدم راه افتام پدرم اون موقع سر کار بود به یک چشم بهم زدن پشت در اتاق کار پدر بودم صدای پدرم میامد داشت با کسی حرف میزد من هم داخل اتاق شدم از اینکه دیده نمیشدم خوشحال بودم. چهره پدرم پیرتر به نظر میرسید اخمی به صورت داشت یکی از دوستهاش به اسم آقای میر خانی توی اتاق بود میرخانی به پدرم گفت: اینقدر خودت را ناراحت نکن انشاالله خوب میشه بعدش هم تو باید راضی به رضای خدا باشی! پدر گفت: تو نمیتوانی بفهمی مرگ پسر جوانت چه احساسي داره! برای تو خیلی راحته از خواست الهی دم بزنی من چی من هم میتوانم به همین راحتی بگم .. هق هق گریه اجازه نداد تا جمله اش را تمام کنه میرخانی بلند شد و دستی به شانه پدرم زد و گفت: تنها چیزی که میتوانم بهت توصیه کنم اینکه صبر داشته باشه و دعا کن شاید معجزه ای بشه و رامین از کما دربیاد من هم دعا می کنم هر چه زودتر دل شما شاد بشه واز اتاق بیرون رفت پشت سرش راه افتادم زیر لب میگفت بیچاره پدر یعنی همین تا دیروز از رفتار بد رامین ناله میکرد مرگ میخواست حالا داره غصه میخوره نمیدونم دیروزش را باور کنم یا امروزش را، از خودم بدم آمدم من به پدرم خیلی بدی کرده بودم برای گرفتن دیپلمم از اون چقدر رشوه گرفتم حتی وادارش کرده بودم تا برام یک ماشین بخره تا سربازی بروم و اون بیچاره برای اینکه من از زندگی عقب نیفتم برای من با قرض و قوله ماشین خریده بود و من حتی یکبار هم شده اون را سوار ماشینم نکردم دد

        عجب آدمی بودم حقم بود گوشه بیمارستان بیفتم و با مرگ دست و پنجه نرم کنم!چیزی من را به طرف مادرم هدایت میکرد مثل یک چشم بهم زدن پیش مادرم رفتم توی این مدت صورت مادرم را نگاه نکرده بودم از شادابی و جوانی اثری در اون دیده نمیشد باورم نشد که اون مادرمه دستم را گرفته بود و نوازش میکرد زیر لب گفت: پسرم تو زنده بمان خودم کنیزی تو را میکنم به فلج بودنت هم راضیم فقط زنده بمان تو از پیشم نرو من تو را نزایدم که قبل از من بمیری و رو به بالا نگاه کرد و ادامه داد خدایا پسرم را از تو میخواهم مرگ حق منه نه این جوان که اینجا افتاده خدایا جان من را بگیر ولی پسرم را ببخش! قطره های اشک از گونه های زیبای مادرم غلطید و روی لبش ریخت اون داشت به پهنای صورت اشک میریخت طاقت دیدن حال مادرم را نداشتم در یک آن سعی کردم به بدنم برگردم باز هم دستگاهها به صدا درآمد مادرم جا خورد پرستار وارد اتاق شد مادرم را کنار زد و تمام دستگاهها را کنترل کرد علایم حیاتی من تغییر کرده بود اما من هنوز بیرون از بدنم بودم. احمد رضا پیشم آمد و پرسید دوباره سعی کردی؟ گفتم: آره ولی بازهم موفق نشدم دد

        احمد رضا گفت "وقتی از جسمت بیرون آمدی فهمیدی؟ گفتم: نه! احمدرضا گفت: اگر قرار باشه به جسمت برگردی نمی فهمی پس این بیچاره ها را اینقدر عذاب نده هر بار که تو سعی در برگشت میکنی اونها فکر میکنند مرگت نزدیک تر شده و غصه میخوردند با خانواده ات این کار را نکن. از اتاق بیرون آمدم دکتر داشت با افسانه صحبت میکرد شنیدم که گفت: باید هر چه زودتر شما مادرتون را راضی کیند تا اعضای قابل استفاده برادرت را ببخشه با مرگ برادرت چند نفر دیگه هم میمیرن اما اگر اعضای بدنش را ببخشید بعد از مرگ برادرتون چند نفر به زندگی برمیگردنند حق انتخاب با شماست برادرت بمیره و به هیچ دردی نخوره یا این مرگ ثمره شیرینی داشته باشه تصمیم با شماست! افسانه زیر لب گفت: تا سالم و سر و حال بود به هیچ دردی نمیخورد انگار بعد از مرگش میخواهد به درد بخورهدد

        خجالت کشیدم اون راست میگفت من به هیچ دردی نخورده بودم هیچ کاری انجام نداده بودم که دردی از کسی درمان بشه فقط کارم خوش گذرانی و دوست بازی بود و تنها مسئولیتم جا به جا کردن دخترها و رساندن آنها به مقصدشون بود چقدر من بی خاصیت بودم وقتی توی بدنم بودم از این کارها خوشم میامد. امکان نداشت دختری را کنار خیابون ببینم و برای رساندن به مقصد سوار نکنم دوستهام همیشه دوروبرم بودند و با بنزینی که مادرم پولش را از خرجیش صرفه جویی میکرد ماشین سواری میکردم به زور یک دیپلیم گرفته بودم و با هزار منت سربازی رفته بودم پدر و مادرم آرزوهایی داشتند که من همه را به باد داده بودم عجب پسری بودم خیلی از خودم بدم آمدم آرزو کردم تا برگردم و برای پدر و مادرم و حتی برای افسانه کاری انجام بدهم اما ددد
        زمان مثل برق و باد میگذشت و من گذشت زمان را حس نمیکردم. مسعود دیگه به دیدنم نمی آمد البته به دیدن افسانه هم نمی رفت با هم قهر کرده بودند هر روز پدر و مادرم را میدیدم که مثل شمع آب می شدند حتی حس غصه خوردن نداشتم من اصلا چیزی را حس نمیکردم تمام سعی و تلاشم برای برگشتن به جسمم ناکام مانده بود بدنم با دستگهاههایی که بهش وصل بود به حیات ادامه میداد ولی بدون من چیزی جز یک تکه گوشت و استخوان نبود. جالب اینکه نه من میمردم نه احمد رضا چه مصلحتی بود نمیدونستم دد

        بارها دکتر برای کشیدن دستگاه آمد ولی مادرم اجازه نداد هنوز آنها مدارک بخشیدن اعضای بدنم را امضاءنکرده بودند دکتر هم با آنهمه صحبتهایی که کرده بود موفق به گرفتن امضاءنشده بود. باید کاری انجام میدادم دوباره سراغ مسعود رفتم روی تختش دراز کشیده بود و داشت فکر میکرد به محض اینکه خوابش برد
        وارد خوابش شدم اون باز هم خواب عروسی با افسانه را میدید افسانه توی لباس عروس خیلی خوشگل شده بود مسعود در ماشین را باز کرد تا افسانه سوار بشه مسعود را صدا کردم اینبار از دیدنم خوشحال شد پرسیدم: کجا بدون من عروسی گرفتید؟ مسعود گفت: آخه تو مریضی من دیگه نتواستم صبر کنم من باید به مراد دلم میرسیدم. پرسیدم: مگه افسانه راضی شد؟ با این حرفم افسانه محو شد مسعود گریه کرد دستی روی شانه اش زدم و گفتم: تو که میدونی باید چی کار کنی چرا متعلل میکنی همه اونهایی که اون شب توی خونه مدیوم جمع شده بودند جمع کن هم من را از سرگردانی نجات بده هم خودت به مرادت برس پاشو پاشو....و مسعود از خواب بیدار شد دد

        گوشی را برداشت تا تلفن کنه نگاهی به ساعتش انداخت ساعت سه صبح بود گوشی را گذاشت و روی تخت دوباره دراز کشید میخواستم تا مسعود خوابش دوباره ببره و سه باره به خوابش بروم و کلافه اش کنم تا حرکتی انجام بده و من را از سرگردانی دربیاره ولی تصمیم را عوض کردم و به بیمارستان برگشتم نیمه شب بود مادرم کنار تختم نشسته بود و به من نگاه میکرد دلم میخواست فریاد بزنم مامان من هنوز زنده هستم مادر در حالی که برا یم دعا میکرد اشک میریخت مادرم بلند شد و از اتاق بیرون رفت همراهش رفتم به دستشویی رفت وضو گرفت و به نماز خانه رفت اول نماز شب خواند و بعد دو رکعت نماز حاجت خواند هوا روشن شده بود نماز صبح را خواند کنار سجاده نشست و دست به دعا کرد و با صدای بلند خدا را صدا کرد و از خدا برای من شفای عاجل خواست و گفت: خدایا امروز ماه صفر تمام شد و اول ربیع الاول شد خدایا پسرم را به من برگردان و عیدی بده یا خلاصش کن اون حتما از اين حالی که داره نارحته خدایا شفای عاجل به پسرم عطا کن دیگه ندیدم مادرم چی گفت یا چی شنید در یک آن حس کردم دست و پاهام به من برگشته چشمهام را باز کردم توی اتاق بیمارستان بود و سرم بهم وصل بود خدا را شکر کردم من به بدنم برگشته بود در باز شد مادر با چهره غمگین و چشمهای پف کرده وارد اتاق شد دد

        برای اینکه مطمئن بشوم به زندگی برگشتم یا نه چشمهام را بستم و دوباره باز کردم مادرم متوجه شد با عجله از اتاق بیرون رفت و همراه پرستار برگشت پرستار تمام دستگاهها را کنترل کرد و به آرامی من را صدا کرد نا نداشتم جواب بدهم انگار خسته هزار ساله بودم با زحمت زیاد گفتم مامان! پرستار خوشحال شد رو به مادرم گفت: مژده که پسرت از کما بیرون آمده شما همین جا پیش پسرت بمون تا من به دکتر خبر بدهم و به سرعت از اتاق بیرون رفت مادر دستم را گرفته بود و مرتب ميبوسيد حرکتی به تنم دادم خیال مادر راحت شد اون آن شب شفای من را گرفته بود و من برگشته بودم. دکتر کشیک با پرستار داخل شدند و مادرم ناچار اتاق را ترک کرد وقتی معاینه دکتر تمام شد با تعجب گفت: این جوان از من و شما سالمتره معجزه شده به زور حرکتی کردم و گفتم: دکتر گشنه ام چیزی بدهید بخورم دکتر خندید و گفت: چشم چشم خانم پرستار فورا برای این جوان یک صبحانه مفصل سفارش بدهید. به خانواده اش هم بگید خطر رفع شده اگر اینطور پیش بره تا فردا مرخص میشه دد

