PDA

View Full Version : Man Asheghe(Dastan)


jjbb
09-16-2006, 02:23 PM
من عاشق آدم های پولدارم

انگشت* اشاره*اش* را فشار داد روي* دكمة سياه*رنگ* روي* دستگيره*. شيشة سمت* راست* ماشين* كه* تا نيمه* پايين* رفت*، انگشتش* را برداشت*. سرش* را برد طرف* شيشه*. به* مردي* كه* نشسته* بود پشت *فرمان* بي* ام* وي* انگوري*رنگ*، گفت*: «شما دارين* مي*رين*؟»
مرد نگاهش* كرد. گفت*: «تازه* اومده*يم*.»
و لبخند زد. مرد دكمة* مستطيل*شكل* را فشار داد و شيشه* بالا رفت*. به* اطراف* نگاه* كرد. آن*طرف* خيابان*، مقابل* پارك*، كيپ*تاكيپ *ماشين* پارك* شده* بود. برگشت و چشمش* به* پژوي* جي* ال* اكس* نقره*اي*رنگي* افتاد كه* درست* پشت* ماشينش* پارك* كرده* بود. زني* درسمت* راست* را باز كرد، پياده* شد و رفت* توي* پياده*رو. پشت* چند نفري* كه* توي* صف* بستني*فروشي* بودند، ايستاد. مرد باز به* اطراف *نگاه* كرد، به* ماشين*هايي* كه* داشتند توي* آن* خيابان* شلوغ*، پشت* سر هم* و آرام*، حركت* مي*كردند. گذاشت* توي* دنده* و حركت* كرد. كمي*جلوتر، سر كوچه*اي*، نگه* داشت* و توي* كوچه* را نگاه* كرد. همه *جا پراز ماشين* بود. توي* آينة* وسط شيشة* جلو نگاهي* به* خودش* انداخت*؛ به* ته*ريش* و گونه*هاي* سفيدش*. با نوك* انگشت* وسط، عينكش* را بالا داد و حركت* كرد. رفت* توي* صف* ماشين*هايي* كه* داشتند آرام* به*سمت* چهارراه* پارك*وي* حركت* مي*كردند. كمي* به* راست* خم* شد. درحالي* كه* نگاهش* به* جلو بود، دست* كرد توي* داشبرد و كيف* سي*دي *را بيرون* آورد. زيپش* را باز كرد و منتظر شد تا صف* ماشين*ها از حركت *باز ايستاد. يكي*يكي* سي*دي*ها را نگاه* كرد. سي*دي* را كه* رويش* نوشته *بود گلچين* خارجي*، بيرون* كشيد. كيف* را برگرداند توي* داشبرد و سي*دي* را فرو كرد توي* پخش* نقره*اي*رنگ*. داشت* به* صفحة *سبزرنگ*، كه* كلمة* READ رويش* خاموش* و روشن* مي*شد، نگاه *مي*كرد كه* صداي* بوقي* شنيد. به* جلو نگاه* كرد. ماشين* جلويي* بيست *متري* دور شده* بود. زد توي* دنده* و حركت* كرد. كمي* بعد صداي*آهنگ* ملايمي* از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش* را گذاشت* روي *فرمان* و به* ماشين*هايي* نگاه* كرد كه* داشتند از لاين* كناري*، از طرف*چهارراه*، پايين* مي*آمدند. كمي* جلوتر باز صف* ماشين*ها متوقف* شد. ماشين*هاي* لاين* كناري* هم* ديگر حركت* نمي*كردند. مرد چشمش* به *چند نفري* افتاد كه* توي* پياده*رو، مقابل* يك* همبرگرفروشي*، ايستاده *بودند. چند نفري* هم* روي* جدول* كنار باغچه* مقابل* همبرگرفروشي *نشسته* بودند و داشتند همبرگر مي*خوردند. مرد احساس* كرد بوي *همبرگر به* مشامش* خورد، بوي* همبرگر با خيارشور و گوجة* تازه*. شيشة* طرف* راست* را يكي* دو سانتي* پايين* كشيد. داشت* صداي *آهنگ* را زياد مي*كرد كه* ماشين*ها راه* افتادند. پشت* سرشان* حركت* كرد. به* دو طرف نگاه* كرد، جايي* كه* ماشين*ها پشت* سر هم* پارك* كرده بودند. منتظر بود چشمش* به* جاي* پاركي* بيفتد، اما