Announcement

Collapse
No announcement yet.

Roshanfekri Dar Iran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Roshanfekri Dar Iran

    اگر روشنفکری ايرانی را محصول مؤانست بخشی از جامعه ايران با تجربه مدرنيته بدانيم، آنگاه از نظر تاريخی سرآغاز توجه برخی از ايرانيان - افرادی از طبقه‌ حاکم، نخبگان و افرادی که به هر دليل سر و کاری با اروپای غربی يا روسيه داشتند - به لوازم تمدن غربی و شيوه‌ زندگی اجتماعی و سياسی غربيان در بررسی تاريخی روشنفکری ايرانی، مهم شمرده خواهد شد.
    بطور مقدماتی حيات روشنفکری ايران را می‌ توان به سه دوره تقسيم کرد. از نظر تاريخی، دوره اول جريان روشنفکری ايران را روشنفکری ليبرال و شبه‌ليبرال می‌توان نامگذاری کرد. در مرتبه بعد و در جريان غلبه رويکردهای ايدئولوژيک، دور جديدی از روشنفکری سامان يافت که بيش از هر چيز متأثر از گرايش های ايدئولوژيک، خصوصاَ وجوه ايدئولوژيکی مارکسيسم (لنينيسم، استالينيسم، مائوئيسم) بود. در اين دوره جريان های راست و اسلامی هم به شدت از ادبيات ضد امپرياليستی متأثر شدند. سومين صورت تاريخی روشنفکری ايران، از اواخر دهه ۶۰، رفته ‌رفته شکل گرفت. در اين دوره، بيش از هر دوره ديگری، با انديشه تجدد (مدرنيته) آشنا شديم و روشنفکران آرمان نظام اجتماعی مدرن را دنبال نمودند.

    آنچه در اين گفتار دنبال خواهد شد نه ارايه بحثی آکادميک و مورخانه بلکه بيان پويش تاريخی روشنفکری ايران است برای بدست دادن مختصات عمومی اين پويش‌ها و فراهم ساختن مصالحی برای مستند ساختن نتايجی چند که در خاتمت اين گفتار به دست داده خواهد شد.



  • #2
    می ‌توان نقطه‌ شروع شکل‌ گيری جريان روشنفکری را آغاز قرن نوزدهم ميلادی و به ويژه دوران دشوار جنگ‌ های ايران و روس دانست. شکست ايران در برابر روسيه و از دست دادن مناطق وسيع و حاصلخيزی در شمال غرب ايران بر اساس عهدنامه ‌های صلح (گلستان و ترکمانچای)، افرادی از حاکمان جامعه را به اين فکر انداخت که اين تنها شکستی در برابر ارتشی از نظر نظامی قويتر نبود؛ بلکه شکست نتيجه برخورد با نيرويی بود که از نظر عقلانی و فرهنگی و معنوی برتر بوده است. عبارت مشهوری از عباس‌ ميرزا، وليعهد ايران، نقل شده که از يکی از سفيران خارجی پرسيده بود ".. ای اجنبی به من توضيح بده که شما در ولايت غرب چه کرده‌ايد که به اين حد از پيشرفت و قدرت نائل آمده ‌ايد."
    اين احساس ضعف و حقارت در برابر تمدن غربی و شيوه‌ زندگی اروپاييان تا امروز ميان ايرانيان باقی مانده است. به ويژه که در طول يک سده و نيم گذشته همواره خود را در موقعيت "مصرف‌ کننده" يافته است.

    در نتيجه رويکرد اهل فرهنگ - با تسامح بگوئيم روشنفکران - به تمدن برتر غرب همواره در دو قطب افراط و تفريط قرار داشت. از يک سو، سياستمدار برجسته ای همچون حسن تقی زاد، که علاوه بر مشروطه در دوران پهلوی هم نقش سياسی داشت، زمانی ‌گفت که ما بايد با اخذ لوازم تمدن غربی تا آنجا پيش برويم که "از نوک سر تا کف پا فرنگی شويم"؛ و در سوی ديگر انبوهی از روشنفکران ايرانی غرب ستيز قرار داشتند که با دم زدن از "غرب‌زدگی" و پيشنهاد بازگشت به "سنت‌ها و هويت اصيل خودمان"، يا "بازگشت به خويشتن"، فرمان مبارزه با زندگی مدرن می‌ دادند.
    کلام بسيار مشهور آل احمد که روشنفکر هوادار مدرنيته را "قرتی فکلی" می‌خواند در يادها مانده است. يا عقايد احمد فرديد که با درک ناقص و گيج و حتی می‌ توان گفت با بدفهمی کامل عقايد مارتين هايدگر، از "حوالت تاريخی" دوران مدرن چنان بحث می ‌کرد که ما را به "گرداب زندگی اومانيستی و تکنولوژيک غرب کشانده است"، از اين مورد روشنگر است.

    نخستين جلوه ‌های تمدن مدرن در ايران با بذل توجه جناح هايی از هيات حاکم سامان گرفت. قائم مقام و اميرکبير دو صدراعظم قاجاری بودند که به شکرانه قدرت بی‌ پايان حکومت استبدادی - بازمانده از قرن‌ها استبداد، اختناق و سرکوب - اصلاحات از بالا را سامان دادند. در اين ميان نقش اميرکبير که در دوران او روزنامه وقايع اتفاقيه، مدرسه دارالفنون، ارتش منظم و اصلاح امور مالياتی شکل گرفت، چشمگيرتر و تعيين ‌کننده‌ تر بود.

    اثر انديشه روشنگری

    در ميان نخبگان ايرانی، که درصد بسيار اندکی از کل جمعيت را تشکيل می‌ دادند، توجه به تمدن و فرهنگ غرب به شکل‌های مختلف پديد آمد. شماری از اين مردم با فرهنگ، که بيش و کم با زبان‌های خارجی به ويژه فرانسوی و روسی آشنا بودند، با مطالعه آثار انديشمندان عصر روشنگری قرن هجدهم، تکان خوردند. آنان حکومت قانون، تقسيم قوا، تشکيل قوه‌ مقننه مستقل، و حتی احزاب مدرن را بررسی کردند.

    سرچشمه اصلی مطالعات آنها بيشتر آثار مونتسکيو و روسو، متفکرين فرانسوی، و ادبيات سوسيال-دموکراسی روسيه بود. اما تنها شماری اندک از آنان به شکل جمهوری اعتقاد يافتند و بيشتر متوجه ضرورت اصلاحات و ايجاد مجلس ملی بودند. انديشه جمهوری نيز بيشتر در قالب انديشه ‌ای سوسيال دموکراسی و به اصطلاح جمهوری انقلابی متبلور شد.

    البته هم زمان ترجمه‌ برخی از آثار ادبی اروپايی هم آغاز شد. در آن ميان تعدادی از عامه پسندترين رمان‌ها و نمايش‌نامه‌ها يا به فارسی ترجمه شدند يا اقتباس ‌هايی از آنها منتشر شد که اصل داستان و پيام فرهنگی را - البته با نتايج اجتماعی و سياسی - در قالب زندگی آن روز ايرانيان با شخصيت‌های ايرانی و در فضايی ايرانی بيان می‌کرد. شايان ذکر اين که شماری از اشراف و نزديکان به خاندان سلطنت نيز در ترجمه‌ اين آثار دست داشتند.

    نسل نخستين روشنفکران ايرانی در دهه‌ های آخر قرن نوزدهم ميلادی، يعنی کسانی چون ميرزا ملکم ‌خان، ميرزا فتحعلی آخوندزاده، ميرزا آقاخان کرمانی، طالبوف تبريزی، و زين‌ العابدين مراغه ‌ای هم در نگارش متون ادبی و بعضا نگارش نمايش‌نامه‌ها دست داشتند و برخی از آنان هم رساله ‌های سياسی بسيار مهمی نوشتند.

    اينان را منورالفکر می‌ خواندند و همين عنوان به خوبی نشان می‌ دهد که تا چه حد متوجه متفکرين عصر روشنگری، به ويژه روشنگران فرانسوی، بودند. عقايد اصلاح ‌طلبانه و حتی انقلابی آنان در مواردی که با سنت ‌های کهن و خرافات رويارو می‌شدند، از سوی نيروهای واپس‌گرای اجتماعی تکفير می‌ شد.

    جايگاه انديشه دينی

    نکته مهم در اين جا شکاف ميان نظريه ‌پردازان و فقهای دينی است. دسته ‌ای از آنان با حمايت از سلطنت استبدادی، از سنت‌های کهن دفاع می‌کردند و احساس می‌ کردند که با نوآوری ‌های پيشنهادی، کافران قدرت خواهند يافت و عليه درس‌ها، عقايد و منافع آنان اقدام خواهند کرد. در جريان انقلاب مشروطه اين روحانيان (خاصه در دوران استبداد صغير محمدعلی شاه) به خوبی خود را معرفی کردند که برجسته‌ترين آنان شيخ فضل ‌الله نوری نظريه‌ پرداز سلطنت مشروعه بود.

    در مقابل بخش مهمی از روحانيت شيعه به هواداری از مشروطه برخاستند. از آقای نايينی که رساله ‌ای بسيار مشهور، در دفاع از حکومت مشروطه نوشت تا دو رهبر مشهور انقلاب يعنی آقايان بهبهانی و طباطبايی و شماری از وعاظ و طلبه‌های جوان که حتی در اين راه جان باختند. يکی از مشهورترين آنها ملک المتکلمين بود و ديگری سيدجمال‌ واعظ پدر نويسنده نامدار ايرانی سيد محمدعلی جمال‌زاده.

