Announcement

Collapse
No announcement yet.

Mordabe Habashe (Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Mordabe Habashe (Story)

    مرداب حبشه



    . . . ماده آهوی کوچکی بی سرو صدا از ميان سبزه ها پديدار شد و اين خود غريب مينمود.چرا که اين ساعت صبح هنگام آب خوردن آهو ها نبود.گوش های پهن او تکان می خورد.پس از آنکه مطمئن شد به سوی آب رفت ،گردنش را دراز کرده وارد مرداب گرديد و مشغول آشاميدن شد.در اين وقت ما برآمدگی غيرطبيعی شکمش را ديديم:اين حيوان آبستن و زاييدنش نزديک بود!!! . . .
    او خيلی آهسته می نوشيد.گاهی سرش را از آب بيرون می آورد و با حرکت تند و ناگهانی که به او حالت بی صبری می داد،نفس تازه می کرد.پشت سرش نی ها تکان خورد و يک آهوی نر که جفت او بود پيدا شد.ماده آهو رويش را بر گردانيد.آهوی نر نزد ماده ی خود آمد،او را بوئيد و به سوی شن زاری حرکت کرد. ماده آهو به دنبالش رفت و روی شن ها دست هايش را تا نموده با احتياط دراز کشيد.آهوی نر پهلوی او ايستاد،گاهی پف پف می کرد ودم کوچکش تکان می خورد و جفت خود را می بوييد...
    ناگهان از ميان دو تا سنگ يک مار با تنه ی اژدها بيرون لغزيد.به فاصله يک گز از ماده آهو که رسيد به جای خودش خشک شد.سرش را که بالا گرفته بود يک مرتبه بلند کرد و به شکل يک چوب دستی درآمد که موازی با زمين بود.ماده آهو و جفتش سر شان را بر گرداندند و به او خيره نگريستند.
    ناگاه کله مار مانند گلوله توپ روی گردن غزال فرود آمد و به اندازه ای اين کار سريع انجام گرفت که ما حمله ی او را ملتفت نشديم.
    و اينک پرده ی نمايش شروع شد:مار سه حلقه دور تن ماده آهوی خوابيده ،که پاهايش را با حرکت های مرتب مانند تپش قلب به دشواری تکان ميداد،زد.آهوی نر سر خود را به سوی جانور خزنده پائين گرفته پس رفت،پيش آمد و دو شاخ به او زد.اژدها دهن خود را از گلوی شکارش برداشت ،سرش را به سوی جانور گستاخ گرفت و به او نگاه کرد.آهوی نر سر جايش خشک شد.ولی حلقه های مار آهو را فشار می داد و پاهای شکار که به هوا بلند شده بود ديگر تکان نمی خورد.ديديم که از تن شکنجه شده ی ماده آهو ،توده ی سيه فامی بيرون آمد که از خون می درخشيد وبه روی شن زار افتاد.در اين وقت آهوی نر گردنش را با بی صبری تکان می داد و پايان اين پيش آمد ترسناک و بچه ی خود را که می جنبيد می نگريست . بعد جلو رفت او را ليسيد و زمزمه های کوچک کرد.
    در اين مدت اژدها مثل فنر تن خود را دور شکارش پيچيده بود و آنقدر آن را فشرده بود که از ترکيب افتاده بود وآهو را که دهانش باز مانده بود و زبانش بيرون با خود به سمت مرداب برد.و داخل آب شد.
    بچه آهو به سختی سر پا ايستاد .روی پاهايش پيل پيلی می خورد.سرش را تکان ميداد مانند اين که خودش را برای حرکت آماده می کرد.آهوی نر او را با پوزه ی خود به سمت بيشه برد.
    مدتی بعد اژدها از آب بيرون آمد.باقی مانده ی تن آهو را با خود می آورد.تن آهو که اکنون ديگر سر نداشت مانند کيسهای شل و تو خالی شده بود.خزنده ی بزرگ مانند مرده ی لمس و باد کرده از حال رفته بود و بی حرکت بود...
    غروب آفتاب گله ی آهوئی را ديديم:پنج ماده با آنها بود که بچه به دنبالشان می دويد و بچه آهوی يتيم هم با آنها بود...

Working...
X