Announcement

Collapse
No announcement yet.

Nagofteha

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Nagofteha

    نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران

    "
    ناگفته‌ها"


    "ناگفته‌ها" برخلاف آنچه امروز در عرصه خاطره‌نگاري رايج است محوريت را در تشريح رخدادها به راوي نمي‌دهد؛ از اين رو خاطرات شهيد مهدي عراقي را مي‌بايست پديده‌اي نادر در اين وادي ارزيابي كرد. به عنوان يك اصل كلي بايد اذعان داشت در روايتگري رخدادهايي كه راوي در آن نقش كليدي داشته، فراموش كردن خويشتن بسيار دشوار است.


    "ناگفته‌ها" برخلاف آنچه امروز در عرصه خاطره‌نگاري رايج است محوريت را در تشريح رخدادها به راوي نمي‌دهد؛ از اين رو خاطرات شهيد مهدي عراقي را مي‌بايست پديده‌اي نادر در اين وادي ارزيابي كرد. به عنوان يك اصل كلي بايد اذعان داشت در روايتگري رخدادهايي كه راوي در آن نقش كليدي داشته، فراموش كردن خويشتن بسيار دشوار است، به ويژه در شرايطي كه عموم بازگوكنندگان - اعم از دارندگان وجهه و چهره مثبت يا منفي- خاطرات را فرصتي براي پرداختن به خود مي‌پندارند. چهره‌هاي ضد مردمي خاطره‌گويي را به منظور تطهير خطاها مغتنم مي‌شمرند و شخصيتهاي خدوم نيز خواسته يا ناخواسته در وادي بزرگنمايي نقش خويش گام برمي‌دارند، اما از خود گذشتن حتي در مقام ثبت عملكردها در تاريخ بسيار كم رخ مي‌نمايد. از اين رو ناگزيريم شهيد عراقي را از زبان ديگران حتي مخالفانش بشناسيم؛ زيرا كه خاطراتش بيشتر به جمع اختصاص دارد و از ايثار و فداكاريهاي شخص وي كمتر مي‌توان در آن نشاني يافت: "روزي در همان بند چهار، روي يكي از تخت‌ها در كريدور نشسته بودم كه مسعود رجوي از بند شش آمد و گفت: مي‌خواهم چيزي را به شما بگويم، قبل از اين كه از ديگران بشنوي! با لبخند گفتم: چيست؟ گفت: يك روز مرا با حاج مهدي عراقي و بيژن جزني و دكتر عباس شيباني به انفرادي بردند و شروع كردند به زدن و گفتند بگوئيد كه غلط كرديم و ديگر كار خلاف نمي‌كنيم، بيژن جزني قبل از كتك خوردن گفت من غلط كردم و كتكش نزدند. شيباني پس از چند باتون گفت غلط كردم، من هم (رجوي) چند تا باتون خوردم و گفتم غلط كردم! اما حاج مهدي عراقي زير شكنجه غش كرد و نگفت غلط كردم."(مسي به رنگ شفق، سرگذشت و خاطرات سيدكاظم موسوي بجنوردي، نشرني، سال 81، ص166)
    براي روشن شدن علت انتخاب شهيد مهدي عراقي در كنار بيژن جزني (به عنوان رأس نيروهاي ماركسيست در زندان)، مسعود رجوي (ليدر جريان التقاط) و... كه هر چند مدت يك بار به بهانه‌هاي مختلف براي مرعوب ساختن زندانيان صورت مي‌گرفت بايد اين نكته را نيز دريافت: "به هر حال رهبري جمع در دست مؤتلفه‌ها بود؛ چهره شاخص آن‌ها در رهبري جمع، مرحوم حاج مهدي عراقي بود كه او هم به حبس ابد محكوم شده بود، با اين كه تعداد زندانيان سياسي وابسته به حزب ملل اسلامي زياده شده بود ولي نظر به سابقه قديم‌تر آن‌ها- مؤتلفه‌اي‌ها- و نيز نظر به اين كه مشكل خاصي با آنها نداشتيم ما هم به آنها پيوستيم و هيچ‌گاه حزب ملل اسلامي تشكل جداگانه‌اي را در زندان به وجود نياورد."(همان، ص120)
    بنابراين همان‌گونه كه اشاره شد، نكته‌اي كه از اين خاطرات نمي‌توان دريافت، نقش تعيين كننده مرحوم عراقي در مبارزات قبل از انقلاب و رهبري وي بر نيروهاي اصيل مذهبي در زندان است. اما موضوع ديگري كه "ناگفته‌ها" را از آثار مشابه آن بسيار متمايز مي‌سازد، انتقاد از خود و عملكردهاي تشكيلاتي‌اي است كه راوي در آن عضويت داشته است. مرحوم عراقي در اين خاطرات بدون هيچ ملاحظه‌اي، با صداقتي كم‌‌نظير واقعيتها را در معرض قضاوت خواننده قرار مي‌دهد؛ از اين رو مي‌توان خاطرات راوي را در اين اثر يكي از بهترين منابع براي شناخت ضعفها و قوتهاي دو جريان "فداييان اسلام" و "جمعيتهاي مؤتلفه اسلامي" به حساب آورد. همچنين صاحب اثر هر چند از طرفداران سرسخت روحانيت اصيل است، اما هرگز ضعفهاي روحانيت مطرح آن دوران را پنهان نمي‌كند و به زباني بسيار ساده و به دور از لفافهاي سياسي به بيان آنها مي‌پردازد. علاوه بر آن وي هرگز دچار جزميّت حزبي نشده است، به همين دليل در واگويي ضعفهاي تشكيلاتي، نظري (تئوريك) و در نهايت شخصيتي و فردي اعضا ترديدي به خود راه نمي‌دهد. اين ويژگي در شرايط كنوني كه عمدتاً با دو رويكرد افراطي در تاريخ‌نگاري نهضت ملي شدن صنعت نفت مواجهيم، مي‌تواند بسيار كارگشا باشد. گروهي در تحليلشان نهضت فداييان اسلام را سراسر قوت و مورّخاني آنان را سراسر ضعف و سخت‌‌سر معرفي مي‌كنند. نديدن ضعفها از يك سو و ناديده گرفتن نقش تعيين‌كننده اين جريان در نهضت ملي شدن صنعت نفت از ديگر سو مانع از بهره‌گيري از تجربيات تاريخي مي‌شود. به نظر مي‌رسد "ناگفته‌ها" در اين وادي افراط و تفريط، بسيار راه‌گشا باشد.
    متأسفانه ديدگاههاي غيرواقع‌بينانه رايج به قطب‌بندي‌هاي بي‌مبنايي باز مي‌گردد كه بسياري از صاحبنظران در طيفهاي مختلف فكري، گرفتارش شده‌اند؛ از جمله صف‌بندي صنفي روحانيت و روشنفكران در تحولات تاريخي. اما در مطالعه اين اثر، هر خواننده منصفي به خوبي مي‌تواند اين واقعيت را درك كند كه شهيد عراقي نه تنها دچار لغزش نشده است بلكه ضمن مقلد صديق مرجعيت بودن، به شدت قدر و منزلت روشنفكراني چون دكتر علي شريعتي را پاس مي‌دارد و از نقش آنان در همه گير كردن نهضت تجليل مي‌كند.
    حتي به درستي، وي علت ناكامي نهضتهاي قبل از انقلاب اسلامي را نبود نيروهاي پيوند زننده روشنفكران جامعه با مذهب مي‌داند: "اگر اين فاصله‌اي كه استعمار تا آن روز بين قشر روشنفكر و مذهب ايجاد كرده بود، اين فاصله امروز هم حاكم بود، باز هم امروز آن جور كه بايد و شايد اين جنبش اسلامي نمي‌توانست نضج بگيرد، اين يك واقعيتي است كه بايد بپذيريم. اگر كه حركت خود حاج آقا، اگر كه فرهنگ انقلابي خود دكتر شريعتي، دكتر شريعتي يك روشنفكري هست كه مي‌آيد دفاع از مذهب مي‌كند و فرهنگ انقلابي مذهب را به جهان عرضه مي‌كند. اگر نبود، امروز هم همان جريانات [حاكم] بود."(ص146)
    صداقت و صراحتي كه در كتاب "ناگفته‌ها" هر خواننده‌اي را به تحسين وامي‌دارد متأسفانه نه تنها با استقبال تاريخ‌پردازان غير ديني مواجه نمي‌شود، بلكه همچون برگ برنده‌اي در خدمت تخطئه كامل جمعي از پاكباخته‌ترين فرزندان داراي غيرت ديني اين مرز و بوم قرار مي‌گيرد. نمونه بارز آثار روشنفكران غيرديني كه درصدد نفي مبارزات نيروهاي مذهبي در تاريخ برآمده‌اند، "نيروهاي مذهبي در بستر حركت نهضت ملي" است. به گواه مطالب نقل شده در اين اثر، عمده ضعفهاي عملكرد فداييان اسلام به صورت مستقيم و غيرمستقيم برگرفته از "ناگفته‌ها" است. البته نانوشته نماند كه اين اثر، اثبات صداقت شخصيتهاي فهيم اين جريان را مد نظر ندارد، بلكه به منظور تخريب آنان و تشديد همان سياست قطب‌‌بندي به اين موضوع پرداخته است.
    شايد همين سوءاستفاده‌ از كلام صادقانه "ناگفته‌ها" موجب شده كه حتي جريان همسو با شهيد مهدي عراقي نيز از اين اثر استقبال چنداني نكنند و خود را از روشن‌بيني وي محروم سازند. البته از وجود برخي تنگ‌نظريها در اين زمينه نيز نبايد غافل بود زيرا دستكم جماعتي از اين جريان از اين وسعت نظر بي‌بهره‌اند.
    نكته ديگري كه قبل از ورود به بحث اصلي يعني ارزيابي عملكرد فداييان اسلام مي‌بايست به آن توجه داشت شناخت شرايط اجتماعي - سياسي سالهاي پس از شهريور 20 تا كودتاي 28 مرداد و تشكيل بازوي سركوب نظام - ساواك - است.
    واكنش شديد ملت ايران در برابر ديكتاتوري سياه رضاخاني - بعد از سقوط پهلوي اول- دولت انگليس را به اتخاذ سياست جديدي در دوران پهلوي دوم واداشت و آن بدون شك تمركز زدايي از سركوب و خفقان بود. در دور اول، سياست لندن براي سركوب دستاوردهاي نهضت مشروطيت صرفاً بر كانون ايجاد وحشت و ترس در مردم - رضاخان - متمركز بود. نام وي معادل نفي مستبدانه حقوق اساسي مردمي بود كه تصور مي‌كردند با تشكيل مجلس شأني يافته‌اند، معادل با قتلهاي سري و پنهاني بود، معادل با غصب املاك و دارائيهاي مردم و... با اين استبداد متمركز، بيگانه توانست به بسياري از اهداف خود از قبيل نابودسازي همه نهادهاي مدني همچون روحانيت، فرهنگ ملي، شخصيت و هويت‌ ايران (تغيير لباس سنتي با اجبار) و... نائل آيد.
    يكي از مسئولان بلندپايه ساواك كه علي‌القاعده به دليل اشتراك زياد با رضاخان مي‌بايست از مشي وي دفاع كند ضمن ابراز تأسف از اينكه همه آحاد ملت ايران از عملكرد پهلوي اول به فغان آمده بودند، وضعيت بعد از شهريور 20 را اين‌گونه توصيف مي‌كند: "شايد رضاشاه در تاريخ همه كشورها و در بين همه رهبران و سلاطين، تنها شاهي بوده باشد كه هم از سوي عوامل ارتجاع در مظان اتهام بوده، هم از سوي روشنفكران و چپ‌گرايان. تبليغات عليه او و به تعبير امروز ترور شخصيت او چنان دامنه‌ پيدا كرده و مورد قبول هم افتاده بود كه در سال‌هاي بعد از سقوط او، اهل قلم و سياست، احمدشاه زنباره و بي‌اطلاع از امور مملكت‌داري را شاه دموكرات و مدرس طرفدار سلسله قاجار را، با تِز حكومت اسلامي، قهرمان آزادي معرفي مي‌كردند و رضاشاه را دست‌نشانده و عامل بيگانه، عجبا كه نوشته‌هايي اين چنين در بين اصحاب كتاب مثل ورق زر دست به دست مي‌گشت."(داوري؛ سخني در كارنامه ساواك، سرتيپ منوچهر هاشمي، انتشارات ارس، لندن، 1373، ص85)
    اعتراف اين عنصر مؤثر ساواك به اينكه جامعه ايران در برابر عملكرد پهلوي اول به حد انفجار رسيده بود و احمدشاه با همه ضعفهايش در مقايسه با رضاخان جنايتكار و ديكتاتور، پادشاهي دمكرات به حساب مي‌آمده است، گوياي اين واقعيت است كه دستكم براي مدتي تداوم خفقان ممكن نبوده است. مسعود بهنود نيز از تدابير متعدد عوامل انگليسي چون فروغي براي فرونشاندن خشم ملت ايران از رضاخان ياد مي‌كند و دربارة برگزاري دادگاه رسيدگي به اموال غصب شده مردم، محاكمه عوامل جنايات رضاخان همچون مختاري، پزشك احمدي و ...، باز كردن فضاي سياسي و ... مي‌گويد: "آن بخشش‌ها كه در طول راه (رفتن به اصفهان)، به سفارش فروغي مي‌كرد كه اموال خود را به دولت صلح كرده بود و به جانشينش واگذاشته بود، همه ظاهرسازي و طراحي فروغي براي فرو نشاندن آتش غضب تهراني‌ها... از ديگر تدابير فروغي براي فرونشاندن التهاب عمومي صدور عفو عمومي و آزاد كردن زندانيان سياسي بود كه فرداي استعفاي شاه شورش كرده بودند. بيرون آمدن زندانيان كه زجرها در سلولهاي قصر قاجار كشيده بودند، مصادف شد با موجي از تبليغات عليه پهلوي."(اين سه زن، مسعود بهنود، نشر علم، چاپ چهارم، سال 75، صص2-311)
    در كنار چنين تدابيري براي آرام كردن ملت ايران، تمهيداتي نيز به منظور از كنترل خارج نشدن جامعه انديشيده شد. بدون شك ايجاد كانونهاي متعدد سركوب به جاي سركوبگري متمركز رضاخاني از جمله اقدامات هدايت شده از سوي لندن بود. اشرف بعد از پدر براي خود دارودسته سركوب ايجاد نمود، برادران رشيديان به عنوان عوامل شناخته شده انگليس عده‌اي چاقوكش را به دور خويش گرد آوردند، محمدرضا پهلوي شعبان جعفري و جماعتي از قماش وي را جذب كرد، مظفر بقايي به عنوان عنصري پر رمز و راز در تاريخ آن دوران نيز دارودسته‌اي از قماش شعبان بي‌مخ در اطراف خود گرد آورد. براي درك دقيق‌تر چگونگي توزيع سركوب در مراكز قدرت مختلف ناگزير از مرور فرازهايي از خاطرات افراد مؤثر در آن ايام هستيم: "فروردين يا ارديبهشت 1327 بود كه برايم خبر آوردند سيدضياء هر هفته جلسه مطبوعات ضدديكتاتوري را در هتل ريتس برگزار مي‌كند و چرندياتي هم در مورد چگونگي به سلطنت رسيدن رضا مي‌گويد. با عليرضا و اشرف عقلهايمان را روي هم ريختيم و تصميم گرفتيم بدون اطلاع محمدرضا يك گوشمالي به سيدضياء بدهيم.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    عليرضا چند نفر از آشنايان خود را مأمور اين كار كرد و آنها از قصابخانه يك عده آدم گردن‌كلفت اجير كردند تا با چاقو و ساطور مجلس توطئه سيدضياء را به هم بريزند. اين عده يك روز كه سيدضياء ضيافت ناهار برقرار كرده، و روزنامه‌چي‌هاي هوچي را گرد خود جمع آورده بود به هتل "ريتس" ريختند و عده‌اي را مضروب و مصدوم ساختند."(ملكه‌ پهلوي، خاطرات تاج‌الملوك، انتشارات به‌آفرين، سال 80، ص114)