    در جريان انقلاب مشروطه روزنامه‌نگاران و نويسندگان جوان و شجاعی هم ظهور کردند که در روشنگری افکار عمومی مردم نقش داشتند. کسانی چون ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل يا علی‌ اکبر دهخدا که اولی کشته شد و دومی راهی مهاجرتی چند ساله در ترکيه و آلمان شد.

    اينجا بايد يادی از مهاجران ايرانی کنيم که برخی از آنان در برلين به انتشار کتاب و نشريه روی آوردند و نخستين نسل يا نمونه‌ مهاجران بودند که از راه کار فرهنگی در پی اقتدار پيوندهای خود با سرزمين مادری بودند. از سوی ديگر شماری از مهاجران در قفقاز، که بيشتر به کارهای تجاری، توليدی مشغول بودند و برخی هم به عنوان کارگر در کارخانه‌ها فعاليت می‌کردند، با عقايد چپگرايانه آشنا شدند و نخستين نويسندگان و فعالان سوسيال دمکرات از ميان آنها برخاستند.

    استبداد در دل مشروطه

    تا اين جا يک نکته روشن می‌شود. و آن عبارتست از اين مهم که شالوده اصلی جريان روشنفکری ايران در طول قرن ۱۹ و آغاز قرن بيستم ميلادی "سياسی" بود. يعنی خواهان دگرگونی اوضاع سياسی و اجتماعی بود و پيشنهادهايی برای اصلاح امور مالی، صنعتی، تجاری داشت.

    آنها برای نيل به اين مقصود دست به انتشار نشريه‌ ها و روزنامه‌ هايی زدند که گاه پرفروش بودند و با اقبال خوانندگان روبرو می‌ شدند. خط سياسی اصلی [در اين دوران] ليبراليسم و به ويژه برداشت روشنگرانه از آن بود. در حاشيه، احزابی چپگرا يا گروه‌ هايی هوادار نيروهای مذهبی وجود داشتند که به سهم خود نقش ‌های مهمی ايفاء کردند.

    در سال‌های پس از انقلاب مشروطه (از ۱۹۰۶ تا ۱۹۲۵ ميلادی که رضاشاه تاجگذاری کرد) دامنه‌ی فعاليت سياسی و اجتماعی روشنفکران بسيار گسترده‌تر شد. به شمار نشريه ‌ها، روزنامه ‌ها و تيراژ کتاب‌ ها افزوده شد. ايده ‌های نو در زمينه‌ آموزش و پرورش، اصلاحات اداری، پديد آمد.

    روزنامه‌ نگارانی تندرو از دستاوردهای مشروطه دفاع کردند يا حتی از جمهوری دفاع کردند. و البته اين جدا از طرح جمهوری بود که رضاخان حدود سال ۱۹۲۳ ميلادی پيش کشيده بود. اين دوران رونق ادبی هم بود: عارف، عشقی و بهار چهره‌های سرشناس ادبی بودند؛ ميزان ترجمه‌ آثار مهم ادبی غرب به ناگاه افزوده شد و شمار باسوادان تا حدودی ترقی کرد.

    در نا آرامی‌ های مناطق مختلف ايران پس از مشروطه به ويژه در سال‌های جنگ جهانی اول رگه‌ هايی متضاد از آزادیخواهی تا استبدادطلبی حضور داشت: جنبش جنگل آشکارا مردمی بود؛ قيام خيابانی صبغه‌ قومی‌تری داشت؛ قيام کلنل پسيان نمايانگر اظهار وجود افسران ميهن‌پرست - و هوادار آلمان - بود. (خود کلنل پسيان در آلمان تحصيل کرده بود؛ ضدانگليسی بود و دشمن سياستمداران سنتی مانند قوام ‌السلطنه.)

    رضا شاه و 'فرهيختگان و دانايان'

    در همين دوران در ميان اشراف ايرانی شخصيت ‌هايی اصلاح ‌طلب و ميهن‌پرست پديد آمدند؛ چهره هايی چون مصدق، مستوفی ‌الممالک و مشيرالدوله. همچنين ميان آنها افرادی "دانا و فرهيخته" نيز حضور داشتند از جمله خود مصدق در حقوق و فروغی در فلسفه دست داشتند.

    رضا شاه نخستين همراهان و ياوران خود را از ميان "تيپ فرهيخته و دانا" انتخاب کرده بود. هرچند بعضی از آنان را به قتل رساند، ولی هريک در سال‌هايی سرچشمه‌ خدمات و نوآوری ‌هايی بودند. از تيمورتاش وزير دربار، که در آغاز مغز متفکر رضاشاه بود، تا داور، که اصلاح امور ماليه را انجام داد، تا نصرت الدوله وزير دارايی وی که با سوءظن شاه سرانجام اعدام شد. در نتيجه گروهی از روشنفکران (مردمانی دانشمند و آشنا به شرايط ترقی کشور) در صف موافقان يا خادمان حکومت بودند. آنان اصلاح ‌طلبانی بودند خواهان پيشرفت کشور.

    در مقابل البته صفی از روشنفکران مخالف هم وجود داشت. انبوهی از آنان کشته شدند يا به زندان و تبعيد دچار آمدند. از عارف و عشقی تا مصدق و البته مارکسيست‌ های گروه ۵۳ نفر و نيز نيروهای مخالف مذهبی که بيشتر با اصلاحات رضاشاهی از جمله کشف حجاب يا ايجاد وزارت اوقاف يا... مخالف بودند.

    اما اصلاحات دوران رضا شاه کار خود را کرده بود. ايجاد دانشگاه، نظام جديد آموزش و پرورش، دستگاه قضايی به شيوهی غربيان، ارتش منظم جديد، مدارس نظامی، توسعه‌ مدارس فنی، احداث کارخانه ‌ها و نيز ايجاد امنيت در شهرستان ‌ها و روستاها، حمل و نقل جديد، ساخت خط راه ‌آهن و توسعه هتل‌ها و در کل مظاهر زندگی مدرن شهری، همراه با اصلاحات اداری و مالياتی. ايران مدرن شکل می ‌گرفت؛ هرچند هنوز فاصله ‌ای عظيم با اروپا و حتی با ترکيه آتاتورک داشت.


    Comment


    • #3
      اين روال توسعه که می‌ توان آن را "مدرنيته به ياری ديکتاتوری مدرن" يا به تعبير دقيق‌تر، مدرنيزاسيون اقتدارگرايانه خواند، استوار بر يک الگو بود. رشد اقتصادی کليد ورود به عصر مدرن و مهمترين خصوصيت اين عصر است. اين الگو پيشرفت اقتصادی و حتی نوآوری در مظاهر زندگی (آزادی‌های مدنی) را همراه با اختناق کامل سياسی داشت. احزاب مخالف سرکوب می‌شدند و نشريه‌ها سانسور. نويسندگان مخالف در زندان بودند و آزادی ‌های سياسی محدود و نزديک به صفر بودند.

      اما عقايد تازه به هر حال راه خود را می ‌يافتند: نمی توان دانشکده حقوق ساخت يا نيروی قضايی مدرن سازمان داد، اما مانع از انتشار روح القوانين مونتسکيو شد. نسخه برگردان اين کتاب به زبان فارسی يکی از پرفروش‌ترين کتاب‌ های عصر رضا شاهی بود.

      روزگار رضا شاه در دل خود نوآوری فرهنگی را نيز به همراه داشت، هرچند حکومت در پی آن نبود. نيما يوشيج نوآوری در شعر را آغاز کرده بود: شعر افسانه او همان سال تاجگذاری رضا شاه سروده شده بود. در همين زمان صادق هدايت جوان قصه‌هايش را می ‌نوشت؛ فروغی خانه‌نشين شده بود و تاريخ فلسفه غرب را با عنوان سير حکمت در اروپا می ‌نوشت؛ شماری از دانشجويان - و حتی فارغ ‌التحصيلان دبيرستان - برای تحصيل در خارج به خرج دولت راهی کشورهای اروپايی شده بودند.

      ميان آنان بسياری از روشنفکران سرشناس و دولتمردان بعدی ايران را می‌ توان يافت. آنها با خود انديشه‌های تازه‌ غربی را آوردند: برای تقی ارانی مارکسيسم و برای مهدی بازرگان برداشت تازه و آزادیخواهانه و علم ‌گرايانه‌ ای از اسلام طرح شده بود.


      در پی اشغال ايران در سال‌ های نيمه‌ دوم دهه ۱۹۴۰ ميلادی، کشور با تحول ادبی- فرهنگی بزرگی روبرو شد که پيش از آن به دليل استبداد رضا شاهی چندان به چشم نمی ‌آمد. با انتشار شعرهای تازه نيما يوشيج، تندر کيا، و شاگردان جوان نيما؛ و با انتشار بوف کور صادق هدايت و ديگر نوشته ‌های او مسير ادبی تازه ای شکل گرفت. شماری از شخصيت‌ های علمی به انتشار کارهای قديم خود روی آوردند؛ انتشار لغت‌نامه دهخدا آغاز شد؛ و هشترودی فيزيکدان جوان نخستين نوشته ‌های خود را منتشر کرد. هرجا که در محافل آکادميک روش‌ های کهنه حاکم بود، مثلا نقد ادبی که در سلطه‌ کهنه‌گرايان بود، نشريه ‌های مردم‌پسند به ياری جوان‌ترها می‌ آمدند.
      در اين سال‌ها بود که حزب توده شکل گرفت. سرگذشت تلخ رهبری اين حزب که در مسير تاريخی‌ اش به دنباله‌روی افراطی از سياست های استالينی گرفتار شد بر همه روشن است. نقش آنان در مسائل ملی شدن نفت، جمهوری آذربايجان، و مخالفت با سياست‌های دولت مصدق بسيار مشهور است.

