من هیچ وقت درباره ارواح و دنیای بعد از مرگ جدی فکر نکرده بودم و از حرفهایی که درباره اون دنیا می شنیدم چیزی را باور نمی کردم و از ترسيدن بعضی ها سر درنمی آوردم و فکر میکردم که انها از چرا میترسند از چیزی که نه دیده میشه و نه میشه لمس کرد! چندتا از دوستهام خیلی به روح و احضار روح عقیده داشتند و مرتب در این جلسات شرکت میکردند به من هم میگفتند تا با اونها همراه باشم ولی من از این لوس بازیها بدم میامد و اونها را از رفتن به این جلسات منع میکردم ولی انها با وجود اینکه میترسیدند در این جلسات شرکت میکردند برای من تعجب آور بود و همیشه میگفتم شما که میترسید چرا به اين جلسات میرید؟
اما هیجانی که اونها حس میکردند باعث شده بود بارها به این جلسات بروند. گفتم هیجان! تنها چیزی که به زندگی هرکس رنگ میده همان هیجانی است که در اعماق وجود حس میکنی و رنگ رخسار را تغییر میده من هم جوان بودم و به دنبال هیجان. آن روز چند دفعه یکی از دوستهانم به من پیشنهاد کرد تا هیجانی که اونها در جلسات احضار روح تجربه میکنند را ببینم ولی من مخالفت کردم چون تمایلی به کار آنها نداشتم. اما این عناد من سبب شد دوستهام برای اینکه به قول خودشان من را از رو ببرند دست به کاری بزنند که نتایج زیاد جالبی برای اونها نداشت. خسته و کوفته از راه رسیده بودم و تصمیم داشتم بعد از یک روز خسته کننده و یک نواخت کمی استراحت کنم دد
با اینکه گرسنه بودم با مادرم که میخواست به زور به من غذا بده مخالفت کردم و توی اتاقم روی تخت دراز کشیدم تا بتوانم خستگی و استرس روزانه را از خودم دور کنم چشمهام گرم خواب شده بود که تلفن زنگ زد خودم را به نشنیدن زدم و سعی کردم تکان نخورم تا خواب از سرم نپره! اما صدای زنگ تلفن قطع نمیشد اونی که پشت خط بود از رو نمیرفت انگار صدای تلفن را بجز من کسی نمی شنید مادرم را صدا کردم اما جوابی نداد از خونه بیرون رفته بود. با دلخوری از تخت پایین آمدم میخواستم گوشی را بردارم و چند تا دری وری به اونی که پشت خط بود بگم چون واقعا بی موقع مزاحم شده بود. گوشی را برداشتم کسی که پشت تلفن بود بی مقدمه گفت: امشب ساعت نه جای من و تو عوض میشه خودت را آماده کن و بدون اینکه من بتوانم جوابی بدهم گوشی را قطع کرد. دیگه خواب از سرم پریده بود و داشتم از دست اونی که زنگ زده بود و همچین حرف چرتی زده بود حرص میخوردم دد
بدون توجه به تلفنی که شده بود دوباره سعی کردم بخوابم ولی دیگه خوابم نمیامد بلند شدم و رفتم آشپزخونه بوی غذای مادرم مستم کرد بشقابی برداشتم و کمی غذا کشيدم و مشغول خوردن شدم مادرم بهترین آشپز دنیا بود و خوشمزه ترین غذا ها را می پخت. خوردن غذا تمام شد به صندلی لم دادم تا غذام هضم بشه فکر کردم سیری عجب چیز خوبیه داشتم به لذت غذایی که خورده بودم فکر میکردم که مادرم وارد آشپزخونه شد. پرسیدم: مامان کجا بودی؟ تلفن خودشو کشت هر چی صدا کردم جواب ندادی؟ من هم بیخواب شدم توی این خونه من آسایش ندارم خسته و کوفته آمدم خونه استراحت کنم ولی صدای تلفن اعصابم را خرد کرد. مادرم در حالی که با قاشق غذا را میچشید گفت: حالا پشت خط کی بود که تو را زابر راه کرده؟ یاد حرفی که پشت گوشی شنیده بودم افتادم و گفتم؟ نمیدونم کی بود حتما یکی از این دوستهای بیمزه و بیشعورم بود که یک شوخی بیمزه تر از خودش کرده دد
