View Full Version : Al-Farabi / Mohammad Farabi
donsaeid
09-06-2006, 09:09 AM
Abū Nasr Muhammad ibn al-Farakh al-Fārābi (in Persian: محمد فارابی) or Abū Nasr al-Fārābi (in some sources, known as Muhammad ibn Muhammad ibn Tarkhan ibn Uzalagh al-Farabi), also known in the West as Alpharabius, Al-Farabi, Farabi, and Abunaser (870–950 CE) was an Islamic philosopher and one of the greatest scientists and philosophers of his time.
Biography
There is no consensus or sufficient evidence to decide the matter of al-Farabi's ethnic origins. The existing variations in the basic facts about al-Farabi's origins and pedigree indicate that they were not recorded during his lifetime or soon thereafter by anyone with concrete information, but were based on hearsay or guesses. The earliest known documents were written some 300 years after al-Farabi's death.
The oldest known document regarding his heritage, written by the medival Arabic historian Ibn Abi Osaybe'a, mentions that al-Farabi's father was of Persian descent. Ibn al-Nadim, among other historians, states Farabi's origins (in Flügel p.263) to lie in Faryab in Khorasan ("men al-Faryab men ardhµ Khorasan"). Faryab is also the name of a province in today's Afghanistan. The Dehkhoda Dictionary also calls him Persian ("فارسی المنتسب"), mentioning the fact that his father was a member of the Persian-speaking Samanid court of Central Asia. Some historians, such as medieval Turkish historian Ibn Khallekān, claim that Farabi was born in the small village of Wasij near Farab (in what is today Otrar, Kazakhstan) of Turkic parents. The older Persian form Parab is given in the historical account Hodud al-'alam for his birthplace.
But what is known with certainty is that after finishing his early school years in Farab and Bukhara, Farabi arrived in Baghdad in 901 to pursue higher studies. He studied under a Christian cleric who abandoned lay interests and engaged in his ecclesiastical duties, and he remained in Baghdad for more than 40 years and acquired mastery over several languages and fields of knowledge.
Contributions
Farabi made notable contributions to the fields of mathematics, philosophy, medicine and music. As a philosopher and Neo-Platonist, he wrote rich commentary on Aristotle's work. He is also credited for categorizing logic into two separate groups, the first being "idea" and the second being "proof." Farabi wrote books on sociology and a notable book on music titled Kitab al-Musiqa (The Book of Music). He played and invented a varied number of musical instruments and his pure Arabian tone system is still used in Arab music (Touma 1996, p.170). Perhaps, his most notable work is Al-Madina al-fadila where he theorized an ideal state as in Plato's Republic. Farabi is also famous for his demonstration of the existence of void in physics.
Farabi had great influence on science and knowledge for several centuries. Unfortunately the book Theology of Aristotle, which he relied upon, was eventually revealed to be the work of Plotinus, a neo-Platonic philosopher. Nevertheless, he was regarded as the Second Teacher in philosophy for centuries. His work, aimed at synthesis of philosophy and sufism, paved the way for Ibn Sina's work.
Farabi saw religion as a symbolic rendering of truth, and, like Plato, saw it as the duty of the philosopher to provide guidance to the state. Influenced by the writings of Aristotle, in The Ideas of the Citizens of the Virtuous City and other books, he advanced the view – heretical for a Muslim – that reason is superior to revelation. He engaged in rationalistic questioning of the authority of the Qur'an and rejected predestination.
He had also mentioned Alexander the Great in his works.
Philosophy
He discussed the philosophy of Plato & Aristotle elaborately. He hypothesized an Ideal State in his work Al-Madina al-fadila. His ideas were not extreme, rather he often tried to unify many contradictory ideas. He accepted the supremacy of Creator, while admitting the absoluteness of creation.
Political philosophy
His idealized state-leader in Al-Madina al-fadila is an absolute ruler. His state-leader assumes absolute power of the state and all others are subservient to him. Citizens are also classified in terms of the the power & right they enjoy. A citizen can ordain her lower class and take orders from the upper. This philosophy had an impact on centralizing then divided Feudal societies. He explicitly claimed that attaining ideal state is impossible, but the struggle should be encouraged.
donsaeid
09-06-2006, 09:12 AM
ابو نصر محمد بن محمد فارابی معروف به فارابی، از فیلسوفان اسلامی سده سوم و چهارم هجری است. اهمیت او بیشتر به علت شرحهایی است که بر آثار ارسطو نگاشته و به سبب همین مشروحات او را معلم ثانی خوانده*اند و در مقام بعد از ارسطو قرار داده*اند. وی آثاری نظیر «الجمع بین الرایین»، «اغراض ما بعدالطبیعه ارسطو»، «فصوص الحکم» و «احصاءالعلوم» را از خود به یادگار نهاده است.