      در نامه‌ هايی که به تازگی از مرتضی کيوان روشنفکر جوان و خوشنام توده ‌ای - که همراه با افسران نظامی پس از کودتای ۲۸ مرداد اعدام شد - مشاهده می ‌کنيم که حتی اين جوان به نسبت با فرهنگ و حساس چه خصومت عميقی با سياست‌ های مصدق و شخص او دارد. (بن‌بست: نامه‌هايی به م. فرزانه.) حزب توده با طرح مارکسيسم الگو برداری شده از شوروی، با ستايش بی‌ دريغ جنايتکاری چون استالين به عنوان يک حزب استالينيست تعريف شد. حزبی که آماده بود منافع مردم ايران و انقلاب‌ های آنان را در پای منافع بوروکراسی مسکو و حکومت پليسی شوروی قربانی کند.

      ميراث دوگانه حزب توده

      با وجود اين به دو نکته بايد توجه کرد: اول اينکه تفاوت است ميان رهبری حزب توده و اعضاء صادق آن و آرمان‌طلبی و فداکاری آنان را به حساب افرادی چون کامبخش و کيانوری نبايد نوشت. دوم اينکه حزب توده سرچشمه‌ نوآوری‌ های فرهنگی بود.

      ما زبان علوم اجتماعی مدرن فارسی را مديون نويسندگانی چون احسان طبری و اميرحسين آريان‌پور هستيم. انبوهی از روشنفکران به نام ايران سال‌های جوانی خود را در خدمت به اين حزب آغاز کردند و آنجا با فرهنگ به نسبت جديد غرب آشنا شدند: شاهرخ مسکوب، نجف دريا بندری، ابراهيم گلستان، جلال آل احمد، احمد شاملو، نادر نادرپور، اميرحسين جهانبگلو و احسان نراقی.

      اعضاء حزب توده در زمينه‌ ترجمه آثار ادبی، هنر نمايش (به ويژه تئاتر نوشين) و حتی طرح مسائل فلسفی نوآور بودند. هنرمندان مشهوری از بازيگران تئاتر و سينما تا عکاسان و فيلم‌سازان و... يا عضو يا هوادار اين حزب بودند. به اين ترتيب در نگارش طرح مختصر تاريخ روشنفکری ايران می‌ توان انصاف داد و نقش اعضاء آن حزب را چنان که هست نمايان کرد. در عين حال بايد فاصله‌ خود را با برنامه‌ها و عملکرد رهبری آن حزب حفظ کرد و به طور انتقادی نشان داد که مروج سوسياليسم خشن، و سرکوبگری بودند. تاثير منفی اين خشونت حتی در کارهای فرهنگی و هنری به صورت عدم تحمل ديگری، برچسب زدن‌ها و... نمايان می ‌شود.

      به جز اين حزب که در پويش تاريخی روشنفکری ايران نقش داشت، گروه‌ های سياسی و فکری فراوان ديگری هم وجود داشتند. در ميان آنها می توان از فعالان جبهه ملی، نخستين هسته ‌های روشنفکری دينی (طالقانی، زنجانی، بازرگان) و شماری از روشنفکران مستقل (احمد کسروی، خليل ملکی، پس از انشعاب از حزب توده) ياد کرد. در اين ميان همچنان روشنفکرانی که از تحصيل يا کار در خارج (به ويژه اروپا) به ايران بازمی ‌گشتند با خود ايده‌هايی تازه می‌ آوردند: مسعود فرزاد، مجتبی مينوی و احمد شادمان.

      نسل اول: روشنفکران 'روشنگر'

      اکنون در اين نگاه سريع تاريخی، به آستانه‌ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رسيده‌ ايم. يک نقطه عطف مهم در تاريخ ايران پس از جنگ جهانی دوم. پيش از اين که بحث را به پيش بريم بد نيست به يک نکته مهم ديگر اشاره شود.

      نخستين روشنفکران ايرانی در آستانه انقلاب مشروطه و پس از آن در دوران استبداد رضا شاهی هواداران ترقی و توسعه‌ کشورشان بودند. اين توسعه را دستاورد توجه به تمدن و فرهنگ غربی می ‌دانستند؛ خردباور، علم‌گرا و هوادار آزادی‌ های حقوقی و سياسی بودند. هر چند همه آنان آشنايی عميق و لازم با مبانی ليبراليسم و روشنگری، يعنی انديشه تجدد، نداشتند؛ اما برای اين انديشه‌ ها و آيين ‌ها احترامی عظيم قائل بودند.

      اين نسل از روشنفکران هراسی نداشتند که در برابر خرافات، جهل و عقب‌ماندگی مردم ايران، نمونه پيشرفت اروپای غربی را قرار دهند. ساختن نهادهای جديد اجتماعی و سياسی، نظم دادن به زندگی اقتصادی، و آزادیخواهی فرهنگی را از غربيان آموختند و اين همه را محترم می‌ دانستند. معتقد بودند که بايد روش‌ های تحقيق و پژوهش علمی غربی را آموخت. نوآوری ‌های روش‌شناسی و فکری را از دستاوردهای فرنگی اقتباس می ‌کردند.

      نسل دوم: روشنفکران 'ايدئولوژيک'

      در مقابل، روشنفکرانی که متأثر از حزب توده شکل گرفتند - يا در حواشی آن، برای نمونه نيروی سوم و... - نگاهی انتقادی به تکامل اجتماعی غربی داشتند. از شکاف طبقاتی جامعه، فاصله‌ی طبقاتی و مبارزه طبقاتی ياد می‌ کردند. هوادار برخی طبقات بودند و دشمن طبقه ‌هايی ديگر. اتحاد شوروی را دژ پرولتاريای جهان می‌ دانستند و مدافع بی ‌قيد و شرط آن بودند. استالين را "پدر ملت‌ها" می ‌خواندند. آنان الگوی تازه‌ای داشتند: سوسياليسم شورويايی. کمونيسم.

      اين دسته حتی در برهه ‌هايی علم‌باوری بورژوايی را تحقير می ‌کردند. نوآوری ‌های فرهنگی غرب (فرويديسم، اگزيستانسياليسم و ...) را "بورژوايی" و "امپرياليستی" می‌ خواندند؛ يا به زبانی ملايم ‌تر به آنها انتقاد می ‌کردند. اينان جزم‌گرا بودند و پيرو جزوه‌ها و درس‌نامه‌های استالينی؛ علم را جهت‌ دار می ‌خواندند؛ ارزش‌ های غربی را منحط می‌ دانستند؛ بحث آزاد را برنمی ‌تافتند؛ مخالفان خود را خائن می‌ دانستند و تکفير می‌کردند: اطمينان داشتند که حق با آنها است.

      روشنفکران اين دوره سلاح خشونت و برچسب زدن، تهمت‌ زدن و رد کردن مطلق، پرهيز از گفتگو و دوری از انديشه‌ انتقادی را وارد ميدان فعاليت فرهنگی و روشنفکری کردند. از ايدئولوژی خود سرمشق کامل و مطلق حقيقت ساختند و به ديگران تاختند. ميراث آنان تا امروز بر جا مانده است. تنها در دهه‌ اخير است که ما شاهد سست شدن مبانی چنان روش‌ها و اعتقادهايی شده‌ايم. وگرنه چند دهه زندگی فرهنگی و روشنفکری ما تابع اين روش‌ها بود. متأسفانه بايد اعتراف کرد که اين روش ‌ها حتی در آثار متفکران و روشنفکران غير توده ‌ای - حتی ضد توده ‌ای - نيز نفوذ کرد و باقی ماند.

      قدرت گيری گفتمان خشونت

      اين سان، نه انتقاد سازنده به مبانی مدرنيته، بلکه انکار ايدئولوژيک آن شکل گرفت. خشونت و تعصب فضای بحث‌های روشنفکری را آلوده کرد و استبداد محمدرضا شاهی که از سال ۱۳۳۲ خورشيدی (۱۹۵۳ ميلادی) تا پايان سلطنت او مدام باقی ماند و تحکيم شد؛ به اين آسيب فرهنگی عظيم ياری رساند. حتی مباحث فلسفی عميق‌ تری چون بحث ژان پل سارتر، فيلسوف فرانسوی، در مورد تعهد روشنفکری وقتی وارد فضای روشنفکری ايران می‌ شدند، به صورت از ريخت افتاده، تحريف شده و البته به‌ طور خشن و متعصب پذيرفته می‌ شدند.

