Announcement

Collapse
No announcement yet.

Cheh Shod ? (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Cheh Shod ? (An Iranian Story)


  • #2

    Comment


    • #3

      از اون طرف به پدرم و خواهرم هم خبر میده موقعی که بهوش اومدم توی بیمارستان بودم و از سقط جنیینم سه روز میگذشت با به هوش اومدنم همه نفس راحتی میکشند وقتی دکتر به دیدنم اومد از اون خواستم تا موضوع سقط را مخفی کنه اما دکتر گفت: چیزی برای مخفی کردن نمانده همه از موضوع خبر دارند و با لحن پدرانه ای گفت: دخترم تو با این سن کمت چرا این کار را کردی ازدواج برای تو زود بوده درست ولی سقط جنین کار احمقانه ای بوده که انجام دادی میدونی ممکنه هرگز دیگه بچه دار نشی! با جون خودت هم بازی کردی چرا با کسی مشورت نکردی؟

      گریه ام گرفت و بغض کردم و گفتم: از ترس شماتت حوصله حرف شنيدن نداشتم. دکتر گفت: الان چی؟ اوضاع فکر میکنی خیلی خوبه به هرحال فردا میتونی مرخص بشی. از ترسم وقتی مادرم و بقیه به دیدنم اومدند خودم را به خواب زدم و بی حال و با اشاره به آنها جواب دادم اونها هم ملاحظه مریضی منو کردند و حرفی بهم نزدند اکبر هم از اینکه بهوش اومده بودم و زنده مانده بودم ذوق میکرد چون میدونست اگه اتفاقی برای من میافتاد نمیتوست جواب خانواده منو بده جرات نگاه کردن توی چشمهای پدرم را نداشتم با اتفاقاتی که برای من افتاد پدرم اصلا به روی من نیاورد و از اینکه من زنده مانده ام شکر خدا را به جا آورد و گفت: موقع اون شده که این دوتا را سروسامان بدیم و بفرستیم خونه شون تدارک عروسی ببینید رو به مادرم: جهیزیه اگر چیزی کم داره تهیه کن من براشون یک خونه در نظر گرفتم. به محض اینکه جهیزیه حاضر شد تاریخ عروسی را معلوم کنیم دد

      به اکبر هم گفت به پدر مادرت خبر بده بیان برای مراسم صحبت کنیم بعد از مدتها شادی به خونه ما قدم گذاشت پدرم من و اکبر را بخشیده بود و برای ما امکان زندگی مشترک را میداد. تمام درد و ناراحتی من در یک آن از بین رفت از فردا با شوق فراوان با پولی که پدرم در اختیار مادرم گذاشته بود کسری های جهیزیه را تهیه کردیم یک هفته بعد عروسی ما سر گرفت و وارد خونه شخصی خودم شدم اسباب و اثاثیه برق میزد با لذت به آنها نگاه میکردم پدر و مادرم سنگ تمام گذاشته بودند هیچ چیز کم نداشتم خونه را پدرم رهن کرده بود و ما کرایه ای بایت خونه نمیدادیم دد

      اکبر هم سر کاری که پدرم براش پیدا کرده بود میرفت اوضاع خیلی خوب بود. اینبار مادرم منو راهنمایی کرد تا اینکه بی موقع بچه دار نشوم و دست به کار ابلهانه ای دیگری نزنم و تا کامل سلامتیم را به دست نیاوردم بچه دار نشوم به مادرم قول دادم تا بیست سالم تمام نشده بچه دار نشم مادرم خندید و گفت: من که چشمم آب نمی خوره ولی باشه روزهای خوبی را پشت سر میگذاشتیم هفده سالم را پر کرده بودم زن کاملی شده بودم خانه داری میکردم و بهترین چیزها را برای اکبر تدارک میدیدم تا اینکه اکبر عوض شد من هم که روی اون حساس بودم فورا پی به این موضوع بردم اکبر بعضی اوقات بی دلیل دیر میاومد در حالی که سرکار نبود زیاد هم به خودش میرسید هر چه در میاورد ادکلن و لباس میخرید شیک تر از قبل شده بود. این خوب بود ولی در من حسی بیدار شده بود و این حس اشتباه نمیکرد دد