زندگی
ابونصر محمد بن محمد فارابی (در برخی متون متأخر، محمد بن محمد بن طرخان بن اوزلغ)، در حدود سال ۲۵۷هجری قمری/ ۸۷۰میلادی در دهکده «وسیج» از ناحیه فاراب خراسان (در افغانستان کنونی) به دنیا آمد. در جوانی برای تحصیل به بغداد رفت و نزد «متی بن یونس» به فراگرفتن منطق و فلسفه پرداخت. سپس به حران سفر کرد و به شاگردی «یوحنا بن حیلان» درآمد.
از آغاز کار، هوش سرشار و علم آموزی وی سبب شد که همه موضوعاتی را که تدریس می*شد، به خوبی فرا گیرد. به زودی نام او به عنوان فیلسوف و دانشمند شهرت یافت و چون به بغداد بازگشت، گروهی از شاگردان، گرد او فراهم آمدند که «یحیی بن عدی» فیلسوف مسیحی یکی از آنان بود. در سال ۳۳۰هجری قمری/۹۴۱میلادی به دمشق رفت و به «سیف الدوله حمدانی» حاکم حلب پیوست و در زمره علمای دربار او درآمد. فارابی در سال ۳۳۸هجری قمری/۹۵۰میلادی در سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت.
مورخان اسلامی معتقدند که فارابی فردی زهد پیشه و عزلت*گزین و اهل تامل بود. اعراض او از امور دنیوی به حدی بود که با آن که سیف الدوله برایش از بیت*المال حقوق بسیار تعیین کرده بود، به چهار درهم در روز قناعت می*ورزید.
فارابی در انواع علوم بی همتا بود. چنانکه درباره هر علمی از علوم زمان خویش کتاب نوشت و از کتاب*های وی معلوم می*شود که در علوم زبان و ریاضیات و کیمیا و هیات و علوم نظامی و موسیقی و طبیعیات و الهیات و علوم مدنی و فقه و منطق دارای مهارت بسیار بوده است.
درست است که کندی نخستین فیلسوف اسلامی است که راه را برای دیگران پس از خود گشود؛ اما او نتوانست مکتب فلسفی تأسیس کرده و میان مسائلی که مورد بحث قرار داده است، وحدتی ایجاد کند. در صورتی که فارابی توانست مکتبی کامل را بنیان نهد.
ابن سینا او را استاد خود می*شمرد و ابن رشد و دیگر حکمای اسلام و عرب، برایش احترام بالایی قائل بودند.
در سنت فلسفه اسلامی، فارابی را بعد از ارسطو که ملقب به «معلم اول» بود، معلم ثانی لقب داده اند.
فلسفه فارابی
فلسفه فارابی آمیزه*ای است از حکمت ارسطویی و نو افلاطونی که رنگ اسلامی و به خصوص شیعی اثناعشری به خود گرفته است. او در منطق و طبیعیات، ارسطویی است و در اخلاق و سیاست، افلاطونی و در مابعدالطبیعه به مکتب فلوطینی گرایش دارد.
وحدت فلسفه
فارابی از کسانی است که می*خواهند آراء مختلف را با هم وفق دهند. او در این راه بر همه گذشتگان خود نیز سبقت گرفت. او در این راه تا آن جا پیش رفت که گفت: فلسفه، یکی بیشتر نیست و حقیقت فلسفی ـ هر چند مکاتب فلسفی متعدد باشند ـ متعدد نیست.
فارابی به وحدت فلسفه سخت معتقد بود و برای اثبات آن براهین و ادله بسیاری ذکر کرد و رسائل متعدد نوشت که از آن جمله، کتاب «الجمع بین رایی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو» به دست ما رسیده است.
وی معتقد بود که اگر حقیقت فلسفی واحد است، بایدبتوان در میان افکار فلاسفه بزرگ به ویژه افلاطون و ارسطو توافقی پدید آورد. اساسا وقتی غایت و هدف این دو حکیم بزرگ، بحث درباره حقیقتی یکتا بوده است، چگونه ممکن است در آراء و افکار، با هم اختلاف داشته باشند؟
فارابی میان این دو فیلسوف یونانی پاره*ای اختلافات یافته بود، اما معتقد بود که این اختلافات، اختلافاتی سطحی است و در مورد مسائل اساسی نیست. مخصوصا آنکه آن*ها مبدع و پدیدآورنده فلسفه بوده و همه حکمای بعدی کم و بیش، به این دو متکی هستند.