مادرم خندید و گفت: ای بابا، تو حرص دیگران را هم میخواهی سرما دربیاری خودت میگی دوستت بوده من چی کار کنم میخواستی شماره خونه را به دوست هات نميدادی تا مزاحمت نشوند. دستش را دور گردنم انداخت و من را بوسید و گفت: قربان پسرم برم که صدای تلفن نگذاشته بخوابه. کمی خودم را برای مادرم لوس کردم و این دفعه مادرم ناز خرم نشد و دستش را از دور گردنم برداشت و گفت: خودت را لوس نکن پاشو برو بخواب انگار خواب به سرت زده دستش را کشید و من را از روی صندلی جدا کرد و به طرف اتاق هل کوچکی داد. خوابم نمیامد برعکس یک ساعت پیش خیلی سرحال بودم سرم را انداختم پايين و به اتاق خواب رفتم و خودم را روی تخت انداختم. نگاهی به ساعتم کردم دیدم ده دقیقه به ساعت نه مانده به حساب اونی که گفته بود جاش را با من عوض میکنه ده دقیقه بیشتر نمانده بود به صدا فکر کردم اما نتوانستم بفهمم کدام دوستم بوده صدای تيک تيک ساعت را هر لحظه بیشتر حس میکردم با نزدیک شدن ساعت نه حس کردم شل شدم تا اون روز همچین حسی را تجربه نکرده بودم سرم را به بالش تکیه دادم درست ساعت نه بود تلفن دوباره زنگ زد با خودم گفتم لابد زنگ زده به ریشم بخنده فکر کرده من حرفش را جدی گرفتم بلند شدم گوشی را برداشتم همان صدا بود از من عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید من نتوانستم بیام و جای شما را بگیرم امیدوارم از جسمت بیرون نیامده باشی و گوشی را قطع کرد. گوشی را گذاشتم به سمت در رفتم هر چی دستگیره را گرفتم چیزی حس نکردم یک آن متوجه شدم دستم از در رد میشه ترس تمام وجودم را گرفت چه اتفاقی افتاده بود؟
جرات نداشتم برگردم و روی تخت را نگاه کنم دستم را دوباره به سمت دستگیره بردم به راحتی از دستگیره گذشت خواستم سرم را به در بکوبم که از در رد شدم و داخل هال شدم باور آن برای من سخت بود ولی من از در رد شده بودم نگاهی به دستم کردم بعد به تمام بدنم نگاه کردم هاله کم رنگی که شکل یک آدم به خودش گرفته بود را دیدم وحشت کردم اگر من به این شکل درآمدم پس من باید مرده باشم چشمهام را بستم فکر کردم وقتی چشمم را باز کنم همه چیز تمام میشه چند ثانیه صبر کردم بعد چشمهام را باز کردم و به خودم نگاه کردم نه هیچ تغییری رخ نداده بود من همان هاله کم رنگ بودم هیچ استخوانی و هیچ گوشتی را در تنم
لمس نمی کردم دد
آره من مرده بودم همین موقع بود که مادرم از میان من گذشت در را باز کرد و داخل اتاق شد برگشتم مادرم را نگاه کردم من را صدا کرد میخواستم جواب مادرم را بدهم فریاد زدم مامان من اینجا هستم ولی صدایی از گلوم بیرون نیامد مادرم غرغر کرد ملافه ای از کمد بیرون کشید و روی من انداخت دستی به سر و صورتم کشید و من را بوسید بلند شد و از اتاق بیرون رفت. من ماندم وجسمی که روی تخت دراز کشیده بود من ایستاده بودم و اون جسم من بود که روی تخت بود. چشمهام بسته بود انگار خوابیده بودم چطور ممکن بود من از روبرو خودم را ببینم چشمهام را مالیدم به امید اینکه خواب باشم اما خواب نبودم کنار در ایستاده بودم و خودم را تماشا میکردم دلم هری ریخت باور کردم که مرده ام غمی روی دلم نشست فکر نمی کردم از مردنم اینقدر ناراحت بشوم همیشه به این باور بودم که مردن را به راحتی قبول میکنم ولی حالا که با آن مواجه شده بودم تغییری را حس کردم من نمیخواستم بمیرم یا در شرایط موجود اینطور بگم نمیخواستم مرده باشم دد
