abadani69
09-10-2006, 06:56 PM
خميربازي باکلمات
کرمانشاه اقليم شاعرپروري است. اين ادعا را مي توان به راحتي و با
به خاطر آوردن نامهايي از شاعران دهه هاي اخير اين استان ثابت کرد ؛ شاعراني که به رغم اشتراک در فضاي جغرافيايي ، فضاهاي فکري و ويژگي هاي ادبي و شعري مخصوص به خود را دارند.
جليل آهنگرنژاد شاعري از همان خطه است ، با امتيازات زباني و فضاهاي شعري مخصوص به خود که حاصل تجربه هاي شاعرانه اش را چندي است در «طعم روزهاي نيامده» به مخاطبان عرضه کرده است. مي دانم که توصيه کردن و رهنمود دادن منتقد به شاعر، ماهيتا کاري نادرست است اما نمي توان از وسوسه اين که شاعر را به دور شدن هر چه بيشتر از فضاي فعلي غزلهايش دلالت کنم ، بپرهيزم!
طعم روزهاي نيامده از دو دفتر تشکيل شده است: فرشته اي کردي پوش و خوابهاي ناشناس که اولي مجموعه سروده هاي آزاد اوست و دومي غزلهاي شاعر.
مقايسه اي اجمالي ميان دو دفتر بوضوح نشان مي دهد که شاعر در دفتر دوم تا چه حد از توانمندي هاي خود به نفع رعايت وزن و قافيه و اسلوب شعر دست کشيده است و هر جا که به ياد دغدغه هاي نوآورانه اش افتاده است چگونه غزلي مثل «تا مي نويسم تيرگي...» را سروده است که کاش نمي سرود.
اين چند بيت را به صورت اتفاقي از چند غزل آهنگرنژاد انتخاب کرده ام ، بخوانيد:
زمين نثار روي کلاغهاي تاريک / بيا بيا بکوچيم از اين حصار مجهول يا: ظلمت آباد مخوفي است جهان بي رويت / بي تو لب تشنه گل لهجه يک فانوسم
يا:
شبي که ماه نو شراب کوچ را سر کشيد / صداقت از ميان ما پرنده گشت و پر کشيد
به نظر شما، اين فضاها، بيان و ترکيبات خوني براي ادامه حيات دارند؟ اين نمونه ها را تنها به تصادف برگزيدم. مي شود باز هم از غزلهاي آهنگرنژاد مثال بيرون آورد، منتها بايد به ياد داشت او اصولا شاعري است که نه در مضمون پردازي يا عاطفه ورزي قابليت دارد، بلکه عرصه خودنمايي او در رويکرد متهورانه و برخوردهاي او با زبان است که در شعرهاي سپيدش اتفاق مي افتد.
شعر او، زبان محور است و دست بردن هاي او در دستور و رفتارهاي بي پروا با کلمات است که باعث مي شود او شاعري خود را عرضه کند، به همين دليل هم هست که «بايد»هاي قالب کلاسيک دست و پاي شعر او را چنان مي بندد که ديگر اين گونه سطرهايي در غزلهايش نمي بينيد:
اين صفر زخمي / در کارنامه هيچ پرنده اي پرپر نمي زند!
يا:
ساعتم را روي چشمهاي آبي جمعه / کودک کرده بودم / که زنگ زد تلفني / که در آن سوي خط پروانه اي نمي وزيد/ آهاي خانم! / نام اين کوچه ها را/ نمي شود. اشتباه گفت؟...
واژه ها براي آهنگرنژاد در بسياري از موارد بيشتر از آن که به دليل روابط دال و مدلولي مورد توجه باشند، به شکل ابزاري براي بازيهاي جديدتر جلوه مي کنند. او کلمات را مثل خمير اسباب بازي کودکان ورز مي دهد، کم و زياد مي کند و سعي مي کند با ادامه دادن رابطه هاي زباني و معنايي کلمات در امتداد شعرهاي خود، از همه ظرفيت هاي واژه سود ببرد. مثلا در اين سطر پتانسيل شعري از کلمه «دالاهو» آغاز مي شود، کلمه اي که از يک سو مدلول به تصوير آشناي کوهي در زيستگاه شاعر است و از ديگر سوي اين واژه در ذهن شاعر ادامه يافته است تا به اينجا رسيده است که:
اين کوه / سيد نيست / اما تا نام «دالاهو» را مي شنود/ چقدر «هو هو» مي کند!
