انقلاب نافرجام[i]
Announcement
Collapse
No announcement yet.
Enghelabe Nafarjam
Collapse
X
-
روشنفكران
روشنفكري، يك پروسه است نه يك پروژه، و يك جريان است نه يك فنومن.[x] روشنفكري برآيند يك فرآيند طولاني و پرفراز و نشيب در لابهلاي تاريخ فكري اروپا است. روشنفكري عبارت از تسلسل يك جريان خردورزي است كه ابتدا بهتبع تعارض خردورزي با دين كليسايي شروع شد و در مبارزه و جدال عقل فلسفي عليه عقل ديني ادامه يافت.
روشنفكري ابتدا در اروپا نهاد دين را مورد حمله و سرزنش قرار داد؛ زيرا گفتمان و منطق ناظر بر تمام ابعاد زندگي اجتماعي و بهويژه نهاد سياسي، ديني بود. بهنظر جريان روشنفكري حق الهي سلطنت را كليسا به مثابه يك امتياز به دربار (پادشاه) داده بود. ديدگاه روشنفكري كليسا را متهم ميكرد كه راه عقل و منطق را بر حوزه تصميمگيري و داوري فردي بسته است؛ زيرا فرد در چارچوب سنتها، آداب، رسوم و فرهنگ كليسايي دستخوش تابعيت مطلق از متوليان دين شده و استقلال فكري خود را از دست داده است.
جريان روشنفكري اروپا سه هدف عمده را براي فروپاشي نظم سنتي و جايگزينكردن نظم مدرن ــ كه به اعتقاد اين جريان نظم متكي بر عقلانيت، منطق و استدلال علمي بود ــ دنبال ميكرد:
1ــ سكولاريسم؛ با هدف جداسازي حوزه شرعي از حوزه عرفي يا بهعبارتي سلب اختيارات تصميمگيري از كليسا درخصوص زندگي فردي و اجتماعي، به منظور تبديلكردن دين به يك تمايل فردي نه يك فريضه اجتماعي.
2ــ ليبراليسم؛ با هدف رهاسازي ذهنيت فرد از تقيد و تعهد به دين و آداب و رسوم، يا بهعبارتي آزادسازي انسان از كليه قيودي كه منشا آنها نه عقل فردي بلكه عقل جمعي حاصل از كليسا است. ليبراليسم درصدد بود حق الهي سلطنت را كه به پادشاه اجازه ميداد اراده خود را بدون هيچ قيدي بر ديگران تحميل كند، از او سلب نمايد و حتي بيش از آن، با اصل وراثت در امر سلطنت مخالفت ميكرد.
ليبراليسم كه واضع آن جان لاك انگليسي است، نه با نظام سلطنت، بلكه با خودكامگي سلطان مبارزه ميكرد. لاك معتقد بود قانون بايد توسط نمايندگان مردم در پارلمان وضع شود و ميان شاه و مردم قرارداد اجتماعياي منعقد گردد كه مطابق آن، هر دو (پادشاه و مردم) داراي حقوق متقابلي نسبت به يكديگر باشند و قانوني كه نمايندگان مردم وضع ميكنند، ناظر بر اجراي اين قرارداد خواهد بود. اين، همان شكلي از دولت است كه ما در جنبش مشروطه به دنبال تحقق آن بوديم.
ليبراليسم براي بورژوازي عبارت بود از آزادسازي و تضمين امنيت سرمايه از قيود كليسا و حكام دولتي، اما روشنفكر در حمايت خود از نظام سياسي ليبرال، بيشازهرچيز در جستجوي آزادسازي انديشه از سلطه كليسا و دولت بود.
3ــ ناسيوناليسم؛ يعني دولتسازي و ملتسازي بر پايه علائق مشتركي چون زبان و فرهنگ واحد؛ بهعبارتي يعني جايگزينكردن افتخارات ملي به جاي تقيدات مذهبي. درواقع ناسيوناليسم در پي تبديلكردن امت به ملت بود.