        خنده به لبهای دکتر آمد از ته دل خوشحال بود نیشگونی از دستم گرفت ناله ای کردم دکتر گفت: این جزو ناله هایی است که من را خوشحال میکنه پسرم ناله کن خندید و از اتاق بیرون رفت فکر کنم دوساعتی طول کشید توی بیمارستان دکتری نبود که به دیدنم نیاد یا مریضها هر کدام از لای در انگار به امامزاده ای نگاه میکنند به من نگاه ميکردند همه از اینکه این مریض به هوش آمده تعجب زده بودند و آن را یک معجزه میدونستند. قبل از ظهر پدر و مادرم، افسانه خاله هام عمه هام دایی و عموهام حتی مسعود هم آمد چیزی به یاد نمی آوردم اما میدونستم حسابی با مسعود دارم که باید حل کنم پدرم با صدای بلند میخندید و همراه خنده اش اشک از چشمهاش روی گونه هاش می ریخت دد

        افسانه از ذوقش نمیدونست چی کار کنه داداش داداش صدا میکرد دستش را گرفتم وفشار دادم بغض اجازه نمیداد حرفی بزنم از خوشحالی اطرافیانم بغضی توی گلوم جمع شده بود و مانع از حرف زدنم میشد داشتم به حرفهای پدرم گوش میکردم که زنی با چشمهای پف کرده که معلوم بود ساعتها گریه کرده از لای در به داخل اتاق نگاه کرد یک آن همه ساکت شدند مادرم زن را به داخل دعوت کرد اما زن وارد اتاق نشد فقط گفت: پسرم خواهش میکنم برای پسر من دعا کن و از خدا برای اون شفا بخواه تا حرفش تمام شد در را بست و رفت. خاله ام پرسید :این زن کی بود؟ افسانه گفت: مادر همان جوانی که کلیه اش را از دست داده اونها .... مادرم اجازه نداد افسانه حرفش را تمام کنه

        Comment


        • #5
          اون روز همه وقت و بی وقت به دیدنم آمدند. همه از دیدن مرده ا ی که زنده شده بود هیجان زده بودند اکثرا فکر میکردند من می میرم و حالا که نمرده بودم مثل اونهایی که برای دیدن حیواناتی که توی سیرک برای نمایش میگذارند به دیدنم آمده بودند کسانی که حتی من آنها را نمی شناختم. همه خوشحال و راضی بودند حتی مسعود از دیدن حال من راضی به نظر میرسید افسانه مثل پروانه دور سرم میگشت و هرچی میخواستم سریع برایم تهیه میکرد یک آن از من دور نمیشد. صبحانه و ناهار را خوب خوردم قوت گرفتم تنها ناراحتی من خشکی اعضای بدنم بود. شش ماه بود که هیچ حرکتی نکرده بودم بله شش ماه گذشته بود دد

          آن شب مادرم خونه رفت پدر به جای مادر پیشم ماند این اولین شبی بود که پدر در بیمارستان همراهم میگذراند. وقتی با پدرم تنها شدم گفتم: غصه نخور خوب که شدم کار میکنم و هزینه بیمارستان را به شما میدهم! بغض پدر ترکید و هق هق گریه اش توی اتاق پیچید با بغض گفت: قربونت بروم تمام زندگیم فدای یک تار موی تو! انشالله فردا که مرخص شدی زیر پات گوسفند قربانی میکنم خرج بیمارستان هم فکرش را نکن اگر تو از بین میرفتی من نه تنها باید مخارج بیمارستان را میدادم بلکه تو را هم از دست داده بودم خدا را شکر وام برداشتم و تمام مخارج را میدهم فقط تو خوب شو برگردیم خونه دیگه چیزی از تو نمیخواهم دد

          پدر درست برخلاف چیزهایی که تا اون موقع به من گفته بود میگفت! اون همیشه از اینکه من بیکار و بیعار میگردم عصبانی میشد و توهین و تحقیر تنها چیزهایی بود که من از اون دیده بودم حالا فقط سلامتی من را میخواست به جای اینکه خوشحال بشوم غم دنیا به دلم نشست چون من لایق اینهمه محبت پدر و مادرم نبودم! با دستور دکتر از تخت پایین آمدم پدر دستم را گرفته بود به شانه پدر تکیه دادم همانجا قسم خوردم که بعد از این من تکیه گاه پدرم باشم و از خدا خواستم به من کمک کنه تا لایق محبت اطرافیانم بشوم! همانطور که به پدرم تکیه داده بودم و پدر سنگینی من را تحمل میکرد از اتاق خارج شدیم و توی راهرو مشغول قدم زدن شدیم انتهای راهرو با زنی که صبح دیده بودیم روبرو شدیم زن به محض دیدن من جلو آمد و حالم را پرسید پدر اخم کرد زن از کارش پشیمان شد و بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه داخل اتاقی شد و در را بست دد

          از پدرم پرسیدم: چرا از این زن بدت میاد مگه چیکار کرده؟ پدر گفت: فکرش را نکن در ضمن من از اون زن بدم نمیاد. گفتم: پس بریم میخواهم حال مریضش را بپرسم. پدر با اینکه مایل نبود من را به اتاقی که زن وارد آن شد هدایت کرد همانطور که حدس زده بودم احمدرضا روی تخت خوابیده بود تا جایی که میتوانستم به تخت نزدیک شدم احمد رضا درست همانی که دیده بودم بیهوش بود صدای دستگاهی که بهش وصل بود میآمد زن صندلی زیر پای من گذاشت و نشستم دست احمد رضا را گرفتم ضربان قلب احمد رضا تند شد با اشاره دست زن را آرام کردم و گفتم: من یک شب توی خواب پسرت احمد رضا را ديدم به اون قول دادم اگر زنده بمانم یکی از کلیه هام را به اون هدیه میکنم دد

          زن دست دیگر احمد رضا را گرفت و گفت: دیدی گفتم بالاخره یک فرج خیر میشه فرشته نجات تو آمده دعاهای ما مستجاب شده. پدر گفت: نه این نمیشه تو هنوز سلامتیت را بدست نیاوردی! برگشتم و صورت رنگ پریده پدر را دیدم از اینکه بلایی سرم بیاد ترسیده بود. گفتم: پدرجان اونی که شش ماه تمام نگذاشت این جسم بیجان بمیره دوباره مراقبت میکنه و من از این عمل سر بلند بیرون میام توی خواب احمد رضا را دیدم باور کن بابا ببین من حتی اسم اون را هم میدونم هیچ کدام از شما اسمش را به من نگفته بودید! هم زن و هم پدر دچار شوک شدند من بدون اینکه اونها حرفی زده باشند اسم مریض را میدونستم دد

          پدر زیر بغلم را گرفت موقعی که میخواستم از اتاق بیرون بروم گفتم: مادر غصه نخور من کلیه ام را میدهم . با زحمت زیاد به اتاق برگشتیم وقتی روی تخت دراز کشیدم پدر ملافه ای روی من کشید صندلی را کنار تخت گذاشت و نشست با محبت دست نوازشی روی صورتم کشید و گفت: درباره بخشیدن کلیه که جدی نبودی؟ گفتم: کاملا جدی بودم من قول دادم! کلیه من تاوان زنده ماندن منه! اگر این کار را نکنم شاید عمرم کفاف ندهد تا از کلیه هام استفاده کنم تصمیم داشتم آنچه که برایم اتفاق افتاده بود را برای پدرم تعریف کنم ولی چهره پدر به من حالی کرد که اون ممکن نیست باور کنه چی شده چشمهام را بستم و سعی کردم بخوابم اما پشیمان شدم فورا چشمهام را باز کردم نمیخواستم دیگه بخوابم به اندازه کافی
          خوابیده بودم حالا وقت بیداری بود چشمهام توی چشمهای پدر خیره شد دد

          حسرت از چشمهاش خوانده میشد پرسید: پسرم خوبی؟ دستش را گرفتم و سرم را تکان دادم بغضی توی گلوم بود از وقتی برگشته بودم خیلی حساس شده بودم گریه ام گرفت از پدر خواستم تا از روزهایی که مثل من جوان بوده برایم صحبت کنه، پدر تا نیمه های شب از پدر خودش حرف زد و از اذیت هایی که به پدرش کرده بود تعریفها کرد و گفت: اذیت های تو در مقابل اذیتهایی که من به پدرم کردم چیزی نیست همیشه پدرم نصیحت میکرد و من به هیچ میگرفتم هر وقت تو کار بدی انجام میدادی یاد دعای پدرم می افتادم اون می گفت الهی! صاحب یک بچه مثل خودت بشی! اونموقع تازه فهمیدم که پدرم من را دعای خیر نکرده بلکه نفرین شیرینی بود که گریبانم را گرفته
          صبح شده بود من بیدار بودم ولی پدرم از خستگی خوابش برده بود و من داشتم پدر را نگاه می کردم مرد پیری با یک جارو وارد اتاق شد و تمام اتاق را تی کشید و رفت با سر و صدای پیرمرد پدر بیدار شد و برای شستن دست و صورتش بیرون رفت بعد از رفتن پدر صبحانه آوردند ولی پرستار سر رسید و اجازه نداد تا من بخورم و گفت: اول آزمایش خون بعد خورد وخوراک! و از دست راستم خون گرفت وقتی کارش تمام شد گفت: حالا میتوانی بخوری! پدر هم برگشته بود باهم پدر و پسر صبحانه خوردیم مثل بچگی هام پدر لقمه درست کرد و به دستم داد از اینکه داشتم همه اینها را از دست میدادم غصه خوردم اما خدا را شکر کردم که همه چيز به خوبي گذشته و من به زندگی برگشته ام دد

          دست پدر را گرفتم و محکم فشار دادم انگار میخواستم بیشتر حسش کنم پدر از این کارم خوشش آمد و لبخند رضایتی برلب آورد. خوردن صبحانه زیاد طول نکشید به محض تمام شدن صبحانه و جمع آوری ظرفها، دکترهای کشیک آمدند پدرم را از اتاق بیرون کردند. فشار خون و نبضم را گرفتند جواب آزمایش هم آمده بود هیچ مشکلی نداشتم در عین صحت و سلامت بودم. همه به اتفاق اجازه مرخصی من را صادر کردند اما من از دکتر خواهش کردم تا کارهای اهدای کلیه تمام نشده من را توی بیمارستان نگه دارید من کارم تمام نشده دد