    شعبان جعفري نيز خاطرات خود را از جريان به هم ريختن تماشاخانه فردوسي كه در آن تئاتري انتقادي دربارة سلطنت به روي صحنه آمده بود اين‌گونه بيان مي‌كند: "خلاصه اونروزم ديدم از طرف اداره آگاهي يه سرگردي در زد اومد خونه پيش ما و گفت: نمي‌خواي چند روز بري اينور اونور؟... آره گفت: كار خوبي كردين. خلاصه، دستگاه خوشش آمده. از اين كارتون اينا داشتن نمايش "مردم" ميدادن عليه شاه، تو فقط يه چند وقتي خودتو نشون نده و بيا برو... خلاصه پونصد تومن به ما دادن- اون وقتا پونصد تومن خيلي پول بود- ما گفتيم: "برادر، پونصد تومن خرج چار روز كله پاچه مام نميشه." خلاصه كردنش دو هزار تومان".(خاطرات شعبان جعفري، نشر آبي، سال 81، ص59)
    متقابلاً به كارگيري زبان زور در ميان منتقدان دربار نيز رايج بوده است. زماني كه رزم‌آرا به عنوان نخست‌وزير در مجلس رسماً به تهديد نمايندگان مي‌پردازد، مصدق نيز راهي جز توسل به شيوه مشابه نمي‌بيند: "اگر شما نظامي هستيد من از شما نظامي‌ترم، مي‌كشم همين جا شما را مي‌كشم." نويسنده كتاب "نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملي" ضمن نقل اين تهديد متقابل مصدق دربارة ارعاب و وحشتي كه رزم‌آرا با سخنان خود ميان مجلسيان ايجاد مي‌كند، مي‌افزايد: "او كه نماينده اول مردم تهران بود، در خانه ملت با زبان "فداييان اسلام"، كه لااقل نه ادعاي نمايندگي و نه دموكراسي داشتند سخن گفت... و بالاخره از 106 (تن) نمايندگان همان مجلس، رزم‌آرا 95 راي اعتماد گرفت." (نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملي، علي رهنما، انتشارات گام نو، سال 84، ص155)
    نويسنده اين اثر اذعان دارد كه در نهايت، نمايندگان مجلس تهديد رزم‌آرا را جدي‌تر پنداشتند و از خوف در جبهه فردي قرار گرفتند كه به صراحت از منافع انگليس حمايت و با ملي شدن صنعت نفت مخالفت مي‌كرد، امّا خود هنگام قضاوت، بدون در نظر گرفتن مقتضيات زمان و اينكه دربار پهلوي و لندن از هيچ جنايتي براي حفظ موقعيت خويش دريغ نمي‌كردند، سخن از ضرورت پايبندي به اصول دمكراسي در روابط نيروهاي غالب و مغلوب به ميان مي‌آورد و حركت نيروهاي مدافع استقلال را كه در برابر جنايات چپاولگران منافع ملت ناگزير از به كار گيري زبان زور مي‌شدند تخطئه مي‌كند. حتي دكتر مصدق بعد از قرار گرفتن در پست نخست‌وزيري در مسير به اصطلاح دمكراسي مورد نظر قرار نمي‌گيرد. براي نمونه، بعدازظهر 14 آذر دفاتر روزنامه‌هاي طرفدار دربار و انگليس با هدايت مستقيم دفتر نخست‌وزيري مورد حمله قرار مي‌گيرند و تخريب مي‌شوند تا شايد تضعيف هدفمند دولت ناهمگون با دربار و سياستهاي لندن، توسط اين رسانه‌ها متوقف شود. البته ربوده شدن رئيس شهرباني دولت دكتر محمد مصدق توسط گروه چاقوكشهاي مظفر بقايي و سپس كشتن وي تا حدودي موقعيت متزلزل دولت نهضت ملي را در برابر قدرت رسمي دربار و قدرت غيررسمي بيگانه، روشن مي‌سازد.
    بنابراين در تحليل عملكرد جريانات مختلف اين دوران، درك اين نكته بسيار كليدي و ضروري به نظر مي‌رسد كه مخالفان استقلال ايران و ملي شدن نفت به هيچ اصلي پايبند نبودند. در واقع در شرايطي كه استبداد و قدرت استعماري در مواجهه با مطالبات مردم منافع نامشروع خويش را در خطر مي‌بينند و دست به هر اقدام ضدانساني مي‌زنند، نبايد انتظار داشت كه نيروهاي مخالف دربار و انگليس بتوانند براساس موازين دمكراسي عمل كنند. اصولاً برقراري دمكراسي در يك جامعه و پايبندي جريانات مختلف سياسي به آن، ارتباط تنگاتنگي با تحقق شرايط لازم دارد كه البته اين شرايط، با وضعيت جامعه ايراني در تب و تاب دستيابي به استقلال در صنعت نفت خويش در آن دوران تطبيق ندارد. به طور قطع امروز كه سلطه بيگانه برطرف شده و دولت ملي استقرار يافته تعامل نيروهاي سياسي كشور مي‌بايست كاملاً بر اساس قانون صورت گيرد. حتي تمايلات فرهنگي يك جريان سياسي داخلي به بيگانه نمي‌تواند استفاده از زباني غير از قانون را در مورد آن توجيه كند. اما بايد بر اين نكته تأكيد داشت كه نمي‌بايست شرائط متفاوت امروز را بر شرايط اجتماعي - سياسي دوران نهضت ملي شدن صنعت نفت بار كرد. متأسفانه در تاريخ‌نگاري اخير، برخي تلاش دارند با معيارهاي كنوني به داوري در مورد كليت عملكرد فداييان اسلام بپردازند. اين سخن بدان معني نيست كه عملكرد برخي عوامل نفوذي در اين جمعيت غيرمنسجم همچون شمس قنات‌آبادي، ذوالقدر (گفتني است برخي اعضاي فدائيان اسلام به استناد تيرباران شدن ذوالقدر، اعتقادي به نفوذي بودن وي ندارند) و اقدامات خودسرانه تعدادي از اعضاي آن را ناديده بگيريم. موضع اصولي شهيد مهدي عراقي در اين زمينه ما را بي‌نياز از پرداختن به اين‌گونه ضعفهاي فداييان اسلام مي‌كند. شايد يادآوري اين موضوع نيز خالي از لطف نباشد كه براساس نگرش و استراتژي مبارزاتي امام خميني(ره) اصولاً حركتهاي مسلحانه و حذف فيزيكي در جنبش اسلامي مورد تأييد نبود. اين نگرش كه بعدها در مقايسه‌ با ساير شيوه‌هاي مبارزاتي اصالت خود را به خوبي به اثبات رساند، چون مبنا را آگاهي مردم و رشد فكري و سياسي آنان قرار داده بود نمي‌توانست شيوه‌هاي حذف فيزيكي را كه نه تنها كمكي به رشد مردم نمي‌كرد بلكه بعضاً روند شناخت توده‌ها را از مسائل اجتماعي كُند مي‌ساخت مورد پذيرش قرار دهد.
    به هرحال، در اينجا ارزيابي عملكرد فداييان اسلام براساس استراتژي مبارزه امام مورد بحث ما نيست، بلكه شناخت آنان در يك سنجش تطبيقي با ساير جريانهاي سياسي درگير در نهضت ملي شدن نفت مد نظر است. در واقع سخت‌ترين بخش از وظايف نيروهاي درگير در نهضت ملي شدن به عهده فداييان اسلام نهاده شده بود و اعضاي پاكباخته اين جريان هزينه‌‌هاي كلاني براي حذف فيزيكي عوامل برجسته وابسته به بيگانه پرداخت ‌كردند، امّا برخي آنان را صرفاً خشونت‌گرا عنوان مي‌دارند، در حالي‌كه حتي مخالفان و ناقدان جدي فداييان اسلام نيز معترفند بدون اقدامات آنان اصولاً نهضت ملي شدن صنعت نفت آغاز نمي‌شد: "كتمان نيز نمي‌توان كرد كه بدون فشار انگشت سيدحسين امامي بر ماشه طپانچه‌اش تاريخ ايران به نحوي ديگر نوشته مي‌شد و "جبهه ملي" حضوري در مجلس نمي‌يافت و احتمالاً قرارداد گس-‌گلشائيان نيز تصويب مي‌شد." (نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملي، علي رهنما، انتشارات گام نو، ص11
    بنابراين حتي به اعتراف اين اثر كه تمامي همت خود را به تخطئه فداييان اسلام معطوف داشته، بدون حضور اين جريان در همان شكل خاص، با تمام ضعفها و قوتهايش، اساساً امكان شكل‌گيري نهضت ملي فراهم نمي‌آمد. بويژه آن كه بعد از هژير، حذف فيزيكي دومين عامل قدرتمند انگليس، يعني رزم‌آرا، به درخواست جبهه ملي و آيت‌الله كاشاني به دست اين گروه صورت گرفت. هرچند نويسنده كتاب "نيروهاي مذهبي بر بستر نهضت ملي"، تلاش دارد اين درخواست جريانات سياسي و احزاب طالب خلع يد انگليس از نفت كشور از فداييان اسلام را كم رنگ كند، اما با اين وجود اذعان دارد: "شايد بتوان اخطار فداييان اسلام به جبهه ملي را به عنوان يادآوري ميثاقي كه به رواياتي ميان اين دو بر سر رزم‌آرا صورت گرفته بود به حساب آورد." (همان، ص17
    اما "ناگفته‌ها" شرح تفصيلي از ملاقاتهاي سران مليون از يك سو و آيت‌الله كاشاني از سوي ديگر با فداييان اسلام در اين زمينه ارائه مي‌دهد كه بيانگر ميزان اتكاي اين احزاب و شخصيتها به نواب صفوي و يارانش به عنوان پيشقراولان شكستن جو ارعاب و سلطه مطلق عوامل بيگانه بر امور كشور است: "وقتي رزم‌آرا از اين حركت [يعني] از انحلال مجلسين نااميد مي‌شود به فكر توطئه‌اي مي‌افتد به نام كودتا. چون هم رئيس دولت بود هم زمينه‌اش در ارتش خيلي زياد بود... جبهه ملي متوجه اين نكته مي‌شود و كاري هم از دستش ديگر ساخته نبوده است چون 12-10 نفر كه بيشتر توي مجلس نبودند... احتمال مي‌دادند كه رزم‌آرا اگر بخواهد كودتا بكند حتي اگر يك كودتاي ضد مجلسي - نه ضد رژيمي بكند- جان همه اينها در معرض خطر مي‌باشد. پيغام مي‌دهند براي مرحوم نواب كه وضع بدين صورت است... مرحوم نواب دعوتي از اينها مي‌كند، در 15 يا 16 بهمن در منزل حاج احمد آقايي، آهن‌فروش معروف توي بازار. اينها همه‌شان مي‌آيند. جبهه ملي به غير از مصدق، مرحوم فاطمي وقتي كه مي‌آيد مي‌گويد من اصالتاً از طرف خودم هستم و وكالتاً از طرف مصدق، چون ايشان كسالت داشتند." (صص2-71)
    رعب و وحشتي كه انگليسي‌ها و عواملشان ايجاد كرده بودند مهمترين عامل پيش برنده سياستهاي آنها بود. همان‌گونه كه اشاره شد، لندن از يك سو با تطميع و از سوي ديگر تنبيه و گوشمالي از طريق كانونهاي متعدد سركوب، دوران بعد از رضاخان را تا كودتاي 28 مرداد در ايران مديريت ‌كرد. حتي به گواه تاريخ اگر ايستادگي فداييان در پاي صندوقهاي رأي در برابر دسته‌هاي چاقوكشان عامل انگليس و دربار نبود هرگز اقليت مليون در مجلس شكل نمي‌گرفت. شرح مقاومتها و پيگيريهاي ياران نواب در جريان راي‌گيريها و سپس نظارت آنها بر شمارش آرا در اين اثر آمده است و هر خواننده منصفي مي‌تواند به اين واقعيت پي ببرد كه اگر يك تشكل مردمي چون "فداييان اسلام" نبود هرگز جريانات روشنفكري‌اي چون جبهه ملي نمي‌توانستند با كمترين هزينه، سايه رعب و وحشت دستجات چاقوكشان را از فضاي انتخابات بردارند. جريان نواب داراي خصوصياتي مردمي بود كه به سهولت مي‌توانست افراد اجير شده را از صحنه مخاصمه خارج سازد. از آنجا كه درگيري مي‌توانست بهانه‌هاي لازم را به نيروهاي دولتي براي مداخله و يكسره كردن موضوع به نفع دربار و بيگانه بدهد، حضور فعال يك نيروي مردمي آشنا به مكانيزم و ارتباطات رايج بين توده‌هاي ملت بسيار كارگشا بوده است.
    نواب در آن ملاقات تعيين كننده، شروطي را براي از ميان برداشتن رزم‌آرا بيان مي‌كند كه هم مي‌تواند ملاكي براي شناخت انگيزه‌هاي فداييان اسلام باشد و هم ميزان پايبندي مليون به عهدشان را روشن سازد: "بقايي، فاطمي، سيدمحمود نريمان عبدالقدير آزاد، حائري‌زاده [كريم سنجابي]، شايگان، مكي، اينها بودند تا آنجايي كه تقريباً خودم يادم هست... سيد، دو مرتبه براي اتمام حجت رو كرد به آنها و گفت، هان رزم‌آراء رفت- بينك و بين‌الله- وجداناً براي اينكه فردا دعوا نشود، من و رفقايم هيچ چيز نمي‌خواهيم. ما افتخار مي‌كنيم كه سپور يك مملكت اسلامي باشيم... اما شما قول مي‌دهيد وجداناً، اگر جنوب شهر رفته باشيد اين پابرهنه‌ها، گرسنه‌هاي جنوب شهر، من هر وقت در اين بازار رد مي‌شوم، مي‌بينم يك ماشين كه مي‌ايستد براي دو تا بار، سي تا حمال دنبالش مي‌دوند، واقعاً خجالت مي‌كشم... وجداناً آن مردم آبادان را شما برويد ببينيد اگر دلتان براي اينها سوخته و تصميم گرفته‌ايد براي آنها يك خدمتي بكنيد، حداقل اينكه يك حكومت كه در آن عدالت باشد، بوجود بياوريد. بگوئيد. اگر نه، همين الان بيائيم صفهايمان را از همديگر جدا بكنيم و يا بگوئيد بابا ما نمي‌توانيم، ما تا اين حدش را بيشتر نمي‌توانيم، ما هم تكليفمان روشن باشد." (صص5-74)
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      فداييان اسلام خطر حذف فيزيكي يكي از مهمترين عوامل انگليس را براساس عهد به جان خريد، اما ملّيون علاوه بر تلاش براي ثبت چنين اقدامي به نام خود حتي حاضر نشدند در رسانه‌هايشان اعلام دارند اين اقدام توسط كساني صورت گرفته است كه آرزوي پياده شدن قوانين اسلامي را در كشور در سر دارند: "روزنامه‌هاي باختر امروز (مربوط به فاطمي) و شاهد (مربوط به بقايي) اگر چه راجع به كشته شدن رزم‌آرا قلم فرسايي كردند، ليكن هيچ يك اشاره‌اي به شعارهاي اسلامي ضارب او نكردند. باختر امروز كه كشور ايران را جايگزين اسلام كرده بود نوشت: "در آن موقع ضارب كه با خونسردي ايستاده بود و با صداي بلند مي‌گفت زنده باد ايران از طرف پاسبان‌ها و يك سروان افسر شهرباني دستگير گرديد." روشن است كه در ذهن خواننده باختر امروز ضارب رزم‌آرا مردمي ايران دوست و نه الزاماً اسلام دوست به حساب مي‌آمد." (نيروهاي مذهبي بر بستر نهضت ملي، علي رهنما، انتشارات گام نو، سال 84، ص209)
      در كنار اين بايكوت شديد خبري پيمان شكنان و تلاش آنان براي جعل واقعيتها، عزم انگليس براي حذف فداييان اسلام جزم مي‌شود: "با درگذشت رزم‌آرا، مهمترين مشغله ذهني سياست‌مداران و ديپلمات‌هاي انگليسي، قبولاندن سيدضيا به شاه به عنوان جانشين رزم‌آرا و سركوب كاشاني و فداييان اسلام بود... كاشاني توسط علاء از فشار دولت انگليس جهت بازداشت فداييان اسلام و محدود كردن فعاليت‌هاي خودش كاملاً آگاه بود." (همان، صص5-204)