مسائلی که به عنوان اختلاف مبانی افلاطون و ارسطو مطرح بود و فارابی درصدد هماهنگ ساختن بین آنها برآمد، عبارت بودند از:
روش زندگی افلاطون و ارسطو، روش فلسفی افلاطون و ارسطو، نظریه مُثُل، نظریه معرفت یا تذکر، حدوث و قدم، نظریه عادت.
البته تردیدی نیست که فارابی در این امر رنج بسیاری متحمل شده است؛ اما نکته مهم در این رابطه این است که یکی از منابع او برای انجام این مقصود، کتاب «اثولوجیا» یا «ربوبیت» بود که یکی از بخش*های کتاب «تاسوعات» فلوطین می*باشد. وی فکر می*کرد که این کتاب متعلق به ارسطو است و چون در آن به یک سلسله آراء افلاطونی برخورد کرده بود، همین امر او را بر این کار، تشویق می*کرد. (در حالی که مطالب این کتاب، ارتباطی با ارسطو نداشت.)
بنابراین، اگر چه فارابی در کار خود به توفیق کامل دست نیافت، ولی راه را برای دیگر فلاسفه اسلامی گشود. بدین ترتیب که میان ارسطو و عقاید اسلامی یک نوع هماهنگی ایجاد کرد و فلسفه ارسطو را جزو سرچشمه*ها و اصول فلسفه اسلامی قرارداد.
آثار فارابی
آثار فارابی از این قرار است:
۱) ما ینبغی ان تعلم قبل الفلسفه (آنچه شایسته است قبل از فلسفه فرا بگیری): در این کتاب، فارابی منطق، هندسه، اخلاق نیکو و کناره*گیری از شهوات را پیش نیاز پرداختن به فلسفه ذکر می*کند و درباره هر یک مطالبی بیان می*نماید.
۲) السیاسه المدنیه (سیاست شهری): این کتاب درباره اقتصاد سیاسی است.
۳) الجمع بین رأی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو طالیس (جمع بین آراء دوحکیم بزرگ، افلاطون الهی و ارسطو): فارابی در این کتاب می*کوشد بین نظریات افلاطون و ارسطو هماهنگی برقرار سازد.
۴) رساله فی ماهیه العقل (رساله*ای درباره ماهیت و چیستی عقل): در این رساله اقسام عقول را تعریف و مراتب آن*ها را بیان می*کند.
۵) تحصیل السعاده (به دست آوردن سعادت): در اخلاق و فلسفه نظری.
۶) اجوبه عن مسائل فلسفیه (پاسخ*هایی به مسائل فلسفی): پاسخ*هایی است به برخی پرسش*ها و مسائل فلسفی.
۷) رساله فی اثبات المفارقات (رساله*ای در اثبات وجود موجودات غیر مادی): در این رساله، فارابی درباره موجودات غیر مادی بحث می*کند.
۸) اغراض ارسطو طالیس فی کتاب مابعد الطبیعه (مقاصد ارسطو در کتاب متافیزیک): این کتاب یکی از مهم*ترین کتابهای فارابی است که مورد استفاده ابن سینا هم قرار گرفت.
۹) رساله فی السیاسه (رساله*ای در سیاست): فارابی درباره سیاست صحبت می*کند.
۱۰) فصول الحکم (جداکننده*های حکمت): این کتاب در مورد حکمت الهی و شامل ۷۴ بحث در این زمینه و مباحث نفس می*باشد.
donsaeid
09-06-2006, 09:13 AM
زوال دولت در فلسفه سياسى فارابى
برخى از نويسندگان كه انديشه فارابى را اوتوپيايى و غيرقابل دسترس تلقى كرده اند, با اين مفروض كه دولت آرمانى در سرحد ثبات و كمال است و هرگز دچار تغيير و تحول نمى گردد, بحث زوال دولت را در انديشه او روا ندانسته و بدان نپرداخته اند.
عوامل زوال دولت
دولت پديده اى است همانند ساير پديده ها كه در معرض زوال و فروپاشى قرار مى گيرد و تابع علل و اسباب و شرايط خاصى است; به طورى كه اگر شرايط وجودى آن فراهم باشد, محقق مى گردد و با بقاى علل و شرايط, دولت نيز باقى مى ماند و در صورت فقدان آنها, دولت نيز از بين مى رود. برخى از نويسندگان كه انديشه فارابى را اوتوپيايى و غيرقابل دسترس تلقى كرده اند, با اين مفروض كه دولت آرمانى در سرحد ثبات و كمال است و هرگز دچار تغيير و تحول نمى گردد, بحث زوال دولت را در انديشه او روا ندانسته و بدان نپرداخته اند.
