Announcement

Collapse
No announcement yet.

Servat (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Servat (An Iranian Story)

    روزی که بدنیا اومدم مادرم همچین سرنوشتی را برای من توی رویا هم نمیتونست تصور کنه. می گویند سرنوشت هرکس از روز اول معلوم است و انسان آن را نمیتواند تغییر بدهد. من هم از اونهایی بودم که میخواهند سرنوشتشان را تغییر بدهند اما سرنوشتم رانتونستم خودم تعیین کنم. هزار تا رمان درباره اینکه فقر چه بلایی سر آدم میاره خونده بودم و از فقر متنفر بودم در یک خانواده متوسط بدنیا اومده بودم و پدر و مادرم تا جایی که توان داشتند برایم همه چیز تهیه کرده بودند ولی برایم کافی نبود بیشتر میخواستم مادرم میگفت: رویا جان درس بخون و برای خودت آدمی بشو سر کار برو وهر چي که خواستی برای خودت تهیه کن ما از تو چیزی نمیخواهیم تو به جایی برسی برای ما کافیه! اولاد خوبی باش و یاد ما کن، برای ما بسه

    دوستهای پولدارم هر وقت مهمانی میداند با قرض و قوله از این و آن لباس شیک میگرفتم و در مهمانی ها حاضر میشدم در مقابل بزرگترهای اونها خودم را آرام و در موقع حرف زدن طوری نشان میدادم انگار چیزی نیست که من از اون سر درنیارم در کارهای پذیرایی متخصص شده بودم سلیقه ای بخرج میدادم که بیا و بین همه حیران می ماندند. دائم میخواستم یکی از این زنهای پرادعا من را بپسنده و برای پسرش بگیره چون اگر پسرشون عاشم میشد اونها مخالفت میکردند و دچار دردسر میشدم بهترین راه فتح قلب مادرها بود و من بالاخره موفق شدم. اکرم خانم یکی از زنهای خیلی پولدار از من خوشش اومد و لایق پسرش دید گویا مدتها من را تحت نظر داشته و از همه جهات پسندیده بود. از اعیانهای تهران به شمار میرفتند توی خیابون زعفرانیه خونه دربست ویلایی دو هزار متری داشتند با زرنگی تمام دل این زن را بدست آوردم با دیدن پسرش به خودم آفرین گفتم پسره یک تیکه ماه خوشگل و خوش اندام شیک پوش و باب دل من دد

    مراسم خواستگاری را خونه عموی مادرم که ثروتمند بود انداختیم و بهانه آوردم که خونه امان را تعمیر میکنیم اونها هم مخالفتی نکردند عموی مادرم کمک مهمی به من کرد تمام مراسم خونه او بود نامزد شدیم هیچ مخالفتی از سوی داماد که اسمش رضا بود نشد روزهای خوشی را پشت سر داشتیم رضا به خواسته مادرش مرتب با من بیرون میرفت و بی حد و حساب خرج میکرد غرق در لباسهای شیک شده بودم مهمانی های مختلفی دعوت میشدم رضا مرتب خرج میکرد و این خیلی خوب بود. مرد ایده الم را پیدا کرده بودم به هرچیز فکر میکردم الا به اخلاق رضا گاها" خیلی تند میشد و حرص میخورد زیاد با هم حرف نمیزدیم همه اش در حال خرید بودیم با هر لباس تازه ای که برایم میخرید بد اخلاقیش را فراموش میکردم اونهم مثل یک اسباب بازی با من رفتار میکرد ولی من بدم نمی اومد همیشه از جاهایی عبور میکردیم که مرکز خرید بود به جای رفتن به پارک پاساژ ها را می گشتیم زیاد راه میرفتیم ولی رضا اعتراض نمی کرد با خودم میگفتم خوشبخت شدم و به آرزویم رسیدم دد

    دو ماه از نامزدی ما گذشته بود که اکرم خانم قرار عقد و عروسی را گذاشت روز عروسی یک ماه بعد اعلام شد فرصت کمی بود با عجله شروع کردیم به خرید کردن پدرم از چند جای مختلف وام گرفت و با پولهایی هم که رضا در این مدت توی جیبم میگذاشت کمک کردم و جهیزیه ای مناسبی را فراهم کردیم از اون طرف اکرم خانم آنچنان سرویس جواهری خرید که همه مات شده بودند. لباس عروس از فرانسه اومد تدارک همه چیز دیده شد دد

    دو هفته مانده بود به عروسی برای خرید کفش با رضا رفته بودیم خرید هر چی گشتم چیز مناسبی گیرم نیامد به رضا گفتم: بریم سپهسالار شاید اونجا کفش مناسبی پیدا کنم. رضا قبول کرد راه افتادیم جایی که ماشین را پارک کرده بودیم خیلی ناجور بود و با هزار زحمت رضا از پارک بیرون اومد هنوز کاملا از پارک خارج نشده بود که ماشینی پشت سر ماشین رضا نگه داشت و شروع کرد به بوق زدن رضا اعصابش بهم ریخت از ماشین پیاده شد با فحش های رکیک که نثار راننده کرد باعث شد راننده پایین بیاد و به رضا حمله کنه رضا هم بدون وقفه مشت بود که به صورت راننده میزد جیغ و فریاد سرنشینان ماشین هم مانعی برای این کار رضا نبود انگار رضا نمی دید و فقط ضربات مشت ولگد بود که حواله راننده میکرد بیچاره غافل گیر شده بود و هیچ کاری نمیتونست انجام بده چندتا مرد قوی هیکل به داد راننده رسیدند و از دست رضا به زور گرفتند چشمهای رضا مثل یک کاسه خون بود دد

    با عصبانیت گفتم مگر اون بدبخت چی کار کرد اینطور زدی؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که مشت جانانه ای روی صورتم پیاده شده و من دیگه نفهمیدم وقتی چشمم را باز کردم توی بیمارستان بودم زیر چشمم پاره شده بود و بخیه زده بودند اکرم خانم هم با قربان صدقه هایی که میرفت مرتب میگفت ناراحت نباش جراح زیبایی سراغ دارم نگران نباش حتی جای بخیه هم نمی مونه حوصله نداشتم وقتی اکرم خانم از اتاق بیرون رفت مادرم توی گوشم گفت: این پسره دیوانه است تا دیر نشده این وصلت را بهم بزن و منصرف شو. صورتم را برگردوندم و گفتم تقصیر من بود رضا عصبانی بود من بهش بند کردم اون نمیخواست دست روی من بلند کنه. رضا پسر خوبیه من نباید یک اشتباه را اینقدر به رخش بکشم. مادرم ساکت شد و گفت: امیدوارم یک روز پشیمان پیشم برنگردی و بگی تو گفته بودی این را هم بگم من دیگه با ازدواج تو و این پسره موافق نیستم!! گفتم مامان تو نگران نباش من می دونم چی کار میکنم و مصصم به این ازدواج هستم سه روز بعد در حالی که یکی از بهترین جراحان پلاستیک زیر چشمم را ترمیم کرده بود از بیمارستان مرخص شدم
    روزی که از بیمارستان مرخص شدم اکرم خانم همراه رضا با یک سبد گل دنبالم اومدند تمام مخارج را پرداخته و با کلی عذر خواهی از طرف رضا دلم را بدست آورد از اینکه رضا کلمه ای حرف نزد و ابراز پشیمانی نکرد زیاد تعجب نکردم و با خودم گفتم حتما از کاری که کرده خجالت میکشه از ته قلب بخشیدمش، اکرم خانم از مادرم اجازه گرفت و من را به خونه خودشان برد تا تحت نظر پرستار مخصوص باشم و بتونم برای روز عروسی آماده بشوم دد

    توی خونه مجلل اکرم خانم خیلی بهم خوش گذشت هر کاری داشتم پرستار در عرض یک دقیقه انجام میداد احساس میکردم پرنسس شدم گاها" رضا میامد وکناری می نشست دوسه کلمه ای با هم حرف میزدیم و می رفت! دوست زیادی نداشت ولی خونه هم بند نمیشد خرید های عروسی مانده بود اکرم خانم از جواهر فروش خواست تا تاج زیبای الماسی برای من بیاره چشمم از دیدن اون سیر نمیشد غرق تماشای تاج بودم، اکرم خانم داشت از رضا می گفت فقط شنیدم گفت: موقعی که رضا عصبانیه سعی کن از جلوی چشمش بری تا صدمه ای بهت نرسه با شوق فراوان در حالی که تاج را امتحان میکردم گفتم: باشه باشه حتما دد

    سه روز مانده به عروسی با دلخوری تمام همراه مادرم به خونه برگشتم مادرم عقیده داشت دختر باید با دعای خیر پدر وارد خونه شوهرش بشه. گفتم خونه شوهر جهیزیه من را به آپارتمان دویست متری در یکی از برجهای خیابون زنبق برده و چیده بودند اکرم خانم هم هر چی ناقص بود کامل کرده بود من هنوز خونه را ندیده بودم فقط مادرم گفت اکرم خانم از سرویس خواب من خوشش نیامده و اون را گذاشته توی اتاق مهمان و برای عروس داماد سرویس خواب خارجی وارد کرده عین همان هایی که توی ماهواره تبلیغ میکنه دد

    شوق دیدن خونه ام و شب عروسی تاب و توان از من برده بود روز قبل از عروسی آرایشگاه رفتم وچند نوع آرایش روی صورتم امتحان شد تا بالاخره اونی که کمترین اثر از زخم زیر چشمم را نشان بده انتخاب کردیم دور چشمم گریم کامل می شد روز عروسی هزار نفر مهمان داشتیم وقتی خودم را با آرایش کامل و توی لباس عروس دیدم خودم را نشناختم پول اینقدر آدم را عوض می کنه به خودم گفتم حالا کجاشو دیدی و واقعا هم همین شد. روز عروسی اول سر سفره عقد که توی یک سالن بزرگ چیده شده بود نشستم خطبه عقد خونده شده با اجازه پدر و مادرم بله گفتم اکرم خانم سرویس جواهر دیگری هدیه داد من به آرزوی چندین ساله ام رسیدم مردی که به عقدش درآمده بودم را دوست داشتم ولی عاشقش نبودم از این که اون هم من را دوست داره یا نداره بی خبر بودم چون رضا هرگز به من ابراز علاقه نکرده بود و کلمه دوستت دارم را هرگز نگفته بود، برایم مهم هم نبود سالن عروسی از سالن عقد مجهزتر و شیک تر بود دد

    نگاه مهمانها را تشخیص دادم هرکس آرزو داشت جای من باشه و من اونجا پرنسسی خرامان. آخر شب پدرم ما را دست به دست داد و با ماشین رویزروز سفیدی که اکرم خانم به مناسبت این عروسی خریده بود به خونه امان رفتیم خونه نگو یک قصر واقعی فرشهای ابریشم، مبلمان نفیس، سرویس خواب زیبا با چادری از حریر واطلس همه چیز وفق مراد از خوشی توی پوستم نمی گنجیدم اومدم لباسم را دربیارم از رضا کمک خواستم زیپ لباس را پایين کشید به محض اینکه لباسم را درآوردم مثل یک دیو به من حمله کرد قوی بود و من هیچ کاری از دستم برنمی آمد از وحشت خودم را باخته بودم انتظار همچین حرکتی از طرف رضا را نداشتم رضای آرام تبدیل به یک دیو وحشی شده بود اون شب در اصل به من تجاوز کرد ومن بیهوش شدم دد

    صبح اکرم خانم و مادرم مرا بهوش آوردند از اوضاع بهم ریخته اتاق چیزی نفهمیدند وضع من وخیم بود اورژانس خبر کردند پزشکیار اورژانس خواست تا من را به بیمارستان منتقل کنه اکرم خانم مانع شد و از اونها خواست تا پزشک متخصص بالای سرم احضار کنند و این موضوع به بیرون درز نکنه حس نداشتم در مقابل سئوال مادرم که پرسید چه اتفاقی افتاده؟ جوابی ندادم به زور داروهای انرژی زا و مسکن پا تختی را گذراندم شب رضا عین اینکه اتفاقی رخ نداده اومد ازش میترسیدم اکرم خانم رضا را گوشه ای کشید و چند کلمه با رضا حرف زد بعد رضا پیش من اومد و گردنبندی پر از باگت را به من داد باز من یادم رفت و با رضا آشتی کردم دد

    گردنبند درد وجودم را تخفیف داد چون من عاشق طلا و جواهر بودم موقع حرکت مشکل داشتم و تمام روز سعی کردم حرکت نکنم و حالا شب شده بود و مهمانها همه رفتند. کارگرها هم خونه را به شکل اول درآوردند و اونها هم رفتند تنها اکرم خانم ماند اونهم خواست بره دستش را گرفتم و گفتم: مامان می خواهم چیزی به شما بگم دیشب اتفاق بدی بین من و رضا افتاد اون وحشی شده بود وخودش را نمی شناخت طور دیگه شده بود اون رضای همیشگی نبود اکرم خانم صورتم را بوسید وگفت: توی خوردن مشروب زیاده روی کرده کمی تحمل کن درست میشه من اونو میبرم پیش روانپزشک تا ببینه رضا چه دردی داره گفتم: من تا خوب نشم به رضا بگید کنار من نیاد. اکرم خانم خندید و گفت: باشه. موقع رفتن در گوش رضا چیزی گفت و رضا هم چشمی گفت و مادر را بدرقه کرد دد

    از ترسم توی اتاق نشسته بودم رضا در زد و شب بخیر گفت و از خونه بیرون رفت من هم با خیال راحت در اتاق خواب را قفل کردم و لباس خواب حریرم را پوشیدم و خوابیدم فردا نزدیک ظهر از زور درد بیدار شدم دلم پیچ میخورد حسی در وجودم نبود دست دراز کردم و گوشی را برداشتم و شماره مادرم را گرفتم و ازش خواستم تا بیاد پیش من، یک ساعت بعد مادرم پشت در بود و زنگ میزد اما من نمیتونستم در را باز کنم غرق خون بودم و بالاخره از هوش رفتم مادرم با اکرم خانم تماس گرفته بود و کلید اضافی خواسته بود اونهم با راننده فرستاده بود مادرم از دیدن من وحشت کرد اورژانس خبر کرده بود و من به بيمارستان منتقل شدم تمام خونم از بدن بیرون رفته بود موقعی که برای آخرین بار از من ازمایش خون گرفتند مایع زرد رنگی به جای خون داخل سرنگ شد در مدتی که توی بیمارستان بستری بودم چهارده واحد بهم خون وصل کردند مادر شوهرم سراغی از من نگرفت و ملاقات من نیامد دو هفته بیمارستان بودم نه رضا اومد نه اکرم خانم اونها کجا بودند

