برای هر دختری یک روز در زده می شه وخواستگار تو میاد و بخت اون باز می شه برای من هم همینطور شد. مثل دخترهای قدیم در را زدند و حاج خانم و دختر کوچیکش باهم بودند، ما توی حیاط خونه خواهرم داشتیم رب می پختیم خواهرم علاقه به وسایل قدیم داره اون سماور ذغالی را روشن کرده بود و داشتیم چای نوش جان می کردیم اونها همسایه خواهرم بودند و با فریده خانم همسایه طبقه پایین خواهرم تبانی کرده بودند و برای دیدن دختر آمده بودند و من از همه جا بی خبر با لباس خونه و مشغول کار نشستیم و با آنها کمی خوش و بش کردیم چای ریختیم و آنها از این کار خواهرم خیلی تعجب کرده بودند دد
بلاخره آنها رفتند و همسایه مان فریده خانم آمد و توضیح داد که خواستگار بودند و این مسئله گذشت و آنها رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند من هم بی خیال به زندگی خود ادامه می دادم، تا اینکه نه ماه از این ماجرا گذشت دوباره سروکله آنها پیدا شد ولی اینبار جدی جدی باور کنید. چون قرار گذاشتند که پسره را بیاورند و مرا ببیند من مخالفت کردم اما خواهرم گفت من آدم شناس هستم اینها خانواده خوبی هستند بگذار بیایند دد
خواهر کوچکترم به من گفت دیوانه ای اگر او را قبول کنی چون چاقه یکی دیگه گفت اون خیلی صبوره یکی دیگه گفت اون خیلی خجالتیه خلاصه هرکس نظری داد ومرا نسبت به داماد ترساند! قرار شد با خواهر وسطیش بیایند و او مرا ببیند آنهم چه دیدنی !!! روز موعود رسید هر وقت که من جلوی آیینه می رفتم خواهرم می گفت دختر جلوی آیینه نمی ره بده، مگه خواستگار می خواد بیاد؟ اون روز رفتم جلو آیینه و داشتم نگاه می کردم که خواهرم سر رسید نگاهی کرد اما حرفی نزد من گفتم : آره داره خواستگار میاد و با هم خندیدیم! مدتی گذشت و آنها آمدند من اول او را ندیدم چای که بردم متوجه شدم اصلا چاق نیست بار دوم که خواستم چای بیرم خواهرم گفت : چای را که بردی بشین و با پسره حرف بزن البته زیاد حرف نزن چون اون خجالتیه و کم حرفه ممکن خجالت بکشه گفتم چشم و با چای وارد اتاق شدم دد
چای را که تعارف کردم به من گفت بچه خواهرتون را ببرید بیرون و بیاید در را هم ببندید من به دستور اون بچه را بیرون بردم و در را بستم چشمتان روز بد نبیند خواهر پسره با خواهرم پشت سرمن حرف زدند که واه واه چقدر پرو بچه را بیرون کرد و در را بست !!! بلاخره من نشستم و این آقا پسر شروع کرد به حرف زدن تازه متوجه شدم نه تنها خجالتی نیست بلکه حسابی پر حرف هم تشریف داره !! از هر دری حرف زد و پرسید و من هم خلاصه جواب دادم تا رسید به داستان نامزدی فامیلشان اینطور تعریف کرد : بله خانمی که شما باشید فامیل ما با طایفه نامزدش رفتند خرید عروسی دختره دست گذاشت روی یک انگشتر خیلی گرانقيمت فامیل ما هم گفت این را در نظر داشته باشید تا من از مغازه بعدی بپرسم گرانتر دارند یا نه!! بقیه آنقدر منتظر شدند تا زیر پایشان علف سبز شد اما از داماد خبری نشد که نشد. بعد از تعریف این داستان جلسه خواستگاری تمام شد و از ما خداحافظی کردند و رفتند خواهرم از من جواب خواست منهم گفتم اول ببین اون چی میگه چون ممکنه بره سال دیگه بیاد اینها انگار عادت دارند برند و دیر بیان !!!