      شکلی از اين برخورد خشن حتی در گفتمان روشنفکران دينی دوره‌ بعد هم تأثير گذاشت. گفتمان ايدئولوژيک و ضد دموکراتيک شريعتی نمونه بارز اين امر است. روزگار استبداد و آرزوی وقوع انقلاب و ضرورت کار انقلابی (و مبارزات مسلحانه) اين خشونت را تا حدودی به ‌عنوان امری ضروری نمايان می ‌کردند. خاصه که در جنبش اسلامی از همان سال ‌های پس از جنگ شکلی از مبارزه مسلحانه با عنوان صريح ترور پيش می‌رفت و جنبشی که اين مبارزه را ادامه می‌ داد، حتی از حمايت ضمنی روحانی اهل تساهلی چون آيت الله طالقانی هم برخوردار بود (مشهور است که طالقانی به يکی از رهبران فداييان اسلام در خانه‌ خود پناه داده بود.)

      تغيير پارادايم ليبرالی متفکران صدر مشروطه و بخش مهمی از روشنفکری دوران استبداد رضا شاه به ايدئولوژی ‌هايی که نسبت به مدرنيته انتقاد داشتند، و همپای آن به رشد عقايد خشن و فعاليت‌ های خشن دامن می‌زدند، حکايت تلخ سياسی و روشنفکری ايران است.

      با رويداد کودتای ۲۸ مرداد 1332 خورشيدی و سرکوب و ترور نظام‌مند پس از آن، کل سرنوشت سياسی ايران دگرگون شد. دهه ۱۳۳۰، دهه واپس‌نشستی عقايد راديکال و انتقادی بود. بسياری از نويسندگان و هنرمندان و روشنفکران نوآور (اعم از دموکرات و چپ و مذهبی) به زندان افتادند؛ انتشار روزنامه ‌های فراوانی متوقف شد؛ سانسور شديدی در مورد کتاب اعمال شد؛ کليه چاپخانه‌ها تحت نظارت خشن نيروهای امنيتی قرار گرفتند؛ و هر گونه اعتراض دانشجويی با خشونت سرکوب شد.

      Comment


      • #4
        برنامه تازه: فرهنگ آمريکايی

        با آغاز به کار بنگاه انتشارات فرانکلين و گسترش نفوذ ساواک در ميان ناشران بخش خصوصی، روزگار سخت و محنت‌باری آغاز شد. فعاليت فرانکلين همراه بود با نوعی برنامه ‌ريزی فرهنگی‌ که ادبيات، فلسفه و هنر اروپايی و به ويژه آمريکايی را رونق دهد و از نفوذ قابل ‌توجه فرهنگ سربر آورده از شوروی و روسی بکاهد.

        اين سياست در شاخه‌های مختلف زندگی فرهنگی ادامه يافت. برای مثال سينماها به طور عمده به نمايش آخرين فيلم ‌های آمريکايی پرداختند، شيوه زندگی آمريکايی تبليغ می ‌شد (افتتاح کارخانه‌ های پپسی ‌کولا، کوکا کولا، افتتاح رستوران‌هايی چون "هات شاپ" به تدريج افتتاح کاباره‌ ها، افتتاح مينی ‌گلف، افتتاح فروشگاه فردوسی) مطالب مجله‌ های هفتگی نيز به‌ طور عمده تبليغ فرهنگ مردم‌پسند غربی بود. به سرعت، در پوشاک، غذا و تفريح طبقه‌ متوسط شهرنشين، دگرگونی ‌های فرهنگی ظاهر می‌ شد.

        شماری قابل ‌توجه از روشنفکران زندانی که به اپوزيسيون تعلق داشتند، پس از آزادی به کار فرهنگی خود ادامه دادند اما به طور ناگزير در نهاد های فرهنگی جديدی که بسياری تحت نظارت مستقيم ساواک بودند. در فرانکلين شماری از مهم‌ ترين روشنفکران مدرن گرد آمدند؛ در بنياد فرهنگ ايران شماری ديگر از روشنفکرانی که به فرهنگ گذشته‌ ايران دلبسته بودند و در اين مورد پژوهش می‌کردند، فعاليت کردند. اواسط دهه‌ ۱۳۴۰ با افتتاح کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، انبوهی از روشنفکران به فعاليت‌ های هنری و فرهنگی پرداختند و سرانجام با پيدايش تلويزيون دولتی شماری ديگر از معترضان کار پيدا کردند. اينان توانستند از راه‌ های گوناگون صدای اعتراض خود را بلند کنند و فرهنگ انتقادی و معترض را گسترش دهند.

        در آخرين سال‌های دهه‌ ۱۳۳۰ خورشيدی، همزمان با بحران اقتصادی‌، اعتراض‌ ها بيشتر شد و شماری از احزاب سياسی قديمی به شکل ‌های مختلف دست به مبارزه‌ سياسی زدند. تب ‌و تاب انتخابات مجلس شورا و سپس انحلال آن، مبارزات آموزگاران و نقش درخشش، قدرت گرفتن گرايش اصلاح‌ طلبانه که علی امينی، نخست وزير وقت، بيانگر آن بود و حکومت کوتاه ‌مدت اما مؤثر او که منجر به اصلاحات ارضی شد؛ و سرانجام فعاليت جبهه ملی موجب بازتاب‌ های فرهنگی و فکری هم شد. اين همه با توجه به سياست پيشنهادی حزب دموکرات آمريکا در دوران رياست جمهوری جان اف کندی تشويق شدند.

        پا به ‌پای اين حرکت سياسی، جنبش اسلامی هم راديکال‌تر شد. مرجع تقليد مسلم و بلامنازع شيعه آيت ‌الله بروجردی در اين ايام (۱۳۳۸ خورشيدی) درگذشت و در مدارس دينی به ويژه در حوزه علميه‌ قم نيروهای انقلابی ‌تر و معترض جان تازه گرفتند. صدای اينان به جنبش مشهور به پانزده خرداد منجر شد: اعتراضی تند و آشکار عليه حکومت شاه و سياست‌های آن؛ با شعارهايی که بيشتر خبر از بازگشت به هويت اسلامی و بنيادگرايی می ‌دادند تا خبر از اصلاحات و پيشنهادهای دموکراتيک.
        دهه‌ ۱۳۴۰ خورشيدی را می ‌توان يکی از دوره ‌های زرين تاريخ روشنفکری ايران دانست. همپای افزايش رقم باسوادان در جامعه و امکانات وسيع‌تر برای تحصيل در دانشگاه (از جمله تأسيس دانشگاه ملی در تهران و رشد مؤسسات دانشگاهی در مراکز استان‌ها)، يک حرکت فرهنگی چشمگير شکل گرفت که می‌ توان گفت بدون سازماندهی، برنامه ‌ريزی و البته در مخالفت با استبداد حاکم بود.

        اين دوران دهه انتشار مهمترين دفترهای شعر در ادبيات معاصر ايران است. دوره مطرح شدن جدی احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، رويايی، منوچهر آتشی و... به رغم سانسور حکومتی شمار قابل ‌توجهی کتاب ‌های مهم سياسی، اجتماعی، ادبی به فارسی ترجمه شدند (حتی در همان مؤسسه‌‌ی فرانکلين که به واقع بانی انتشار کتاب‌های جيبی بود). انبوهی نشريه ‌ها و فصلنامه‌ های ادبی چاپ شدند. در آغاز دهه ۱۳۴۰ کتاب هفته‌ شاملو سنت تازه ‌ای در انتشار اين فصلنامه‌ها پايه گذاشت؛ سپس آرش منتشر شد و بعد دفترهای زمانه.

        حتی غرب‌زدگی آل احمد که از آغاز انتشار ممنوع شد، به تيراژ وسيع در دسترس خوانندگان (از طريق مخفی و انتشار زيرزمينی) قرار گرفت. نمونه ديگر کتاب مهدی بهار با عنوان ميراث‌خوار استعمار بود. با افتتاح گالری ‌ها و افزايش سينماها، هنرهای تجسمی و تصويری رونق گرفتند. در ميانه‌ دهه‌ ۱۳۴۰ فيلم ‌های مهمی ساخته شدند که پايه "سينمای هنری" ايران بودند. آغاز اين جنبش به نمايش درآمدن خشت و آينه‌ گلستان بود. نسل جوانی هم پديد آمدند با چهره هايی مانند بهرام بيضايی و داريوش مهرجويی که فرهيخته بودند و با هنر سينما به خوبی آشنا.

        در اين ميان تأسيس کانون پرورش فکری کودک و نوجوان، و نيز افتتاح تلويزيون دولتی که بانی جشن هنر بود، به تدريج به نمايش هنر و درکی تازه از ترکيب سرگرمی و آموزش منجر شد. هنر تئاتر دوباره پا گرفت؛ مخالفان حکومت در تئاتر سنگلج (۲۵ شهريور) جای گرفتند - با چهره هايی همچون غلامحسين ساعدی و اکبر رادی و... و از آن سو در کارگاه نمايش تجربه ‌های نمايشی مدرن پيش رفتند (آربی آوانسيان و...)