  • #2
    وقتی به پدرم گفتم قراره یک سال تهران بمانم عصبانی شد و از من خواست فورا" برگردم اما من قبول نکردم می شناختمش اول کلی سر و صدا می کنه ولی آخرش راضی میشه به پدرم گفتم تا کی می خواهید مثل یک بچه با من رفتار کنید وقتش رسیده که من تنها باشم و روی پای خودم بایستم و کاری انجام بدهم با تمام اینها پدرم به مخالفت خودش ادامه داد و گوشی را قطع کرد دد

    کمی روی تخت دراز کشیدم بلافاصله خوابم برد موقعی که بیدار شدم اتاق تاریک بود نمیدونستم کلید برق کجاست کورمال کورمال گشتم و کنار در ورودی کلید برق را پیدا کردم دوباره به اتاق نگاه کردم دیدم کلیدی روی یکی از کشوهاست کلید را چرخاندم کشو باز شد چند تا آلبوم عکس توی کشو بود آلبوم ها را بیرون آوردم و یکی یکی عکسها را تماشا کردم عکسهای دوتا دختر بچه بود که هر چه آلبوم را ورق میزدم بزرگ وبزرگتر میشدند دد

    به عکسهایی رسیدم که در بیشتر آنها دو دختر جوان در عین صمیمیت کنار هم بودند! تا جایی که به یاد دارم مادرم خواهر یا برادری نداشت این دختر کی بود؟ هر چه ورق زدم مادرم بزرگتر میشد و دختر نوجوانی شد عکسها نشانگر زندگی راحت و تجملی بود. برای این دو دختر همه چیز مهیا بوده. منظور از نشان دادن این عکسها چی بود!؟ عکسها به عکس عروسی مادرم ختم میشد اما داماد پدرم نبود خیلی تعجب کردم! هر چه گشتم حتی یک عکس از پدرم ندیدم آخرین عکس مادرم حامله و در حالی بود که خواهرم را در بغل داشت من وخواهرم دوسال با هم تفاوت سن داریم بین عکسها پدر بزرگ نبود انگار فقط می خواسته از مادرم عکس داشته باشه تنها عکسی که از پدر بزرگ دیدم مربوط به نوزادی مادرم بود با
    ديدن عکسها احساس خاصی بهم دست داد سوالهایی در ذهنم روشن شد چرا ما با پدر بزرگ تماس نداشتیم و در این سالها پدر بزرگ چرا به دیدن ما نیامده؟

    اطلاعاتم را کنار هم گذاشتم پدر بزرگ دخترش را از دست داده! پدرم همسرش را !لابد پدر بزرگ در اون تصادف پدر را در مردن مادر مقصر میدونه! پدر نمی تونه ثابت کنه مقصر نبوده و این باعث دوری این دو مرد شده ! پدر بزرگ قبل از مرگ به یاد مادرم و بچه هاش افتاده به همین خاطر! نه یک چیزهایی مابین اینها ناقص بود به جز من خواهرم هم بود چرا من انتخاب شده بودم داستان زندگی من تبدیل به یک پازل شده بود و من دلم میخواست تصویر آخر این پازل را ببینم با صدای ضربه به در به خودم آمدم نیلوفر بود گفت: شام حاضره. با هم از پله پایین رفتیم بوی خوش سوپ می آمد سفره پر بود پلو خورشت سالاد، سوپ ... با اشتها غذا خوردم نیلوفر دست پخت خوبی داشت اونقدر گرسنه بودم که منتظر تعارف نیلوفر نشدم دد

    غذا تمام شد نیلوفر شروع کرد به جمع آوری سفره فورا از ظرفها برداشتم و پشت سر نیلوفر به آشپزخانه رفتم نیلوفر مشغول شستن ظرفها شد کنار نیلوفر ایستادم و خواهش کردم اجازه بدهد تا من هم ظرفها را آب بکشم با کمال میل قبول کرد با شستن و جا به جا کردن ظرفها از آشپزخانه بیرون رفتیم نیلوفر خودش را روی مبل انداخت و با کنترل تلویزیون را روشن کرد. حوصله تماشای تلویزیون نداشتم گفتم: من میروم بهار خواب نیلوفر تلویزیون را خاموش کرد و گفت: پیشنهاد خوبیه من هم میام تو از یخچال میوه ببر من هم چایی روبراه کنم. گفتم: تخمه چی داری؟ نیلوفر گفت: نه فردا می خرم. خندیدیم و به آشپزخونه رفتیم. نیلوفر چایی دم کرد من هم از یخچال میوه برداشتم و با هم از ساختمان بیرون رفتیم تماشای باغ توی شب کمی خوفناک بود دیگه از زیبایی صبح خبری نبود سیاهی بود و سیاهی هوا هم سردتر شده بود ولی تهران در شبهای پاییز مثل جاهای دیگه سرد نبود! چند تا جوک بلد بودم گفتم نیلوفر اونقدر خندید اشک از چشمهاش اومد برای پاک کردن اشک چشمهاش عینکش را برداشت خدای من این چشمهای زیبا چرا پشت عینک مخفی شده بود؟ داشت عینکش را دوباره به چشمش میزد دستش را گرفتم و خواستم چند دقیقه به همین صورت بمونه پرسیدم: چرا از لنز استفاده نمیکنی؟ الان خیلی راحت میتوانی عینک را کنار بذاری. نیلوفر نگاهی به من انداخت عینکش را زد و انگار نه انگار من حرفی زده ام بلند شد و گفت: بهتره به اتاقت بری و زود بخوابی از فردا قراره بری سر کار باید زود بیدار بشوی دد

    حرفش را گوش کردم و به اتاقم رفتم سراغ میز تحریر رفتم فقط کشوی بالایی باز بود و من اون را دیده بودم کشوهای دیگه هنوز بسته بود شب خیلی خوب خوابیدم صبح زود وقتی نیلوفر به اتاقم اومد من حاضر و آماده همراه نیلوفر پایین رفتم صبحانه نان تازه و کره و پنیر بود چای تازه دم مثل بقیه اعیانها از آ بمیوه ومخلفات دیگه خبری نبود خوردن صبحانه زیاد طول نکشید نیلوفر آدرسی از طرف احمدی وکیل پدر بزرگ به دستم داد ده تا تراول صد هراز تومانی هم روی میز گذاشت و گفت: این هم یک میلیون تومان! گفتم فعلا به این پول نیاز ندارم در ثانی روز اول کار این پول به دردم نمیخوره پیشت باشه هر وقت لازم شد ازت میگیرم دد

    دست توی جیبم کردم به اندازه کافی برای رفت و برگشتم پول داشتم از نیلوفر خداحافظی کردم و راهی بازار تهران شدم از نیاوران تا بازار کلی راه بود با پرس و جو وارد مترو شدم و ایستگاه بازار پیاده شدم از گلوبندک به سبزه میدان و از آنجا از سرای تیمچه بازار آهنگران و همینطور رفتم تا گم شدم بی اختیار کنار یک تولیدی ایستادم تا نفسی تازه کنم و آدرس بپرسم مردی از تولیدی بیرون اومد و گفت: ببینم پسر تو برای کار اومدی؟ گفتم: بله ولی آدرس را پیدا نمیکنم. مرد گفت: من برای بسته بندی احتیاج به کارگر دارم اگر دنبال کاری بیا تو! پشت سر مرد وارد کارگاه شدم کلی شلوار لی روی زمین بود یکی را برداشت و بسته بندی کرد نسشتم و مشغول بسته بندی شدم ساعتها گذشت و من بدون وقفه بسته بندی کردم با بوی غذا به خودم اومدم مرد کارفرما صدام کرد تا دست بشورم و با او هم غذا بشوم با خستگی از جا بلند شدم و پرسیدم دستشویی کجاست؟ گفت: پشت کارگاه دستم را شستم و شروع به خوردن غذا کردم. مرد کارفرما خودش را فرهادی معرفی کرد و گفت: امان از دست کارگرها کلی سفارش داشتم هیچ کدام نیامدند دستت دردنکنه یک ساعت دیگه کار کنی بسته بندی تمام میشه. از اینکه توانسته بودم کارش را راه بیندازم خوشحال بودم پیشنهاد کرد فردا هم به کمکش بروم از فرهادی پرسیدم اگر کسی یک مقدار پول داشته باشه کاری میتوانه انجام بده گفت: اگر مبلغ زیاده شریک در غیر اینصورت باید سودش را بگیره

    Comment


    • #3
      سه هفته گذشت از رضا خبری نبود اکرم خانم به پلیس خبرداد چون رضا یکی از متمولین شهر بود گروه بزرگی از کارآگاهان دست به کار شدند تا خبری از رضا بدست بیاوردند. اکرم خانم جایزه بزرگی تعیین کرد تا هرچه زودتر از پسرش خبر بگیره من زیاد ناراحت نبودم ولی با رفت و آمد با اعیانها یاد گرفته بودم تظاهر کنم و خودم را نگران نشان بدهم. روزها میگذشت و کوچکترین اثری از رضا نبود چند روز بود وقتی از خواب بیدار میشدم احساس تهوع داشتم هنوز به وقتم مانده بود ولی انگار حامله بودم! برای اطمینان از حاملگی رفتم دکتر. دکتر گفت: هنوز برای اینکه مشخص بشه حامله هستم یا نه زوده، ولی با این حال برایم آزمایش خون نوشت دد

      فردا صبح ناشتا رفتم آزمایشگاه و خون دادم دو ساعتی طول کشید تا جواب حاضر شد در نهایت تعجب مسئوول آزمایشگاه گفت حامله هستم از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم با جواب آزمایش رفتم خونه اکرم خانم، با زبان چربی که داشتم شروع کردم و مقدمه چیدم که توی این موقعیت که شما غمگین هستی جای گفتن نداره ولی شاید کمی از غم شما را تخفیف بده مامان من حالم خوش نبود رفتم دکتر برایم آزمایش نوشت موقعی که این کلمات از دهانم خارج میشد اکرم خانم چشمهایش از تعجب گرد شد و با هول پرسید بگو بگو جواب آزمایش چیه؟ گفتم مثبت و من حامله هستم دد

      از جا پرید و من را بوسید و گفت: مژده گانی یادم نرفته به محض پیدا شدن رضا سندها را به نامت میکنم دلخور شدم ولی به روی خودم نیاوردم به بهانه استراحت رفتم خونه اما از حرص و عصبانیت داشتم منفجر میشدم اکرم خانم قول داده بود ولی عمل نکرد از بس عادت داده بود حرف از دهنش بیرون میامد و عمل میکرد این بار انتظار برایم مشکل بود و فکر میکردم شايد رضا اصلا برنگرده تکلیف من چی می شه؟

      اکرم خانم به وعده اش عمل می کنه یا نه؟! بجز قول و قرار پولی و مالی چیزی برایم مهم نبود فکر کردم رضا اصلا کجاست؟ برای اولین بار بعد از آشنایی مان با رضا نگرانش شده بودم فکر کردم چرا برنمیگرده! روزها می گذشت و اثری از رضا نبود حال من هم هر روز بدتر و بدتر ميشد، انگار این بچه قصد جانم را کرده بود دکتر بهم گفت: چون تو بعد از ازدواج خون زیادی از دست دادی بنيه خوبی برای حاملگی نداشتی و امکان اینکه سقط کنی زیاده تو باید استراحت مطلق داشته باشی دد

      تحت نظر پرستار با وفایم مهری خانم توی خونه استراحت میکردم اکرم خانم زیاد حوصله نداشت و کمتر به من سر میزد. در مقابل من هم حوصله مادرم را نداشتم هر وقت من را می دید سرزنش میکرد و از اوضاع من ناراضی بود نه شوهری بالای سرم بود و اصلا زندگیم روال عادی نداشت. مادرم خیلی اوقاتم را تلخ میکرد من هم زیاد رو بهش نمیدادم و اونهم متوجه شده بود و کم به خونه من میامد سه ماه از حاملگی من می گذشت و من محکوم به تختخواب بودم بهترین داروهای خارجی و تقویتی در اختیارم بود دکترم برای ویزیتم به خونه میامد و هزینه های هنگفت از مادر شوهرم دریافت میکرد و با جان و دل میامد دد

      شش ماه در پیش داشتم ولی دلم نمیخواست اینطور بی خاصیت روی تخت دراز بکشم چند بار تصمیم گرفتم بچه رو سقط کنم اما بعدش منصرف شدم و فکر کردم شاید این بچه تحولی توی زندگی من ایجاد کنه کم کم باورم شد همینطور هم میشه تنها کسی که متعلق به من بود و از وجودم داشت میخورد و بزرگ میشد و از هر کسی به من نزدیک تر بود همین بچه است ولی زیاد اذیت میکرد و آزادی من را از من گرفته بود دد

      خوابیدن توی رختخواب برایم رنج آور بود اما ناچار بودم برای حفظ بچه از جا بلند نشوم روزهای یکنواخت و سردی را پشت سر میگذاشتم تا اینکه از رضا خبری اومد همه شوکه شدیم خبر آوردند که جسد رضا پیدا شده در حالی که به شدت سوخته و قابل شناسایی نیست. یک مامور آگاهی از دایره جنایی به دیدن من اومد و از من خواست تا برای تشخیص جسد رضا به پزشک قانونی بروم اما با دیدن حال و روز من منصرف شد. با صحبتی که با هم داشتیم گفتم: من زیاد رضا را نمیشناسم از آشنایی و ازدواجمان هنوز مدت زیادی نگذشته بعد از عروسی هم دوبار بیشتر رضا را ندیدم دد

