Announcement

Collapse
No announcement yet.

Gozidehai az RESALE IE DELGOSHA,OBEID ZAKANI

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Gozidehai az RESALE IE DELGOSHA,OBEID ZAKANI



    شخصی ادعای پیغمبری کرد. او را نزد مأمون بردند. مأمون گفت از گرسنگی مغزش کار نمی کند که این هذیان ها را می گوید. آشپز را صدا زد و به او گفت که این مرد را هر روز غذای خوبی بدهند و لباس راحتی به تنش کنند و شربت های معطر برایش ببرند تا عقلش سر جایش برگردد. مردک مدتی در ناز و نعمت خوش گذراند و عقلش سر جایش آمد. روزی مأمون به یاد او افتاد و دستور داد تا او را بیاورند و از او پرسید: آیا جبرئیل هنوز هم مثل گذشته به سراغ تو می آید؟
    مرد گفت: بله.
    گفت: چه می گوید؟
    مرد گفت: می گوید جای خوبی بدست آورده ای، هیچ پیغمبری تا این حد در نعمت و آسایش نبوده. مبادا از این جا بیرون بروی.

    Fixed the thread !!!
    Last edited by Rasputin; 08-15-2006, 06:22 AM.

  • #2


    پدر خراسانی در چاه افتاد و مرد. خراسانی در مجلسی مشغول شراب خوردن بود و مست. کسی به
    آنجا رفت و به او گفت: پدرت در چاه افتاده

    خراسانی نمی توانست از آن مجلس دل بکند. گفت: باکی نیست، مردان در هر جایی ممکن است بیفتند.
    گفتند: پدرت مرده.
    گفت: شیر نر هم می میرد.
    گفتند: بیا تا او را بیرون بکشیم.
    گفت: نکشیده پنجاه من است، من می دانم.
    گفتند: بیا برویم خاکش کنیم.
    گفت: اگر طلا هم باشد من راضی ام و به شما اعتماد دارم. شما بروید و او را خاک کنید.

    Fixed the thread !!!
    Last edited by Rasputin; 08-15-2006, 06:23 AM.

    Comment


    • #3

      ترکی هرگاه به حمام می رفت در هنگام خروج ادعا می کرد که حمامی رخت مرا دزدیده است. کار به جایی رسید که او را به هیچ حمامی راه نمی دادند. تا روزی که خواست به حمام برود و چند نفر را شاهد گرفت که هیچ حقه بازی نکند و ادعایی نداشته باشد تا راهش بدهند. وقتی به حمام رفت، حمامی لباس های او را دزدید و وقتی بیرون آمد دید لباس هایش نیست. در حالی که نمی توانست حرفی بزند تیردان و خنجرش را به کمر آویزان کرد و گفت: ای مسلمانان! من که ادعایی نمی توانم بکنم ولی از صاحب حمام بپرسید من بیچاره این طور به حمام آمده بودم؟


      Fixed the thread !!!
      Last edited by Rasputin; 08-15-2006, 06:24 AM.

      Comment


      • #4
        کولی با پسرش دعوا می کرد و می گفت: چرا کاری نمی کنی و عمرت را به بطالت میگذرانی؟ چقدر
        به تو بگویم که معلق زدن یاد بگیر و سگ ها را تعلیم بده و شعبده بازی و طناب بازی را بیاموز تا زندگی
        تو بخوبی بگذرد. اگر حرف مرا گوش نکنی به خدا قسم تو را به مدرسه می اندازم تا علوم را یاد بگیری
        و تا آخر عمر با بدبختی زندگی کنی و همیشه فقیر بمانی.

        Comment


        • #5
          پدر جحی سه ماهی کباب شده به خانه برد. جحی در خانه نبود. مادرش گفت: تا نیامده است این را بخوریم. در همین موقع جحی سر رسید و در زد. مادر دو ماهی بزرگتر را زیر تخت پنهان کرد و ماهی کوچک را در سفره گذاشت. جحی این را از شکاف در دید، وقتی نشستد پدرش از او پرسید: آیا حکایات یونس پیغمبر را شنیده ای؟
          گفت: از این ماهی بپرسیم تا بگوید.
          سرش را به دهان ماهی کوچک نزدیک کرد و گفت: می گوید من آن زمان کوچک بودم ولی آن دو ماهی که زیر تخت هستند از من بزرگترند، از آنها بپرس.

          Comment


          • #6
            سلطان محمود گرسنه بود. برایش بورانی بادمجان آوردند. خوشش آمد. گفت: بادمجان غذای خوشمزه ای است.
            ندیم سلطان اظهارات مفصّلی در ستایش بادمجان کرد. پس از آنکه سلطان غذا را تمام کرد و سیر شد، دلش را زد و گفت: بادمجان غذای زیان آوری است.
            ندیم هم اظهارات مبسوط و مفصّلی در مورد ضررها و زیان های بادمجان کرد. سلطان گفت: ای مردک! مگر تا بحال تعریف بادمجان را نمی کردی؟
            ندیم گفت: قربان! من نوکر سلطان هستم، نه نوکر بادمجان

            Comment


            • #7
              خنده ی فقیرانه
              دزدی به خانه ی ابوبکر ربانی رفت. هرچه گشت چیزی پیدا نکرد. چون خواست از خانه بیرون رود، ابوبکر خندید و بادی رها کرد.
              دزد گفت: خیلی اوضاع رو به راهی داری که می خندی؟

              Comment


              • #8
                حکایت یونس پیامبر
                پدر جحی سه ماهی کباب شده به خانه برد. جحی در خانه نبود. مادرش گفت: تا نیامده است این را بخوریم. در همین موقع جحی سر رسید و در زد. مادر دو ماهی بزرگتر را زیر تخت پنهان کرد و ماهی کوچک را در سفره گذاشت. جحی این را از شکاف در دید، وقتی نشستد پدرش از او پرسید: آیا حکایات یونس پیغمبر را شنیده ای؟
                گفت: از این ماهی بپرسیم تا بگوید.
                سرش را به دهان ماهی کوچک نزدیک کرد و گفت: می گوید من آن زمان کوچک بودم ولی آن دو ماهی که زیر تخت هستند از من بزرگترند، از آنها بپرس.

                Comment


                • #9
                  اجابت
                  مولانا قطب الدین شیرازی مریض شد. مسهلی خورد. مولانا شمس الدین عمیدی به عیادتش رفت و گفت: شنیدم که دیروز مسهل خورده بودی، از دیشب برایت دعا کردم.
                  گفت: بله، از دیشب از شما دعا بود و از ما اجابت.

                  Comment


                  • #10
                    خری گم کرده بود
                    قزوینی خرش را گم کرده بود. دور شهر می گشت و خدا را شکر می کرد. گفتند: چرا خدا را شکر می کنی؟
                    گفت: بخاطر اینکه روی خر ننشسته بودم وگرنه من هم چهار روز بود که گم شده بودم.

                    Comment

                    Working...
                    X