البته اين نگاه فرم انديشانه به سرانجام زيبايي شناسانه اي نمي رسد چرا که مصرف شدن همه توجه و انرژي شاعر به کشف ظرفيت هاي واژگان و اصرار بر اجراهاي تازه در جاي گذاري آنان در متن ، باعث شده است که آهنگرنژاد از معيارهاي زيبايي شناسانه غافل بماند و از ياد ببرد که هر رابطه اي از دل مجموعه اي از چند واژه بيرون کشيده شود، لزوما موجد لذت هنري نخواهد شد بلکه گاه نتيجه معکوس حاصل او مي شود.
به رو بودن تلاش شاعر براي بيرون کشيدن يک رابطه نا مکشوف معنوي از دل کلمه مصدق که هم نام مکان وهم نام شخصيتي تاريخي است و بعد، پيوند دادن آن با واژه هاي نفت و کاشاني را بنگريد: از خط واحد اتوبوسي / پياده مي شود / در ميدان مصدقي / که بوي نفت مي دهد و ادکلن و ماتيک / تو پشت پنجره اي کز شده اي / بي که / فکرت بر کاشاني ببارد /...يا اينجا که سعي در رديف کردن کلماتي که در آن حرف «ت» باعث سقوط شعر شده است:
يک دختر چشم آبي قديس / ذهن درختان سرزمينم را / از طنين طناب و تهمت و تابوت / غسل نداده است.
توجه شاعر به اجراهاي زباني و صرف کردن انرژي براي بهره گيري حداکثري از همه ظرفيت هاي تک تک واژگان اثر گاه باعث شده است او در جمع کردن و سر و شکل دادن به يک انسجام هنرمندانه توفيق کامل نيابد به عبارت ديگر پازلهاي پراکنده اي که هر کدام با صرف انرژي و زمان بخوبي شکل يافته اند، نتوانسته اند در چينش متناسبي در کنار يکديگر يک ساختار منسجم بسازند.
براي مثال مي توان به شعر «مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد» اشاره کرد. شعر با تصويري از شاعر که پنجره را کنار مي زند و زني که در کوچه طفلي دوسر را در ميان باد و بي قرار مي زايد شروع مي شود تا به آنجا مي رسد که:
کوچه را / بي اجازه باد / کنار مي زنم / در خيابان شما / مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد / شهر را / که دور از سوت پاسبان ها / کنار مي زنم / در زيرزمين شما / اسکلت هايي بر دوش مردگاني سياه / به خيال کاميوني مي ريزند.../ از اينجا به بعد ناگهان همه انرژي شاعر در ارائه اثري قابل اعتنا و پرخون ته مي کشد. به پايان بندي شعر که مي رسيد:...که فردا / در خيابان هاي تلخ نيويورک / درختاني سياه مي کارند / براي امپراتوري / که بوي پوتين و خون و تابوت مي دهد....
مي بينيد آن تصاوير و فضاسازي سياه اما موثر، به پايان بندي تکراري و بي جاني رسيد و چگونه شاعر ناگهان فضايي را که براي رسيدن به يک پايان ضربه زننده و تامل آفرين تمهيد چيده بود، با بياني رو و بي جان بهم زد؟ شعر جليل آهنگرنژاد از اين ضربه هاي ناگهاني و افتهاي غيرقابل توجيه خالي نيست.
به نظر مي رسد او بيش از هر چيز نيازمند آن است که نگاه جزيي نگر خود را نه به پاره هايي محدود و معدود از اثر، بلکه به کليت ساختار شعرش تعميم دهد.
