Announcement
Collapse
No announcement yet.
Armenian Ppl
Collapse
X
-
تاسيس دانشگاه از همان آغاز با نام ارامنه عجين است. بسياری نخستين دانشگاه ايران را دارالفنون می دانند. دارالفنون به معنی امروزی کلمه دانشگاه نبود اما هسته اصلی دانشگاه را در خود داشت. زيرا از جنس مدارس سنتی ايران نبود. مدرسه ای غير دينی بود که در آن پزشکی و مهندسی و زبان خارجه به شيوه امروز تدريس می شد.
به عنوان اين نامه که اميرکبير نوشته است توجه کنيد: "عاليجاه ذکاوت و فطانت همراه، زبدة المسيحيه موسيو جان داوود مترجم اول دولت عليه ايران ... "، اين خطاب اميرکبير به مسيو جان داوود ارمنی است که به عنوان نماينده اميرکبير و با سمت سفير فوق العاده ناصرالدين شاه به اتريش رفت تا معلمان و استادان دارالفنون را انتخاب و استخدام کند. اگرچه تا مسيو جان داوود کار استخدام معلمان را به سامان برساند درباريان کار امير را يکسره کرده بودند، و او به همراه معلمانی که استخدام کرده بود، زمانی به تهران بازگشت که دو روز قبل از آن امير کبير را در حمام فين رگ زده بودند. همانطور که در خطاب اميرکبير آمده جان داوود مترجم اول دولت ايران بود.
بعدها دکتر بازيل ارمنی در همان دارالفنون شروع به تدريس طب فرنگی کرد. تا پيش از دارالفنون طب رايج در ايران طب سنتی بود و از شروع کار دارالفنون طب امروز جای طب سنتی را گرفت. طب امروز را در مقابل طب سنتی، طب فرنگی نام نهاده بودند. دکتر بازيل ارمنی که در انگلستان تحصيل کرده بود، توسط مخبرالدوله وزير علوم، به جای دکتر آلبو (آلمانی) برای تدريس طب دعوت شد و بيست و پنج سال به اين کار پرداخت.
دانشگاه تهران نيز که نخستين دانشگاه ايرانی به معنی اروپايی کلمه است، هيچگاه از ارامنه خالی نبوده است. به غير از دانشگاه تهران، دانشگاههای تبريز، صنعتی، ملی (شهيد بهشتی) صنعت نفت آبادان و بويژه اصفهان، استادان ارمنی بسيار داشته اند. دانشگاه اصفهان از اين نظر شايد سرآمد دانشگاههای ديگر باشد. در همين دانشگاه بود که برای نخستين بار رشته آرمنولوژی (مطالعات ارمنی) داير شد که بعدتر در سال ۱۳۵۰ به دانشکده آرمنولوژی ترقی کرد.
ارامنه در پذيرفتن آموزش و ايجاد مدارس از ديگر ايرانيان همواره آمادگی بيشتری داشته اند. ميرزا حسن خان رشديه که برای تاسيس مدارس به سبک امروز در ايران قرن نوزده به جان کوشيد، نخستين مدرسه خود را برای بچه های ايرانی در ايروان داير کرد. او که مرد زيرکی بود هنگامی که ناصرالدين شاه از سفر فرنگ باز می گشت، به دست بچه های مدرسه خود در ايروان، پرچم هايی داد تا سر راه شاه بايستند و برای او ابراز احساسات کنند.
ناصرالدين شاه از اين ابراز احساسات خوشش آمد. پياده شد و به داخل مدرسه رفت. ميرزا حسن خان که چنين اتفاقی را پيش بينی می کرد، از قبل خود را آماده کرده بود. چندی در فوايد ايجاد مدارس سخن گفت و از شاه خواست که اجازه دهد چنين مدارسی در ايران تاسيس شود. شاه چنان تحت تاثير سخنان ميرزا حسن خان قرار گرفت که دستور داد پا در رکاب کند و همراه شاه عازم تهران شود. ميرزا حسن خان چنين کرد اما تا به نخجوان برسند رنود و مخالفان زير پايش را خالی کرده بودند.
هنگامی که کالسکه شاه از نخجوان حرکت کرد، او را بر جا گذاشتند به اين بهانه که ساعتی ديرتر و با ديگران حرکت خواهد کرد. اما در واقع زندانی اش کرده بودند. ميرزا حسن ناگزير به ارمنستان گريخت و کار مدرسه اش را از سر گرفت. بعدها البته کارهای بزرگی در زمينه آموزش در ايران کرد و مدارس بسياری بنا نهاد که موجب خوشنامی او در ميان روشنفکران شد. چنانکه نيما درباره او می گفت "ياد بعضی نفرات خوش دلم می دارد" اما هر بار که مدرسه ای بنا می گذاشت، طلاب و متحجران با بيل و کلنگ می ريختند و مدرسه اش را ويران می کردند و بچه های مدرسه اش را کتک می زدند. ميرزا حسن خان از تهران به مشهد می گريخت و چون در مشهد مدرسه اش را خراب می کردند به تبريز می رفت و از آنجا به تهران. اين کشاکش سالها ادامه داشت و سرانجام موفق شد در تهران، تبريز و مشهد مدارسی داير کند و بنای آموزش دبستانی را در ايران بگذارد.