        در پايان دهه‌ ۱۳۴۰ خورشيدی فيلم ‌های ايرانی در جشنواره ‌های جهانی شرکت می‌ کردند و جايزه می ‌بردند؛ سينمای انيميشن ايرانی پديد آمده بود؛ انبوهی از هنرمندان جهانی هر ساله راهی شيراز می‌شدند و اين همه به معنای رشد هنری ايرانيان بود. در اين ايام روشنفکران معترض موفق شدند کانون نويسندگان ايران را پايه گذارند که تاريخی پر فراز و نشيب و عبرت‌آموز دارد. از سوی ديگر در اين دهه روشنفکرانی که نه خيال مبارزه با رژيم را داشتند و نه به عنوان مبلغ رژيم کار می‌کردند به فعاليت علمی و فرهنگی خود پرداختند. دايره ‌المعارف مصاحب نمونه ‌ای عالی است که هنوز پس از گذشت چهل سال مهمترين دانشنامه‌ زبان فارسی است. دکتر معين نيز در همين زمان فرهنگ فارسی را منتشر کرد.

        سراشيبی 'بازگشت به خويشتن'

        در اين دوران کتاب‌ های به نسبت مهمی هم در زمينه‌ های رياضيات، فيزيک، نجوم و پزشکی منتشر شد. رقم دانشجويانی که به زبان خارجی (بيشتر انگليسی) مسلط بودند افزايش يافت و لشکری از دانشجويان ايرانی در خارج از کشور تحصيل می ‌کردند و کنفدراسيون دانشجويان را ساخته بودند که زمانی مهمترين و بزرگترين سازمان دانشجويی جهان بود؛ سازمانی مبارز که بيشتر تحت‌ تأثير انديشه ‌های مارکسيستی بود.

        جنبش اسلامی هم در اين ايام حرکتی تازه يافت. با توجه روزافزون به گفتارهای علی شريعتی در حسينيه ارشاد، و اقبال خوانندگان به نشريه ‌ای چون دانشمند به آثار کسانی چون مهدی بازرگان و تفسير قرآن آيت الله طالقانی.

        در پايان دهه چهل و تمام دهه پنجاه خورشيدی، جريان روشنفکری که سابقه‌ آن به دهه ۳۰ باز می‌گشت، اصل بازگشت به خويشتن، يعنی سنت ‌های کهن، را پيش کشيدند. شريعتی اين نکته را به عنوان بازگشت به خويشتن اسلامی، يعنی بازگشت به ارزش‌ ها و سنت‌ های صدر اسلام و آنچه خود او تشيع علوی می‌ خواند، مطرح کرد. اما کسانی چون جلال آل‌احمد، احسان نراقی، و داريوش شايگان، همين سودا را از ديدگاه های سياسی، جامعه‌ شناسی و فلسفی مطرح کردند. نتيجه اين ايده، بازگشت به شرق و سنت ‌ها و دين، به قول آل‌احمد "خود روحانيت"، گريز از تمدن غرب و ارزش ‌های ناشی از مدرنيته بود.

        داريوش شايگان در سال های پس از انقلاب اسلامی در عقايد پيشين خود به تدريج تجديد نظر کرد، اما پيروان آل‌احمد همچنان در نفرت از غرب‌زدگی و اصرار به احياء سنت ‌ها پيش تاختند. آنان دموکراسی و ليبراليسم را منفور می ‌داشتند و حتی برداشت تاريخی‌شان از مثلاَ انقلاب مشروطه، دفاع از واپس‌گرايان و مستبدان شده بود.

        اين جا به گرايشی موازی اين جريان هم بايد اشاره شود: تأثيری که احمد فرديد، استاد دانشگاه، بر افراد و گرايش‌های تندرو، خشن و سرکوبگر نهاد. او هرگز کتابی منتشر نکرد وعقايد خود را در محافل بسته پيروان و شاگردانش و گاه برنامه ‌های تلويزيونی قبل از انقلاب اسلامی مطرح می‌ کرد.

        احمد فرديد که در سال‌ های دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشيدی مدافع نظام سلطنتی بود و از "انقلاب سفيد" دفاع می ‌کرد، پس از انقلاب به تقديس رژيم پس از انقلاب پرداخت. ريشه‌ انديشه‌ های او در تعبير خاصی بود که از آثار مارتين هايدگر داشت. او در صدد ايجاد رابطه ‌ای ميان انديشه ‌های هايدگر با عرفان اسلامی بود و چنان که آشکار است هيچکدام از اين دو را به طور دقيق مطالعه نکرده بود. وی با ساختن دستگاه و‌اژگان نامانوسی که ادعای ريشه ‌يابی واژه ‌ها را در زبان ‌های کهن داشت، رواج‌ دهنده عقايدی غير دموکراتيک و ضد دموکراتيک بود.

        او دشمن ليبراليسم، آزادی، فرهنگ غرب و دستاوردهای هنری و فکری آن بود و همواره در برابر آن‌ها انديشه ناروشن و استبدادی خود را علم می ‌کرد. شاگردان او پس از انقلاب سال 1357چه در دانشگاه (رضا داوری)، چه در محافل عرفانی، و چه در دستگاه ‌های امنيتی و به ويژه رسانه‌های خبری و اطلاعاتی (صدا و سيما و نشريه ‌ها) نفوذ داشتند. هنوز هم سخنگويان ارتجاع و سرکوب مبنای نظری کار خود را از زرادخانه‌ فرديد وام می‌ گيرند.


        Comment


        • #5

          Comment


          • #6

            Comment


            • #7
              البته در اين نکته هم شکی نيست که بزرگترين عامل و مسئوليت تاريخی هر انقلاب با تمام خشونت ‌ها، ترور و سرکوب‌ ها (و عقب‌ افتادن اقتصادی به دليل تخريب نيروهای توليد و سوءمديريت‌های بعدی و ...) پيش از هر چيز به گردن رژيم ‌هايی است که هرگونه مسير اصلاح طلبی آرام و قانونی را مسدود می‌کنند، هر انتقادی را با گلوله پاسخ می‌دهند، هر پيشنهادی را خائنانه و در خدمت دشمن خيالی محسوب می‌ کنند.

              رژيم ‌هايی که راه ‌های مسالمت‌آميز و غيرخشن را ويران می‌ کنند، يک راه خشن و غيرعقلايی در برابرشان گشوده می‌شود: "خشم و کينه و نفرت انقلابی"، "ترور بی‌ امان" که هميشه شماری از بی ‌گناهان را نيز به آتش کين‌خواهی مردمان همراه با گناهکاران "رژيم سابق" می ‌سوزانند.

              هيچ کس نمی‌ تواند با برنامه ‌ريزی آگاهانه اقدام به انقلاب کند. اگر رژيمی اصلاح ناپذير باشد، انقلاب گريز ناپذير خواهد شد. در عين حال مسئول اصلی انقلاب رژيم اصلاح ناپذير است، نه مخالفان سياسی و روشنفکران. اما روشنفکران از نظر اخلاقی مسئولند و بايد پيامدهای افکار و رفتارشان را بسنجند. اگر چه تحليل و تبيين عواقب ناخواسته رفتار جمعی وظيفه علم جامعه‌شناسی است (پوپر، مرتون)، اما روشنفکران هم بايد بدانند که "مکلف به تکليف" نيستند، بلکه مکلفند تا نتايج و آثار و پيامدهای گفتمانی را که در می‌ اندازند، در نظر بگيرند.

              جمع بندی: نقد روشنفکر به خود

              در پايان يک گزارش گذرا و مختصر تاريخی از کارنامه روشنفکری ايران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، به چند نکته اشاره و بحث را پايان می ‌دهيم:

              اول: بی ‌گمان روشنفکران و نخبگان ايران در ورود و گسترش انديشه ‌های مدرن بيشترين نقش را ايفا کردند. نقد قدرت مطلقه از ديگر دستاوردهای جريان روشنفکری ايران است، که به هيچ وجه نمی ‌توان آن را ناديده گرفت.

              دوم: تغيير سرمشق (paradigm shift) ليبرالی مشروطه به سرمشق انقلابی پس از آن، آثار بسيار مخربی در فرآيند مدرنيزاسيون ايران بر جای نهاد. گفتمان دهه ۵۰ ايران به شدت متأثر از مارکسيسم – لنينيسم روسی بود. روايت‌ های معوج هايدگری هم به غرب‌ستيزی ما دامن‌ می ‌زد. انقلاب ايران، انقلابی 'ضد مدرنيته' بود. تئوريسين انقلاب ۵۷ در واقع روشنفکران غرب‌ستيز دهه ۴۰ و ۵۰ خورشيدی بودند. تئوريسين انقلاب اسلامی آيت الله خمينی نبود، گر چه امت و امامت علی شريعتی و ولايت فقيه‌ آيت الله خمينی، يک روح در دو جسم ‌اند. و به يک معنا، ولايت فقيه آقای خمينی دموکراتيک‌تر از امت و امامت شريعتی است. تمام حوادث پس از انقلاب، پيامد خواسته و ناخواسته گفتمان دهه ۵۰ بود. از اين جهت روشنفکری ايران می ‌بايست صادقانه خود را نقد نمايد. خروج از عالم ضرورت و محتوم‌ بودگی و گشودگی به امکانات و ظرفيت های نو پديد، خصيصه جهان مدرن است. اما در رها شدگی ميان امکانات، همه امکانات تحقق يافته از سويه‌های روشن، اخلافی و مثبت برخوردار نيستند. ظهور ظرفيت های شرآفرين و تاريک نيز از ويژگي های مدرنيته است.