      در شرايطي كه جبهه ملي بعد از كشته شدن رزم‌آرا يكباره ارتباطات خود را با فداييان اسلام قطع مي‌كند با روي كار آمدن حسين علا آنچنان فشار بر اين جريان شدت مي‌گيرد كه بسياري از مرتبطين با نواب از وي اعلام برائت مي‌كنند: "حاج مهدي عراقي:... بعد از اين جريان زدن علاء بود كه چون بگير بگير بود، ريختند [شمار زيادي] از بچه‌ها را مي‌گرفتند، يك مشت از ترسشان تند تند برداشتند اعلام كردند كه ما نيستيم ما نبوديم، ما استعفا داده بوديم، كه يك وقت حكومت نظامي سراغشان نرفته باشد [نرود]." (ص122)
      اين‌گونه به نظر مي‌رسد كه جريان مرتبط با آمريكا در كشور نيز به دنبال از ميان برداشته شدن رزم‌آرا مايل بود به حضور پرقدرت فداييان اسلام در صحنه سياسي كشور پايان داده شود: "از شامگاه اول فروردين، دستگيري اعضاء كليدي فداييان اسلام با استناد به ماده پنج حكومت نظامي آغاز شد. با زنداني شدن سيدعبدالحسين واحدي، حاج سيدهاشم حسيني، اميرعبدالله كرباسچيان و سيدمحمد واحدي، هسته‌ اصلي عملياتي- تبليغاتي فداييان اسلام شديداً ضربه خورد... قبول نخست‌وزيري از طرف مصدق در 7 ارديبهشت 1330 بر اميد و انتظار "فداييان اسلام" كه به دنبال فرجي بودند افزود". (نيروهاي مذهبي بر بستر نهضت ملي، علي رهنما، انتشارات گام نو، سال 84، صص3-221) در اين ميان عاملي كه موجب مي‌شود مصدق نه تنها براي آزادي فداييان اسلام اقدامي نكند بلكه شرايط آنان را سخت‌تر نمايد، نقش آفريني مرموزانه مظفر بقايي است كه بدين‌ وسيله اختلاف ميان نيروهاي هوادار نهضت ملي شدن صنعت نفت نيز كليد مي‌خورد: "همزمان با چاپ اعلاميه بازرگانان بازار تهران، مصدق نيز در مجلس سخنان مهمي در مورد فداييان اسلام ايراد مي‌كند، كه حتي براي نزديكانش چون مكي نيز غير مترقبه است. اگرچه مكي مي‌گويد كه نمايندگان جبهه ملي كمترين اطلاعي از محتواي سخنان يكشنبه 22 ارديبهشت 1330 مصدق نداشتند، اما شواهد و قرائن اين گمان را تقويت مي‌كنند كه لااقل بقايي در آماده كردن ذهن مصدق براي ايراد اين سخنان نقش مهمي داشته است." (همان، ص235) در حالي‌كه هيچيك از اعضاي جبهه ملي دربارة تهديد مصدق توسط فداييان اسلام سخني نگفته‌اند، مظفر بقايي كه بعدها و پس از سركوب ياران نواب، نقش خود را به عنوان يكي از عوامل مؤثر در كودتاي 28 مرداد عليه دولت مصدق آشكار مي‌سازد در اين زمينه عملكرد مرموزي دارد: "به احتمال زياد بقايي، منبع خبري مصدق در مورد احتمال سوءقصد به جانش بود، همان گونه كه وي همين خبر را از طريق ديهيمي به شاه رسانده بود. در اين ميان، ديهيمي هم گرداننده شاخه نظامي "حزب آريا" به رهبري سرلشكر ارفع بود و هم عضو سازمان نظامي- اطلاعاتي بقايي كه گويا قبل از تشكيل حزب زحمتكشان فعال شده بود. در كودتاي 28 مرداد ديهيمي به همراه ارفع و سرلشكر اخوي علاوه بر مشاركت در طراحي كودتا، بسياري از نيروهاي اوباش جنوب تهران را متشكل كرده بودند." (همان، ص23
      شهيد مهدي عراقي در "ناگفته‌ها" به شدت موضوع ترور مصدق توسط فداييان را تكذيب و آن را آغاز توطئه‌اي طراحي شده اعلام مي‌كند: "مصدق رفت مجلس، در يك نطق در سخنراني تشريح كرد كه فداييان اسلام يك روز كسروي را كشتند براي خاطر اينكه از جهت فكري و ديني با همديگر در تضاد بودند. فداييان اسلام هژير را كشتند براي خاطر اينكه در انتخابات شركت كرده بود و مي‌خواست مسير انتخابات را منحرف بكند. فداييان اسلام رزم‌آرا را كشتند براي اينكه عامل مستقيم استعمار بود و مي‌خواست جلوگيري كند از ملي شدن صنعت نفت. حالا اين سئوال مطرح است كه فداييان اسلام چرا مي‌خواهند مرا بكشند؟ - چيزي كه اصلاً مطرح نبود، ما متوجه شديم يك توطئه‌اي خلاصه توي كار است. اين شد كه مرحوم نواب يك اعلام ميتينگ مي‌دهند كه بيايد به نطق مصدق جواب بدهد. ولي، مسجد شاه را درش را مي‌بندند و جلوگيري مي‌كنند از ميتينگ... بعد از اين ميتينگ خبر مي‌دهند كه يك روزنامه‌اي به نام روزنامه‌ مردرزم‌ كه روز پنجشنبه منتشر مي‌شد، يك كليشه‌اي درست كرده كه البته يك زن و مرد آمريكايي در حال دانس دادن بودند و يك شنلي هم پوشانده بودند، لخت هم بودند. كله اين مرد را برداشته‌اند كله مرحوم نواب را به حساب روي اين مونتاژ كرده‌اند و اين كليشه را درست كرده‌اند..." (ص96)
      بعد از پيگيري موضوع توسط دوستان نواب مشخص مي‌شود كه چنين اقدامي نيز توسط مظفربقايي صورت گرفته است؛ لذا در زمان مراجعه به چاپخانه براي جلوگيري از چاپ آن با چاقو‌كشان حزب زحمتكشان مواجه مي‌شوند: "اين چيزهايي كه اينها تنظيم كرده‌اند، اگر بر فرض هم زير چاپ نباشد، اينها را برداريم ببريمشان، به هم بزنيم اصلاً. در ضمن هم ديديم حالا اگر ما بخواهيم اين كار را بكنيم، بايد يك دعوا هم بكنيم با اين بچه‌هاي حزب زحمتكشان، دوستان آقاي بقايي... اين امير زرين‌كيا كه معروف شد به امير مو بور،... اين هم از چاقوكشان حزب زحمتكشان بود كه بعد هم توي دو سه روزه 25 تا 28مرداد، دو سه تا از اين توده‌اي‌ها را به قول يارو گفتني شكمهايشان را سفره كرده بود، از اين لاتها شده بود." (صص9-9
      به اين ترتيب حملات از هر سو به فداييان آغاز مي‌شود. شمس‌ قنات‌آبادي كه جذب او به فداييان اسلام يكي از ايرادات اساسي نواب به حساب مي‌آيد در چنين موقعيتي آشكارا با بقايي پيوند مي‌خورد و به فداييان به طرق مختلف مي‌تازد. البته "ناگفته‌ها" انتقاد به نواب را در دعوت وي به اين جمع وارد مي‌داند: "در سال 25 وقتي مرحوم نواب مي‌رفت قم و مي‌آمد، با يك مشت طلبه‌هاي جوان كه آنجا آشنا مي‌شده، از جمله اين آقاي شمس قنات‌آبادي است... در يكي از ميتينگ‌ها كه مسجد شاه اينها مي‌دادند اين هم مي‌آيد جلوي در مسجد شاه برخورد مي‌كند با مرحوم نواب، مي‌گويد پسر عمو اجازه بدهيد من هم يك چند كلمه‌اي صحبت كنم... خلاصه‌اش شمس شروع مي‌كند به صحبت كردن "به سيدها مي‌گفتند پسرعمو" خرده خرده از آنجا مي‌آيند خانه كاشاني و شمس را معرفي‌اش مي‌كند به كاشاني. بعد از اينكه بچه‌هاي قم، طلبه‌ها مي‌آيند اعتراض مي‌كنند به مرحوم نواب كه اين آدم سالمي نيست و آدم كثيفي است، تو آورده‌ايش توي دست و بالت. بعد ايشان مي‌گويد كه حالا ممكن است تغيير كرده، ممكن است توبه كرده باشد، حالا اگر كه اينجاست كار خلافي كرد كه ما جلويش را مي‌گيريم. اگر، نه كه [هيچ] خرده خرده آنجا مي‌ماند و چون فداييان اسلام يك تشكيلات زيرزميني و مخفي بودند، با پيشنهاد اين شمس مي‌گويد كه اگر صلاح بدانيد ما يه تشكيلات علني به نام مجمع مسلمانان مجاهد تأسيس بكنيم كه در كارهاي علني، همين بچه‌ها در اين لباس ظاهر بشوند و اين كار هم مي‌شود ديگر، مجمع مسلمانان مجاهد در سال 27 تقريباً تأسيس مي‌شود با موافقت نواب." (صص5-124) همچنين در مورد ساير عناصر نفوذي تشكيلات مي‌افزايد: "اين ذوالقدر نزديك‌ به دو سه ماه بود كه آنجا سروكله‌اش پيدا شده بود و از آنجا آمده بود در اطرافش خيلي صحبت مي‌كنند مي‌گويند اين كار توسط بختيار (تيمور بختيار اولين رئيس ساواك) انجام شده بود، يكي از افرادي بوده كه ماموريت به او داده بودند بيايد آنجا. اينكه صبح تا غروب غلام خانه‌زاد شده بود توي خانه سيد و همه‌اش نماز مي‌خوانده و گريه مي‌كرده كه خلاصه‌اش من مي‌خواهم بروم شهيد بشوم... تا اينكه مسئله زدن علاء پيش مي‌آيد اين خيلي اصرار مي‌كند كه من مي‌خواهم بروم اين كار را بكنم... اسلحه‌اي كه بچه‌ها در اختيار ذوالقدر گذاشته بودند غير از آن اسلحه‌اي بوده كه ذوالقدر حسين علا را با او مي‌زند. اين به اصطلاح فشنگهايش بادي بوده كه اثر نمي‌كند و بعد هم كه خود ذوالقدر را مي‌گيرند. ذوالقدر آنجا اعترافاتي مي‌كند و حتي در برخوردشان يكي دو دفعه توهين هم مي‌كند به مرحوم نواب." (صص130-129)
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        اينكه كسي بدون هيچگونه شناختي از او، نه تنها دو ماهه به يك تشكيلات مخفي راه مي‌يابد بلكه مسئوليت عملياتي سرّي و مهمي را نيز به عهده مي‌گيرد خود گوياي بسياري از واقعيتها در مورد چگونگي مخفي بودن آن تشكيلات است. خلوص خاص نواب (كه مسير را براي سوءاستفاده كنندگان باز مي‌گذارد) و بي‌نظم و انضباطي سازماني، دو عامل مؤثر در ضربه پذيري جماعتي با غيرت ديني كم‌نظير بودند. نكته حائز اهميت اين كه مرحوم نواب صفوي براي تحقق آرمانهاي بلند خود نه تشكيلاتي داشت و نه نيروهاي لازم را براي مأموريتهاي مورد نياز و نه حتي برنامه‌اي براي گام برداشتن در اين مسير پرمخاطره؛ از اين‌رو عناصر مرموزي چون مظفر بقايي براي نيل به اهداف خويش از وجود جوانان پاكباخته‌اي كه در اين تشكيلات بودند بهره گرفتند. آيا حفاظت از خانه مسئول حزب زحمتكشان در شأن منزلت چنين استوار مرداني بوده است؟! : "بچه‌هاي فداييان اسلام و مجاهدين اسلام در ماجراي چاپخانه شاهد مردانه مقاومت كردند و به عللي كه بقايي خود بهتر مي‌دانست، او از شور و شجاعت اين جوانان صاف و صادق در راه منافع سياسي خويش استفاده مي‌كرد ولي آنها را بازاريان، رؤساي اصناف، بازرگانان روشنفكر و يا تجار محترم معرفي مي‌كرد... ظاهراً بقايي كه خود را روشنفكر مدرن و تحصيل‌كرده و فرنگ رفته مي‌دانست و با زهري و سپهبدي و خانلري و صادق هدايت دوستي نزديك داشت، تمايلي به علني كردن روابط سياسي خود با افرادي كه هيچ سنخيتي با دوستان روشنفكرش نداشتند، نداشت. از سوي ديگر، قنات‌آبادي روايت مي‌كند كه در آن شب‌هاي پر تب و تاب كه همه در اضطراب حمله نيروهاي رزم‌آرا بودند، بقايي و زهري هم مراعات متعصبين را كنار گذاشته بودند و ضمن صرف شام مشروب هم مي‌خوردند." (نيروهاي مذهبي بر بستر نهضت ملي، علي رهنما، گام نو، سال 84، ص164) شهيد مهدي عراقي نيز حفاظت از خانه مظفر بقايي را به گونه مشابهي شرح مي‌دهد: "بعد از ظهر كه شد پيشنهاد شد به دكتر بقايي كه ما مثل ديشب در برابر عمل انجام شده قرار نگيريم، بهتر اين است كه بيائيم و بنشينيم صحبت كنيم كه چكار بكنيم، اگر يك همچنين حادثه‌اي مثل ديشب اتفاق افتاد. دكتر بقايي هم خودش پسنديد و آمد توي جلسه. هنوز رسميت پيدا نكرده بود، يعني مسئله‌اي مطرح نشده بود كه تلفن زنگ زد. بقايي تلفن را برداشت، بعد از سلام و عليك، يك وقت ما متوجه شديم كه به زبان انگليسي يا فرانسه، خلاصه به زبان خارجي صحبت مي‌كند. صحبت او كه تمام شد و گوشي را كه گذاشت زمين، بچه‌هايي كه تقريباً وابسته به فداييان بودند بالاتفاق از جا بلند شدند و گفتند كه پس ما از اينجا مي‌رويم چون اينجا جاي ما نيست. دكتر بقايي گفت چه شده، چرا؟ اعتراض كردند به نحوه برخورد بقايي، گفتند يا اينهايي كه اينجا هستند مورد اعتماد هستند يا مورد اعتماد نيستند. اگر مورد اعتماد هستند، شما حق نداشتيد غير از زبان مادري صحبت ديگري بكنيد." (ص66) نبود انسجام تشكيلاتي موجب مي‌شود كه به جاي اينكه اعتماد فداييان اسلام به فردي چون بقايي قابل تأمل شود، ماجرا به گونه‌اي ديگري جريان يابد.
        البته نبايد از واقعيت گذشت كه صداقت شخص نواب و شخصيتهايي چون مهدي عراقي اين نقيصه را تا حدي جبران كرده است. عذرخواهي از عملكردهاي خودمحورانه اعضا مؤيد اين امر است. براي نمونه نواب صفوي پس از آزادي از زندان از اين كه برخي از اعضاي فداييان اسلام آقاي فلسفي را تهديد كرده‌اند بشدت متأثر شده و از ايشان عذرخواهي مي‌كند.(خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام‌ فلسفي، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ص16
        اين‌گونه شكنندگي برخي از اعضاي فداييان اسلام را عمدتاً بايد ناشي از عدم آمادگي آنها براي مواجهه با فشارهاي همه جانبه دانست. همانگونه كه اشاره شد، جريانهاي وابسته به دربار و هر يك از قدرتهاي خارجي (آمريكا، انگليس و روس) داراي شبكه سياسي و تبليغاتي و اقتصادي قوي بودند و همگي به طور متحد در برابر فداييان اسلام كه آرمان حكومت اسلامي را مطرح مي‌ساخت مواضع تند و آشكاري داشتند (مگر در شرايطي كه بهره‌مندي از توان آنها را براي تقويت مواضع خويش در برابر رقيب، در سر مي‌پروراندند). تجربه گرانسنگ اين دوران چنين است كه داشتن آرمانهاي متعالي و حتي جانفشاني بر سر اين اهداف مقدس نمي‌تواند موجب تحول شود، مگر آنكه زمينه‌ها و بسترهاي مناسب براي آن تحول فراهم آيد، در غير اين صورت پيامدي جز يأس سياسي در بر نخواهد داشت.
        در آخرين فراز از اين نقد ضمن تأكيد مجدد بر ارزشمند بودن "ناگفته‌ها" براي شناخت نهضت ملي شدن صنعت نفت، لازم است از زاويه‌اي ديگر نيز مطالب آن را مورد توجه قرار دهيم كه كمتر به آن پرداخته شده و مي‌تواند روشنگر ابعاد شخصيتي حضرت امام در نوع هدايت و رهبري نهضت بزرگ اسلامي مردم ايران باشد. براي نمونه مقايسه‌اي گذرا بين عملكرد دكتر مصدق به عنوان نخست‌وزير و چهرة رسمي نهضت ملي در پناه بردن به مجلس پس از مواجهه با تهديدات نه چندان بااهميت، با صلابت و استواري امام در رويارويي با خطرات جدي در قيام 15 خرداد، واقعيات بسياري را آشكار مي‌سازد. بي‌ترديد ميزان استواري روحي و شخصيتي رهبران حركتهاي مردمي، نقشي اساسي در استحكام و مقاومت توده‌ها خواهد داشت. طبعاً عملكردهايي چون بيتوته كردن در مجلس براي برخورداري از امنيت، روحيه ساير عناصر و آحاد مردم را كاملاً متزلزل مي‌سازد، در حالي كه هيچ زماني اين گونه رفتارهاي سياسي را در عملكردهاي امام شاهد نبوديم. در حوادث ابتداي نهضت در سال 42 كه خوف حمله چماق بدستان گارد شاهنشاهي در قم به بيت امام مي‌رفت، همه اطرافيان امام بشدت نگران بوده و درصدد تدبيري براي حفظ جان امام برمي‌آيند اما امام هرگز اين توصيه‌هاي دلسوزانه را براي ترك خانه خود و يا تجمع عده‌اي از يارانشان را براي حفاظت از جان خويش نمي‌پذيرد و با صلابت و ايماني استوار، ارادتمندان خويش را دعوت به رفتن به خانه‌هايشان مي‌نمايد: "در همين گيرودار كه ما دستانمان يك خرده خاكه ذغالي شده بود، آمديم يواشكي سر حوض كه دستانمان را بشوئيم، حاج آقا از اين اتاق آمد برود توي آن اتاق ديد ما دو نفر توي حياطيم گفت اينجا چكار مي‌كنيد شما؟ گفتيم بوديم ديگر حاج آقا. گفت مگر من نگفتم برويد؟ گفتيم كه شما گفتيد، اما وظيفه ما چيه؟ گفت وظيفه را من تعيين مي‌كنم. گفتم تشخيص آن هم با ماست حاج آقا. البته تا وقتي من گفتم كه تشخيص آن هم با ماست خودم گريه‌ام افتاد و حاج‌ آقا هم هيچي نگفت، سرش را انداخت پائين رفت. در همين موقع بود كه گفتند كه اينها (چماق‌داران گارد شاهنشاهي) دارند مي‌آيند."(ص163) اين صلابت در اوج خطرات و در مقاطع مختلف به مردمي كه به دنبال رهبري انقلاب بودند اعتماد به نفس مي‌داد. امام در 21 بهمن 57 كه احتمال كودتا و حمله به مدرسه علوي به بالا‌ترين حد خود رسيده بود هرگز به توصيه اطرافيان مبني بر ترك محل استقرار خود اعتنا نكرد، در حالي‌ كه همه سران احزاب و گروه‌هاي سياسي و حتي برخي روحانيون برجسته، آن شب را در محل ديگري جز منازل خود گذراندند. همچنين در اوج بمباران تهران در جريان جنگ تحميلي نيز امام هرگز حاضر به ترك منزل خود و اقامت در پناهگاه نشدند. اين صلابت به توده مردم قوتي مي‌بخشيد كه تبلور آن را در جاي جاي تاريخ انقلاب اسلامي شاهد بوده‌ايم. مطالب ارزشمندي از اين دست را در خاطرات شهيد مهدي عراقي فراوان مي‌توان يافت كه از آن جمله چگونگي متحول شدن شهيد طيب است. از طرفي بيان منصفانه ضعفهاي روحانيت و روشنفكران در نهضت ملي شدن صنعت نفت در "ناگفته‌ها" به محققان و تاريخ پژوهان كمك مي‌كند تا به مقابله‌اي منطقي با خط انحرافي و شكننده قطبي شدن تاريخ پژوهي در كشورمان بپردازند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          ارتباطات جهانى و سياست جهانى‏
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #10
                    راهكارهاي عملياتي كردن توليد علم