          دکتر خنده ای کرد و گفت: تو تازه از کما خارج شدی هنوز بنیه کافی نداری فعلا مرخص شو اگر بعد از یک هفته باز هم اصرار داشتی بیا تا کاری برات انجام بدهیم. ازحرف دکتر عصبانی شدم و گفتم: اگر شما به من نوشته بدهید که احمد رضا تا یک هفته دیگه زنده میمونه من میرم و هفته دیگه اینجام! لبخندی که روی لب دکتر بود محو شد معلوم بود از اوضاع احمدرضا خبر داشت توی صورتش غمی نشست و آهی کشید. ادامه دادم: من آماده ام هر کاری لازمه انجام بدهید این کار باید هر چه زودتر انجام بشه میدونم که کلیه من با احمد سازگاره! دکترپرسید: از کجا میدونی؟

          آمدم بگم از خودش شنیدم حرفم را خوردم گفتم: میدونم دیگه! بهم الهام شده! دکتر دوباره پرسید: مطمئنی؟ محکم گفتم: یک در صد هم شک ندارم. دکتر گفت: حالا که با میل خودت میخواهی ببخشی کسی نمیتونه مانع بشه. حتی من! این صدای پدرم بود که وارد اتاق شده بود و گفت: من اجازه نمیدهم. اخمی به چهره دکتر نشست رو به پدرم گفتم: حتی شما هم نمیتوانید جلوی من را بگیرید فکرش را بکنید اگر من مرده بودم این کلیه ها را شما با میل و رغبت می بخشیدید یا اینکه اگر همان روزهای اول مرده بودم تا حالا این کلیه ها پوسیده بود و به درد کسی نمیخورد در ضمن پدر جان من تا به امروز به درد هیچ کاری نخوردم و زندگی من به هیچ و پوچ گذشته، در زندگیم این تنها تصمیم درستی است که گرفتم از شما خواهش میکنم مانع من نشوید. آنقدر محکم و آهنین حرف زدم که خودم هم متعجب شدم خیلی تغییر کرده بودم و به خوبی حس میکردم پدرم سکوت کرد دد

          دکتر گفت: با اجازه شما من میروم تا نتیجه آزمایشهای شما واحمدرضا را ببینم شما هم آماده باش اگر نتیجه خوب باشه بعد از ظهر عمل میکنیم با اینکه من تا یک ساعت دیگه کارم اینجا تمام میشه ولی میمانم و عمل را انجام میدهم این را گفت و از اتاق بیرون رفت. پدر نگاهی به من انداخت این نگاه با نگاههای سابق پدر کلی فرق داشت این نگاه افتخار بود اون به من افتخار میکرد کیف کردم بالاخره کاری انجام دادم که پدرم به من افتخار کرد ساعت دو بعد از ظهر مادرم همراه افسانه و مسعود به دیدنم آمدند. مسعود چشمهاش را از من میدزدید صداش کردم کنارم نشست چند لحظه سکوت بین ما گذشت سکوت را شکستم و گفتم: وقتی کما بودم یک شب خواب دیدم رنگ از صورت مسعود پرید از ادامه حرفم پشیمان شدم مسعود علنا ترسید اون فکر کرد من همان خوابی که اون دیده دیدم و میخواهم اون را رسوا کنم انگار تازه میانه اون با افسانه درست شده بود! گفتم: ولش کن خواب درست و حسابی نبود ارزش تعریف نداره دوستی من و مسعود را باید توی تاریخ بنویسند هیچکس همیچین دوستی نداشته من به دوستم افتخار میکنم مسعود خجالت کشید و سرش را پایین انداخت دد

          افسانه گفت: آقا مسعود هم سعی میکنه از این به بعد دوست صمیمی تری نسبت به تو باشه مگه نه آقا مسعود؟ مسعود با بی حوصلگی گفت: البته! پرستار در زد و داخل شد آقا رامین حاضری حالا وقتش رسیده نشون بدهی چقدر شجاعت داری دکتر گفته اگر پشیمان شدی اشکال نداره هنوز به خانواده احمد رضا خبر ندادیم. گفتم: نه پشیمان نشدم من حاضرم تا آخرش هستم. مادر پرسید: یعنی چ؟ گفتم: من دارم کلیه ام را هدیه میکنم. برخلاف حدسم مادر مخالفتی نکرد خودم را آماده کرده بودم تا از تصمیم دفاع کنم ولی مادر کلمه ای نگفت تعجب کردم پرسیدم مامان تو نمیخواهی من را منصرف کنی؟

          مادر پرسید تو میخواهی من تو را منصرف کنم؟ گفتم: منظورم این نبود فکر کردم شما مخالفت میکنید. مادر گفت: من قرار بود این کلیه را به احمد رضا هدیه کنم حالا خودت میخواهی این کار را انجام بدهی من مانع نمیشوم و دعا میکنم انشالله هر دو سالم و سرحال از عمل بیرون بیایید. پسرم تو با این کارت دل یک مادر مثل من را شاد میکنی. منظورش مادر احمد رضا بود مادرم به خوبی درک میکرد اون چه حالی داره د

          Comment


          • #6
            پرستار سرمی را به دستم وصل کرد دوتا مرد قوی هیکل با یک برانکارد آمدند همه را از اتاق بیرون کردند لباس سبزی که پشتش باز بود تنم کردند کلاه کاغذی آبی رنگی روی سرم گذاشتند میخواستند من را از روی تخت به برانکارد منتقل کنند گفتم: خودم میروم از تخت پایین آمدم وروی برانکارد خوابیدم یکی از آنها ملافه ای سفیدی را روی پاهام کشید وبا یک حرکت من را از اتاق بیرون بردند دد

            مادرم پشت در ایستاده بود صورتم را بوسید و گفت: تورا به خدا میسپرم انشالله عمل خیرت جواب خوبی برای تو داشته باشه! افسانه هم صورتم را بوسید ولی بغض گلوش را فشار میداد نتوانست حرفی بزنه مسعود با قیافه مظلومانه فقط دستم را فشار داد و با چشم من را راهی اتاق عمل کرد توی اتاق کلی آدم جمع شده بود بیشتر آنها ماسک به صورت داشتند یکی ازآنها را تشخیص دادم دکتر بود احمدرضا روی تخت مجاور خوابیده بود من را با ملافه از روی برانکارد روی تخت عمل گذاشتند حتی برای یک لحظه هم شده احساس پشیمانی نکردم دد

            یکی از تکنسین های اتاق عمل دستگاه اندازه گیری فشار خون را به انگشتم وصل کرد دکتر بالای سرم آمد و پرسید: آماده ای؟ با پلک زدن آمادگیم را اعلام کردم. دو سه دقیقه گذشت حس کردم موقعیتم عوض شده دوباره در بدنم نبودم و داشتم از بالا به عملی که روی شکمم انجام میشد نگاه میکردم احمدرضا صدام کرد برگشتم قیافه خوشحال احمدرضا روبروی من بود بغلم کرد و گفت: برگشتی باورم نمیشه مدتهاست تک و تنها در انتظارم! گفتم: دیدی به قولم وفا کردم! احمد رضا خنده ای از روی رضایت به لب آورد و گفت: میدونی بعد از اینکه بهوش آمدیم دیگه همدیگر را نمیشناسیم و چیزی به خاطر نمياریم؟ پرسیدم تو از کجا میدونی؟ گفت: وقتی تو برگشتی کسی به دیدنم آمد و این را به من گفت اون حتی از اینکه تو را دوباره می بینم خبرداد من میدونستم دوباره تو را می بینم دد

            عمل داشت تمام میشد احمدرضا خداحافظی کرد و مثل ابری از جلوی چشمهام محو شد .... تکنسین بیهوشی سعی میکرد من را بهوش بیاره بیحال و بی حس چشمهام را حرکت دادم همان دو تا مرد قوی هیکل با ملافه من را از روی تخت عمل برداشتند و با یک حرکت سریع روی برانکارد گذاشتند. به این ترتیب من به ریکاوری منتقل شدم یک ساعتی هم آنجا بودم مادرم نگران و رنگ پریده در حالی که لباس سبزی به تن داشت به دیدنم آمد پیشانیم را بوسید چشم مرا باز کردم و لبخندی زدم شادی صورت مادر نشان از آن بود که عمل به خوبی انجام شده! مادر صورتم را برگرداند احمدرضا روی تخت کناری من بود اونهم چشمش را باز کرد نگاه پر از محبت احمدرضا اشک به چشمانم آورد حس غریبی داشتم کاری انجام داده بودم که در عمر کوتاهم هرگز به آن اعتقاد نداشتم ولی از عملم راضی بودم دد

            به من چی شده بود یعنی من در عرض این مدت زیرورو شده بودم و از یک حیوان ابله به انسانی تبدیل شده بودم این برای من سوالی بود که جوابش رفتار بعد از این من آن را پاسخ میداد. صبح روز بعد موقعی که بهوش آمدم پدر بالای سرم بود رفتن مادر و آمدن پدر را نفهمیده بودم دردی در پهلوی چپم حس میکردم پهلوم میسوخت دستم را روی پهلوم گذاشتم پدر مانع شد زنگ زد و پرستار را صدا کرد پرستار با سرنگ به سراغم آمد سرنگ را توی سرم خالی کرد لبخندی زد و رفت. گذشت زمان دردم را تخفیف داد مدتی گذشت تا توانستم از تخت پایین بیام و چند قدم توی اتاق بزنم دد