حتي* يك* جا خالي *نبود. فكر كرد توي* كوچه*ها هم* نمي*تواند جايي* پيدا كند. با خودش گفت* چهارراه* پارك*وي* دور مي*زند و همين* مسير را برمي*گردد تا بالاخره جايي پيدا كند. هوس* كرده* بود برود سراغ* همان همبرگرفروشي*. هنوز بوي* گوشت* و خيارشور و گوجة تازه* توي دماغش* بود. چشمش* به* چراغ*هاي* نارنجي*رنگ* روي* پل* پارك*وي افتاد. ماشين*ها داشتند آرام*، در دو خط موازي*، به* سمت* بالا حركت مي*كردند. كمي* بعد، نزديك* چهارراه*، باز همة ماشين*ها متوقف* شدند. مرد صداي ممتد بوق* ماشين*ها را شنيد و متوجه* چند نفري توي* ماشين* بغلي* شد كه* زل* زده* بودند به* او. شيشه*اش* را كشيد بالا و صداي پخش* را كم* كرد. ماشين*ها همان*طور پشت* سر هم* ايستاده *بودند و بوق* مي*زدند. چشمش* به* چند نفري* افتاد كه* نزديك* پل*، ازماشين*هاي*شان* پياده* شده* بودند. با خودش* گفت* حتمأ تصادف* شده*. فكر كرد حالا حالاها بايد اينجا بايستد و منتظر بشود تا بالاخره *يكي*شان* كوتاه* بيايد و راه* بيفتد. شايد هم* بايد صبر مي*كردند تا پليس *مي*آمد. اما چند لحظه* بعد، وقتي* هنوز نگاهش* به* آن* چند نفر بود، سيل* ماشين*ها حركت* كرد. كشيد كنار و از راهي* كه* باز شده* بود، به*سرعت* حركت* كرد. به* چهارراه* كه* رسيد، دوباره* ماشين*ها متوقف* شدند و صداي* بوق*ها بلند شد. چشمش* به* دختري* افتاد كه* باراني* كرم*رنگ* بلندي* به* تن* داشت* و كنار خيابان* ايستاده* بود. چند دختر و پسر ديگر، كمي* جلوتر از او، ايستاده* بودند. مرد به* بالاي* چهارراه* نگاه *كرد، به* آن*طرف* پل* كه* ماشين*ها، بدون* هيچ* فاصله*اي*، پشت*به*پشت* هم* ايستاده* بودند و تكان* نمي*خوردند. فقط صداي* بوق* بود كه* شنيده *مي*شد با بوي* دود كه* همة* فضا را پر كرده* بود. بالاخره* ماشين*ها حركت* كردند. مرد پيچيد به* راست* و دوباره* چشمش* به* دختر افتاد كه *زل* زده* بود به* او. كنار خيابان*، جلوتر از جوان*ها، زد روي* ترمز و توي *آينه* را نگاه* كرد. دختر برگشته* بود و داشت* نگاهش* مي*كرد. خواست *با دست* اشاره* كند، اما همان*طور خيره* شده* بود به* او. دختر لحظه*اي *برگشت* و به* چهارراه* نگاه* كرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت *نگاهش* مي*كرد. هر دو فقط خيره* شده* بودند به* هم*. كمي* بعد مرد برگشت*. دست*هايش* را گذاشت* روي* فرمان* و به* جلو نگاه* كرد. خوشحال* بود از اينكه* به* آن* خيابان* شلوغ* برنگشته*. توي* آينه* را نگاه* كرد و چشمش* به* دختر افتاد كه* داشت* به* ماشين* نزديك* مي*شد. وقتي *از جلو جوان*ها رد مي*شد، مرد شيشة* سمت* راست* را تا آخر پايين *كشيد. صبر كرد تا دختر برسد كنار ماشين*. صداي* پخش* را كم* كرد و برگشت*. دختر آهسته*، در حالي* كه* نگاهش * به* مرد بود، به* ماشين *نزديك* شد و كنار در جلو ايستاد. سر خم* كرد. گفت*: «براي* من*وايسادين* يا اونها؟»
با سر به* جوان*هايي* اشاره* كرد كه* كنار خيابان* ايستاده* بودند و لبخند زد. مرد گفت*: «سوار شو.»