                    توليد علم و نظريه پردازي يكي از مهمترين گزينه ها براي خروج كشور از انفعال و به دستگيري ابتكار عمل ميباشد. كشور ما استحقاق دستيابي به درجات عالي توليد علمي و تكنولوژيكي را دارد مشروط به اينكه بجاي توقف بر روي شعار به سوي عملياتي كردن اين آرمان بزرگ حركت كنيم. ذيلا ده قدم براي عملياتي شدن اين مهم پيشنهاد ميگردد.


                    توليد علم و نظريه پردازي يكي از مهمترين گزينه ها براي خروج كشور از انفعال و به دستگيري ابتكار عمل ميباشد. كشور ما استحقاق دستيابي به درجات عالي توليد علمي و تكنولوژيكي را دارد مشروط به اينكه بجاي توقف بر روي شعار به سوي عملياتي كردن اين آرمان بزرگ حركت كنيم. ذيلا ده قدم براي عملياتي شدن اين مهم پيشنهاد ميگردد.

                    قدم اول: شناخت ظرفيت‌ها

                    ابتدا بايد دارائيها و استعدادهاي بالقوه و بالفعل كشور براي توليد علم به دقت مورد مطالعه قرار گيرد چراكه هرگونه برنامه ريزي بدون توجه به اين امر، اجراي برنامه را با ناكامي مواجه خواهد ساخت. علاوه براين، شناخت ظرفيتها مسير ارتقا و توسعه آن در عرصه هاي مهم را روشن مينمايد.

                    قدم دوم: آگاهي از نيازها

                    اينكه كشور ما براي دستيابي به نقطه مطلوب نيازمند چه دستاوردهايي است موضوع مهمي است كه عملا جريان توليد علم را با واقع‌بيني روبرو خواهد كرد. درحال حاضر برخي از نيازهاي علمي و تكنولوژيكي كشور، ما را در عرصه بين الملل با انفعال و ضعف مواجه ساخته است كه لازم است پاسخگويي به آنها در اولويت قرار گيرد.

                    قدم سوم: شناسايي رقيب و رصد توليدات جهاني


                    رقباي علمي ما چه كساني هستند يا ميتوانند باشند؟ اين پرسشي است كه البته درباره رشته هاي مختلف علمي پاسخهاي متفاوت دارد. شناسايي وضعيت، عملكرد و برنامه هاي آينده رقيب نيز موضوع حائز اهميتي است كه پس از پاسخ به پرسش نخست دنبال خواهد شد. همچنين رصد توليدات علمي جهان از طرق مقتضي موجب ميشود تا از هر نوع دوبارهكاري و حركتهاي بيثمر جلوگيري شده و سطح آموزش و پژوهش را توسعه دهد.

                    قدم چهارم: اولويت گذاري

                    در چه عرصه هايي بايد توليد علمي صورت گيرد؟ آيا لازم است پتانسيل كشور را براي توليد علمي در تمامي رشته ها مصرف كنيم؟ طبعا پاسخ به اين پرسش نيازمند هوشياري مضاعف است. با شناخت ظرفيتها، نيازها و وضعيت رقيب، روشن خواهد شد كه لازم است ظرفيت و سرمايه كشور را در چند عرصه مهم و ضروري متمركز نموده و با ايجاد يك برنامه زمان بندي شده خود را به بالاترين سطح ممكن ارتقاء دهيم.


                    قدم پنجم: تقسيم كار

                    پس از اولويت گذاري بايد ميان دانشگاهها و مراكز پژوهشي كشور تقسيم كار شود. تداخل، موازي كاري و ناهماهنگي براي جريان توليد علم آفت بزرگي به شمار ميرود. البته بايد به نحوي تقسيم كار شود كه هر دستگاه و مركز ماموريت كاملا مشخصي را برعهده داشته باشد و تدريجاً با آن ماموريت شناخته شود.


                    قدم ششم: اتصال كشور به پژوهش

                    شايد اگر ميگفتيم، لازم است بودجه و امكانات پژوهش در كشور افزايش يابد آنقدر به پژوهش كمك نكرده بوديم كه با اين توصيه كمك ميكنيم. در صورتي كه پژوهش به صورت طبيعي به تمامي عرصههاي توليد و مديريت متصل شود، خودبه خود امكانات آن نيز ارتقاء خواهد يافت. بايد به نحوي حركت كرد كه كشور خود را واقعا محتاج پژوهش بداند و بهاء آن را بپردازد.



                    قدم هفتم: هماهنگي آموزش با پژوهش

                    آموزش عالي كشور بايد محقق پرور باشد. صدور چندهزار فارغ التحصيل كه پس از اخذ مدرك از استطاعت پژوهش برخوردار نبوده و يا حاضر به فعاليت پژوهشي نيستند، عملا هدردادن سرمايه ملي است. بايد تمامي دانشگاههاي ما متناسب با اولويتهاي توليد علم نسبت به جذب استعدادها و پرورش آنها مبادرت نمايند. بديهي است براي تحقق اين مهم، غني و بهروز سازي محتوا و روشهاي آموزشي از اهميت فوق العادهاي برخوردار است.



                    قدم هشتم: اتصال به مخازن بزرگ اطلاعاتي

                    براي رونق يافتن توليد علم، بايد به سهل ترين راه ممكن، منابع و ابزارهاي پژوهش در اختيار محققان قرار گيرد. درحال حاضر منابع و ابزارهاي موجود پاسخگوي نيازهاي محققان نيست و كيفيت تحقيقات را با ضعف جدي روبرو ساخته است. بايد توجه داشت كتابخانه تخصصي و پايگاههاي اطلاع رساني و آزمايشگاهها قلب يك مركز پژوهشي بهشمار ميروند.


                    قدم نهم: رهبري پژوهش

                    پژوهش در كشور ما نيازمند يك رهبر مقتدر و فهيم است تا در قالب يك برنامه جامع ملي، پژوهش كشور را با اشراف كامل مورد هدايت و حمايت قرار دهد. درحال حاضر مشخص نيست متولي واقعي پژوهش كشور كيست و از چه دستگاهي بايد انتظار برنامه‌ريزي جامع و ملي را داشت.


                    قدم دهم: جذب و نگهداري نخبگان

                    هيچگاه فكر كرده ايم فرار مغزها چه عوامل كم ارزشي دارد:
                    1. رعايت احترام و شأن نخبگان
                    2. تامين نيازهاي معيشتي آنان
                    3. تامين بودجه و امكانات پژوهشي
                    4. حراست از دستاوردهاي علمي آنان از سرقت و... چهار راه ساده براي جذب و حفظ نخبگان كشور است.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #11
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        كتاب "مأموريت مخفي هايزر در تهران"



                        "خاطرات هايزر" مي‌تواند گوشه‌هايي از عظمت انقلاب اسلامي را بويژه براي نسل‌هايي كه خود از نزديك شاهد اين واقعه بزرگ نبوده‌اند، به تصوير كشد، زيرا نشان مي‌دهد آمريكا هرآنچه در توان داشت براي سد كردن راه انقلاب به كار گرفت، اما در نهايت، شكست خورد.


