زير بارانهوا که تا چند لحظه قبل تاسيده بود،رنگی نيمه روشن گرفت.از شب قبل يک رگبار شديد پاييزی در شرف باريدن بود.و حالا باد ملايمی وزيدن آغاز کرده بود و برگهای زرد و خشک را رو زمين می کشيد.
مراد عرض خيابان را به زحمت گذشت و به ديوار گچ اندود تکيه داد وچشمش سياهی رفت و صداها ، همچون وزوز زنبور هايی که زير طاق پر بکشند ، به گوشش نشست. جان از دستو پايش بريده بود .گرده اش رو ديوار سر خورد، آرام رو زمين نشست و همه چيز مات و درهم برايش شکل گرفت...
-صبح که با شکم تهی از قهوه خانه بيرون زده بود ، شب قبل که يک چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالی سر کشيده بود و زمانی اندک نئشه شده بود. بخش انتقال خون، در های يک لنگه ای سفيد لوله ی لاستيکی که دور بازويش حلقه زده بود ... شش و بش ...سرنگ...جفت دو... سه با چهار... و ...
غروب سر می رسيد و هوا ، سرد و موذی بود. گونه های استخوانی مراد برجسته می نمود . دستهای بی رمقش کنارش ول بود و لبهای خشکش دانه های ريز باران را می مکيد.
مراد صبح از قهوه خانه بيرون زد و ... همينکه آفتاب زد کنار ديوار کوتاه بخش انتقال خون همدوش ديگران به انتظار نشست و به حرفها گوش داد.
-لامسب!خوب شيره جون آدم رو می کشن... شوخی که نيس ... مثه اينه که هر چی گرما تو تن آدم هس بيرون ميزنه.
-عوضش هفده تومن پول کمی نيس . ميشه باهاش چهل تا نون سنگک خريد...
-زنم پا به ماهه... ديشب هی بيخ گوشم نق زد که برو ... يه بار ديگه م بفروش . اين يکی دو روزه امورمون بگذره ، شايد سببی شد... ولی ميترسم قبول نکنن ،چون چند روز پيش هم يه بار فروختم...
- به کسی چه مربوط. تو داری خون خودتو می فروشی...
نگاه مراد طاسهايی را می پا ييد که کمی آنطرف تر روی زمين می غلتيد.بر خاست و گفت: بچه ها سر چی ميزنيد؟
-پول.وقتی اونجا باز شد حساب می کنيم. نيم ساعت ديگه باز ميشه. وبه انتقال خون اشاره کرد.
کنارشان نشست و طاسها را تو دست گرداند و روی زمين ريخت و به ران خود کوفت . طاسها روی زمين غلت زد و چهره ی مراد در هم رفت. دوباره آنها را از زمين برداشت
-نوبت تو نيست. اگه ميخوای جر بزنی از حالا پاشو ... .و مراد به آرامی طاسها را به زمين گذاشت.
غروب سر ميرسيد . مراد کنار ديوار گچ اندود ، روی زمين غلتيده بود. گونه اش به سنگ فرش پياده رو چسبيده بود . پاها را توی شکم جمع کرده بود و توی ذهنش تلاش می کرد که قضايا را به هم مربوط کند.چه روز هايی را از دست داده بود. وقتی چشم باز کردو خود را شناخت ، فهميد که بی کاره است .نه درسی نه سوادی و نه حرفه ای ...
کبودی تن پدرش و خرنشهای جان خراشش که از بيخ گلو بر ميخاست و همراه خون لثه ها از دهان بيرون می زد، تکانش داد. پدرش باغبان بود .يک شب که وسط کر ته ی هندوانه ، تو آلاچيق خوابيده بود مار پایش را نيش ميزند و تا صبح عمرش به آخر ميرسد.
باد از تک و تا افتاده بود و قطرات باران درشت تر شده بود. مراد به سختی دست را از لای رانها بيرون آورد و روی سرش گذاشت...((وبا بود؟؟؟طائون ؟...نه، تيفوس...))و يک لحظه ی زود گذر سنگينی تابوت مادر را به دوش خود حس کرد.سر تراشيده ی مادر ، چهره ی رنگ باخته ،دماغ کشيده و دستهای استخوانی و زردنبوی مادر برايش شکل گرفت...تيفوس همه ی اقوامش را ازش گرفته بود.
