Announcement
Collapse
No announcement yet.
dastane bozorgan---Story
Collapse
X
-
زنم گفت:'' من هم همینطور، ایضا. من هم نمی کشم.'' ته سیگار را گرفت و به من رد کرد:''من همین جا وسط شما دو تا کمی می نشینم و چشمهایم را می بندم. اما شما کار خودتان را بکنید،باشد؟ هر دوتان. اگر مزاحم هستم، بگویید، وگرنه می توانم همینجا با چشم بسته بنشینم تا وقتی که بخواهید بخوابید.'' گفت:'' رابرت، تخت حاضر است، هر وقت خواستی می توانی بخوابی، جایت درست پهلوی اتاق ما توی طبقه ی بالاست، وقتی خواستی بخوابی می بریمت آنجا. شما دو تا، اگر خوابم برد بیدارم کنید ها.''
این را گفت و بعد چشمهایش را بست و به خواب رفت.
اخبار تمام شد. بلند شدم و کانال را عوض کردم، باز روی کاناپه نشستم و تکیه دادم . کاش زنم اینجور از حال و کار نرفته بود. سرش را روی پشتی کاناپه گذاشته بود و دهانش باز مانده بود. طوری چرخیده بود که روبدوشامبرش پس رفته بود... خم شدم تا ربدو شامبرش را بکشم روی پایش، و آن وقت بود که مرد کور را نگاه کردم. چه کاری است! دوباره لبه ی روبدوشامبر را پس زدم.
گفتم:'' اگر کیک توت فرنگی را خواستی بگو.''
گفت:'' باشد.''
گفتم:'' خسته ای؟ می خواهی ببرمت بالا بخوابی. وقتش شده دراز بکشی؟''
گفت:''نه، هنوز نه. پهلوت می مانم رفیق. اگر اشکالی ندارد، تا وقتی بخواهی بخوابی، من هم با تو بیدار می مانم.
هنوز فرصت نکرده ایم گپی بزنیم. متوجهی که؟ احساس می کنم تمام شب فقط من و او حرف زدیم.'' ریشش را بلند کرد و ول کرد. سیگار و فندکش را برداشت.
گفتم:'' اصلا اشکالی ندارد.'' بعد گفتم:''خوشحالم همصحبتی دارم.'' و گمانم خوشحال بودم. هر شب علف می کشیدم و آنقدر بیدار می ماندم تا خوابم ببرد. من و زنم به ندرت هر دو با هم می رفتیم بخوابیم. وقتی خوابم می برد خوابهایی می دیدم که گاه وسطش از جا می پریدم و قلبم مثل دیوانه ها می زد.
تلوزیون برنامه ای درباره ی کلیسا و قرون وسطی داشت. از این برنامه های معمول نبود. می خواستم چیز دیگری تماشا کنم. کانالهای دیگر را گرفتم. اما آنها هم هیچ برنامه ای نداشتند. برای همین به همان کانال اول برگرداندم و معذرت خواستم.
مرد کور گفت:'' مهم نیست رفیق، برای من فرقی نمی کند. هر چه تو بخواهی تماشا کنی، از نظر من اشکالی ندارد. من همیشه چیز یاد می گیرم.''
گفت:'' آدم همیشه دارد چیزی یاد می گیرد.بد نیست امشب هم چیزی یاد بگیرم. گوش که دارم.''
مدتی حرف نزدیم. به جلو خم شده و سرش را به طرف من چر خانده بود، گوش راستش را به طرف تلوزیون گرفته بود. آدم معذب می شد. گاه به گاه پلکهایش سنگین می شد. و بعد دوباره با زشان می کرد. چند وقت به چند وقت هم انگشتها را توی ریشش می کرد و آن را می گشید.انگار داشت به چیزی که ازتلوزیون می شنید فکر می کرد.
روی صفحه ، یک عده مرد با لباسهایی به نقش اسکلت و مردانی با لباس شیاطین داشتند به عده ای مرد ردا پوش حمله می کردند و آزارشان می دادند. مرد هایی که لباس شیاطین به تن داشتند، نقاب شیطان به صورت زده بودند و شاخ و دم دراز داشتند. این نمایش شبیه خوانی بخشی از مراسم بود. مرد انگلیسی راوی برنامه گفت که هر ساله این مراسم در اسپانیا برگزار می شود. سعی کردم برای مرد کور توضیح بدهم که چه نشان می دهند.
