ومهربانی
مثل مهی در امتداد افق گم می شود
و من سرگردان با ساعت تنهايی خود
در حس دردناك خاك قدم می زنم
آيا
- اظطرابی گنگ است كه پريشانی لحظه ها را دامن ميزند ؟
در كشاله كوهها كشش اندوه ورم می كند
و غرايز زمين بوی خون را می جويند
در جوی خشك قرن ها !
و كبوتران با پرهای كبود به دنيا می آيند
آيا آنان كاروان هايی هستند كه به نقطه های نا معلوم سفر می كنند ؟
آه
آه
از اين ابرهای سياه بی باران .



Comment