اما حق آن است كه دولت ايده*آل فارابى در خارج محقق شده و در قالب حكومت اسلامى پيامبر اكرم(ص) پياده گرديده است; اگر چه با وفات حضرت, حكومت او در قالب همان مدل ادامه نيافت. اين نوع حكومت در انديشه فارابى به عنوان برترين (مدل حكومت فاضله) كه نقش الگويى دارد, مطرح است. فارابى در خصوص نوع حكومت زمان غيبت امامان معصوم عليهم السلام , معتقد است كه تحقق مدل برتر امكان پذير نيست; چون چنين حاكمى يافت نمى شود و به همين دليل, پنج گونه رهبرى و حكومت را طراحى كرده است; به طورى كه در نهايت, از شرايط رئيس اول تنزل كرده و به رهبرى فقيهان رضايت داده است.
او در آثار مختلف, به اين حقيقت تصريح دارد كه در مدل برتر, (رئيس اول), انسان كاملى مى باشد كه داراى استعداد فائقه بوده و با عقل فعال در ارتباط مى باشد و از ناحيه خداوند وحى را دريافت مى كند و از اين طريق, شريعت و قوانين اداره زندگى فردى و اجتماعى را وضع مى كند. شايد تصور برخى از نويسندگان, اين باشد كه وصف (فاضله) به معناى (آرمانى) و غير واقعى است; در حالى كه فارابى بر اساس آموزه هاى قرآنى, فضيلت را در مقابل (رذيلت) و (جهالت) و (ضلالت) و (فسق) قرار داده است و هر كدام از اين اصطلاحات را عنوانى براى يك مدينه واقعى جعل كرده است. طرح مدينه غيرفاضله (مبدله) كه در حقيقت, شكل زوال يافته حكومت فاضله است, بيان گر اين حقيقت است كه اولا, فاضله, وصف واقعى است و ثانيا, حتى حكومت فاضله رئيس اول هم در معرض دگرگونى است; هر چند رئيس اول آن با وحى در ارتباط باشد; زيرا زوال دولت از نظر فارابى, تنها از ناحيه حاكم جامعه نيست; بلكه استحاله ارزش هاى فاضله و از بين رفتن افعال فضيلت,محور و تعاون همگانى در نيل به سعادت و همچنين عوامل طبيعى و خارجى همانند سلطه بيگانگان, همه در فروپاشى دولت موثر هستند; همان طورى كه (معلم الكل) امام على (ع),اولين (رئيس مماثل) در دولت فاضله فارابى فرمود: (الدوله كما تقبل تدبر;(2) دولت همان طورى كه به وجود مىآيد, از بين مى رود).
فارابى, يكى از وظايف علم مدنى را شناسايى و پيش گيرى از عوامل زوال دولت ها مى داند و مى گويد:
علم مدنى, عوامل و شرايطى را كه غالبا سبب تغيير و استحاله رياست هاى فاضله و ارزش هاى مدينه فاضله و ارزش ها و ملكات غيرفاضله مى شود, شناسايى مى كند و به ريشه يابى چگونگى دگرگون شدن آنها به غيرفاضله مى پردازد.(3)
اينك به اختصار, به برخى از عوامل درونى زوال و زمينه هاى داخلى تحول سياسى دولت اشاره مى شود:
1ـ ناكارآمدى دولت;
2ـ استحاله ارزش ها;
3ـ بحران رهبرى;
4ـ فساد در دين.