به جای جواب پسره گفت می خواهم توی خونه خودشان با دختره حرف بزنم چون اون دفعه خونه خواهرم بود ما هم قبول کردیم دد
اون امد و با پدرم هم آشنا شد قبل از اینکه با هم توی اتاق حرف بزنیم خواهرم یادم داد که آدم چیز خوب را از دست نمیده منم توی گوشم رفت. کلی که حرف ( زد)و زدیم از من پرسید اگر جواب من مثبت باشه جواب شما چیه من خیلی از این حرف اون سوختم اینهمه حرف زده آخرش می گه ( اگر) منم با زرنگی گفتم به قول خواهرم آدم چیز خوب را از دست نمی ده و با هم خداحافظی کردیم. جواب بله از آب درآمد و آنها آمدند برای بله بران
البته کارها روی روال پیش نرفت اول آنها پیشنهاد خرید دادند آنهم به این دلیل که انتخاب دختر باشد با خواهر وسطیه و پسره ، سه تایی رفتیم خرید ونهم سلسبیل جای شما خالی تمام مغازه های جواهر وطلا فروشی را گشتیم و یک انگشتر پیدا کردیم که از آن ارزانتر دیگر توی هیچ جا پیدا نمی شد! البته اگر به عهده پسره بود اون گرانترین را می خرید اما خواهرش با حساب کتاب بود و می گفت اول نباید زیاد ریخت و پاش کرد ما هم قبول کردیم یک پیراهن صورتی هم خریدیم و برگشتیم خونه. او با مادر وبرادرهاش و سه تا خواهرهاش و دو تا دامادهایشان و عروس اولشان آمدند. ما هم خواهرهام بودند و شوهر دوتاشون و حالا ديگه نبرد آغاز شده بود دد
خواهر کوچکم رفت توی آشپز خانه و آنچنان شامی درست کرد که همه متحیر شدند وباور شان نمی شد کار اونه. مردها تو یک اتاق و زنها توی اتاق دیگر تو اتاق زنها خبری نبود و حرفها عادی بود. اما تواتاق مردها بحث جدی و سر مهریه تازه انقلاب شده بود و جو همه را گرفته بود و مهریه خیلی کم و ناچیز بود البته مهریه های زیاد هم بود ولی آن روز از مهریه بالا خبری نبود گفتند و شنیدند آخرش سپردند دست دختر که حرف آخر را او بزند خواهرم و شوهرش مرا صدا کردند و توضیح دادند که آنها می گویند پنج سکه طلا به نیت پنج تن !!! من یه خورده زورم اومد پنج سکه طلا به قیمت روز می شد حدود شانزده هزار تومان در صورتی که خواهر قبل از من چند سال پیش مهریه اش صد هزار تومان بود و اینها خیلی زرنگی می کردند من هم به شوهر خواهرم گفتم بگید اصل نیت مهم است و من هم به نیت صدوبیست وچهار هزار پیغمبر فقط 124 هزار تا سکه می خواهم. تا این را شوهر خواهرم شنید گفت می خواهی رم کنند نه این درست نیست وپیشنهاد کرد به نام ونیت وپشتوانه چهارده معصوم چهارده عدد من قبول کردم چون نیت زیبا بود دد
وقتی شوهر خواهرم وارد اتاق مردها شد و مهریه را گفت آنها بدون چون و چرا دست زدند و کار تمام شد خواهر بزرگ داماد انگشتر را دستم کرد و قرار شد ساعت خوش کنند تا عقد کنیم .این ساعت خوش پیش نیامد که نیامد پدرم منظورش اولین عید که می آمد بود ولی از آنها خبری نشد اون هر پنج شنبه می آمد خانه ما اون وقتها ما خیلی زود می خوابیدیم بار اول که اون با هزار آرزو میاد خونه ما میبینه چراغ خونه ما خاموشه وبرمی گرده بعد به من گفت یکم دیر بخوابید مگه چه خبره؟