چند دقیقه ای به همان حال ماندم به یاد دوستهای روح پرستم افتادم که در جلسات احضار روح شرکت می کردند آنها امشب میخواستند در جلسه ای شرکت کنند تصمیم گرفتم به اون جلسه بروم و از کار آنها سر دربیاورم به راحتی از دیوار گذشتم مادرم را دیدم که روی مبل لم داده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد هنوز سریال محبوبش شروع نشده بود از خونه بیرون آمدم همه چیز عادی بود تنها چیزی که حالت عادی نداشت من بودم مثل یک پرنده سبک بال حرکت کردم حس غریبی بهم دست داد در یک لحظه خودم را پشت در خونه ای که دوستهام توی آن جمع شده بودند دیدم وارد خونه شدم همه اونجا بودند حتی علیرضا که عقیده ای به این چیزها نداشت اونجا بود یکی یکی از جلوی چشمم گذشتند دور یک میز گرد نشسته بودند و داشتند حرفهایی میزند دد
کسی که یه عنوان مدیوم بین آنها بود گفت: هر کاری میکنم نمیاد نمیدونم چه اتفاقی افتاده من بارها این کار را انجام دادم این اولین دفعه است که موفق نمیشوم! اون نمیخواهد جاش رابا روح من عوض کنه. مسعود همکلاسیم گفت: از بس به روح عقیده نداشت ما اینهمه روح احضار کردیم اما رامین از رو نرفت من خسته شدم جلسه را تمام کنیم. مدیوم گفت: من باید اوضاع را روبراه کنم ممکنه ما روح رامین را از بدنش جدا کرده باشیم. مسعود گفت: نه بابا اون لجباز روحش را توی بدنش زندانی کرده و به فراخوان ما جواب نداده وادامه داد ببخشید من کار واجبی دارم باید بروم و جلسه را ترک کرد. بقیه هم پشت سر اون خونه را ترک کردند تنها کسی که ماند همان مدیوم بود با خودش بلند حرف میزد و میگفت من سعی ام را کردم اما چرا اون نیامد شاید قدرت من کم شده باید با استادم تماس بگیرم دد
این عادی نبود من به خوبی حس کردم که روح رامین حرکت کرده اما چرا حضورش را اعلام نکرد! تازه متوجه شدم که چه بلایی به سرم آمده دوست های شرور من خواستند روح من از بدنم جدا بشه و به دیدن آنها بره و من آمدم اما اونها متوجه من نشدند برای من هم سوالی بوجود آمد چرا؟ من که آمده بودم! حالا که احضار آنها تمام شده بود من باید برمیگشتم تصميم داشتم به محض اینکه به وجودم برگردم با دوستهام در مورد تجربه ای که سرم آمده بود صحبت کنم. از اون خونه بیرون آمدم توی خیابونها همه چیز عادی بود من همه را میدیدم ولی کسی متوجه من نبود به یک چشم بهم زدن به خونه رسیدم توی خونه از دیوار گذشتم وارد خونه مون شدم فقط خواهرم را دیدم خواهرم داشت در حالی که با تلفن حرف میزد گریه میکرد به خودم گفتم نکنه خواهرم دوست پسر گرفته و داره با اون درد و دل میکنه! مادرم نبود ترسیدم نکنه اتفاقی برای مادرم افتاده باشه؟
صدای غمگین خواهرم را شنیدم که میگفت: رامین تا بعد از ظهر حالش خوب بوده مامانم میگه رامین خوابیده بوده که تلفن زنگ میزنه رامین از خواب میپره و گوشی را برمیداره اما کسی جواب نمیده همان تلفن حالش را بد کرده خیلی عصبانی با مادرم حرف زده حالا هم گریه امانش نداد. نگران خودم شدم به اتاقم رفتم از جسد من خبری نبود چی به سر جسدم آمده بود؟ دیگه واقعا ترسیده بودم نکنه من مرده باشم! و دیگه نتوانم به جسمم برگردم به خوبی حس میکردم که یک روح آزاد هستم ولی من نمرده بودم بچه ها فقط روح من را صدا کرده بودند و از بدنم جدا کرده بودند من نمرده ام فریاد زدم ولی کسی صدای من را نشنیدند. فکر کردم من باید دنبال جسدم بروم و اون را پیدا کنم و به هرنحویي وارد جسمم بشوم اما نمیدونستم جسدم را کجا برده اند با خودم گفتم: من کجام من چی هستم یک روح بدون بدن