1ـ ناكارآمدى دولت
فارابى در همه جا, دولت خويش را به ارگانيسم موجود زنده تشبيه مى كند و معتقد است مدينه فاضله داراى اجزا و مراتبى است كه هر كدام, كار ويژه اى دارند كه هم به صورت واحد و هم در مجموع, تمام اجزا براى حفظ و بقاى كليت نظام سياسى فعال هستند. در بين اجزاى نظام, سلسله مراتبى برقرار است. همان طورى كه در بدن آدمى برخى از اجزا به دلايل كاركرد و نقش اساسى خود, بر ساير اجزا و اعضا برترى دارند, نظير (قلب) كه نقش موتور حركت بدن را بر عهده دارد و برخى نقش پايين ترى دارند, در مدينه نيز برخى از اجزا بر برخى ديگر رياست دارند,(4) با اين تفاوت كه در ارگانيسم موجود زنده, اعضا و كارويژه هاى آنها به صورت طبيعى است; ولى در مدينه, اعمال و رفتار اعضاى آن به صورت ارادى است. شباهت مهمى كه ارگانيسم مدينه با بدن موجود زنده دارد, آن است كه بين اعضاى آنها, ارتباط و انسجام درونى وجود دارد و در نهايت, كارويژه ها به يك غايت واحد مى رسند و آن, بقا و دوام كليت نظام بدن يا مدينه است.(5)
معلم ثانى علاوه بر اين, نظام مدينه را به نظام هستى نيز تشبيه مى كند و نقش حكومت و مدبر مدينه فاضله را همانند نقش مدبر هستى در تدبير عالم مى داند: (مدبر تلك المدينه شبيه بالسبب الاول الذىبه وجود سائر الموجودات).(6)
همان طورى كه سبب اول, نقش ايجاد و خلق و تدبير و رعايت مصلحت و حفظ مراتب عالم را بر عهده دارد, رئيس اول فارابى نيز همين نقش را در صحنه اجتماع مدنى عهده دار است. او بعد از ايجاد و سامان دادن مدينه, موظف است تدبير جامعه را نيز بر عهده گيرد. وى بايد جامعه را با حقوق, وظايف و ارزش هاى فاضله آشنا ساخته و مصالح عمومى را در نظر بگيرد و براى نيل به سعادت, زمينه (تعاون) و مشاركت عمومى را در سرنوشت سياسى فراهم آورده و بر مقتضاى عدالت مشى نمايد. چنانچه حكومت و رهبرى نتواند به وظايف و كارويژه هاى خود عمل كند, پيشنهاد فارابى آن است كه بايد آن را اصلاح نمود. در كتاب التحليل آمده است:
همان طورى كه اگر عضوى از اعضاى بدن فاسد شود, بايد در علاج آن مبادرت كرد تا فسادش به ساير اجزا سرايت نكند; همچنين در اجزاى مدينه نيز اگر عضوى فاسد شد, بايد آن را اصلاح نمود تا فسادش دامن گير ساير اجزا نشود.(7)
فارابى صلاح و فساد رياست و حكومت را فراگير مى داند و معتقد است اگر حكومت, كارويژه هاى خود را از دست بدهد, نظام جامعه مختل مى شود. يكى از وظايف هر حكومتى, اجراى عدالت اجتماعى است و بايد بتواند حقوق و خيرات مشترك را در جامعه به صورت عادلانه توزيع و برقرار كرده و از آن پاسدارى نمايد. در فصول منتزعه مى گويد:
العدل إولا يكون فى قسمه الخيرات المشتركه التى لاهل المدينه على جميعهم ثم من بعد ذلك فى حفظ ما قسم عليهم ... فنقصه عن ذلك و زيادته عليه جور;(8) عدالت اولا, در تقسيم و توزيع خيرات مشترك و عمومى در بين همه اهل مدينه است و ثانيا, حفظ آن حقوق و خيرات براى آنهاست; (زيرا هر عضوى از اهل مدينه داراى حقوقى است كه كم گذاشتن و يا زياد كردن آن, ظلم و جور است; زيرا تقليل آن, ستم به اوست و زياد كردن آن, ستم بر اهل مدينه است).
از نظر فارابى هر گاه در دولت فاضله, ظلم و ستم اعمال شود, در حقيقت نظام فاضله دچار دگرگونى و استحاله شده است.
او معتقد است زمانى كه حكومت فاضله, آرا و افعال فاضله را رها كند و به دنبال اهداف ذيل باشد, دچار زوال شده و به حكومت غيرفاضله تبديل مى گردد:(9)
1ـ حكومت صرفا به دنبال تإمين ضروريات, از جمله صحت و سلامتى باشد;
2ـ هدف حكومت, رسيدن به ثروت و رفاه و توانگرى و تجملات باشد;
3ـ لذت طلبى در ساختار حكومت نفوذ كرده باشد;
4ـ كرامت خواهى و گرايش به جاه و جلال, براى حاكمان سياسى هدف باشد;
5 ـ روحيه سلطه طلبى و غلبه بر ديگران هدف باشد;
6ـ براى حكومت و همه اجزاى مدينه, رسيدن به آزادى مطلق هدف باشد.
مجموعه اهداف فوق, سبب استحاله كامل حكومت فاضله مى شود.