گفت:''اسکلت.'' گفت:'' می دانم چه شکلی است.'' و سر تکان داد.
تلوزیون یکی از این کلیساهای جامع را نشان داد. بعد کلیسای جامع دیگری را مفصلا و خیلی آهسته نمایش داد. بالاخره تصویر کلیسای مشهور پاریس آمد، با آن طاقهای ضربی و برجهایی که به ابرها می رسیدند. دوربین عقب رفت تا تمام کلیسای جامع را که در برابر آسمان بالا رفته بود نشان دهد.
بعضی وقتها هم صدای مرد انگلیسی که داشت قضیه را تعریف می کرد خفه می شد. می گذاشت فقط دوربین روی کلیساهای جامع بچرخد. یا آنکه دوربین به دشت و صحرا می رفت. سراغ مردانی که داشتند در مزارع پشت گاوهای نر راه می رفتند. تا جایی که می شد صبر کردم. بعد احساس کردم باید حرفی بزنم. گفتم:'' حالا دارند بیرون این کلیسای جامع را نشان می دهند. شیر و از این جور چیزها. مجسمه های کوچک شبیه به هیولا. حالا گمانم رفته اند ایتالیا. بله،توی ایتالیاست. روی دیوارهای این کلیسا نقاشی شده است.''
پرسید:'' فرسکو است رفیق؟'' و جرعه ای از مشروبش خورد. دست دراز کردم لیوانم را بردارم. اما خالی بود. سعی کردم هر چه را می توانم به خاطر بیاورم. گفتم:'' پرسیدی فرسکو هستند؟ چه سوال خوبی! نمی دانم.''
دوربین به سراغ کلیسای جامعی در حوالی لیسبون رفت. کلیسای جامع پرتقال با کلیساهای فرانسوی و ایتالیایی آنقدرها فرقی نداشت. ولی خوب، کلیساهای جامع را میشد شناخت. بیشترش نمای داخلی بود. بعد ناگهان فکری به سرم زد و گفتم:'' یک چیزی به ذهنم رسید. تو اصلا می توانی تصور کنی که کلیسای جامع چیست؟ یعنی چه شکلی است؟ متوجه منظورم هستی؟ اگر کسی به تو بگوید کلیسای جامع، آیا اصلا هیچ تصوری داری که از چه حرف می زند؟ مثلا می دانی کلیسای جامع با کلیسای باپتیست چه فرقی دارد؟''
گذاشت دود از دهانش بیرون بریزد. گفت:'' می دانم که پنجاه یا صد سال پیش صدها کارگر زحمت می کشیدند آنها را بسازند. البته همین حالا شنیدم. این یارو داشت می گفت. می دانم نسل اندر نسل خوانواده ها روی یک کلیسای جامع کار کرده اند. این را هم از این یارو شنیدم. مردانی که از اول عمر روی آنها کار کرده اند، زنده نماندند تا شکل نهایی کارشان را ببینند. از این نظر با ماها فرقی ندارند، رفیق، مگر نه؟'' خندید. بعد باز پلکهایش سنگین شد، سرش پایین افتاد، انگار داشت چرت می زد، شاید هم داشت خودش را در پرتقال تصور می کرد. تلوزیون حالا داشت کلیسای جامع دیگری را نشان می داد. این یکی مال آلمان بود. صدای مرد انگلیسی یکریز می آمد. مرد کور گفت:'' کلیساهای جامع.'' راست نشست و سرش را عقب و جلو برد.'' اگر راستش را بخواهی رفیق، فقط همین را می دانم. همین که حالا گفتم. همینهایی که از این یارو شنیدم. اما شاید تو تو بتوانی یکیشان را برایم توصیف کنی. کاش این کار را بکنی.خیلی دلم می خواهد. راستش را بخواهی، واقعا درست نمی دانم چه شکلی است.''
به تصویر کلیسای جامع توی تلوزیون زل زدم. چطور می توانستم تو صیفش را حتی شروع کنم. با خودم گفتم، خوب فرض کن زندگیت به همین وا بسته باشد. فرض کن زندگیت در دست یک آدم دیوانه است که می گوید باید این کار را بکنی و گرنه...
