jjbb
08-11-2006, 10:46 PM
یاد و خاطره ی پوپک گلدره
زماني كه را از جعبه جادويي مي*ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي*كند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود.
بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده*ها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله به سال هشتم خود رسيد، دلمان مي*خواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. مردادماه متولد شد، درست مثل كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل كه در مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه*هاي خود مي*بينند، اما او حالا ديگر در خانه*اش نيست. خودش مي*گفت: او راست مي*گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي*نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي*خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه*اي بهتر از اين*كه تولد او را جشن مي*گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
_ _ _
در يكي از كوچه پس كوچه*هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي*فشاريم. از پله*هاي مجتمع بالا مي*رويم، به طبقه سوم مي*رسيم، با خود مي*گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه*اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي*خوريم؛ در كه باز مي*شود، خانه*اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي*گويد و سپس ، خواهر بزرگ*تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي*گويد و در پايان پدر خانواده، در چهره*اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي*ها نمي*تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته*تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي*گويد: و سپس مي*خواند:
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مي*اندازد، بسيار خوش صحبت و واژه*ها را با نظم خاصي از دهان خارج مي*كند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راه*آهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيم*هاي خاردار خانه ما را از راه*آهن جدا مي*كرد. من فرزند ششم خانواده و كوچك*ترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرح*هاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد مي*كرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچ*گاه سرمايه*اي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبه*روي هتل نادري مغازه*اي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار مي*كردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. پدر مي*خواست درس بخوانم، اما من علاقه*اي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورش*اندام فعاليت مي*كردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم. همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دوره*هايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
ازدواج پدر و مادر پوپك
پدر مي*گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي*كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه*اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
مادر مي*گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي*دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي*كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق*الطير، در حال صحبت بود، او مي*گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به*سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را مي*گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام داشت، از طرفي هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي*گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي*رفتم، به او مي*گفتم ، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي*كني. من بيشتر مواقع او را صدا مي*كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي*نوشت، با امضاي بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي*كند و مي*خواند:
آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
و در ادامه مي*گويد: زماني كه اشتباهي مي*كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي*خواندم:
و او هم مي*گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي*خواني...
مادر مي*گويد: ، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس*هاي مولانا را بر پا مي*كند. منطق*الطير تدريس مي*كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي*دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي*گويد: من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
_ _ _
اگر يادتان باشد، در فيلم*ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ*گاه پيراهن مشكي نمي*پوشيد، چرا؟
مي*گويد: پوپك هيچ*گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي*گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي*كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس*هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم
_ _ _
شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي*گويد: از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي*داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي*خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي*اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي*آيد كه در دبيرستان ، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي*گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي*خواست براي كنكور ثبت*نام كند، به ما گفت: كه مي*خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب*هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب*ها آورد و بدون اين*كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي*توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين*كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي*گفت به حقوق علاقه*اي ندارد، از اين رو در رشته روان*شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان*نامه*اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود.
او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر را بازي كرد. تئاتري هم به نام 66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس*هايي از مجموعه تلويزيوني بازي كرد كه هيچ*گاه پخش نشد و نمي*دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم*هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
ادامه تحصيل در آمريكا
مادر پوپك مي*گويد: پس از اين*كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي*ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي*تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين*كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي*گرفت كه نمي*تواند در آنجا زندگي كند و مي*خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي*گفتيم كه حداقل فوق*ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي*توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي*خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
_ _ _
از مادرش مي*پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي*كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي*گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي*ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه*اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي*كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي*ترسم.
_ _ _
آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي*كرد؟ پدر مي*گويد: نه، من سعي مي*كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي*گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ*گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي*كردند. هميشه از او مي*پرسيدم كه تعريف درستي از واژه در كشورمان بيان كند.
زماني كه را از جعبه جادويي مي*ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي*كند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود.
بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده*ها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله به سال هشتم خود رسيد، دلمان مي*خواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. مردادماه متولد شد، درست مثل كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل كه در مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه*هاي خود مي*بينند، اما او حالا ديگر در خانه*اش نيست. خودش مي*گفت: او راست مي*گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي*نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي*خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه*اي بهتر از اين*كه تولد او را جشن مي*گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
_ _ _
در يكي از كوچه پس كوچه*هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي*فشاريم. از پله*هاي مجتمع بالا مي*رويم، به طبقه سوم مي*رسيم، با خود مي*گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه*اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي*خوريم؛ در كه باز مي*شود، خانه*اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي*گويد و سپس ، خواهر بزرگ*تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي*گويد و در پايان پدر خانواده، در چهره*اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي*ها نمي*تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته*تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي*گويد: و سپس مي*خواند:
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مي*اندازد، بسيار خوش صحبت و واژه*ها را با نظم خاصي از دهان خارج مي*كند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راه*آهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيم*هاي خاردار خانه ما را از راه*آهن جدا مي*كرد. من فرزند ششم خانواده و كوچك*ترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرح*هاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد مي*كرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچ*گاه سرمايه*اي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبه*روي هتل نادري مغازه*اي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار مي*كردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. پدر مي*خواست درس بخوانم، اما من علاقه*اي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورش*اندام فعاليت مي*كردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم. همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دوره*هايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
ازدواج پدر و مادر پوپك
پدر مي*گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي*كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه*اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
مادر مي*گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي*دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي*كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق*الطير، در حال صحبت بود، او مي*گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به*سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را مي*گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام داشت، از طرفي هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي*گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي*رفتم، به او مي*گفتم ، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي*كني. من بيشتر مواقع او را صدا مي*كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي*نوشت، با امضاي بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي*كند و مي*خواند:
آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
و در ادامه مي*گويد: زماني كه اشتباهي مي*كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي*خواندم:
و او هم مي*گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي*خواني...
مادر مي*گويد: ، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس*هاي مولانا را بر پا مي*كند. منطق*الطير تدريس مي*كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي*دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي*گويد: من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
_ _ _
اگر يادتان باشد، در فيلم*ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ*گاه پيراهن مشكي نمي*پوشيد، چرا؟
مي*گويد: پوپك هيچ*گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي*گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي*كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس*هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم
_ _ _
شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي*گويد: از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي*داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي*خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي*اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي*آيد كه در دبيرستان ، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي*گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي*خواست براي كنكور ثبت*نام كند، به ما گفت: كه مي*خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب*هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب*ها آورد و بدون اين*كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي*توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين*كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي*گفت به حقوق علاقه*اي ندارد، از اين رو در رشته روان*شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان*نامه*اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود.
او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر را بازي كرد. تئاتري هم به نام 66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس*هايي از مجموعه تلويزيوني بازي كرد كه هيچ*گاه پخش نشد و نمي*دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم*هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
ادامه تحصيل در آمريكا
مادر پوپك مي*گويد: پس از اين*كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي*ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي*تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين*كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي*گرفت كه نمي*تواند در آنجا زندگي كند و مي*خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي*گفتيم كه حداقل فوق*ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي*توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي*خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
_ _ _
از مادرش مي*پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي*كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي*گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي*ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه*اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي*كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي*ترسم.
_ _ _
آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي*كرد؟ پدر مي*گويد: نه، من سعي مي*كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي*گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ*گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي*كردند. هميشه از او مي*پرسيدم كه تعريف درستي از واژه در كشورمان بيان كند.