Announcement

Collapse
No announcement yet.

Hekayate Adam hesabiha

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Hekayate Adam hesabiha



    حكايت آدم حسابي‌هاي شلمرود و غربتي‌ها



    يكي بود، يكي نبود؛ زير گنبد كبود، يك دهي بود به اسم شلمرود. ده شلمرود، خيلي بزرگ بود و مثل تمام دهات خيلي بزرگ، همه رنگ آدمي داشت؛ زمين‌دار و دهقان و فعله و اويار و كدخدا و دهدار و اين چيزها كه جاي خود دارد، توي ده شلمرود آدم‌هايي به هم مي‌رسيدند كه توي خيلي از دهات‌هاي اطراف، يكي‌شان هم يافت نمي‌شد.
    مثلا چند تا از شلمرودي‌ها رفته بودند، شهر و درس خوانده بودند و براي خودشان آدم حسابي شده بودند و عينك هم داشتند. اينها جمعا هفت، هشت نفري مي‌شدند كه هيچ‌كدامشان نه اوياري مي‌كردند، نه فعلگي، نه دهقاني و نه هيچ كار ديگري كه در شأن سواد و عينكشان نبود. اينها هر روز موهايشان را (اگر داشتند) آب و شانه مي‌كردند، عينكشان را به چشم مي‌زدند، رخت و لباس‌هاي مكش مرگ‌ماي شهري برشان مي‌كردند، مي‌آمدند توي ميدان ده، دم قهوه‌خانه مي‌نشستند و با هم گپ‌هاي حسابي مي‌زدند.



    بعد كم‌كم كه هوا تاريك مي‌شد، يك كمي مهربان‌تر مي‌نشستند و خبرهاي آن روز شلمرود و دهات اطراف را زير‌گوشي براي هم مي‌گفتند و هر كدام نظري مي‌دادند و يك در ميان هم مرده و زنده كدخدا و ريش‌سفيدهاي آبادي را مي‌‌جنباندند و هرهر و كركرشان مي‌رفت هوا. منتها اگر يك وقت كدخدا از آن دور و اطراف مي‌گذشت، پا مي‌شدند دست به سينه، بفرمايي مي‌زدند و خداقوت مي‌گفتند و عرض ارادتي هم مي‌كردند، بس كه مهربان و آدم حسابي بودند...( هرچند كه دست‌ و دلبازي كدخدا و حساب كردن پول چاي آدم‌حسابي‌ها هم بي‌تأثير نبود).

    خلاصه كلام، اوضاع اين‌طوري‌ها بود تا اين‌كه زد و غربتي‌ها ريختند به خانه‌هاي شوربارودي‌ها و اوضاع آن طرف‌ها خيلي قمر در عقرب شد. اين را هم داشته باشيد كه شوربارودي‌ها از سر همين شلمرودي‌ها بودند و تير و طايفه‌شان اصلا يكي بود، ولي آنان آن طرف كوه بودند و شلمرود اين طرف و ضمنا آنان دهشان كوچك و ضعيف بود و شلمرود، دهي بزرگ و مردمانش زوردارتر بودند. غربتي‌ها هم طايفه‌اي بودند كه مدتي بود بغل شوربارود چادر زده بودند و به جاي اين‌كه مثل همه كولي‌ها، بعد مدتي راهشان را بگيرند و بروند، همانجا مانده بودند و تازه يك‌سري غربتي‌هاي ديگر را هم آورده بودند آنجا. هرچند وقت يك بار هم مي‌ريختند به دهات آن طرف كوه و داروندار دهاتي‌هاي بدبخت را هاپلي‌هاپو مي‌كردند، ولي هيچ‌وقت اين طرف نمي‌آمدند، چون مي‌دانستند دهات اين طرف كوه مثل شلمرود بزرگ و پر آدم هستند و حريفشان نمي‌شوند.