اما هیجانی که اونها حس میکردند باعث شده بود بارها به این جلسات بروند. گفتم هیجان! تنها چیزی که به زندگی هرکس رنگ میده همان هیجانی است که در اعماق وجود حس میکنی و رنگ رخسار را تغییر میده من هم جوان بودم و به دنبال هیجان. آن روز چند دفعه یکی از دوستهانم به من پیشنهاد کرد تا هیجانی که اونها در جلسات احضار روح تجربه میکنند را ببینم ولی من مخالفت کردم چون تمایلی به کار آنها نداشتم. اما این عناد من سبب شد دوستهام برای اینکه به قول خودشان من را از رو ببرند دست به کاری بزنند که نتایج زیاد جالبی برای اونها نداشت. خسته و کوفته از راه رسیده بودم و تصمیم داشتم بعد از یک روز خسته کننده و یک نواخت کمی استراحت کنم دد
با اینکه گرسنه بودم با مادرم که میخواست به زور به من غذا بده مخالفت کردم و توی اتاقم روی تخت دراز کشیدم تا بتوانم خستگی و استرس روزانه را از خودم دور کنم چشمهام گرم خواب شده بود که تلفن زنگ زد خودم را به نشنیدن زدم و سعی کردم تکان نخورم تا خواب از سرم نپره! اما صدای زنگ تلفن قطع نمیشد اونی که پشت خط بود از رو نمیرفت انگار صدای تلفن را بجز من کسی نمی شنید مادرم را صدا کردم اما جوابی نداد از خونه بیرون رفته بود. با دلخوری از تخت پایین آمدم میخواستم گوشی را بردارم و چند تا دری وری به اونی که پشت خط بود بگم چون واقعا بی موقع مزاحم شده بود. گوشی را برداشتم کسی که پشت تلفن بود بی مقدمه گفت: امشب ساعت نه جای من و تو عوض میشه خودت را آماده کن و بدون اینکه من بتوانم جوابی بدهم گوشی را قطع کرد. دیگه خواب از سرم پریده بود و داشتم از دست اونی که زنگ زده بود و همچین حرف چرتی زده بود حرص میخوردم دد
بدون توجه به تلفنی که شده بود دوباره سعی کردم بخوابم ولی دیگه خوابم نمیامد بلند شدم و رفتم آشپزخونه بوی غذای مادرم مستم کرد بشقابی برداشتم و کمی غذا کشيدم و مشغول خوردن شدم مادرم بهترین آشپز دنیا بود و خوشمزه ترین غذا ها را می پخت. خوردن غذا تمام شد به صندلی لم دادم تا غذام هضم بشه فکر کردم سیری عجب چیز خوبیه داشتم به لذت غذایی که خورده بودم فکر میکردم که مادرم وارد آشپزخونه شد. پرسیدم: مامان کجا بودی؟ تلفن خودشو کشت هر چی صدا کردم جواب ندادی؟ من هم بیخواب شدم توی این خونه من آسایش ندارم خسته و کوفته آمدم خونه استراحت کنم ولی صدای تلفن اعصابم را خرد کرد. مادرم در حالی که با قاشق غذا را میچشید گفت: حالا پشت خط کی بود که تو را زابر راه کرده؟ یاد حرفی که پشت گوشی شنیده بودم افتادم و گفتم؟ نمیدونم کی بود حتما یکی از این دوستهای بیمزه و بیشعورم بود که یک شوخی بیمزه تر از خودش کرده دد