                        براي پي بردن به اهميت و عظمت انقلاب اسلامي، از زواياي مختلف مي‌توان به اين پديده شگرف در ربع پاياني قرن بيستم نگريست و به تحليل و تفسير وقايع، رويدادها و دستاوردهاي مختلفي كه پيرامون اين واقعه شكل‌ گرفته يا حاصل آمده‌اند، پرداخت. در اين ميان بي‌شك بررسي خاطرات شخصيتهايي كه به نحوي از انحاء در جريان اين نهضت بزرگ بوده يا قرار گرفته‌اند نيز مي‌تواند منبع بسيار خوبي براي ارزيابي انقلاب اسلامي به شمار آيد، هرچند همواره در مرور خاطرات شخصيتهاي مختلف، بايد دقت نظر لازم را داشت تا مبادا برخي بزرگنمايي‌ها و كوچك‌نمايي‌ها، يا كم و زيادهاي عمدي يا سهوي در بيان مسائل، موجب نقش بستن تصويري غيرواقعي در ذهن ما شوند.
                        "خاطرات ژنرال روبرت ا.داچ هايزر" از جمله منابعي است كه در آن مي‌توان از يك سو نهايت تلاش آمريكا براي مهار نهضت مردم ايران در سال 57 و از سوي ديگر قدرت عظيم انقلاب اسلامي را به نظاره نشست؛ به همين دليل بايد گفت ارزش خاطرات ژنرال هايزر و امثال آن، در زمان نگارش و انتشار مشخص نگرديده است، امّا پس از فاصله گرفتن از مقطع حركت و پيروزي انقلاب، در شرايطي كه غبار فراموشي بر اذهان مي‌نشيند و همزمان با فعاليت گسترده دستگاه تبليغاتي قدرتمند بيگانگان براي شائبه‌آفريني در افكار عمومي - بويژه نسل جوان كه خود از نزديك شاهد قضايا نبوده است - اين خاطرات مي‌تواند روشنگر ابهامات و پاسخگوي سؤالات و شائبه‌ها باشد. قبل از آن ‌كه به متن خاطرات اين ژنرال چهارستاره آمريكايي بپردازيم و از درون آن، نقبي به سوي حقايق انقلاب اسلامي بزنيم، جا دارد به شخصيت و موقعيت نگارنده خاطرات توجه لازم را بنماييم؛ هايزر بنا به آنچه خود در ابتداي خاطراتش بيان مي‌دارد، پس از بيست سال شركت مستمر در مأموريتهاي نظامي در نقاط مختلف جهان در چارچوب سياستهاي سلطه‌گرانه دولت آمريكا، از سال 1972 با كسب درجه سرلشكري، فعاليت جديدش را در پنتاگون كه عبارت بود از "نظارت بر برنامه‌هاي فروش تجهيزات نظامي نيروي هوايي به كشورهاي مختلف"، آغاز كرد. اين سالها، اوج دوران جنگ سرد ميان آمريكا و شوروي بود، لذا براحتي مي‌توان دريافت كه هايزر در موقعيت جديد خود، ناگزير ارتباط تنگاتنگي نيز با سياست بين‌الملل و همچنين مسائل و تحولات سياسي و اجتماعي در كشورهاي مختلف پيدا مي‌كند و از اين پس نمي‌توان وي را صرفاً يك چهره نظامي به شمار آورد. از طرفي، ارتقاي درجه هايزر در سال 1975 به ژنرال چهارستاره توسط رئيس‌جمهور و سپس انتصاب وي به معاونت فرماندهي كل نيروهاي آمريكايي در اروپا و در واقع معاونت ژنرال الكسا‌ندر هيگ(فرماندهي كل ناتو)، حاكي از قابليتهاي شخصي اين ژنرال آمريكايي در انجام مأموريتهاي محوله بود. هايزر حوزه مسئوليت خود را در اين پست چنين بازگو مي‌كند: "علاوه بر نظارت و اداره بيش از 320 هزار پرسنل آمريكايي، مسئوليت تمام فروش‌هاي نظامي خارجي و برنامه‌هاي كمك نظامي به 44 كشور را هم به عهده داشتم. در خلال تصدي اين پست حدود 85 درصد فروش‌هاي نظامي خارجي آمريكا در محدوده اروپا صورت گرفت. تقريباً سالانه حدود 12 ميليارد دلار با كشورهاي تحت مسئوليت من معامله مي‌كرديم. اين كار ابعاد سياسي و ديپلماتيك وسيعي داشت." (ص29) به اين ترتيب پيداست كه ژنرال هايزر به دليل مسئوليت خاص خود، به يك عنصر ورزيده نظامي- سياسي تبديل مي‌شود. براي درك بهتر اين مسئله بايد به اين نكته توجه شود كه فرمانده وي - ژنرال هيگ - در سالهاي بعدي، مسئوليتهاي بسيار مهم سياسي از جمله وزارت امور خارجه را در هيئت حاكمه اين كشور برعهده گرفت.
                        نكته ديگري كه در مورد هايزر بايد به آن توجه داشت، آشنايي وي با مسائل نظامي و سياسي ايران است؛ چرا كه از سالهاي پس از كودتاي 28 مرداد 32، شاه بر مبناي سياستهاي كلان بين‌المللي ايالات متحده به يكي از عوامل وابسته درجه اول اين كشور و در نتيجه به يكي از خريداران اصلي تسليحات آمريكايي تبديل مي‌شود، بويژه پس از ارائه دكترين نيكسون، همراه با افزايش درآمدهاي نفتي ايران، سيل تجهيزات نظامي روانه كشور ما مي‌گردد تا آن را به پايگاه اصلي آمريكا در منطقه حساس خليج‌فارس و خاورميانه مبدل سازد. قاعدتاً در چارچوب اين برنامه، هايزر بنا به مسئوليت خويش داراي ارتباطات گسترده با ايران در عاليترين سطوح نظامي و سياسي بود: "در اوايل سال 1978 شاه از آمريكا خواست تا او را براي ايجاد يك سيستم كنترل و فرماندهي و ايجاد دكترين و اصول و وظايف عملياتي سازمان نيروهاي مسلح كمك كند... در اواسط آوريل 1978 وزارت دفاع مرا براي همكاري با اعليحضرت به ايران اعزام داشت." (ص31) آنچه شاه در ملاقات با هايزر به وي بيان مي‌دارد، حاوي نكته پراهميتي است كه توجه به آن در ادامه اين بحث كاملاً ضروري است: "شاه به من گفت كه از اين كه سرپرستي اين پروژه را به عهده دارم خوشحال است زيرا فكر مي‌كند من شيوه حكومت و نيروهاي مسلح او را دريافته و تفاوت بين سيستم آمريكايي و سلطنت در ايران را درك كرده‌ام. گفت كه يكي از نيازمنديهاي اصلي او در طراحي سيستم كنترل فرماندهي اين است كه او كنترل كامل و مطلق (استبدادي) خود را بر نيروها حفظ نمايد. او يك سيستمي مي‌خواست كه او را صددرصد در برابر كودتا حفظ كند." (ص32)
                        نتيجه اين ماموريت براي هايزر، آن بود كه وي را بيش از پيش بر امور نظامي و نيز سياسي و اجتماعي ايران واقف ساخت؛ چرا كه به منظور كسب اطلاعات لازم براي طراحي اين سيستم، گروهي عازم ايران شده، كليه اطلاعات لازم را جمع‌آوري كرده و در اختيار وي قرار داده بودند. به دنبال آن هايزر شخصاً "دكترين و مفاهيم عملياتي" مناسب براي نيروهاي نظامي ايران را تدوين مي‌كند. پذيرش تام و تمام اين طرح از سوي تمامي فرماندهان عاليرتبه ارتش شاهنشاهي و سرانجام محمدرضا (كه با حساسيت فوق‌العاده‌اي امور نظامي را پيگيري مي‌كرد و خواستار حاكميت مطلق خويش بر آن بود)، گذشته از مهارتهاي برنامه‌ريزي نظامي و عملياتي هايزر، حكايت از احاطة كامل وي بر زواياي مسائل سياسي ايران نيز داشت: "قضاوت شاه، روي گزارش من هنوز هم تا امروز مرا شگفت زده كرده است. او آن را به طور كلي و بدون هرگونه تغييري پذيرفت. اين اتفاق به ندرت براي كسي كه با شاه كار مي‌كرد، مي‌افتاد." (ص36)
                        علاوه بر اين، هايزر در طول ارتباطات خود با مقامات بلندپايه نظامي شاه، توانسته بود ارتباطات كاري و عاطفي عميقي نيز با آنها برقرار سازد تا جايي كه به گفته خودش، سپهبد ربيعي (فرمانده نيروي هوايي) خود را "برادر" كوچكتر او قلمداد مي‌كرد: "فرمانده نيروي هوائي دوست قديمي من تيمسار اميرحسين ربيعي بود. او مدت دو سال بود كه عهده‌دار اين پست بود. پيوند بسيار نزديكي بين ما وجود داشت و او خود را برادر كوچكتر من مي‌دانست." (ص61) ارتشبد طوفانيان، معاون وزير جنگ و مسئول كل خريدهاي نظامي ايران نيز احساساتي مشابه نسبت به هايزر داشت: "او با من به صورت يك دوست قديمي سلام و احوالپرسي كرد و به سبك ايراني مرا در آغوش گرفته و گونه‌هايم را بوسيد." (ص66)
                        با در نظر گرفتن مجموع اين مسائل - از توانمنديهاي شخصي هايزر گرفته تا روابط او با شاه و فرماندهانش و نيز آشنايي وسيعش با مسائل سياسي و نظامي ايران- به قطعيت مي‌توان اظهار داشت كه انتخاب او براي انجام يك مأموريت بسيار حساس در ايران، كاملاً دقيق و حساب شده بود و بدون شك او كارآمدترين و مجرب‌ترين فرد براي انجام مأموريت جلوگيري از وقوع انقلاب اسلامي و تداوم‌بخشي به سلطه آمريكا بر ايران، محسوب مي‌شد. از طرفي انتخاب چنين فردي، بيانگر اوج اهتمام كاخ سفيد براي مقابله با نهضت انقلابي موجود در ايران نيز بود. هايزر در روز چهاردهم دي‌ماه 1375، در شرايطي كه كشور در التهاب روزافزوني به سر مي‌برد و سررشته كارها از كف دولتمردان شاهنشاهي خارج شده بود، به ايران آمد. اعزام چنين مقام بلندپايه‌اي به درون يك موقعيت بحراني با در نظر داشتن خطراتي كه ممكن بود متوجه جان وي شود، نشان از اهميت فوق‌العاده مسئله براي كاخ سفيد دارد. حتي اگر اين نكته را هم در نظر داشته باشيم كه هايزر به طور پنهاني با رعايت كليه مسائل امنيتي و حفاظتي وارد ايران شد تا به انجام مأموريت خود بپردازد (ص53) اما به فاصله اندكي خبر حضور اين ژنرال بلندپايه آمريكايي در ايران، به مطبوعات درز ‌پيدا كرد و حتي درباره مأموريت وي نيز حدس و گمانهايي زده ‌شد. (ص89)
                        جالب اين ‌كه حضور هايزر و مأموريت او از نظر مقامات مسكو نيز داراي آنچنان اهميتي است كه گويا بخشي از دستگاه جاسوسي و عوامل وابسته آنها در ايران، فعاليت خود را بر تعقيب و مراقبت جدي از مأمور ويژه آمريكا متمركز مي‌سازند و سايه به سايه او را دنبال مي‌كنند تا بتوانند در اسرع وقت دقيق‌ترين اخبار را راجع به مأموريت او در ايران كسب كنند و آنچه را كه مصلحت مي‌بينند به طرق مختلف منتشر سازند. اما به نظر مي‌رسد برخلاف اصول و قواعد حفاظتي در اين موارد كه ايجاب مي‌كند تا مأمور به اصطلاح "سوخته" از ميدان خارج و فرد ديگري جاي او را بگيرد، كاخ سفيد همچنان بر حضور هايزر در ايران تأكيد دارد؛ چرا كه مهار انقلاب اسلامي از چنان اهميتي براي آمريكا برخوردار است كه بقيه مسائل در مقابل آن رنگ مي‌بازند.
                        البته ناگفته نماند كه طرحها و برنامه‌هاي هايزر در تهران براي جلوگيري از وقوع انقلاب اسلامي، از چنان دقت و مهارتي برخوردار است كه بر درستي انتخاب وي از سوي كاخ سفيد مهر تأييد مي‌زند. درست است كه مأموريت هايزر در مقابل موج عظيم انقلاب اسلامي ناكام ماند، اما اين نبايد باعث شود ما (فارغ از علائق خود به انقلاب اسلامي)، كيفيت كار هايزر را در مدت مأموريت يك ماهه‌اش در تهران ناديده بگيريم. براي آن كه بتوانيم به ارزيابي اين اقدامات بپردازيم، نگاهي به اوضاع و احوال عمومي كشور و نيز وضعيت نيروهاي مسلح و دربار و دولت در آن برهه ضروري است:
                        هايزر تقريباً در سالگرد حركت انقلابي مردم مسلمان ايران، وارد كشور شد. يك سال پيش از اين، در شب ژانويه سال 1978، جيمي‌كارتر مطالب اغراق‌آميزي نسبت به شاه بر زبان آورد. در همين سخنراني بود كه وي از شاه به عنوان رهبر محبوب ملتش نام برد و ايران را يك جزيره ثبات در منطقه خواند. (خاطرات دو سفير، ترجمه محمود طلوعي، چاپ سوم، 1375، تهران، نشر علم، ص12 تنها به فاصله چند روز پس از آن، به دنبال انتشار مقاله‌اي توهين‌آميز دربارة امام خميني در يك روزنامه، حركتي اعتراض‌آميز و انقلابي از بطن جامعه در مقابل نظام استبدادي، فاسد و وابسته پهلوي آغاز شد. رفتار و رويه دربار و نظاميان وابسته به آن در قبال اين حركت، ابتدا سركوب شديد و كشتار معترضان بود. همزمان با اوج‌گيري تظاهرات و اعتراضات، برشدت سركوب نيز افزوده شد كه در هفدهم شهريور ماه پس از اعلام حكومت نظامي در ده شهر بزرگ كشور به اوج خود رسيد.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #13
                          اما برخلاف آنچه شاه، درباريان، نظاميان و مسئولان امنيتي تصور مي‌كردند، اين كشتارها نه تنها نتوانست از گستره اعتراضات بكاهد بلكه برعمق و شدت آن نيز افزود. تغيير و تبديل نخست‌وزيران و دولتها نيز كوچكترين اثري در پي نداشت و دستگيري و بازداشت جمعي از مقامات سياسي و امنيتي رژيم به جرم فساد اقتصادي هم از نگاه مردم جز يك فريبكاري نبود، زيرا اعضاي خاندان سلطنتي و مهره‌هاي نورچشمي آنها كه بزرگترين و مؤثرترين عوامل فساد اقتصادي و سياسي و اخلاقي در كشور به شمار مي‌رفتند، آزاد و رها بودند و با اوج‌گيري حركت مردمي، هر يك در انديشه انتقال اموال و داراييهاي به يغما برده از خزانه ملت به خارج از كشور به سر مي‌بردند. سپردن حكومت به نظاميان كه پيرامون آن جنجال و هياهوي بسياري به راه افتاده بود و چنين وانمود مي‌شد كه در صورت قدرت‌يابي نظاميان، همه مسائل به ضرب و زور گلوله و آتش، حل خواهد شد نيز داروي كاملاً بي‌اثري بود كه دردي از پيكر آفت زده رژيم پهلوي نكاست. به اين ترتيب، به تعبير ارتشبد قره‌باغي در خاطرات خويش، "آخرين تير تركش" محمدرضا نيز به سنگ خورد: "طرز عمل ارتشبد ازهاري نخست‌وزير (با وجود تشكيل دولت نظامي) و ادامه روش نامعلوم حكومت نظامي در كشور سبب شدند عملاً به مردم ايران و مخالفين و همچنين به تمام دنيا نشان داده شود كه حتي آخرين اقدام نظامي سياسي مهم اعليحضرت يعني تشكيل دولت نظامي به نخست‌وزيري رئيس ستاد بزرگ و با عضويت فرماندهان نيروها هم نمي‌تواند جلو اغتشاشات، اعتصابات و آشوب‌هاي مخالفين و آشوبگران را بگيرد." (اعترافات ژنرال، خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغي، چاپ سوم، 1365، تهران، نشرني، ص65)


