Announcement

Collapse
No announcement yet.

**Shab Naz Kist?? (Story)**

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • **Shab Naz Kist?? (Story)**

    شب ناز كيست؟



    الهي ترسانم از اينكه يادتورافراموش كنم پس ياالله

    نمي دونم اما خيلي ها بهم گفتنداز خودت بگو وتصميم به نوشتن گرفتن كمي زياده شرمنده اگه نمي خوايدنخونيد !





    درشب24شهريورسال 68 يه دختركوچيك در بيمارستان چمران تهران به دنيااومداونم مثل تمام بچه هاي ديگه مخصوصا دختراگوچيك ولطيف بود وزيبا برخلاف قيافه الانش بمانداز آنكه اصلا شبيه خانواده نبودم همه سفيدوبوروبلند من گندمي وخرمايي ومتوسط آره دوره كوچيكيم منم مثل اوناي ديگه فكركردم كه خوشبخت ترين هستم آخه غيرخودم كسي رو نمي ديدم تااينكه متوجه شدم مادرم كاملا عوض شده واون اخلاق قبلي رونداره اما پدرم همون بود وازآن جا فاصله بين آن دوكامل وبيشترشد اونقدر اون مدت برام سخت بودكه هر ساعتش مثل قرن بود آخه شماازيه دختر كوچولوي 8ساله چه توقعي داريد .


    بماند وبالاخره سخن طلاق جاري شد ومن بي آنكه بدانم از پدرم جداشدم براي 2سال ودراين مدت تنهادر آرزو وخواب پدر هرچي بزرگ مي شدم مي فهميدم مادرم بامن چه كرد؟تمام اون مدت ازامامام دور بودم وخدام بماندكه خاله ام مذهبي بودوكمي كمكم كردتااينكه توهمون بچگي تنها كاري كه به نظرم رسيد مريضي بودطوري كه همه گفتند تنهاچارش باباشه من اومدم پيش بابام وديدم كه چه سختي كشيده درتمام اين مدت از خودم متنفرشدم وياداولين حرف بابام افتادم كه گفت :اگه به من بگن دنيا توي يه دست وزهرادست ديگه ميگي كدوم؟


    ميگم :زهرا .گذشت بابام ازحق خودش استفاده كردومنو پيش خودش اورد من مديونشم اون زندگيشو برام گذاشت درسته ازلحاظ مادي هيچ وقت كمي نداشتيم شايدم زياد داريم اما فهميدم كه پول خوشبختي نداره .بابام پولوول كرد زندگيش شده بوددختركوچولوش شده بودمامان وبابا همه كارامو مي كرد .


    تااينكه تصميم به ازدواج گرفت اولش قبول نكردم چون فكركردم بااومدن يه آدم ديگه بابام ديگه منو نمي بينه اما بابام شرط ازدواجش اول دختركوچولوش بود وبعد خودش وخدا مادري تازه به من داد باتمام خوبيش ومديونشم شايدنگم بهش مامان اما از يه مادرودخترهمو بيشتردوست داريم واتفاقات دورم باعث شد من ديگه به كسي نتونم بگم مادر وهمواره دراين فكركه چه طورمادري بايد شيره جونشو به بچش بده واز خودش بگذره واونو تنها بگذاره درواقع اومنو تنها نگذاشت خودشو تنها گذاشت اون بعد 3سال اومد دنبالم وباگره كه تمام مالش براي من اما من برگردم.


    اما غافل از اينكه اون دختر كوچيك كه حالا بزرگه ديگه فهميده پول باعث بدبختيش بوده واون موقع بود كه توي زندگيم بزرگترين تصميمو گرفتم وپيش پدرم موندم :آره اين ماجراهاباعث شد من مديون پدرم بمانم تاپايان عمرم شايد باهم قهركنيم ودعوااما اون تنهاكسيه كه تواين دنيا بهش اعتمادداركم چه طور ممكنه دلشوبشكنم؟


    ووقتي مي بينم بابام خودشو فداي من كرد همواره دراين فكرم تاپايان عمرهرگز نمي تونم زحماتشو جبران كنم وتنها كارم اينه كه شايد خيلي كارا برام سخت باشه شايد بادختربودنم خيلي چيزا برام سخت باشه اما همواره براي اوزندگي كردم شده از درس خسته بشم اما همواره به اين نيت مي خوانم كه خدايامنو جلوي خودتو پيامبرم وامامام وپدرم سربلندكن شايد سخت باشه اما همين باعث شده تاحالاازلحاظ درسي ازهمه دوستام برترم .


    شده سنگين ترين چيزوبلندكنم يا كمترين خوابوداشته باشم اما اگه كمك به بابام باشه همواره براش آماده ام.من سمجم ولجباز اگه حرف خودمو بگم همونه خيلي ها بهم ميگن بچه امسال سال كنكوره انقدراينترنت نرو اما من شده از خوابم مي گذرم وهم ميام اينترنت وهم درسامو مي خونم .مشكلاتم باعث شد كه سكوتو انتخاب كنم شايد ظاهرا زبون دراز باشم اما واقعا ساكتم نه من مشكل مثل خيلي ها نداشتم وخودمو پخته نشون نميدم تنها مي دونم كي هستم وچه كاره ام؟




    وهمه اين حوادث باعث شد كه من مغرور بشم نه اينكه جزخودم كسي رونبينم نه اينكه نسبت به خيلي چيزا بي توجهم وسكوت نابجام خيلي وقتاباعث ميشه از گفتن حرف دلم دوري كنم وبه خاطر همين تصميم گرفتم توعالم بچگي بمونم همون دخترلوس بابا هموني كه خودشوباباش فداي هم ميشن همين باعث شد دروغ نگم كه ديدم زندگي هابادروغ به هم مي ريزه واين باعث شد كه باسادگي پيش بيام همين!







    God made Coke,
    God made Pepsi,
    God made Persian girls so DAMN SEXY!!!

    ~Zende Bad Iran Va Irani~

  • #2
    aww, vagheiyat haye zendegi bazi vaghta kheili talkhe vali moshkelate zendegi adam ro misazeh.

    Comment

    Working...
    X