              سوم: در کنار دموکراسی، حقوق بشر و شهروندان، حيطه عمومی و ... فرانکشتاين و فاشيسم نيز محصول جهان مدرن است. توجه به دوگانگی مندرج در بر ساخته ‌های مدرن از دستاوردهای مهم معرفتی است که چشم را به موقعيت بشری، به نحوی عميقتر گشوده است. ذهن ‌ورزيافته‌ مدرن بايد بتواند در تصوير خرگوش تصوير اردک را نيز ببيند. اين آموزه توانايی بر نگاه دوگانه به گونه‌ ای همزمان، عمق منطقی ما نسبت به پديدارهای مدرن را افزايش بی‌بديل بخشيده است. دستاوردهای معرفتی متدولوژی، دوگانه‌بينی برآمده از خصلت پديده‌های مدرن مانع از تک سويگی ايدئولوژيک و دور شدن از حقيقت و واقعيت می ‌شود. البته در اين نوشتار با آگاهی از پيچيدگی مدرنيته و التزام به نگاه دوگانه در پديدارهای مدرن سمت‌گيری و تأکيد بر سويه ‌های تاريک پديده مدرنيته در ايران است و چنانچه اگر بر خصلت منفی انديشه ‌های روشنفکران تأکيد گذاشته می‌شود به منزله نفی سويه‌ های مثبت در انديشه ‌های آنان نيست و البته آن خود نيز نوشته مستقل ديگری می‌طلبد. درباره آنچه مدافع رشد يافتگی و توسعه متوازن و دموکراتيک محسوب می‌شود، نقد جنبه‌های تاريک روشنفکران ايرانی از اهميت ويژه‌ ای برخوردار است که بايد شجاعانه و صبورانه با آن مواجه شويم تا قادر باشيم در فضايی عاری از مدح و نفرت از دستاورد های مثبت انديشه‌ های آنان درس بگيريم و آن را فرا راه پويش تازه ‌ای از مدرنيته در ايران قرار دهيم.

              چهارم: طی دهه 13۷۰ و 13۸۰ خورشيدی سرمشق جديدی جايگزين سرمشق پيشين شد. گفتمان جديدی مبتنی و متکی بر انديشه تجدد (مدرنيته) شکل گرفت. اين گفتمان، عميق و جدی است. عقلانيت انتقادی و گفت‌وگوی استدلالی را پاس می ‌دارد. خواهان دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، جامعه مدنی، کثرت‌گرايی معرفتی و اجتماعی، فردگرايی، برابری و ... است. انسان ‌گراست و آدميان را غايت بالذات می ‌داند، نه ابزار و وسيله؛ روادار و متساهل است. دگرانديشی و دگرباشی را شاد باش می‌گويد و...

              پنجم: در اين دنيای خاکی هيچ کالايی به رايگان به دست نمی ‌آيد. اگر در عرصه اقتصاد اين حکم صادق باشد، در عرصه سياست و اجتماع به طريق اولی اين حکم صادق است. چون روشنفکران و دگرانديشان در عرصه سياسی با دولت خودکامه‌ سرکوبگر و در عرصه اجتماع با مردم متعصب، قشری، سنت‌گرا، کم دانش، احساساتی و ... روبرو هستند، اگر آرمان ‌های ياد شده ارزش‌ دارند، بايد هزينه متناسب با اين کالاهای گران ‌قيمت پرداخت شود تا آنها بدست آيند. اگر روشنفکری ما حاضر به پرداخت هزينه نباشد، بايد بداند که اين آرمان‌های انسانی واقعا در نظام ارزشی او جايگاهی ندارند و دم زدن از آنها، چيزی جز يک "پز روشنفکری" نبايد تلقی شود. روشنفکری ما حتی حاضر نيست از "اسطوره ‌سازی از مردم" دست بردارد؛ گويی مردم مقدس و خطا ناپذيرند. مگر نظام سياسی هر جامعه ‌ای در حد قد و قامت مردم همان جامعه نيست؟ پس چرا فقط نقد نظام سلطانی؟ فرهنگ سنتی غير مدرن ما که در آن انبوهی از خرافات جا خوش کرده است، بايد به شدت از سوی روشنفکران نقد شود. استبداد پذيری مردم ما بايد تحليل و تبيين شود و به اين پرسش پاسخ داده شود که ما دارای چه نوع روان‌شناسی‌ای هستيم که با استبداد به راحتی سازگار می‌شود؟ آيا روشنفکری ما حاضر است با نقد مردم (رفتار و گفتار و فرهنگ آنها) وارد کارزاری شود که بسيار پرهزينه و بسيار پرفايده است؟ اينجا آن نقطه بزنگاهی است که روشنفکر، به نمونه‌ آرمانی خود روشنفکر نزديکتر می ‌شود.

              Comment


              • #8
                نخبگان و جامعه



                نخبگان افرادي هستند كه به شيوه اي خاص مي انديشند يا به صورت ويژه اي عمل مي كنند يا هنجارها و ارزش هاي آنها از هنجارهاي ديگران متمايز است.


                نخبگان افرادي هستند كه به شيوه اي خاص مي انديشند يا به صورت ويژه اي عمل مي كنند يا هنجارها و ارزش هاي آنها از هنجارهاي ديگران متمايز است.
                حوزه: تفكر، عمل و ارزش البته مستقل از هم نيستند و نخبگان مي توانند به هر سه صفت تفكر ممتاز، عمل منحصر به فرد و ارزش ويژه متصف باشند ؛ هرچند كه نخبگان نيز ميان خود تفاوت ها و تمايزهايي با يكديگر دارند و ما شاهد طيف و گستره وسيعي از نخبگان و انسان هاي ويژه هستيم اما مي توان خصايص اين طيف را در 3 ساحت انگيزه ها، ماهيت كار و غايات اعمال طيف نخبگان بررسي كرد. ابتدا انگيزه هاي ويژه اي نخبگان را به حركت وامي دارد. اگر بخواهيم با زبان و مفاهيم آبراهام مازلو سخن بگوييم ، نخبگان افرادي هستند كه نيازهاي اوليه زندگي خويش ، نياز به غذا و پوشاك و استراحت و تفريح و نيازهاي ثانويه به زيستن ، نياز به محبت ديدن و مهم بودن و دوست داشتن را پشت سر گذاشته اند و پا به ساحت نيازهايي چون تعجب كردن ، مستقل بودن ، بي تكلفي ، صلابت و سماجت در كار و كمال جويي گذاشته اند. واضح است كه نيازهاي گوناگون ، نقشي در آفريدن شخصيت هاي گوناگون و متفاوت دارند و از اين روست كه عبارت بگو چه مي خواهي تا بگويم چه هستي مصداق پيدا مي كند. نخبگان نيز وجهي مهم از ويژه و نخبه بودن خود را مديون نيازهاي ويژه و خاص خود هستند.
                نيازهاي منحصر به فرد، آرمان هاي ويژه اي را مي آفرينند و اين خود، مقدمه بسط اعمال و افكار و ارزش هايي خاص است ، حوزه هايي (افكار، اعمال و ارزش ها) كه نخبگان با توجه به آنها از ديگران جدا مي شوند. در طول تاريخ ، خواص - چه پيامبران باشند، چه حكيمان ، چه دانشمندان ، چه مصلحان اجتماعي و چه روشنفكران - همه با توجه به اين آرزوها، نيازها و آرمان هاي ديگرگون متمايز و متفاوت مي شوند. انقلاب هاي بزرگ بشري در حوزه هاي متفاوت علمي ، اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي و فرهنگي همه پس از اين واگرا انديشيدن و ديگرگون عمل كردن حادث شده اند؛ به طور مثال عظمت كار مارتين هايديگر و رنه دكارت در تاريخ انديشه و تفكر به اين دليل نيست كه باري بر معرفت فلسفي افزوده اند، بلكه بدين است كه با تشكيك در ماهيت سنت و تاريخ انديشه ، رويكرد، چشم انداز و چارچوب جديدي را فراروي انديشه ورزان معاصر و پس از خويش گشوده اند. به معنايي ، آنها صاحب تفكر واگرا بوده اند. بزرگترين ابزار اين بزرگان و ديگر برجستگان تاريخ بشر همه در اين خلاصه مي شود كه با انديشه اي نقاد و واگرا، در اساسي ترين پيش فرض هاي سنت كاري خويش ، شك و ترديد روا داشته اند و به پاسخهاي سطحي در قبال پرسشهاي عميق و مهم راضي و قانع نشده اند. عاقبت آن كه غايت و مقصود كار نخبگان نيز با ديگران متفاوت است. غايت عمل نخبگان مسبوق و معطوف به خودشكوفايي است. شعار هر نخبه مانند شعار كي يركه گور آن است كه فرد حقيقت است. تكثر و تنوع ، ماهيت جهان ما را در بر مي گيرد و به صرف اين كه عده اي زياد به گونه اي مي انديشند و طوري عمل مي كنند، حقانيت و صداقت عمل و انديشه را اثبات نمي كند. از آن بابت كه نخبه به خود و شكوفايي نيروهاي نهفته در درونش مي انديشد و از براي خويشتن و مولفه هايش ، بسي ارج و قرب قائل است نقادي و شكاكيت را آغاز مي كند. حساسيت ، كنجكاوي ، خلاقيت ، شكاكيت ، آزادانديشي و صلابت همه خصايصي هستند كه در پرتوي اين الگو، با توجه به آن آرمان و غايت - خودشكوفايي - معنا پيدا مي كند. آفرينش نيز با توجه به اين غايت قابل توجه است. نخبگان كه همه را معمولا_ با توجه به آفرينشي در حوزه هاي متفاوت مي شناسيم به دليل آن شكوفايي دست به اين آفريدن و زايش مي زنند.جامعه و تاريخ آن هرچند آفريننده نخبگان و خواص است ، اما رابطه - و البته چالش - فراواني با آنها دارد.
                اساس جامعه بر هنجارها و عرفها و قوانين قراردادي بنا شده است كه نخبگان مانند هر كار ديگر، پرسشگري ازآنها را نيز مي آغازند و اين پرسشگري البته خالي از چالش و كشمكش نيست. اينجاست كه در ميان معيارهاي فراواني كه براي جامعه سالم ابراز شده است مي بايد مواجهه آن با نخبگان را نيز سرلوحه سنجش جامعه قرار دارد. بعضي جوامعند كه در پرورش نخبگان موفق عمل مي كنند و مي توانند گفتگو و مكالمه اي جدي نيز با آنها شروع كنند. بعضي جوامع اصلا قدرت زايش نخبگان را ندارند و پاره اي ديگر هرچند نخبه مي آفرينند، چالشي فراوان را با اين دگرانديشان آغاز مي كنند. واضح است كه دگرانديشان در قبال جامعه مواضع گوناگوني را اتخاذ مي كنند. گاهي سعي مي كنند جامعه را به گفتگو و مراوده ناگزير كنند و به اين وسيله تغييراتي را در آن حادث شوند. پاره اي اوقات هم كه نخبگان و دگرانديشان توان و ياراي ايجاد شرايط جديد را ندارند، انزوا يا مهاجرت را بر مي گزينند. از اين رو، مهاجرت و انزوا دو وضعيت ساري و جاري جوامعي هستند كه نمي توانند با نخبگان مكالمه و مراوده اي انجام دهند. موضوعي كه بوفور و بوضوح در كشورهاي جنوب - در حال توسعه - به چشم مي خورد و ما شاهد مهاجرت روزافزون نخبگان به مغرب زمين هستيم. تعديل و تصحيح اين وضعيت - مهاجرت و انزواي نخبگان و دگرانديشان - البته منوط به توجه به مولفه هاي فراواني است.
                ارزش هاي موجود در جامعه ، تفكر و تصوير سياستمداران و دولتمردان نسبت به نخبگان و عاقبت ساختارهاي فرهنگي ، اجتماعي و سياسي جامعه ، تغيير همه اين مشخصه ها يعني تغيير يك جامعه كه همه ما به نامطلوب و نامقدور بودن آن اذعان داريم ، اما مي توان با اتخاذ راهكارهايي ، راه را براي مكالمه جامعه و دگرانديشان - بدون آن كه مشي جامعه خدشه دار شود و يا نخبگان فرديت خويش را از دست دهند - باز كرد. اين مساله با پذيرش تنوع و تكثر تفكر نقاد، ميسور و مقدور مي شود. پذيرفتن تفكر يعني تن در دادن به همه لوازم و مقدمات و نتايج آن. تفكر و انديشه حوزه اي آزاد است كه هرچند پيش فرض هاي آن بديهي ترين اصول منطقي هستند كه مورد پذيرش همه جوامع بشري قرار گرفته است ، نتايج و تبعات حوزه انديشه با توجه با آزاد بودن آن نامعلوم هستند.
                آزاد بودن حوزه انديشه اين نتايج مجهول و نامكشوف را مشروع و موجه مي نمايد. از اين رو، مبنا قرار دادن حوزه معرفت مي تواند در كاهش تعارضات مفيد واقع شود. مشكل انزوا يا مهاجرت نخبگان و دگرانديشان را كه متاسفانه دولتمردان به آن توجه روا نمي دارند بايد جدي گرفت تا با حل آن ، اين بزرگترين سرمايه هاي فرهنگي بتوانند در دامان سنت خويش به شكوفايي و خلاقيت مشغول باشند. بايد اين پيش فرض مهم را پذيرفت: جامعه اي كه نتواند با نخبگان خود گفتگو كند، بيمار است.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  روشنفکر را فارسی زبانان معادل واژه Intellectual در زبانهای اروپايی می شناسند و بر همين اساس نيز کار روشنفکری را چنان چه از معنای واژه اروپايی آن استنباد می شود تفکيک کردن دانسته اند، تفکيک کردن دو چيز از همديگر.
                  با اين حال هنوز تعريف جامع و مانعی از مفهوم روشنفکر ارايه نشده است و نمی توان به صورت دقيق گفت که کار روشنفکری چيست؟

