PDA

View Full Version : Heyran dar Meh


abadani69
09-10-2006, 06:54 PM
جاده مثل مار، پيچ و تاب خورد. از گندمزارهاي درو شده گذشت. کارخانه ذوب آهن اردبيل را با سقف شيب دار آبي اش رد کرد و روي پستي و بلندي زمين کش و قوس آمد ، تا تبريزي هاي دو طرفش تنک شدند و دست آخر ديگر تبريزي نبود. جاده هم مثل گندمزارها، عريان شد و رسيد به «پته خور» که از دوردست باد بوي خاک و پهنش را هل مي داد تو اتاقک ماشين. تمام راه اصرار کرده بوديم از روستاهاي محروم منطقه بازديد کنيم اما تنگي وقت ، بهانه خوبي بود تا فرصت چنين ديداري گرفته شود ضمن آن که هرازگاه يادمان مي انداختند علت اصلي دعوت شدنمان به اين سفر يکروزه بازديد از مناطق محروم نبوده ، بلکه تهيه گزارشي بوده است از فعاليت هاي بسيج استان اردبيل و اجراي طرح اردوهاي هجرت براي پر کردن اوقات فراغت جوانان و محروميت زدايي به عنوان فعاليتي جنبي. پس قرار بود به روستايي نسبتا آباد برده شويم تا از نزديک شاهد تلاش بسيجي ها باشيم ، تلاشهايي که به قول سرهنگ دژم خوي ، مسوول بسيج سازندگي سپاه منطقه اردبيل ، طرحهايي زودبازده بودند. اما پته خور هر چند بين روستاهاي آن حوالي ، آباد به شمار مي رفت ، از محروميت کم نداشت تا جايي که ما را مطمئن کرد، تلاش بسيجي هاي غيرتمند آذري گرچه مشکلاتي را حل کرده ، اما انگار طرحهاي زودبازده اردوهاي هجرت هم فقط مرهمي زود گذرند بر زخمهايي ديرجوش. پته خور روستايي بود حوالي نمين با 600نفر جمعيت. ما اول بچه ها را ديده بوديم که رج زده بودند به تماشا و بادي تند داشت خاک را روي سر ما و خانه هاي خشتي شان مي پاشيد. دور روستا تپه هاي بزرگ و سياه بود که اول به خيالمان رسيده بود گلي اند ؛ اما بعدتر فهميديم پهن هستند. پهن ها نفس تنور مي شدند براي فطيرهاي محلي شيرين ، گرمي خانه ، داغي اجاق.
صبح آفتاب نزده چوپان ها گله هاي گوسفندان را برده بودند چرا، گرچه اطراف پته خور، ديگر سبزي نمانده بود.
زمين و زمان خاکي رنگ بود. باد، آن روز غوغا کرده بود ، داشت پارچه نوشته هاي خوشامدگويي روي ديوارهاي مدرسه را مي کند. مدرسه ساختماني کوچک بود، آجري ، با چهار اتاق که تابستان ، سوت و کورش کرده بود، جز همان روز ورود ما که شلوغ شده بود. نه از بچه ها، از پزشکان بسيجي طرح هجرت که آمده بودند و سر صبر، اهالي را معاينه مي کردند.پته خور هم مثل بقيه روستاهاي کوچک و بزرگ آن اطراف خانه بهداشت نداشت. بعدتر فهميديم گشتن پي خانه بهداشت در روستايي اين چنيني انتظار زيادي است ، وقتي اهالي حتي از داشتن حمام محرومند و هر بار براي حمام رفتن مجبور مي شوند به روستاهاي دورتر بروند. بيشتر خانه هاي پته خور دستشويي هم نداشت. دستشويي ها اتاقک هاي باريک و کوچک گلي بودند وسط کوچه هاي خاکي روستا که هر چند خانوار به طور مشترک از آنها استفاده مي کردند. بچه هاي پته خور صورتهايشان را چسبانده بودند به پنجره ها و پزشکان بسيجي را تماشا مي کردند. روستا پزشک نداشت. کمتر پزشکي گذرش به پته خور، ميرزانه ، حر و بقيه روستاهاي آن اطراف مي افتاد، بجز پزشکان بسيجي که مثل عشاير، بين روستاها مي گشتند و يکي از روزهاي بلند تابستان را هم اختصاص داده بودند به اهالي پته خور.