هر چه ايجاد مدارس در بين ايرانيان مشکل بود و با مخالفت های بسيار مواجه می شد، در بين ارامنه ايران اين کار به آسانی صورت می گرفت. آنان به دلايل مختلف برای نو شدن و معاصر شدن آماده تر بودند. نخستين مدارس ارامنه بسی زودتر از کوشش های ميرزا حسن خان پا گرفت. حتی در ۱۲۳۷ ش (۱۸۵8 م) اولين مدرسه دخترانه ارامنه در ايران تاسيس شده بود و اين کار ادامه يافت.
پس از دوران قاجار، در دوران رضاشاه نيز ارامنه در ايجاد مدارس سهم بسزايی داشته اند. نام مدرسه برسابه را گويا همه نسل های پيش از انقلاب شنيده باشند. برسابه هوسپيان يک بانوی ارمنی و زاده چهار محال بختياری بود که از يک سالگی به همراه خانواده اش ساکن تهران شد. او نخستين کودکستان ايرانی را در سال ۱۳۰۹ ش (۱۹۳۰ م) با مجوز رسمی وزارت فرهنگ در تهران تاسيس کرد.
بعدها، برسابه، دبستان و دبيرستان خود را هم به کودکستان افزود. آموزش در مدارس برسابه نيز از ابتدای کار به زبان فارسی بود. روايت درس خواندن در مدارس برسابه به قلم بعضی، از جمله دکتر صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در زمينه کودکستان برسابه، گويای تلاش های ارزنده اين بانوی ارمنی است. اين مدارس از نامدارترين مدارس ايران پيش از انقلاب به شمار می رفتند. متاسفانه مدرسه های برسابه بعد از انقلاب تعطيل شد و برسابه هوسپيان اواخر عمر خود را نه در ايران که در امريکا سپری کرد و در سال ۱۳۷۸ شمسی در آن کشور بدرود حيات گفت.
جالب است که در دوره رضاشاه که ايجاد مدرسه به معنای وسيع کلمه در ايران جدی شد، چندی مدارس ارامنه را تعطيل کردند. دستور رضاشاه به عنوان ممنوعيت استفاده از زبان های خارجی در مدارس صادر شده بود و در آن دوره (بعد از ۱۳۱۵ ش) حتی از چاپ کتاب و اجرای تآتر به زبان ارمنی جلوگيری می کردند اما اين جلوگيری ها، مانع آموزش کودکان به زبان ارمنی نشد.
برای مقابله با اين وضع، ارامنه ايران بطور وسيعی در برگزاری کلاس های خصوصی و غير رسمی کوشيدند و از اين راه توانستند آموزش کودکان را ادامه دهند و نگذارند آموزش به زبان مادری شان تعطيل شود.
به غير از مدرسه برسابه شايد ياد کردن از نام چند مدرسه ديگر ارامنه که پيش از انقلاب فعاليت می کردند و در تهران شهرتی داشتند، ضرورت داشته باشد. مدرسه مريم، کوشش، مهرجردن، گلبنگيان، رستم و ...
-
نيما می گفت "ياد بعضی نفرات روشنم می دارد" و از قضا اين سخن را در ارتباط با کسانی از جمله ميرزا حسن خان رشديه می گفت که در بخش آموزش از او ياد کرديم.
ياد ارامنه برای من حکم همين حرف نيما را دارد. اقليت ارامنه ايران پر از نام است. نام های خوب، نام های درخشان، نام های سرفراز. در ذهن من اما پيش از اين نام های سرفراز، تصوير همشهری های خودم زنده می شود. آقا و خانم وارطان، آقا و خانم سرکيسيان و مارتروس شاهورديان. اينها خوبان شهر ما بودند. حتی آنکه گله خوک داشت و گله خوک هايش را به هنگام چرا هنوز به خاطر دارم اما خودش و نامش را نه، از خاطر گريخته است.
وارطان آن وقت ها که راديو دنيا را عوض کرد به قول ابراهيم گلستان "در بعد و وقت دستکاری کرد، و لهجه های مختلف به دنيا داد، دنيا ديگر خطوط و کلمه و کاغذ نبود، يا لکه های رنگ روی نقشه جغرافی. دنيا صدا می داد"، فروشگاهی داشت که در آن وسايل مدرن از جمله راديو می فروخت. آقا و خانم سرکيسيان در ميدان مرکزی شهر داروخانه داشتند و ميخانه هم متعلق به مارتروس بود اما ما اول بار او را نه با ميخانه اش که با واهيک و شاهيک اش شناختيم که هم مدرسه ای ما بودند البته دو سه سالی بزرگتر و جلوتر. گرچه اولين بطر شراب را هم از او خريديم و دور از چشم بزرگترها به جنگل زديم و سه تايی با اسحاق و داوود در يک ساعت يک پاکت سيگار را هم همراه تجربه تازه و کشف تاثيرات الکل در مغز يکجا دود کرديم.
بعدها که دايره شناخت ارامنه از دايره شهر و ديار بزرگتر شد، اولين نام ارمنی که شنيدم آرمان بود که تصويرش را در آن سالهای دور در سينما می ديديم. بزرگتر که شديم و فهميديم هر فيلمی کارگردانی دارد، نام ساموئل خاچيکيان نيز که خيلی اسم آرتيستيکی بود، اضافه شد و بعد ديگران و بازيگران بسيار که ارامنه تحويل سينمای ايران داده بودند.
