روزی که بدنیا اومدم مادرم همچین سرنوشتی را برای من توی رویا هم نمیتونست تصور کنه. می گویند سرنوشت هرکس از روز اول معلوم است و انسان آن را نمیتواند تغییر بدهد. من هم از اونهایی بودم که میخواهند سرنوشتشان را تغییر بدهند اما سرنوشتم رانتونستم خودم تعیین کنم. هزار تا رمان درباره اینکه فقر چه بلایی سر آدم میاره خونده بودم و از فقر متنفر بودم در یک خانواده متوسط بدنیا اومده بودم و پدر و مادرم تا جایی که توان داشتند برایم همه چیز تهیه کرده بودند ولی برایم کافی نبود بیشتر میخواستم مادرم میگفت: رویا جان درس بخون و برای خودت آدمی بشو سر کار برو وهر چي که خواستی برای خودت تهیه کن ما از تو چیزی نمیخواهیم تو به جایی برسی برای ما کافیه! اولاد خوبی باش و یاد ما کن، برای ما بسه
دوستهای پولدارم هر وقت مهمانی میداند با قرض و قوله از این و آن لباس شیک میگرفتم و در مهمانی ها حاضر میشدم در مقابل بزرگترهای اونها خودم را آرام و در موقع حرف زدن طوری نشان میدادم انگار چیزی نیست که من از اون سر درنیارم در کارهای پذیرایی متخصص شده بودم سلیقه ای بخرج میدادم که بیا و بین همه حیران می ماندند. دائم میخواستم یکی از این زنهای پرادعا من را بپسنده و برای پسرش بگیره چون اگر پسرشون عاشم میشد اونها مخالفت میکردند و دچار دردسر میشدم بهترین راه فتح قلب مادرها بود و من بالاخره موفق شدم. اکرم خانم یکی از زنهای خیلی پولدار از من خوشش اومد و لایق پسرش دید گویا مدتها من را تحت نظر داشته و از همه جهات پسندیده بود. از اعیانهای تهران به شمار میرفتند توی خیابون زعفرانیه خونه دربست ویلایی دو هزار متری داشتند با زرنگی تمام دل این زن را بدست آوردم با دیدن پسرش به خودم آفرین گفتم پسره یک تیکه ماه خوشگل و خوش اندام شیک پوش و باب دل من دد
مراسم خواستگاری را خونه عموی مادرم که ثروتمند بود انداختیم و بهانه آوردم که خونه امان را تعمیر میکنیم اونها هم مخالفتی نکردند عموی مادرم کمک مهمی به من کرد تمام مراسم خونه او بود نامزد شدیم هیچ مخالفتی از سوی داماد که اسمش رضا بود نشد روزهای خوشی را پشت سر داشتیم رضا به خواسته مادرش مرتب با من بیرون میرفت و بی حد و حساب خرج میکرد غرق در لباسهای شیک شده بودم مهمانی های مختلفی دعوت میشدم رضا مرتب خرج میکرد و این خیلی خوب بود. مرد ایده الم را پیدا کرده بودم به هرچیز فکر میکردم الا به اخلاق رضا گاها" خیلی تند میشد و حرص میخورد زیاد با هم حرف نمیزدیم همه اش در حال خرید بودیم با هر لباس تازه ای که برایم میخرید بد اخلاقیش را فراموش میکردم اونهم مثل یک اسباب بازی با من رفتار میکرد ولی من بدم نمی اومد همیشه از جاهایی عبور میکردیم که مرکز خرید بود به جای رفتن به پارک پاساژ ها را می گشتیم زیاد راه میرفتیم ولی رضا اعتراض نمی کرد با خودم میگفتم خوشبخت شدم و به آرزویم رسیدم دد
دو ماه از نامزدی ما گذشته بود که اکرم خانم قرار عقد و عروسی را گذاشت روز عروسی یک ماه بعد اعلام شد فرصت کمی بود با عجله شروع کردیم به خرید کردن پدرم از چند جای مختلف وام گرفت و با پولهایی هم که رضا در این مدت توی جیبم میگذاشت کمک کردم و جهیزیه ای مناسبی را فراهم کردیم از اون طرف اکرم خانم آنچنان سرویس جواهری خرید که همه مات شده بودند. لباس عروس از فرانسه اومد تدارک همه چیز دیده شد دد