            پدر رفته بود و جای خودش را به افسانه داده بود آن روز افسانه پيشم ماند شب شده بود سعی میکردم بخوابم که در باز شد و مادر احمدرضا به اتاقم آمد فقط اشک ریخت دستم را گرفت میخواست ببوسه مانع شدم. زن گفت: نمیدونم چطور از شما تشکر کنم شما عمر دوباره به پسرم دادید من چطور میتوانم از شما تشکر کنم این جمله ای بود که بارها به زبان آورد اشک توی چشمهام جمع شد این اشک شادی بود فهمیدم که احمد رضا حالش خوبه تنها چیزی که به نظرم رسید این بود گفتم: من فقط دوستی پسرت را میخواهم وقتی حالش خوش شد باید با هم رفت و آمد کنیم زن خنده ای از روی شادی به لب آورد و گفت: چشم حتما حتما کی بهتر از شما دوست پسرم باشه اگر لایق بدونی! گفتم: کار به تعارف کشید من میخواهم با پسرت دوست بشوم ببینم از کلیه ام خوب مراقبت میکنه یا نه! با گفتن این جمله همه خندیدیم. افسانه رو به زن گفت: این برادر من خیلی خسیسه و دوباره لبخندی بر لب زن نشست. افسانه پرسید: حال پسرتون چطوره؟ زن گفت: معجزه شده اون حالش خوب خوبه حتی توانسته بشینه ولی اونقدر جون نداره دکترها قول دادند تا چند روز دیگه از تخت پایین میاد. از افسانه خواستم تا به دیدن احمد رضا بره و از آب میوه هایی که اقوام برای من آورده بودند برای اون ببره. افسانه چند تا آب میوه جدا کرد و توی نایلون گذاشت زن مانع شد ولی من با اشاره چشم از افسانه خواستم بره. افسانه همراه زن از اتاق بیرون رفت
            افسانه از موقعی که از پیش احمد رضا برگشت مرتب از احمدرضا برای من تعریف کرد توی یک ساعتی که پیش احمدرضا بود خیلی از طرز حرف زدن و اخلاق اون خوشش آمده بود به قول خودمان جو گرفته بودش! حال من لحظه به لحظه بهتر میشد حس میکردم حالم از سابق هم بهتره روز چهارم دکتر برگه مرخصی من را امضاء کرد و من بعد از شش ماه و یازده روز از بیمارستان مرخص شدم از تمام مدتی که در بیمارستان بودم فقط یازده روز آخر را خوب یادم میآمد دد

            وقتی از هوش رفته و وارد کما شده بودم آخر شهریور بود و الان اوایل فروردین خیلی برایم حالب بود! حس میکردم روحیه ام عوض شده حتی تغییراتی را در اخلاق و رفتارم حس میکردم دیگه زیاد عصبی نبودم با صدای بلند با کسی حرف نمیزدم نگاهم به زندگی فرق کرده بود. اولین اقدامم پیدا کردن یک کار مناسب بود نمیدونستم از کجا شروع کنم هیچ کاری بلد نبودم تمام عمرم به تنبلی و یللی تللي گذشته بود. یک دیپلم زورکی داشتم دست به سیاه و سفید نزده بودم هیچ هنر و صنعتی هم بلد نبودم عجوبه ای بودم! کارم خرجی گرفتن از پدر یا مادرم بود و خرج کردن و دوست بازی. البته گاها هم کنترل افسانه مبادا کسی پیداش بشه! ولی الان دیگه دلم نمیخواست پدر و مادرم و خواهر مهربانم را رنج بدهم باید کاری انجام میدادم دد

            هر کجا میرفتم و سراغ از کار میگرفتم چون کاری از دستم برنمی آمد کسی به من کار نمیداد ولی از رو نرفتم و توی یکی از کلاسهای آموزشی وزارت کار و امور اجتماعی شروع کردم به یاد گرفتن لوله کشی! خیلی کار مشکلی بود به خودم قول داده بودم خیلی تلاش کردم و بالاخره موفق شدم. بعد از سه ماه گواهینامه بگیرم اونجا با چند نفر آشنا شدم هرکدام کاری بلد بودند با هم تصمیم گرفتيم یک اکیپ تشکیل بدهیم و برای خودمان کار کنیم. توی اکیبمون نجار ،بنا ، لوله کش ،جوشکار بود از صفر شروع کردیم به همه سفارش کردیم تا برای ما کاری دست و پا کنند دد

            گاها کارهای کوچکی به ما داده میشد درآمد کمی داشتیم ولی به آینده امیدوار بودیم. می دانستیم بالاخره همه ما را میشناسند و کارمون ميگیره. سه چهار ماهی گذشته بود یک روز که خونه برگشتم دیدم کفشهای غریبه ای توی راهروست وارد پذیرایی که شدم دیدم مسعود همراه خانواده اش خونه ما هستند اونها برای خواستگاری افسانه آمده بودند سرم را پایین انداختم و به اتاقم رفتم. داشتم لباسهام را درمی آوردم که مادر در زد و اجازه خواست تا با من حرف بزنه اون فکر میکرد من مخالف ازدواج افسانه و مسعود هستم! مادر گفت: عیبه لباست را عوض کن و بیا پیش مهمانها. گفتم: الان میام شما برو پیش مهمانها تنها نباشند فورا حاضر میشوم دد

            مادر از اتاق بیرون رفت و در را بست. لباس تمیزی انتخاب کردم و پوشیدم و به دستشویی رفتم صورت و دستم را شستم حالم بهتر شد مرتب و منظم رفتم توی پذیرایی و سلام گرمی به همه اونها کردم به احترام من مسعود و پدرش از جا بلند شدند خواهش کردم تا بشینند من هم کنار مادرم نشستم هنوز از پدر خبری نبود اضافه کار مانده بود! پدر مسعود با آمدن من سر صحبت را باز کرد و از افسانه خواستگاری کرد. مادرم خیلی مایل به این ازدواج بود از مسعود خوشش میآمد بدون اینکه اونها ناراحت بشوند گفت: این برای خانواده ما افتخاره که با شما وصلت کنیم اما اگر یک نیم ساعتی صبر کنید پدر افسانه میاد و با هم در این باره صحبت میکنیم و انشالله نتیجه خوبی هم میگیریم دد

            تازه فهمیدم اونها بی خبر اومدند حتی پدر از آمدن اونها خبر نداشت وگرنه در این جلسه حتما شرکت میکرد. پدر مسعود رو به من گفت: نظر شما چیه شما با این وصلت موافقید؟ کمی هول شدم خودم را جمع جور کردم و گفتم: اصل مطلب دست مسعود و افسانه است اگر اونها موافق باشند به من فقط تبریک گفتن میمونه! پدر مسعود خنده ای از روی خوشحالی کرد انگار قسمت سخت کار را انجام داده باشه این ظفر را با مسعود تقسیم کرد. مسعود هم لبخندی زد. سرم را بلند کردم تا ببینم افسانه در چه حالیه با تعجب حس کردم اون خوشحال نیست! مادر مسعود رو به افسانه گفت: دخترم نظر تو چیه؟ میخواهی با مسعود چند دقیقه صحبت کنید تصمیم بگیرید؟

            افسانه بی رو در بايستي گفت: نه احتیاجی به فکر کردن نیست من جوابم را به مسعود دادم اون شما را بی جهت به زحمت انداخته! از حرف افسانه همه تعجب کردند! پدر مسعود پرسید: مگه شما به توافق نرسیده اید؟ افسانه گفت: مسعود از من خواستگاری کرد و من جواب منفی به اون دادم نیمدونم چرا از شما خواسته اینجا بیایید! همه شوکه شدیم من فکر میکردم اونها عاشق هم هستند و قرار ازدواج با هم گذاشته اند و حالا افسانه مخالفت کرده بود! چرا؟ این سوالی بود که توی سرم پیچید با نگاهم از افسانه خواستم تا بیشتر حرف بزنه و همه را روشن کنه دد

            افسانه رو به مادر مسعود گفت: من قبلا از مسعود خوشم میآمد و دوستش داشتم اما با گذشت زمان متوجه شدم این دوست داشتن کافی نیست من دوست ندارم با کسی که عاشقش نیستم به صرف اینکه دوستش دارم ازدواج کنم من و مسعود اصلا با هم تفاهم نداریم و طرز فکرمان با هم نمیخونه مسعود از همه بهتر میدونه من از شما معذرت میخواهم ولی من نمیتوانم با مسعود ازدواج کنم این را گفت و از جا بلند شد و رفت. خانواده مسعود حیران مانده بودند پدر مسعود جو را به دست گرفت و گفت: ببخشید ما مزاحم شدیم آقا را هم ندیدیم انشاالله در یک فرصت بهتر مزاحم میشویم. همه بلند شدند و از همدیگر خداحافظی کردند و رفتند من و مادرم متعجب پشت در ایستاده و به هم نگاه میکردیم

            Comment


            • #7
              برای اون پیدا نمیکردم. اون شب مادر برای پدر از آمدن خانواده مسعود تعریف کرد جواب افسانه برای پدرهم قابل هضم نبود. افسانه هیچ توضیحی به کسی نداد حتی دیگه با مسعود تماسی نداشت. از مسعود هم خبری نشد! مسعود هم کنار کشيد. مدتی بود که مشغول کار بودم و از کسی خبر نداشتم یک شب که خسته و کوفته از سرکار برميگشتم خونه باز مهمان داشتیم توی دلم گفتم باز برای افسانه خواستگار آمده یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه توی اتاقم رفتم لباسم را عوض کردم از خستگی خودم را روی تخت انداختم و دراز کشيدم چشمهام گرم خواب شده بود که افسانه وارد اتاق شد دد

              دیگه مطمئن شدم برای اون خواستگار آمده خودم را به خواب زدم افسانه متوجه شد و گفت: داداش پاشو خودت را لوس نکن مهمان داریم! چشمم را باز کردم و پرسیدم : کي؟ افسانه گفت: همونی که کلیه ات را بهش دادی! از جا پریدم گفتم: راست میگی خيلی دلم میخواست بدونم چی کار میکنه حالش چطوره! افسانه گفت: با پای خودش اومده بیا حالش را بپرس منتظرت هستنند دد

              همراه افسانه پیش مهمانها رفتم .احمد رضا به احترام من بلند شد همدیگر را بوسیدیم انگار سالها بود که همدیگر را میشناختیم. حالش را پرسیدم گفت: زیر سایه شما خوب خوب هستم سرکار میروم. با پدر احمد رضا دست دادم و به مادرش که با محبت به من نگاه میکرد سلام کردم اونها با یک دسته گل بزرگ و یک قوطی شیرینی که روی میز بود آمده بودند. درست مثل اینکه برای خواستگاری آمده باشند! کنار احمد رضا نشستم سر تا پای احمدرضا را نگاه کردم پسر خوش قیافه و خوش هیکلی بود از ظاهرش خیلی خوشم آمد. شروع کردم پرسیدن از کارش و از همه چیز پرسیدم احمدرضا هم بی وقفه جواب میداد دد