      مامور آگاهی با تعجب پرسید چرا؟ گفتم: رضا بعد از ازدواجمان همراه مادرش برای بستن یک قرارداد مهم به سویس رفتند یک ماه بعد برگشتند و من فقط همان شب که از مسافرت اومده بودند رضا را دیدم وقتی صبح از خواب بیدار شدم رضا رفته بود و تا امروز هم خبر خاصی از او نداشتم. مامور پرسید برای همین زیاد از شنیدن خبر فوت شوهرتون ناراحت نشدی؟ گفتم: ناراحت شدم چرا نشدم هر چی باشه اون شوهرم بود و پدر بچه ام زیاد فرصت شناختنش را نداشتم اما .... گریه ام گرفت تازه گی ها خیلی حساس شده بودم و به هرچیز ساده ای گریه میکردم تا چه برسه به مردن رضا! مامور عذر خواهی کرد و به سراغ مادر رضا رفت و بین اونها چه گذشت من زیاد متوجه نشدم چون اکرم خانم هر چیزی را به من نمی گفت دد

      اکرم خانم هم نتونسته بود جسد را شناسایی کنه و جواب مطمئنی به پزشک قانونی بده اشیاء همراه جسد متعلق به رضا بود، به همین خاطر جسد را به اسم رضا در بهشت زهرا دفن کردیم با صحبتی که میان من و اکرم خانم گذشت هر دو به زنده بودن رضا امید داشتیم مخصوصا اکرم خانم به من گفت: رضا زرنگتر از اونه که به این صورت بمیره حتما مخفی شده وقتی پولهاش تمام شد برمیگرده با او در اینکه رضا زنده است موافق بودم دد

      با دفن جسد من شدم عزیزدردانه اکرم خانم به من محبت زیادی داشت من را دوست داشت چون یادگار رضا را حمل میکردم برای رشد بهتر بچه و اینکه حتما این بچه بدنیا بیاد به دکترم دستور اکید داده بود او هم بیش از حد به من رسیدگی میکرد مهری خانم پرستارم این یار باوفای من همیشه و هر ساعت در اختیارم بود گفته ها و خواسته هایم را حدس میزد وانجام میداد خیلی ازش راضی بودم تنها چیزی که ناراحتم میکرد وعده ای مژدگانی بود بالاخره طاقت نیاوردم و به اکرم خانم گفتم: این بچه خیلی اذیت میکنه کاش به شما نگفته بودم و همان روزهای اول از دستش خلاص میشدم جلوی زبونم را نتونستم بگیرم و به شما گفتم شما هم از خوشحالی نمیدونستی چی کار کنی حتی اگه یادت بیاد گفتی کلی مژدگانی بهم میدی! دلم به حال شما سوخت و به خاطر شما این دردسر را به جان خریدم با گفتن این جملات میخواستم به یاد مژدگانی بیفته همین طور هم شد اکرم خانم گفت: می بینی به تو قول دادم ولی یادم رفته نگران نباش من دنبال کار انحصار وراثت رضا بودم روزی که خواستیم ثروت رضا را به اسم تو بزنیم یک محضردار میاورم خونه و اونچه که قول دادم را همراه اموال رضا به اسمت میزنم توی دلم ضعف کردم حرف از ثروت و مال و اموال رضا بود حتما مبلغ قابل ملاحظه ای می شد به افکارم غلبه کردم ودر آرامش خیال منتظر روزی شدم که محضر دار به خونه ام بیاد

      ادامه دارد

      Comment


      • #4
        کارهای انحصار وراثت درست وقتی تمام شد که من وارد ماه نهم از حاملگی شدم بارم سنگین و سنگین تر شده بود با استراحت و تقویتی که شده بودم بیست کیلو اضافه وزن داشتم حالم هم خوب خوب بود به همین خاطر دیگه لازم نبود توی رختخواب بمانم دکتر دستور پیاده روی داده بود من همراه مهری خانم هر روز یک ساعت پیاده روی میکردیم اوایل برایم سخت بود ولی با گذشت زمان به راحتی یک ساعت می گذشت دد

        یک روز که از پیاده روی برگشته بودم تلفن زنگ زد اکرم خانم پای تلفن بود و از مهری خواست تا من را برای امضاء بعضی مدارک به محضر ببره با شوق و ذوق فراوان راهی شدیم توی محضر وکیل خانوادگی، دوتا شاهد، محضردار اکرم خانم من و پرستارم بودیم امضاهایی که از من گرفتند و مطالبی که خواندم فهمیدم من یکی از ثروتمندان این کشور شده ام باورم نمیشد همیچین ثروتی به من رسیده باشه توی شوک بودم اکرم خانم دستی به شونه ام زد و گفت: کجاشو دیدی وقتی من بمیرم ببین چقدر بهت میرسه من به جز تو و این بچه کسی را ندارم تمام مال من به تو و به بچه رضا میرسه اشکی از روی گونه اش چکید به تعارف گفتم انشالله هزار سال زنده و سلامت باشی و بالای سر من و بچه ،ما بجز شما کسی را نداریم و با هم اشک ریختیم دد

        اون روز گذشت روزها مثل باد آمدند و رفتند و بالاخره من با عمل سزارین پسرم را به دنیا آوردم اکرم خانم سراز پا نمی شناخت اسم بچه رو گذاشت آرش. اتاقی برایش درست کرد بی نظیر از شیرمرغ تا جان آدمیزاد مهیا بود پرستار مخصوص از فرانسه وارد کرد تا اولین زبانی که بعد از زبان مادری یاد بگیره فرانسه باشه روزها به خوبی و خوشی می گذشت دوره نقاهت من سر اومده بود و جانی تازه گرفته بودم ولی اضافه وزن داشتم اونهم تحت نظر پرشک متخصص کم کم داشت از من دور میشد. دلم برای خرید و مسافرت تنگ شده بود نقش مادر مهربان را بازی میکردم اما دلم هوایی شده بود کلی پول داشتم ولی از وقتی که به دستم رسیده بود نتونسته بودم حتی یک ریال خرج کنم به گفته وکیلم کلی هم روش اومده بود با دکترم صحبت کردم تا با اکرم خانم صحبت کنه و من را به بهانه افسردگی به سفر بفرسته دکتر هم همکاری کرد و اکرم خانم به شرطی که بچه پیشش بمونه راضی شد از خدا خواسته ولی با قیافه ای که از دوری پسرم ناراحتم قبول کردم وسایل سفر مهیا شد با مهری خانم پرستار با وفایم راهی اروپا شدیم دد

        ویزای شینگل داشتیم پول حلّال تمام مشکلات بود می دونم که خیلی ها برای گرفتن ویزای شینگل چه سختی هایی را تحمل میکنند اما همه اینها در عرض دو هفته انجام شد. شرط دیگر اکرم خانم همراهی یکی از محافظ ها بود با اوقات تلخی قبول کردم احساس می کردم با وجود این مراقب به من خوش نگذره بالاخره ما با یکی از بهترین تورهای موجود راهی اروپا شدیم قرار بود محافظ در شهر برلین به ما ملحق بشه سفر ما از آلمان شروع شد یکی یکی شهر های آلمان را زیر پا گذاشتیم اما از محافظ خبری نشد چشم به راه بودیم هر روز با اکرم خانم تماس داشتم حالا که ازش دور بودم دلم براش تنگ شده بود و مرتب از او میخواستم که به ما ملحق بشه ولی امکان نداشت فشار کارها مانع از اومدن اکرم خانم میشد در ضمن نگهداری از آرش هم به عهده اکرم خانم بود هر وقت از محافظ می پرسیدم می گفت: به زودی پیش شما میاد و می خندید دد

        از خنده هاش حدس زدم محافظ یکی از مسافرین تور و همراه ماست اما کیه؟ این سوالی بود که از مهری خانم پرسیدم اونهم با از چشم گذراندن هر یک از مسافرین نتونست به نتیجه ای برسه من هم همین طور تصمیم گرفتم با اجرای نقشه ای بفهمم این محافط کیه مهری خانم هم قول داد کمکم کنه قرار بود فردا راهی هلند بشیم زنگ زدم و مدیر تورآقای غلامی را خواستم تا به اتاقم بیاد. آقای غلامی با احترام خاصی که برای من قایل بود سریع به اتاقم اومد روی تخت دراز کشیدم و دستمال روی سرم گذاشتم و شکل مریض ها را به خودم گرفتم مهری خانم در را به روی آقای غلامی باز کرد بعد از مقدمه چینی مهری خانم به خاطر بیماری من از آقای غلامی خواست تا ما را از تور جدا کرده و مدت اقامت ما را افزایش بده، اول آقای غلامی مخالفت کرد ولی با دیدن چک قابل ملاحظه ای که درمقابل چشمهاش بود خواسته مارا قبول کرد دد

        صبح زود طبق قرار بیدار شدیم و به پذیرایی هتل رفتیم تا در موقع حرکت مسافرین را زیر نظر داشته باشیم و اگر مسافری از گروه خارج شد و خواست بمونه محافظ را شناسایی کنیم از این بازی که شروع کرده بودم خیلی خوشم اومد هیجان داشت و برای اولین بار بجز خرید و پول خرج کردن هیجانی را تجربه میکردم در مقابل چشمهای ناباور ما تمام همسفرها از هتل جدا شده و عازم هلند شدند کلی حرص خوردم و از اینکه نقشه ام نگرفته عصبانی شدم تصمیم گرفتم همراه بقیه بروم اما به خودم اومدم و صبر کردم همه رفتند و از آشنایان ما کسی باقی نماند برنامه اینطور تنظیم شده بود که ما بعد از ظهر اتریش بریم صبحانه را با مهری خانم خوردیم و برای گردش وخرید با تاکسی به مرکز خرید رفتیم به خاطر اینکه نتونسته بودم اون محافظ را پیدا کنم حرص میخوردم و میخواستم حرصم را از خرید دربیارم با بی زبانی از راننده تاکسی خواستم تا سه ساعت دیگه بیاد و ما را به هتل برگردونه اونهم با اشاره سر قبول کرد وارد فروشگاه شدیم هنوز بیشتر از دو طبقه را نگشته بودیم که با آقای غلامی روبرو شدیم د

        Comment


        • #5
          از آقای غلامی پرسیدم شما نرفتید؟ گفت: نه من هنوز چند کار واجب دارم بعدا به گروه ملحق میشوم. گفتم ممکنه ما هم با شما بیایم از اینکه گروه را ترک کردیم پشیمان شدیم؟ غلامی گفت: باید ببینم می توانم برای شما جا باز کنم یا نه اگر نشد امیدوارم ناراحت نشوید چون ظرفیت گروه تکمیل و برای مسافران جدید مشکل جا پیدا کنم ولی سعی خودم را میکنم دد

          غلامی ما را به صرف یک نوشابه دعوت کرد ما هم از اینکه با یک آشنا همراه باشیم قبول کردیم طبقه اول فروشگاه کافی شاپ بود سه تایی پایین رفتیم غلامی مرد خوش مشرب و با ادبی بود خیلی خوب بلد بود با هر کسی چطور رفتار کنه سی، سي و پنج سال بیشتر نداشت. من مثل زنهای دیگه نبودم از دیدن آدمها بیشتر به لباسهاشون توجه میکردم و می خواستم بدونم از کجا خرید کردند هرگز به قیافه افراد توجه نمیکردم وقتی با هم پشت صندلی های کافی شاپ نشستیم چشمم به صورت غلامی افتاد یک لحظه دلم طور خاصی شد حس جدیدی در من بوجود اومد نگاهی به صورت غلامی کردم اون خیلی جوان تر از اونی بود که فکر میکردم بی مقدمه پرسیدم: شما چند سالتونه؟ غلامی خندید و گفت: بیست و هشت سال. بعد ادامه داد من فارغ التحصیل مدیریت هتل وجهانگردی هستم از کشور فرانسه دو سال است که فارغ التحصیل و بلافاصله وارد تور مسافرتی شدم درامد بالایی دارم و بیشتر کشورها را گشته ام الان هم در خدمت شما هستم از اینکه زندگیشو در چند جمله خلاصه تعریف کرد خنده ام گرفت پرسیدم : راستی اسم کوچیک شما چیه؟ رضا !! شنیدن اسم رضا دلم را لرزاند از افکاری که تا چند لحظه پیش در مغزم چرخ میزد بیرون اومدم دد

          سفارش قهوه دادیم تا تمام شدن قهوه دیگه صحبت خاصی بین ما رد وبدل نشد بلند شدیم تا عازم هتل بشیم. مهری خانم گفت: تکلیف تاکسی چی میشه؟ قرار بیاد دنبال ما! غلامی گفت: به نگهبان فروشگاه پول میدم تا وقتی راننده تاکسی اومد و سراغ شما را گرفت با پرداخت مبلغی اون را راضی کنه و برگردونه. غلامی از طرف تور ماشینی در اختیار داشت با اون برگشتیم هتل هنوز جا به جا نشده بودیم که تلفن زنگ خورد اکرم خانم بود با حالت خاصی از من خواست هر چه زودتر به ایران برگردم نتونستم بپرسم چرا اونهم توضیحی نداد و گوشی را قطع کرد دد

          ترسیدم نکنه اتفاقی برای آرش افتاده باشه برای اولین بار حس مادری در من بیدار شد دیگه طاقتم را از دست دادم مهری خانم سریع با آقای غلامی تماس گرفت و از او خواست در اسرع وقت به هر قیمتی شده برای ما بلیط برگشت تهیه کنه تمام وسایل را مهری خانم بسته بندی کرد وقتی لباسهایی که برای آرش خریده بودم را بغل کردم به خودم لعنت فرستادم چرا بچه را با خودم نیاوردم گریه امانم را برید دلم برای آرش شور می زد دیگه هیچ چیز برایم مهم نبود به خودم قول دادم اگر آرش را صحیح و سالم ببینم دیگه اون را از خودم جدا نکنم سه هفته بود که آرش را ندیده بودم الان هم هزار تا فکر بد توی سرم بود مهری خانم دلداری میداد اگر اتفاقی برای آرش میافتاد هرگز اکرم خانم اینطور به شما خبر نمیداد می گفت ولی خودش هم به حرفهاش اعتماد نداشت دد