دو هفته مانده بود به عروسی برای خرید کفش با رضا رفته بودیم خرید هر چی گشتم چیز مناسبی گیرم نیامد به رضا گفتم: بریم سپهسالار شاید اونجا کفش مناسبی پیدا کنم. رضا قبول کرد راه افتادیم جایی که ماشین را پارک کرده بودیم خیلی ناجور بود و با هزار زحمت رضا از پارک بیرون اومد هنوز کاملا از پارک خارج نشده بود که ماشینی پشت سر ماشین رضا نگه داشت و شروع کرد به بوق زدن رضا اعصابش بهم ریخت از ماشین پیاده شد با فحش های رکیک که نثار راننده کرد باعث شد راننده پایین بیاد و به رضا حمله کنه رضا هم بدون وقفه مشت بود که به صورت راننده میزد جیغ و فریاد سرنشینان ماشین هم مانعی برای این کار رضا نبود انگار رضا نمی دید و فقط ضربات مشت ولگد بود که حواله راننده میکرد بیچاره غافل گیر شده بود و هیچ کاری نمیتونست انجام بده چندتا مرد قوی هیکل به داد راننده رسیدند و از دست رضا به زور گرفتند چشمهای رضا مثل یک کاسه خون بود دد
با عصبانیت گفتم مگر اون بدبخت چی کار کرد اینطور زدی؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که مشت جانانه ای روی صورتم پیاده شده و من دیگه نفهمیدم وقتی چشمم را باز کردم توی بیمارستان بودم زیر چشمم پاره شده بود و بخیه زده بودند اکرم خانم هم با قربان صدقه هایی که میرفت مرتب میگفت ناراحت نباش جراح زیبایی سراغ دارم نگران نباش حتی جای بخیه هم نمی مونه حوصله نداشتم وقتی اکرم خانم از اتاق بیرون رفت مادرم توی گوشم گفت: این پسره دیوانه است تا دیر نشده این وصلت را بهم بزن و منصرف شو. صورتم را برگردوندم و گفتم تقصیر من بود رضا عصبانی بود من بهش بند کردم اون نمیخواست دست روی من بلند کنه. رضا پسر خوبیه من نباید یک اشتباه را اینقدر به رخش بکشم. مادرم ساکت شد و گفت: امیدوارم یک روز پشیمان پیشم برنگردی و بگی تو گفته بودی این را هم بگم من دیگه با ازدواج تو و این پسره موافق نیستم!! گفتم مامان تو نگران نباش من می دونم چی کار میکنم و مصصم به این ازدواج هستم سه روز بعد در حالی که یکی از بهترین جراحان پلاستیک زیر چشمم را ترمیم کرده بود از بیمارستان مرخص شدم
روزی که از بیمارستان مرخص شدم اکرم خانم همراه رضا با یک سبد گل دنبالم اومدند تمام مخارج را پرداخته و با کلی عذر خواهی از طرف رضا دلم را بدست آورد از اینکه رضا کلمه ای حرف نزد و ابراز پشیمانی نکرد زیاد تعجب نکردم و با خودم گفتم حتما از کاری که کرده خجالت میکشه از ته قلب بخشیدمش، اکرم خانم از مادرم اجازه گرفت و من را به خونه خودشان برد تا تحت نظر پرستار مخصوص باشم و بتونم برای روز عروسی آماده بشوم دد
توی خونه مجلل اکرم خانم خیلی بهم خوش گذشت هر کاری داشتم پرستار در عرض یک دقیقه انجام میداد احساس میکردم پرنسس شدم گاها" رضا میامد وکناری می نشست دوسه کلمه ای با هم حرف میزدیم و می رفت! دوست زیادی نداشت ولی خونه هم بند نمیشد خرید های عروسی مانده بود اکرم خانم از جواهر فروش خواست تا تاج زیبای الماسی برای من بیاره چشمم از دیدن اون سیر نمیشد غرق تماشای تاج بودم، اکرم خانم داشت از رضا می گفت فقط شنیدم گفت: موقعی که رضا عصبانیه سعی کن از جلوی چشمش بری تا صدمه ای بهت نرسه با شوق فراوان در حالی که تاج را امتحان میکردم گفتم: باشه باشه حتما دد