وقتی نوجوان شديم و تجربه و آزمودن را لبی تر کرديم آبجو شمس و مجيديه و استار - هر سه ساخت کارخانجات ارامنه - به همراه کالباس آرزومان، بيشتر از هنرپيشه های ارمنی به دل می نشست. باشگاه آرارات هم که جای خود داشت. نام های ورزشی بسياری از آنجا بيرون می آمد.
وقتی آنقدر برزگ شديم که شعر خواندنمان گرفت، يک شاعر ارمنی هم در صف شعرای مورد علاقه حضور داشت. کارو. مسلول. نامش تداعی کننده شعر مسلول بود که آن سالها ورد زبان همه بود. ما در آن عوالم شهرستانی تعجب می کرديم که چطور يک بچه ارمنی شاعر زبان فارسی است. بعدتر فهميديم که برادر ويگن هم هست که صدايش را آنهمه دوست داشتيم و اين در ذهن کودکانه ما يک حالت خودمانی بودن به کارو می داد.
چند سال بعد، کافه نادری که امروز همه گارسون های خوب ارمنی اش را از دست داده، جای مهمی بود. بنيانگذار کافه نادری نمی دانم که بود اما يک ارمنی آشنا به فرهنگ فرنگ بود. کافه ای درست کرده بود که پاتق همه روشنفکران بود. می توانستی روشنفکران برجسته وقت را در آنجا مشغول بحث و مباحثه ببينی و با آشنايی با آنان خود را مهم بيابی. البته بعدها معلوم شد اين روشنفکران چندان هم روشن نمی انديشيده اند، سهل است احتمالاً سهم قابل توجهی هم در بيراهه رفتن نسل ما داشته اند. شبها هم اگر گذرت به کافه نادری می افتاد توی آن حياط زبيا می توانستی رقص های مد روز را هم تماشا کنی. کافه نادری سالهای دراز مآمن نويسندگان و شاعران و روشنفکران ايران بود.
اما اين سالهای آخر ديگر کافه نادری سابق نبود. هنوز ته مانده روشنفکری دهه های سی و چهل گهگاه در آن پيدا می شدند و هنوز قرار و مدارهای روشنفکری در آنجا گذاشته می شد، اما بی جنب و جوش و خلوت بود، سرد و ساکت و بی حرکت بود. طعمی از گرما داشت که از خاطره اش برمی خاست اما گرمی نداشت. تا اينکه بالاخره ميراث فرهنگی فهميد و از نابودی نجاتش داد. هر چيز تا زنده است، زنده است و کاری به ارث و ميراث ندارد. وقتی به سکرات افتاد، آن وقت عده ای پيدا می شوند و برای آنکه خاطره اش را زنده نگه دارند، تبديلش می کنند به ميراث فرهنگی. در حالی که کافه می تواند صدها سال زنده بماند بی آنکه ميراث شود. با وجود اين بايد از ميراث فرهنگی سپاسگزار بود که با دست گذاشتن روی آن اجازه نداد به جايش يک آسمانخراش هوا کنند.
باری، وقتی از خيابان نادری عبور می کردی تا به کافه نادری برسی، اگر اهل روزنامه و مجله می بودی و سری به پيشخوان مطبوعات می زدی، کنار روزنامه های فارسی، حتما روزنامه آليک را هم می ديدی که در دکه های روزنامه فروشی نادری حکم سرقفلی داشت و بيش از روزنامه های فارسی جلوه می فروخت، هرچند هر چه نگاهش می کردی يک کلمه اش را نمی توانستی بخوانی. هنوز از سر تنبلی نمی توانی.
بعدها فهميدی که ارامنه، همين آبجو شمس و کافه خاچيک و کالباس آرزومان نيست. تو که سرت برای مخالفت با حکومت درد می کرد و سر کلاس درس دانشگاه حتی با آدم بزرگی مثل عبدالرحمان فرامرزی در می افتادی که چرا اينقدر عليه حزب توده می گويد و چندان سر شاخ شدن را ادامه می دادی که پيرمرد ناچار شود از کلاس بيرونت کند، نام آرداشس آوانسيان را هم می شنيدی. ارمنی کژ طبعی که در ذهن آن روزهای تو مثل خيلی های ديگر قهرمان می نشست. تو اصلا نمی دانستی کيست؟ چطور فکر می کند؟ چه کرده است؟ فقط می دانستی که زندانی است يا بوده است و همين کافی بود برای آنکه يک سوپرمن از او بسازی. تمام عمر نسل من تا زمان انقلاب به همين قهرمان بازی و سوپرمن سازی و بازی های کودکانه ديگر گذشته است. نسل پرت، نا آگاه، از خود راضی و در جهل مرکب که هنوز هم به خود نيامده است. به هر حال اين ارمنی نامدار هر چه بود از بنيانگذاران حزب توده بود و نماينده مجلس چهاردهم از سوی ارامنه شمال. اما قهرمان واقعی توده ای های ارمنی نه او که وارطان بود. همان وارطانی که در شعر شاملو به نماد مقاومت تبديل شد. هر چند که بعدها نام نازلی به جای وارطان نشست.
وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه زير پنجره گل داده ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
وارطان سخن نگفت
سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
نام شاملو نيز با نام يک خانم ارمنی عجين است. آيدا که تمام شعرهای عاشقانه شاملو او را خطاب قرار می دهد. اين دختر ارمنی سالهای چهل، سالهای دراز و تا آخر عمرهمدم شاعر بزرگ ايران، ماند.