          غلامی با خبر خوش تهیه بلیط به اتاقم اومد و از ما خواست تا سریع خودمان را به فرودگاه برسونیم اولین بلیط ممکن را برای ما خریده بود یک ساعت بعد وسایلمان را تحویل قسمت بار دادیم حدود پنج ساعت بعد در فرودگاه مهرآباد بودیم بلیط ها را به دست مهری خانم دادم تا وسایل را تحویل بگیره و با کمک کارگر اونها را به خونه بیاره خودم هم با سرعت سوار تاکسی فرودگاه شدم دیگه چیزی برایم مهم نبود فقط از خدا می خواستم آرش سلامت باشه وقتی به خونه اکرم خانم رسیدم دیگه توانی برایم باقی نمانده بود نه چیزی می شنیدم نه می دیدم حتی توی حرکتهام هم اختلال بوجود اومده بود با دیدن اکرم خانم خودم را بغلش انداختم و از آرش پرسیدم اکرم خانم در حالی که گریه میکرد گفت: نگران آرش نباش اتفاقی برای اون نیفتاده هر چی شده به من شد دد

          با دیدن آرش نفس راحتی کشیدم انگار که تازه چشمم ببینه پرسیدم مامان چرا سیاه پوشیدی؟ گریه اکرم خانم بدتر شد من را بغل کرد و گفت: رضا مرده. گفتم مامان رضا که چند ماهه مرده چرا اینطوری می کني. اکرم خانم با گريه گفت: اون جسد رضا نبود همانطور که قبلا بهت گفتم ولی این جسدی که دیروز نشونم دادند مال رضاست رضا را کشتند من هم پا به پای اکرم خانم اشک ریختم باورم نمی شد آرش را بغل کردم و روی مبل نشستم. از اینکه آرش را سالم کنارم میدیدم خوشحال بودم اکرم خانم از پرستار خواست تا آرش را ببره و به همه دستور داد تا تنهاش بگذارند من هم به اتاق آرش رفتم و از روی تخت برداشتم و به اتاقی که قبلا توی اون می خوابیدم رفتم و تا صبح با آرش خوابیدم دد

          اون هم انگار بوی من را شناخته باشه آرام کنارم خوابید ساعت شش پرستار اومد و آرش را برداشت و با خود برد روز شلوغی در پی داشتیم برای آخرین بار و شناسایی توسط من به پزشک قانونی رفتیم این بار من هم رضا تونستم شناسایی کنم آزمایش خون هم نشان داده بود اون رضا ست با شناسایی من کار تمام شد و با پول هنگفتی که اکرم خانم خرج کرد همان روز رضا به خاک سپرده شد سنگ قبر قبلی بهم خورد و اسم رضا روی سنگ جدید نوشته شد روزها پشت سر هم میگذشت اکرم خانم هنوز به حال عادی برنگشته بود مرتب دلداریش می دادم اما آرام نمی شد با بهترین های ممکن از مردم پذیرایی کردیم دسته دسته برای تسلیت می آمدند فرصت سر خاراندن نداشتیم تا اینکه چهل رضا شد مراسم چهلم را پشت سر گذاشتیم

          ادامـــــــه دارد

          Comment


          • #6

            ثـــــــروت قسمت هفتم ¤¤

            تا اینجای زندگیم همه چیز بر وفق مرادم بود. شوهر پولداری کرده بودم ،مادرشوهرم دوستم داشت! توی پول غرق بودم شوهر روانیم مرده بود و تمام ثروتش به من رسیده بود پسر کوچولوی دوست داشتنیی داشتم دیگه چیزی توی زندگی نمی خواستم و دلم میخواست همینطور ادامه پیدا کنه. گاها" احساس کمبود عاطفی داشتم ولی اونهم به مرور زمان قابل حل بود با خودم فکر میکردم مادر شوهرم یک جوان مناسب برایم پیدا میکنه و من اینبار می توانم طعم واقعی عشق و زندگی را حس کنم دد

            تا حدودی افکارم درست بود اما .... گفته بودم غلامی مدیر تور برای آمدن ما به ایران خیلی زحمت کشید بعد از مراسم چهلم رضا غلامی که تازه از سفر دور دنیا برگشته بود به دیدن من اومد چشمهاش به طرز خاصی میدرخشید از دیدن خونه و زندگی من هم زیاد تعجب نکرد چون از این بهترها را دیده بود مهری خانم پذیرایی مفصلی از غلامی کرد بعد به بهانه رسیدگی به آرش از اتاق بیرون رفت غلامی روی مبل جا به جا شد و نزدیک من جا گرفت بی مقدمه دستم را گرفت و گفت: رویا جان من از همان لحظه اول که با تو روبرو شدم عاشقت شدم با این حال که می دیدم تو یک دختر لوس و غرق پول هستی و بجز خرید و ولخرجی چیزی حالیت نیست حتی عشق را توی چشمهای من ندیدی سعی کردم از تو دور بشوم اما در تمام این مدت حتی یک لحظه هم از فکرم بیرون نرفتی و عشق من نسبت به تو هزار بار بیشتر شده من با قبول اینکه تو من را از خودت دور میکنی و محل بهم نمیدی اینجا اومدم ولی این را بدون برای اثبات عشقم به تو حاضرم هر کاری انجام بدهم دد

            دلم میخواهد برای تو شوهر مناسب و برای پسرت پدری لایق باشم از لحاظ مالی این را بدون کمتر از تو نداشته باشم بیشتر دارم من تنها پسر خانواده ام هستم و دارایی پدرم قابل شمارش نیست با وصف اینها با من ازدواج میکنی؟! از شنیدن این کلمات شوکه شدم دستم را فشار میداد و این حس غریبی را در من زنده میکرد نگاهی به چشمهاش انداختم چیز عجیبی در چشمهاش بود شوق جوابی که می خواست از لبهای من بشنوه از چشمهاش فوران میکرد اما من جوابی برای او نداشتم چون هیچ حسی نسبت بهش نداشتم راستش را بگویم من عشق را نمی شناختم دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم : اجازه بدهید با مادر شوهرم مشورت کنم بعد با شما تماس می گیرم دد

            از جواب من خشکش زد و پرسید با مادرشوهرت مشورت کنی؟! گفتم بله پس انتظار داشتی با کی مشورت کنم؟ گفت: معلومه با پدر ومادرت! گفتم نه مادرشوهرم برایم هم مادره و هم پدر باید با اون مشورت کنم. غلامی گفت: اما به نظر من بهتره با پدر و مادرت مشورت کنی و تا زمانی که ازدواج ما صورت نگرفته به مادر شوهرت حرفی نزنی. عصبانی شدم و گفتم: شما برای من تعیین تکلیف نکنید من خودم هر کاری لازم باشه انجام میدهم و لطفا از این جا برید. بلند شدم و در خروجی را به او نشان دادم با اوقات تلخ از خونه بیرون رفت. سریع رفتم پیش مهری خانم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم. مهری خانم با غلامی هم عقیده بود و گفت: به نظر منم شما با اکرم خانم مشورت نکن اون ممکنه عکس العمل خوبی نشان نده در ضمن شما با غلامی رفت و آمد کنید وقتی خوب شناختیش اون موقع می توانید یک تصمیم درست بگیرید دد

            شک و دودلی به افکارم غلبه کرد با خودم گفتم راست میگه الان اکرم خانم عزا داره و درست نیست همچین موضوعی را با او درمیان بگذارم تصمیم گرفتم طبق گفته مهری خانم به غلامی این فرصت را بدهم که باهم آشنا بشوم واگر تمام گفته های او درست بود اونوقت تصمیم بگیرم به همین خاطر فردا صبح با غلامی تماس گرفتم و قرار گذاشتم تا برای صرف ناهار با هم بیرون بریم با جان و دل قبول کرد. مهری خانم کلی در باره مردها با من صحبت کرد چیزهایی گفت که من تا به اون روز درباره اش فکر نکرده بودم از مردهایی گفت که برای بدست آوردن پول دست به هرکاری میزنند یا از مردهای شهوت پرست که همه چيز فقط برای اونها سکس است و بس یا از مردهایی که عاشق هستند و بجز عشق چیزی نمی بینند. از مردهای احمق و از مردهای زرنگ از مرد سالارها و از زن ذلیل ها گفت برای اولين بار فکر کردم رضا جزو کدام گروه است؟ برای رضا گروه تازه ای باز کردم مرد تن پرور لوس و روانی و بچه ننه چون اون فقط به خواسته مادرش با من ازدواج کرد حتی یک بار هم نگفت که من را دوست داره یا اصلا چرا با من ازدواج کرده معلوم نبود به هر حال با راهنمایی های مهری خانم راه افتادم تا از قصد غلامی خبر دار بشوم تنها اعتمادی که داشتم این بود که پول پرست را می توانستم بشناسم چون سردسته پول پرست ها بودم اما در مورد عشق و عاشقی هیچ تجربه ای نداشتم

            ادامه دارد

            Comment


            • #7
              ثـــــــروت قسمت هشتم ¤¤

              ساعت دوازده ظهر بود که غلامی در زد مهری خانم از آیفون تصویری نگاه کرد و در را باز کرد و پیش من اومد و گفت: اگر نیت خوبی داشته باشه مرد ایده آلیه خیلی خوش تیپ وخوش صحبته امیدوارم به شما خوش بگذره کیفم را به دستم داد و سراغ آرش رفت. غلامی کنار در ایستاد و گفت: اگر آماده هستید راه بیفتیم دستم را دراز کردم تا با غلامی دست بدهم دستم را گرفت و بوسید از این کارش خوشم اومد حس زنانه را در من بیدار کرددد

              در یکی از بهترین هتلهای تهران ناهار خوردیم بعداز خوردن ناهار به پذیرایی هتل رفته و روی مبل های راحتی لم دادم پیش خدمت را صدا کرد و سفارش قهوه داد من چای خواستم تا اومدن چای و قهوه ساکت بودیم احساس خاصی بر ما حاکم بود. مرتب به چشمهای من چشم می دوخت، نمیدونم چرا نمیتونستم توی چشمهاش نگاه کنم دلم میلرزید از هر دری حرف زدیم یک وقت به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت شش بعداز ظهره از رضا «غلامي» خواستم تا من را به خونه برسونه. پرسید برای چرا عجله داره؟ گفتم: امروز ساعت هفت اکرم خانم به دیدن آرش میاد من حتما باید خونه باشم بلند شدم رضا هم با بی میلی بلند شد و مرا همراهی کرد موقعی که رضا از من جدا شد همان لحظه اکرم خانم رسید رضا را معرفی کردم قیافه اکرم خانم برگشت سلام سردی کرد و با اخم وارد خونه شد دد

              رضا هم خداحافظی کرد و رفت من جرات نکردم تعارف کنم. پشت سر اکرم خانم وارد آسانسور شدم یک جمله به من گفت: رویا جون من بیست سالم بود که شوهرم را از دست دادم بعد از مردن شوهرم به چهره هیچ مردی نگاه نکردم از تو هم این انتظار را دارم. به رضا پسرم وفادار بمون. در آسانسور باز شد و اکرم خانم خارج شد شوکه شده بودم به حرفهای اکرم خانم فکر می کردم گیج وارد خونه شدم مهری خانم کیفم را از دستم گرفت و یک لیوان آب خنک دستم داد اکرم خانم داشت آرش را نوازش میکرد انگار نه انگار حرفی زده، با خودم گفتم یواش یواش قبول میکنه الان خیلی زوده به خودم اومدم و به پذیرایی از اکرم خانم پرداختم دد

              اکرم خانم گفت :حالا وقت اون رسیده که وارد دنیای تجارت بشی و پول دربیاری دیگه بیکاری بسه. گفتم: مامان ما بدون اینکه یک ریال از پولمون کم بشه داریم با سود پولمون بهترین زندگی را اداره می کنیم چه لزومی داره کار کنیم؟ اکرم خانم گفت: اگر بیکار بشینی فکر شوهر کردن به سرت می زنه یک لولو سر خرمن برات پیدا میشه که به خاطر پولت با تو ازدواج کنه و این به ضرر آرش تموم میشه و من مخالف هر کاری هستم که به ضرر آرش تموم بشه دد

              دنیا را فدای یک تار موی آرش می کنم تو هم از فکر اینکه شوهر کنی بیرون بیا برای سرگرمی تو فکر هایی دارم هم کار میکنی و هم از آنچه که درآوردی خرج میکنی. پرسیدم من هیچ وقت کار نکردم از تجارت و کار کردن سر درنمیارم تازه آرش هم خیلی کوچیکه و به من احتیاج داره. اکرم خانم گفت: عزیزم چونه نزن به حرف من گوش کن بزرگترین دشمن انسان بیکاریه در ضمن تو باید از اموال آرش حفاظت کنی و هر روز بیشترش کنی تا آرش در آینده محتاج کسی نباشه. در ضمن مگر من چقدر عمردارم و چقدر میتونم از اموالمون محافظت کنم خرج کردنهای تو هم تمامی نداره به نظرت بعد از من میتونی پول دربیاری؟ معلومه که نه تو باید کارهایی که من برای بدست آوردن پول کردم را یاد بگیری و ادامه بدی دد

              از همین فردا با من میای تا راز و رمز کارها را یادت بدهم. بدون یک کلمه حرف اطاعت کردم بعد از کلی حرف زدن اکرم خانم رفت و من نفس راحتی کشیدم مهری خانم کنارم اومد و گفت: می دونم فضولیه ولی خیلی نگران هستم چی شد؟ گفتم بشین تا برات تعریف کنم و آنچه گذشته بود را مو به مو براش تعریف کردم مهری خانم احساساتی شد و اشک توی چشمهاش جمع شد و من را تشویق به ادامه ارتباط با رضا کرد. ولي من بعد از صحبتهای اکرم خانم زیاد مایل به ادامه ارتباطم با رضا نبودم دد

              اکرم خانم خوب من را ترسانده بود به طور وضوح به من دستور داده بود که فکر ازدواج را از سرم بیرون کنم و خودم را با کار مشغول کنم با گفتن این حرفها مهری خانم گفت: تو باید زن زرنگی باشی و بتونی در آن واحد هم رضا را برای خودت حفظ کنی و هم اکرم خانم را راضی نگهداری تا زمان مناسب برسه و قدرت کافی به دست بیاری و بتونی اوضاع را اداره کنی، دیدم حرفهاش زیاد دور از عقل نیست به فکر افتادم من قبل از ازدواج دختر زرنگی بودم و دست به هر کاری زدم تا بتونم یک شوهر پولدار بدست بیارم پس حالا هم با سیاست می تونستم رضا و اکرم خانم را اداره کنم دد