باران لباسش را خيس کرد و آب به تنش نشست.سرما رو گرده اش دويد و پهلويش تير کشيد - اين قولنج لعنتی هم از سرم دست بردار نيست...آخ...آی بی انصافها ...سربازای آمريکايی...و به ياد زمانی افتاد که برای آمريکاييها کار ميکرد. اولش عمله بود.رنگ زن شد ، يکی از آمريکاييها که از زبر و زرنگيش خوشش آمده بود برده بودش که تو اتاقش و دم دستش کار کنه.((لعنتيها ...سر يه بسته سيگار چه بلايی به سرم آوردن. خودشون صدتا صدتا می بردن شهر می فروختن و جاش ودکا می خريدن و مثل خر می خوردن و مثل سگ هار ميشدن ...اما سر يه بسته سيگار فزرتی لختم کردن و انداختنم تو استخر . تا سرمو بيرون مياوردم با چوب ميزدن تو مغزم. همه مست بودن و مثل ديوونه ها می خنديدن. نيمه جون که شدم. از حوض بيرونم کشيدن و ...از آن روز... آخ ...از آن روز پهلوم...))و غروب آن روز از پيش آمريکاييها رفته بود.و از آن روز به بعد به لهستانيها که تو سربازخانه زندگی ميکردن گردو می فروخت.و با يکی از دختر هاشان روی هم ريخته بود و گردوی مجانی بهش داده بود و گهگاه از ديدنش لذت برده بود ((چه چشمای قشنگی داشت. سبزو پاک .و چه روزهای خوشی تا اينکه...))
((اون روز که اون ماشين کمانکار ،تو ميدون مجسمه ،جلو پل سفيد کارون،پيرمرده رو زير گرفت و زمين سرخ شد و ماشين در رفت...و اون دو آمريکايی که سر اون فاحشه به جون هم افتادن...حکايت چند ساله؟...هجده سال پيش؟...بيست سال؟...آخ...همون روزا بود که زدم بيرون و شهر به شهر و آخر هم به تهرون خرابشده!...و اون نامرد که هفته پيش از کار اخراجم کرد. چرا؟...چون دلش خواسته بود. ..چون دلش اينجوری خواسته بود...دلش...
و صبح که با شکم خالی از قهوه خانه بيرون زده بود و کامش که از عرق شب قبل تلخ بود و گرسنگی ظهر و نيش سرنگ که به رگش نشسته بود و طاسهايی که رو زمين غلتيده بود و هفده تومان که از دستش رفته بود((آن يارو پشت سر هم همش هفت ...هفت و من همه اش سه با يک،دو با چهار...بر اين شانس لعنت...))
باد ناگهانی و ديوانه وار وزيدن گرفت و باران پر توانی زمين را زير شلاق کوبيد((بادم دل پيچه گرفته...دو...با يک...چهار با دو...))شيشه ی پنجره های روبرو می لرزيد و جوی کنار خيابان ،پر شتاب روی هم می لغزيد .چراغ پشت پنجره ها خاموش شد و رنگ زردی که کف خيابان افتاده بود بر چيده شد و باد و تاريکی و تنهايی در رگهای شهر می دويد و قلب شهر سرسام گرفته به تندی می زد و زنش نبض مراد ، لحظه به لحظه به کندی می گراييد.
مراد عرض خيابان را به زحمت گذشت و به ديوار گچ اندود تکيه داد وچشمش سياهی رفت و صداها ، همچون وزوز زنبور هايی که زير طاق پر بکشند ، به گوشش نشست. جان از دستو پايش بريده بود .گرده اش رو ديوار سر خورد، آرام رو زمين نشست و همه چيز مات و درهم برايش شکل گرفت...
-صبح که با شکم تهی از قهوه خانه بيرون زده بود ، شب قبل که يک چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالی سر کشيده بود و زمانی اندک نئشه شده بود. بخش انتقال خون، در های يک لنگه ای سفيد لوله ی لاستيکی که دور بازويش حلقه زده بود ... شش و بش ...سرنگ...جفت دو... سه با چهار... و ...
غروب سر می رسيد و هوا ، سرد و موذی بود. گونه های استخوانی مراد برجسته می نمود . دستهای بی رمقش کنارش ول بود و لبهای خشکش دانه های ريز باران را می مکيد.
مراد صبح از قهوه خانه بيرون زد و ... همينکه آفتاب زد کنار ديوار کوتاه بخش انتقال خون همدوش ديگران به انتظار نشست و به حرفها گوش داد.
-لامسب!خوب شيره جون آدم رو می کشن... شوخی که نيس ... مثه اينه که هر چی گرما تو تن آدم هس بيرون ميزنه.
-عوضش هفده تومن پول کمی نيس . ميشه باهاش چهل تا نون سنگک خريد...
-زنم پا به ماهه... ديشب هی بيخ گوشم نق زد که برو ... يه بار ديگه م بفروش . اين يکی دو روزه امورمون بگذره ، شايد سببی شد... ولی ميترسم قبول نکنن ،چون چند روز پيش هم يه بار فروختم...
- به کسی چه مربوط. تو داری خون خودتو می فروشی...
نگاه مراد طاسهايی را می پا ييد که کمی آنطرف تر روی زمين می غلتيد.بر خاست و گفت: بچه ها سر چی ميزنيد؟
-پول.وقتی اونجا باز شد حساب می کنيم. نيم ساعت ديگه باز ميشه. وبه انتقال خون اشاره کرد.