مادرم خندید و گفت: ای بابا، تو حرص دیگران را هم میخواهی سرما دربیاری خودت میگی دوستت بوده من چی کار کنم میخواستی شماره خونه را به دوست هات نميدادی تا مزاحمت نشوند. دستش را دور گردنم انداخت و من را بوسید و گفت: قربان پسرم برم که صدای تلفن نگذاشته بخوابه. کمی خودم را برای مادرم لوس کردم و این دفعه مادرم ناز خرم نشد و دستش را از دور گردنم برداشت و گفت: خودت را لوس نکن پاشو برو بخواب انگار خواب به سرت زده دستش را کشید و من را از روی صندلی جدا کرد و به طرف اتاق هل کوچکی داد. خوابم نمیامد برعکس یک ساعت پیش خیلی سرحال بودم سرم را انداختم پايين و به اتاق خواب رفتم و خودم را روی تخت انداختم. نگاهی به ساعتم کردم دیدم ده دقیقه به ساعت نه مانده به حساب اونی که گفته بود جاش را با من عوض میکنه ده دقیقه بیشتر نمانده بود به صدا فکر کردم اما نتوانستم بفهمم کدام دوستم بوده صدای تيک تيک ساعت را هر لحظه بیشتر حس میکردم با نزدیک شدن ساعت نه حس کردم شل شدم تا اون روز همچین حسی را تجربه نکرده بودم سرم را به بالش تکیه دادم درست ساعت نه بود تلفن دوباره زنگ زد با خودم گفتم لابد زنگ زده به ریشم بخنده فکر کرده من حرفش را جدی گرفتم بلند شدم گوشی را برداشتم همان صدا بود از من عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید من نتوانستم بیام و جای شما را بگیرم امیدوارم از جسمت بیرون نیامده باشی و گوشی را قطع کرد. گوشی را گذاشتم به سمت در رفتم هر چی دستگیره را گرفتم چیزی حس نکردم یک آن متوجه شدم دستم از در رد میشه ترس تمام وجودم را گرفت چه اتفاقی افتاده بود؟
جرات نداشتم برگردم و روی تخت را نگاه کنم دستم را دوباره به سمت دستگیره بردم به راحتی از دستگیره گذشت خواستم سرم را به در بکوبم که از در رد شدم و داخل هال شدم باور آن برای من سخت بود ولی من از در رد شده بودم نگاهی به دستم کردم بعد به تمام بدنم نگاه کردم هاله کم رنگی که شکل یک آدم به خودش گرفته بود را دیدم وحشت کردم اگر من به این شکل درآمدم پس من باید مرده باشم چشمهام را بستم فکر کردم وقتی چشمم را باز کنم همه چیز تمام میشه چند ثانیه صبر کردم بعد چشمهام را باز کردم و به خودم نگاه کردم نه هیچ تغییری رخ نداده بود من همان هاله کم رنگ بودم هیچ استخوانی و هیچ گوشتی را در تنم
لمس نمی کردم دد
آره من مرده بودم همین موقع بود که مادرم از میان من گذشت در را باز کرد و داخل اتاق شد برگشتم مادرم را نگاه کردم من را صدا کرد میخواستم جواب مادرم را بدهم فریاد زدم مامان من اینجا هستم ولی صدایی از گلوم بیرون نیامد مادرم غرغر کرد ملافه ای از کمد بیرون کشید و روی من انداخت دستی به سر و صورتم کشید و من را بوسید بلند شد و از اتاق بیرون رفت. من ماندم وجسمی که روی تخت دراز کشیده بود من ایستاده بودم و اون جسم من بود که روی تخت بود. چشمهام بسته بود انگار خوابیده بودم چطور ممکن بود من از روبرو خودم را ببینم چشمهام را مالیدم به امید اینکه خواب باشم اما خواب نبودم کنار در ایستاده بودم و خودم را تماشا میکردم دلم هری ریخت باور کردم که مرده ام غمی روی دلم نشست فکر نمی کردم از مردنم اینقدر ناراحت بشوم همیشه به این باور بودم که مردن را به راحتی قبول میکنم ولی حالا که با آن مواجه شده بودم تغییری را حس کردم من نمیخواستم بمیرم یا در شرایط موجود اینطور بگم نمیخواستم مرده باشم دد