او از معدود کسانی است از ميان ارامنه که با مسلمان ازدواج کرده است. پيش از او از شخصيت های نامدار ارمنی که همسر مسلمان اختيار کرده اند لرتا را می شناسيم که همسر عبدالحسين نوشين بود و بازيگر برجسته تآتر و سينمان ايران. حيف که در اين گزارش حق پيشگامی ايرانيان ارمنی درتآتر و سينما ادا نمی شود. آنها بسيار حق به گردن تآتر و سينمای ايران دارند. اما به هر حال ارامنه اگر هيچ تعصبی نداشته باشند، يک تعصب در ميانشان بسيار نيرومند است که با غير ارمنی ازدواج نمی کنند. شايد راز پايداری قوميت شان نيز در همين باشد. (۱)
باری، صحبت از آرداشس و وارطان بود. سياسيون در بين ارامنه کم نبودند اما بيشتر گويا به اشتباه داخل سياست شده بودند. نمونه روشن اين اشتباه کاری، سروژ استپانيان بود که سر از حزب توده در آورد و محکوم به اعدام شد و برای رهايی از اعدام چه کارها که مجبور نشد بکند، در حالی که عاقبت معلوم شد او بيشتر اهل ادبيات بود تا سياست. ترجمه درخشان او از بچه های اربت آناتولی ريباکوف و داستان های چخوف نشان می دهد که او چه قابليتی برای کار فرهنگی داشت. کاری که متاسفانه خيلی دير به آن پرداخت.
اساسا ارامنه ايران بيشتر مردم فرهنگی بوده اند تا سياسی. آثار يرواند آبراهاميان محقق برجسته ايرانی مقيم آمريکا بهترين دليل اين امر است. اثر بزرگ او "ايران بين دو انقلاب" را می توان بارها خواند و آموخت. اما از اهل تحقيق و ترجمه که بگذريم در نويسندگی نيز ارامنه به نحو چشمگيری ظهور کرده اند. بهترين شان همين بعد از انقلاب با "چراغ ها را من خاموش می کنم" چراغ تازه ای در زبان فارسی افروخته است. زويا پير زاد پس از آن "عادت می کنيم" را به زبان فارسی اهدا کرد و بر تعداد آثار ارمنيان فارسی نويس افزود.
Comment
-
wwwwwwwwwwwwoooooooooooowwwwwwwwwwww
sia mitunam begam yeki az behtarin threadhaye tapesho zadi
che dikteye ghashangi dasht in matn, khieli keyfkardam
man khodam tuiran salhast dar yekia z mahalate armani neshin zendegi mikonam, az zamane dabirestana ge eshtebah nakonam ya ghabl taresh, arameshi ke dar inmahalast dar hich mahaleyee nadidam
aramane besiar khoongarman, khodkhah nistan, farghi beine khodeshoono digar adyan nemibinan, bikhodiham taasob nadaran , nobooghe balayee daran
khili say mikonam raayat hale hamdigaro bokonan
yedafe yadam tookhoone neshste boodim, yeki az hamsayeham ke etefaghan ham madreseyeem mishod umad damekhoonanmoon, gpft:mahsa jan ma mikhayn bemonasebate goodbye partye bardam jashn begirim, mikhastim bebinim kasio nemishnasi ke mariz dashte abhse, ke yevaghti narahat nashe,
mna koli taajob kardam, koliham khoshhal shodam, akhe maha vaghti mikhaym jashn begirim , kare khodemoono mikonim kari be daro hamsaye nadarim ke ki bekie!!!
khoshbakhtane khabari nabood, va party be rahati gerefte shod
hata manam rfatm party.
kolan aramaneyeiranaz behtarinhaye iranan, ghadimi va ba safa
khodabiamorze VIGEN o un ham aramaneye irani bood, che doost dashtani bood





MAHSA

[/CENTER]
Comment
-
در آن سال ها کافه ليلا پاتوق معرکه ای بود. مشتريانش بيشتر آن هايی بودند که سال ها هفته ای يکی دوبار به آن جا آمد وشد داشتند. صاحب ارمنی کافه که مرد بلند قد و درشت استخوانی بود همواره در کافه حضور داشت و گاه بر سر ميز مشتريان منتظر می نشست و با آن ها صحبت می کرد. يک بار که من به انتظار نشسته بودم، آمد و روبه رويم نشست و شروع به صحبت کرد. می گفت که سال ها در آمريکا زندگی کرده است و بعد عکسی از کيف بغلی اش درآورد و نشانم داد. در عکس صاحب کافه دست در گردن يک زن جوان بسيار زيبا با موهای بور و چشمان روشن ديده می شد. توضيح داد که آن زن دوست دخترش بوده است.
کافه ليلا پس از انقلاب تعطيل شد و بيست سال تمام خاک خورد. چندسال پيش يک روز که به تصادف از آن جا رد می شدم ديدم که کافه را برای فروش گذاشته اند و در آن سوی شيشه کثيف و پر غبار چهره تکيده مرد ارمنی را ديدم که به خيابان زل زده بود. يک لحظه به سرم زد که در را بازکنم و بروم تو و سلام و عليک کنم. اما به خودم آمدم: نه، اين ديگر آن کافه ليلا نيست و آن مرد ديگر همان مردی نيست که تصويرش را درکنار آن دختر آمريکايی ديده بودم. ما نابودی را به صورت مرحله ای ناگزير در پروسه تداوم زندگی نديده ايم، ما ابتدا قطع و گسست را در اوج زيستن و زنده بودن ديده ايم و ناگهان پس از گذشت سال ها به يکباره آن پديده را در هيئت مرگ يافته ايم.