              از گفته هاش متوجه شدم کار خوبی به دست آورده اون معماری خونده بود چند تا پروژه در دست داشت کلی پیشنهاد هم گرفته بود درآمد مناسبی داره تمام بدهی های پدرش را داده پرسیدم مگه پدرت بدهکار بود؟ گفت: موقعی که من مریض شدم اون برای مداوای من کلی قرض گرفته بود خدا را شکر بعد از اینکه تو کلیه ات را به من هدیه کردی و من توانستم از رختخواب جدا بشوم یکی از مریض های بیمارستان مرد ثروتمندی بود کارهای ساختمانی دوتا پروژه بزرگ را به من داد فقط برای اینکه به من کمک کرده باشه باورت میشه هنوز آدمهای خوب کم نیستند تو خودت بدون کوچکترين چشم داشتي کلیه ات را، قسمتی از بدنت را به من دادی حس میکنم آدم خوش شانسی هستم دد

              تو چی کار میکنی همه اش من از خودم گفتم تو چی کار میکنی کار و بارت چیه؟ آهی کشیدم و گفتم: من به اندازه تو خوش شانس نیستم ولی تلاشم را میکنم تا بتوانم مستقل بشوم! پرسید: نگفتی چی کار میکنی؟ گفتم: دوره دیدم با چند تا از دوستهام کارهای نازک کاری ساختمان را انجام میدهیم هنوز راه نیافتادیم. احمد رضا گل از گلش شکوفت و گفت: من دنبال یک گروه میگردم که کار نازک کاری ساختمانی را که در دست دارم را بهش بسپارم! کی بهتر از تو باید قبول کنی. هول شدم گفتم: نه ما گروهمون هنوز تازه کاره، کاره شما را خراب میکنیم! احمد رضا گفت: چونه نزن بالاخره چی! يکی روزی باید دست به کار بزرگ بزنی حالا وقتشه اگر مخالفت کنی خیلی ازت ناراحت میشوم، طوری که کلیه ات را پس میدهم این را گفت و خندید من هم خنده ام گرفت فکر کردم اگر کلیه را پس بده من با اون چی کار می توانم بکنم دیگه به دردم نمیخوره دد

              گوشی را برداشتم و با اکیپی که کار میکردم تماس گرفتم همه ازخوشحالی پر درآوردند کار تضمین شده بهترین مژده برای اونها بود قرار شد از فردا بریم و محل کار را ببینیم و مشغول کار بشویم. با شروع همکاری من و احمدرضا پای احمدرضا و خانواده اش به خونه ما باز شد خدا را شکر هر روز وضع مالی ما بهتر از روز قبل میشد هرساختمانی که احمد رضا برای ساخت قبول میکرد نازک کاری آن به عهده من و دوستانم بود درآمدم خوب شده بود حتی فکر زن گرفتن به سرم زده بود. احمدرضا گاها تنها به دیدنم میامد و مدتها با هم صحبت میکردیم دیگه دوستهای صمیمی شده بودیم افسانه با جان و دل از ما پذیرایی میکرد معلوم بود از احمدرضا خوشش آمده ولی غرورش اجازه نمیداد تا عکس العملی نشان بده از من هم می ترسید ولی من دیگه اون رامین سابق نبودم نگاهم به همه چیز تغییر کرده بود احمدرضا هم از افسانه خوشش میآمد انگار من مانعی بین آنها بودم باید کاری میکردم با اینکه شبها خسته به خونه میآمدم همراه افسانه و احمدرضا که به تازگی ماشین خریده بود میرفتیم گردش همیشه بین افسانه و احمدرضا راه میرفتم تصمیم گرفتم اونها را بهم نزدیک کنم و خودم را از بین آنها کنار بکشم دد

              یک روز که سه تایی توی پارک داشتیم قدم می زدیم روی نیمکت نشستم و گفتم: تا من یک چرت میزنم شما دوتا بروید و برای من یک ساندویج بخرید نگاهی بین احمدرضا و افسانه رد وبدل شد انگار منتظر هم این عکس العمل از من بودند دوتایی راه افتادند از پشت سر صداشون کردم و گفتم: یادتون نره من اینجا نشستم!نیم ساعتی گذشت هوا حسابی تاریک بود چراغهای پارک روشن بود ولی اونقدر پارک را روشن نمیکرد چشمم را بسته بودم و داشتم استراحت میکردم که یکی کنارم نشست
              از بوی عطرش متوجه شدم یک دختره که کنارم نشسته برای اینکه مزاحمش نشوم چشمم را باز نکردم. دوسه دقیقه گذشت صدای پایی شنیدم یکهو مردی دست انداخت و یقه ام را گرفت1 تو با این چی کار داری؟ چشمم را باز کردم مرد جوانی یقه ام را گرفته بود و زنی که کنارم بود داشت ما را از هم جدا میکرد غافل گیر شده بودم زن فریاد زد ولش کن اون با من کاری نداره ولش کن! عصبانی شدم استراحتم را بهم زده بود و از طرفي هم دو قورت و نیمش هم باقی بود تکانی به خودم دادم و یقه ام را ازدستش بیرون آوردم مردک به من حمله کرد اگر صورتم را کنار نکشیده بودم حتما مشتش کار دستم میداد اهل دعوا و کتک کاری نبودم ولی باید از خودم دفاع میکردم دستم را مشت کردم و بی هوا توی شکمش کوبیدم تعادلش را ازدست داد و با مشت دوم نقش زمینش کردم! نا نداشت ولی مرتب فحش های رکیک بود که از دهن کثیفش بیرون میامد. اعصابم خرد شد یک مشت هم نثار دهنش کردم خون بود که فواره زد زن جوان دولا شد و سعی کرد مرد را بلند کنه مردک زن را هل داد و به تنهایی بلند شد دد

              کلی آدم دورمون جمع شدند دختر جوانی به زن کمک کرد تا از زمین بلند شد گیج گیج بودم نمیدونستم چرا اون مرد به من حمله کرده و چرا داره فحش میده! مردک با دیدن نگهبان پارک سریع خودش را جمع و جور کرد جمعیت را شکافت و از دید من خارج شد داشتم به سمتی که مردک رفته بود نگاه میکردم احمدرضا و افسانه را دیدم که سرخوش و مست از اینکه با هم هستند بدون اینکه متوجه اوضاع باشند می آمدند! با رسیدن آنها جمعیتی که جمع شده بود متفرق شد من ماندم و اون زن جوان. افسانه فورا فهمید اتفاقی افتاده و گفت: نمیشه تو را یک دقیقه تنها گذاشت، دعوا کردی؟ گفتم: نه بابا یک دیوانه به من حمله کرد اصلا نفهمیدم چرا این کار کرد. نگاهی به زن جوان انداختم تا لااقل اون توضیحی بده زن سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید من باعث دردسر شما شدم. خیلی عصبانی پرسیدم: این عوضی کی بود؟ زن دوباره عذر خواهی کرد و بدون جواب از ما جدا شد و رفت و همه ما را توی خماری گذاشت دد

              خیلی دلم میخواست از کار اون زن سر در بیارم اما دیگه اون رفته بود. احمدرضا گفت: من انگار این زن را جایی دیدم شاید هم توی خواب! پرسیدم: احمدرضا تو به خواب اعتقاد داری؟ گفت: آره من تو را هم توی خواب دیده بودم من میدونستم کسی که من را نجات میده چه شکلیه من به خوابهام اعتقاد دارم. گفتم: برعکس من هیچ وقت همچین چیزی برایم پیش نیامده. احمدرضا گفت: ولی من توی خوابم با تو خیلی حرف زدم یادت نمیاد؟ گفتم: نه من اولین بار قبل از اینکه کلیه ام را به تو بدهم تو را دیدم عجب حرفهایی میزنی! خیلی از حرفهای احمدرضا تعجب کردم اون فکر میکرد قبلا با من آشنایی داشته ولی اشتباه میکرد دد

              احمد رضا گفت: من هم مثل تو اوایل وقتی از کما بیرون آمده بودم سر از این ماجرا در نمیآوردم ولی بعدا متوجه شدم اون چیزهایی که من حس کردم یا دیدم توی خواب نبوده واقعیت داشته من و تو بر اثر یک حادثه کوچیک با هم آشنا نشدیم این خواست الهی بوده. دیگه توضیحی نداد و من هم دنبالش را نگرفتم سه تایی ساندویجمان را خوردیم اما من یک لحظه هم فکر حرفهای احمد رضا از مغزم بیرون نرفت. افکارم بهم ریخته بود نکنه احمدرضا چیزی میدونه که من از آن بیخبرم شکی به دلم افتاد با هر گازی که به ساندویج میزدم بیشتر در حرفهای احمد رضا غرق میشدم و سوالهایی برام پیش میامد میخواستم بپرسم ولی وجود افسانه مانع بود باید با احمد رضا در خلوت حرف بزنم و یکم درددل کنیم احتیاج داشتم باید از این افکار خلاص میشدم دد

              افسانه پرسید این زنه کی بود؟ گفتم: شما که رفتید چشمهام را بستم چرت بزنم این زنه کنارم روی نیمکت نشست از بوی عطرش حس کردم اونی که کنارم نشسته زنه یکهو یک مرد جوان بی مقدمه یقه ام را گرفت و کتک کاری کردیم نمیدونم اون چی دید که به من حمله کرد! افسانه پرسید: شاید خیلي نزدیکت نشسته اون هم شوهرش بوده فکر کرده سر و سری با هم دارید! خندیدم و گفتم: به من میاد همچین آدمی باشم؟ افسانه دستم را گرفت و فشار داد و گفت: نه داداشه من از همه تمیزتر و پاکتره امکان نداره. از اينکه باعث افتخار افسانه بودم خیلی به خودم بالیدم دد

              احمد رضا پیشنهاد کرد برگردیم افسانه هم موافقت کرد راه افتادیم تا از پارک بیرون برویم نزدیک قسمت خروجی پارک همان مرد جوان که به من حمله کرده بود منتظر ایستاده بود اول فکر کردم برای ادامه دعوا منتظره ولی وقتی جلو آمد و عذر خواهی کرد متوجه اشتباهم شدم مرد جوان گفت: آقا ببخشید من اشتباهی با شما درگیر شدم آمدم حرفی بزنم با اشاره دست من را وادار به سکوت کرد و ادامه داد اون زنی که دیدید همسرمه با هم دعوامون شد بهم گفت میروم توی پارک یکی را پیدا کنم تا قدرم را بدونه اول فکر کردم شوخی میکنه ولی وقتی در را کوبید و رفت من هم پشت سرش بیرون آمدم توی پارک خیلی گشت زد و بالاخره کنار شما نشست به نظرم آمد قبلا با شما آشنا شده من زنم را خیلی دوست دارم ولی نمیتوانم به زبون بیارم از حسادتم بدون سئوال جواب به شما حمله کردم دد