سه روز مانده به عروسی با دلخوری تمام همراه مادرم به خونه برگشتم مادرم عقیده داشت دختر باید با دعای خیر پدر وارد خونه شوهرش بشه. گفتم خونه شوهر جهیزیه من را به آپارتمان دویست متری در یکی از برجهای خیابون زنبق برده و چیده بودند اکرم خانم هم هر چی ناقص بود کامل کرده بود من هنوز خونه را ندیده بودم فقط مادرم گفت اکرم خانم از سرویس خواب من خوشش نیامده و اون را گذاشته توی اتاق مهمان و برای عروس داماد سرویس خواب خارجی وارد کرده عین همان هایی که توی ماهواره تبلیغ میکنه دد
شوق دیدن خونه ام و شب عروسی تاب و توان از من برده بود روز قبل از عروسی آرایشگاه رفتم وچند نوع آرایش روی صورتم امتحان شد تا بالاخره اونی که کمترین اثر از زخم زیر چشمم را نشان بده انتخاب کردیم دور چشمم گریم کامل می شد روز عروسی هزار نفر مهمان داشتیم وقتی خودم را با آرایش کامل و توی لباس عروس دیدم خودم را نشناختم پول اینقدر آدم را عوض می کنه به خودم گفتم حالا کجاشو دیدی و واقعا هم همین شد. روز عروسی اول سر سفره عقد که توی یک سالن بزرگ چیده شده بود نشستم خطبه عقد خونده شده با اجازه پدر و مادرم بله گفتم اکرم خانم سرویس جواهر دیگری هدیه داد من به آرزوی چندین ساله ام رسیدم مردی که به عقدش درآمده بودم را دوست داشتم ولی عاشقش نبودم از این که اون هم من را دوست داره یا نداره بی خبر بودم چون رضا هرگز به من ابراز علاقه نکرده بود و کلمه دوستت دارم را هرگز نگفته بود، برایم مهم هم نبود سالن عروسی از سالن عقد مجهزتر و شیک تر بود دد
نگاه مهمانها را تشخیص دادم هرکس آرزو داشت جای من باشه و من اونجا پرنسسی خرامان. آخر شب پدرم ما را دست به دست داد و با ماشین رویزروز سفیدی که اکرم خانم به مناسبت این عروسی خریده بود به خونه امان رفتیم خونه نگو یک قصر واقعی فرشهای ابریشم، مبلمان نفیس، سرویس خواب زیبا با چادری از حریر واطلس همه چیز وفق مراد از خوشی توی پوستم نمی گنجیدم اومدم لباسم را دربیارم از رضا کمک خواستم زیپ لباس را پایين کشید به محض اینکه لباسم را درآوردم مثل یک دیو به من حمله کرد قوی بود و من هیچ کاری از دستم برنمی آمد از وحشت خودم را باخته بودم انتظار همچین حرکتی از طرف رضا را نداشتم رضای آرام تبدیل به یک دیو وحشی شده بود اون شب در اصل به من تجاوز کرد ومن بیهوش شدم دد
صبح اکرم خانم و مادرم مرا بهوش آوردند از اوضاع بهم ریخته اتاق چیزی نفهمیدند وضع من وخیم بود اورژانس خبر کردند پزشکیار اورژانس خواست تا من را به بیمارستان منتقل کنه اکرم خانم مانع شد و از اونها خواست تا پزشک متخصص بالای سرم احضار کنند و این موضوع به بیرون درز نکنه حس نداشتم در مقابل سئوال مادرم که پرسید چه اتفاقی افتاده؟ جوابی ندادم به زور داروهای انرژی زا و مسکن پا تختی را گذراندم شب رضا عین اینکه اتفاقی رخ نداده اومد ازش میترسیدم اکرم خانم رضا را گوشه ای کشید و چند کلمه با رضا حرف زد بعد رضا پیش من اومد و گردنبندی پر از باگت را به من داد باز من یادم رفت و با رضا آشتی کردم دد