کرمانشاه اقليم شاعرپروري است. اين ادعا را مي توان به راحتي و با
به خاطر آوردن نامهايي از شاعران دهه هاي اخير اين استان ثابت کرد ؛ شاعراني که به رغم اشتراک در فضاي جغرافيايي ، فضاهاي فکري و ويژگي هاي ادبي و شعري مخصوص به خود را دارند.
جليل آهنگرنژاد شاعري از همان خطه است ، با امتيازات زباني و فضاهاي شعري مخصوص به خود که حاصل تجربه هاي شاعرانه اش را چندي است در «طعم روزهاي نيامده» به مخاطبان عرضه کرده است. مي دانم که توصيه کردن و رهنمود دادن منتقد به شاعر، ماهيتا کاري نادرست است اما نمي توان از وسوسه اين که شاعر را به دور شدن هر چه بيشتر از فضاي فعلي غزلهايش دلالت کنم ، بپرهيزم!
طعم روزهاي نيامده از دو دفتر تشکيل شده است: فرشته اي کردي پوش و خوابهاي ناشناس که اولي مجموعه سروده هاي آزاد اوست و دومي غزلهاي شاعر.
مقايسه اي اجمالي ميان دو دفتر بوضوح نشان مي دهد که شاعر در دفتر دوم تا چه حد از توانمندي هاي خود به نفع رعايت وزن و قافيه و اسلوب شعر دست کشيده است و هر جا که به ياد دغدغه هاي نوآورانه اش افتاده است چگونه غزلي مثل «تا مي نويسم تيرگي...» را سروده است که کاش نمي سرود.
اين چند بيت را به صورت اتفاقي از چند غزل آهنگرنژاد انتخاب کرده ام ، بخوانيد:
زمين نثار روي کلاغهاي تاريک / بيا بيا بکوچيم از اين حصار مجهول يا: ظلمت آباد مخوفي است جهان بي رويت / بي تو لب تشنه گل لهجه يک فانوسم
يا:
شبي که ماه نو شراب کوچ را سر کشيد / صداقت از ميان ما پرنده گشت و پر کشيد
به نظر شما، اين فضاها، بيان و ترکيبات خوني براي ادامه حيات دارند؟ اين نمونه ها را تنها به تصادف برگزيدم. مي شود باز هم از غزلهاي آهنگرنژاد مثال بيرون آورد، منتها بايد به ياد داشت او اصولا شاعري است که نه در مضمون پردازي يا عاطفه ورزي قابليت دارد، بلکه عرصه خودنمايي او در رويکرد متهورانه و برخوردهاي او با زبان است که در شعرهاي سپيدش اتفاق مي افتد.
شعر او، زبان محور است و دست بردن هاي او در دستور و رفتارهاي بي پروا با کلمات است که باعث مي شود او شاعري خود را عرضه کند، به همين دليل هم هست که «بايد»هاي قالب کلاسيک دست و پاي شعر او را چنان مي بندد که ديگر اين گونه سطرهايي در غزلهايش نمي بينيد:
اين صفر زخمي / در کارنامه هيچ پرنده اي پرپر نمي زند!
يا:
ساعتم را روي چشمهاي آبي جمعه / کودک کرده بودم / که زنگ زد تلفني / که در آن سوي خط پروانه اي نمي وزيد/ آهاي خانم! / نام اين کوچه ها را/ نمي شود. اشتباه گفت؟...
واژه ها براي آهنگرنژاد در بسياري از موارد بيشتر از آن که به دليل روابط دال و مدلولي مورد توجه باشند، به شکل ابزاري براي بازيهاي جديدتر جلوه مي کنند. او کلمات را مثل خمير اسباب بازي کودکان ورز مي دهد، کم و زياد مي کند و سعي مي کند با ادامه دادن رابطه هاي زباني و معنايي کلمات در امتداد شعرهاي خود، از همه ظرفيت هاي واژه سود ببرد. مثلا در اين سطر پتانسيل شعري از کلمه «دالاهو» آغاز مي شود، کلمه اي که از يک سو مدلول به تصوير آشناي کوهي در زيستگاه شاعر است و از ديگر سوي اين واژه در ذهن شاعر ادامه يافته است تا به اينجا رسيده است که:
اين کوه / سيد نيست / اما تا نام «دالاهو» را مي شنود/ چقدر «هو هو» مي کند!
