Announcement

Collapse
No announcement yet.

1 Goloole,3 nafar( Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • 1 Goloole,3 nafar( Story)

    يک گلوله ، سه نفر

    اتاق پذيرايی مجلل خانه ای اشرافي،‌ مدتي بود که شاهد اين بازي به ظاهر مسخره بود .
    مدتي بود که پسر مو بور اسلحه را رو به سمت رو به سمت پسر مشکي و دختر گرفته بود .
    آن دو آن سوي اتاق و در يک متري هم نشسته بودند و او اين سوي اتاق!
    اصلا چه اتفاقي افتاده بود که او اونجا بود؟
    يک حادثه؟
    يک تلفن از فردي ناشناس ؟
    يا يک تقدير از پيش تعيين شده؟


    اما مي دانست او الان در خانه ايست که دختر مورد علاقه اش در بغل پسري ديگر خوابيده است....
    او دختر را دوست داشت؟
    مسلما !
    و اولين دختري بود که بعد از ديدنش ، دلش لرزيده بود ...
    اولين کسي بود که از غرورش مهم تر بود ....
    کسي بود که نقش اول را در خيالات او بازي مي کرد .....
    اما دختر چه ؟ او را دوست داشت؟
    اولش آره ...
    با هم خنديده بودند ، با هم گريه کرده بودند ، با هم ديده ودند ،با هم دويده بودند ، با هم رسيده بودند ...


    اما الان؟ در چند مدت اخير ؟؟
    نه ! مسلما !
    او پولدار نبود ....
    اخلاق مزخرفي داشت ....
    از موقعي که احساس کرده بود ، دختر به او وابسته شده است ، نسبت به او بي تفاوت شده بود ....
    يا هر دليل ديگر !
    چشمها به هم دروغ نمي گويند !
    چشمان دختر بي فروغ شده بودند ، ديگر در نگاهش ، چيزي موج نمي زد ... چيزي مثل يک حس دور....


    پسر مو مشکي چه ؟
    پولدار ، خوش تيپ و خوش هيکل ،
    خانواده دار ،
    خوش برخورد ،
    و از هر نظر مناسب!!


    از رابطه او و دختر خبر داشت؟
    تا قبل از آن روز که خير!!!


    دختر بوي خيانت ميداد؟
    شايد!!!!
    شايد هم نه !!
    مسلما تقصير سرد مزاجي پسر بود !!
    چيزي چرت رابطه آن دو را نگه داشته بود ...
    مثل حس مزخرف ونصفه نيمه وفاداري ...
    يا چيزي شبيه رو در بايستي و ترس از خداحافظي...
    شايد هم عادت...


    تلفن شبها :
    سلام، خوبي ، چه خبر؟ هيچي ؟ خداحا فظ!


    اما نه !
    تو جيه نمي شد !
    وفاداري ، عشق ، ايستادن سر قول ؟ خاطره ؟
    يا ...؟


    اسلحه را به سمت دختر نشانه رفت ....
    آي زنها!! زنها !!
    چه جناياتي که براي شما نکرده اند !!!
    به چشمان وحشت زده دختر نگاه کرد ، ديگر مدتها بود که حرف هيچ کس را نمي شنيد ....
    يک گلوله داشت ، مرگ حق دختر بود؟
    زير پا گذاشتن خيلي چيزها ، او را سزاوار مرگ مي کرد؟
    نه !
    شايد اکر خو او آنطور رفتار نمي کرد ، دختر عکس العملي بدين گونه نشان نمي داد ...
    شايد اگه آن پسر مومشکش سر راه دختر قرار نمي گرفت ، تقدير حکم ديگري داشت !!


    اسلحه را به سمت پسر گرفت
    آيِ پسر!
    تو نمي دانسيتي که اين دختر که نقش معشوقه تو را بازي ميکن ، همين نقش را در تئاتر ديگري به عهده داشته باشد ؟؟؟
    تو نپرسيدي؟
    تو نفهميدي؟
    نه !!
    شايد تقصير او هم نيود ...
    تقصير اجتماع بود ....
    اجتماعي که آن پسر را برده بود بالا و او را به زمين چسبانده بود ...
    اجتماع؟ مردم ؟
    يا شايد تقدير خدا؟
    يک گلوله بيشتر نداشت و نمي توانست با آن اجتماع يا خدا را بکشد ....


    اما نه ! اين دختر بود که پسر مو مشکي را بر او ترجيح داده بود ....
    اسلحه را به سمت دختربازگرداند ، پسر مو مشکي به سمت دختر خيز برداشت ...
    ثانيه ها ارام ، آرام در حرکت بودند ...
    دختر جيغ نکشيد ، وقت حدقه چشمانش گشاد تر شد !
    اجتماع ، تقدير ، آينده ، انتخاب ، دختر ، عشق ، عشق ، عشق ،....
    پسر تقريبا به نزديکي دختر رسيد ...


    مسلما پسر مو مشکي هم دختر را دوست داشت !!
    و حاضر به فداکاري بود ..
    و دختر هم با او خوشبخت تر بود ...
    دستش روي ماشه بود ...
    خوشبختي ، خوشبختي ، دختر ، عشق ، عشق.....
    خيالش راحت شد !!!!!!


    اسلحه را روي شقيق خودش گذاشت و بعد ...
    بنگ !!!
    يک آدم بي مصرف از دنيا کم شد !
    حالا آن دو بودند که فرصت داشتند خوشبخت شوند ......
Working...
X