مدتی دیگر به کلیسای جامع خیره شدم تا آنکه باز تصویر دشت و صحرا آمد. فایده ای نداشت. رو به مرد کور کردم و گفتم:'' اولا که خیلی بلندند.'' به دور و برم در اتاق نگاه کردم تا سر نخی پیدا کنم.'' خیلی بالا می روند،بالای بالا، به طرف آسمان.بعضیشان خیلی بزرگ اند آنقدر که مجبورند دیوارهای پشتیبان کنارشان بزنند. به اصطلاح برای اینکه سر پا نگاهشان دارند. اسم این دیوارها شمع است. نمی دانم چرا مرا یاد پلهای غرفه دار می اندازند. اما شاید نمی دانی که پلهای غرفه دار چیست؟ گاهی جلو کلیساهای جامع شیطان و این جور چیزها برجسته کاری شده. گاهی هم زنها و مردهای اشراف.'' گفتم:'' نپرس چرا، چون نمیدانم.''
داشت سر تکان می داد. انگار تمام بالا تنه اش جلو و عقب می رفت.
گفتم:'' کارم چندان خوب نیست، هان؟''
بی حرکت ماند و بر لبه ی کاناپه خم شد. وقتی داشت به حرفهایم گوش می کرد، انگشتانش را در ریشش فرو می برد. نمی توانستم حالیش کنم، خودم می فهمیدم. اما به هر حال صبر می کرد تا ادامه بدهم. سر تکان داد، انگار می خواست تشویقم کند. سعی کردم فکر کنم دیگر چه بگویم. گفتم:''واقعا بزرگند، عظیم اند، ازسنگ ساخته شده اند. گاهی هم از مرمر. در روزگار قدیم، آدمهایی که کلیسای جامع را می ساختند، می خواستند به خدا نزدیک شوند. در آن روزگار قدیم خدا بخش مهمی از زندگی همه بود. از کلیسای جامع ساختنشان می شود فهمید.'' گفتم:'' متاسفم، اما انگار دیگر بهتر از این نمی توانم بگویم.اصلا از من بر نمی آید.''
مرد کور گفت:''همین طوری خوب است،رفیق. راستی،ببین، امیدوارم از این سوالم ناراحت نشوی. می توانم سوالی بکنم؟ می خواهم یک سوال ساده بکنم، آره یا نه. فقط کنجکاوم و قصدم اهانت نیست. تو میزبان منی. اما می خواهم بپرسم که اصلا هیچ جوری مذهبی هستی؟ اشکال ندارد که این را بپرسم؟''
سر تکان دادم. البته نمی توانست ببیند. چشمک زدن یا نزدن برای یک مرد کور علی السویه است.'' گمانم اعتقادی به مذهب ندارم. به هیچ چیز. گاهی سخت است.متوجه منظورم که هستی؟''
گفت:''بله، البته.''
گفتم:''خوب.''
مرد انگلیسی هنوز داشت ادامه می داد. زنم توی خواب آهی کشید. نفس عمیقی کشید و بعد دنباله ی خوابش را گرفت.
گفتم:'' باید مرا ببخشی،اما نمی توانم برایت بگویم که کلیسای جامع چه شکلی است.اصلا مایعش را ندارم. بیشتر از این از من بر نمی آید.''
مرد کور وقتی حرف می زدم کاملا بی حرکت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
گفتم:'' راستش کلیساهای جامع برای من هیچ معنای خاصی ندارند. هیچ. کلیسای جامع. فقط به درد این می خورند که آدم آخر شب توی تلوزیون تماشایشان کند. همین و بس.''
اینجا بود که مرد کور سینه اش را صاف کرد. خلطی هم گویا به گلویش آمد. از جیب عقب شلوارش دستمالی در آورد. بعد گفت:'' فهمیدم رفیق، مهم نیست، پیش می آید، نگران نباش.'' گفت:'' راستی ببین، یک لطفی می کنی؟ فکری به سرم زد. چرا یک کم کاغذ کلفت نمی آوری؟ با یک قلم. بیا یک کاری بکنیم. برو یک قلم و کاغذ کلفت بیاور. برو، برو رفیق، برو بیاور.''
رفتم طبقه ی بالا. پاهایم انگار جان نداشت. انگار مدتی دویده باشم. در اتاق زنم گشتم. در سبد کوچکی روی میزش چند تا خودکار پیدا کردم. وبعد سعی کردم فکر کنم که کجا می شود از این کاغذ هایی که خواسته پیدا کنم.