2ـ استحاله ارزش ها
در كتاب المله, شناسايى فضايل و ارزش ها و آراى فاضله, در قلمرو (علم مدنى) و (مله الفاضله) دانسته شده است و در تجزيه و توصيف ارزش هاى دينى, آنها را به دو بخش (آراى فاضله) و (افعال فاضله) تقسيم مى كند و بخش آرا را نيز به دو گونه (آراى نظرى) و (آراى ارادى) تقسيم كرده است. آراى نظرى مانند: توصيف خداوند و موجودات مجرد و وجود عالم و شناخت مرگ و حيات و سعادت و شقاوت, و آراى ارادى همانند: بحث در مورد انبيا و ملوك فاضل و رهبران درستكار و پيشوايان هدايت كه در گذشته و در زمان حاضر هستند و همچنين تإمل در سيره پادشاهان فرومايه و رهبران فاجر از اهل جاهليت و پيشوايان گمراهى در گذشته و در زمان حال.
فارابى ارزش هاى عملى را كه در حوزه (مله فاضله) مطرح هستند, شامل موارد ذيل مى داند:
1ـ اعمال عبادى كه مربوط به رابطه فرد با خداوند هستند;
2ـ اعمال همراه با اكرام و تعظيم نسبت به فرشتگان و موجودات مجرد;
3ـ اعمال همراه با اكرام و تعظيم نسبت به انبيا و پادشاهان فاضل و رهبران نيكو و پيشوايان هدايت در گذشته و حال;
4ـ تحقير و مخالفت با پادشاهان فرومايه و فاجر و پيشوايان گمراهى در گذشته و حال;
5 ـ رفتار فردى و تعامل اجتماعى;
6ـ اجراى عدالت در همه اعمال و رفتار.(10)
معلم ثانى بخش (آراى فاضله) را به صورت تفصيلى در كتاب آرإ اهل المدينه الفاضله مطرح ساخته و تمام آرا و ارزش هاى مشترك را در نه اصل كلى دسته بندى كرده است. مطالب كتاب نيز براى تبيين همين موارد طراحى شده است.(11)
مجموع آرا و ارزش هاى فوق, نقطه اشتراك حكمت نظرى و حكمت عملى فارابى را نشان مى دهد. تبيين ابعاد نظرى آن, در قلمرو حكمت نظرى است و تحقق عملى و ايجاد اعتقاد و باور نسبت به آن در جامعه, وظيفه علم مدنى است:
اين علم است كه رفتار و اخلاق و ارزش هايى را كه تحقق آنها در جوامع موجب آبادى و توسعه دنيوى و سعادت اخروى است, شناسايى مى كند و آنها را از آن نوع افعال و ارزش ها و ملكاتى كه چنين كارآيى ندارند, متمايز مى سازد. (12)
معلم ثانى با رويكرد معرفت شناسانه, جايگاه اصول و آرا و ارزش ها و ملكات اخلاقى را در جوامع تحليل مى كند و معتقد است كه معرفت اهل مدينه فاضله نسبت به آرا و ارزش ها, يكسان نيست; بلكه مراتب مختلف دارد. برخى با برهان و استدلال و تعقل, آن را پذيرفته اند و ارزش گرايى آنها بر مبناى برهان است كه آنها حكيمان جامعه اند. گروهى ديگر به تقليد از براهين حكيمان, ارزش ها را پذيرفته اند كه آنان فاضلان جامعه اند, و گروهى ديگر, با اعتقاد و ايمان, به ارزش ها و آراى فاضلانه گردن نهاده اند. فارابى معتقد است اكثريت جامعه و اهل مدينه فاضله, جزء گروه سوم هستند. او خطر استحاله ارزش ها را در بين همين گروه مومنان مى داند; زيرا در امور برهانى, محلى براى شبهه و ترديد و تحول نمى بيند:
و هذه الاشيإ المشتركه اذا كانت معلومه ببراهينها, لم يمكن إن يكون فيها موضع عناد بقول إصلا لا على جهه المغالطه و لا عند من يسوء فهمه لها...;(13) اين اصول و آراى مشترك اگر به واسطه برهان, معلوم و شناخته شود, محل و موضعى براى خلاف و گفتار عنادآميز نيست, نه به طريق مغالطه و نه به نزد كسى كه در اثر سوء فهم از درك آن ناتوان است; اما اگر اين امور به واسطه مثالات و محاكياتى كه نمودار و ممثل آنهاست, معلوم و شناخته شده باشد, جاى شك و ترديد و مخالفت وجود دارد.