عادت خونه ما زود خوابیدن و زود بیدار شدن بود برعکس آنها دیر می خوابیدن و دیر هم بیدار می شدند. اون میامد و تا نرفته پدرم بیدار می نشست بلاخره پدرم صداش درآمد و گفت اینها می خواستند عقد کنند پس چی شد؟ منهم به اون گفتم وبلاخره ساعت خوش کردند ( عید غدیر خم) یادتون باشه باید قسمت باشه روز عید عقد کنی وگرنه آنچه سرمن اومد سر شما هم میاد. چند روز قبل از عقد دوتایی رفتیم خرید آنهم بازار، سوار ماشین برادرش شدیم اول رفتیم او از مغازه برادرش چیزی برداره وقتی او پیاده شد من داشبورد را نگاه کردم دیدم پانزده هزارتومان پول برداشته و با خودم گفتم باید مواظب باشی و خرج زیادی نتراشی او اومد و رفتیم بازار اول قرآن و آئینه شمعدان خریدیم بعد یک چمدان و یک کیف لوازم آرایش، خریدها را که داشتیم داخل چمدان می گذاشتیم که او گفت من ماشین را بد جایی پارک کردم برم به ماشین سربزنم بیام من ساده هم قبول کردم اون رفت ده دقیقه - بیست دقیقه - نیم ساعت گذشت اما ازاو خبری نشد تازه من یاد حرف او در روز خواستگاری افتادم فامیل مارفت وبرنگشت چشمتان روز بد نبیند خیلی ترسیدم نه از اینکه اون بره و برنگرده ! نه از این ترسیم که اون با این خرید کم جا زده باشه و این برای من خیلی گران تمام می شد تصمیم گرفتم با پولی که همراه داشتم آنها را حساب کنم و بگذارم در مغازه بماند و فردا با پدرم بیایم و آنها را پس بدم توی این فکر بودم که آمد دد
از دور خنده به لب داشت و از ته دل می خندید به من که رسید گفت : به چی فکر می کردی گفتم هر وقت نشستیم توی ماشین بهت می گم. رفتیم تو بازار طلا فروشها از اون اصرار از من انکار به زور دوتا النگو ویک انگشتر خرید با حساب من پولش تمام شد ولی اون به اصرار ادامه می داد منهم قبول نکردم و خرید را تمام شده اعلام کردم راه افتادیم سمت جمهوری ، گفت بدون خرید لباس به خونه نمی رویم احساس کرده بود من فکر می کنم پولش تمام شده به من قوت قلب داد توجمهوری آشنا زیاد دارم من هم قبول کردم و باهم رفتیم آنجا برای خرید لبا
بلاخره آنها رفتند و همسایه مان فریده خانم آمد و توضیح داد که خواستگار بودند و این مسئله گذشت و آنها رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند من هم بی خیال به زندگی خود ادامه می دادم، تا اینکه نه ماه از این ماجرا گذشت دوباره سروکله آنها پیدا شد ولی اینبار جدی جدی باور کنید. چون قرار گذاشتند که پسره را بیاورند و مرا ببیند من مخالفت کردم اما خواهرم گفت من آدم شناس هستم اینها خانواده خوبی هستند بگذار بیایند دد
خواهر کوچکترم به من گفت دیوانه ای اگر او را قبول کنی چون چاقه یکی دیگه گفت اون خیلی صبوره یکی دیگه گفت اون خیلی خجالتیه خلاصه هرکس نظری داد ومرا نسبت به داماد ترساند! قرار شد با خواهر وسطیش بیایند و او مرا ببیند آنهم چه دیدنی !!! روز موعود رسید هر وقت که من جلوی آیینه می رفتم خواهرم می گفت دختر جلوی آیینه نمی ره بده، مگه خواستگار می خواد بیاد؟ اون روز رفتم جلو آیینه و داشتم نگاه می کردم که خواهرم سر رسید نگاهی کرد اما حرفی نزد من گفتم : آره داره خواستگار میاد و با هم خندیدیم! مدتی گذشت و آنها آمدند من اول او را ندیدم چای که بردم متوجه شدم اصلا چاق نیست بار دوم که خواستم چای بیرم خواهرم گفت : چای را که بردی بشین و با پسره حرف بزن البته زیاد حرف نزن چون اون خجالتیه و کم حرفه ممکن خجالت بکشه گفتم چشم و با چای وارد اتاق شدم دد