لباس عروسی ام را مادام ژانت دوخت. يک زن خوش خلق و مهربان و يک خياط خوش دست. خانه اش در خيابان شاهرضا بود، بالاتر از چهارراه کالج توی يک کوچه باريک. مادام ژانت خياط بی نظيری بود. لباس هايی که می دوخت، شانه های افتاده را متوازن، قد کوتاه را اندکی بلندتر و آدم چاق را باريک تر نشان می داد. آن چنان نقص های اندام را می پوشاند که مشتری پس از آماده شدن لباس، در مقابل آينه قدی سالن مادام از اندام تصحيح شده اش حيرت می کرد.
مادام ژانت در همان سال های چهل به آمريکا مهاجرت کرد.
سال های جوانی بود و آراستگی يک نياز طبيعی. بنابراين اگر کيف و کفش خوش دوخت از آخرين ژورنال های مد و آن هم با چرم اعلا و در عين حال راحت و سبک می خواستی بايد يک راست نزد کفاش های معروف می رفتی که شايد بيشترشان ارمنی بودند. يکی از آن ها اديک بود؛ کفاشی اديک اوايل خيابان ويلا قرار داشت. کفش های دوخت او از نظر زيبايی و راحتی حرف نداشت و کيف هايش آن چنان باظرافت و از بهترين چرم ها دوخته می شد که نگاه ها را به خود جلب می کرد.
در همان سال های چهل يک روز اديک بساطش را جمع کرد و رفت. وسوسه اتحاد جماهير سوسياليستی و حکومت پرولتری دامن او را هم گرفته بود. می گفت می روم به جمهوری ارمنستان، وبه جای اين همه کار، روزانه هشت ساعت در کارخانه توليد کفش کار می کنم، بچه هايم در مدرسه خوب درس می خوانند و من اوقات فراغتم را صرف خانواده ام می کنم. نمی دانم سرنوشت او چه شد؟ به سراب کشور شوراها در همان سال ها پی برد يا ماندگار شد و بر او آن رفت که بر ديگر سراب زدگان.
ارامنه به درستکاری و کارآمدی معروف بودند. نوريک، تعمير کار اتومبيل را به ياد می آورم که می توانستی اتومبيل ات را با خيال جمع به دستش بسپری و مطمئن باشی که سالم و بی عيب و نقص و تر و تميز تحويلش می گيری. اما حالا از آن ها جز خاطره ای برجا نمانده است. بعد از انقلاب از جمعيت آنها در ايران کاسته شد اما اين اصل ماجرا نبود، اصل ماجرا چيزهای ديگری بود، خيلی چيزهای ديگر. يکی اش محض نمونه اخطاری بود که بر سردر قنادی ها، ساندويچی ها و مغازه های مواد غذايی ارامنه، نصب کرده بودند. ويژه اقليت ها! تا مومنان بدانند که نجس اند! نوشته ای تحقير آميز نه برای ارامنه که بزرگ بودند، برای ما مسلمان ها که در آخر قرن بيستم به هموطنان ديگرمان چنين نگاه می کرديم. خوشبختانه بعد از چند ماه متوجه شدند و برداشتند اما بايد گفت که ما با آن ها خوب تا نکرديم، ما که نه، دست اندر کاران.
خيلی چيزهای ريز و درشت ديگر هم هست اما بد نيست يک چيز را هم از آن سال های دور اضافه کنم و آن خاطره معلم موسيقی مان در دوره ابتدايی است؛ مسيو قطانيان، که هميشه بفهمی نفهمی کمی مست بود و شنگول و سردماغ. تا وارد کلاس می شد ويلونش را از جعبه اش درمی آورد و می گذاشت برشانه چپ، سرش را کج می کرد و آرشه را می کشيد: ای ايران، ای مرز پرگهر... و ما می خوانديم؛ خارج از نت، يکی زير و يکی بم... البته گاه گداری هم يکی از ترانه های معروف روز را می زد وکيفورمان می کرد...
حالا از آن همه چه مانده است جز دلتنگی های ويران و حسرت آلود؟
Comment
-
المپياد ورزشي ارامنه ايران پايان يافت
سي و نهمين دوره المپياد ورزشي ارامنه ايران با معرفي تيمهاي برتر به كار خود پايان داد.
به نقل از ستاد خبري اين بازيها، المپياد ورزشي ارامنه ايران از 15 تا 25 شهريور با شركت يكهزار ورزشكار از شهرهاي تهران، اصفهان، شاهين شهر، تبريز، اروميه، اراك، ساري، شيراز، قريه ارمني نشين گردآباد به همراه دو تيم از ارمنستان و انجمنهاي ارامنه تهران در باشگاه آرارات تهران برگزار شد.