چند دقیقه ای به همان حال ماندم به یاد دوستهای روح پرستم افتادم که در جلسات احضار روح شرکت می کردند آنها امشب میخواستند در جلسه ای شرکت کنند تصمیم گرفتم به اون جلسه بروم و از کار آنها سر دربیاورم به راحتی از دیوار گذشتم مادرم را دیدم که روی مبل لم داده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد هنوز سریال محبوبش شروع نشده بود از خونه بیرون آمدم همه چیز عادی بود تنها چیزی که حالت عادی نداشت من بودم مثل یک پرنده سبک بال حرکت کردم حس غریبی بهم دست داد در یک لحظه خودم را پشت در خونه ای که دوستهام توی آن جمع شده بودند دیدم وارد خونه شدم همه اونجا بودند حتی علیرضا که عقیده ای به این چیزها نداشت اونجا بود یکی یکی از جلوی چشمم گذشتند دور یک میز گرد نشسته بودند و داشتند حرفهایی میزند دد
کسی که یه عنوان مدیوم بین آنها بود گفت: هر کاری میکنم نمیاد نمیدونم چه اتفاقی افتاده من بارها این کار را انجام دادم این اولین دفعه است که موفق نمیشوم! اون نمیخواهد جاش رابا روح من عوض کنه. مسعود همکلاسیم گفت: از بس به روح عقیده نداشت ما اینهمه روح احضار کردیم اما رامین از رو نرفت من خسته شدم جلسه را تمام کنیم. مدیوم گفت: من باید اوضاع را روبراه کنم ممکنه ما روح رامین را از بدنش جدا کرده باشیم. مسعود گفت: نه بابا اون لجباز روحش را توی بدنش زندانی کرده و به فراخوان ما جواب نداده وادامه داد ببخشید من کار واجبی دارم باید بروم و جلسه را ترک کرد. بقیه هم پشت سر اون خونه را ترک کردند تنها کسی که ماند همان مدیوم بود با خودش بلند حرف میزد و میگفت من سعی ام را کردم اما چرا اون نیامد شاید قدرت من کم شده باید با استادم تماس بگیرم دد
این عادی نبود من به خوبی حس کردم که روح رامین حرکت کرده اما چرا حضورش را اعلام نکرد! تازه متوجه شدم که چه بلایی به سرم آمده دوست های شرور من خواستند روح من از بدنم جدا بشه و به دیدن آنها بره و من آمدم اما اونها متوجه من نشدند برای من هم سوالی بوجود آمد چرا؟ من که آمده بودم! حالا که احضار آنها تمام شده بود من باید برمیگشتم تصميم داشتم به محض اینکه به وجودم برگردم با دوستهام در مورد تجربه ای که سرم آمده بود صحبت کنم. از اون خونه بیرون آمدم توی خیابونها همه چیز عادی بود من همه را میدیدم ولی کسی متوجه من نبود به یک چشم بهم زدن به خونه رسیدم توی خونه از دیوار گذشتم وارد خونه مون شدم فقط خواهرم را دیدم خواهرم داشت در حالی که با تلفن حرف میزد گریه میکرد به خودم گفتم نکنه خواهرم دوست پسر گرفته و داره با اون درد و دل میکنه! مادرم نبود ترسیدم نکنه اتفاقی برای مادرم افتاده باشه؟
صدای غمگین خواهرم را شنیدم که میگفت: رامین تا بعد از ظهر حالش خوب بوده مامانم میگه رامین خوابیده بوده که تلفن زنگ میزنه رامین از خواب میپره و گوشی را برمیداره اما کسی جواب نمیده همان تلفن حالش را بد کرده خیلی عصبانی با مادرم حرف زده حالا هم گریه امانش نداد. نگران خودم شدم به اتاقم رفتم از جسد من خبری نبود چی به سر جسدم آمده بود؟ دیگه واقعا ترسیده بودم نکنه من مرده باشم! و دیگه نتوانم به جسمم برگردم به خوبی حس میکردم که یک روح آزاد هستم ولی من نمرده بودم بچه ها فقط روح من را صدا کرده بودند و از بدنم جدا کرده بودند من نمرده ام فریاد زدم ولی کسی صدای من را نشنیدند. فکر کردم من باید دنبال جسدم بروم و اون را پیدا کنم و به هرنحویي وارد جسمم بشوم اما نمیدونستم جسدم را کجا برده اند با خودم گفتم: من کجام من چی هستم یک روح بدون بدن

Comment