    خلاصه كلام... اين بار غربتي‌ها به يك وضع ناجوري ريخته بودند به شوربارود و هم مال و اموال مردم را برده بودند و هم زده بودند، يك عده را ناكار كرده بودند. بهانه‌شان هم اين بود كه يكي از بزغاله‌هاي شوربارودي‌ها، لنگ چپ يكي از سگ‌هاي غربتي را گاز گرفته و بعد هم گفته بودند كه به مسلك ما غربتي‌ها، هر وقت يك بزغاله، لنگ چپ يكي از سگ‌هايمان را گاز بگيرد، اين يعني صاحب آن بزغاله با تمام تير و طايفه‌اش به ما حمله كرده و فحش ناموسي داده و از اين حرف‌ها. بعد هم تا شوربارودي‌ها به خودشان بجنبند كه بگويند بابا اين حرف‌ها چيه؟ كدوم بزغاله؟ كدوم سگ؟ كدوم مسلك... غربتي‌ها با چوب و چماق و سيخ كباب و گوش‌كوب و چاقو و قمه افتاده بودند به جان شلمرودي‌ها و حالا نزن كي بزن. شوربارودي‌ها اول گريه و زاري و ناله و افغان راه انداخته بودند كه مردم دهات اطراف بيايند كمكشان، اما كدخداهاي دهات اطراف شوربارود كه همگي از غربتي‌ها چشم مي‌زدند، نه خودشان كاري كرده بودند و نه گذاشته بودند كه رعيت‌ها كاري بكنند. اين‌طوري بود كه بعد يك مدتي، يك عده از جوان‌ترهاي شوربارودي كه ديده بودند، نه از شهري‌ها خبري هست و نه از دهاتي‌هاي اطراف خيري مي‌رسد، چوب و چماقي به هم رسانده و جلوي غربتي‌ها وايستاده بودند. غربتي‌ها هم كه جا خورده بودند، تمام كولي‌ها و غربتي‌ها آن طرف كوه را جمع كرده و تمام باغ‌ها و درخت و زراعت‌هاي شوربارودي‌ها را نيست و نابود كرده بودند. جوان‌هاي شوربارودي هم گفته بودند، حالا كه اين طور است، سنگ و كلوخ انداخته بودند و به سياه‌چاله‌هاي غربتي‌ها و... خلاصه اوضاعي بود.

    خبرها كه به اين طرف رسيد، ولوله‌اي توي مردم افتاد. چون همان‌طور كه گفتم، شلمرودي‌ها، شوربارودي‌ها را از سر خودشان مي‌دانستند. كدخدا هم كه از قديم با شوربارودي‌ها ميانه‌اش جور بود و به خصوص همين جوان‌ترهاي شوربارودي، كدخداي شلمرود را مثل پدر خودشان مي‌دانستند و كدخدا هم خداوكيلي اگر شده بود از شكم زن و بچه‌هايش مي‌زد، ولي دست و بال شوربارودي‌ها را خالي نمي‌گذاشت.

    القصه... تكليف همه روشن بود، غير از آدم حسابي‌ها و همه داشتند از شوربارود حرف مي‌زدند، مگر آدم‌حسابي‌ها كه هميشه خدا، تنها هنرشان حرف زدن بود و بس! شلمرودي‌ها اولش زياد كاري به كار آدم‌حسابي‌ها نداشتند و فكر و ذكرشان اين بود كه به زن و بچه شوربارودي‌ها آب و نان و دوا و به جوان‌ها چوب و چماق و مرهم برسانند. اما يك چند روزي كه گذشت كم‌كم همهمه‌ها بالا گرفت. كه اِ... يعني چي؟ ... پس چرا آدم حسابي‌هاي ما كه شهرديده و درس‌خوانده هستند، كاري كه نمي‌كنند هيچ، چهاركلام هم در مورد شوربارودي‌ها و غربتي‌ها حرف نمي‌زنند؟ بعد هم كم‌كم شايعه شد كه نكند دل آدم حسابي‌هاي ما با غربتي‌ها باشد و ما خبر نداشته‌ باشيم!

    اين طور بود كه يك روز شلمرودي‌ها، دم غروب كه جمعِ آدم‌حسابي‌ها، جمع بود، آمدند دور ميدان دم قهوه‌خانه و به آدم‌حسابي‌ها گفتند، زود باشيد بگوييد ببينم حرف و نظر شماها در مورد شوربارودي‌ها چيست؟
    از آن طرف بشنويد كه آدم حسابي‌‌ها بسكه با كدخدا لج بودند، اگر كدخدا مي‌گفت، ماست سفيد است، آنان قسم مي‌خوردند كه سياه است و چون كدخدا پشتيبان شوربارودي‌ها بود و دايم از آنان تعريف و از غربتي‌ها بدگويي مي‌كرد، آدم‌حسابي‌ها هم در عوض يا هميشه از غربتي‌ها تعريف و از شوربارودي‌ها بدگويي مي‌كردند و يا اصلا كاري به كار شوربارود و غربتي‌‌ها نداشتند. اين بار هم هرچند كه بعضي از آدم‌حسابي‌ها با ديدن شوربارودي‌هاي زخم و زيلي، دل ريش شده بودند و حتي سرشان را هم چپ و راست كرده بودند و نچ‌نچي گفته بودند (اصولا آدم حسابي‌ها اين كارها را دور از شأن خودشان مي‌دانستند!) اما حاضر نشدند، از لج كدخدا هم كه شده، چيزي از پشتي شوربارودي‌ها بگويند.

