شخصی ادعای پیغمبری کرد. او را نزد مأمون بردند. مأمون گفت از گرسنگی مغزش کار نمی کند که این هذیان ها را می گوید. آشپز را صدا زد و به او گفت که این مرد را هر روز غذای خوبی بدهند و لباس راحتی به تنش کنند و شربت های معطر برایش ببرند تا عقلش سر جایش برگردد. مردک مدتی در ناز و نعمت خوش گذراند و عقلش سر جایش آمد. روزی مأمون به یاد او افتاد و دستور داد تا او را بیاورند و از او پرسید: آیا جبرئیل هنوز هم مثل گذشته به سراغ تو می آید؟
مرد گفت: بله.
گفت: چه می گوید؟
مرد گفت: می گوید جای خوبی بدست آورده ای، هیچ پیغمبری تا این حد در نعمت و آسایش نبوده. مبادا از این جا بیرون بروی.
Fixed the thread !!!


Comment