                          بنابراين واضح است كه شاه تمام تيرهاي تركش خود را در طول نزديك به يك سال انداخته بود؛ از سركوب شديد مردم تا بيان "شنيدن صداي انقلاب آنها" و حتي اعلام پشتيباني از آن؛ "انقلاب شما نمي‌تواند مورد پشتيباني من نباشد." (همان) از طرفي او پس از كشته و زخمي شدن هزاران نفر، در نهايت به اين نكته پي برده بود كه امكان سركوب اين جنبش ازطرق خشونت‌آميز وجود ندارد و مردم نه تنها از گلوله باكي ندارند بلكه به استقبال شهادت نيز مي‌روند: "در اين موقع شاه كه گوئي ناگهان به وخامت اوضاع پي برده باشد، با حالتي منفعل و تسليم شده، به سمت من خم شد و گفت: "با اين تظاهركنندگاني كه از مرگ هراسي ندارند، چه كار مي‌توان كرد، حتي انگار، گلوله آنها را جذب مي‌كند." (احسان نراقي، از كاخ شاه تا زندان اوين، ترجمه سعيد آذري، چاپ پنجم، 1382، انتشارات موسسه خدمات فرهنگي رسا، ص154)
                          ژنرال هايزر در شرايطي كه شاه و درباريان و نظاميان از مهار و سركوب انقلاب عاجز مانده بودند، وارد تهران شد، امّا مردم اگرچه متحمل خسارات و تلفات فراواني شده‌ بودند، پراميدتر و پرنشاط‌تر از قبل به حركت خود ادامه مي‌دادند و پيروزي بر رژيم وابسته استبدادي را در نزديكي خود احساس مي‌كردند. بايد اذعان كرد كه هايزر مأموريت سختي برعهده داشت.
                          ورود هايزر به تهران تقريباً همزمان با معرفي بختيار از سوي شاه به مجلس به عنوان نخست‌وزير جديد است. در اين زمان اتفاق مهمي بر اوضاع و احوال كشور تأثير مي‌گذارد؛ شاه تصميم به خروج از كشور گرفته است. اين مسئله با توجه به شرايط زمان، معناي مشخصي براي درباريان و نظاميان داشت و لذا روحيه و اراده آنها را بشدت تحت تأثير قرار ‌داد. پيش از اين نيز البته دورنماي وقايع كشور چندان ناپيدا نبود، به همين دليل موج خروج وابستگان رژيم از كشور به همراه سرمايه‌هاي كلان، از مدتها پيش شروع شده بود و هرزمان شدت بيشتري مي‌گرفت. آنچه در اين ميان بخصوص بر روحيه مقامات ارشد نظامي شاه تأثير گذارد، فرار برخي همتايان آنها از كشور به بهانه‌هاي گوناگون بود. تيمسار ازهاري كه سالها رياست "ستاد بزرگ ارتشتاران" را برعهده داشت و دولت نظامي هم به نخست‌وزيري او تشكيل شده بود، پس از كناره‌گيري از اين منصب، عارضه قلبي‌اش را بهانه كرد و راهي آمريكا شد. اما واقعه‌اي كه قبل از اين، بشدت روحيه نظاميان را تضعيف كرد، فرار ارتشبد غلامعلي اويسي - فرماندار نظامي تهران - بود كه چه بسا به دليل قساوت قلب و بي‌پروايي در كشتار مخالفان رژيم و سركوب گسترده مردم، نقطه اميدي براي شخص شاه و ديگر نظاميان به شمار مي‌آمد. وي كه در نخستين اعلاميه فرمانداري نظامي خود نوشته بود: "من تا آخرين لحظات حيات به سوگندي كه... ياد كرده‌ام وفادار خواهم بود و تا آخرين لحظه حيات براي برقراري نظم در تهران و حومه تلاش خواهم كرد" پس از آن كه جنايت 17 شهريور را مرتكب شد و در ادامه به بي‌نتيجه بودن سركوب و حتي نتيجه معكوس دادن آن پي برد، با به يغما بردن 280 ميليون تومان، و با كسب موافقت محمدرضا از كشور خارج شد. (اعترافات ژنرال، خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغي، ص107) اگرچه قره‌باغي از اين مسئله به عنوان واقعه‌اي كه "لطمه‌ شديدي به حيثيت ارتش و بخصوص به نيروي زميني شاهنشاهي وارد آورد" (همان) ياد مي‌كند، اما بايد گفت بيشترين تأثير آن بر "روحيه" پرسنل ارتش - از بالاترين مقامات تا پايين‌ترين رده‌ها - بود؛ به همين دليل هايزر به محض ورود به تهران، اولين و ضروري‌ترين اقدام را تلاش براي جلوگيري از فرار و خروج فرماندهان عاليرتبه ارتش شاهنشاهي در پي شخص شاه مي‌بيند: "اولين مسئله‌اي كه بايد به آن فكر مي‌شد رفتن شاه بود. ما مي‌بايستي حدس مي‌زديم كه در صورت چنين اتفاقي هر يك از رهبران چه مي‌كنند. واشنگتن ارزيابي صحيحي از اوضاع داشت. اولين كار ما براساس تعليمات رئيس‌جمهوري اين بود كه جلوي ترك آنها را بگيريم." (ص85) سخناني كه در اولين جلسه ملاقات هايزر با اين فرماندهان به ميان مي‌آيد، حاكي از ترس شديد حاكم بر آنها و درخواست عاجزانه‌شان براي خروج از كشور به همراه محمدرضا يا در اولين فرصت پس از اوست و بخوبي وضعيت وخيمي را كه هايزر با آن مواجه بود، تصوير مي‌كند: "قره‌باغي گفت كه نخواهد توانست انسجام ارتش را در صورت ترك كشور توسط شاه آن هم با اين سرعت حفظ كند... و گفت اگر اعليحضرت كشور را ترك كند من نيز به همراه او خواهم رفت." (ص91) طوفانيان نيز در ملاقات با هايزر به چيزي جز رفتن نمي‌انديشد: "نگراني اصلي من اين است كه اگر [امام] خميني به كشور بازگردد كار ما تمام است. او اين مطلب را با اضطراب و وحشت مي‌گفت و ادامه داد هيچ راهي براي زنده ماندن وجود ندارد. بايد برنامه ترك كشور را بريزيم." (ص102) سپهبد ربيعي فرمانده نيروي هوايي شاهنشاهي نيز در ترس و وحشتي فوق‌العاده به سر مي‌برد: "وقتي كه گوشي را گذاشت با صدايي لرزان به من گفت اعليحضرت به من دستور داد كه برنامه عزيمت او را فراهم كنم. ربيعي به مرز جنون رسيده بود. با تاكيد گفت كه او هم بايد برود. اگر مي‌خواست بماند مي‌بايست از جانش مي‌گذشت." (ص7
                          ارتشبد طوفانيان در خاطراتش موضوع اصرار براي ترك كشور را به صراحت عنوان داشته است: "گفتم اعليحضرت من هيچ وظيفه ميهني ندارم ديگر. وقتي كه من يك عمر گفتم اعليحضرت فرمانده كل قوا، اگر اعليحضرت برويد بيرون من نمي‌مانم تو اين مملكت، من هم بايد بروم." (خاطرات ارتشبد حسن طوفانيان، طرح تاريخ شفاهي ايران، دانشگاه هاروارد، 1381، انتشارات زيبا، ص81) اما در كنار اين مسئله طرح جلوگيري از خروج شاه نيز به طور جدي در دستور كار مقامات نظامي قرار داشت. قره‌باغي در خاطراتش از تلاش مكرر خود براي انصراف محمدرضا از مسافرت به خارج سخن مي‌گويد: "از زماني كه مسئله مسافرت اعليحضرت به خارج از كشور مطرح شد در هر فرصتي كه مقدور بود در جهت انصراف ايشان از مسافرت مطلبي عرض مي‌كردم... در يكي از شرفيابي‌هاي روزهاي اول پس از شرح مشكلاتي كه در صورت خروج اعليحضرت از ايران، نيروهاي مسلح با آن روبرو خواهند بود عرض كردم... معلوم نيست وضع روحي نيروهاي مسلح شاهنشاهي با اين كيفيت بعد از مسافرت اعليحضرت به چه وضعي خواهد بود و استدعا كردم كه از مسافرت صرفنظر نمايند. با تعجب فرمودند: چه مي‌گوييد الان سفير آمريكا و ژنرال هويزر اينجا بودند و منظورشان از ملاقات اطلاع از روز و ساعت مسافرت ما بود و با ناراحتي اضافه كردند: نمي‌فهميم منظور اينها چيست و چه مي‌خواهند." (اعترافات ژنرال، خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغي، صص155-154) البته محمدرضا خود بهتر از هركسي مي‌دانست كه وجود و حضور او در ايران نه تنها هيچ كمكي به بهبود اوضاع نمي‌كند، بلكه باعث اوج‌گيري اعتراضات مردمي خواهد شد و اين نكته‌اي بود كه سياستمداران آمريكايي و اروپايي نيز به آن رسيده بودند، بنابراين طرح خروج محمدرضا از كشور نه تنها گامي برضد او محسوب نمي‌شد بلكه اقدامي در جهت نجاتش از وضعيت وخيم موجود و جلوگيري از افتادن وي به دست مردم و محاكمه به خاطر سالها خيانت به كشور و ملت خويش بود. از طرفي، خروج از كشور در آن شرايط، در انطباق كامل با روحيه‌ ترسو و بزدل محمدرضا قرار داشت، كما اين كه در واقعه كودتاي 28 مرداد نيز وي بلافاصله پس از شكست موج اول كودتا در 25 مرداد و بحراني شدن وضعيت، فرار را برقرار ترجيح داد و راهي خارج از كشور شد. بنابراين تمامي آنچه تحت عنوان فشار آمريكا و اروپا بر شاه براي خروج از كشور مطرح مي‌شود، در نهايت جز تحت پوشش قرار دادن آن روي چهره "خدايگان پهلوي" نيست: "[احسان] نراقي: يه روزي من مي‌رفتم پيش شاه، برخوردم به پاكروان، آدم روشن و واردي بود، دست منو گرفت گفت مي‌روي پيش شاه؟ گفتم آره، گفت نذارين بره‌ها، اين آدم ترسوئيه در مي‌ره‌ها، نذارين بره، اين بايد بمونه تا درست كنه [او شاه را] مي‌شناخت بنابراين ميلش به رفتن بود..." (تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي ايران، مجموعه برنامه داستان انقلاب از راديو بي‌بي‌سي، به كوشش: ع.باقي، 1373، نشر تفكر، ص399) علي اميني نيز در گفتگو با بي‌بي‌سي بر ترس و خودباختگي شاه در مواقع بحراني تاكيد مي‌ورزد: " آدم باهوشي بود با فهم بود ولي واقعاً ضعف كاراكتر [شخصيت] داشت، يه آدمي بود در مواقع آرامش براي مملكت ايده‌آل بود ولي به محض اينكه به يه مشكلي بر مي‌خورد، خودشو مي‌باخت، كما اين كه در همون سالهاي مصدق و اين ترتيبات خودشو باخت و بعد فرار كرد. در اين روزهاي آخر هم واقعاً ناخوش هم بود خودشو باخت." (همان، ص396)
                          گام نخست‌ مأموريت ژنرال هايزر آن بود كه ضمن فراهم آوردن مقدمات خروج چنين شخصيت ترسويي از كشور، از فرار سران ارتش كه دست كمي از شاه نداشتند جلوگيري به عمل آورد و در نهايت او توانست به اين امر موفق شود؛ بنابراين مي‌توان ادعا كرد چنانچه هايزر از سوي رئيس‌جمهور آمريكا به ايران اعزام نشده بود، بلافاصله پس از خروج شاه، فرماندهان ارتش نيز به هر نحو در صدد خروج از كشور برمي‌آمدند و حكومت بختيار با از دست دادن پشتوانه نظامي خويش، بسرعت فرو مي‌پاشيد. هايزر در حقيقت فرصت بقاي حكومت بختيار - به عبارت بهتر نظام سلطنتي - را پس از فرار شاه فراهم آورد.
                          در اين فرصت، دو خط و جريان، بجد حفظ منافع آمريكا را دنبال ‌كردند؛ خط نخست توسط ويليام سوليوان از مدتي پيش فعاليت خود را آغاز كرده و خط دوم به رهبري هايزر گام در اين راه نهاده بود. آنچه مشهور است اين كه اين دو خط اگرچه براي يك هدف- حفظ منافع نامشروع ايالات متحده- تلاش مي‌كردند، اما هماهنگ با يكديگر نبودند و بلكه در تضاد با هم قرار داشتند. ويليام سوليوان با اشاره به تماسهاي هر روز خود و هايزر با مقامات ارشدشان در واشنگتن مي‌گويد: "هريك پاي يكي از دو خط تلفن اختصاصي به واشنگتن مي‌نشستيم. در يكي از اين دو خط من با مقامات وزارت امور خارجه صحبت مي‌كردم و با خط تلفني ديگر هايزر گزارشات روزانه خود را به رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح آمريكا "ديويد جونز" يا وزير دفاع "هارولد براون" مي‌داد و دستورات لازم را از آنها مي‌گرفت... بعضي اوقات دستوراتي كه به من و هايزر داده شده بود به قدري با هم متفاوت بود كه گويي ما با دو شهر مختلف و يا مقامات دو كشور مختلف صحبت كرده‌ايم" (خاطرات دو سفير، ص20
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #14