              باید کلی نقشه میکشیدم و برنامه ریزی میکردم تا اکرم خانم از ارتباط من و رضا با خبر نشه و خودم هم با زرنگی تمام رضا را زیر ذره بین ببرم تا ببینم به درد زندگی با من میخوره یا نه! اگر فرد مناسبی بود اونوقت می تونستم به خاطرش مبارزه کنم دست به کار شدم اولین کار تلفن به رضا بود یک ساعت با هم تلفنی صحبت کردیم و قرار شد یک هفته به من مهلت بده تا من تصمیم بگیرم رضا در نهایت آرامش قبول کرد. برنامه بعدی من تنظیم ساعت کار کنار اکرم خانم بود صبح زود از خواب بیدار شدم از وقتی که از سفر برگشته بودم خیلی به آرش وابسته شده بودم ولی چاره ای نبود من بهترین ها را برای اون هم میخواستم با اکرم خانم هماهنگ کردم راننده دنبالم اومد و برای اولین روز کاری از خونه بیرون رفتم

              ادامــــــــه دارد

              Comment


              • #8
                ثـــــــروت قسمت نهم ¤¤

                با راهنمایی دربان وارد ساختمان قدیمی شدم بین راه فکر کردم اکرم خانم با اینهمه پول که داریم توی چه ساختمانی کار میکنه ! از راهرو که گذشتیم وارد اتاق اکرم خانم شدم برای بار اول بود که محل کار اکرم خانم را میدیدم خیلی از محیط کارش تعجب کردم. اکرم خانم با اشاره دست من را برای نشستن روی صندلی دعوت کرد. داشت با تلفن صحبت میکرد نشستم و به مکالمه اش گوش کردم خیلی جدی تهدید می کرد و بالاخره گوشی را گذاشت لبخند مصنوعی به لب آورد و گفت: امروز چند تا از مشتری های قدیمی به اینجا میاند تو فقط سکوت کن و گوش کن تا رمز و راز کار را یاد بگیری. دختر با استعدادی هستی درست مثل خودم من هم سن تو بودم شروع کردم اولین کار خوب گوش کردنه بدون یک کلمه سوال بقیه خودش وارد مغزت میشه مثل اینکه منشی من هستي دد

                کر و لال تمام قوتم را جمع کردم وچشمی گفتم. ساعت هشت صبح بود که اولین مشتری وارد شد و سلام علیک گرمی کرد اکرم خانم با سردی جوابی داد مشتری نشست و شروع کرد، برای ادامه کار احتیاج دو میلیارد دیگه دارم اگر تامین نشه من نمی تونم کار را تمام کنم ورشکست میشوم و چیزی دستم را نمیگیره اکرم خانم گفت: فرخی فکر کردی من گاوم و مرتب من را داری سرکیسه میکنی دیگه از پول خبری نیست. رنگ از رخ فرخی پرید نگاه التماس آمیزی به من انداخت فورا سرم را پایین کردم و مشغول ور رفتن با پرونده ها شدم. بعد از چند ساعت بحث کردن بالاخره اکرم خانم راضی شد با منت تمام دو میلیارد را در اختیار فرخی بذاره به شرط اینکه پنجاه تا از آپارتمانها را که در دست ساخت بود محضری به اسم اکرم خانم بزنه دد

                برای فردا قرار گذاشتند فرخی با دلخوری از اتاق بیرون رفت. لبخند پیروزمندانه ای بر لب اکرم خانم نشست. رو به من گفت: آفرین خوب تونستی ساکت بمونی. حالا نوبت مشتری بعدی است. زنگ زد. منشی اکرم خانم آمد و پرونده ای جلوی اکرم خانم گذاشت اکرم خانم پرونده را باز کرد و گفت: توضیح بده. منشی یک به یک ورق زد و صفحات روزنامه را نشان اکرم خانم داد این مربوط به ثبت نام خودرو ست با تصحیلات ویژه دستورتون چیه؟ اکرم خانم چکی نوشت و دست منشی داد و گفت: هزار تا خودرو ثبت نام کنید. منشی ادامه داد این هم در رابطه با ثبت نام تلفن همراهه دستور شما چیه؟ اکرم خانم چک دیگری نوشت و گفت: این برای ثبت نام ده هزار تا کافیه. منشی پرونده دیگری باز کرد و گفت: این پرونده در رابطه با خرید کارخانه مواد شوینده است پنجاه درصد سهام آن مال شماست برای خرید سی درصد دیگر به ما پیشنهاد شده دستور چیه؟ اکرم خانم چک دیگری نوشت ولی اینبار گفت: تا التماس نکردند دست به کار خرید نشوید این سی درصد را به اسم آرش نوه ام میخواهم دلم میخواهد آن را با نازل ترین قیمت خریداری کنم دد

                ساعت یازده شده بود، اکرم خانم از منشی پرسید ملاقاتی دارم؟ منشی گفت: بله خانم محرابی بیرون منتظر شما هستند. اکرم خانم گفت: فورا بیاد ببینم این دفعه چقدر می خواهد. زن میان سال، شیک پوش با وقاری وارد شد اکرم خانم از جا بلند شد و با چشم به من اشاره کرد من هم به احترام این زن بلند شدم با هم دیده بوسی کردند اکرم خانم زنگ زد و قهوه آوردند به مستخدم گفت: لطفا برای خانم محرابی شیرینی بیار. خانم محرابی تعارف کرد ولی اکرم خانم مستخدم را دنبال شیرینی فرستاد. از خانم محرابی پرسید: برای امر مهمی تشریف آوردید؟ بفرمایید. خانم محرابی بی مقدمه رفت سر اصل مطلب سرکار خانم، موسسه ما احتیاج به کمی کمک مالی داره اومدم خدمت تون تا از الطاف شما بهره مند شویم. اکرم خانم گفت: چقدر کم دارید؟ خانم محرابی گفت: اگر لطف کنید پنجاه میلیون تصمیم داریم برای سه تا از کسانی که لازم الشرایط هستند خونه بخریم. اکرم خانم سریع دست چکش را درآورد و یک چک به مبلغ شصت میلیون نوشت و به خانم محرابی داد خانم محرابی از شوق میخواست بال در بیاره از اکرم خانم کلی تشکر کرد دد

                اکرم خانم در حالی که خانم محرابی را بدرقه ميکرد گفت: برای کارخانه جدید حدود سی تا کارگر لازم داریم اگر ممکنه به من معرفی کنید. خانم محرابی قول داد در کمترین زمان سی نفر را بفرسته. با رفتن خانم محرابی تنها شدیم اکرم خانم گفت: هر سوالی داری بعد از ظهر توی خونه بپرس حالا وقت ناهار شده زنگ زد منشی وارد شد دستور چهار سیخ کوبیده با نوشابه و ماست داد. داشتم از تعجب شاخ در میاوردم منشی که بیرون رفت اکرم خانم گفت: سرکار باید یا غذا بیاری یا اینکه از نزدیکترین غذاخوری ساده ترین غذا را سفارش بدی امروز به خاطر تو ولخرجی کردم و کباب سفارش دادم از فردا دیزی می خوریم از ته دل خندید من هم خندیدم ما باید مثل آدمهای معمولی دیزی بخوریم واقعا خنده داشت مدتها بود که مزه غذاهای عادی را نچشیده بود حتی خونه مادرم هم نمیرفتم چون اونها نمیتونستند فیس وافاده من را تحمل کنند روی میز را خالی کردیم منشی با سینی کباب وارد شد و روی ميز گذاشت دد

                بعد از مدتها مزه کباب کوبیده را چشیدم خیلی چسبید غذا که تمام شد روی میز را تمیز کردیم سینی خالی را منشی برد. اکرم خانم زنگ زد و از منشی خواست اگر کسی برای ملاقات اومده به اتاق بفرسته .با ورود یکی از بزرگترین تهیه کنندگان فیلم سینمایی به اتاق من جا خوردم

                ادامـــــه دارد

                Comment


                • #9
                  ثـــــــروت قسمت دهم ¤¤

                  ورود آقای کلامی به دفتر اکرم خانم هیجان من را افزایش داد هیجان زده منتظر مکالمه آنها شدم کلامی دست اکرم خانم را که برای دست دادن دراز شده بود گرفت و بوسید و با ملایمت خاصی گفت: یک روز فیلم زندگی شما را می سازم شما واقعا معرکه هستید. نزدیک شد و کنار اکرم خانم روی صندلی نشست. اکرم خانم از التفات کلامی بدش نیامد ولی با سردی پرسید اینبار چقدر می خواهی؟ کلامی گفت: کم لطفی نکنید من برای عرض ادب خدمتتون رسیدم فیلم آخری که با سرمایه شما ساختم واقعا عالی فروش کرد شما تاجر خوبی هستید می دونید کجا سرمایه گذاری کنید تا الان هر فیلمی که توسط سرمایه جنابعالی ساختم خوب فروش کرده و باعث شهرت این مرد ناقابل شده دد

                  اکرم خانم گفت: شرایط را بنویس تا روش تصمیم بگیرم. کلامی پرونده ای را از کیفش بیرون آورد سرکار خانم این سناریو، این لیست مخارج ،این هم لیست هنرپیشه هایی که در این فیلم جدید بازی میکنند. اکرم خانم نگاه کوتاهی به لیست ها کرد روی اسم چند هنرپیشه خط کشید و چند اسم دیگر نوشت و گفت: بجز اینها یک ریال هم نمیدم. کلامی نگاهی به اسامی کرد و گفت: اینها از هنرپیشه های خیلی گران هستند مخارج ما را بالا می بره با تغییر این اسامی مخارج هم تغییر میکنه. اکرم خانم گفت: اشکالی نداره با بازی کردن اینها سود فروش هم بالا میره پس یر به یر میشویم. چک قابل ملاحظه ای نوشت و روی میز گذاشت و قرارداد را خواست با تغییراتی که روی مخارج و اسامی هنرپیشه ها دادند قرداد به امضاء هر دونفر رسید با هم دست دادند و کلامی از اکرم خانم خدا حافظی کرد و رفت دد

                  دیگه ساعت از چهار گذشته بود خمیازه ای کشیدم که دور از چشم اکرم خانم نماند اکرم خانم گفت: عزیزم برای روز اول بسه برو خونه و به آرش برس من هم کارم تمام شد میام پیشتون. پرسیدم مامان ما هر روز باید اینجا بیاییم؟ اکرم خانم گفت: نه بابا من هفته ای دو روز بیشتر اینجا نمیام فقط روزهای دوشنبه و سه شنبه بقیه روزها آزادیم مگر کار واجبی پیش بیاد حالا برو تا فردا صبح در ضمن حواست باشه فردا لباس ساده تری بپوشی اکرم خانم را بوسیدم و گفتم: چشم و همراه راننده به خونه رفتم دد

                  مهری خانم به استقبالم اومد پرسید ناهار چیزی خوردید؟ گفتم: باورت میشه کباب کوبیده. پرسید اگر گرسنه هستید براتوت غذا حاضر کنم؟ گفتم: نه اصلا جا ندارم سیر سیر شدم آرش کجاست؟ گفت: با پرستار رفته پارک. روی تخت دراز کشیدم نمیدونم سرم به بالش رسید خوابم برد یا نه تا ساعت هشت خوابیدم در این بین اکرم خانم به دیدن آرش اومده بود وقتی بیدار شدم از این خواب عمیقم تعجب کردم. لباس پوشیدم و به پذیرایی رفتم اکرم خانم آرش را به دست پرستار داد روبروی اکرم خانم روی مبل نشستم و خوش آمد گفتم دد

                  اکرم خانم در مورد کار امروز سوال کرد و می خواست بدونه نظرم درباره کار چیه خوشم اومده یا نه؟ گفتم: هر کس به یک طریقی پول درمیاره راه ما هم اینه. اکرم خانم خوشش اومد آفرین خیلی خوب برخورد کردی. پرسیدم شما با فرخی اونقدر چونه زدید تا بهش پول دادید اما بدون تردید و یک کلمه صحبت به خانم محرابی پول دادید چرا؟ اکرم خانم گفت: فرخی یک بساز بفروش پدر سوخته است هر چقدر از اون بتونم تیغ بزنم خوبه در مورد محرابی من بی خود بهش یک چک شصت میلیون تومانی ندادم اون با تهیه کارگرهای ارزان در عرض یک ماه این شصت میلیون را جبران میکنه یک عده کارگر بی کار سرکار میروند با حداقل مزد کارخانه من راه میفته سود به جیبم سرازیر میشه ماه دوم میلیونها به سود کارخانه اضافه میشه باید یاد بگیری کجا به راحتی خرج کنی کجا نگذاری یک ریال هم هدر بره حواست را جمع کن وقتی با تمام مشتری ها آشنا شدی کم کم اونها را سراغ تو میفرستم تا کارشان را راه بیندازی و از راه افتادن کار اونها پول دربیاری می خواهی از فردا شروع کنی؟

                  گفتم بله ولی شرطی دارم هر کاری که به من بسپارید من بررسی میکنم بعد تصمیم میگیرم و انجام میدهم اگر قبول دارید از همین فردا شروع کنیم. اکرم خانم گفت: آفرین خوشم اومد بیگدار به آب نمیزنی من هم شرطی دارم چون تصمیم نهایی با تو میشه باید از دسته چک خودت استفاده کنی! اگر موافقی من هم موافقم خوشحال شدم و قبول کردم اکرم خانم گفت قرارداد فرخی برای فردا مانده اون را به تو می سپارم گفتم: شما توی خیریه ای که خانم محرابی عضو است عضویت دارید؟ گفت: نه لزومی نداره. گفتم: اگراز نظر شما اشکالی نداره من می خواهم عضو این خیریه بشوم. اکرم خانم گفت: سر کیسه را شل کنی اونجا هم عضو میشوی. گفتم: من می خواهم با اعتبار شما به عنوان عروس شما وارد این خیریه بشوم فکر هایی دارم تصمیم دارم یک کارخانه بخرم به کارگر احتیاج دارم. اکرم خانم خندید و گفت: باشه هر کاری دلت می خواهد انجام بده ولی این را بدون اگر پولهاتو از دستت بیرون آوردند من یک ریال هم بهت نمیدهم و توی این تصمیمم مصمم هستم تا یک سال آینده یک ریال هم به حسابت واریز نمیکنم ببینم چند مرده حلاجی دد