      اکبر مرتب از من میخواست خونه مادرم باشم تا بتونه به کارش وسعت بده پدرم از اینکه میدید اون اینقدر کاریه خیلی خوشحال بود وقتی غرغر کردم از من خواست تا تحمل کنم و به اکبر مهلت بدم تا برای خودش کسی بشه و صاحب مال و منال بشه و همیشه میگفت: اگر زن جلوی شوهرش را بگیره مرد صاحب چیزی نمیشه منم به امید اینکه اکبر کار خلافی نمیکنه اونو آزاد گذاشتم و بی خیال به زندگی ادامه میدادم! تا اینکه تلفنی بهم شد یکی از دوستان اکبر بود و خبرداد که اکبر با یک دختر دوست شده دنیا سرم خراب شد ولی دست به کار احمقانه ای نزدم البته به قول خودم این موضوع را با کسی درمیان نگذاشتم و خودم دست به کار شدم چند روز از دور مراقب اکبر شدم تا بالاخره مچ اونو گرفتم راست میگفتند اون با یک دختر دوست شده بود. به من ثابت شد بدون اینکه به روی اکبر بیارم به خونه اومدم خيلي فکر کردم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم چشم در مقابل چشم، دوست در مقابل دوست، تصمیم گرفتم برای خودم دوست پسر پیدا کنم این هم کار مشکلی نبود کوچه و خیابون پر بود از پسر های بی خیال که دنبال دختر های جوان بودند. منهم که اصلا بهم نمیخورد شوهر داشته باشم پیدا کردن دوست پسر دو روز بیشتر طول نکشید با یکی از پسر های محل که منو نمیشناخت دوست شدم مرتب با تلفن با هم حرف میزدیم اکبر مشغول دوست خودش بود منم مشغول دوست خودم شدم دد

      ولی دوست شدن من با یک پسر خیلی زود لو رفت و اکبر فهمید با هم نشستیم حرف زدیم و من گفتم که به خاطر انتقام از اون دست به اینکار زدم .اکبر در مقابل سئوال من که تو چرا با اون دختره دوست شدی گفت: من قبل از ازدواج با تو با اون دوست بودم سه ماه پیش به طور اتفاقی با اون روبرو شدم سلام علیک کردیم بهش گفتم که من ازدواج کردم تو چی کار میکنی؟ زد زیر گریه و گفت: با یک پسر دوست شدم و برام مشکل بوجود آورده که مجبورم با اون ازدواج کنم اما اون راضی نمیشه تا با من ازدواج کنه به این ترتیب از من کمک خواست منهم با اون پسره تماس گرفتم دوماه طول کشید تا اونو راضی کردم دختره را عقد کنه من ارتباط خاصی با اون دختر نداشتم اگر بخواهی میتونم ثابت کنم تو را با دختره روبرو میکنم اون شب من قانع شدم و قول دادم که دیگه طرف کسی نرم و با اون پسره هم بهم بزنم و کاری نداشته باشم بین من و اکبر صلح شد

      روابط من و اکبر مثل سابق شده بود نه اون دنبال دختره بود و نه من دنبال کسی بودم. داشتیم زندگی عادی خودمان را میکردیم که خبرچینها به یکی از برادرهام دوست شدن اکبر را با یک دختر را خبر دادند و این صفحه جدیدی در زندگی من و اکبر ورق زد! خانواده من با اکبر در ظاهر خوب بودند اما قلبا" مخالفش بودند و دنبال بهانه ای میگشتند تا اونو خرد کنند و این بهانه خوبی برای آنها شد دد

      خواهرهام از یک طرف پدرم و مادرم بخصوص برادرهام باعث شدند تا من عصبانی بشم و جلوی همه اکبر را سکه یک پول کنم دعوای شدیدی در گرفت اونهم پیش روی همه خانواده. اکبر خیلی تحقیر شد حتی از من یک سیلی خورد. اکبر از خجالتش یک کلمه هم حرف نزد بر خلاف انتظار برادرهام نه دست روی من بلند کرد نه توهینی کرد، این هم به منزله قبول جرم تلقی شد اون شب تنها به خونه رفت دو روز بعد حرص من خوابید چون اکبر جواب پس نداد خانواده ام هیچ دلیلی برای اینکه از اکبر بد بگویند نداشتند به همین خاطر من آرام شدم و دلم برای اکبر تنگ شد اما اون سراغم نیامد از کارم پشیمان بودم ولی کاری از دستم برنمی اومد تا اینکه یک هفته بعد از دعوا، اکبر خونه ما اومد انگار که اتفاقی نیفتاده همه با اون برخورد کردند اکبر از من خواست تا با اون به خونه برگردم من هم فورا وسایلم را جمع کردم پدر و مادرم هم حرفی نزدند و با اون به خونه رفتم دد