البته اين نگاه فرم انديشانه به سرانجام زيبايي شناسانه اي نمي رسد چرا که مصرف شدن همه توجه و انرژي شاعر به کشف ظرفيت هاي واژگان و اصرار بر اجراهاي تازه در جاي گذاري آنان در متن ، باعث شده است که آهنگرنژاد از معيارهاي زيبايي شناسانه غافل بماند و از ياد ببرد که هر رابطه اي از دل مجموعه اي از چند واژه بيرون کشيده شود، لزوما موجد لذت هنري نخواهد شد بلکه گاه نتيجه معکوس حاصل او مي شود.
به رو بودن تلاش شاعر براي بيرون کشيدن يک رابطه نا مکشوف معنوي از دل کلمه مصدق که هم نام مکان وهم نام شخصيتي تاريخي است و بعد، پيوند دادن آن با واژه هاي نفت و کاشاني را بنگريد: از خط واحد اتوبوسي / پياده مي شود / در ميدان مصدقي / که بوي نفت مي دهد و ادکلن و ماتيک / تو پشت پنجره اي کز شده اي / بي که / فکرت بر کاشاني ببارد /...يا اينجا که سعي در رديف کردن کلماتي که در آن حرف «ت» باعث سقوط شعر شده است:
يک دختر چشم آبي قديس / ذهن درختان سرزمينم را / از طنين طناب و تهمت و تابوت / غسل نداده است.
توجه شاعر به اجراهاي زباني و صرف کردن انرژي براي بهره گيري حداکثري از همه ظرفيت هاي تک تک واژگان اثر گاه باعث شده است او در جمع کردن و سر و شکل دادن به يک انسجام هنرمندانه توفيق کامل نيابد به عبارت ديگر پازلهاي پراکنده اي که هر کدام با صرف انرژي و زمان بخوبي شکل يافته اند، نتوانسته اند در چينش متناسبي در کنار يکديگر يک ساختار منسجم بسازند.
براي مثال مي توان به شعر «مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد» اشاره کرد. شعر با تصويري از شاعر که پنجره را کنار مي زند و زني که در کوچه طفلي دوسر را در ميان باد و بي قرار مي زايد شروع مي شود تا به آنجا مي رسد که:
کوچه را / بي اجازه باد / کنار مي زنم / در خيابان شما / مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد / شهر را / که دور از سوت پاسبان ها / کنار مي زنم / در زيرزمين شما / اسکلت هايي بر دوش مردگاني سياه / به خيال کاميوني مي ريزند.../ از اينجا به بعد ناگهان همه انرژي شاعر در ارائه اثري قابل اعتنا و پرخون ته مي کشد. به پايان بندي شعر که مي رسيد:...که فردا / در خيابان هاي تلخ نيويورک / درختاني سياه مي کارند / براي امپراتوري / که بوي پوتين و خون و تابوت مي دهد....
مي بينيد آن تصاوير و فضاسازي سياه اما موثر، به پايان بندي تکراري و بي جاني رسيد و چگونه شاعر ناگهان فضايي را که براي رسيدن به يک پايان ضربه زننده و تامل آفرين تمهيد چيده بود، با بياني رو و بي جان بهم زد؟ شعر جليل آهنگرنژاد از اين ضربه هاي ناگهاني و افتهاي غيرقابل توجيه خالي نيست.
به نظر مي رسد او بيش از هر چيز نيازمند آن است که نگاه جزيي نگر خود را نه به پاره هايي محدود و معدود از اثر، بلکه به کليت ساختار شعرش تعميم دهد.