Announcement

Collapse
No announcement yet.

Piremarde Sangforoush (Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Piremarde Sangforoush (Story)

    پيرمرد سنگ فروش




    پيرمرد نگاهي به دور و اطرافش کرد
    لعنتي يه سنگ گرد و خوش دست هم گير نمي آد
    لا مذهب
    . آها اين هم يه سنگ گرد و قلمبه ، چه به آدم چشمک مي زنه.
    نه بذار يه سبد ديگه هم سنگ جمع کنم . حاج اضغر مي گفت : اونطرف تپه سنگهاي خوش دستي پيدا ميشه. نه سنگين ، نه سبک .
    برم اونجا بهتره، يه سبد هم براي بچه ها پر مي کنم .
    امروز فروش زياده و در ضمن ثوابش هم .
    خوب ديگه بسه
    . اوهي الاغ عزيز -- صداي ممتد سوت هاي پير مرد - بيا اينجا داره دير مي شه.
    آي مردم بدويد . داره سنگا تمام مي شه . هم ثواب دنيوي داره ، هم اخروي .
    بدويد.
    پيرمرد دستمال رو از جيبش در آورد و عرقهاشو پاک کرد . اره ، به اين مي گن يه کار حلال .
    مردم کم کم جمع مي شدن همه منتظر بودن . پير مرد يه نگاه به سبد هاش کرد . و باز نعره زد بدويد تمام شد .
    آقا پنج تا سنگ هم به من مي دي ؟
    اره عزيزم بيا براي شماها هم جمع کردم .
    ببين مامانت نمي خواد ؟
    يه نگاه به سمت مادر کرد .
    با اشاره مادر پنج تا سنگ هم براي اون خريد.
    ديگه وقتش شده بود ، چاله کن هم يه چاله يک متري حفر کرده بود .
    ماشين کميته رسيد . پير مرد گفت : به جمال محمدي صلوات ، لعنت بر هر چي آدم بي بته و بي پدره .
    زن رو پياده کردن و يک مامور زن اون را تا چاله همراهي کرد و هلش داد داخل چاله .
    زن يه ناله کرد ، معلوم بود که به پاهاش آسيب ديده . چاله کن به طرفش امد و چاله رو پر کرد و خاک دور اون رو محکم کرد .
    مامور از ماشين پياده شد و يه کاغذ رو از جيبش در آورد .
    به حکم شرع ، اين زن به علت انجام کارهاي خلاف شرع ، زنا و ايجاد مزاحمت براي خانوادهاي محترم و به علت تقاضاي مردم به سنگسار محکوم است .
    پيرمرد دوباره فرياد زد : باز يه صلوات محمدي به سلامتي جناب سروان .
    يه نگاه به ته سبد کرد و چند تا قلوه سنگ آخري هم خودش برداشت .
    مامور با پرتاب اولين سنگ اجراي حکم رو اعلام کرد . و مردم هم شروع کردن .
    در ميون شور و شعف مردم دو صدا خيلي به گوش مي رسيد . يکي داد و فرياد بچه ها که با هم براي زدن سر متهمه کل گذاشته بودن و ديگري ، زجه ها و ناله هاي زن .
    پنج دقيقه گذشت ، ديگه سنگها تمام شده بود .
    باز پير مرد فرياد زد : يه صلوات محمدي براي سلامتي خودتون و بعدش جمعيت رو شکافت و به طرف زن رفت و چند تا سنگ آخر رو هم زد و گفت : لعنت بر اين اين سليته هاي فاحشه . خدا نسلشون رو از روي زمين برداره و دستهاشو به طرف آسمون برد و يه ذکري گفت و يه تف هم به طرف زن کرد و دوباره دولا دولا به طرف جاش برگشت .
    مامور به طرف زن رفت و گفت آخرين وصيتت چيه ؟
    زن که از درد مي ناليد ، سرش رو به طرف مامور کرد و گفت : پسرم رو مي خوام ، احمد ، احمد.
    مامور از جاش بلند شد و گفت : احمد کيه ؟ احمد کيه؟
    بعد از چند لحظه يه پسر 13 - 14 ساله در حاليکه جلوي صورتش رو با دست گرفته بود و قطرات اشک از اون مي چکيد به سمت مامور امد .
    احمد منم .
    اها پس اون مادر جنده تويي ؟
    برو ببين مادر فاحشه ات چه زري داره.
    ديگه طاقت نياورد به طرف مادرش رفت و روي خاک افتاد .
    مادر ، مادر، از خاک بيرونت ميارم ، تو رو به << خدا >> نمير .
    که ناگهان با لگد مامور نقش زمين شد.
    پسره بي پدر ، گه خوردي اسم خدا رو پهلوي اين لکاته آوردي . ايندفعه .....
    احمد از جاش بلند شد و به طرف مادر رفت .
    عزيزم احمد ، اون گمشده اي که دنبالش مي گشتي اوناها ، و با دست به طرف پير مرد اشاره کرد و فرياد زد :
    اون پدرته .



Working...
X