دختر در را باز كرد و سوار شد. مرد، بي*آنكه* نگاهش* كند، زد توي* دنده* و حركت* كرد. زل* زده* بود به* جلو و داشت* توي* ذهنش* دنبال *جمله*اي* مي*گشت* تا حرفي* بزند. دختر گفت*: «اولش* فكر كردم* واسه *اونها نگه* داشتين*.»
مرد لحظه*اي* نگاهش* كرد. گلويش* خشك* شده* بود. گفت*: «معلوم *بود واسه* شماس*.»
آب* دهانش* را قورت* داد. دختر انگشتش* را روي* دكمة* سياه*رنگ *دستگيره* فشار داد و شيشة* سمت* راست* پايين* رفت*. به* داشبرد نگاه *كرد و بعد به* مرد. گفت*: «خيلي* ماشين* خوشگلي* دارين*.»
مرد گفت*: «جدي*؟»
«آره*، خيلي* خوشگله*. از اون* دور برق* مي*زد.»
مرد گفت*: «كجا مي*رفتين*؟»
دختر گفت*: «خونه*. تا همين* حالا كلاس* داشتيم*.»
مرد گفت*: «دانشجويين*؟»
دختر سر تكان* داد و لبخند زد. گفت*: «يه* همچين* چيزي*.»
دستش* را برد طرف* پخش* نقره*اي*رنگ* و دكمه*اي* را فشار داد و صداي* آهنگ* قطع* شد. گفت*: «چي* شد؟»
«خاموشش* كردين*.»
«نمي*خواستم* خاموشش* كنم*. مي*خواستم* صداشو زياد كنم*.»
مرد دكمة كوچك* مستطيل*شكل* سمت* چپ* را فشار داد و پخش *دوباره* روشن* شد. گفت*: «دكمة صداش* اينه*.»
با انگشت* دكمة* نقره*اي*رنگ* سمت* راست* را فشار داد و صداي *آهنگ* بلند شد. دختر گفت*: «بلندترش* كنين*.»
مرد باز انگشتش* را روي* دكمة* نقره*اي*رنگ* فشار داد. صداي* آهنگ *باز هم* بلندتر شد. دختر تكيه* داد به* صندلي* و آرنجش* را گذاشت* لب *شيشه*. خيره* شده* بود به* جلو. مرد لحظه*اي* نگاهش* كرد. به* ابروي *كشيده*اش* نگاه* كرد و چشم* درشتش* كه* خيره* به* جلو مانده* بود؛ به*هيكل* نحيفش* كه* روي* آن* صندلي* بزرگ*، به* عروسك* مي*مانست*. كيفش* را گذاشته* بود روي* پايش* و انگشت*هاي* كوچك* دست* چپش*، بندهاي* آن* را محكم* نگه* داشته* بودند. طوري* نشسته* بود انگار سال*هاست* همديگر را مي*شناسند.
آهنگ* كه* تمام* شد، هنوز هر دوشان* ساكت* بودند. آهنگ* بعدي* كه *شروع* شد، مرد بلند گفت*: «تو داشبرد پر از سي*دي*يه*.»
دختر گفت*: «چي*؟»
مرد گفت*: «تو داشبرد.» با دست* به* داشبرد اشاره* كرد. بلند گفت*: «توش* پر از سي*دي*يه*.»
دختر صداي* آهنگ* را كم* كرد. گفت*: «اينجا؟»
در داشبرد را باز كرد و كيف* سي*دي* را بيرون* آورد. زيپش* را كشيد و بعد شروع* كرد به* خواندن* نوشته*هاي* روي* سي*دي*ها. گفت*: «خيلي *فوق*العاده*س*. هر چي* بخواي*، اينجا هست*.»