نتايج كامل اين رقابتها به شرح زير است:
* تنيس:
تيمي
1- آرارات يك تهران 2- آرارات سه تهران 3- آرارات دو تهران
انفرادي آزاد مردان
1- گارني خچوميان 2- اريك كمرزريان 3- سياماننو ديگرانيان و واهه آقاجانيان
انفرادي زير 16 سال
1- ساركيس نجاريان 2- درو محمودي 3- آرن سوكياسيان و گقارد نجاريان
انفرادي بانوان
1- تالين آبراهاميان 2- سوفيا نيگوغوسيان 3- ماتيلدا موراديان و آني نازاريان
* پينگ پنگ:
تيمي مردان
1- ارمنستان 2- سيپان يك 3- آرارات يك تهران
تيمي بانوان
1- آرارات تهران 2- تبريز يك 3- تبريز 2
انفرادي مردان
1- موراد آسادوريان 2- سيكران آسادوريان 3- سرژيك ابوازيان و تئوديك باغداساريان
جوانان
1- تئوديك باغداساريان 2- روني باباخانيان 3- آريل ميناسيان و واهه هاروطونيان
بانوان
1- سيلوا اوهانيان 2- كارولين درگوريان 3- نائيري سالماسيان
* شطرنج:
تيمي جوانان
1- سارداراباد 2- سيپان 3- نائيري
تيمي بانوان (بزرگسالان)
1- تبريز 2- انجمن فارغالتحصيلان
تيمي بانوان (جوانان)
1- نائيري 2- سارداراباد 3- سيپان
انفرادي مردان (بزرگسالان)
1- زيلبرت ديلاچيان 2- ارين بوغوسيان 3- آرمو خاچاطوريان
انفرادي (جوانان)
1- آربي ماركاريان 2- تاده خاچاطوريان 3- آرگين خداقوليان
انفرادي بانوان (بزرگسالان)
1- آدرينه بهادر و آرسينه خاچاطوريان 2- شاكه ساهاكيان 3- سوانا ياريجانيان
انفرادي بانوان (جوانان)
1- مينه خداقوليان و سلين آوانسيان 2- ليليا آيوازيان 3- آرپينه باختر
* دووميداني:
بانوان
1- آرارات تهران 2- اصفهان 3- تبريز
مردان
1- آرارات تهران و اصفهان 2- ارمنستان 3- سيپان
* شنا:
بانوان
1- اصفهان 3- آرارات تهران 3- سيپان
مردان
1- آرارات تهران 2- اصفهان 3- انجمن خيريه ارامنه
* بسكتبال:
جوانان
1- آرارات تهران 2- رافي 3- اصفهان
بزرگسالان
1- آرارات 2- اصفهان 3- رافي
* فوتبال:
جوانان
1- رافي 2- سوان 3- نائيري
بزرگسالان
1- رافي 2- چهارمحال 3- شيپاننه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
مهاجرت ارمنيان به ايران
اگر گذري به خطه آذربايجان كنيم، بدون ترديد، كليساهاي بسياري را مي بينيم كه حاكي از اين مسئله است كه ارمنيان از ديرباز درايران مي زيستند. همچنين بايستي متذكر شد كه پيش از كوچ ارمنيان به ايران در زمان شاه عباس صفوي ، بازرگانان ارمني در شهرهاي شيراز و بندرعباس سكني گزيده و به تجارت اشتغال داشته اند.
درسال 999 هجري قمري، به موجب پيمان منعقده ميان نمايندگان شاه عباس صفوي و سلطان مراد سوم خليفه عثماني، تبريز، باختر ايران و ارمنستان، شكي، شيروان، گرجستان و قره باغ تحت سيطره دولت عثماني درآمد. درسال 1013 هجري قمري شاه عباس بخش اعظمي از آذربايجان، ارمنستان و قره باغ را ازعثمانيان بازپس گرفت ولي بمحض اطلاع از حركت سردار عثماني از شيروان بسوي قارص، ساحل جنوبي رودخانه ارس عقب نشيني كرد و دستور داد ارمنياني كه در مسير حركت سپاهيان عثماني اسكان داشتند، خانه و كاشانه خود را رها و به اين منطقه كوچانده شوند. طبق فرمان شاه عباس ارمنيان جلفاي نخجوان به اصفهان كوچ و ابتدا در شمس آباد اصفهان سكني گزيدند و به مرور زمان جلفاي اصفهان را بنا نهادند.
البته شايان ذكر است كه مسئله كوچ ارمنيان به اصفهان امرساده اي نبود. در حدود سيصد و پنجاه هزار تن ازارمنيان به زورشمشيرسربازان قزلباش خانه ومأواي خود را رها و بسوي كشورايران به حركت در آمدند. از آنجائيكه هيچ پل و گذرگاه مطمئني روي رودخانه ارس نبود حدود سيصد هزار تن جان خود را از دست دادند و پنجاه هزار تن از ارمنيان كه جان سالم بدر برده بودند به دستور شاه عباس به اصفهان كوچانيده شدند و حتي افرادي بودند كه درشهرهاي استانهاي گيلان و مازندران و يا در شيراز اسكان يافتند.
ارمنيان ساكن در نواحي روستائي به كشاورزي، دامداري و باغداري وارمنيان جلفا به داد و ستد اشتغال يافتند. بموجب اعتماد خاصي كه شاه عباس به تجارارمني داشت ايشان را جهت صدور ابريشم كه دراختيار خود شاه بود به خدمت گرفت . پس از درگذشت شاه عباس اوضاع ارامنه دگرگون شد. جانشينان شاه عباس به آزار و اذيت تجار ارمني پرداختند و مالياتهاي بسيار سنگيني به دارائيهاي آنان بستند و وقتي اين تجار اعتراض مي كردند آنان را به ستون بسته مي سوزاندند.