چای را که تعارف کردم به من گفت بچه خواهرتون را ببرید بیرون و بیاید در را هم ببندید من به دستور اون بچه را بیرون بردم و در را بستم چشمتان روز بد نبیند خواهر پسره با خواهرم پشت سرمن حرف زدند که واه واه چقدر پرو بچه را بیرون کرد و در را بست !!! بلاخره من نشستم و این آقا پسر شروع کرد به حرف زدن تازه متوجه شدم نه تنها خجالتی نیست بلکه حسابی پر حرف هم تشریف داره !! از هر دری حرف زد و پرسید و من هم خلاصه جواب دادم تا رسید به داستان نامزدی فامیلشان اینطور تعریف کرد : بله خانمی که شما باشید فامیل ما با طایفه نامزدش رفتند خرید عروسی دختره دست گذاشت روی یک انگشتر خیلی گرانقيمت فامیل ما هم گفت این را در نظر داشته باشید تا من از مغازه بعدی بپرسم گرانتر دارند یا نه!! بقیه آنقدر منتظر شدند تا زیر پایشان علف سبز شد اما از داماد خبری نشد که نشد. بعد از تعریف این داستان جلسه خواستگاری تمام شد و از ما خداحافظی کردند و رفتند خواهرم از من جواب خواست منهم گفتم اول ببین اون چی میگه چون ممکنه بره سال دیگه بیاد اینها انگار عادت دارند برند و دیر بیان !!!
به جای جواب پسره گفت می خواهم توی خونه خودشان با دختره حرف بزنم چون اون دفعه خونه خواهرم بود ما هم قبول کردیم دد
اون امد و با پدرم هم آشنا شد قبل از اینکه با هم توی اتاق حرف بزنیم خواهرم یادم داد که آدم چیز خوب را از دست نمیده منم توی گوشم رفت. کلی که حرف ( زد)و زدیم از من پرسید اگر جواب من مثبت باشه جواب شما چیه من خیلی از این حرف اون سوختم اینهمه حرف زده آخرش می گه ( اگر) منم با زرنگی گفتم به قول خواهرم آدم چیز خوب را از دست نمی ده و با هم خداحافظی کردیم. جواب بله از آب درآمد و آنها آمدند برای بله بران
البته کارها روی روال پیش نرفت اول آنها پیشنهاد خرید دادند آنهم به این دلیل که انتخاب دختر باشد با خواهر وسطیه و پسره ، سه تایی رفتیم خرید ونهم سلسبیل جای شما خالی تمام مغازه های جواهر وطلا فروشی را گشتیم و یک انگشتر پیدا کردیم که از آن ارزانتر دیگر توی هیچ جا پیدا نمی شد! البته اگر به عهده پسره بود اون گرانترین را می خرید اما خواهرش با حساب کتاب بود و می گفت اول نباید زیاد ریخت و پاش کرد ما هم قبول کردیم یک پیراهن صورتی هم خریدیم و برگشتیم خونه. او با مادر وبرادرهاش و سه تا خواهرهاش و دو تا دامادهایشان و عروس اولشان آمدند. ما هم خواهرهام بودند و شوهر دوتاشون و حالا ديگه نبرد آغاز شده بود دد
خواهر کوچکم رفت توی آشپز خانه و آنچنان شامی درست کرد که همه متحیر شدند وباور شان نمی شد کار اونه. مردها تو یک اتاق و زنها توی اتاق دیگر تو اتاق زنها خبری نبود و حرفها عادی بود. اما تواتاق مردها بحث جدی و سر مهریه تازه انقلاب شده بود و جو همه را گرفته بود و مهریه خیلی کم و ناچیز بود البته مهریه های زیاد هم بود ولی آن روز از مهریه بالا خبری نبود گفتند و شنیدند آخرش سپردند دست دختر که حرف آخر را او بزند خواهرم و شوهرش مرا صدا کردند و توضیح دادند که آنها می گویند پنج سکه