يكي*يكي* به*دقت* سي*دي*ها را نگاه* كرد و بعد از ميان*شان* يك *سي*دي* بيرون* آورد. گفت*: «من* عاشق* جيپ*سي*كينگزام*.»
مرد سي*دي* توي* پخش* را بيرون* آورد و سي*دي* جيپ*سي*كينگز را گذاشت*. آهنگ* كه* شروع* شد، دختر گفت*: «خيلي* كيف* مي*ده* آدم *بشينه* پشت* اين* ماشينو و تو اين* اتوبان* از كنار بقية* ماشين*ها رد بشه* و جيپ*سي*كينگز گوش* بده*.»
نگاهش* به* مرد بود. مرد گفت*: «آره*.»
دختر گفت*: «يه* چيزي* رو مي*دونين*؟»
مرد گفت*: «چي* رو؟»
«من* عاشق* ماشين*هاي* شيك* و مدل*بالام*. عاشق* رستوران*هاي *درجه* يك* بالاي* شهرم*. عاشق* بهترين* غذاهام*. عاشق* مسافرتم*. عاشق *اينم* كه* برم* تو يه* ويلاي* بزرگ* نزديك* دريا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت*: «حالا چرا رامسر؟»
«چون* عاشق* اونجام*. عاشق* اينم* كه* وقتي* دريا طوفاني*يه*، تو ساحلش* قدم* بزنم* و صدف* جمع* كنم*. رامسر كه* رفته*ين*؟»
مرد سر تكان* داد. نگاهش* به* جلو بود. دختر گفت*: «عاشق* اينم* كه* يه* ويلاي* بزرگ* تو اون* خيابون* نزديك* ساحلش* داشته* باشم*. از اون *ويلاهايي* كه* از تو بالكنش*، دريا پيداس*. صبح* زود پاشي* بري* تو ساحل* و تموم* ساحلو قدم* بزني*. بعدش* هم* برگردي* تو ويلا، يه*صبحانة* مفصل* بخوري* و دوباره* بخوابي*. تا لنگ* ظهر بخوابي*. بعدش *هم* پا شي* ناهار بخوري* با يه* عالم* بستني* توت*فرنگي*. بعد تا عصر بشيني* فيلم* ببيني* و موسيقي* گوش* بدي*. عصر هم* بزني* بيرون*. فكرشو بكنين*.»
به* مرد نگاه* كرد. منتظر بود چيزي* بگويد. مرد همان*طور زل* زده *بود به* جلو. دختر گفت*: «يه* چيزي* رو مي*دونين*؟»
مرد گفت*: «چي* رو؟»
«من* عاشق* آدم*هاي* پولدارم*. جدي* مي*گم*. عاشق* آدم*هاي *پولدارم*. وقتي* مي*شينم* تو يه* همچين* ماشيني*، خيلي* احساس* خوبي *بهم* دست* مي*ده*. فكر مي*كنم* همة* اينها مال* خودمه*. نمي*دونم* چرا، ولي* يه* همچين* احساسي* دارم*. فكر مي*كنم* هر چي* تو اين* دنياس*، مال*منه*.» بعد گفت*: «شما بايد از اون* پولدارها باشين*.»
مرد لبخند زد. دختر گفت*: «ديدين* گفتم*. از اون* پولدارهايين*.»
مرد گفت*: «نه* اون*قدرها.»
«دروغ* مي*گين*. قيافه*تون* داد مي*زنه* پولدارين*. آدم*هاي* پولدار قيافه*شون* با آدم*هاي* معمولي* فرق* مي*كنه*.»
مرد گفت*: «چه* فرقي*؟»
«جدي* مي*گم*. فرق* مي*كنه*. آدم*هاي* پولدار از ده* فرسخي* داد مي*زنه* پولدارن*.»
مرد چيزي* نگفت*. فقط صداي* پخش* را كم* كرد. دختر گفت*: «شرط مي*بندم* يه* شركتي* چيزي* دارين*.»
مرد دوباره* لبخند زد. دختر گفت*: «نگفتم*. نگفتم*. شركت* دارين*؟»
* باز است*.