دژم خوي مسوول بسيج سازندگي سپاه منطقه اردبيل در پاسخ به پرسشم درباره حق ويزيت پزشکان بسيجي گفت: حق ويزيت؟ نه! رايگان! بسيجي که دستمزد نمي خواهد. البته روزي 3 هزار تومان به بسيجي هاي طرح هجرت مي دهيم به عنوان دهان شيريني. فقط 3 هزار تومان ، چه پزشک باشند، چه دانش آموز. فرقي نمي کند! داروخانه سيار تيم پزشکي داروخانه شان را هم آورده بودند. يکي از چهار اتاق مدرسه پر شده بود از کيسه هاي نايلوني سفيد با قرصهاي رنگي روي نيمکت هاي چوبي کهنه ، شيشه هاي شربت هم بودند چيده شده در رديفي منظم ، زير نقشه ايران که دستهايي کوچک ناشيانه رنگش کرده بودند.


دکتر اروجي مسوول تيم پزشکي طرح هجرت مي گفت: فقط يک روز اينجاييم بعد مي رويم روستاي بعدي. در هر روستا حداقل 150 نفر مراجعه کننده داريم. پيرزني که نشسته بود پاي پنجره ، دستهاي حنابسته اش را بالا برد: سيز بويون بورداسوز! اگر صباح بيرنفر مريض اولسون بيز نيمي ياخ؟! دختري که گوشي را گذاشته بود روي قفسه سينه پيرزن پرسيد: «حالون نجده؟» پيرزن سرتکان داد: سيز بويون بورداسوز، اگر صباح...دختر رو کرد به ما: مي گه امروز شماها اينجاييد. دوا درمان مي کنيد ولي فردا اگر کسي مريض شود چه کار کنيم؟ پزشک بسيجي به پيرزن گفت: نفس چک! پيرزن خس خس کرد. دختر پرسيد: هاران آرير؟ پيرزن قلبش را نشان داد و باز نفس عميق کشيد. رو به من کرد و گفت: قلبش درد مي کند. پيرزن گفت: بو دفترچه بيمه لره هيچ درده ديمير! پزشک سر تکان داد: بيمه روستايي را مي گه. به دردشان نمي خورد. بي فايده است.پيرزن چادرش را جلوتر کشيد. پزشک گفت: بيشتر دکترها حاضر نيستند تو روستا طبابت کنند. خانه بهداشت هم که ندارند. پيرزن باز کف دستهاي حنا بسته اش را بالا گرفته بود، که توضيح دهد: اگر صباح بيرنفر مريض اولسون...پزشک بلند شد که به داروخانه شان سر بزند گفت: با دفترچه بيمه روستايي راه مي افتند مي آيند شهر. آنجا هم که دکترها دفترچه قبول نمي کنند. پس فايده اش چي ؟ کوچ براي هيچ جاده تاب ماندن در پته خور را نداشت.
بيتاب بود که ما را ببرد ميرزانه ، حر، نوران ، آبجلو، خلخال و.... جاده ، روستاهاي منطقه را خوب مي شناخت.
خيلي از جوان هاي آن حوالي را پيشتر برده بود و شهر. جوان ها توي شهر، کنار اتوبان ، گل فروش شده بودند، سيگارفروش ، شاگرد بنا و....