                  اکرم خانم اون شب شام پیش من موند و از پذیرایی که ازش شد خیلی ممنون به نظر میرسید من هم از قرار مداری که با هم داشتیم راضی بودم فردا برای من روز بزرگی بود

                  ادامه دارد

                  Comment


                  • #10
                    ثـــــــروت قسمت يازدهم ¤¤

                    به گفته اکرم خانم گوش کردم صبح زود لباس ساده ای انتخاب کردم و با یک مانتو راحت در حالی که ظرف پراز غذایی را که از آلمان خریده بودم را حمل میکردم راهی محل کار شدم. اون روز اکرم خانم نیامد ولی با دستوراتی که به منشی داده بود من پشت میز اکرم خانم نشستم سر ساعت هشت فرخی اومد با زبان چربی که داشت سعی کرد هرچه زودتر پول را بگیره و بره اما من تمام شب خود مرا برای رويارویی با فرخی آماده کرده بودم زیر بار حرفش نرفتم. قرداد را خوندم اما امضاء نکردم تا بعد از بازدید محل. فرخی عصبانی شد و گفت: مثلا شما از دیدن زمین به چه نتیجه ای می خواهید برسید؟ اگر خانم خودش بود الان من سر کارم بودم شما هم اذیت نکنید و قراداد را امضاء کنید دد

                    گفتم: اگر از نظر شما اشکال داره تشریف ببريد یک ماه دیگه برای ملاقات با خانم وقت بگیرید بفرمایید، زنگ زدم منشی اومد گفتم آقا را راهنمایی کنید و برای ماه دیگه وقت ملاقات بدید. فرخی به دست و پا افتاد، ببخشید من متوجه نشدم اگر ظرف امروز و فردا این قرداد امضاء نشه من پشت میله های زندان میافتم لطفا من را عفو کنید اگر ممکنه همین امروز تشریف بیارید محل را بازدید کنید. رو به منشی گفتم: قرارهای من را تا ساعت چهار کنسل کنید بجز خیریه محرابی متوجه شدید منشی در حالی که از صحبت من یک کلمه هم سر در نیاورد مرتب حرفهای من را تایید کرد به فرخی گفتم چند دقیقه بیرون باشید تا من دستورات لازم را زیر دستهام بدهم دد

                    در این بین راننده هم ماشین را بیاره دم در بفرمایید. فرخی بیرون رفت به منشی گفتم: از خانم محرابی بخواهد تا برای امروز توی محل خیریه اشان جلسه ای برای آشنایی من با اعضاء ترتیب بده. راننده در زد و اعلام آمادگی کرد حاضر شدم و پشت سر ماشین فرخی راه افتادم زمین کنار یکی از بهترین اتوبان های تهران در منطقه خوش آب و هوا با چشم اندازی زیبا قرار داشت و بیشتر کار های ساختمانی تمام شده بود. مانده بود داخل ساختمان اونهم در حد شیر آلات و لوله و این حرفها با این حال به خاطر زیاد بودن تعداد آپارتمانها تحویل یک سال دیگه کار داشت. فرخی دوباره قرداد را پیش کشید و خواست که من امضاء کنم قرارداد را پس زدم و گفتم: یک ساعت دیگه توی دفترم منتظر شما هستم نتیجه بازدیدم را به اطلاعتون میرسونم دد

                    سوار ماشین شدم و به راننده دستور حرکت دادم از راننده خواستم تا من را به یکی از آژانسهای مسکن ببره بالاتر از میدان ونک جلوی یک آژانس مسکن ایستاد راننده در را برای من باز کرد پیاده شدم و داخل رفتم با این حال که لباس ساده ای پوشیده بودم مسئولان آژانس از جا بلند شدند و برای خدمت به من از همدیگر سبقت گرفتند. روی مبل راحتی لم دادم و پرسیدم: قیمت زمین توی اتوبان بعد از اتوبان صدر چنده؟ یکی گفت: یک میلیون یک دیگه گفت: بالای یک میلیون یک هم گفت: اگر مایل باشید من زیر یک میلیون هم برای شما پیدا می کنم. دوباره پرسیدم: ساختمان روی این زمین متری چند درمیاد؟ گفت: یک چیزی حدود دو میلیون اگر با تمام امکانات باشه تشکر کردم و تا تصمیم نهایی بگیرم از آژانس بیرون اومدم. از راننده خواستم یک ماشین حساب برام بیاره با ارقامی که توی پرونده فرخی بود تا اون روز پانزده میلیارد از اکرم خانم گرفته بود دو میلیارد دیگه هم میخواست سر جمع میشد هفده میلیارد ساختمان در اتمام کار هشتاد میلیارد ارزش داشت با گرفتن پنجاه واحد بیست میلیارد گیر اکرم خانم میامد هشتاد میلیارد سهم فرخی میشد احساس کردم این خیلی ناعادلانه است در صورتی که این آپارتمانها با قیمت زمین و ساخت حدود سی میلیارد خرج برداشته بود فرخی با زرنگی تمام بیست میلیارد به اکرم خانم میداد و پنجاه میلیارد سود میکرد نه از این کار فرخی خوشم نیامد بیشتر سرمایه از ما بود و سود کلان مال فرخی دد

                    فرخی توی دفتر منتظر من بود قرارداد هم دستش بود وقتی من را دید از روی مبل بلند شد پشت میز اکرم خانم رفتم و نشستم خیلی گرسنه بودم ولی موقع خوردن نبود باید تکلیفم را با فرخی مشخص میکردم. گفتم: ببخشید منتظر شدید فرخی گفت: اشکالی نداره قرارداد حاضره بفرمائید این جا و اینجا را امضاء کنید. کار تمام میشه و میتونید چک را بنویسید. گفتم: آقای فرخی من سودی توی این کار نمی بینم و تصمیم گرفتم سرمایه امان را از کار شما بیرون بکشم به شما یک ماه مهلت میدم تا پانزده میلیارد ما را پس بدید. انگار که روی سر فرخی آب جوش ریخته باشند شروع کرد به پایین و بالا پریدن این غیر ممکنه شما همچین کاری را نمی کنید دد

                    عصبانی شدم زنگ زدم منشی اومد گفتم: به نگهبان بگو بیاد این آقا را ببره بیرون فکر کرده با بچه طرفه سرمایه از من سود برای ایشون ببخشید اینجا بنگاه خیریه نیست خوش اومدی منشی سریع اقدام کرد در حالی که فرخی عصبانی حرفهایی میزد را از اتاق خارج کرد به منشی دستور دادم قراردادی مبنی به شراکت نصف به نصف تهیه کنه و توسط وکیل مون به امضاء فرخی برسونه در ضمن تا ناهار من تموم نشده حق نداره کسی وارد اتاق بشه. اگر می تونستم فرخی را وادار به امضاء این قرارداد کنم سود کلانی میبردم و میتونستم بیشتر به چشم اکرم خانم بیام. یادم اومد زنگی به اکرم خانم بزنم مبادا فرخی از جبهه اکرم خانم وارد نشه و پول را اکرم خانم نگیره. طبق قراری که با اکرم خانم داشتیم قبول کرد تا هیچ ارتباطی با فرخی برقرار نکنه با خیال راحت ناهار را خوردم حالا موقع رفتن به خیریه بود

                    ادامــــــــه دارد

                    Comment


                    • #11
                      ثـــــــروت قسمت دوازدهم ¤¤

                      محل خیریه خیلی کثیف! سالها بود که رنگ نشده بود میز و صندلی کهنه شده بود به اتاق کنفرانس وارد شدم خانمها به احترام من از جا بلند شدند به تک تک آنها معرفی شدم و کنار زن مسنی نشستم جلسه رسمیت پیدا کرد از من خواستند به عنوان عضو جدید اوراقی را امضاء کنم ورقها را را گرفته و در کیفم گذاشتم. خانم محرابی از من خواست تا مدارک را همین جا بخونم و امضاءکنم. گفتم: ببخشید من یواش یواش میخونم نخواستم مزاحم جمع بشوم. سریع کاغذها را از کیفم بیرون آوردم و خط به خط آن را خواندم چیز مبهمی وجود نداشت امضاء کردم و رسما" به گروه آنها پیوستم دد

                      با داشتن سرمایه کلانی که اکرم خانم در اختیار خیریه گذاشته بود به سمت مدیره خیریه درآمدم خانم محرابی رو به من گفت: نگران نباشید شما اسما" این سمت را دارید من خودم تمام کارها را روبراه میکنم. گفتم ببخشید من هیچ مسئولیتی را همين جوری قبول نمیکنم شما زحمت نکشید. جلسه شروع شد گزارشهایی در مورد جمع آوری کمک ها ارائه شد ولی از کمک اکرم خانم خبری نبود یکی از اعضاء چند نفر را که احتیاج به کمک فوری داشتند معرفی کرد پرسیدم هیچ کدام از اینها خونه لازم ندارند؟ گفتند: کو پول ما خیلی دلمون میخواهد به همه سرویس بدیم ولی کو سرمایه با کمک های نقدی که به خیریه میشه فقط میتونیم شکم اونها را سیر و یا اینکه لباس برای اونها تهیه کنیم کار دیگری از دست ما برنمیاد دد

                      نگاه معنی داری به خانم محرابی کردم حساب کار دستش اومد با خنده ای مصنوعی مبلغ پرداختی اکرم خانم را بیست میلیون کمتر اعلام کرد خانمهای حاضر شوکه شدند باورشون نمی شد من اضافه کردم اکرم خانم به خانم محرابی تا فردا مبلغ بیست میلیون دیگه میده تا مشکلات کمی سبک بشه خانمها اگر موافق باشید از مدد جوهایی که مراجعه میکنند استفاده کنیم هم اونها مزدی بگیرند و عادت به گدایی نکنند و هم رونقی به این مکان بدهیم همه موافقت خودشان را اعلام کردند قرار شد یکی از خانمها پیگیر بشه و گزارش را به من بده از ایشون خواستم تا دفعه بعد که جلسه برگذار میکنیم رنگ اینجا تمام شده باشه از خانم محرابی خواستم تا لیستی از مددجویان تهیه کنه و به من بده دد

                      محرابی جا خورد و پرسید این کار لازمه؟ گفتم: بله پس ما این شصت میلیون را چطوری تقسیم کنیم باید اولویت را در نظر گرفته و بعد اقدام کنیم اینطور نیست؟ محرابی با دلخوری گفت: البته نیت ما خیره من هفته دیگه لیست را خدمتتون تقدیم میکنم. گفتم: همین فردا همراه لیست در دفتر منتظر شما هستم از جا بلند شدم. خانمها به احترام من از جا بلند شدند با خجالت خواهش کردم تا بشینند خسته و کوفته خودم را به خونه رساندم. فرخی دم در ایستاده بود با دیدن من خوشحال جلو اومد و گفت: تشریف آوردید ببينید، قرارداد تازه ای تهیه کردم این را می پسندید سهم شما در پایان کار به یک سوم رسوندم و این میشه حدود سی و دو میلیارد دو برابر سرمایه شما. خندیدم. گفت: عالیه میدونستم خوشتون میاد. به راننده دستور دادم تا با وکیلم تماس بگیره و کارهای پس گرفتن سرمایه امان را شروع کنه دد

                      فرخی گفت: من که پولي ندارم به شما پس بدم باید بروم پشت میله های زندان. گفتم: من هم میدونم شما پشت میله های زندان وکیلم مال از شما معرفی میکنه و ما به پولمون میرسیم، بفرمائید، دیگه شما را اینجا نبینم ، لبخندی که تا چند لحظه پیش بر لبش بود خشکید راننده فرخی را کنار زد من وارد خونه شدم کنار آسانسور آرش و اکرم خانم ایستاده بودند اکرم خانم بعد از سلام و علیک گرمی گفت: یادت باشه تا یک سال آینده چیزی از من نمی تونی بگیری مواظب باش خرجها هر روز بالا میره برات پول بمونه آرش را بوسید و دست من داد و پرسید فرخی رفت؟ گفتم: فکر کنم ولی فردا صبح میاد و با قرارداد ما موافقت میکنه مطمئن هستم دد

                      اکرم خانم درحالی که وارد آسانسور میشد گفت: خدا کنه وگرنه پانزده میلیارد من هم از دست میره اگر بتونی فرخی را وادار به امضاء نصف به نصف کنی من از پانزده میلیاردم میگذرم اون هم مال تو در آسانسور بسته شد. فکر کردم به من اعتماد نداره این حرف را زد برای اینکه خستگی روز از تنم بیرون بره دوش گرفتم بعد به توصیه مهری خانم با رضا تلفنی حرف زدم از صحبت با رضا سیر نمیشدم کم کم داشت اتفاقاتی می افتاد که از دست من خارج بود. فردا روز کاری سختی در پیش داشتم خیلی برایم جالب بود به زانو درآمدن فرخی را ببینم این برای من یک تفریح حسابی شده بود. رفتم و خوابیدم تا روز بعد سرحال باشم. ساعت هشت رسیدم دفتر وکیلم همراه فرخی بیرون در منتظر بود حس کردم بین این دو سر و سری باشه رو به وکیلم گفتم: پیدا کردن یک وکیل خیلی راحته متوجه باشید که طرف کی را نگه می دارید. به وضوح از اینکه فکرش را خوانده بودم شوکه شد مرد زرنگی بود باید به کارهای اون هم رسیدگی میکردم تا اینجا که با هر کسی روبرو شده بودم دزد بود دد

                      وارد دفترم شدم برای اینکه حرفم روی وکیل و فرخی اثر کنه کمی معطل کردم وقتی خوب جا به جا شدم زنگ زدم منشی و خواستم اونها را بفرسته توی اتاقم دیگه صاحب اتاق شده بودم! فرخی با قیافه غمگین وارد شد از وکیلم پرسیدم آقای رحمانی شما قرارداد نصف به نصف را حاضر کردید؟ مرد زرنگی بود همه احتمالات را در نظر گرفته و قرارداد نوشته بود روی میز گذاشت وقتی خوندم داشتم از عصبانیت می مردم پدر سوخته قرارداد را به نفع فرخی اینطور تنظیم کرده بود نصف به نصف مال من میشد ولی این مبلغ بعد از ساختن زمین دومی که در دست ساخت داشت به من نمیرسید و قرارداد را پرت کردم و از هر دوی اونها خواستم از اتاقم بیرون بروند رحمانی به دست و پا افتاده خانم چرا عجله میکنید شما بعد از یک سال صاحب پنجاه میلیارد می شوید و این بی چاره هم کارش لنگ نمیمونه اگر این سرمایه را به شما تقدیم کنه از کجا نون بخوره؟