با نظر به آنچه ذكر گرديد، ميتوان گفت جريان روشنفكري در ايران درواقع محصول شرايط اجتماعي ايران نبود، بلكه افرادي كه غالبا از طريق محافل روسي با مباحث روشنفكري انگليس و بهويژه فرانسه آشنا شده بودند، تصميم گرفتند انديشه روشنفكري را به مثابه يك مظروف، با ريختن در ظرف فرهنگ ملي، بومي كنند. اين اقدام ازآنجهتكه در فرايند آن به بسترسازي و مهياكردن فضاي پذيرش تراوشات روشنفكري توجه نگرديد و اين جريان هيچگونه تجانسي با زيرساختهاي فرهنگ بومي ايران نداشت، سرانجام به اهداف كلي خود دست نيافت. رهبران جريان روشنفكري ايران از يك قشر اجتماعي واحد نبودند، بلكه گروههاي اجتماعي متفاوتي چون شاهزادگان، نظاميان، برخي روحانيون و غالبا فرزندان بازرگاناني كه بنا به علايق تجارتي به قفقاز رفته بودند، تركيب عمده اين روشنفكران را شكل ميدادند. ازاينرو روشنفكران ما با جهانبيني و معرفتشناسي متفاوتي با جريان روشنفكري روبرو شدند؛ گذشتهازآنكه روشنفكران مشروطه قشر نازكي از جمعيت شهري را شامل ميشد. به گفته آبراهاميان آنان جزو طبقه متوسط حقوقبگير به حساب ميآمدند و اين امر خود نقض غرض بود؛ زيرا روشنفكر قاعدتا بايد منتقد وضع موجود براي دستيابي به وضع مطلوب باشد اما در صورت وابستگي به هرم قدرت، نميتواند اين رسالت خود را انجام دهد. بهعنواننمونه ميرزاملكمخان بهعنوان روشنفكري كه به دو زبان اروپايي (فرانسوي و انگليسي) تسلط داشت و علاوه بر اقامت نسبتا طولاني در اروپا، رسالات و كتابهاي فلاسفه اروپايي را مطالعه كرده بود، ميتوانست منشا اثرات بسياري در جريان روشنفكري ايران باشد، اما به دليل پيوستگي به قدرت و قرارگرفتن در بطن امواج سياسي، نقش ثابتي در جريان روشنفكري مشروطه ايفا نكرد.
ازسويديگر جريان روشنفكري مشروطه، فاقد يك استراتژي مستقل و واحد بود. عدهاي مثل آخوندزاده و تاحدودي طالبوف و همينطور تقيزاده، طرفدار فرنگيمآبكردن جامعه به شكل تمامعيار بودند. آخوندزاده با نگرشي كاملا افراطي، طرفدار حذف دين از مناسبات اجتماعي و حتي تغيير الفباي ايراني بود و اين انتظار، ناآشنايي او با پيچيدگيهاي فرهنگي جامعه ايراني را نشان ميداد. گروهي ديگر مثل ملكمخان و مستشارالدوله، خواهان همپوشاني مشروطه با موازين اسلامي بودند. آنها برقراري مشروطه را امري اجتنابناپذير ميدانستند، ولي بهخاطر مقتضيات و شرايط زماني و مكاني ميخواستند اصول مشروطه و دموكراسي و ليبراليسم را با موازين شرعي تلفيق كنند؛ حالآنكه مشروطه و دموكراسي، مفاهيمي اروپايي و اهداف آنها، رهاسازي فرد از تعهدات ديني يا خارجكردن مناسبات اجتماعي از قيد سلطه حكومت خودكامه بود. مشروطه و دموكراسي در اروپا ميخواست اراده فردي را جايگزين مشيت الهي نمايد و آن را در چارچوب قرارداد اجتماعي مقيد كند. مشروطه ميخواست قانون ناشي از تجلي اراده مردم را جايگزين الزامات ديني سازد.
