فردوسی طوسی (۳۲۹-۴۱۱ ه. ق/ ۹۴۰-۱۰۲۰ م)
حکيم ابوالقاسم فردوسی طوسی شاعر ملی ايران از حماسه سرايان بزرگ جهان است. وی در قريه باژ يا پاژ طوس، همان سال که رودکی پدر شعر فارسی درگذشت، چشم به جهان گشود. فردوسی از خاندان دهقانان ايرانی بود. دهقانان زمين داران کوچکی بودند که ميراث فرهنگی خود را گرامی می داشتند و وارث و منتقل کننده آن بودند.
قرن چهارم هجری، يعنی زمانی که فردوسی به دنيا آمد، سرزمين ايران پس از گذشت سيصد سال از حمله اعراب و فروپاشيدن شاهنشاهی ساسانی، دوباره سربلند می کرد. با روی کار آمدن حکومت های ايرانی که بر اثر سه قرن مبارزه دائم و همه جانبه ايرانيان بر ضد کارگزاران و گماشتگان خلفای اموی و عباسی به دست آمده بود، ايرانی دوباره پرچم پرافتخار خود را به اهتراز می آورد. زبان فارسی دری که طی اين مدت با پذيرفتن مفاهيم و واژگان تازه وسعت و غنايی در خور توجه يافته بود، بر زبان شاعران و نويسندگان جاری می گرديد.
در چنين احوال، هنگامی که فردوسی حدود هفده سال داشت، يکی از دهقانان نژاده و بلند همت، به نام ابومنصور عبدالرزاق کنارنگ، که معتقد به پيوستگی نژادی خود با شاهان باستانی ايران بود، به دستياری وزير خود دهقانان، مويدان و راويان داستان های ملی را از سراسر ايران به توس فراخواند تا داستان های ملی و باستانی را در دفتری گرد آورند و از گزند حوادث ايام به دور دارند. آنچه توسط اين مويدان و به خواست و تشويق ابومنصور عبدالرزاق، فراهم آمد، شاهنامه ابومنصوری ناميده شد. تهيه اين دفتر در سال ۳۴۶ ه./۹۵۷ م به پايان آمد.
اما از بد روزگار، تنها پنج سال پس از پايان يافتن شاهنامه ابومنصوری، ابو منصور عبدالرزاق در جنگ کشته شد و غلامان ترک دستگاه سامانی به جای دهقانان و اميران آزاده ايرانی به قدرت رسيدند و حکومت و مليت ايرانی دوباره مورد تهديد قرار گرفت. چندی بعد، دقيقی شاعر دربار يکی از اميران سامانی اقدام به نظم شاهنامه کرد. اما او نيزدر جوانی به دست غلامی کشته شد و کار ناتمام ماند. در اين هنگام، فردوسی که حدود چهل سال داشت کار ناتمام دقيقی را دنبال کرد و نزديک به سی سال از عمر خويش را صرف سرودن شاهنامه نمود. در آغاز کار فردوسی، ميان سرداران و سپه سالاران سامانی در خراسان جنگ درگرفته بود. در گرگان و طبرستان نيز جنگ ديگری ميان برادران آل بويه و آل زيار جريان داشت. فردوسی با تيزبينی و دورنگری خود می توانست دوران ضعف و احتمالا از ميان رفتن حکومت های ملی ايرانی را پيش بينی کند. از همين رو، با پشت کاری عظيم و با اشتياق بسيار به سرودن شاهنامه و نظم داستان های پهلوانان ايرانی پرداخت تا شايد در اين فرصت بتواند تاريخ و زبان ملت کهن سال ايرانی را دوباره زنده کند. اين زمان تنها فرصتی بود که اقدام به اين کار سترگ را ممکن می ساخت و پيرطوس به هشياری تمام آن را دريافت. تلاش شبانه روزی او ميوه شيرين داد و پس از حدود بيست سال نخستين بخش کار او که به نظم آوردن اکثر داستان های شاهنامه بود پايان پذيرفت. سال سيصد و هشتاد و چهار قمری که فردوسی خود در شاهنامه به آن اشاره کرده مقارن سال ۹۹۴ ميلادی است.
اما دو سال پيش از اين تاريخ، دولت سامانيان، مرزداران دلير و با فرهنگ مشرق ايران سقوط کرده و بخارا پايتخت ايشان بدست ترکان آل افراسياب افتاده بود.