                  ژان پل سارتر روشنفکررا آدم رسالتمند می شناخت و البرکامو از آن به عنوان انسان معترض سخن می گفت.

                  ادوارد سعيد نويسنده کتاب معروف شرق شناسی و نقش روشنفکر، روشنفکر را انسان در تبعيد تعريف می کرد و ميشل فوکو فيلسوف پساساختارگرای فرانسه چيزی به اين نام را اصلا به رسميت نمی شناخت.

                  در گفتگويی با قسيم اخگر نويسنده کتاب ستاره های بی دنباله که به تاريخ روشنفکری افغانستان اختصاص يافته خواستم تا معنايی روشنفکری را در گفتمان افغانی آن جستجو کنم.


                  می خواهم اين گفتگو را با سخن مشهور ميشل فوکو آغاز کنم که می گفت من افرادی را می شناسم که پزشک هستند، کسانی را می شناسم که روزنامه نگار و حقوقدان هستند ولی کسی را به نام روشنفکر سراغ ندارم ، نظر شما در مورد برداشت فوکو از روشنفکر چيست؟

                  اخگر: تا حد زيادی من هم با اين اظهار نظر موافق هستم چون واقعا تعريف روشنفکر مشکل است به ويژه برای ما که متاسفانه تا حالا چنين موجودی را فقط در سيمای چند تن شايد يافته باشيم.

                  گاهی است که ما روشنفکری را به عنوان يک حرفه تعريف می کنيم و گاهی هم به عنوان يک تعهد که دو حرف جداگانه است .

                  در معنی اول آن که عمدتا از جامعه شناسی مارکسيستی الهام گرفته خيلی کسان می توانند زير اين عنوان بگنجند از مامور بانک و تانک تيل (پمپ بنزين) گرفته تا نويسنده و شاعر و رمال شامل تعريف روشنفکری می شوند.

                  ولی اگر روشنفکری را به عنوان يک تعهد تعريف کنيم که من البته بيشتر با همين تعريف موافق هستم، می خواهم به چند ويژگی روشنفکر اشاره داشته باشم:
                  اول : منتقد است و معترض.
                  دوم : تعهد اعتقادی دارد و وقتی می گويم اعتقادی، به معنی ايدئولوژی حزبی نيست آن گونه که ما داشتيم.
                  سوم : تعهد اجتماعی و انسانی دارد.
                  چهارم : وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد.

                  ويژگی هايی را که برشمردم شايد کاملا نتوانند روشنفکری را تعريف کنند ولی براساس وجوه مشترکی که به نحوی در تعاريف مختلف وجود دارد می تواند آغازی باشد برای گفتگو.

                  شما اشاره کرديد که روشنفکر بايد اعتقاداتی داشته باشد يا به ديگر سخن پايه گاه اعتقادی داشته باشد آيا چنين پايگاهی کارروشنفکری را در حد ايديولوژی های سياسی مطرح نمی کند؟

                  ببينيد وقتی من می گويم که تعهد اعتقادی يا به گفته شما پايگاه اعتقادی، دقيقا منظورم اين است که روشنفکر به يک سری از ارزشها بايد معتقد باشد، نه آنگونه که منظومه استراتيژيک داشته باشد. چيزی که در افغانستان معمول بود.

                  در ميان روشنفکران ما، اساسا من معتقدم که چيزی به نام ايديولوژی وجود نداشت بلکه آنها استراتژی حزبی خود را نام ائديولوژی داده بودند و من با چنين برداشتی مخالفم. ولی معتقدم در عين حال تعهد در قبال آرمانهايی مثل آزادی و عدالت انسانی لازمه روشنفکری است.

                  پس به اين صورت به نظر شما روشنفکر می تواند به ايديولوژی ها نيز تمايل داشته باشد يا اين که کار روشنفکری با کار ايديولوژيکی متفاوت است؟

                  تازه بر سر تعريف ايدئولوژی توافق وجود ندارد، آنچه را که در جامعه افغانستان روشنفکران از ايديولوژی فهميده اند هيچ وقت ايديولوژی نبوده، بلکه استراتژی حزبی بوده و چنين چيزی شديدا کار روشنفکر را ضربه می زند ولی آخرين تعريفی که از ايديولوژی شده همان چيزی نيست که ما داشتيم ، من خودم ايديولوژی را به معنی نوع خاصی از خود آگاهی و خود شناسی می دانم. که چنين تعريفی فکر نمی کنم که منافات با کار روشنفکری داشته باشد.