                            اگرچه مي‌توان وجود چنين اختلاف‌نظرهايي را پذيرفت، اما چنانچه از وراي اين اختلافات، نگاهي كلان به كليت ماجرا بيندازيم مي‌توان يك حركت همه‌جانبه را از سوي آمريكا و نمايندگانش براي مهار انقلاب اسلامي مشاهده كرد. هايزر هما‌ن‌گونه كه بيان داشته است پيش از هركاري، جلوگيري از فرار فرماندهان ارتش را در دستور كار خود قرار داد و بالاخره موفق به انجام آن شد. سپس در جهت حمايت از دولت بختيار به سه مسئله اصلي پرداخت: "شكستن اعتصابات، مستحكم نمودن رابطه ارتش و بختيار، اتخاذ اقدامات احتياطي در صورت شكست دولت غيرنظامي" (ص127) از سوي ديگر سوليوان نيز اگرچه براساس دستورالعملهاي صادره از سوي كاخ سفيد وظيفه حمايت از شاه و سپس دولت بختيار را برعهده داشت اما با توجه به اين كه در متن حوادث و رويدادها بود، مي‌دانست كه دولت بختيار توان ايستادگي در برابر موج خروشان و پرقدرت انقلاب اسلامي را ندارد: "در آن گزارش نوشتم كه بختيار به نظر من دون كيشوتي بيش نيست و نمي‌داند كه پس از بازگشت آيت‌الله خميني به ايران، سيل انقلاب، او و دولتش را با خود خواهد برد. پس از مخابره اين پيام يك مقام ارشد وزارت خارجه آمريكا تلفني به من گفت كه كاخ سفيد از نظرات من استقبال نكرده و سياست رسمي دولت آمريكا همچنان مبتني بر حمايت از حكومت بختيار است." (خاطرات دو سفير، ص215) براساس اين ارزيابي، سوليوان بهترين راه را براي حفظ منافع دراز مدت آمريكا در ايران، تلاش براي نفوذ به درون بافت نيروهاي مخالف رژيم پهلوي و برقراري نوعي رابطه با آنها مي‌دانست تا پس از سرنگوني محتوم آن رژيم كمترين ضربه و آسيب به جايگاه و موقعيت آمريكا وارد آيد. حال اگر برنامه هايزر و برنامه سوليوان را در كنار يكديگر قرار دهيم ملاحظه مي‌كنيم از مجموع آن دو، برنامه‌اي جامع به دست مي‌آيد كه قدرت مانور زيادي را براي آمريكا در حالات گوناگون فراهم مي‌آورد. اگر هايزر موفق به اجراي موفقيت‌آميز برنامه خود مي‌شد، طبعاً حكومت بختيار بر سر كار باقي مي‌ماند و با برخورداري از نيروي ارتش بتدريج بر اعتصابات و تظاهرات فائق مي‌آمد و حاكميت از دست رفته را دوباره احيا مي‌كرد. اين چيزي نبود كه سوليوان هم با آن مخالفتي داشته باشد. اما اگر برنامه هايزر شكست مي‌خورد- كه خورد- آن‌گاه براساس برنامه‌ريزيها و فعاليتهاي پيشين سوليوان، راههاي ارتباطي نسبتاً مناسبي با دولت تازه استقرار يافته، از پيش تدارك ديده شده بود كه امكانات و راهكارهايي براي دستگاه ديپلماتيك آمريكا به منظور فعاليت در جهت حفظ منافع اين كشور فراهم مي‌آورد. واقعيتها حاكي از آنند كه ارتباطات و فعاليتهاي سوليوان در اين دوره، دستاوردهاي بسياري را براي ايالات متحده به دنبال داشت. به عبارت ديگر اگر تمام تخم‌مرغ‌هاي آمريكا در سبد هايزر و تز كودتاي نظامي و سركوب و حمايت مطلق از بختيار چيده شده بود، پس از پيروزي انقلاب، كاخ سفيد هيچ حرفي براي گفتن به دولتمردان جديد نداشت، اما دقيقاً برمبناي اين‌گونه ارتباطات پيش از پيروزي انقلاب است كه سوليوان در مقاطع بعدي مي‌تواند با دولت موقت ارتباط نسبتاً دوستانه‌اي برقرار كند و شوروي را به عنوان خطر اصلي براي ايران جلوه‌گر سازد: "من بازرگان رئيس دولت موقت را قانع كردم كه نگاهداري اين پست‌هاي مراقبت و ادامه كار آنها به نفع ايران است، زيرا اطلاعاتي كه به وسيله اين دستگاهها درباره نقل و انتقال نيروهاي نظامي شوروي و آزمايشات موشكي آنها دريافت مي‌شود براي امنيت ايران مفيد است." (خاطرات دوسفير، ص244) وي سپس برمبناي همين‌گونه تحليلها، البته با توجه به ديدگاه نخست‌وزير و همكاران او درباره مسائل بين‌المللي، قادر به تثبيت موقعيت مستشاران نظامي آمريكا در شرايط انقلابي جديد، البته در مقياسي محدودتر از قبل مي‌گردد: "ما مي‌بايست خود را با واقعيت‌ها و نتايج حاصله از انقلاب تطبيق دهيم و به ايفاي نقش محدودتري در ايران اكتفا كنيم. درباره سياست كلي آمريكا در ايران من بر اين اعتقاد باقي بودم كه بايد همكاري و اعتماد متقابلي بين گروه حاكم جديد و نيروهاي مسلح ايران به وجود آورد و رهبران جديد ايران را قانع كرد كه براي مبارزه با خطر كمونيسم به يك ارتش قوي احتياج دارند... مسئله‌اي كه براي من اولويت داشت تعيين تكليف هيئت مستشاري ما در ايران و امكان محدوديت فعاليت آنها با توجه به از هم پاشيده شدن نيروهاي مسلح ايران بود... پس از مباحثات بسيار سرانجام ما در مورد تقليل تعداد اعضاي هيئت نظامي خود در ايران به بيست و پنج نفر به توافق رسيديم و قرار شد رئيس اين هيئت هم نسبت به رئيس فعلي درجه پايين‌تري داشته باشد." (همان، ص246-245)
                            بنابراين برخلاف آنچه سعي مي‌شود شكست آمريكا در برابر انقلاب اسلامي از طريق بزرگنمايي غيرواقعي تضاد و تخالف رويه‌ها و برنامه‌هاي هايرز و سوليوان در ايران و نيز برژينسكي و ونس در كاخ سفيد، عنوان و بدين طريق عظمت انقلاب اسلامي حتي‌المقدور مكتوم نگاه داشته شود، بايد گفت هيچ راه و روش و هيچ امكان و برنامه‌اي براي مقابله با حركت انقلابي مردم ايران به رهبري امام خميني از نظر سياستمداران و نظاميان آمريكايي دور نماند. اگر اين همه، با شكست مواجه شد، دليلش را بايد در جاي ديگري جستجو كرد و نه پاره‌اي اختلاف روشها و بينشهاي مقامات آمريكايي. در واقع اگر سوليوان به ناپايداري موقعيت شاه و پس از او بختيار اعتقاد داشت، بدان معنا نبود كه در ابلاغ حمايتهاي بيدريغ كاخ سفيد از محمدرضا و نخست‌وزيرش كوتاهي كند يا در مسير تزلزل بيشتر موقعيت آنها بكوشد. همان‌گونه كه در خاطرات وي مشهود است، سوليوان بارها حمايت قاطع آمريكا از محمدرضا را شخصاً به وي ابلاغ نمود و به او اطمينان خاطر بخشيد كه كاخ سفيد در حفظ دست نشانده خود از هيچ اقدامي فرو گذار نخواهد بود. اما مسئله اينجا بود كه شاه و دربار و حكومت وي به حدي از تزلزل و سستي رسيده بودند كه امكان حفظ آن وجود نداشت، لذا سوليوان را به تعبير خود وي، وامي‌داشت مقامات واشنگتن را راضي به "فكر كردن به آنچه فكر نكردني است" بكند. در دوران حكومت سي و هفت روزه بختيار نيز ديدگاه سوليوان مبني بر دون كيشوتي بودن تفكرات و سست بودن پايه‌هاي حكومت وي، به معناي ايجاد اختلال در مأموريت هايزر نبود، بلكه تمامي كمكها و مساعدتهاي لازم نيز به اين ژنرال آمريكايي براي موفقيت در مأموريتش شد، كما اين كه در خاطرات هايزر نيز بوضوح اين مسئله مشاهده مي‌شود، بنابراين بايد دقت‌ كرد تا مبادا اظهارات و ادعاهاي پس از هزيمت و فرار شكست خوردگان، واقعيات را مخدوش سازد.
                            در همين چارچوب، يكي از مسائلي كه بايد به آن پرداخته شود، اظهاراتي است كه تلويحاً يا صريحاً، مخالفت شاه با كشتار مردم را مطرح مي‌سازد و سعي دارد چهر‌ه‌اي انساني و مردم‌دار از كسي كه 25 سال در نهايت استبداد و سركوب و خشونت بر ايران حكم راند، ارائه دهد. به عنوان نمونه، فرح ديبا در خاطرات خود مي‌گويد: "روز يكشنبه 14 آبان هزاران نفر در خيابان‌هاي تهران به تظاهر پرداختند. پادشاه كه از كشتار دو ماه پيش ميدان ژاله سخت متاثر و منقلب شده بود، ضمن دستور جلوگيري از تظاهرات تأكيد نمود كه از تيراندازي مگر در نهايت لزوم، خودداري شود." (كهن‌ديارا، خاطرات فرح پهلوي، 2004، پاريس، انتشارات فرزاد، ص27 يا ارتشبد قره‌باغي يكي از آخرين توصيه‌هاي محمدرضا را هنگام خروج از كشور چنين بيان مي‌دارد: "ضمناً اعليحضرت مجدداً به موضوع حل مشكل مملكت به وسيله دولت از طريق سياسي اشاره فرموده و در مورد جلوگيري از خونريزي تأكيد نمودند و اوامري كه قبلاً فرموده بودند، تكرار كردند: مواظب باشيد كه فرماندهان يك وقت ديوانگي نكنند و به فكر كودتا نيفتند." (اعترافات ژنرال، ص181)
                            درباره اين دست اظهارات بايد گفت اگر "اعليحضرت"! براستي مايل به كشتار و خونريزي نبود بايد همان ابتداي سركوب خونين حركت مردم در قم يعني 19 دي 1356، بلافاصله پس از اطلاع از اين واقعه، چنين دستوراتي را صادر مي‌كرد، اما نه تنها چنين نشد بلكه هر روز بر شدت سركوبها و كشتارها افزوده گشت به اين اميد كه سكوت و سكون بر جامعه تحميل گردد. از سوي ديگر، اگر وي مخالف كشتار مردم بود، دستكم تني چند از مسئولان اين كشتارها را دستگير و مجازات مي‌كرد، اما در اين زمينه نيز هيچ اقدامي نشد و جالب اين كه ارتشبد اويسي، قصاب 17 شهريور، براحتي و با كسب اجازه از "اعليحضرت" توانست با 280 ميليون تومان پول - كه در آن زمان رقم هنگفتي به شمار مي‌آمد- از كشور خارج شود.
                            اما مهمتر از همه اين كه حتي اگر بپذيريم محمدرضا پهلوي چنين اظهاراتي هم داشته است، اين‌گونه توصيه‌ها در زماني صورت مي‌گرفت كه اولاً براي همه و خود وي به اثبات رسيده بود كشتار و خونريزي ثمري ندارد و بر وخامت اوضاع مي‌افزايد، ثانياً اتخاذ سياستهاي مدبرانه از سوي امام و انقلابيون براي ايجاد پيوند عاطفي با ارتش، تأثيرات جدي بر روحيه ‌بخش عظيمي از آنها گذارده بود. در ضمن به هيچ وجه، امكان كودتا وجود نداشت و توصيه محمدرضا به قره‌باغي در واقع جز "روغن ريخته را نذر امام‌زاده كردن نبود".
                            خاطرات هايزر در مورد ميزان توانايي ارتش براي كودتا نيز، نكته‌هاي درخور توجهي دارد. هنگامي كه ارتشبد طوفانيان شرط خود را براي ماندن در كشور پس از فرار محمدرضا، دست زدن ارتش به يك كودتا عنوان مي‌كند، تنها با يك سئوال ساده هايزر مشخص مي‌شود كه زيربناي چنين ادعا و درخواست بزرگي تا چه حدي از استحكام برخوردار است: "تنها راه ماندن من اين است كه روز رفتن شاه، ارتش كودتا كند. بلافاصله پرسيدم آيا رهبران ارتش آماده چنين كاري هستند؟ او به آرامي و با صداقت مخصوص به خود پاسخ داد خير، هيچ برنامه‌‌اي براي كودتا وجود ندارد.(ص103) اين پاسخي است كه ديگر فرماندهان ارتش نيز علي‌رغم برخي سخنان احساسي و پر حرارت درباره ضرورت دست زدن به كودتا، در مقابل سؤال ساده هايزر بيان مي‌دارند و مشخص مي‌گردد كه نه تنها هيچ برنامه‌اي براي كودتا وجود ندارد بلكه مقامات عاليرتبه ارتش شاهنشاهي حتي معنا و مفهوم كودتا را نيز بدرستي نمي‌دانند.
                            چندان بعيد به نظر نمي‌رسد كه اعزام مأمور عاليرتبه و كارشناسي مانند هايزر به ايران نيز مبتني برشناختي بوده است كه مقامات آمريكايي از فرماندهان شاهنشاهي داشته‌اند. در واقع اگر اين افراد از سطح دانش و مهارت بالايي در امور نظامي و سياسي برخوردار بودند، شايد يك ژنرال معمولي آمريكايي هم به عنوان هماهنگ كننده و نيز رابط اين گروه با مسئولان مربوطه‌ آمريكايي مي‌توانست هدف مورد نظر رئيس‌جمهوري ايالات متحده را برآورده سازد، اما ويژگيهاي شخصيتي، سطح مهارتهاي نظامي و ميزان دانش سياسي اين فرماندهان به حدي نازل و اندك بود كه چاره‌اي جز اعزام يك "معمار كودتا" نبود. به اين ترتيب هايزر مي‌بايست در فرصتي كه براي ادامه بقاي دولت بختيار از طريق راضي كردن فرماندهان نيروها به ماندن در كشور و اعلام پشتيباني آنها از دولت فراهم آورده بود ترتيبات يك كودتا را (از مسائل زيربنايي تا عمليات اجرايي آن) فراهم مي‌آورد.
                            )
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #15
                              هايزر در خاطرات خود به تفصيل درباره چگونگي پي‌ريزي يك كودتاي موفق سخن گفته و گردهم آوردن فرماندهان عاليرتبه ارتش و تشكيل يك گروه را نخستين گام در اين زمينه بر شمرده است: "پيشنهاد كردم كه اين گروه به صورت يك شورا مركب از رياست ستاد ارتش و فرماندهان نيروهاي سه‌گانه درآيد و اين فكر را پسنديد... چيزي كه من در واقع دنبالش بودم اين بود كه نهادي شبيه ستاد مشترك خودمان ايجاد كنم كه همه با هم درآن كار كنند." (ص85) اين كاري بود كه محمدرضا در طول دوران سلطنت خويش بشدت از آن جلوگيري كرده و ارتباط هر يك از فرماندهان نيروها و مقامات ارشد نظامي را صرفاً با خود مجاز مي‌دانست. البته ارتشبد قره‌باغي نيز در خاطراتش مدعي است كه او پس از انتصاب به رياست مشترك، همزمان با نخست‌وزيري بختيار، اقدام به تشكيل "كميته بحران" كرده است: "پس از بررسي و مشورت با فرماندهان نيرو، شورايي به نام كميته بحران به منظور ايجاد هم‌آهنگي بين نيروها تشكيل دادم كه كليه مسائل مربوط به ارتش شاهنشاهي و مشكلات حاصله از اغتشاشات و اعتصابات عمومي كشور در ارتش را در اين كميته مطرح [مي‌كرديم] تا پس از تجزيه و تحليل، تصميمات لازم اتخاذ گردد." (اعترافات ژنرال، ص126)
                              البته با توجه به رويه موجود در ايران و تبعيت فرماندهان ارشد از ديسپلين حاكم، بعيد به نظر مي‌رسد كه قره‌باغي شخصاً مبدع اين گروه بوده باشد زيرا زماني كه وي به رياست ستاد مشترك منصوب مي‌شود، شاه همچنان در كشور حضور داشته و بسيار بعيد و بلكه غيرممكن به نظر مي‌رسد كه در اين حالت قره‌باغي حتي به خود جرئت دهد تا اقدامي برخلاف رويه 25 سال گذشته را در پيش گيرد. از طرفي قره‌باغي تا آخرين لحظات خروج محمدرضا از كشور بي‌آن كه اساساً به شرايط و وضعيت موجود فكر كند بشدت در پي اجراي ترتيبات و رويه‌هاي گذشته در مورد اختيارات "رئيس ستاد بزرگ ارتشتاران" در زمان عدم حضور شاه در كشور است، در حالي كه محمدرضا خود بخوبي واقف است كه در شرايط جديد، اساساً بازگشتي در كار نيست تا نيازي به اتخاذ رويه گذشته باشد: "در شرفيابي همان روز، بعد از اتمام گزارشات به اعليحضرت عرض كردم كه فرمان اختيارات رئيس ستاد تا به حال ابلاغ نگرديده است. فرمودند: "فكر نمي‌كنيم كه احتياج داشته باشيد"! من كه فكر مي‌كردم اعليحضرت در اين وضعيت بحراني علاوه بر اختيارات معمول هميشه، راهنمايي‌هايي نيز خواهند فرمود، انتظار چنين جوابي را نداشتم بنابراين خيلي متعجب شدم." (اعترافات ژنرال، ص159) بديهي است از چنين شخصيت و ذهنيتي برنمي‌آيد كه يكي از اصول و قواعد محكم و مسلم "اعليحضرت"! را زير پاگذارد و گامي در مسير نقض آن بردارد.
                              به اين ترتيب به نظر مي‌رسد پذيرفتن سخن هايزر كه براي به دست‌گيري سكان عمليات نجات رژيم شاهنشاهي و جلوگيري از پيروزي انقلاب اسلامي، وارد ايران شده بود در مورد تشكيل گروه مشترك فرماندهان نظامي در زمان حضور محمدرضا، پذيرفتني باشد. اما نكته‌اي كه از وجه مشترك اظهارات هايزر و قره‌باغي به دست مي‌آيد- تشكيل گروه كاري فرماندهان، همزمان با نخست‌وزيري بختيار- اين است كه دستكم تا قبل از اين زمان، هرگونه ادعايي در مورد كودتا يا توصيه‌هاي شاه و ديگران به ضرورت جلوگيري از كودتا و مسائلي از اين قبيل، صرفاً جز يك ادعا يا توصيه توخالي بيش نيست؛ چرا كه اساساً تا پيش از اين فرماندهان ارشد حتي يك جلسه مشترك با يكديگر براي هماهنگي درباره ساده‌ترين مسائل نظامي و سياسي ندارند تا چه رسد به انجام كودتا كه نيازمند برنامه‌ريزيها و هماهنگي‌هاي بسيار دقيق و حساب شده است.
                              در پي تشكيل اين گروه به عنوان يك اقدام زيربنايي، هايزر با جديت در پي طرح‌ريزي و اجراي ديگر بخشهاي مأموريت خود برمي‌آيد كه به طور خلاصه عبارتند از: جلب حمايت ارتش از بختيار پس از خروج محمدرضا (ص112)، شكستن اعتصابات و به دست‌گيري كنترل مراكز حساس اقتصادي و صنعتي به منظور تثبيت حاكميت دولت بختيار (ص92)، حل مسائل و مشكلات ارتش از جمله كمبود سوخت (ص167)، تقسيم وظايف بين نيروهاي سه‌گانه براي مقابله با جريان انقلاب و آمادگي براي كودتا (ص147) و نيز طراحي اقدامات لازم تبليغاتي و رواني و سپردن رهبري آن به يك افسر آمريكايي (ص185). هايزر در چارچوب اقدامات خود و با توجه به شرايط عيني جامعه، حتي ضرورت يك برخورد خشن نظامي و دست زدن به يك كشتار بزرگ را نيز از نظر دور نداشته بود: "براون مي‌خواست برآورد را از ميزان خونريزي در صورت وقوع كودتا بداند. گفتم كه به نظرم نسبتاً بالاست. اضافه كردم كه اين نكته را بايد براي آينده در نظر داشت. فدا كردن جان يك انسان تصميم بسيار سختي است اما وقتي صحبت از يك جنگ مي‌شود بايد خسارات را با خسارتهاي ديگر مقايسه كنيم. شايد مرگ ده هزار تن بتواند جان يك ميليون را نجات دهد." (ص237)
                              اين سخنان هايزر دقيقاً در قالب همان ادبياتي قرار دارد كه هرگاه دولتمردان آمريكايي قصد دست زدن به يك جنايت بزرگ و توجيه آن را دارند، از آن بهره مي‌گيرند. در واقع با منطقي كه در اين سخن نغز! هايزر وجود دارد، مي‌‌توان هر تعداد از انسانها را كشت و سپس چنين توجيه كرد كه اگر اين عده كشته نمي‌شدند، چه بسا در آينده دهها برابر آن مي‌بايست نابود شوند. مبناي توجيهات مقامات كاخ سفيد براي صدور بمباران اتمي دو شهر هيروشيما و ناكازاكي ژاپن را همين كلام بي‌منطق! و پوچ تشكيل مي‌داد؛ بنابراين هنگامي كه هايزر به وزير دفاع آمريكا چنين توضيحي را ارائه مي‌دهد، در حقيقت هر دو بخوبي معناي نهفته در پشت آن را درك و توافق مي‌كنند كه به منظور جلوگيري از پيروزي انقلاب اسلامي، كشتار مردم ايران به هر ميزان، مجاز است.
                              بنابراين طرح و برنامه‌ هايزر در مقام يك متخصص بلندپايه امور نظامي، براي دستيابي به هدف، ظاهراً از همه‌ جانبه‌نگري برخوردار بود و هرچند مشكلاتي در سر راه اجرايي كردن آن به چشم مي‌خورد، اما قابليت پياده شدن و كسب موفقيت را داشت. در اين ميان آنچه آمريكا و مامور ويژه آن هايزر را با شكست مواجه ساخت، پديده‌اي بود به نام "روح‌الله خميني" كه حركتي را به نام خدا آغاز كرده بود و اين حركت به هيچ وجه در قالب‌‌هاي متعارف و معلوم براي آمريكا، مقامات آن و تحليگرانش نمي‌گنجيد.
                              همان‌گونه كه هايزر در خاطراتش بيان مي‌دارد، پس از خروج شاه از كشور، مهمترين و حساس‌ترين مسئله براي او و تيم فرماندهي تحت نظرش، "زمان" بود تا بتوانند طبق برنامه، به آمادگيهاي لازم دست يابند. اين نكته‌اي بود كه امام خميني با فراست خاص خود كه مبتني بر ايمان و اتكال به خداوند بود، بخوبي دريافت و بازگشت به ايران را در رأس برنامه‌هايش قرار داد.
                              اين در حالي بود كه تا همين مرحله از پيروزي - يعني خروج شاه از كشور - نيز در تصور غالب شخصيتهاي سياسي و انقلابي نيز نمي‌گنجيد و چه بسا كه همين مقدار را حد نهايت پيروزي ممكن به حساب مي‌آوردند؛ بنابراين اگرچه خواهان بازگشت امام به ايران بودند، اما تعجيل در آن را ضروري نمي‌دانستند. همچنين كم نبودند كساني كه به دليل خطرات موجود در آن شرايط بحراني، چه بسا از سر دلسوزي و ارادت به امام و به خاطر حفظ جان ايشان، ورود ايشان به كشور را مستلزم فراهم آمدن تمهيدات و مقدمات ويژه‌اي مي‌دانستند. هايزر در خاطرات خود اشاره‌اي به برخي از اين مسائل دارد: "براون- وزير دفاع- در اين مورد خبر خوشحال كننده‌اي داشت. در اثر تلاش‌هاي آمريكا كه از طريق فرانسه انجام شده بود، يكي از افراد [امام] خميني (كه به نظر من ابراهيم يزدي بود) او را تشويق كرده بود كه مراجعت خود را لااقل چند روز به تأخير بياندازد... گفتم همكاران ايراني من از شنيدن اين خبر خوشحال خواهند شد." (ص 207) از سوي ديگر اقدام بختيار به بستن فرودگاههاي كشور در چارچوب تصميمات كلي اتخاذ شده ازسوي مقامات سياسي و نظامي، عملاً امكان بازگشت امام به كشور را از بين برده بود و مسئله زمان را به نفع خود و گروه‌هايزر به پيش مي‌برد. در چنين شرايطي عزم امام و تأكيد مكرر ايشان بر بازگشت به كشور، فشار داخلي بر دولت بختيار را از طريق تظاهرات گسترده، درگيريهاي خشونت‌آميز و سرانجام تهديد جدي انقلابيون به مقابله مسلحانه با دولت به حدي افزايش داد كه چاره‌اي براي بختيار جز دستور بازگشايي فرودگاه باقي نماند. البته قره‌باغي در خاطرات خود در قبال اين تصميم بختيار به نوعي موضعگيري مي‌كند كه گويي وي در اين زمينه خودسرانه عمل كرده و قصد همراهي با جريان انقلاب را داشته است: "آقاي بختيار بدون اين كه با شوراي سلطنت، ارتش و شواري امنيت ملي مشورتي نمايد در مصاحبه مطبوعاتي مورخه 9 بهمن ماه 1357 خود با خبرنگاران داخلي و خارجي اظهار داشت: "فرودگاه مهرآباد امروز بازخواهد شد و هيچ ممانعتي براي بازگشت حضرت آيت‌الله خميني به عمل نخواهد آمد..." (اعترافات ژنرال، ص277) قره‌باغي اين را نيز مي‌افزايد كه بختيار در پاسخ به سؤال او درباره علت اين تصميم، ضمن اشاره به مشورت با سفراي آمريكا و انگليس، ورود امام به ايران را موجب كاهش محبوبيت ايشان در بين مردم ارزيابي مي‌كرد: "مردم حالا خيال مي‌كنند كه ايشان واقعاً امام است، اما وقتي آمد خواهند ديد كه خبري نيست و مثل ساير آيات است، شور و غليان خواهد خوابيد." (همان، ص278