فردوسی در اين سال ها هنگامی که نخستين مرحله کارش را به پايان برده بود، دو سه سالی شاهد کشمکش های زورمندان بود و از کار بازماند. مقارن همين ايام، سه شخصيت بزرگ ادب دوست و هنرپرور و مقتدر روزگار نيز درگذشتند و قلمرو سامانيان به دست محمود غزنوی و ترکان آل افراسياب افتاد و فردوسی پس از امير سامانی و امير خلف بن احمد و سبکتکين ديگر کسی را نمی شناخت که شاهکار عظيم او را قدر و بهايی نهد.
سلطان محمود غزنوی و رقيبان ترک او از آل افراسياب، ابتدا با هم دربرابر شاه زادگان خاندان سامانی متحد شدند. اما با از ميان رفتن سامانيان رقابت ميان آنان آشکار گرديد. محمود در اين زمان با فرمان و منشور خليفه بغداد رسما سلطان ايران شده بود و چون آوازه شاهنامه، سروده فردوسی، همه جا می رسيد او نيز به پی روی از ادب دوستی دربار سامانيان به شاعر گران قدر و حماسه ملی او گرايش يافت. اما در اين ميان سياستی ديگر نيز در کار بود. محمود می خواست از شاهنامه برای برانگيختن احساسات ملی ايرانيان عليه تورانيان آل افراسياب بهره جويد. فردوسی در آن زمان حدود شصت و پنج سال داشت و پيروفقير و دل آزرده بود. تنها پسر و تکيه روزگار پيری خويش را نيز همان سال با درد و افسوس بسيار به خاک سپرده بود. شاعر در غم گذران زندگی ناچار به محمود روی آورد.
سلطان محمود ابتدا فردوسی را گرامی داشت و فردوسی، اميدوار، به ادامه کار خود پرداخت. اما سالی چند پس از آن، آل افراسياب با جنگ های بسيار از ايران بيرون رانده شدند و عاقبت با محمود از درآشتی درآمدند. از آن پس ديگر سلطان محمود به فردوسی اعتنايی نداشت. فردوسی که شاهنامه را به پايان آورده بود، آن را با خود از طوس به غزنه، پايتخت سلطان محمود، برد و پس از آن که به جای شصت هزار دينار طلا، يعنی يک دينار در ازای هر بيت، همان مقدار درم به او دادند، جايزه سلطان را با بی اعتنايی تمام به حمامی و فقاعی، يعنی کسی که کنار گرمابه شربت می فروخت، بخشيد و خود ناشناس از غزنه گريخت.
مانده زندگی شاعر بلند پايه طوس در فقر و پيری و آوارگی گذشت. گماشتگان محمود شهر به شهر در پی او گشتند تا او را برای مجازات، به دليل بی اعتنايی به جايزه سلطان، دست بسته به دربار او برند. نوشته اند که سال ها بعد محمود از کرده خود پشيمان شد و جايزه ای قابل توجه برای فردوسی به طوس فرستاد اما آن گاه که اين هدايا به دروازه طوس رسيد، جنازه شاعر را از دروازه ديگر بيرون می بردند. تنها دختر فردوسی به پی روی از طبع بلند پدر خويش، هديه سلطان را نپذيرفت و آن را برای ساختن پلی وقف کرد. فردوسی را، به بد دينی و پی روی از مذهب شيعه متهم کردند، چه اين مذهب درآن روزگار با روحيات و تمايلات ايرانيان آزاده هماهنگی داشت. جنازه او را، که به گورستان شهر راه ندادند، در باغش به خاک سپردند.
زندگی فردوسی، بزرگ ترين شاعر حماسه سرای ايران، خود شاهدی بر بلند نظری و آزادگی روح مردم هنرمند و داناست. بيش از هزارسال از مرگ او می گذرد و در همه اين زمان دراز، فردوسی بيش از هر شاعر ديگر در ايران و نزد عامه مردم شناخته بوده است. داستان های شاهنامه، قرن ها و قرن ها، هرشب در دورافتاده ترين نقاط ايران در قهوه خانه ها و در زير سياه چادرها، بر زبان نقالان و شاهنامه خوانان جاری شده و مردم عادی را شيفته عواطف بلند انسانی و روح آزاده و دلاوری های پهلوانان ايران کرده است.