                  طوری که ديده می شود در جهان هم همان گونه که شما اشاره کرديد با تعريف مشخص و جامع و مانعی از روشنفکری مواجه نيستيم به گونه مثال می توانم به گفته های رامين جهانبگلو اشاره کنم که معتقد است که وظيفه روشنفکر کشف حقيقت است ولی مصطفی ملکيان به اين نظر است که کشف حقيقت کار عالم و دانشمند است اما کار روشنفکر دوچيز است کشاندن اين حقيقت کشف شده تا آستانه آگاهی مردم جهانی و دوم کاستن از درد و رنج شهروندان کشور خود و يا شهروندان جامعه جهانی يا آن گونه که خودش می گويد وظيفه روشنفکر تقرير حقيقت و تقليل مرارت است. ديدگاه شما نسبت به اين دو برداشت چگونه است؟


                  'ويژگيهای روشنفکر'
                  منتقد است و معترض
                  تعهد اعتقادی دارد
                  تعهد اجتماعی و انسانی دارد
                  وضع مطلوب را نه در حال و نه در گذشته بلکه در آينده می جويد
                  قسيم اخگر

                  من فکر می کنم حتی اگر تعريف دوم را بپذيريم روشنفکر که خودش کاشف حقيقت نباشد چگونه خواهد توانست باور کند که حقيقت چيست و باطل کدام است، يک گام پيشتر برويم ، ببينيد ما اين مفهوم را اگر داريم مثل خيلی از مسايل مدرن نظير دموکراسی ، حقوق بشر همه اش از غرب آمده.

                  بياييد برگرديم به اين که در غرب چه وقت اين مقوله به وجود آمد و چگونه تعريف شد.
                  شايد حوالی سال ۱۸۹۸ و يا ۱۸۹۷ وقتی دادگاه دريفوس در فرانسه داير می شود يک يهودی را می خواهند محاکمه کنند. در همين وقت اميل زولا در دفاع از اين يهودی بر می خيزد با وجود آن که روحيه انتی سيميتسم يا يهود آزاری که در آن زمان در فرانسه مانع از آن است که انسان های با وجدان در دفاع از اين يهودی سخن بگويند، اما اميل زولا اين جسارت را می کند و يک اعلاميه می نويسد که بعد اين اعلاميه به نام "من متهم می کنم" منتشر می شود و در همين زمان است که مفهوم روشنفکر به کار گرفته می شود که ما حالا با ترجمه آن رو در رو هستيم.

                  در همين زمان يک توافق وجود دارد که شعار روشنفکر حقيقت و عدالت است. زيرا در آن وقت غرور ملی ارتشيان فرانسه مانع از آن بود که دريفوس را تبريه کنند هر چند که حقيقت را می فهميدند. من فکر می کنم حالا هم آنچه که روشنفکر را از سياستمدار، از پادشاه ، از وزير و رييس جمهور جدا می کند دقيقا همين دو شعار است ، حقيقت و عدالت.

                  يعنی هرانسانی که در جامعه با اين دو ويژگی وجود داشته باشد می توان به او اطلاق روشنفکر کرد؟

                  بله ، چنين است.


                  روشفکر مذهبی؟
                  من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد


                  قسيم اخگر

                  بسيار خوب ، حالا برمی گرديم به اين که امروز از روشنفکر تعاريف و برداشتها دچار دگرگونی شده، امروز حتی از روشنفکر دينی سخن گفته می شود و در برخی کشورها اين اصطلاح رواج دارد. به نظر شما گذاشتن صفت دينی در کنار واژه روشنفکر با تعابيری که مطرح کرديد متناقض نما به نظر نمی آيد؟

                  يک نکته را با کمال تاسف عرض کنم که ما همان قسم که می گوييم که دموکراسی داريم دروغ می گوييم يا خيلی از مسايل ديگر، ما روشنفکر هم نداريم و يا لااقل اين ادعای من است.

                  روشنفکری تخته خيزی بوده برای دست يابی به قدرت، وزير شدن، رييس شدن وغيره وغيره. پس وقتی چنين کسی را نداشته باشيم دينی و غير دينی آن نمی تواند مطرح باشد.

                  من اعتقاد دارم که روشنفکر می تواند مذهبی باشد و می تواند مذهبی نباشد. مرا اگر قبول کنيد که روشنفکر هستم ، من مذهبی هستم. بنابراين من فکر می کنم الحاق کردن صفت دينی به روشنفکر يک نوع سهل انگاری باشد، چرا که يک روشنفکر می تواند مسلمان باشد و می تواند مسيحی باشد چنانچه بوده و هست؛ و می تواند اصلا مذهبی هم نباشد.

                  ولی آن چه را که در جامعه افغانستان می خواهم بگويم اين است که روشنفکر چه معتقد باشد چه نباشد لااقل بايد دين را بشناسد نه اين که در مورد اسلام از روی کتابهابی که مثلا لنين نوشته، يا استالين نوشته و يا حتی مارکس نوشته قضاوت کند.

                  Comment


                  • #10
                    رسيديم به مساله افغانستان و روشنفکری . هرچند که اين يک بحث بسيار جداگانه می تواند باشد ولی من فکر می کنم به شکل عام می توان نکاتی را مطرح کرد. شما پيشتر اشاره کرديد که در افغانستان چيزی به نام روشنفکر وجود ندارد، در آغاز می خواستم بدانم که چرا به چنين نتيجه ای رسيده ايد؟

                    ما در افغانستان يک مشکل اساسی داريم و آن اين است که آن چه را که ما به نام روشنفکر در افغانستان می شناسيم وارث انحرافات و بدآموزی هايی بوده که متاسفانه در تاريخ ما يک تعداد به نام روشنفکر مرتکب شده اند.

                    من منکر شخصيتهای معدودی نيستم که در تاريخ ما بوده اند. شخصيت های مثل مرحوم غبار و محمودی يا نظاير اين ها. ولی اينها اشخاصی بودند که می شود عنوان روشنفکر را به آنان اطلاق کرد ولی وقتی در کل از يک جريان حرف می زنيم من منکرش هستم. هرگز در افغانستان جنبش روشنفکری نتوانست تداوم منطقی و طبيعی خود را داشته باشد.

                    به اطلاع شما برسانم که من يک نوشته دارم زير عنوان "ستاره های بی دنباله" که کوشش کردم جنبش روشنفکری و تحولات آن را دريابم. از ويژگی هايی که من در اين نوشته برای جنبش روشنفکری افغانستان ذکر کرده ام اين است که جنبش روشنفکری در افغانستان دارای يک گسستگی بوده به خاطر حاکميت استبداد.

                    معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکری را از سيد جمال الدين می گيرند و من هم عجالتا اين را قبول می کنم . ولی شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالی سال ۱۳۲۷ و ۲۸ خورشيدی، يک گسستگی وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگی هست تا اين که در سال های ۴۲ اين مقوله دوباره مطرح می شود بعد در ۵۲ دوباره قطع می شود و سپس کودتای ۷ ثور مسير ديگری را در برابر جنبش روشنفکری قرار می دهد.

                    و به اين شکل روشنفکر مجال اين را که عمر طبيعی خود را طی کند ندارد بنابراين درهر دوره قطع می شود و بايد از نو و از صفر کار را آغاز کند بدون آنکه از ميراث گذشتگان به نحو احسن بتواند سود ببرد.


                    رابطه با دين

                    اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد


                    قسيم اخگر
                    شما قبلا به مقوله روشنفکری اشاره داشتيد و اين که می تواند روشنفکر دينی باشد و يا نباشد. ولی از سوی ديگر در افغانستان روشنفکر در معرض اتهام قرار داشته يعنی اين که نگاه به روشنفکر نگاه به آدم غير دينی بوده است و حتی يک تن از رهبران مجاهدين در واکنش به چنين روشنفکرانی گفت که به نظر او روشنفکر کسی است که مسلمان باشد. می خواستم بدانم ريشه های اين گونه برداشت ها در کجاست؟

                    به هرحال جدا از اين که از طرف مقابل مثل هميشه سوء نيت در کار است که هر حرکتی را که داعيه پيشروی دارد با چماق تکفير بکوبد، بدبختانه در سرنوشت روشنفکران به ويژه حزب دموکراتيک خلق افغانستان در يک مقطع زير اين عنوان عمل کرد حرفهای زيادی وجود دارد، مثل ضديت شان با دين، علم کردن ماترياليسم و ديگر مسايل.

                    ولی اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکری با دين ملازمه ندارد، کسی که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتی که از دين می تواند داشته باشد اين هم قرائت هم روشنفکرانه است، ولی همچنين می تواند دين هم نداشته باشد ولی روشنفکر باشد.

                    در دنيا کسان زيادی بودند که اعتقادات دينی نداشتند ولی روشنفکر بودند. روشنفکر می تواند ديندار باشد و هم روشنفکر باشد و الزاما دين داشتن روشنفکری او را نقض نمی کند با اضافه اين که ما از دين چه تلقی داريم اگر تعريف ما از دين تعريف طالبانی باشد و تعريف بنياد گرايانه باشد و دين را به عنوان يک ساختار منجمد نا پويای مرده فکر کنيم، طبيعی است که با روشنفکری در تعارض است ولی از سوی ديگر اگر روشنفکر هم اين تعريف از دين راداشته باشد در آن صورت او هم روشنفکر نيست، بلکه بايد روشنفکر تلقی يا تعريفی که از دين دارد دين را به عنوان يک شريعت پويا، پاسخگو به نياز هر زمان بشناسد.

                    در قران يک سوره داريم به نام والعصر و اميدوارم که تمام کسانی که مدعی دين داری اند و خود را دعوت گر می دانند اين سوره را يک بار ديگر بخوانند.

                    Comment

                    Working...
                    X