Announcement

Collapse
No announcement yet.

Harim-e Del

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Harim-e Del

    و

    مهربانی
    مثل مهی در امتداد افق گم می شود
    و من سرگردان با ساعت تنهايی خود
    در حس دردناك خاك قدم می زنم
    آيا
    - اظطرابی گنگ است كه پريشانی لحظه ها را دامن ميزند ؟
    در كشاله كوهها كشش اندوه ورم می كند
    و غرايز زمين بوی خون را می جويند

    در جوی خشك قرن ها !
    و كبوتران با پرهای كبود به دنيا می آيند
    آيا آنان كاروان هايی هستند كه به نقطه های نا معلوم سفر می كنند ؟
    آه
    آه
    از اين ابرهای سياه بی باران .

  • #2
    yeki ra doost midaram

    يکی را دوست می دارم ،

    ولی افسوس،او هرگز نمی داند .

    نگاهش می کنم شايد بخواند از نگاه من که

    او را دوست می دارم،

    ولی افسوس،

    او هرگز نگاهم را نمی خواند.

    به برگ گل نوشتم من که

    او را دوست می دارم،

    ولی افسوس،

    او برگ گل را به زلف کودکی آويخت تا او را بخنداند.

    به مهتاب گفتم ای مهتاب،

    سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

    او را دوست می دارم،

    ولی افسوس،

    يکی ابر سيه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانيد.

    صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،

    بگو از من به دلدارم که

    او را دوست می دارم،

    ولی افسوس،

    ز ابر تيره برقی جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.

    کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،

    يکی را دوست می دارم ،

    ولی افسوس،

    او هرگز نمی داند!!!

    Comment


    • #3
      برگ
      بهار بود
      یه برگ خیلی کوچیک بود روی یه درخت خیلی بزرگ
      درخت همه چیزش بود همه امیدش بود...
      جز درخت دیگه کی رو داشت؟
      و بهار چه فصل قشنگی بود

      یواش یواش هوا گم شد وقتی افتاب پشت درخت بود دیگه نمیسوزوندش
      وای که درخت رو چقدر دوست داشت

      تا اینکه صدای خنده باد پاییزی باعث شد که بترسه
      باد بهش گفت که درخت ولش میکنه
      اما باور نمیکرد....

      هوا کم کم شروع کرد به سرد شدن
      برگ های درخت دونه دونه خودشونو پایین انداختن
      اما برگ ما همچنان درخت رو محکم گرفته بود و قصد نداشت هیچوقت درخت رو ول کنه
      تنها برگ باقیمونده روی درخت بود

      درخت بعد از یه سال باهاش حرف زد
      ــــ نمیخوای ولم کنی
      اروم و محکم گفت (( نه ))
      چند روز بعد درخت این سوال رو دوباره پرسید
      و برگ باز گفت نه و ادامه داد
      ـــاگه از اینکه گرفتمت ناراحتی می تونی خودت ولم کنی
      برگ میدونسست که درخت هیچوقت ولش نمیکنه

      اما درخت حتی بدون این که فکر کنه خودشو از جایی دور تر از دست برگ از برگ جدا کرد
      برگ اروم اروم پایین میرفت
      حتی وقتی رو هوا بود فکر میکرد که درخت دو باره دستشو دراز میکنه و اووووونو میگیه اما اروم اروم روی زمین افتاد

      تا حالا اینقدر سردش نشده بود
      سعی کرد حتی روی زمین هم به درخت نزدیکترین باشه
      تا اینکه چند روز بعد له و تیکه تیکه شد !

      زمستونم گذشت و سال بعد باز بهار اوومد
      اما چه بهار سال بعد یا بهار سالهای بعد جای برگ هیچ برگ دیگه ای سبز نشد




      Comment


      • #4
        گوهر عشق

        کی بود با خبر از سينه ی افروخته ام

        عاشقم ،ديده به ديدار رخش دوخته ام

        مقصدم در دو جهان نيست کسی غير از او

        فاش گويم که زشمع رخ او سوخته ام

        چون به هر سو نگرم گوهر عشقش بينم

        دو جهان را به بهايش همه بفروخته ام

        کينه ای در دل من جای ندارد هرگز

        چون من درس محبت زوی اموخته ام

        دل سودا زده ام حال و هوايی دارد

        نالم از هجر رخش،عاشق دل سوختم

        من که از مسجد و از مدرسه بيزار شدم

        سخن از مدرسه ی عشق وی اموختم

        روز محشرچو بپرسند،چه داری ؛تنها؟؛

        گويمی گوهر عشقش به دل اندوخته ام

        Comment


        • #5
          دريغا كه نميداند، تير بدخواه زمانه
          آن زمان كه بخواهد، آسمان
          ببارد، پر سخاوت
          هيچ چتري نميتواند انكارش كند
          چه بيهوده صف كشيدند، سقف اين همه خانه
          وقت باريدن باران
          به چه ميانديشيد؟ اين همه حيله
          تا بگيرد چشمي را از ‌آسمان
          وقت باريدن باران شد

          Comment


          • #6
            Originally posted by BehnazNaNaz View Post
            يکی را دوست می دارم ،

            ولی افسوس،او هرگز نمی داند .

            نگاهش می کنم شايد بخواند از نگاه من که

            او را دوست می دارم،

            ولی افسوس،

            او هرگز نگاهم را نمی خواند.

            به برگ گل نوشتم من که

            او را دوست می دارم،

            ولی افسوس،

            او برگ گل را به زلف کودکی آويخت تا او را بخنداند.

            به مهتاب گفتم ای مهتاب،

            سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

            او را دوست می دارم،

            ولی افسوس،

            يکی ابر سيه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانيد.

            صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،

            بگو از من به دلدارم که

            او را دوست می دارم،

            ولی افسوس،

            ز ابر تيره برقی جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.

            کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،

            يکی را دوست می دارم ،

            ولی افسوس،

            او هرگز نمی داند!!!
            ino man hefz bodam
            thanks so much for reminding me ....

            Comment


            • #7
              khahesh mikonam
              khodam ham in ro kheili doost daram
              akhe kheili ghashange va taghriban adam ro yade khodesh mindaze

              Comment

              Working...
              X