Announcement

Collapse
No announcement yet.

Khiyabani ke Piade ro nadasht(Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Khiyabani ke Piade ro nadasht(Story)

    خيابانی که پياده رو نداشت

    سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود و خط کشی های کف جاده را می دید که یکی پس از دیگری از کنار اتوبوس رد می شدند.به این فکر می کردکه آیا این اتوبوس است که به جلو میرودیا خط های سفیدند که به عقب می روند.هوا داشت تاریک میشدو دیگر چیز زیادی از پنجره اتوبوس پیدا نبود فقط آن دورها یک رشته کوه بود و یک سایه نارنجی از خورشید که دیگر نمی درخشید.آن دورها بهتر دیده می شد اما چند قدمی آن طرف تراز ماشین نه.
    تلویزیون اتوبوس با یک صدای نا بهنجار فیلم پخش می کرد اما همه نگاه می کردند.حتی او.وقتی که حوصله اش ازتماشای مناظر بیرون سر رفت تنها بود.روی صندلی هم تنها نشسته بودو هیچ کس کنارش نبود.یعنی یک نفر می خواست بنشیند اما پشیمان شد.یک بچه که مادرش دستش را کشید بعد هم در گوشش چیزی زمزمه کرد که گویا همان موجب انصرافش شد.کودک اصراری برای به کرسی نشاندن حرفش نکرد.شاید وقتی لبخند او را دیده بود پنداشت که مادرش راست می گوید.""اینجا جائی برای نشستن نیست""لبخندی به رنگ دندان های جرم گرفته و نا مرتب که در ترکیب با آن ته ریش زبر و سیخ سیخ گونه های برجسته پره های پهن بینی چشم های تقریبا" مورب که از پشت شیشه عینک ته استکانی درشت تر هم شده بودند!کمی دلهره آور میشد.کش پهن سفیدی که به گردنش چسبیده بود دسته های عینک را از خطر افتادن و گم شدن محافظت می کرد.چرا نمی رسند؟ اصلا" مقصد کجاست؟ نمی دانست!اما مهم نبود.فقط می خواست دور شود. از خانهای که در آن زندگی میکرد.از شهری که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بود...
    پیرزنی که روی صندلی پشتی نشسته بود دستش را از شکاف بین دو صندلی جلو آورد و یک برش سیب که به نوک چاقو زده شده بودرا به او تعارف کرد:
    آقا بفرمائید...
    کلام مختصر بود اما مهربانی در ان موج می زد و شاید هم ترحم.سرش را برگرداند و با دهان نیمه باز نگاهش کرد.بدون اینکه چیزی بگوید سیب را از نوک چاقو برداشت و در یک حرکت تمام ان را داخل دهانش گذاشت.پیرزن تکه دیگری تعارفش کرد و او دوباره برداشت.
    می خواست سر صحبت را باز کند .سیب بهانه خوبی بود.کمی خم شد و با صدائی ک لرزش داشت پرسید:
    --تنها سفر می کنید آقا؟
    --نه!!!
    طنین صدایش خیلی خاص بود.کلفت .محکم و قاطع..
    پیرزن نگاهی به اطراف انداخت و دوباره پرسید:
    --پس چرا تنها نشستید؟همراهتان کجاست؟
    دستش را محکم روی جیب کتش گذاشت.معلوم بود که چیز با ارزشی درون آن است.زن دوباره گفت:پرسیدم کجاست؟!
    دستش را داخل جیب بردو وقتی مشتش را باز کرد چیزی در ان نبود به جز یک عکس مچاله شده. ---مادرمه.خو...خو..خوب بود.رفت اسمون.م..م..من هم میخواستم برم.مصطفی نذاشت.
    قضیه جالب شده بود.یک عقب مانده ذهنی در یک اتوبوس بزرگ بدون هیچ کوله بار و توشه ای به جز همان یک برگ عکس مچاله شده و البته یک دنیا حرف که معلوم بود خیلی وقت است توی دلش مانده.
    پیرزن از روی صندلی اش بلند شد و آمد کنار او نشست پرسید:
    --مصطفی کیه؟
    دا..داشمه دیگه.همون که اسم زنش سهیلاست.بعد لپهایش را باد کرد تا بیشتر شبیه سهیلا شود:""گامبوئه.این ...این جوری""
    پیرزن نتوانست خلوی خنده اش را بگیرد.حالا صدای لرزانش با خنده های ریز ریز بریده تر هم میشد.پسر انقدر ها هم که چهره اش غلط انداز بود. کند ذهن نبود.انگار خیلی چیزها را می فهمید.
    حالا مصطفی کجاست؟ سهیلا کجاست؟مصطفی میدونه تنهائی داری می ری بندر عباس؟
    با شنیدن اسم بندر عباس یکه خورد.تازه فهمیده بود که مقصد کجاست اما دوباره جواب داد:
    --نه.براچی ..چی باید بدونه؟ اصلا" اون چی میدونه؟مگه میدونه که س...سهیلا به من مربای آل...آلبالو نداد؟فقط پنیر.من پنیر دوست ...دوست ندارم.سهیلا میدونه هان!اما مربا رو خو...خودش می خوره.من اضافی بودم؟
    جمله آخر را با آهنگ خاصی گفت.پیرزن جوابش را نمیدانست.فقط مطمئن بود که یک آدم.یک انسان هیچ وقت اضافی نیست حتی اگر یک کروموزوم کمتر داشته باشد.حتی اگر پزشکان بگویندکه او مشکل ژنتیکی دارد.
    --من صبحونه نخوردم .گفتم بهش مربامو بده. اون گفت مگه من...منگلا هم مربا می خورن؟!اما خودش داشت می خورد! اشک شیشه های ذره بینی عینکش را خیس کرده بود.
    --اگه بفهمن از خونه فرار کردی؟
    --مصطفی ناراحت میشه.س...سهیلا خوشحال.من اضافی بو...بودم.میدونم.حالا دیگه اونا دعواشون نمیشه.
    --به خاطر تو دعوا میکردن؟
    --آره.مصطفی میگفت دا...داداشم باید پیش ما بمونه.س...سهیلا میگفت باید بره اونجا.همون جا که همه مثل من..من هستند.شاید اونجا بهتر بود.صبحونه مربا ...با...مربای آلبالو می دادند؟...
    در جهان به این بزرگی چه دغدغه کوچکی داشت.مربای آلبالو! اما همین که این را از سایر مرباها تشخیص میداد نشان دهنده این بود که دغدغه های بزرگتری هم دارد.همیشه دل مشغولی های کوچک زمینه ساز نگرانی های بزرگ ترند.
    به گریه افتاد و هق هق میکرد.اشکهایش دریاچه ای ساخته بودند پشت شیشه های عینکش که به مدد کش به شدت به صورتش چسبیده بود.دریاچه ای شور. تلخ. کوچک اما پهناور.