در دوران حكومت نادرشاه هم ارمنيان از شرايط مساعدي بهره مند نبودند، بعنوان مثال، ناچار بودند ساليانه 60500 نادري به حكومت غرامت بپردازند و بدين ترتيب بدنبال اعمال ناشايست عمال نادرشاه برخي از ارمنيان به هندوستان، هندوچين و جاوه مهاجرت كردند. در برخي از نواحي ايران، ارمنيان حق نداشتند سواره وارد شهر شوند و فقط مي توانستند به مشاغلي چون زرگري، نجاري، تجارت و تهيه شراب اشتغال يابند.
در دوران قاجار تحول قابل ملاحظه اي در اوضاع ارمنيان ابران حادث شد و به تعاقب خدمات ارزنده آنان در دوران مشروطيت، ايشان سرانجام حقوق يك شهروند ايراني كه سالها از آن محروم بودند را يافتند.
Comment
-
پراكندگي ارامنه در ايران
ارامنه در شيراز
به گواه نوشتههاي تاريخي، آغاز تشكيل جامعه ارامنه درشهر شيراز به اوايل قرن هفدهم ميلادي بر مي گردد. هنگامي كه شاه عباس صفوي در سال 1605 ميلادي گروههاي چند صدهزار نفري ارامنه را از شهرهاي مختلف ارمنستان شرقي و غربي كوچانده، به ايران آورد و در راه عبوراز شهرهاي مختلف ايران گروهي ازآنان را بنا به درخواست اميروقت شيرازدراين شهرسكونت داد. ولي شواهد تاريخي ديگر ازجمله وجود سنگ قبرهاي قديمي كه تا چندي پيش نيز وجود داشتهاند و تاريخ حك شده بر آنها سالهاي 1551، 1560، 1561 و ... را نشان مي دهد، ثابت مي كند كه ارامنه از شروع قرن شانزدهم ميلادي به صورت جامعهاي تشكل يافته در اين شهر حضور داشتهاند. شمار اين ارامنه بقدري زياد بوده كه آنان داراي يك كليسا و حتي يك قبرستان اختصاصي در پايههاي باباكوهي اين شهر بودهاند. دليل عمده سكونت ارامنه در شيراز، فعاليتهاي پررونق تجاري تجار ارمني بوده كه از قرن پانزدهم ميلادي با كشتي به هندوستان سفر مي كردند و بدين صورت تجارتي پرمنفعت داشتند تا كالاهاي صادراتي كشور مبدا و مقصد را با هم مبادله نمايند. در مسير حركت كاروانها از اصفهان به بندرعباس، شيراز ازتوقفگاه هاي عمده به شمار ميرفت و از اين رو افراد و خانوادههاي ارمني به تدريج در اين شهر سكونت هميشگي يافتند. همچنانكه گفته شد ارامنه در اين شهرداراي كليسايي به نام « مريم مقدس » هستند كه درسال 1662 ميلادي درمحله ارامنه كه از قديميترين محلههاي شيراز است كه زماني محل سكونت بيش از هزار خانوار ارمني بوده. اين كليسا ابتدا نمازخانه كوچكي بوده كه در دهه 1550 ميلادي ساخته شده و سپس بدنبال افزايش جمعيت ارامنه در شيراز نمازخانه مزبور جاي خود را به يك كليسا داده است.
لوحهاي كه بر ديوار اين كليسا نصب شده، تاريخ ساخت اين بنا يعني سال 1662 ميلادي و اين مطلب كه كليسا با كمكهاي مردمي ساخته شده است را بيان ميكند. كليساي مريم مقدس ازمعماري سادهاي برخوردار است، به استثناي سقف آن كه از چنان نقاشي هاي زيبا و دل انگيزي پوشيده شده كه به روايتي انعكاس كامل نقوش فرشهايي است كه زماني كف اين كليسا را مفروش ميكردهاند. سقف اين كليسا و نقاشيهاي كارشده بر روي آن تا به امروز سالم باقيمانده و دست روزگار آسيبي به آنها نرسانده است.
نام شيرازيادآورشخصيتهاي ارزنده فرهنگي ارمني است. اول كشيش آراطون شماوونيان است (1750-1824م) از ارامنه شيراز است. وي مشهور است به اينكه اولين نشريه ارمني زبان را در شهر مدرس هندوستان منتشر ساخت. نشريه ماهانه مزبور بنام « آزدارار» بين سالهاي 1794-1796 م مجموعاً در 18 شماره بچاپ رسيد.
دوم مسروپ تاقياديان ( 1803-1858 م) نويسنده، مورخ، شاعر و روزنامهنگار ارمني است كه در راه مراجعت از هندوستان به ايروان ارمنستان دچار بيماري شديدي شد و در شهر شيراز جهان را بدرود گفت. در سال 1958 بمناسبت يكصدمين سال وفات مسروپ تاقياديان مجسمهاي از وي در محوطه كليساي ارامنه شيراز نصب شد.
بتدريج با تغيير شرايط اقتصادي و اجتماعي كه روزگاري اقامت در شيراز را براي ارامنه قابل توجيه مينمود، اين گروه از جامعه ارمني به نقاط ديگري از اين كشور پهناور نقل مكان كردند. امروز تنها گروه كوچكي از ارامنه در شيراز سكونت دارند كه عمدتاً داراي مشاغل آزاد هستند. دو نهاد اجتماعي فعال درآنجا عبارتند از: سازمان زنان و شعبهاي از سازمان ورزشي- فرهنگي آرارات كه مركز آن در تهران است. در رابطه با امور مذهبي و اجتماعي ارامنه شيراز از جوامع وابسته به خليفهگري جلفاي اصفهان و ارامنه جنوب می باشد.