و ممكن است با اهداف و اغراض مختلف, عليه ارزش هاى اعتقادى, دشمنى و مخالفت به وجود آيد. اين مخالفت ها ممكن است موجب تضعيف ايمان و اعتقاد مردم به اصول و ارزش ها بشود و زمينه استحاله ارزش ها را در جامعه به وجود آورد و به تدريج سبب شود تا(إن تستحيل الرئاسات الفاضله و سيرالمدن الفاضله الى الملكات غير الفاضله;(14) رياست ها و حكومت هاى فاضله و ارزش هاى مدينه هاى فاضله, به ارزش ها و ملكات و رفتارهاى غيرفاضله, دگرگون شود).
معلم ثانى راه پيش گيرى از زوال دولت را در (علم مدنى) مطرح ساخته است و وظيفه اين علم مى داند تا راه ترويج و توزيع ارزش ها, راه حفظ و حراست از آنها و همچنين راه هاى تضعيف و از بين رفتن آنها را شناسايى كرده و معلوم كند كه در صورت استحاله, چگونه مى توان آنها را بازسازى و احيا كرد.(15) او بيشترين مسووليت حفظ ارزش ها و جلوگيرى از استحاله آنها را در حوزه وظيفه (رئيس فاضل) و دستگاه حكومت فاضله مى داند.(16)
donsaeid
09-06-2006, 09:13 AM
3ـ بحران رهبرى
در فلسفه سياسى فارابى, جايگاه رهبر مدينه به مثابه جايگاه قلب در بدن آدمى است كه هر گونه صلاح و فساد بدن و مدينه بدان وابسته است. او معتقد است همان طورى كه قلب, اولين عضوى است كه در انسان به وجود آمده و سبب تكوين ساير اعضا مى باشد, (كذلك رئيس هذه المدينه ينبغى إن يكون هو إولا ثم يكون هو السبب فى إن تحصل المدينه و إجزاوها;(17)رئيس مدينه, اولين عضوى است كه به وجود آمده[و] سپس سبب به وجود آمدن نظام مدينه و اجزاى آن شده است).
به اعتقاد فارابى, در نظام فاضله, رهبرى به دو صورت با بحران مواجه مى شود:
1ـ فقدان رهبرى: چنانچه رهبر جامع الشرايط نظام فاضله از دنيا برود و كسى كه شايستگى جانشينى او را دارد, يافت نشود, نظام با زوال مواجه مى شود. او به تناسب جوامع و مقتضيات زمان, پنج نوع رهبرى را مطرح كرده است و در همه سطوح آن بر روى شرايط اصرار مى ورزد و در نهايت معتقد است كه اگر رهبر يافت نشود, جامعه بدون رهبرى رها مى شود تا از بين برود:
فمتى اتفق فى وقت ما إن لم تكن الحكمه جزء الرئاسه و كانت فيها سائر الشرائط بقيت المدينه الفاضله بلاملك و كان الرئيس القائم بإمر هذه المدينه ليس بملك و كانت المدينه تعرض للهلاك فان لم يتفق إن يوجد حكيم تضاف الحكمه اليه لم تلبث المدينه بعد مده إن تهلك;(18) هر گاه اتفاق افتد كه شرط حكمت از شرايط رياست حذف شود, اگر چه ساير شرايط موجود باشد, مدينه فاضله بدون پادشاه و رهبرى فاضله مى ماند و رهبرى كه به تدبير آن قيام مى كند, نمى تواند پادشاه فاضل باشد, لذا مدينه در معرض فروپاشى قرار مى گيرد و اگر رهبرى حكيم يافت نشود, طولى نخواهد كشيد كه دولت آن به زوال مى رسد.
2ـ اختلاف نظر در رهبرى شورايى: در زمان فقدان رئيس اول و غيبت رئيس مماثل,فارابى رهبرى فقيه جامع الشرايط را با عنوان (رئيس سنت) مطرح مى كند, و چنانچه يك فقيه واجد الشرايط يافت نشود, او دو نوع رهبرى شورايى به نام (روساى سنت) و (روساى افاضل) را پيشنهاد كرده است. انتخاب اول فارابى همواره بر حكومت فردى متمركز است; اما او به ناچار براى جبران خلا رهبرى, به اين گونه از رهبرى شورايى تن داده است و در آثار مختلف, رهبرى آنها را به يك شرط اساسى مشروط ساخته است كه اگر آن شرط منتفى گردد, نظام فاضله فارابى بدون رهبر باقى مى ماند و قدرت سياسى متحول مى شود.