طلا به نیت پنج تن !!! من یه خورده زورم اومد پنج سکه طلا به قیمت روز می شد حدود شانزده هزار تومان در صورتی که خواهر قبل از من چند سال پیش مهریه اش صد هزار تومان بود و اینها خیلی زرنگی می کردند من هم به شوهر خواهرم گفتم بگید اصل نیت مهم است و من هم به نیت صدوبیست وچهار هزار پیغمبر فقط 124 هزار تا سکه می خواهم. تا این را شوهر خواهرم شنید گفت می خواهی رم کنند نه این درست نیست وپیشنهاد کرد به نام ونیت وپشتوانه چهارده معصوم چهارده عدد من قبول کردم چون نیت زیبا بود دد
وقتی شوهر خواهرم وارد اتاق مردها شد و مهریه را گفت آنها بدون چون و چرا دست زدند و کار تمام شد خواهر بزرگ داماد انگشتر را دستم کرد و قرار شد ساعت خوش کنند تا عقد کنیم .این ساعت خوش پیش نیامد که نیامد پدرم منظورش اولین عید که می آمد بود ولی از آنها خبری نشد اون هر پنج شنبه می آمد خانه ما اون وقتها ما خیلی زود می خوابیدیم بار اول که اون با هزار آرزو میاد خونه ما میبینه چراغ خونه ما خاموشه وبرمی گرده بعد به من گفت یکم دیر بخوابید مگه چه خبره؟
عادت خونه ما زود خوابیدن و زود بیدار شدن بود برعکس آنها دیر می خوابیدن و دیر هم بیدار می شدند. اون میامد و تا نرفته پدرم بیدار می نشست بلاخره پدرم صداش درآمد و گفت اینها می خواستند عقد کنند پس چی شد؟ منهم به اون گفتم وبلاخره ساعت خوش کردند ( عید غدیر خم) یادتون باشه باید قسمت باشه روز عید عقد کنی وگرنه آنچه سرمن اومد سر شما هم میاد. چند روز قبل از عقد دوتایی رفتیم خرید آنهم بازار، سوار ماشین برادرش شدیم اول رفتیم او از مغازه برادرش چیزی برداره وقتی او پیاده شد من داشبورد را نگاه کردم دیدم پانزده هزارتومان پول برداشته و با خودم گفتم باید مواظب باشی و خرج زیادی نتراشی او اومد و رفتیم بازار اول قرآن و آئینه شمعدان خریدیم بعد یک چمدان و یک کیف لوازم آرایش، خریدها را که داشتیم داخل چمدان می گذاشتیم که او گفت من ماشین را بد جایی پارک کردم برم به ماشین سربزنم بیام من ساده هم قبول کردم اون رفت ده دقیقه - بیست دقیقه - نیم ساعت گذشت اما ازاو خبری نشد تازه من یاد حرف او در روز خواستگاری افتادم فامیل مارفت وبرنگشت چشمتان روز بد نبیند خیلی ترسیدم نه از اینکه اون بره و برنگرده ! نه از این ترسیم که اون با این خرید کم جا زده باشه و این برای من خیلی گران تمام می شد تصمیم گرفتم با پولی که همراه داشتم آنها را حساب کنم و بگذارم در مغازه بماند و فردا با پدرم بیایم و آنها را پس بدم توی این فکر بودم که آمد دد
از دور خنده به لب داشت و از ته دل می خندید به من که رسید گفت : به چی فکر می کردی گفتم هر وقت نشستیم توی ماشین بهت می گم. رفتیم تو بازار طلا فروشها از اون اصرار از من انکار به زور دوتا النگو ویک انگشتر خرید با حساب من پولش تمام شد ولی اون به اصرار ادامه می داد منهم قبول نکردم و خرید را تمام شده اعلام کردم راه افتادیم سمت جمهوری ، گفت بدون خرید لباس به خونه نمی رویم احساس کرده بود من فکر می کنم پولش تمام شده به من قوت قلب داد توجمهوری آشنا زیاد دارم من هم قبول کردم و باهم رفتیم آنجا برای خرید لبا



Comment