ارامنه در گرگان
جامعه ارمني ساكن گرگان درآباديهايي درمسير بين شهرگرگان تا گنبد مستقر شده اند. اين نقاط مسكوني عبارتند از: گرگان، گلستان، فاضل آباد، قروق، تقي آباد، علي آباد، گنبد. بايد متذكرشد كه ارامنه منطقه گرگان اصل و نسب ايراني ندارند. حضور آنها دراين منطقه از ايران داراي سابقه اي كمتر از يكصد سال است. خانواده هاي اوليه اي كه پايه گذار اين جامعه كوچك بوده اند از ارامنه ساكن طرابوزان تركيه هستند. آنان بعد از كشتار ارامنه در 1896 تركيه، از طرابوزان تركيه گريخته و از طريق درياي سياه به شهرهاي ساحلي گرجستان پناه بردند وساكن آنجا شدند. بعد ازوقايع سالهاي 1917 و سپس درسالهاي حكومت استبدادي استالين آنها با مشكل اقامت روبرو شدند. عاقبت خانواده هايي از اين گروه موفق شدند درگرجستان تابعيت ايراني بدست آورده و به سوي تبريز حركت كنند. آنها كه عمدتا كشاورزان توتون كار بودند بعد از ورود به تبريز به دنبال منطقه اي درمحدوده مازندران بودند تا به كشت برگ توتون مشغول شوند. درنهايت آنها باراهنمايي يك پزشك ارمني براي كار روي زمين هاي شخصي وي به گرگان رفتند ودر آنجا دوره جديدي از زندگي را آغاز نمودند. ارامنه گرگان و آبادي هاي اطراف، امروزه داراي يك كودكستان درآبادي گلستان و يك كليسا در قروق هستند كه ازمراكز تجمع ارامنه جهت انجام مراسم عبادي و نيزبرپايي اجتماعات عمومي ميباشد. درسالهاي گذشته يعني بين سالهاي 1947 تا 1960 اين جامعه داراي مدرسه ابتدايي نيز بوده است. امروزه شمار ارامنه گرگان بعلت مهاجرت هاي متناوب محدودترشده است.
ارامنه در مراغه
درشهرمراغه نيزهمچون ديگـرشهرهاي عمده استان آذربايجان جوامـع ارمني از ديــرباز ساكن بوده اند. در دوره قــبل از جنگــهاي ايــران و روس، يعني درآغـاز قرن نوزدهم، شمار ارامنه دراين شهر و روستاهاي مجاور آن چشمگير بوده است. وليكن به دنبال عقد معاهـده تركمنچـاي در سال 1828 ، قريب 700 خانوار از ارامنه اين شهر به سرزمينهاي قفقازكوچ نمودند. شمار ارامنه مراغه مقارن دوره جنگ جهاني اول طبق يك سرشماري انجام گرفته 5000 تن بوده است. در دوره جنگ جهـاني اول و دراثر بروز مسائل، اغتشاشات و نا امني هاي مربوط به جنگ، ارامنه مراغه را ترك كرده و به شهــرهاي جنوبـي تر كوچ كردند. مهاجران مزبور در سالهاي 1921 و 1922 در حاليكه شمارشان از 1500 تجاوز نمي كرد به زادگاه خود مراجعـت نمودند. شمـار ارامنه مراغه يك بار ديگر در مهاجرت جمعي سال 1945 به جمهــوري سوسيــاليستي ارمنستان كــاهش چشمــگيري يافت، به طوري كه طبق سرشماري دولتـي كه در سـال 1956 صورت گرفته تنها 413 تن ارمني درمراغه زندگي مي كردند. به همت ارمنيان خير، در مراغه كليســايي ساختـه شده كه براساس نوشته لـوح سردرآن در سال 1850 ميلادي بنا شده است.
مدرســه اي نيز در جنب همين كليسا به تاريخ 1886 بنا شده كه داراي 5 كلاس درس، يك سالن اجتماعـات و يك سـن جهـت برگــزاري برنـامه هاي نمايشي وكتابخانه اي مجهـز براي استفاده محصلين و عمـوم بوده است. قريب به اتفاق دانش آموزاني كه دوره تحصيلات ابتدايي را دراين شهرباتمام مي رساندند، چنانچه ازخانـواده هايي مرفه بودند به شهـرهاي بزرگ قفقــاز رفته و ادامه تحصيل مي دادند. شغل عمــده ارامنه مراغه در پايان قرن نــوزدهم و قرن بيستم، باغــداري و تجارت در زميـنه تهيـه و صدور خشكــبار به كشورهاي همجــوار چون روسيه بوده است. ارامنه مراغه به جــز در مراغـه در نقــاط همجـوار آن، به خصوص در مياندوآب، دارلـك، قم قلعه، قره ورن، تقي آباد، ايندرآقان، ساوجبلاغ سكونت داشته اند. امروزه به دنبال مهاجرت به شهرهاي بزرگ تر مانند تهران و تبريز كه بيشتر به منظور ادامه تحصيل و كسب مشاغل بهتر صورت گرفته، مراغه از سكنه ارمني خود خالي شده است.
Comment


Comment