گردنبند درد وجودم را تخفیف داد چون من عاشق طلا و جواهر بودم موقع حرکت مشکل داشتم و تمام روز سعی کردم حرکت نکنم و حالا شب شده بود و مهمانها همه رفتند. کارگرها هم خونه را به شکل اول درآوردند و اونها هم رفتند تنها اکرم خانم ماند اونهم خواست بره دستش را گرفتم و گفتم: مامان می خواهم چیزی به شما بگم دیشب اتفاق بدی بین من و رضا افتاد اون وحشی شده بود وخودش را نمی شناخت طور دیگه شده بود اون رضای همیشگی نبود اکرم خانم صورتم را بوسید وگفت: توی خوردن مشروب زیاده روی کرده کمی تحمل کن درست میشه من اونو میبرم پیش روانپزشک تا ببینه رضا چه دردی داره گفتم: من تا خوب نشم به رضا بگید کنار من نیاد. اکرم خانم خندید و گفت: باشه. موقع رفتن در گوش رضا چیزی گفت و رضا هم چشمی گفت و مادر را بدرقه کرد دد
از ترسم توی اتاق نشسته بودم رضا در زد و شب بخیر گفت و از خونه بیرون رفت من هم با خیال راحت در اتاق خواب را قفل کردم و لباس خواب حریرم را پوشیدم و خوابیدم فردا نزدیک ظهر از زور درد بیدار شدم دلم پیچ میخورد حسی در وجودم نبود دست دراز کردم و گوشی را برداشتم و شماره مادرم را گرفتم و ازش خواستم تا بیاد پیش من، یک ساعت بعد مادرم پشت در بود و زنگ میزد اما من نمیتونستم در را باز کنم غرق خون بودم و بالاخره از هوش رفتم مادرم با اکرم خانم تماس گرفته بود و کلید اضافی خواسته بود اونهم با راننده فرستاده بود مادرم از دیدن من وحشت کرد اورژانس خبر کرده بود و من به بيمارستان منتقل شدم تمام خونم از بدن بیرون رفته بود موقعی که برای آخرین بار از من ازمایش خون گرفتند مایع زرد رنگی به جای خون داخل سرنگ شد در مدتی که توی بیمارستان بستری بودم چهارده واحد بهم خون وصل کردند مادر شوهرم سراغی از من نگرفت و ملاقات من نیامد دو هفته بیمارستان بودم نه رضا اومد نه اکرم خانم اونها کجا بودند
دوستهای پولدارم هر وقت مهمانی میداند با قرض و قوله از این و آن لباس شیک میگرفتم و در مهمانی ها حاضر میشدم در مقابل بزرگترهای اونها خودم را آرام و در موقع حرف زدن طوری نشان میدادم انگار چیزی نیست که من از اون سر درنیارم در کارهای پذیرایی متخصص شده بودم سلیقه ای بخرج میدادم که بیا و بین همه حیران می ماندند. دائم میخواستم یکی از این زنهای پرادعا من را بپسنده و برای پسرش بگیره چون اگر پسرشون عاشم میشد اونها مخالفت میکردند و دچار دردسر میشدم بهترین راه فتح قلب مادرها بود و من بالاخره موفق شدم. اکرم خانم یکی از زنهای خیلی پولدار از من خوشش اومد و لایق پسرش دید گویا مدتها من را تحت نظر داشته و از همه جهات پسندیده بود. از اعیانهای تهران به شمار میرفتند توی خیابون زعفرانیه خونه دربست ویلایی دو هزار متری داشتند با زرنگی تمام دل این زن را بدست آوردم با دیدن پسرش به خودم آفرین گفتم پسره یک تیکه ماه خوشگل و خوش اندام شیک پوش و باب دل من دد