البته اقدام صحيح را همان گروه دوم به كار بردند؛ زيرا با توجه به عمق علائق ديني در جامعه ايران، درهرحال امكان حذف دين از مناسبات اجتماعي نه وجود داشت و نه بايستي آنها اين تصور را در ذهن خود بهوجود ميآوردند؛ زيرا تعهدات ديني در فرهنگ ايران كاربرد بيشتري نسبت به تعهدات قانوني دارد.
اينك در ادامه به نقطهنظرات برخي روشنفكران دوره مشروطه ميپردازيم.
1ــ آخوندزاده: سكولاريست تمامعيار
آخوندزاده احتمالا براساس سنت رايج زمان خود، ابتدا به دنبال تحصيلات علوم ديني و قديمه رفت اما خيلي زود از ادامه تحصيل منصرف گرديد و به فراگيري زبان روسي پرداخت. وي در سال 1834 عازم تفليس شد و آثار برخي متفكران و فلاسفه اروپايي، از جمله ديويد هيوم، منتسكيو و شكسپير را به دقت مورد مطالعه قرار داد.
يكي از دغدغههاي خاطر آخوندزاده، تغيير الفباي فارسي بود تا شايد ازاينطريق ايرانيان سريعتر با مكاتب اروپايي آشنا شوند. در سال 1865 سه مكتوب كمالالدوله ــ شاهزاده هندي ــ به دوست خود جلالالدوله شاهزاده ايراني و پاسخ جلالالدوله را درباره مشروطه نوشت. مكتوب كمالالدوله با آنكه از دوران اوليه زندگي آخوندزاده (آخوندف) تهيه شد ولي بهرغم سعي و تلاش فراوان معلوم نيست چرا چاپ نشد، اما نسخههاي دستنوشته فراواني از آن (به زبان روسي) در اغلب كشورهاي خاور و باختر پخش شد. اين رساله يكي از نخستين و مهمترين آثار قلمي نو در باب آزادي و تدوين قانون اساسي به حساب ميآيد.[xi]
آخوندزاده نخستين مسلماني است كه جنبه ضداسلامي مشروطه و دموكراسي را به شيوه آشكار بيان كرد.[xii] اومانيسم، ماترياليسم، رئاليسم ادبي، ناسيوناليسم، آزاديخواهي، قانون، تعارض اسلام و مشروطه، اسلام و علم، تفكيك دين و سياست و احيانا ابزارانگاري در دين و پروتستانتيسم اسلامي، تغيير خط و الفباي فارسي، از جمله مولفههاي فكري و روحي آخوندزاده هستند.
فريدون آدميت ميگويد: آخوندزاده در مختصر آشنايي كه با معارف اسلامي داشت، بيشتر متمايل به جنبههاي عقلي فلاسفه اسلامي بود. سرچشمه افكار او فقط آراي فلاسفه مغربزمين نيستند، بلكه گرايش فكري اوليه او، به حكمت عقلي اسلامي بود و سپس از تفكر فلسفي و علمي اروپا مايه گرفت. در منظومه فكري آخوندزاده تاثير مستقيم نيوتن، هيوم و ارنست رنان[xiii] به چشم ميخورد. جنبه ديگر تفكر فلسفي آخوندزاده، اعتقاد او به اصالت عقل (راسيوناليسم) و تجربه است. او از نظر تجربهگرايي تحتتاثير فرانسيس بيكن و جان لاك انگليسي قرن هفدهم قرار گرفته بود و به پيروي از اصحاب تجربه، پايه حكمت را علم ميدانست. از نظر او، اساس علم بر مبناي آزمايش حسي استوار است و آلات و اسباب تجربه، همان حواس پنجگانه آدمي هستند. او تنها به مباني علم اعتقاد داشت، و اساس شريعت را با روح تاريخ زمان ميسنجيد. آخوندزاده كاملا از جريانات پس از رنسانس و نهضت اصلاح ديني متاثر بود و به جايي رسيد كه از تعارض دين و ولايت ديني با عقل، علم و انسان سخن گفت. او سرانجام به جدايي