                      ادامه دارد

                      Comment


                      • #12
                        ثـــــــروت قسمت سيزدهم ¤¤

                        شنیدن این حرف به عصبانیت من افزود گفتم: از کجا نون بخوره! به جهنم اصلا گشنه بمونه تا حالا از کنار مادرشوهرم اونقدر خورده که تا آخر عمرش کار نکنه و بخوره گرسنه نمی مونه برید بیرون همین امروز از اکرم خانم میخواهم که شما را از وکالت خودش و من عزل کنه خوش اومدید وکیلی که طرف مقابل را نگه داره به درد من نمی خوره شما الان باید توی دادسرا در حال تحویل شکوایه من باشید شما هنوز اینجائید؟ از حرفهای من هر دو کمی عقب نشینی کردند. فرخی نرم تر شده بود با ملایمت گفت: سرکار خانم شما یک قول به من بدهید که بعد از گرفتن این مبلغ دوباره در ساخت و ساز کمکم میکنید، اشکالی نداره من این مبلغ را تقدیم میکنم. نفس راحتی کشیدم و گفتم: این شد یک حرف حسابی زنگ زدم و منشی را خواستم پرسیدم اون قراردادی که دیروز حرفش را زدم نوشتی؟ بله خانم حاضر بیارم؟ گفتم: برو بیار. وقتی منشی برگشت دستور دادم به کارگزینی اعلام کنه ده درصد از حقوق رحمانی را کسر و به حقوق منشی اضافه کنه. منشی داشت از خوشحالی ضعف میکرد پرسیدم مگه تو میدونی رحمانی چقدر حقوق میگیره؟ گفت: فکر میکنم ماهی پنج میلیون! گفتم چی؟! بابت اینه منافع مارا حفظ نمی کنه!! در این مورد تجدید نظر میکنم از این به بعد هر کسی خدمت کنه پول میگیره هر کی بیشتر خدمت کنه بیشتر دد

                        رحمانی انگار که از طرف اکرم خانم خیالش راحت باشه حرفی نزد نیش خندی کرد و گفت: اگر سرکار خانم امری ندارید من مرخص بشوم. رو به منشی گفتم: شماره خانم را بگیر و به اتاقم وصل کن آقای رحمانی شما مرخصید. قرارداد جدید با فرخی به امضاء رسید خبر آن را به اکرم خانم دادم خوشحال شد. به اکرم خانم کار امروز رحمانی را توضیح دادم و ازش خواستم وکیل ديگه ای بگیریم. گفت: ما یک وکیل که نداریم با یکی دیگه کار کن خواست از منشی بخواهم تا وکلای دیگرما ن را معرفی کنه هر کدام را دوست داشتم انتخاب کنم و با او کا رکنم آخر صحبتش گفت: می دونستم در مورد تو اشتباه نکردم و گوشی را قطع کرد از اعتماد به نفسی که به من داده بود خیلی مغرور شدم. نفر بعدی که به دیدن من اومد خانم محرابی بود وقتی وارد شد عکس العملی نشان ندادم با سردی جواب سلام را دادم شروع کرد به عذر خواهی، خانم من می خواستم بعد از اینکه کمک ها شد یک دفعه کار را رو کنم و همه را ذوق زده کنم. گفتم: ساکت بله میخواستی بعدا یک میلیون توی حساب خیریه بریزی اونها خوشحال بشوند بقیه را هپل هپو کنی اون روز که چک را گرفتی من داشتم به تو نگاه میکردم طوری خوشحال شدی انگار چک برای تو نوشته شده و می خواهی فورا" خرج کنی نه برای بدبخت بیچاره ای که به تو مراجعه کرده و کمک میخواند. برو دعا کن آبروی تو را نبردم تا الان هم هر چقدر خوردی مهم نیست از این به بعد یک ریال هم دست نمی زنی و تماما" خرج اونهایی می کنی که احتیاج دارند و گزارش اون را برای من میاری دد

                        خوشحال شد و با تشکر از اتاق بیرون رفت امروز تونسته بودم دوتا کار به خیال خودم مثبت انجام بدهم. وقتی محرابی بیرون رفت منشی اجازه خواست تا وارد بشه می خواست موضوعی را بگه اجازه دادم اومد و روی صندلی نشست و اینطور شروع کرد این پوليه که فرخی امروز از دست داد به خاطر آه کارمندهایی است که برای اونها خونه ساخت. پرسیدم چطور مگه؟ گفت: سال شصت و نه زمین خوبی پشت بلوار فردوس کارمندهای راه آهن خریده بودند اونها با درست کردن یک تعاونی مسکن می خواستند صاحب خونه بشوند این زمین مرقوب بود اول زمین شهری دست روش گذاشت نماینده های کارمندهای بیچاره دو سه سال دوندگی کردند و موفق شدند از چنگ زمین شهری در بیارند تازه از دست اونها خلاص شده بودند که شهرداری شروع کرد زمین بیست هزار متر بود دو سه سال هم با شهرداری کلنجار رفتند با دادن هفت هزار متر از زمین به شهرداری موفق شدند جواز ساخت بگیرند یکی از همکارهای فرخی به اسم طلوعی روی زمین مشغول شد از فرخی کمک خواست فرخی هم پول نقد داشت کمکش کرد ولی با سود کلان طلوعی کار را شروع کرد از کارمندهای بیچاره هم میچاپید مرتب به بهانه های مختلف از اعضا ء پول میگرفت دد

                        تیر آهن ها که بالا رفت وام گرفت و کار را تمام کرد اونهم چه آپارتمانهایی با خرج کلان سرتاسر زمین را زیر سازی کرد و یک پارکینگ به مساحت کل زمین ساخت این کار هم باعث طولانی تر شدن کار و هم بالا رفتن مخارج شد آپارتمانهای ساخته شده خفه و دلگیر طوری ساخته شده که هوا به خوبی در آپارتمان حرکت نمی کنه و همیشه دم داره هنوز تحویل نداده اکثرا سقف توالت هاش ریخت نم و رطوبت بیداد میکنه سه ساله هست که تحویل داده اند اما هنوز هم که هنوزه کارهای آن تمام نشده طلوعی برای اینکه پول را پس بده کلی از کارمندهای بیچاره را جریمه کرد و آپارتمانهایی را که باید صد متر میشد هفتاد و پنج متر تحویل داد کارمندهای بیچاره از جمله پدر من که چهارده سال در انتظار ساخت این خونه ها بودند آپارتمان را تحویل گرفت دد

                        اگر با همین سرمایه در شهرک غرب زمین میخریدند همه اونها الان یک آپارتمان صد متری توی شهرک غرب داشتند. از شنیدن قصه آپارتمانها ناراحت شدم چون پدر من هم یک کارمند ساده بود اگر همچین بلایی سرما می آمد من هم به اندازه منشی ناراحت میشدم حالا یکی از عوامل تنبیه شده بود به منشی گفتم: انشالله طلوعي هم به جرای اعمالش میرسه. منشی گفت: با آه و نفرینهای کارمندها فکر نمیکنم طلوعی بدون مجازات بمونه اگر این دنیا نشد ما به اون دنیا هم راضی هستیم. این را گفت واز اتاق بیرون رفت

                        ادامــــــه دارد

                        Comment


                        • #13
                          ثـــــــروت قسمت چهاردهم ¤¤

                          کارها بر وفق مراد پیش میرفت رضا تونسته بود دل من را بدست بیاره صدای گرم رضا پشت تلفن آرام بخش من بود هنوز آماده نبودم تا تا با رضا رفت و آمد کنم. مهری خانم هم درباره رضا کلی تحقیق کرده بود. در یک خانواده با وضع مالی خوب بدنیا اومده بود دوتا خواهر و یک برادر داشت خانواده گرمی دورش را گرفته بود. تحصیلات خود را در فرانسه ادامه داده و لیسانس مدیریت هتل و جهانگردی داشت. درآمد خوبی داشت جوان ، خوش تیپ و با ادب و متوجه شدم که من را دوست داره با احتیاط هایی که میکردم تونستم رضا را از اکرم خانم مخفی کنم دد

                          رضا برای ادامه کارش ناچار مسافرت رفت موقع خداحافظی گفت: این برای بار اول است که دلم نمی خواهد مسافرت کنم ولی تا سال شوهرت برسه باید صبر کنیم در ضمن فرصتی میشه برای تو که بتوانی درمورد من تصمیم بگیری خدا حافظی از رضا برایم مشکل بود اما این دوری برای هر دوی ما لازم بود و رضا رفت دد

                          کارهای اکرم خانم را تا حدودی به دست گرفته بودم اوایل با آدامهايي امثال فرخی و محرابی روبرو شدم اما با گذشت زمان هرچه بیشتر وارد کارها میشدم به ناپاک بودن پولی که خرج میکردم بیشتر پی می بردم برای بدست آوردن پول کار خلافی نبود که اکرم خانم به آن وارد نشده باشه! بجز قرض دادن به بساز و بفروشهای در کار قاچاق هر چیز از مواد گرفته تا آدم شرکت داشت هر کجا یک ریال بود اکرم خانم اونجا بود به قول خودش هر وقت میخواست با دادن پول به خیریه ها اموالش را پاک میکرد! اینقدر پول را می خواست چی کار؟! یاد حرف پدرم میافتم که میگفت : دخترم به قول حضرت علی هزگر تا ظلم و ستمی نباشه ثروتی جمع نمیشه و در ادامه نصیحتش من را از رفت و آمد با خانواده های پولدار منع میکرد و مخالف صد در صد ازدواج من با رضا بود دد

                          ولی من به حرف اون گوش نکردم الان هم پشیمان نبودم ولی از پولی که توی دستم بود بدم میاومد دلم میخواست با سرمایه کمی بتونم کار خوبی شروع کنم که از خون مردم دور باشه ثروتی بهم بزنم به صورتی که پولم بوی خون نده. یک روز توی دفتر نشسته بودم و داشتم با رضا تلفنی حرف میزدم دوری باعث شده بود علاقه ما به هم بیشتر بشه و حرفهای مهربانتری بین ما رد و بدل بشه گویا اکرم خانم وارد دفتر شده و از پشت در به مکالمه من گوش داده و از ارتباط من و رضا با خبر شده اون روز عکس العملی نشان نداد البته من تا آخرش هم نفهمیدم. دو روز بعد از اداره آگاهی با حکم جلب سراغم اومدند باورم نمیشد مگر چی کار کرده بودم توی اداره آگاهی فهمیدم به جرم قتل رضا دستگیر شدم تا به خودم بیام توی زندان قصر بازداشت شدم دد

                          طوری بی خبر دستگیر شدم که نتونستم به کسی خبر بدهم اجازه یک تلفن داشتم از این حق برای تلفن به مهری خانم استفاده کردم و ماجرای دستگیریم را به او گفتم: مهری خانم گفت: با این احوال من و آرش هم در خطر هستیم من آرش را به جای امنی میبرم شما نگران آرش نباشید و از من پرسید می خواهید به پدر و مادرتون خبر بدهم؟ گفتم نه انشالله تا اونها خبر دار بشوند من از زندان بیرون میام دد

                          از وکلای من هم خبری نشد که نشد با برخوردی که با رحمانی کرده بودم می دونستم اون سراغم نمیاد ولي بعد از یک ماه بازداشت رحمانی اولین کسی بود که به ملاقات من اومد از من خواست تا دوباره به اون وکالت بدهم تا به کارهای من رسیدگی کنه با سابقه ای که از قبل داشتم راضی به این کار نشدم. درست از زمانی که رحمانی به دیدن من اومد رفتار برخی از زنهای زندانی با من عوض شد عرصه را به من تنگ کردند یک بار کتک مفصلی یکی از زنها به من زد اون خیلی قوی بود و من نتونستم خودم را از دستش نجات بدهم خونین و مالین زمین افتادم هیچ نگهبانی هم اون طرفها نبود تا من را از دست اون زن نجات بده یک هفته بیمارستان خوابیدم وقتی برگشتم جای من را عوض کردند مراحل بازجویی به کندی طی میشد ماهی یک بار مامور آگاهی میامد چند تا سوال میکرد و تا ثابت شدن جواب سوالها میرفت روزها میگذشت و عمر من به هدر میرفت دد

                          سه ماه از دستگیری من میگذشت که اکرم خانم به دیدنم اومد از من خواست تا جای آرش را به اون بگم خودم را زدم به ندونم کاری و شروع کردم به گریه و گفت: شما در غیاب من نتونستید از یک بچه نه ماهه مراقبت کنید چه اتفاقی برای آرش افتاده چرا شما از اون خبر ندارید؟ پس این مهری خانم و پرستار بچه چه غلطی میکردند که شما از آرش بی خبرید. اونقدر گریه کردم تا باورش شد و گفت: از روزی که تو بازداشت شدی مهری خانم با بچه بیرون رفته و برنگشته من فکرمیکردم تو خبر داری. گریه کردم و گفتم: من که غافل گیر شدم از دفتر کار اومدم اینجا از کجا خبر داشته باشم من مار توی آستین پرورش دادم بعد به اکرم خانم التماس کردم تا کمک کنه و من را از زندان بیرون بیاره. به من گفت: تو که وکیل نخواستی رحمانی اومده بود تا به تو کمک کنه چرا قبول نکردی؟ گفتم: اون توی کارهای مالی ماهره پرونده من جنائیه اون از پس این پرونده برنمیاد. اکرم
                          خانم خندید و گفت: اون یکی از بهترین وکلای ایرانه توی هر جا دست داره و هر کاری از دستش برمیاد بزرگترین اشتباه زندگیت از دست دادن رحمانی بود ولی من سعی میکنم برات پیداش کنم دد

                          از اکرم خانم خواستم تا یک مقدار پول برای من به حساب زندان بریزه اون هم قبول کرد و پانصد هزار تومان به حسابم ریخت و اين باعث شد اوضاعم توی زندان بهتر بشه غذای زندان افتضاح بود تونستم کمی مواد غذایی تهیه کنم و با کمک زنهای دیگه غذای خوب درست کنیم مدتها گذشت از رحمانی و کلا" از هیچ کس خبری نشد انگار عدالت هم خوابیده بود حتی برای بازجویی و دادگاه هم من را نمی خواستند داشت باورم میشد که توی این دنیا تنهای تنها هستم تا اینکه رضا به ملاقاتم اومد