مراسم خواستگاری را خونه عموی مادرم که ثروتمند بود انداختیم و بهانه آوردم که خونه امان را تعمیر میکنیم اونها هم مخالفتی نکردند عموی مادرم کمک مهمی به من کرد تمام مراسم خونه او بود نامزد شدیم هیچ مخالفتی از سوی داماد که اسمش رضا بود نشد روزهای خوشی را پشت سر داشتیم رضا به خواسته مادرش مرتب با من بیرون میرفت و بی حد و حساب خرج میکرد غرق در لباسهای شیک شده بودم مهمانی های مختلفی دعوت میشدم رضا مرتب خرج میکرد و این خیلی خوب بود. مرد ایده الم را پیدا کرده بودم به هرچیز فکر میکردم الا به اخلاق رضا گاها" خیلی تند میشد و حرص میخورد زیاد با هم حرف نمیزدیم همه اش در حال خرید بودیم با هر لباس تازه ای که برایم میخرید بد اخلاقیش را فراموش میکردم اونهم مثل یک اسباب بازی با من رفتار میکرد ولی من بدم نمی اومد همیشه از جاهایی عبور میکردیم که مرکز خرید بود به جای رفتن به پارک پاساژ ها را می گشتیم زیاد راه میرفتیم ولی رضا اعتراض نمی کرد با خودم میگفتم خوشبخت شدم و به آرزویم رسیدم دد
دو ماه از نامزدی ما گذشته بود که اکرم خانم قرار عقد و عروسی را گذاشت روز عروسی یک ماه بعد اعلام شد فرصت کمی بود با عجله شروع کردیم به خرید کردن پدرم از چند جای مختلف وام گرفت و با پولهایی هم که رضا در این مدت توی جیبم میگذاشت کمک کردم و جهیزیه ای مناسبی را فراهم کردیم از اون طرف اکرم خانم آنچنان سرویس جواهری خرید که همه مات شده بودند. لباس عروس از فرانسه اومد تدارک همه چیز دیده شد دد
دو هفته مانده بود به عروسی برای خرید کفش با رضا رفته بودیم خرید هر چی گشتم چیز مناسبی گیرم نیامد به رضا گفتم: بریم سپهسالار شاید اونجا کفش مناسبی پیدا کنم. رضا قبول کرد راه افتادیم جایی که ماشین را پارک کرده بودیم خیلی ناجور بود و با هزار زحمت رضا از پارک بیرون اومد هنوز کاملا از پارک خارج نشده بود که ماشینی پشت سر ماشین رضا نگه داشت و شروع کرد به بوق زدن رضا اعصابش بهم ریخت از ماشین پیاده شد با فحش های رکیک که نثار راننده کرد باعث شد راننده پایین بیاد و به رضا حمله کنه رضا هم بدون وقفه مشت بود که به صورت راننده میزد جیغ و فریاد سرنشینان ماشین هم مانعی برای این کار رضا نبود انگار رضا نمی دید و فقط ضربات مشت ولگد بود که حواله راننده میکرد بیچاره غافل گیر شده بود و هیچ کاری نمیتونست انجام بده چندتا مرد قوی هیکل به داد راننده رسیدند و از دست رضا به زور گرفتند چشمهای رضا مثل یک کاسه خون بود دد
با عصبانیت گفتم مگر اون بدبخت چی کار کرد اینطور زدی؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که مشت جانانه ای روی صورتم پیاده شده و من دیگه نفهمیدم وقتی چشمم را باز کردم توی بیمارستان بودم زیر چشمم پاره شده بود و بخیه زده بودند اکرم خانم هم با قربان صدقه هایی که میرفت مرتب میگفت ناراحت نباش جراح زیبایی سراغ دارم نگران نباش حتی جای بخیه هم نمی مونه حوصله نداشتم وقتی اکرم خانم از اتاق بیرون رفت مادرم توی گوشم گفت: این پسره دیوانه است تا دیر نشده این وصلت را بهم بزن و منصرف شو. صورتم را برگردوندم و گفتم تقصیر من بود رضا عصبانی بود من بهش بند کردم اون نمیخواست دست روی من بلند کنه. رضا پسر خوبیه من نباید یک اشتباه را اینقدر به رخش بکشم. مادرم ساکت شد و گفت: امیدوارم یک روز پشیمان پیشم برنگردی و بگی تو گفته بودی این را هم بگم من دیگه با ازدواج تو و این پسره موافق نیستم!! گفتم مامان تو نگران نباش من می دونم چی کار میکنم و مصصم به این ازدواج هستم سه روز بعد در حالی که یکی از بهترین جراحان پلاستیک زیر چشمم را ترمیم کرده بود از بیمارستان مرخص شدم