              بعد از کتک کاری با شما با زنم آشتی کردم و با دست زنش را نشان داد اون وقتی توضیح داد هیچ آشنایی با شما نداره خیلی پشیمان شدم و اومدم تا از شما عذر خواهی کنم و صورتم را بوسید من هم عذرش را پذیرفتم چاره ای نداشتم قربانی حسادت اون شده بودم حالا که باعث آشتی اونها شده بودم زیاد از اینکه کتک کاری کردم ناراحت نبودم مرد جوان خداحافظی کرد و رفت و ما هم به خونه برگشتیم. با احمدرضا دم در موقع خداحافظی قرار گذاشتم تا فردا با هم یکی دوساعت بیرون با هم باشیم

              Comment


              • #8
                بی صبرانه منتظر فردا بودم توی خونه همه چیز عادی بود بجر قیافه بشاش افسانه اون تغییر کرده بود! مني که اينقدر خنگم عشق را توی چشمهای افسانه تشخیص ميدادم. اون عاشق احمدرضا شده بود و این نشاط مال این عشق بود. توی دلم گفتم خدایا هرچی خیره پیش بیاد. مادرم سفره را باز کرده بود و میخواست شام را بکشه که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم صدای غریبی بود و گفت: امشب ساعت نه جای من و تو عوض میشه و گوشی را قطع کرد دد

                خشکم زد انگار این جمله را شنیده بودم رنگم پرید مادر پرسید: کی بود؟ گفتم: نمی دونم اما گفت امشب ساعت نه جای من و تو عوض میشه! رنگ مادر و افسانه هم پرید افسانه گفت: نکنه مسعود ... حرفش را خورد مادر گفت: نه بابا فکر نمیکنم. پرسیدم: اگر چیزی میدونید به من هم بگید تا بدونم. افسانه گفت: مامان من تعریف میکنم. قبل از اینکه مادر بتوانه اشاره ای به افسانه بکنه با نگاه ملتمسانه از افسانه خواستم تا جریان را تعریف کنه دد

                افسانه اینطور شروع کرد یک سال پیش قبل از اینکه تو بيهوش بشوی و توی کما بروی من با مسعود صمیمی شده بودم اون از جلساتی که برای احضار روح میرفت مرتب برای من تعریف میکرد اون موقع من از مسعود خیلی خوشم میامد و هر کاری میکرد من قبول داشتم تا اینکه با چند تا از دوستهاش تصمیم گرفتند روح تو را احضار کنند و دستورهایی به تو بدهند اما تو عقیده نداشتی و به جلسه احضار روح اونها نرفتی اما همان شب بیهوش شدی و شش ماه بعد بهوش آمدی وقتی تو بیهوش بودی مسعود برای من تعریف کرد تو در مقابل آنها مقاومت کردی و تو میمیری دد

                وقتی من به تو که بیهوش روی تخت افتاده بودی نگاه کردم تازه متوجه شدم چقدر دوستت دارم و چقدر میخواهم تو در کنارم باشی. از مسعود خواستم تا کمکت کنه اما اون میگفت چیزی از دستش برنمیاد. پرسیدم: این موضوع چه ربطی به تلفن امشب داره؟ گفت: همان شب کذایی که مسعود سعی کرده بود روح تو را احضار کنه همچین تلفنی به تو شده بود؟ امشب هم لابد مسعود تصمیم داره روحت را از بدنت جدا کنه و فرمانهایی به تو بده! نگاهی به ساعت انداختم ساعت هشت و نیم بود از جا پریدم و لباسم را عوض کردم افسانه انگار که فکرم را خوانده باشه گفت: میخواهی بری کجا پیش مسعود؟

                اون الان مطمئنم که خونه نیست. گفتم: نه میخواهم بروم همان جایی که دور هم جمع میشوند. افسانه گفت: تو که آدرس اونجا را نداری! در حالی که کفشم را میپوشیدم گفتم: خدا کنه دیر نشده باشه من آدرس اونجا را توی خواب دیدم بلدم. و از در بیرون زدم مادر پشت سرم فریاد زد نرو اما من باید مانع کار احمقانه مسعود میشدم. کنار خیابون دست بلند کردم یک ماشین نگه داشت گفتم: پنج هزار تومان دربست به شرط اینکه قبل از ساعت نه من را به این آدرس برسونی. راننده گفت: بپر بالا وقت را تلف نکن انشالله قبل از نه اونجا هستيم دد

                با گذشتن از خیابانها حس میکردم من این راه را رفته ام یکی دو دقیقه بیشتر به ساعت نه نمانده بود که ماشین توقف کرد و گفت: این هم آدرسی که گفتید! از جیبم پنج هزار تومان درآوردم و ربه راننده دادم اونهم تشکری کرد و پاش را روی گاز گذاشت و رفت. خودم را به در خونه ای که توی خواب دیده بودم رساندم و درست سر ساعت نه زنگ زدم آنهم چند بار پشت سرهم. از سر و صدایی که توی خونه بلند شد فهمیدم مانع کار اونها شدم خوشحال منتظر ایستادم تا در به رویم باز شد دد

                صاحبخانه همان مدیومی بود که توی خواب دیده بودم با دست اون را هل دادم و در حالی که وارد خونه میشدم پرسیدم: مسعود نامرد کجاست؟ مدیوم هول کرده بود شاید عکسم را دیده بود با دست اشاره با اتاقی کرد جلو رفتم و در اتاق را باز کردم درست همانطور که حدس زده بودیم مسعود و چند تا از رفقاش اونجا بودند با دیدن من ترسیدند از همه شون خواستم تا به خونه هاشون بروند و من و مدیوم و مسعود را تنها بگذارند. یکی یکی از ترس از اتاق بیرون رفتند حتی خدا حافظی نکردند من ماندم دد

                از مسعود و مدیوم پرسیدم: تو نامرد مگه بهترین دوست من نبودی؟ چرا میخواستی دوباره من را دربدر کنی؟ مسعود سرش را انداخته بود پایین و حرفی نمیزد. مدیوم گفت: اون عاشق خواهرت افسانه است و برای بدست آوردن اون دست به این کار زده! گفتم: اون که افسانه را داشت چرا همچین کاری کرد و من شش ماه از عمرم را توی رختخواب گذراندم . مدیوم پرسید: میتوانی تعریف کنی چه اتفاقی برای تو افتاد؟ گفتم: من دقیق نمیدونم خواب بود یا واقعیت ولی توی رویا بودم شش ماه تمام صدای همه را می شنیدم و همه را میدیدم اما کسی من را نمیدید بجز... یادم افتاد احمدرضا را توی خواب و رویا میدیدم برای مدیوم تعریف کردم دستی به سرش کشید پریشان شده بود گفت: تو هیچ کدام از این ها را که تعریف کردی توی خواب ندیدی تو در برزخ بودی و شاهد همه
                درست یک سال پیش مسعود پیش من آمد و از من در باره ارتباط با ارواح سوالاتی کرد و من با تکیه بر مطالعات علمی که داشتم سعی کردم تا جوابهای درستی به مسعود بدهم. اما اون نقشه ی دیگه ای توی سرش بود از من خواست برای تایید حرفم روح یکی از دوستانش را که مرده احضار کنم آن شب کذایی همه اونهایی که میخواستند اینجا جمع شدند و من تماس را شروع کردم مسعود کنارم نشسته بود واسم تو را به زبان آورد من به خیال اینکه تو همان دوست مرده مسعود هستی همراه مسعود شدم و از تو خواستم تا به اینجا بیایی آمدنت را هم حس کردم اما قبل از رسیدن تو به اینجا همین مسعود جلسه را بهم زد دد

                من از همه خواستم تا به کارمان ادامه بدهیم اما مسعود اولین نفری بود که رفت و چون جمع ما بهم خورد من نتوانستم روح تو را برگردانم البته این را هم بگم اون روز فکر کردم نتوانستم روح را از بدنت خارج کنم با گذشت زمان از اطرافیان شنیدم که دوست مسعود توی کماست شک کردم اما باز هم نمیتوانستم باور کنم این کار من بوده! زمان میگذشت و من بارها و بارها توانستم روح خیلی ها را احضار کنم و با موفقیت کارم را خاتمه بدهم همیشه به خودم میگفتم چرا نتوانستم روح دوست مرده مسعود را که تا پشت در خونه ام آمده بود به همه ثابت کنم تا اینکه دوباره سر و کله مسعود پیداش شد و از من خواهش کرد تا دوباره روح تو را احضار کنم از اینکه از کما خارج شدی هم خبر نداشتم فکر میکردم مسعود میخواهد گذشته اش را جبران کنه و روح تو را آزاد کنه دد

                قبول کردم به شرطی که همه اونهایی سال گذشت در جلسه بودند حاضر بشوند مسعود هم توانست همه اونهایی که سال گذشته اینجا جمع شده بودند اینجا حاضر کنه تازه شروع کرده بودیم که تو جلسه را بهم زدی. این را بهت بگم اگر ميدونستم تو زنده هستی همچین چیزی را نمی گذاشتم تجربه کنی من بایت مزاحمتی که برای تو بوجود آوردم از تو معذرت میخواهم. به یاد روزهای از دست داده ام افتادم یاد گریه های مادرم، غم و اندوه خواهرم و بالاتر از همه گریه های پنهان پدرم افتادم خیلی عصبانی شدم و پرسیدم میدونید چی به سر من وخانواده ام آوردید؟ مسعود با حرص نگاهم کرد و گفت: به ضررت که نشده یک ابلیس رفتی و یک فرشته برگشتی! ما در اصل به خانواده تو خیلی خوبی هم کردیم! یقه اش را گرفتم و تف به صورتش انداختم و گفتم: تو چه حقی داشتی به تو چه مربوطه که من ابلیس هستم یا یک فرشته؟

                من به جبران روزهای سختی که خانواده ام متحمل شده دارم سختی میکشم و از چیزهایی که دوست داشتم دست برداشتم من بعد از اینکه از کما خارج شدم حس کردم بدهکارم به همه از خانواده ام گرفته تا هر کسی که جلوی راهم قرار بگیره از لحظه ای که به هوش آمدم سعی کردم دینم را ادا کنم چه از لحاظ مالی چه از لحاظ معنوی! اینها را دارم به کی میگم به کسی که از معنویات میمش را هم نمیدونه! میدونی چرا افسانه تو را رد کرد؟ فقط برای این بود اون ابلیس درون تو را دید رفتار غیر انسانیت با من چشمهای خواهرم را باز کرد اون شخصیت واقعی تو را شناخت. تو از عواطف انسانی دور هستی نمیفهمی که راه بدست آوردن یک دختر از بین بردن نزدیکانش نیست تو افسانه را هم دوست داشتی و نداری کسی که عاشق یک نفر میشه حتی گربه ای که از در خونه یارش رد میشه را دوست داره میدونی چرا؟ تنها دلیلش اینکه از نزدیکی یارش گذشته دد