                          ادامه دارد

                          Comment


                          • #14
                            ثـــــــروت قسمت پازدهم ¤¤

                            با دیدن رضا شوکه شدم در عین حال خیلی هم خوشحال شدم مهران هم متوجه شوق من شد پرسیدم چطور تونستی ملاقات بگیری؟ گفت: گفتم نامزد هستیم می خواهم قرار ازدواج بگذارم و برای تعین روز عقد با تو مشورت کنم از قاضی حکم ملاقات گرفتم. می دونی چند ماهه دنبال این حکم هستم؟ راستی یک وکیل خیلی خوب به من معرفی شده به اسم آقای قهرمانی اگر موافق باشی وکالت تو را به عهده می گیره انشالله بتوانه برای تو کاری انجام بده. راستی آرش را دیدم خیلی خوب سرحال بود مهری خانم از اون به خوبی نگهداری میکنه. می خواهی بدونی کجا هستند؟

                            گفتم: نه نگو فقط سلام من را به اونها برسون و از روی آرش ببوس و سفارش کن از آرش به خوبی مراقبت کنه. رضا جان روزی که برای عقد وقت گرفتی دسته چک من را بیار یک مقدار پول از حسابم بردارم تا به مهری خانم بدهی تا مشکل مالی نداشته باشه. رضا گفت: می دونم ناراحت میشوی ولی ناچارم بگویم تمام حسابهای تو مسدود شده و تا حکم برائت تو نیاد نمیتونی حتی یک ریال از حساب برداری. هفته دیگه یک شنبه برای عقد مناسب است تو موافقی؟ به رضا گفتم: این فداکاری تو را هرگز فراموش نمیکنم دد

                            پرسید یعنی چي؟ مگه تو مایل به ازدواج با من نیستی؟ گفتم : من در شرایطی نیستم که موافق یا مخالف باشم الان نزدیک یک ساله که زندانی هستم و از همه چیز دور افتادم من حق انتخاب ندارم. رضا گفت: اگر از صمیم قلب با این ازدواج موافق نباشی من هرگز با تو ازدواج نمیکنم روزی به من بله بگو که از ته قلبت راضی باشی. حرفهاش تاثیر مهمی روی من داشت متوجه شدم که عشق حرف اول را می زنه و من تا به اون روز طعم عشق را نچشیده بودم و حالا در اسارت لذت عشق و عاشقی را تجربه ميکردم. رضا عاشق من بود عاشق یک متهم به قتل ،عاشق زنی که یک ریال نداشت یا اگر هم داشت نمی تونست از آن استفاده کنه شده بود. پس این عشق باید حفظ میشد به رضا گفتم: من به خاطر تو گفتم چون یک زن در بند به چه درد تو میخوره؟ رضا گفت: خوشحالم از اینکه به فکر من هستی ولی این تصمیم مهم را من طی یک سال گذشته گرفتم بدون تو خیلی به من سخت گذشت دد

                            همین موقع بود که نگهبان وارد شد و اعلام کرد وقت ملاقات تمام شده و ما را از هم جدا کرد. دو روز بعد قهرمانی به ملاقات من اومد این روز ها خیلی ملاقاتی داشتم قهرمانی مدارک مبنی بر وکالت را آورده بود تا امضاء کنم همه را یک به یک خوندم و امضاء کردم. نور امیدی در دلم روشن شده بود قهرمانی یک بسته به من داد یک پیراهن سفید ساده با یک روسری سفید. رضا خواسته بود تا روز یک شنبه با این لباس برای مراسم عقد حاضر بشوم. با دیدن لباس سفید اشک توی چشمهام حلقه زد. کار قهرمانی تمام شد و رفت به سلولم برگشتم با یکی از زنهای زندانی دوست شده بودم اسمش الهام بود اون محکوم به دیه شده بود در یک تصادف دو نفر را نا خواسته کشته بود و چون نمیتونست دیه بده اسیر و زندانی بود دد

                            پیراهن را به او نشان دادم خیلی ذوق کرد و از اینکه کسی را دارم که به من علاقه داره ابراز خوشحالی کرد و به من دلداری داد و گفت: تو مرد زندگیت را پیدا کردی. گفتم: اگه نتونم ثابت کنم رضا را من نکشتم و قصاص بشوم اون موقع چی؟ الهام گفت: انسان باید قدر خوشبختی را بدونه حتی اگر یک لحظه قبل از مرگ اون را بدست بیاره. مهم بدست آوردن خوشبختیه، دختر جون خوشبختی توی دستهای توست قدرش را بدون دد

                            با حرفهای الهام به خودم اومدم و گفت: من دارم طعم خوش عشق را حس میکنم و باید بگذارم تا اعماق وجودم نفوذ کنه. به الهام گفتم اگر روزی طبق گفته های تو من روی آزادی را ببینم دیه ترا می دهم و آزادی را به تو هدیه میکنم. روز یکشنبه ساعت دو بعد از ظهر بعد از پوشیدن پیراهن سفیدم و سر کردن روسری سفید منتظر شدم تا صدام کنند دو ساعت طول کشید داشتم نا امید میشدم که نگهبان سراغم اومد و مرا همراه خود برد دد

                            رضا با یک روحانی اومده بود همه چیز آماده بود و صیغه عقد بین من و رضا خوانده شد مهران از رئيس زندان اجازه گرفته بود بعد از عقد دو ساعت کنار هم بمانیم آرزو میکردم این دو ساعت تمام نشه ولی اون دو ساعت تمام شد و با چشمانی اشک آلود از هم جدا شدیم اینبار به وضوح غم جدایی را در چشمهای رضا دیدم من هم طور دیگه ای بودم جدایی از مهران خیلی برایم سخت بود از ته قلبم آرزو کردم آزادیم را به دست بیاورم دد

                            خبر ازدواج من و رضا بالاخره به گوش اکرم خانم رسید این خبر باعث شد اکرم خانم به رختخواب بیماری بیفته و حالش رو به روز وخامت بگذاره ولی این حال روز مانع از حضور اکرم خانم در دادگاه نشد روز دادرسی به دادگاه اومد باورتون نمیشه در اون دادگاه من محکوم به قصاص شدم و علارغم حدسها من نتونستم ثابت کنم در قتل رضا دست نداشتم همه چیز علیه من بود. رضا به اندازه کافی به من بدی کرده بود که اسباب و دلایل قتل گذاشته بود مشت روی صورتم و شهادت اون راننده که توسط رضا کتک خورده بود. تجاوز شب عروسی و بستری شدن من در بیمارستان و بعدش هم رفتن من به مسافرت انگار من با نفرت نقشه قتل کشیدم و رضا را کشتم بعد هم برای رد گم کردن به سفر رفتم دلایل همه علیه من بود سرنوشت من چی میشد؟ غم و ناامیدی در من رخنه کرد امید به زنده ماندن در من کم شد تنها مایه امید من رضا بود روزهای دوشنبه به ملاقات من میامد و کاری به جز دلداری نداشت و امید به زنده ماندن را در من قوت میداد یک سال و نیم از اسارت من میگذشت حکم قصاص اعلام شد اعتراض ما هم به جایی نرسید در اوج نا امیدی و شمردن روزها تا به قصاص از وجودم جوانه ای زد و من فهمیدم حامله هستم

                            ادامـــــه دارد

                            Comment


                            • #15
                              ثـــــــروت قسمت هفدهم ¤¤

                              مرحله جدیدی در زندگی من آغاز شده بود. تازه جون گرفته بودم که رحمانی به دیدنم اومد معلوم بود برای گرفتن حق الوکاله اش اومده بود. رضا کنارم نشست رحمانی دسته گل بزرگی برای من آورده بود روی کارت نوشته بود آزادیت را تبریک میگم!! بدون مقدمه رفتم سر اصل مطلب گفتم: چقدر میخواهی؟ فکر کرد و گفت: ده درصد!! ببین من چقدر عادلم تو یک روز از من ده درصد کم کردی من اون دارم پس میگیرم در اصل مجانی از تو دفاع کردم دد

                              رضا پرسید ده درصد از چی؟ رحمانی: سئوال خوبیه ده درصد از کل دارائیت من صبر میکنم و خودم دنبال کارها را میگیرم انحصار وراثت که تمام شد ده درصد از کل اموال را برمیدارم. رضا گفت: مگه چه خبره؟ گفتم: من احتیاجی به این مال ندارم همه اش را از دست بدهم باز من برنده هستم. رضا گفت: من این مال را برای خودت نمیخواهم این مال را برای آرش میخواهم این آرزوی اکرم خانم هم بود تو باید از این مال فقط برای آرش محافظت کنی. رحمانی گفت: آفرین چه عروس خوبی که همچین شوهر خوبتری گیرش اومده و خنده نیش داری کرد دد

                              خوش و خندان بلند شد و رفت اعصابم را بهم ریخت گفتم: از روزی که ده درصد از حقوق رحمانی را به منشی دادم دشمنی رحمانی را به جان خریدم. مهران گفت: حقایقی پشت پرده است که هنوز آمادگی شنیدن اونها را نداری. پرسیدم تو چیزی میدونی که من خبرندارم؟ رضا گفت: خیلی چیزها ست که تو نمیدونی ولی کم کم وقتش رسید بهت میگم حالا به خودت برس تا جون بگیری. رو رضا کردم و گفتم : رضا جان من قولی داده ام باید عمل کنم، به من کمک میکنی؟ رضا گفت: من به تو در هر کاری کمک میکنم بجز در مورد اموال کثیف اکرم خانم. گفتم : یک زن زندانی بود به اسم الهام گرفتاریش پرداخت دیه بود، ميخواهم به اون کمک کنم. مهران خوشحال شد و گفت: باشه این کار خوبیه هر کاری از دستم بربیاد انجام میدهم دد

                              گفتم: تو باید ببینی چقدر دیه بدهکاره؟ در ثانی دست چک من را از خونه ام بیاری تا بتونم از بانک پول بگیرم و بابت الهام بدهم. رضا قبول کرد از فردا دنبال کارهای الهام رفت در عرض یک هفته ولی دم را ديد و آنها را راضی به گرفتن سی میلیون دیه کرد. کار بعدی رضا رفتن به خونه من بود ازش خواستم تا من را هم ببره مخالفت کرد التماس کردم دلم میخواست اونجا بروم و چند تا لباس آرش را بیارم و بو کنم جای خالی آرش را با لباسش پر کنم اونقدر گریه کردم تا رضا راضی شد. دخترم را به مادرم سپردم و همراه رضا به آپارتمانم رفتیم با تعجب دیدیم که آپارتمان مثل دسته گل تمیزه حتی یک ذره خاک هم روی اثاثیه نبود هر دو جا خوردیم کی اومده و خونه رو تمیز کرده؟ این سوال بی جواب من و رضا بود دد

                              به اتاق خواب رفتم گاو صندوق را باز کردم همه چیز مرتب و منظم سر جاش بود دسته چک را برداشتم چشمم به طلا و جواهراتم افتاد گردنبدی که اکرم خانم به من هدیه کرده بود نبود به رضا گفتم، رضا گفت شاید جای دیگه ای گذاشتی هر چه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم بدون اینکه جای چیزی را عوض کنم از اتاق بیرون آمدم رفتم اتاق آرش اشک مجالم نداد کلی گریه کردم لباسی که برای آرش از آلمان خریده بودم و بهش خیلی می آمد برداشتم رضا دستم را کشید و به زور از خونه بیرون برد در را قفل کرد به خونه برگشتیم بچه خیلی بی تابی کرده بود با دیدن دخترم باز هم گریه کردم به مادرم گفتم: مامان اگر من قصاص میشدم تکلیف این بچه چی می شد؟

                              مادر دلداریم داد و گفت: خدا را شکر کن الان پیشش هستی به این فکر کن. رضا از من خواست تا چک سی میلیون را بنویسم فورا دست به کار شدم و نوشتم. رضا رفت یکی دو ساعت بعد با خبر خوش که دیه را پرداخت کرده و الهام به زودی آزاد میشه برگشت. روزهای خوشی را همراه رضا و پدر و مادرم میگذراندم چند روز از رفتن به خونه گذشته بود با مادرم صحبت میکردیم گفت: مامان خونه مثل دست گل بود کسی خونه را مرتب اومده و تمیز کرده. مادر با تعجب گفت: کی ممکنه باشه کلید خونه تو را اکرم خانم و خودت داشتی. گفتم: مهری خانم هم داشت با شنیدن این جمله نوری در چشمهای مادرم درخشید گفت: رویا مهری خانم به خونه تو رفت وآمد میکنه!! از حرف مادرم خوشحال شدم و گفتم: از کجا مطمئن بشیم؟ مادر نقشه ای در ذهنش کشیده بود و با من در میان گذاشت روی یک کاغذ شماره تلفن این خونه را نوشت واضافه کرد که مهری خانم من از زندان آزاد شدم خطری نیست بچه را برگردان. ولی چطور میتونستیم این نامه را به خونه من ببریم. رضا کلید ها را با خودش میبرد تا مبادا من به اون خونه بروم و ناراحت بشوم مادرم گفت: امروز که رضا برگشت یواشکی از جیبش کلید را بردار و به من بده، میروم و نامه را جایی که دیده بشه میگذارم و برمی گردم دد

                              قبول کردم ساعت نه رضا اومد میز شام حاضر بود یواشکی کلید ها را برداشتم و در کیف مادرم گذاشتم مادرم خواست راه بیفته اما رضا گفت: مادر شام بخور بعد برو. مادرم گفت: توی قابلمه غذا برداشتم میرم پیش محمد و با اون شام میخورم ما زن و شوهر خیلی به هم عادت کردیم می دونم بدون من غذا نمیخوره صبح زود میام. رضا خواست مادر را برسونه مادرم مخالفت کرد و با آژانس رفت. با مادر قرار گذاشتیم فردا اول وقت بیاد و جریان را برایم تعریف کنه و کلید را سرجاش بگذاریم مادر رفت و من با خیال رسیدن به آرش شب را خوابیدم ولی اون شب شب درازی بود

                              ادامه دارد

                              Comment

                              Working...
                              X