روزی که از بیمارستان مرخص شدم اکرم خانم همراه رضا با یک سبد گل دنبالم اومدند تمام مخارج را پرداخته و با کلی عذر خواهی از طرف رضا دلم را بدست آورد از اینکه رضا کلمه ای حرف نزد و ابراز پشیمانی نکرد زیاد تعجب نکردم و با خودم گفتم حتما از کاری که کرده خجالت میکشه از ته قلب بخشیدمش، اکرم خانم از مادرم اجازه گرفت و من را به خونه خودشان برد تا تحت نظر پرستار مخصوص باشم و بتونم برای روز عروسی آماده بشوم دد
توی خونه مجلل اکرم خانم خیلی بهم خوش گذشت هر کاری داشتم پرستار در عرض یک دقیقه انجام میداد احساس میکردم پرنسس شدم گاها" رضا میامد وکناری می نشست دوسه کلمه ای با هم حرف میزدیم و می رفت! دوست زیادی نداشت ولی خونه هم بند نمیشد خرید های عروسی مانده بود اکرم خانم از جواهر فروش خواست تا تاج زیبای الماسی برای من بیاره چشمم از دیدن اون سیر نمیشد غرق تماشای تاج بودم، اکرم خانم داشت از رضا می گفت فقط شنیدم گفت: موقعی که رضا عصبانیه سعی کن از جلوی چشمش بری تا صدمه ای بهت نرسه با شوق فراوان در حالی که تاج را امتحان میکردم گفتم: باشه باشه حتما دد
سه روز مانده به عروسی با دلخوری تمام همراه مادرم به خونه برگشتم مادرم عقیده داشت دختر باید با دعای خیر پدر وارد خونه شوهرش بشه. گفتم خونه شوهر جهیزیه من را به آپارتمان دویست متری در یکی از برجهای خیابون زنبق برده و چیده بودند اکرم خانم هم هر چی ناقص بود کامل کرده بود من هنوز خونه را ندیده بودم فقط مادرم گفت اکرم خانم از سرویس خواب من خوشش نیامده و اون را گذاشته توی اتاق مهمان و برای عروس داماد سرویس خواب خارجی وارد کرده عین همان هایی که توی ماهواره تبلیغ میکنه دد
شوق دیدن خونه ام و شب عروسی تاب و توان از من برده بود روز قبل از عروسی آرایشگاه رفتم وچند نوع آرایش روی صورتم امتحان شد تا بالاخره اونی که کمترین اثر از زخم زیر چشمم را نشان بده انتخاب کردیم دور چشمم گریم کامل می شد روز عروسی هزار نفر مهمان داشتیم وقتی خودم را با آرایش کامل و توی لباس عروس دیدم خودم را نشناختم پول اینقدر آدم را عوض می کنه به خودم گفتم حالا کجاشو دیدی و واقعا هم همین شد. روز عروسی اول سر سفره عقد که توی یک سالن بزرگ چیده شده بود نشستم خطبه عقد خونده شده با اجازه پدر و مادرم بله گفتم اکرم خانم سرویس جواهر دیگری هدیه داد من به آرزوی چندین ساله ام رسیدم مردی که به عقدش درآمده بودم را دوست داشتم ولی عاشقش نبودم از این که اون هم من را دوست داره یا نداره بی خبر بودم چون رضا هرگز به من ابراز علاقه نکرده بود و کلمه دوستت دارم را هرگز نگفته بود، برایم مهم هم نبود سالن عروسی از سالن عقد مجهزتر و شیک تر بود دد