__________________
حکيم ابوالقاسم فردوسی طوسی شاعر ملی ايران از حماسه سرايان بزرگ جهان است. وی در قريه باژ يا پاژ طوس، همان سال که رودکی پدر شعر فارسی درگذشت، چشم به جهان گشود. فردوسی از خاندان دهقانان ايرانی بود. دهقانان زمين داران کوچکی بودند که ميراث فرهنگی خود را گرامی می داشتند و وارث و منتقل کننده آن بودند.
قرن چهارم هجری، يعنی زمانی که فردوسی به دنيا آمد، سرزمين ايران پس از گذشت سيصد سال از حمله اعراب و فروپاشيدن شاهنشاهی ساسانی، دوباره سربلند می کرد. با روی کار آمدن حکومت های ايرانی که بر اثر سه قرن مبارزه دائم و همه جانبه ايرانيان بر ضد کارگزاران و گماشتگان خلفای اموی و عباسی به دست آمده بود، ايرانی دوباره پرچم پرافتخار خود را به اهتراز می آورد. زبان فارسی دری که طی اين مدت با پذيرفتن مفاهيم و واژگان تازه وسعت و غنايی در خور توجه يافته بود، بر زبان شاعران و نويسندگان جاری می گرديد.
در چنين احوال، هنگامی که فردوسی حدود هفده سال داشت، يکی از دهقانان نژاده و بلند همت، به نام ابومنصور عبدالرزاق کنارنگ، که معتقد به پيوستگی نژادی خود با شاهان باستانی ايران بود، به دستياری وزير خود دهقانان، مويدان و راويان داستان های ملی را از سراسر ايران به توس فراخواند تا داستان های ملی و باستانی را در دفتری گرد آورند و از گزند حوادث ايام به دور دارند. آنچه توسط اين مويدان و به خواست و تشويق ابومنصور عبدالرزاق، فراهم آمد، شاهنامه ابومنصوری ناميده شد. تهيه اين دفتر در سال ۳۴۶ ه./۹۵۷ م به پايان آمد.
اما از بد روزگار، تنها پنج سال پس از پايان يافتن شاهنامه ابومنصوری، ابو منصور عبدالرزاق در جنگ کشته شد و غلامان ترک دستگاه سامانی به جای دهقانان و اميران آزاده ايرانی به قدرت رسيدند و حکومت و مليت ايرانی دوباره مورد تهديد قرار گرفت. چندی بعد، دقيقی شاعر دربار يکی از اميران سامانی اقدام به نظم شاهنامه کرد. اما او نيزدر جوانی به دست غلامی کشته شد و کار ناتمام ماند. در اين هنگام، فردوسی که حدود چهل سال داشت کار ناتمام دقيقی را دنبال کرد و نزديک به سی سال از عمر خويش را صرف سرودن شاهنامه نمود. در آغاز کار فردوسی، ميان سرداران و سپه سالاران سامانی در خراسان جنگ درگرفته بود. در گرگان و طبرستان نيز جنگ ديگری ميان برادران آل بويه و آل زيار جريان داشت. فردوسی با تيزبينی و دورنگری خود می توانست دوران ضعف و احتمالا از ميان رفتن حکومت های ملی ايرانی را پيش بينی کند. از همين رو، با پشت کاری عظيم و با اشتياق بسيار به سرودن شاهنامه و نظم داستان های پهلوانان ايرانی پرداخت تا شايد در اين فرصت بتواند تاريخ و زبان ملت کهن سال ايرانی را دوباره زنده کند. اين زمان تنها فرصتی بود که اقدام به اين کار سترگ را ممکن می ساخت و پيرطوس به هشياری تمام آن را دريافت. تلاش شبانه روزی او ميوه شيرين داد و پس از حدود بيست سال نخستين بخش کار او که به نظم آوردن اکثر داستان های شاهنامه بود پايان پذيرفت. سال سيصد و هشتاد و چهار قمری که فردوسی خود در شاهنامه به آن اشاره کرده مقارن سال ۹۹۴ ميلادی است.
اما دو سال پيش از اين تاريخ، دولت سامانيان، مرزداران دلير و با فرهنگ مشرق ايران سقوط کرده و بخارا پايتخت ايشان بدست ترکان آل افراسياب افتاده بود.