    همه دورش جمع شده بودنددیگر تنها نبود اما خیلی تنها بود.پیرزن کش را از گردنش به عقب کشید و سدی که در اطراف چشم های او جمع شده بود را شکست.سیل سرازیر شد.
    راننده از مسافرین خواست تا سر جایشان بنشینند.ماشین را پارک کرد.از سر جایش بلند شد و کنار صندلی او ایستاد.
    --چته؟ فیلم در آوردی؟ کس و کارت کی اند؟
    پیرزن جواب داد: --تنهاست.داره از شهرشون فرار میکنه...
    راننده دیگر مهلت نداد .یقه اش را گرفت و در حالی که او را به سمت درب اتوبوس هل میداد بلند بلند ناسزا میگفت:
    --ای بخشکه شانس!هر چی خل و چل و آسمون جله باید به تور ما بخوره.برو پائین ببینم عمو...منگل...
    مسافرها اعتراض کردند اما راننده کار خودش را کرد.او را انداخت کنار جاده و تاکید کرد که هر کس دلش می سوزد می تواند پیاده شود.همه خیال می کردند دلشان می سوزد اما هیچ کس پیاده نشد.و او با چهره ای در طلب ترحم کنار اتوبوس ایستاد و با همان دهان نیمه باز به شیشه ها زل زد...اتوبوس حرکت کرد.اما اینک معلوم بود که این اتوبوس است که به جلو می رود و خط کشی های سفید جاده ثابتند.حتی ادمها هم با اتوبوس جلو نمی روند.......
Working...
X