نگاه مهمانها را تشخیص دادم هرکس آرزو داشت جای من باشه و من اونجا پرنسسی خرامان. آخر شب پدرم ما را دست به دست داد و با ماشین رویزروز سفیدی که اکرم خانم به مناسبت این عروسی خریده بود به خونه امان رفتیم خونه نگو یک قصر واقعی فرشهای ابریشم، مبلمان نفیس، سرویس خواب زیبا با چادری از حریر واطلس همه چیز وفق مراد از خوشی توی پوستم نمی گنجیدم اومدم لباسم را دربیارم از رضا کمک خواستم زیپ لباس را پایين کشید به محض اینکه لباسم را درآوردم مثل یک دیو به من حمله کرد قوی بود و من هیچ کاری از دستم برنمی آمد از وحشت خودم را باخته بودم انتظار همچین حرکتی از طرف رضا را نداشتم رضای آرام تبدیل به یک دیو وحشی شده بود اون شب در اصل به من تجاوز کرد ومن بیهوش شدم دد
صبح اکرم خانم و مادرم مرا بهوش آوردند از اوضاع بهم ریخته اتاق چیزی نفهمیدند وضع من وخیم بود اورژانس خبر کردند پزشکیار اورژانس خواست تا من را به بیمارستان منتقل کنه اکرم خانم مانع شد و از اونها خواست تا پزشک متخصص بالای سرم احضار کنند و این موضوع به بیرون درز نکنه حس نداشتم در مقابل سئوال مادرم که پرسید چه اتفاقی افتاده؟ جوابی ندادم به زور داروهای انرژی زا و مسکن پا تختی را گذراندم شب رضا عین اینکه اتفاقی رخ نداده اومد ازش میترسیدم اکرم خانم رضا را گوشه ای کشید و چند کلمه با رضا حرف زد بعد رضا پیش من اومد و گردنبندی پر از باگت را به من داد باز من یادم رفت و با رضا آشتی کردم دد
گردنبند درد وجودم را تخفیف داد چون من عاشق طلا و جواهر بودم موقع حرکت مشکل داشتم و تمام روز سعی کردم حرکت نکنم و حالا شب شده بود و مهمانها همه رفتند. کارگرها هم خونه را به شکل اول درآوردند و اونها هم رفتند تنها اکرم خانم ماند اونهم خواست بره دستش را گرفتم و گفتم: مامان می خواهم چیزی به شما بگم دیشب اتفاق بدی بین من و رضا افتاد اون وحشی شده بود وخودش را نمی شناخت طور دیگه شده بود اون رضای همیشگی نبود اکرم خانم صورتم را بوسید وگفت: توی خوردن مشروب زیاده روی کرده کمی تحمل کن درست میشه من اونو میبرم پیش روانپزشک تا ببینه رضا چه دردی داره گفتم: من تا خوب نشم به رضا بگید کنار من نیاد. اکرم خانم خندید و گفت: باشه. موقع رفتن در گوش رضا چیزی گفت و رضا هم چشمی گفت و مادر را بدرقه کرد دد
از ترسم توی اتاق نشسته بودم رضا در زد و شب بخیر گفت و از خونه بیرون رفت من هم با خیال راحت در اتاق خواب را قفل کردم و لباس خواب حریرم را پوشیدم و خوابیدم فردا نزدیک ظهر از زور درد بیدار شدم دلم پیچ میخورد حسی در وجودم نبود دست دراز کردم و گوشی را برداشتم و شماره مادرم را گرفتم و ازش خواستم تا بیاد پیش من، یک ساعت بعد مادرم پشت در بود و زنگ میزد اما من نمیتونستم در را باز کنم غرق خون بودم و بالاخره از هوش رفتم مادرم با اکرم خانم تماس گرفته بود و کلید اضافی خواسته بود اونهم با راننده فرستاده بود مادرم از دیدن من وحشت کرد اورژانس خبر کرده بود و من به بيمارستان منتقل شدم تمام خونم از بدن بیرون رفته بود موقعی که برای آخرین بار از من ازمایش خون گرفتند مایع زرد رنگی به جای خون داخل سرنگ شد در مدتی که توی بیمارستان بستری بودم چهارده واحد بهم خون وصل کردند مادر شوهرم سراغی از من نگرفت و ملاقات من نیامد دو هفته بیمارستان بودم نه رضا اومد نه اکرم خانم اونها کجا بودند

Comment