                اما تو چی تنها برادر افسانه را میخواستی از بین ببری و آرزوی مرگ براش کردی این افسانه را از تو دور کرد من میدونم که چقدر افسانه تو را دوست داشت و برای رسیدن به تو چقدر زجر کشید ولی تو! برات متاسفم ! مدیوم مسعود را از دستم گرفت و بین من و مسعود قرار گرفت. از من پرسید: همه چیز مشخص شد تنها چیزی که مشخص نیست آمدن تو به اینجاست! تو از کجا اینجا را پیدا کردی؟ روی صندلی نشستم و گفتم: پارسال به من یک تلفن مشکوک شد و من همان شب اینجا آمدم و بهم خوردن جلسه شما را دیدم من قبلا شما را دیده ام امشب هم تلفن شد همان صدا بود به من گفت: امشب جای من و تو ساعت نه عوض میشه! مادرم اجازه نمیداد بیام ولی من متوجه شدم که هر اتفاقی داره میفته از اینجا سرچشمه گرفته و با سرعت خودم را قبل از ساعت نه به اینجا رساندم. مدیوم با شوق فریاد زد دیدید گفتم من پارسال آمدن اون را حس کرده بودم اگر کمی تحمل میکردید اون به اینجا میرسید و ما میتوانستیم با اون حرف بزنیم و دوباره برگردونیمش دد

                رو به مسعود کرد و ادامه داد: همه اش تقصیر توست تو جلسه را بهم زدی حتما مطالعاتی در این مورد داشتی وگرنه دلیلی نداره تو این کار را بکنی! مسعود با چهره ای که تا اون روز در مسعود ندیده بودم گفت: خوب کردم هر کسی مزاحم زندگی من بشه همین کار را با اون میکنم من حق دارم برای خودم زندگی کنم و موانع موفقیتم را از راهم بردارم و نابود کنم تو مزاحم من بودی و من از بهترین راه بدون اینکه کسی به نیتم پی ببره میخواستم تو را از سر راهم بردارم و از اینکه موفق نشدم امیدم را از دست ندادم این را هم بدان که من دست از سرت برنمیدارم و بالاخره روزی میرسه که موفق بشم با تمام شدن جمله آخرش سریع از خونه بیرون رفت. بلند شدم دنبالش بروم کمی از حرفهاش ترسیده بودم اما مدیوم دستم را گرفت و مانع شد به من گفت: اون هیچ غلطی نمیتوانه بکنه چون دیگه دستش رو شده اون دیگه نمیتوانه روی تو اثری داشته باشه این را بهت قول میدهم

                Comment


                • #9
                  از اینکه بازیچه دست مسعود شده بودم خیلی اوقاتم تلخ شده بود اون به من ضربه زده و بدون مجازات فرار را برقرار ترجیح داده بود! مدیوم یک لیوان آب به دستم داد خنکی آب حالم را جا آورد مدیوم گفت: اگر برای شما ممکنه میتوانید درباره تجربه برزختون چیزهایی برای من تعریف کنید مطالعات من دراین مورده عاجزانه ازتون خواهش میکنم. یک آن حس کردم مثل موش آزمایشگاهی شدم دلم نمیخواست حرفی بزنم کمی مکث کردم مدیوم متوجه شد و سکوت اختیار کرد. نیم ساعتی آنجا بودم تا آژانسی که مدیوم خبر کرده بود بیاد. مدیوم از من قول گرفت تا در اولین فرصت با هم در این مورد صحبت کنیم دد

                  زنگ در نشان از آمدن آژانس بود از مدیوم خداحافظی کردم اون به من یاد آوردی کرد که سرقولم بایستم من هم قول دادم و از خونه مدیوم جدا شدم توی ماشین توی فکر مسعود و کارهای ناجوانمردانه اش بودم به تمام چیزهایی که به من گذشته بود فکر کردم به من و خانواده ام خیلی ظلم شده بود حس انتقام در من قوت گرفته بود که چطور از مسعود انتقام بگیرم! يهـــــــو اين فکر ازذهنم گذشت همان بلایی که سرم آورده بود سرش بیارم! مدیوم در مقابل اینکه اسرار برزخی که در آن بودم را تعریف کنم حتما به من کمک میکرد. اطلاعات من برای اون حکم کیمیا را داشت باید از اون استفاده میکردم. با این افکار رسیدم خونه تا دستم روی زنگ رفت افسانه در را باز کرد انگار پشت در منتظرم بود با دیدن من پرید و بغلم کرد از اینکه خواهری مثل افسانه داشتم به خودم بالیدم پدر و مادر همراه احمدرضا توی سالن منتظرم بودند دد

                  احمد رضا گفت: افسانه خانم نگران شما بود به گمان اینکه خونه ما باشی زنگ زد من هم نگران شدم و اومدم از شما خبر بگیرم! پدر با ابهتی که داشت از چهره اش معلوم بود خیلی اضطراب کشیده شعله های انتقام در من شعله ورتر شد مصمم به انتقام از مسعود شدم میخواستم آنچه که برای من لایق دیده را تقدیمش کنم. از پدر و مادرم و از احمدرضا به خاطر اینکه باعث نگرانیشان شدم عذرخواهی کردم شامم را نخورده بودم دلم ضعف میرفت از مادر خواهش کردم تا غذایی برایم آماده کنه. افسانه پیش دستی کرد و گفت: من الان با غذای بابا برات غذا میارم. به ساعت نگاه کردم یک ربع به دوازده بود پدر به خاطر مسافرکشی همیشه دیر میامد و دیر غذا میخورد. اما امشب دیگه خیلی دیر شده بود دد

                  احمد رضا خواست بره ولی من ازش خواهش کردم تا اون شب را پیشم بمونه گوشی را برداشتم و به خونه احمد رضا زنگ زدم و خبر دادم که احمد رضا خونه ما میمونه نمیخواستم اون بره تنها کسی که من را درک میکرد احمدرضا بود. گل از گل افسانه شکفت احساس اینکه احمد رضا محبوبش توی خونه ماست برای اون کافی بود تا به شوق بیاد. همگی دوباره سر سفره نشستیم و غذا خوردیم بقیه هم گرسنه شده بودند پدر نگاه معنی داری به احمد رضا و افسانه کرد طوری که از چشم هیچکس مخفی نماند. پدر هم تشخیص داده بود اوضاع از چه قراره! بعد از شام افسانه لحاف تشک به دستم داد تا توی اتاقم برای احمدرضا پهن کنم پدر و مادر هم برای خوابیدن رفتند. افسانه خیلی دلش میخواست بیدار بمونه ازش خواستم یواشکی به اتاقم بیاد تا درباره آنچه گذشته بود براش تعریف کنم دد

                  من و احمدرضا به اتاق رفتیم لحاف تشک را انداختم و از احمدرضا خواستم تا روی تخت بخوابه اما اون روی تشک نشست و گفت : اینجا بهتره من خوابم نمیاد دلم میخواهد با هم حرف بزنیم. گفتم: من هم با تو کلی حرف دارم بگذار افسانه هم بیاد تا برای شما تعریف کنم که چی به سرم آمده! احمد رضا به وضوح از شنیدن اسم افسانه سرخ شد بیژامه ای که بهش دادم را نمی خواست بپوشه گفتم: بپوش افسانه زیاد سخت گیر نیست. لبخندی بر لبهای احمدرضا نشست. ساعت دیگه یک شده بود که افسانه به اتاقم آمد و کنارم روی تخت نشست و گفت: حالا بگو ببینم چی شده کجا رفتی و چیکار کردی؟

                  انگار هول داشت تند تند چند تا سوال يجا کرد. گفتم: من امشب فهمیدم که سال گذشته این مثلا دوست!! مسعود خان نامرد عده ای را جمع کرده و احضار روح کرده اند اونها روح من را از بدنم خارج کرده و مسعود نامرد با بهم زدن جلسه احضار روح روحم را سرگردان کرده شما هم جسم بی روحم را به بیمارستان رساندید و من مدت شش ماه بدون روح روی تخت افتادم. احمدرضا بین حرفم پرید و گفت: همان موقع ما با هم آشنا شدیم من هم به خاطر بیماریم توی کما بودم و ناامید منتظر یک ناجی بودم یعنی تو! افسانه سرش را پایین انداخت و زد زیر گریه احمدرضا و من ناراحت شدیم دستی به سر افسانه کشیدم و گفتم: احساساتی شدی؟ ببین من زنده و سرحالم و اون برادری که میخواهی شدم! افسانه در حالی که گریه میکرد گفت: از اینکه صحیح و سالم هستی خوشحالم گریه من مال عذاب وجدانه دد

                  احمد رضا از جریان خبر نداشت پرسید: اونی که باید عذاب وجدان بگیره مسبب این کاره نه تو! مسعود باید از کاری که کرده خجالت بکشه. گریه افسانه شدیدتر شد
                  احمدرضا با اشاره سر به من گفت افسانه چه اش شده؟ از افسانه پرسیدم تو خودت را ناراحت نکن من درک میکنم تو چه احساسی نسبت به من داشتی. افسانه گفت: نه رامین جان من هم مقصرم من مسعود را تحت فشار گذاشتم تا با تو حرف بزنه ولی اون شناختی که از تو داشت مقاومت میکرد و میگفت این داداش تو حرف حالیش نیست و خیلی متعصبانه با دوستی من و تو برخورد میکنه! میدونه من و تو با هم دوست هستیم ولی مرتب از این که اگر یکی دوستهام با خواهرم رفاقت کنه جنازه اش را روی دوش پدر و مادرش میگذارم دد

                  من از رامین نمیترسم ولی از این حرفهام خوشم نمیاد. اما من چی اونقدر مسعود را تحریک کردم تا به توصیه یکی از دوستهاش برای احضار روح به یکی از این جلسه ها رفت هر کس نتیجه ای که دلش میخواست را از اون جلسه گرفت مسعود به من گفت: میتوانم روح رامین را احضار کنم و بهش دستور بدهم با من و تو مخالفت نکنه حتی میتوانم کاری کنم حرفهایی را که زده فراموش کنه! من خائنم به برادرم خیانت کردم و با طرح مسعود موافقت کردم دد