                              به هر حال، ورود امام به كشور به دنبال تصميم قاطع ايشان، در حقيقت برنامه ضدكودتا را در مقابل بختيار، هايزر و فرماندهان ارتش كليد زد و علي‌رغم تمامي تلاشهاي قبلي و برنامه‌هاي در حال اجراي آنها، امكان دستيابي به موفقيت را از آنها ستاند.
                              خروج هايزر از ايران پيش از به ثمر رسيدن برنامه‌هاي وي، بي‌ترديد تحت تأثير تحولات ناشي از حضور امام در كشور و ايجاد اختلالات جدي در برنامه‌ريزيهاي آمريكا صورت گرفت. به عبارت ديگر، چنانچه امام- به هر دليل- اقامت در پاريس را ادامه مي‌داد و وارد كشور نمي‌شد، بي‌ترديد هايزر تا به ثمر رسيدن طرح‌هايش خاك ايران را ترك نمي‌كرد. هايزر البته سعي داشت وانمود كند كه خروجش از ايران پس از انجام تمام آنچه لازم بود و نيز به خاطر كاستن از حساسيتها، به دستور مقامات كاخ سفيد صورت گرفته است؛ بدين ترتيب او چهره شكست خورده خود را پس از ورود امام به ايران در پشت اين عبارات پنهان مي‌سازد و از سوي ديگر مسئوليت شكست را به عهده فرماندهاني مي‌اندازد كه علي‌رغم مهيا بودن مقدمات لازم، توان و تدبير لازم را براي وارد آوردن ضربه نهايي نداشتند: "ژنرال جونز سپس پرسيد آيا ارتش بدون حضور من قادر به كودتاي نظامي هست يا خير؟ گفتم هركس مي‌تواند حدسي بزند، اما من فكر مي‌كنم كه قادر به اين كار هستند و اگر بختيار به آنها دستور بدهد به اين كار اقدام خواهند كرد." (ص419) وي همچنين بر اين نكته تأكيد مي‌ورزد كه اگرچه قره‌باغي را فرد ضعيفي براي انجام اين كار تشخيص مي‌داده است، اما به هر حال در بين فرماندهان اشخاص ديگري بوده‌اند كه از عهده اين كار برآيند: "تيمسار ربيعي كه سالها مرا برادر خطاب مي‌كرد، يك مرتبه دهان باز كرد و گفت برادرم [!] اگر چنين اتفاقي بيافتد و لازم باشد كشور را نجات دهيم من اقدام لازم را انجام خواهم داد و مسئوليت كار را به عهده خواهم گرفت... احساس مي‌كردم كه تيمسار طوفانيان و تيمسار بدره‌اي نيز آماده بودند هر كاري كه لازم باشد، انجام دهند." (ص42 اما علي‌رغم اين‌گونه ادعاها، از اظهارات آقاي سوليوان سفير آمريكا در تهران بخوبي برمي‌آيد كه هايزر پس از ورود امام به ايران از آنجا كه ديگر اميد چنداني به پيروزي طرح‌هاي خود نداشت، چاره‌اي جز خروج هرچه سريعتر از ايران نديد: "با تشديد بحران، ‌هايزر هم براي بازگشت از ايران بيقراري مي‌كرد و در گزارشات روزانه خود به واشنگتن درخواست مي‌كرد با خاتمه ماموريت وي در ايران موافقت كنند.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...
                              X