کنارشان نشست و طاسها را تو دست گرداند و روی زمين ريخت و به ران خود کوفت . طاسها روی زمين غلت زد و چهره ی مراد در هم رفت. دوباره آنها را از زمين برداشت
-نوبت تو نيست. اگه ميخوای جر بزنی از حالا پاشو ... .و مراد به آرامی طاسها را به زمين گذاشت.
غروب سر ميرسيد . مراد کنار ديوار گچ اندود ، روی زمين غلتيده بود. گونه اش به سنگ فرش پياده رو چسبيده بود . پاها را توی شکم جمع کرده بود و توی ذهنش تلاش می کرد که قضايا را به هم مربوط کند.چه روز هايی را از دست داده بود. وقتی چشم باز کردو خود را شناخت ، فهميد که بی کاره است .نه درسی نه سوادی و نه حرفه ای ...
کبودی تن پدرش و خرنشهای جان خراشش که از بيخ گلو بر ميخاست و همراه خون لثه ها از دهان بيرون می زد، تکانش داد. پدرش باغبان بود .يک شب که وسط کر ته ی هندوانه ، تو آلاچيق خوابيده بود مار پایش را نيش ميزند و تا صبح عمرش به آخر ميرسد.
باد از تک و تا افتاده بود و قطرات باران درشت تر شده بود. مراد به سختی دست را از لای رانها بيرون آورد و روی سرش گذاشت...((وبا بود؟؟؟طائون ؟...نه، تيفوس...))و يک لحظه ی زود گذر سنگينی تابوت مادر را به دوش خود حس کرد.سر تراشيده ی مادر ، چهره ی رنگ باخته ،دماغ کشيده و دستهای استخوانی و زردنبوی مادر برايش شکل گرفت...تيفوس همه ی اقوامش را ازش گرفته بود.
باران لباسش را خيس کرد و آب به تنش نشست.سرما رو گرده اش دويد و پهلويش تير کشيد - اين قولنج لعنتی هم از سرم دست بردار نيست...آخ...آی بی انصافها ...سربازای آمريکايی...و به ياد زمانی افتاد که برای آمريکاييها کار ميکرد. اولش عمله بود.رنگ زن شد ، يکی از آمريکاييها که از زبر و زرنگيش خوشش آمده بود برده بودش که تو اتاقش و دم دستش کار کنه.((لعنتيها ...سر يه بسته سيگار چه بلايی به سرم آوردن. خودشون صدتا صدتا می بردن شهر می فروختن و جاش ودکا می خريدن و مثل خر می خوردن و مثل سگ هار ميشدن ...اما سر يه بسته سيگار فزرتی لختم کردن و انداختنم تو استخر . تا سرمو بيرون مياوردم با چوب ميزدن تو مغزم. همه مست بودن و مثل ديوونه ها می خنديدن. نيمه جون که شدم. از حوض بيرونم کشيدن و ...از آن روز... آخ ...از آن روز پهلوم...))و غروب آن روز از پيش آمريکاييها رفته بود.و از آن روز به بعد به لهستانيها که تو سربازخانه زندگی ميکردن گردو می فروخت.و با يکی از دختر هاشان روی هم ريخته بود و گردوی مجانی بهش داده بود و گهگاه از ديدنش لذت برده بود ((چه چشمای قشنگی داشت. سبزو پاک .و چه روزهای خوشی تا اينکه...))
((اون روز که اون ماشين کمانکار ،تو ميدون مجسمه ،جلو پل سفيد کارون،پيرمرده رو زير گرفت و زمين سرخ شد و ماشين در رفت...و اون دو آمريکايی که سر اون فاحشه به جون هم افتادن...حکايت چند ساله؟...هجده سال پيش؟...بيست سال؟...آخ...همون روزا بود که زدم بيرون و شهر به شهر و آخر هم به تهرون خرابشده!...و اون نامرد که هفته پيش از کار اخراجم کرد. چرا؟...چون دلش خواسته بود. ..چون دلش اينجوری خواسته بود...دلش...
و صبح که با شکم خالی از قهوه خانه بيرون زده بود و کامش که از عرق شب قبل تلخ بود و گرسنگی ظهر و نيش سرنگ که به رگش نشسته بود و طاسهايی که رو زمين غلتيده بود و هفده تومان که از دستش رفته بود((آن يارو پشت سر هم همش هفت ...هفت و من همه اش سه با يک،دو با چهار...بر اين شانس لعنت...))
باد ناگهانی و ديوانه وار وزيدن گرفت و باران پر توانی زمين را زير شلاق کوبيد((بادم دل پيچه گرفته...دو...با يک...چهار با دو...))شيشه ی پنجره های روبرو می لرزيد و جوی کنار خيابان ،پر شتاب روی هم می لغزيد .چراغ پشت پنجره ها خاموش شد و رنگ زردی که کف خيابان افتاده بود بر چيده شد و باد و تاريکی و تنهايی در رگهای شهر می دويد و قلب شهر سرسام گرفته به تندی می زد و زنش نبض مراد ، لحظه به لحظه به کندی می گراييد.

