PDA

View Full Version : Tanhaei


jjbb
08-08-2006, 08:42 PM
ایسنا:براساس نتايج يك پايان نامه، فعاليت*هاي ورزشي و بدني به*صورت تيمي و يا انفرادي در كاهش ميزان احساس تنهايي افراد موثر است.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) منطقه كرمانشاه، ابوذر باپيرزاده دانشجوي كارشناسي ارشد تربيت بدني دانشگاه رازي كرمانشاه، در پايان*نامه خود تحت عنوان « بررسي و مقايسه احساس تنهايي با توجه به منابع كنترل دروني و بيروني در ورزشكاران ورزش*هاي تيمي و انفرادي » پرداخته است.

براساس اين پايان نامه متغيرهاي تحقيق شامل مواردي همچون احساس تنهايي، منبع كنترل دروني و منبع كنترل بيروني ( گرايش به شانس و گرايش به افراد قدرتمند) در هردو گروه مي باشد كه احساس تنهايي توسط پرسشنامه احساس تنهايي UCAL و منبع كنترل توسط پرسشنامه (I,P,C) لونسون اندازه گيري شده است كه اين بررسي در ميان 60 نفر از ورزشكاران پسر در رشته هاي تيمي بسكتبال و واليبال و 60 نفر در رشته*هاي انفرادي همچون كشتي و تكواندو از ميان ورزشكاران شهر همدان انجام شده است.
در اين پايان نامه پس از جمع آوري اطلاعات به منظور بررسي رابطه متغيرها در دو گروه از ضريب همبستگي پيرسون و به جهت مقايسه متغيرها بين دو گروه مورد نظر از آزمون t در دو گروه مستقل استفاده گرديده كه پس از تجزيه و تحليل داده ها و بررسي روابط بين متغيرها، رابطه معكوس معناداري ميان احساس تنهايي و منبع كنترل دروني ورزشكاران پسر رشته*هاي تيمي و انفرادي مشاهده شد.
از مقايسه متغيرها در ميان نمونه هاي آزمودني، تفاوت معناداري بين متغير احساس تنهايي ورزشكاران پسر رشته*هاي تيمي و انفرادي مشاهده نشد اما اختلاف معني داري بين كنترل بيروني ( گرايش به شانس) ورزشكارن پسر ورزش*هاي تيمي و انفرادي وجود دارد.

براساس نتايج حاصل از داده*هاي تحقيق ميان ورزشكاران پسر در رشته*هاي تيمي و انفرادي از نظر احساس تنهايي تفاوتي آشكار ومعنادار وجود ندارد، لذا فعاليت*هاي بدني و ورزشي به*صورت تيمي و يا انفرادي در كاهش ميزان احساس تنهايي در فرد موثر است و فعاليت*هاي بدني حضور در محيط*هاي ورزشي در دوره جواني و نوجواني سبب تعادل شخصيت، جلوگيري و يا بهبود تنش هاي رواني در افراد از جمله احساس تنهايي خواهد شد.

گفتني است اين پژوهش با راهنمايي دكتر بهرام يوسفي و دكتر حميد رضا طاهري انجام شده است

abadani69
08-08-2006, 10:40 PM
ha tanhai kheily bade,ishalla ta akhare omret tanha namooni jjbb jaan. negarn nabash, az tanhai dar miyay, yeki belakhare miyad soraghet :D age kasi ham naiomad in siamak ro mifrestim soraghet ke open e :D

IQ
08-08-2006, 11:53 PM
ha tanhai kheily bade,ishalla ta akhare omret tanha namooni jjbb jaan. negarn nabash, az tanhai dar miyay, yeki belakhare miyad soraghet :D age kasi ham naiomad in siamak ro mifrestim soraghet ke open e :D



LOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOL

Atef_Dubai
08-09-2006, 04:52 AM
rasty mige arman negaran nabash :D

jjbb
08-09-2006, 01:12 PM
ha tanhai kheily bade,ishalla ta akhare omret tanha namooni jjbb jaan. negarn nabash, az tanhai dar miyay, yeki belakhare miyad soraghet :D age kasi ham naiomad in siamak ro mifrestim soraghet ke open e :D
eye aziz az hale khodet dari harf mizani!!!!!!! ye fekri bayad bekonam ke ziyad tanha nabashi!! ino post kardam ke berid ye kami varzesh konid ke az tanhaei dar biaeid
man ke tanha aslan nistam mage nagoftam ke eshgham ba hame, jigram pishame,....

jjbb
08-09-2006, 01:13 PM
rasty mige arman negaran nabash :D
man rastesh negarne tanhaye inja hastam.....j/k

jjbb
09-16-2006, 01:54 PM
و مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.


مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟


فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ، بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش امده.


خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .


آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.