jjbb
09-16-2006, 02:23 PM
مرد گفت*: «نه* اون*طوري* كه* فكر مي*كني*.»
«ولي* شركت* دارين*. نه*؟ درست* مي*گم*؟»
مرد به* دختر نگاه* كرد و سر تكان* داد. گفت*: «شريكم*.»
دختر گفت*: «مي*خواي* بگم* چه* شركتي* داري*؟»
مرد گفت*: «بگو.»
دختر دستش* را گذاشت* روي* داشبرد و به* جلو نگاه* كرد. داشت *فكر مي*كرد. زل* زده* بود به* جلو. يكدفعه* سرش* را چرخاند طرف* مرد. گفت*: «شركت* لوازم* كامپيوتري* ... يا پزشكي*.»
مرد گفت*: «اينو ديگه* اشتباه* كردي*.»
دختر گفت*: «صبر كن*.»
دوباره* به* جلو نگاه* كرد. بعد گفت*: «خودت* بگو.»
مرد گفت*: «لوازم* كشاورزي*، آبياري*.»
دختر گفت*: «ولي* درست* گفتم* كه* شركت* داري*.»
مرد سر تكان* داد. گفت*: «مي*خوام* يه* پيشنهادي* بهت* بكنم*.»
دختر نگاهش* كرد، طوري* كه* انگار حواسش* جاي* ديگر است*. مرد گفت*: «قبل* از اينكه* سوارت* كنم*، داشتم* مي*رفتم* همبرگر بخورم*. اگه* دوست* داشته* باشي*، مي*تونيم* با هم* بريم* تو يكي* از اون* رستوران*هاي *درجه* يك* كه* گفتي* و دو تا پيتزا مخصوص* سفارش* بديم*.»
دختر گفت*: «حالا چرا پيتزا؟»
مرد گفت*: «من* عاشق* پيتزام*.»
دختر گفت*: «مي*دوني* من* الان* هوس* چي* كرده*م*؟»
مرد گفت*: «هوس* چي*؟»
«يه* ساندويچ* گندة* رست*بيف* با يه* ليوان* بزرگ* فانتا.»
مرد گفت*: «جايي* رو سراغ* داري*؟»
دختر به* جلو نگاه* كرد. تكيه* داد به* صندلي*. مرد گفت*: «بعدش* هرجا خواستي*، مي*رسونمت*.»
دختر گفت*: «اول* بايد بريم* من* به* خونه* بگم*.»
مرد گفت*: «كجا برم*؟»
«از اون* بريدگي*، بپيچ* تو صدر.»
مرد كمي* جلوتر، پيچيد توي* اتوبان* صدر. داشت* آهسته* حركت *مي*كرد. پل* روي* خيابان* شريعتي* را كه* رد كرد، دختر گفت* بپيچد توي *يكي* از خيابان*هاي* سمت* راست*. مرد راهنما زد و آهسته* پيچيد. گفت*: «تا حالا هيچوقت* تو اون* رستوران*هاي* طبقة* آخر پاساژمیلاد نور رفته*ي*؟ غذاهاش* حرف* نداره*. فكر كنم* از اون* جاهايي*يه* كه* تو عاشقشي*.»
دختر گفت*: «يه* بار رفته*م*.»
كيفش* را باز كرد و آينة* كوچكي* بيرون* آورد. گفت*: «چراغو روشن* مي*كني*؟»
مرد چراغ* جلو سقف* را روشن* كرد. دختر سر خم* كرد و خودش* را توي* آينة* كوچك* نگاه* كرد. مرد گفت*: «من* بعضي*وقت*ها مي*رم* اونجا. خوشم* مي*آد تو راهروهاش* قدم* بزنم* و به* ويترين*ها نگاه* كنم*.»
دختر، بي*آنكه* سر بلند كند، گفت*: «تنها مي*ري* اونجا؟»
«بعضي*وقت*ها دوست*هام* هم* هستن*. هر موقع* وقت* كنيم* مي*ريم*.»