در آرإ اهل المدينه الفاضله در مورد روساى افاضل مى گويد[ ...) :ان]كانوا متلائمين كانوا هم الروسإ الافاضل(19); در صورتى كه اعضاى شوراى رهبرى با هم سازگار و هماهنگ باشند, جمع آنها روساى افاضل براى رهبرى جامعه هستند). در فصول منتزعه مى گويد: (فيكونون بإجمعهم يقومون مقام ملك السنه;روساى افاضل و روساى سنت من حيث المجموع, نقش جانشينى رئيس سنت را دارند). بنابراين, چون در بين اعضاى شورا, حكيم, فقيه, سياست مدار, نظامى, عالم اسلام شناس و زمان شناس يافت مى شود, ممكن است در تصميم گيرىها اختلاف نظر به وجود بيايد و در رهبرى جامعه به توافق و تفاهم نرسند. در اين صورت, از نظر فارابى, دولت فاضله با بحران رهبرى و در نهايت تحول سياسى و فروپاشى مواجه مى گردد.
4ـ فساد در دين
يكى از آثار فارابى كه در مورد دين و شريعت نگاشته است, كتاب المله است.
فارابى در اين كتاب از منظر دين به سياست و حكومت توجه كرده است و معتقد است كه سياست و حكومت فاضله, آن است كه مبتنى بر دين درست باشد و دين درست, آن است كه رئيس اول براى اداره حيات فردى و اجتماعى انسان ها مقدر مى كند و از اين جهت, رئيس اول (واضع النواميس) ناميده مى شود. در زمان او, هيچ گاه دين فاسد نمى شود; زيرا با توجه به ارتباط وحيانى او هر گونه كاستى و نياز جبران مى گردد. اگر نياز به تغيير يا تكميل و يا تفسير شريعت باشد, رئيس اول خود در مقام شارع عمل مى كند, و در زمان روساى مماثل هم كه قول و فعل آنها حجيت دارد, براى آنها نقش تفسيرى و تقديرى به رسميت شناخته شده است.(20) اما براى فقيهان در زمان غيبت, تنها نقش استنباط و كشف وجود دارد و آنها حق هيچ گونه تغيير و تصرفى در متن شريعت ندارند.(21) بنابراين, در اين دوران, احتمال فساد در آيين وجود دارد و يكى از اساسى ترين محورهايى كه مدينه فاضله را متحول مى سازد, فساد در دين مى باشد. معلم ثانى تصريح دارد به اين كه: (حكومت هاى جاهله و ضاله زمانى شكل مى گيرند كه دين و آيين, فاسد شده باشد).(22)
RedWine
09-06-2006, 03:31 PM
Man tarjih midam,ishan ro Alpharabius seda konam ta Al Farabi. ba inkeh ishan Islamic philosopher boudeh vali dalil nemisheh keh az alghab va zaban-e arabi barayeh ishan estefadeh besheh !
Thx for Info .
donsaeid
09-07-2006, 10:27 AM
hahaha :D
albate ta hadi doroste ama inghadr nezhad parast nabash aleyhe araba :D jk
RedWine
09-07-2006, 10:35 AM
hahaha :D
albate ta hadi doroste ama inghadr nezhad parast nabash aleyhe araba :D jk
Nejad parast chieh doust-e azizam ! in mesl-e in mimuneh keh farda beh kasi keh familish hast Ahmed Ben Saleh, behesh ma dar Iran begim , Ahmed Saleh zadeh !!! jour dar nemiad nah ba adabiat-e ma va nah dorost hast keh ta enghadar hameh chiza makhlout besheh !
Adabiat-e Farsi kamel boud dar ghabl az zaman-e residan-e Eslam beh Iran beh vasileyeh A'arab vali ba umadan-e A'arab,adabiat-e ma belafaseleh barayeh ghani shodan, ba adabiat-e arab ghati shod, chizi keh adabiat-e ma ro por bartar ,vazintar va shirintar kard ! vali moteasefaneh in ghazieh 2 tarafeh naboud va nashod keh A'arab az adabiat-e ma estefadeh konand va tanha pasandeh kardan beh ghesmathayeh dastani va ya tarikh-adabiati_i !!!
Barayeh hamin hast keh donyay-e adabiat-e A'arab hich vaght natunest beh un sourat jaygah-e vagheie khodesho peida koneh.ta tarikh hast va a'arab hastan,bayad shokr konan keh afradi mesl-e N Mahfouz umadan va ta andazei jobran kardan va ba adabiat-e Parsi,dastan va she'er neveshtan .
donsaeid
09-07-2006, 10:44 AM
ino bahat moafegham ke adabiate va zabane farsi por bar tarin, shirin tarin va (sakht tarin :p) adabiate donyast.
esmi farsish chi bod? bego man bezaram to esme thread ;)?
Sepideh_UK
09-07-2006, 11:15 AM
Intersting.
Thanx Saeid.
vBulletin® v3.7.4, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.