      فکر میکردم شب خوبی را در پیش رو دارم بین راه اصلا با من حرف نزد. با خودم نقشه کشیدم توی خونه از دلش در میارم وقتی به خونه رسیدیم در را پشت سرمان قفل کرد تعجب کردم پرسیدم چرا این کار را کردی سیلی محکمی به صورتم زد طوری که به یک طرف پرت شدم و بی حال زمین افتادم. گفت: این عوض اون سیلی که به من زدی همانطور که روی زمین افتاده بودم اومد و دست و پاهای منو از پشت بست قادر به حرکت نبودم شروع کردم به جیغ زدن دهنمو با دست گرفت و بعد با یک بیژامه دهنم را محکم بست بعد شروع کرد به حرف زدن اینطور گفت: من با این حال که یک مرد هستم از گناه بزرگ تو گذشتم و بخشیدمت اما تو چی کار کردی جلوی روی فاميلت زدی زیر گوشم هر چی حرف زشت بود به من زدی اون شب که اومدم خونه فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم تو باید مجازات بشی همانطور که من شدم یک شیشه از آشپز خانه درآورد و درش را باز کرد جلوی چشمم گرفت و گفت این مجازات توست و شیشه اسید را روی صورتم خالی کرد از سوزش و درد بیهوش شدم وقتی بهوش اومد دیدم روی تخت یک درمانگاه خوابیدم و دارند روی صورتم کارهایی انجام میدن دوباره از هوش رفتم دوباره که بهوش اومدم مادرم بالای سرم داشت گریه میکرد دد

      صورتم را بسته بودند اسید یک طرف صورتم را سوزانده بود تنها چیزی که به من کمک کرده بود این بود که اکبر بعد از ریختن اسید پشیمان شده بود و صورتم را با آب شسته بود و اون بیژامه ای که دور دهنم بسته بود نگذاشته بود تمام صورتم بسوزه. گوشت صورتم آویزان شده بود دکترها به زحمت اونو ترمیم کرده و بسته بودند اشکهای مادرم دلم را به درد می آورد مادرم میسوخت و اشک میریخت پدرم برای دیدنم میامد ولی از پشت در نیم نگاهی میکرد و بی صدا از اتاق دور میشد. یک ماه بیمارستان بودم دکترها خیلی زحمت کشیدند و تونستند صورتم را نجات بدن تا دو ماه بعد با داروهایی که تجویز کردند از جای سوختگی اسید هاله ای مثل اینکه صورتم سوخته باشه به جا موند اکبر بعد از اینکه منو به بیمارستان میرسونه به خواهرم زنگ میزنه و آدرس بیمارستان را میده و گم و گور میشه پدرم وقتی منو توی بیمارستان بیهوش می بینه دنبال اکبر میگرده اما نمیتونه اونو پیدا کنه دد

      قسم میخوره تا انتقام منو از اون بگیره به همه می سپره تا اگر خبری از اکبر بدست آوردند به اون بدهند. شکایتی هم از اون میکنه تا بعد از اینکه من حالم خوب شد طلاقم را بگیره. اکبر شده بود یک قطره آب و رفته بود زیر زمین پلیس و خانواده من در به در دنبال اون بودند. حکم جلبش را گرفته بودند اون خیلی زرنگ تر از اینها بود. خوب مخفی شده بود دیگه کار هم نمیکرد چون کارش پیش پدرم بود و نمیتونست سر کار برگرده در خونه منو هم بسته بودند مادرم تصمیم داشت اسباب و جهیزیه منو جمع کنه و بیاره خونه خودش توی انباری بذاره تا تکلیفم روشن بشه. روز به روز حالم بهتر میشد از اینکه مادر و پدرم وخانواده ام به من توجه میکردند خوشحال بودم و فهمیده بودم که اونها منو دوست دارند دد

      اما گوشه ای دلم پیش اکبر بود و اونو میخواست گاها" یاد شبی میافتم که اسید روی صورتم ریخت از ترس غالب تهی میکردم اما این دل من خیلی کینه ای نیست قلبا اکبر را بخشیده بودم. یک روز که رفته بودم بیرون اکبر از پشت صدام زد دلم براش تنگ شده بود برگشتم و دیدمش اما ازش میترسیدم جلوتر اومد و گفت: نترس بهت ضرری نمیرسونم میخواهم ازت عذر خواهی کنم من اشتباه کردم یک آن نفهمیدم منو ببخش از اینکه میبینم نجات پیدا کردی خوشحالم بدون یک کلمه حرف از اون دور شدم و به سرعت خودم را به خونه رسوندم

      ادامـــــه دارد

      Comment


      • #4

        Comment


        • #5
          ah, lajam dar oomad. che dokhtareh ahmaghi, aval ke kheili zood ezdevaj kard, baad bedoone shenakht ezdevaj kard, baad ham ke hamele shod. ey baba, vase chi raft setgh kard, bayad bache ro negah midasht. hersam kheili dar oomad vaghti akbar roye sooratesh acid rikht, akhe vase chi bargasht? bakhshidan dar in yek mored gheireh ghabele dark hastesh. in ghese ba inke masalan happily ever after bood vali hessabi asabanim kard.

          Comment


          • #6
            vay che dastane eshghoolaneyeee
            omidvaram in pesare az khare sheytoon biad paeeen
            ama midooni eshghe too sene nojavani pak tar a eshgh dar sene javanie
            chon tavaghoat paeene
            va harchi hast eshghe khalese



            MAHSA














            [/CENTER]

            Comment

            Working...
            X