بعضي از جوان ها هم مانده بودند مثل بسيجي هاي نمين که قرار بود اوقات فراغتشان را با کار در اردوهاي هجرت پر کنند. هر کس جايي مشغول بود. يک گروه اتاقک کلرزني مي ساختند، يک گروه هم نهالستان فندقلو را وجين مي کردند و از 8 صبح تا يک ظهر علفهاي هرز حاشيه نهالستان را از خاک بيرون مي کشيدند. سرهنگ دژم خوي مي گفت: اردوها يکروزه اند، 2روزه يا 10روزه. تا 60 هزار نفر در روز هم ظرفيت داريم. اعتباري در حد تعمير گرچه به نظر مي رسيد، اولويت اصلي که بسيجيان بايد در روستاهاي اردبيل بر آن متمرکز مي شدند، بهداشت و درمان بود اما نيروهاي بسيج بيشتر در رابطه با فعاليت هاي کشاورزي مشغول به کار بودند و نوسازي مدارس در اولويت دوم قرار داشت اما بجز نصب چند دستگاه کلرزني در بعضي از روستاها، ساير رسيدگي هاي بهداشتي مثل ساخت حمام ، خانه بهداشت و ارائه خدمات پزشکي مستمر ، از اهداف طرح نبود. به گفته دژم خوي 80 درصد اعتبار 500 ميليون توماني که به طرح اختصاص يافته ، صرف پر کردن اوقات فراغت جوان ها مي شود و تنها 110 ميليون تومان به محروميت زدايي اختصاص مي يابد.
دژم خوي تاکيد مي کرد: بودجه ما در حد ساخت و ساز نيست. در حد تعمير است. از پته خور که دور شديم ، جاده باز آهسته آهسته سبز شد. تک و توک درختان تبريزي را ديديم که دو طرف جاده قد کشيده بودند و بادي تند سرشان را خم مي کرد. بچه ها لب جاده فطيرهاي 150توماني مي فروختند. به سرهنگ گفتيم چطور مي شود با 110 ميليون تومان از همه روستاهاي منطقه ، محروميت زدايي کرد وقتي در شمال تهران خانه هاي ويلايي هستند که گاه بيش از 900ميليون تومان مي ارزند؟ دژم خوي باز توضيح داد که بودجه طرح در حد ساخت و ساز نيست و فقط در حد تعمير است. اما 110ميليون تومان براي تعمير هم کم بود و نمي شد خانه هاي کاهگلي را که به زور سرپا مانده بودند، تعمير کرد تا تلفات زلزله هاي احتمالي که در منطقه اي روي گسل امري طبيعي بود، کم شود يا براي همه روستاهاي آن حوالي خانه بهداشت ، مدرسه يا حمام ساخت.
با 110ميليون تومان حتي نمي شد مانع کوچ جوان هاي روستا شد.
تهران در انتهاي جاده آغوش باز کرده بود، منتظر. بعضي از جوان هاي روستا، مدرسه و آب و برق و گاز و امکانات بهداشتي را به تماشاي رقص گندمزارها در سحر ترجيح مي دادند. به خيال خيلي ها، زندگي در حاشيه هاي سياه و کثيف تهران از پارو کردن برف روي سقف خانه هاي کاهگلي در سرماي 30 درجه زير صفر زمستان هاي اردبيل بهتر بود. اعتبار طرح فقط در حدي بود که نوجوان ها بتوانند نيمکت هاي کهنه مدرسه شان را اگر مدرسه اي داشتند رنگ بزنند يا از صبح تا ظهر علفهاي هرز نهالستان فندقلو را از خاک بيرون بکشند تا روزي 3هزار تومان دهان شيريني بگيرند. گردنه هاي حيران گردنه هاي حيران براي آنها که از ديارشان دل مي کندند و پناهنده تهران مي شدند، ايستگاه آخر بود. آخرين يادگاري زميني که روزگاري در آن ريشه داشتند. جاده در گردنه هاي حيران جان گرفت. دور کوه خزيد و لب هر پيچ ، سبزي دوردستش را در مرز به رخ کشيد. لب جاده ايستاديم به تماشاي سروهاي سبز دوردست و کمتر به زير پايمان نگاه مي کرديم که تا دهها متر زباله بود. آن که چاي آورد گفت : طرف خودمان هم يک زماني پر درخت بود ولي درختها را بريدند، سوزاندند. نگاهش سر خورد روي موج زباله هاي زير پايمان و شيرابه بدبويي که خاک آن را آرام آرام مي مکيد. گفت: توريست ها زياد مي آيند اينجا. گردنه هاي حيران وقتي مه گرفته مي شود چيز ديگري است. زانو زدم تا از زباله هاي لب جاده عکس بگيرم. پشت سرمان استکان هاي خالي چاي در دست پيرمرد، ريز مي لرزيد. گفت: کاش امروز هم جاده مه داشت.