                  اما به خدا نمیدونستم چه بلایی سر رامین میاد فکر میکردم مسعود چیزهایی از ذهن رامین پاک میکنه و من و مسعود به هم میرسیم نمیدونستم نبودن رامین چقدر باعث غم اندوهم میشه وقتی جسم بیجان رامین را با کمک مادرم به بیمارستان رساندیم و دکتر بعد از معاینه گفت رامین هیچ عکس العمل حیاتی بجز ضربان قلب نداره و توی کماست باید بودید و حال مادرم را میدید دنیا سرم خراب شد هنوز نمیدونستم این کار را مسعود کرده دد

                  اونقدر ناراحت شده بودم! خیلی وقتها که با رامین دعوام میشد و اون کتکم میزد بهش میگفتم الهی بمیری اما موقعی که با مرگ رامین روبرو شده بودم از صميم قلب بگم اونجا بود که متوجه شدم حتی نمیتوانم خاری را که به دست رامین رفته رو تحمل کنم تا چه برسه مرگش! وقتی برگشتم خونه! مادرم پیش رامین ماند، مسعود به دیدنم آمد از حال روز رامین شادی میکرد همانجا بود که از مسعود متنفر شدم بهش التماس کردم تهدیدش کردم تا هر کاری میتوانه برای نجات رامین انجام بده اما اون از اوضاع راضی بود و هیچ قدمی برای بهبودی اون انجام نداد و من از مسعود هر روز دورتر و دورتر شدم کار به جایی رسید که شب و روز فکرم فقط رامین بود و دعا میکردم خدا اون را به ما ببخشه و نجات بده و هر روز از کاری که کرده بودم توبه میکردم و از مسعود که باعث و بانی شده بود متنفر! من مثل عقرب رفتار کرده بودم و نمیتوانستم خودم را ببخشم در تمام مدتی که رامین بیمارستان بود پشیمانی و درد ندامت یک لحظه هم دست از سرم برنداشت دد

                  صورت افسانه را که از قطرات اشک خیس شده بود را بلند کردم. گفتم: من هم جای تو بودم برای اون برادر نامهربون آرزوی مرگ میکردم من تو را بخشیدم به شرطی که تو هم من را ببخشی! افسانه بغلم کرد و گفت: من خیلی وقته تو را بخشیدم. احمدرضا اشک شوق توی چشمهاش جمع شد و قطره ای اشک از گونه اش چکید. افسانه درحالی که دستم توی دستش بود کنارم نشست. احمدرضا پرسید: شما گفتید مثل عقرب رفتار کردید یعنی چی؟ لبخندی تلخی به لب افسانه نشست سرش را پایین کرد و گفت: میدونید عقرب ها وقتی توی شکم مادرشون هستند برای به دنیا آمدن شروع میکنند به خوردن مادر وقتی به دنیا میان که مادر مرده و از اون بجز پوست چیزی باقی نمی مونه عقربها با مادرشون اون رفتار را میکنند به هر کس که میرسند نیش میزنند به همین خاطر هیچ کس عقرب را دوست نداره! من وقتی به مسعود اجازه دادم تا روی روح و رفتار رامین کاری انجام بده کار بچه عقرب را انجام دادم و برادرم را از درون شروع کردم به خوردن تنها فرق من با عقرب این بود که من قبل از اینکه رامین بمیره به اشتباهم پی بردم و پشیمان شدم و خدا به من کمک کرد تا توبه کنم فکرش را بکنید اگر با عمل زشت من و مسعود ،رامین میمرد من با عقرب چه فرقی داشتم؟

                  با دست خودم عزیزم را کشته بودم. دستم را فشار داد. روزی که از مسعود جدا شدم بهش گفتم: وقتی من با برادرم این کار را کردم ببین با تو چه میکنم! احمدرضا گفت: فرق ما انسانها با حیوانات همینه ما میتوانیم پشیمان بشویم!احساس ندامت کنیم! طلب بخشش کنیم! و هدایت بشویم افسانه تو مورد بخشش خداوند قرار گرفتی و بر خلاف رفتار ذاتی عقرب که قابل تغيیر نیست تو تغییر کردی! پشیمان شدی و توبه کردی و رامین هم تو را بخشیده و از اینکه خودت را با عقرب مقایسه کنی دست بردار دد

                  این جمله را خیلی جدی ادا کرد! رو به احمدرضا گفتم: من شما را اینجا جمع نکردم که درباره چیزهایی که گذشته حرف بزنیم من میخواهم برای انتقام از مسعود نقشه بکشیم و بزرگترین درس زندگیش را بهش بدهیم! احمدرضا جا به جا شد و پرسید: چی؟ تو در فکر انتقام هستی؟ گفتم: آره اونهم انتقامی از نوع معنوی! می خواهم مسعود درک کنه با من چه کرده و از شما میخواهم به من کمک کنید

                  Comment


                  • #10

                    افسانه پرسید نقشه ات چیه؟ احمدرضا با اینکه اخمی به صورت داشت مشتاق شنیدن بود! گفتم: من میخواهم با استفاده از قدرت مدیوم و کمک شما با مسعود همان کاری بکنم که اون میخواست با من بکنه! میخواهم با همدیگه بریم خونه مدیوم و روح مسعود را احضار کنیم و دستورهایی به روحش بدهیم و زندگی اون را زیر و رو کنیم. لبخند روی لبهای افسانه محو شد و به فکر رفت پرسیدم: نظرتون چیه همین فردا بریم؟ احمدرضا خنده زهر آلودی کرد و نگاهش خشم درونش را بیرون میریخت برخلاف ظاهر برافروخته اش آرام گفت: رامین شما هنوز درسی را که باید از زندگی بگیری نگرفتی باورم نمیشه! زمانی را که در کما بودی را فراموش کردی؟

                    زمانی را که برای برگشتن به زندگی التماس میکردی و چاره ای جز صبر نداشتی حتی راضی شدی قسمتی از بدنت را تاوان برگشت به زندگی بدهی یادت رفته اگر تو هم مثل مسعود رفتار کنی فرق تو با مسعود چیه؟ مگه تو از رفتار زشت و ناپسند مسعود متنفر نشدی؟ چرا میخواهی همان کاری را که مسعود کرده تکرار کنی؟ هنوز نفهمیدی که این کار مسعود بی مصلحت نبوده و خواست خدا بوده! توجه نکردی چی به سر من و تو آمده؟ من و خانواده ام در فقر و نداری بسر میبردیم وقتی من کما بودم مرد مسنی به دیدنم آمد و به من دستوراتی داد از جمله تماس با آقای احمدی همانی که کارهای ساختمانیش را من انجام میدهم با گرفتن کاری های اون وضع زندگی ما زیرورو شد من توانستم در مدت کوتاهی تمام قرضهای پدرم را پرداخت کنم و مقدار زیادی از مشکلات پدر و مادرم را حل کنم و ثروتی نه زیاد ولی قابل ملاحظه ای جمع کردم و تمام همتم اینکه به زیر دستهام کمک کنم و از زندگی دوباره ام با کمک به دیگران لذت ببرم دد

                    تو هم عوض شدی تا جایی که میدانم از یللی دست برداشتی و تمام همتت را جمع کردی تا روی پات بایستی و کار یاد گرفتی و از صفر شروع کردی! باورت میشه تو که دست به سیاه سفید نزده بودی کاری به این سختی را عهده دار شدی؟ و الان با کمک من و زحمتی که میکشی دارای درآمد شدی تازه به چند نفر دیگه هم کمک کردی تا اونها هم امرار معاش کنند! دیگه برازنده تو نیست که با آدمهایی مثل مسعود برخورد کنی و اونقدر خودت را کوچیک کنی که از اون انتقام بگیری! از حرفهای احمد رضا تعجب کردم افسانه محو تماشای احمدرضا بود آنچنان شیفته اون شده و نگاه میکرد که حتی وجود من را حس نمیکرد. به حرفهای احمدرضا فکر کردم اون راست میگفت من تغییر کرده بودم ولی نه اونقدر که نتوانم از مسعود انتقام بگیرم دد

                    رو به احمدرضا گفتم: یعنی تمام کارهای مسعود بی جواب بمونه؟ احمد رضا گفت: نه عزیزم اون مسعود بی وجدان به مجازات خودش میرسه و تا حدی هم رسیده نگاهی به افسانه انداخت و ادامه داد: اون با از دست دادن افسانه بزرگترین ضربه را خورده دیگه کافیه! دیگه لازم نیست بیشتر از این مجازات بشه! افسانه خنده ای کرد و گفت: من هم موافقم دیگه بسه رامین جان اون دیگه جرات نمیکنه مزاحم تو بشه تو تهدیدش کردی همان بلایی را که سرت آورده را سرش بیاری اون دیگه میترسه سراغ این کارها بره! اون تا مدتها منتظر می مونه تا تو روحش را از بدنش جدا کنی و با این ترس زندگی میکنه و همیشه در عذاب خواهد بود همین برای اون کافیه! حرفهای افسانه بیشتر به دلم نشست حرفهای اون باعث شد آتش دلم خاموش بشه و آرام گرفتم دد

                    افسانه یواشکی از اتاق رفت احمدرضا هم رختخوابش را مرتب کرد و خوابید من هم دراز کشیدم ولی تا صبح خوابم نبرد به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم تمام این حوادث برای چی بود؟ تنها نتیجه ای که گرفتم این بود معجزه ای رخ داده و من باید تغییر رفتار میدادم که داده بودم. این معجزه ای بود که در قرن بیست و یکم اتفاق افتاده بود و من قسمتی از این معجزه بودم همان روز تصمیم مهمی گرفتم من مسعود را بخشیدم! هفته ی بعد احمدرضا همراه خانواده اش برای خواستگاری افسانه آمدند و همان شب اونها نامزد شدند. به یک ماه نکشید که افسانه به خونه بخت رفت. مسعود هم با کمک اقوامش از ایران رفت و ساکن یک کشور اروپایی شد اون بعد از شکستش دیگه نخواست نزدیک ما باشه و من از این بابت خیلی خوشحال شدم. و من نه مثل سابق بلکه بهتر از سابق تمام همتم را جمع کردم و کارم را توسعه دادم الان تعداد زیادی کار زیر دستم هستند و درآمد خوبی دارم تنها چیزی که توی زندگی من کمه عشقه و امیدوارم به زودی به اون دست پیدا کنم دد

                    پــــــــــــــــــــــــايــــــــــــــــــ ــا ن

                    Comment

                    Working...
                    X