كامل دين از سياست اعتقاد يافت و با ناتواندانستن دين از مديريت جامعه، آن را به رابطه فردي ميان انسان و خدا تقليل داد. آخوندزاده بهشدت تحتتاثير مكتب پوزيتيويسم اگوست كنت فرانسوي قرار گرفته بود؛ زيرا اگوست كنت نيز تنها به گفتمان علم در مناسبات اجتماعي اعتقاد و اصرار داشت و هرآنچه را مغاير با علم تشخيص ميداد، نميپذيرفت. وي معتقد بود مردم ميتوانند به وسيله خرد و تحقيق تجربي، جهان را ادراك كنند و تحت نظارت دربياورند. جنبش روشنفكري قرن نوزدهم كه آخوندزاده نيز تحتتاثير آن قرار گرفت، بر اين نظر بود كه چون جهان فيزيكي تحت تسلط قوانين طبيعي است، احتمالا جهان اجتماعي نيز بايد چنين باشد. اين جنبش ميخواست با كاربرد خرد و تحقيق، قوانين اجتماعي را كشف كند.[xiv]
آخوندزاده دين را عامل عقبماندگي ايران ميدانست و معتقد بود دين بهطوركلي نبايد در عرصه اجتماع و سياست دخالت كند، تاجاييكه دين را فقط مخصوص عوام ميدانست. او پروتستانتيسم اسلامي را به تبعيت از پروتستانتيسم اروپايي مطرح كرد. آخوندزاده در پي تقليل كاربرد دين به رابطه فردي بين انسان و خدا و سپس نفي دين و تقدمبخشيدن به علم و عقل ابزاري بر آن بود. درواقع او آشكارا كمر به نابودي اسلام و طرد آن از جامعه شرقي بسته بود، وي پس از مدتي عقيده يافت كه دين اسلام و فناتيزم آن سد راه الفباي جديد و سوسيوليزاسيون در امت اسلام است و با هدف هدم اساس اين دين، رفع فناتيزم، بيداركردن طوايف آسيا از خواب غفلت و ناداني و اثبات وجوب پروتستانتيسم در اسلام، تصنيف كمالالدوله را شروع كرد.[xv]
مطابق پروتستانتيسم اسلامي او، اسلام براي ايراني صرفا يك عنصر اعتقادي ــ آنهم تحميلي ــ داراي كاربرد تبيينكننده جنبه معنوي و اخلاقي زندگي مردم عقبمانده ايران تلقي ميشود و آنچه عملا بايد راهنماي عمل اين تودهها قرار گيرد، علم، عدالت عرفي، رفاه، آزادي، آبادي، ناسيوناليسم ايراني و بازگشت به ايران قبل از اسلام است.
كاملا مشخص است كه آخوندزاده تحتتاثير مستقيم جريانهاي غربي پس از رنسانس قرار دارد. او آنجاكه به فرهنگ ايران قبل از اسلام اشاره ميكند و يا ميخواهد با حاكمكردن نوعي باستانگرايي[xvi] در ايران ناسيوناليسم ايراني را احيا كند، درواقع متاثر از رويكرد اومانيستها در نهضت رنسانس به فرهنگ و تمدن يونان و روم و يا تحتتاثير ژان بدن فرانسوي كه نظريه حاكميت را مطرح كرد، گفتمان جديدي را در مقابل گفتمان اسلام ميگشايد.
آخوندزاده تحتتاثير فلاسفه سياسي قرن هفدهم ــ از جمله جان لاك ــ در پي تحقق تساهل و تسامح ديني است و به نقد اسلام و شيعه بهعنوان آيينهايي غيرايراني ميپردازد. علاوهبراين، آخوندزاده معتقد بود كه حوزه قضاوت بايد از حوزه ديني جدا باشد. اهميت اين مساله زماني آشكار ميشود كه توجه داشته باشيم در آن زمان محاكم در اختيار مجتهدين بودند و امكان جايگزينكردن عناصر عرفي به جاي علما عملا وجود نداشت.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment

Comment