پایین، توی آشپزخانه پاکتی پیدا کردم که تهش پوست پیاز ریخته بود. پاکت را خالی کردم و تکاندم. بردمش به اتاق نشیمن و کنار پایش نشستم. چیزها را جابجا کردم. چروکهای پاکت را صاف کردم وآن را روی میز پهن کردم.
مرد کور هم از کاناپه پایین آمد و کنار من روی فرش نشست.
روی کاغذ دست کشید. با دست از بالا و پایین. دو طرف کاغذ را لمس کرد.به لبه ها هم دست کشید. گوشه ها را هم با انگشت پیدا کرد.
گفت:'' خوب است، خوب است، بیا شروع کنیم.''
Comment
-
دستم را پیدا کرد. همانی که باهاش قلم را گرفته بودم.با دستش دستم را مشت کرد.گفت:'' شروع کن رفیق، بکش، بکش، حالا می بینی. من هم همراهت می آیم.درست می شود.''
مرد کور گفت:'' حالا درست همانطور که دارم می گویم شروع کن. خودت می بینی. بکش.''
و شروع کردم. اول یک جعبه کشیدم که شکل خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد یک سقف برایش گذاشتم. در دو طرف سقف برجها را کشیدم. چه خل بازی ای!
گفت:'' محشر است، معرکه است.'' گفت:'' کارت عالی است. هرگز فکر نمی کردی یک چنین اتفاقی در زندگی برایت بیافتد. هان، رفیق؟ خوب، زندگی عجیب است، هه مان این را میدانیم. حالا ادامه بده. ولش نکن.''
پنجره با طاقی گذاشتم. طاق ضربیها را کشیدم. در های بزرگ را آویزان کردم. نمی توانستم درست بکشم. برنامه ی تلوزیون تمام شد. قلم را زمین گذاشتم و انگشتا نم را باز و بسته کردم. مرد کور روی کاغذ دست کشید، با نوک انگشتانش کاغذ را، چیز هایی را که کشیده بودم لمس می کرد و سر تکان می داد.
مرد کور گفت:'' کارت خوب بود.''
باز قلم را بر داشتم، و او دستم را پیدا کرد. ادامه دادم. اصلا نقا شی ام خوب نیست. اما به هر حال همچنان می کشیدم.
زنم چشمهاش را باز کرد و به ما خیره شد. راست روی کاناپه نشست. جلو روبدوشامبرش باز بود. گفت:'' دارید چه کار می کنید؟ به من هم بگویید! می خواهم بدانم.''
جوابش را ندادم.
مرد کور گفت:'' داریم یک کلیسای جامع می کشیم. من و او داریم با هم درستش می کنیم.'' به من گفت:'' محکم فشار بده. حالا خوب شد، خوب شد.'' گفت:'' بله. موفق شدی رفیق. فکر نمی کردی بتوانی. اما می توانی، مگر نه؟'' داری معرکه می کنی. می فهمی چی می گویم؟ یک دقیقه ی دیگر راست راستی یک چیز درست و حسابی از کار در می آید.'' گفت:''اوضاع دستت چطور است؟ حالا توش آدم بگذار. کلیسای جامع بدون آدم به چه درد می خورد؟''
زنم گفت:'' قضیه چیست رابرت، دارید چه کار می کنید؟ چه خبر است؟''
به زنم گفت:'' چیزی نیست.'' به من گفت:'' حالا چشمهات را ببند.''
بستم. همانطور که گفته بود چشمهایم را بستم.
گفت:'' بستی؟ کلک نزنی.''
گفتم:'' بستم.''
گفت:'' بگذار همینطور بسته بماند.'' گفت:'' ول نکن. ادامه بده. بکش.'' و ادامه دادیم. انگشتهای او انگشتهایم را که روی کاغذ حرکت می دادم هدایت می کرد. تا به امروز سابقه نداشته چنین اتفاقی برایم بیافتد.
بعد گفت:''گمانم درست شد.'' گفت:'' گمانم موفق شدی. نگاه کن. نظرت چیست؟''
اما من چشمهایم را بسته بودم.فکر می کردم کمی دیگر هم همینطور بسته نگهشان دارم.فکر کردم باید این کار را بکنم.
گفت:'' خوب، داری نگاه می کنی؟''
چشمهایم هنوز بسته بود.در خانه ی خودم بودم. می دانستم. اما احساس نمی کردم که اصلا در جایی باشم یا چیزی.
گفتم:'' واقعا یک چیز درست و حسابی از کار در آمد.''
Comment

Comment