دختر روژ صورتي*رنگي* را كه* از كيفش* درآورده* بود، به* لب*هايش *ماليد. هنوز داشت* خودش را توي* آينه* نگاه* مي*كرد. مرد گفت*: «موافقي* بريم* اونجا؟»
دختر سرش* را بالا آورد. با انگشت* به* خياباني* سمت* چپ* اشاره *كرد. مرد پيچيد توي* خيابان*. دختر گفت*: «اونجا رست*بيف* هم* پيدا مي*شه*؟»
مرد گفت*: «نمي*دونم*. شايد. ولي* مي*دونم* پيتزاهاش* حرف* نداره*.»
لبخند زد. دختر گفت*: «منم* يه* جاي* عالي* همين* نزديكي*ها سراغ* دارم*.»
مرد گفت*: «جدي*؟»
دختر سر تكان* داد. آينه* را با روژ گذاشت* توي* كيفش*. گفت*: «اگه *بياي*، ديگه* ول* نمي*كني*. خيلي*وقت*ها هم* همين* آهنگ*هاي* جيپ*سي*كينگزو مي*ذارن*. خيلي* جاي دنجي*يه*.»
مرد گفت*: «پس* بريم* همون*جا.»
دختر گفت*: «همين*جاس*.»
با دست* به* پياده*رو اشاره* كرد. مرد كنار خيابان* پارك* كرد. دختر گفت*: «پيتزاهاش* هم* حرف* نداره*.»
مرد گفت*: «من* هم* هوس* كرده*م* رست*بيف* بخورم*.»
دختر خنديد. گفت*: «تا مانتومو عوض* مي*كنم*، دور بزن*.»
مرد سر تكان* داد. دختر در را باز كرد. داشت* پياده* مي*شد كه* مرد گفت*: «من* هنوز اسم*تو نمي*دونم*.»
دختر در ماشين* را به* هم* زد. دستش* را گذاشت* لب* شيشه* و سر خم* كرد. گفت*: «فرزانه*.»
مرد گفت*: «منم* نويدم*.»
دختر گفت*: «من* الان برمي*گردم*.»
دستش* را از لب* پنجره* برداشت* و با عجله* رفت* توي* كوچة باريك *و تاريكي* كه* كمي* جلوتر بود. مرد دور زد و كنار خيابان* نگه* داشت*. ماشين* را خاموش* نكرد. شيشة* سمت* راست* را بالا داد و صداي *آهنگ* را زياد كرد. هر از گاهي* به* كوچة* تاريك* نگاه* مي*كرد و منتظر بود دختر را ببيند كه* از كوچه* بيرون* مي*آيد. كمي* بعد ماشين* را خاموش *كرد و صداي* آهنگ* قطع* شد. توي* آينه* نگاهي* به* خودش* انداخت*. به *ته*ريشش* دست* كشيد و با خودش* گفت* كاش* تنبلي* نكرده* بود و ريشش* را زده* بود. عينكش* را بالا داد و باز به* كوچه* نگاه* كرد. به *پنجره*هاي* خانه*هاي* آن*طرف* خيابان* نگاه* كرد و متوجه* باد شد كه*داشت* شدت* مي*گرفت*. چشمش* به* برگ*هاي* زردي* افتاد كه* كنار جدول*ها ريخته* بود. از ماشين* پياده* شد. تكيه* داد به* در و به* صداي* باد گوش* داد كه* لاي* برگ*ها مي*پيچيد. چند دقيقه* بعد، وقتي* هنوز نگاهش* به* پنجره*هاي* خانه*هاي* آن*طرف* خيابان* بود، راه* افتاد به* طرف *كوچه*. سر كوچه* لحظه*اي* درنگ* كرد. بعد وارد كوچه* شد. كمي* كه *جلوتر رفت*، چشمش* به* خياباني* افتاد كه* كوچه* را قطع* مي*كرد. برگشت*. احساس* كرد توي* همين مدت*، هوا سردتر شده*. نشست *توي* ماشينش*. باز به* كوچة* تاريك* نگاه* كرد. ماشين* را روشن* كرد. به*شماره*هاي* نارنجي*رنگ* ساعت* روي* داشبرد نگاه* كرد. زد توي* دنده*. با خودش* گفت* حتمأ هنوز همبرگرفروشي* روبه*روي* پارك