    خلاصه كلام... دهاتي‌ها جمع شدند دور آدم‌حسابي‌ها و گفتند: زود باشيد بگوييد ببينم حرف حساب شما در مورد شوربارودي‌ها و غربتي‌ها چيست؟
    آدم‌حسابي‌ها هم كه سرشان گرم كار خودشان بود، گفتند: اين حرف‌ها به شما آدم‌هاي بي‌سواد دهاتي عوام نيامده، برويد پي كارتان. شلمرودي‌ها هم بهشان بر خورد و گفتند حالا كه اينجوري است،‌ اگر جواب ندهيد، چوب و چماق مي‌كنيم هرچه تا به حال از ِقبَل ما خورده‌ايد را زهرمارتان مي‌كنيم. كار كه به اينجا رسيد، آدم‌حسابي‌ها، ماست‌ها را حسابي كيسه كردند و تصميم گرفتند يك چيزي در جواب مردم بگويند. اول يكي از آدم‌حسابي‌ها آمد جلو، انگشتش را كرد توي جيب جليقه‌اش و گفت: راستش را بخواهيد ما اصلا چيزي از اين ماجرا نمي‌دانيم كه حرفي داشته باشيم. مردم داد و هوار زدند كه اي دروغگوها، شما كه تا عدد مرغ‌هاي جابلقا را مي‌دانيد، چطور نمي‌دانيد، توي شوربارود چه مي‌گذرد؟ تازه مگر كوريد كه شوربارودي‌هاي زخم و زيلي‌ را كه خودشان را به شلمرود رسانده‌اند، نمي‌بينيد؟ و ريختند سر آن آدم‌حسابي و تا مي‌خورد، چوبش زدند و از ده بيرونش كردند. بقيه آدم حسابي‌ها كه اين را ديدند، حسابي ترسيدند و شور كردند كه چه بگويند كه هم دهاتي‌ها عصباني نشوند و هم حرف كدخدا سبز نشود. اين بود كه يكي ديگر آمد جلو، تعليمي‌اش را زد زير بغلش و گفت: ببينيد هم‌ولايتي‌ها، راستش را بخواهيد، همچين هم نبوده كه ما از اين اوضاع خبر نداشته باشيم، ولي بالاخره همانطور كه خودتان مي‌دانيد، ما آدم‌حسابي و شهرديده هستيم و يك فرقي بين ما و شما و شوربارودي‌ها بايد باشد ديگر. شلمرودي‌ها گفتند، خب كه چي؟ آدم حسابي گفت: يعني اين‌كه ما به جاي اين‌كه مثل شما عوام، اين دعواهاي ظاهري را ببينيم، حواسمان به آن سگ بدبختي است كه پايش را بزغاله ظالم و خدانشناس شوربارودي گاز گرفته. آخر خدا را خوش مي‌آمده، اصلا خود شما دوست داريد بزغاله پايتان را گاز بگيرد ... و اشك‌هايش را با دستمال پاك كرد.

    شلمرودي‌هاي خوش‌قلب هم متأثر شدند و نزديك بود اشك‌ها و آب دماغشان راه بيفتد كه يكي از آن ميان گفت: آخه بنده‌هاي خدا، كي تا به حال ديده بزغاله سگ بگيره؟ شلمرودي‌ها هم يك كم فكر كردند، ديدند راست مي‌گويد، پس چماق را كشيدند به جان آن آدم حسابي و از ده بيرونش كردند. كار كه به اينجا رسيد، آدم‌حسابي سومي گفت: اصلا چرا يكي نمي‌آيد از كدخدا بپرسد، چرا اينقدر لي‌لي به لالاي جوان‌هاي شوربارودي گذاشت كه حالا معركه راه افتاده؟ حالا چي مي‌شد اگر مثل قبل‌ها غربتي‌ها بگير و ببند و ببري مي‌كردند و كسي چيزي نمي‌گفت؟ يعني اين درست است كه كدخدا رفته جوان‌هاي آنجا را شير كرده و دعوا درست كرده؟ مردم اين يكي را هم از ده بيرون كردند و آدم حسابي بعدي را هم كه مي‌گفت، اصلا چرا به جاي بدبختي‌هاي خودمان، سرِ تقسيم آب و گرفتن شغال و اين چيزها به شوربارودي‌ها و غربتي‌ها فكر كنيم، هم بيرون كردند و... تا نوبت رسيد به آخري. آخري به جاي ايستادن روي تخت قهوه‌خانه، آمد وسط دهاتي‌ها، سلام و عليكي كرد و گفت: آهاي هم‌ولايتي‌ها، من با كدخدا ميانه‌ا‌م خوب نيست و اين را هوار مي‌زنم، ولي سر جريان شوربارود حق با اونه. همين و حرف ديگه‌اي ندارم. بعد هم راهش را كشيد و رفت.
    مردم هم كه ديدن حرف اين بابا حسابه، كاري به كارش نگرفتند.
    قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونه‌اش نرسيد.
Working...
X