فردوسی در اين سال ها هنگامی که نخستين مرحله کارش را به پايان برده بود، دو سه سالی شاهد کشمکش های زورمندان بود و از کار بازماند. مقارن همين ايام، سه شخصيت بزرگ ادب دوست و هنرپرور و مقتدر روزگار نيز درگذشتند و قلمرو سامانيان به دست محمود غزنوی و ترکان آل افراسياب افتاد و فردوسی پس از امير سامانی و امير خلف بن احمد و سبکتکين ديگر کسی را نمی شناخت که شاهکار عظيم او را قدر و بهايی نهد.
سلطان محمود غزنوی و رقيبان ترک او از آل افراسياب، ابتدا با هم دربرابر شاه زادگان خاندان سامانی متحد شدند. اما با از ميان رفتن سامانيان رقابت ميان آنان آشکار گرديد. محمود در اين زمان با فرمان و منشور خليفه بغداد رسما سلطان ايران شده بود و چون آوازه شاهنامه، سروده فردوسی، همه جا می رسيد او نيز به پی روی از ادب دوستی دربار سامانيان به شاعر گران قدر و حماسه ملی او گرايش يافت. اما در اين ميان سياستی ديگر نيز در کار بود. محمود می خواست از شاهنامه برای برانگيختن احساسات ملی ايرانيان عليه تورانيان آل افراسياب بهره جويد. فردوسی در آن زمان حدود شصت و پنج سال داشت و پيروفقير و دل آزرده بود. تنها پسر و تکيه روزگار پيری خويش را نيز همان سال با درد و افسوس بسيار به خاک سپرده بود. شاعر در غم گذران زندگی ناچار به محمود روی آورد.
سلطان محمود ابتدا فردوسی را گرامی داشت و فردوسی، اميدوار، به ادامه کار خود پرداخت. اما سالی چند پس از آن، آل افراسياب با جنگ های بسيار از ايران بيرون رانده شدند و عاقبت با محمود از درآشتی درآمدند. از آن پس ديگر سلطان محمود به فردوسی اعتنايی نداشت. فردوسی که شاهنامه را به پايان آورده بود، آن را با خود از طوس به غزنه، پايتخت سلطان محمود، برد و پس از آن که به جای شصت هزار دينار طلا، يعنی يک دينار در ازای هر بيت، همان مقدار درم به او دادند، جايزه سلطان را با بی اعتنايی تمام به حمامی و فقاعی، يعنی کسی که کنار گرمابه شربت می فروخت، بخشيد و خود ناشناس از غزنه گريخت.
مانده زندگی شاعر بلند پايه طوس در فقر و پيری و آوارگی گذشت. گماشتگان محمود شهر به شهر در پی او گشتند تا او را برای مجازات، به دليل بی اعتنايی به جايزه سلطان، دست بسته به دربار او برند. نوشته اند که سال ها بعد محمود از کرده خود پشيمان شد و جايزه ای قابل توجه برای فردوسی به طوس فرستاد اما آن گاه که اين هدايا به دروازه طوس رسيد، جنازه شاعر را از دروازه ديگر بيرون می بردند. تنها دختر فردوسی به پی روی از طبع بلند پدر خويش، هديه سلطان را نپذيرفت و آن را برای ساختن پلی وقف کرد. فردوسی را، به بد دينی و پی روی از مذهب شيعه متهم کردند، چه اين مذهب درآن روزگار با روحيات و تمايلات ايرانيان آزاده هماهنگی داشت. جنازه او را، که به گورستان شهر راه ندادند، در باغش به خاک سپردند.
زندگی فردوسی، بزرگ ترين شاعر حماسه سرای ايران، خود شاهدی بر بلند نظری و آزادگی روح مردم هنرمند و داناست. بيش از هزارسال از مرگ او می گذرد و در همه اين زمان دراز، فردوسی بيش از هر شاعر ديگر در ايران و نزد عامه مردم شناخته بوده است. داستان های شاهنامه، قرن ها و قرن ها، هرشب در دورافتاده ترين نقاط ايران در قهوه خانه ها و در زير سياه چادرها، بر زبان نقالان و شاهنامه خوانان جاری شده و مردم عادی را شيفته عواطف بلند انسانی و روح آزاده و دلاوری های پهلوانان ايران کرده است.
__________________
