RedWine
09-17-2006, 09:06 AM
پارس و پاسارگاد:
اسطوره و تاريخ پارسيان قبل از شاهنشاهي هخامنشي
دکتر تورج دريايي
دانشگاه ايالتي کاليفرنيا، فولرتن
تاريخ قبايل پارسي قبل از پيروزي کورش کبير بر استياگيس، شاهنشاه ماد در سال 550 قبل از ميلاد در پرده ابهام است و نظريه هاي متفاوتي درباره ورود آنها به فلات ايران و چگونگي پيروزي آنان بر عيلامي ها ارائه شده است در ميان آنها نظريه ميرشودجي درباره پيدايش، کوچ، حرکت، سکونت و سرانجام حکومت پارسيان بر فلات ايران قابل تامل است. نظريه او اين است که پارسيان در حدود سال 1000 قبل از ميلاد وارد فلات ايران شدند و از طريق شرق کوههاي زاگرس (کاشان) و همينطور از غرب کوههاي زاگرس به جنوب آمده و در پارس سکني گزيدند در سال 646 ق.م. آشوربانيپال، شاه آشوريان به فلات ايران حمله کرد. شاه عيلام، خومبان خلتاش سوم در اين حمله شکست خورد و به کوهستان فرار کرده بود اما توسط جنگجويان آن ناحيه به دست آشوريان سپرده شد و بسياري از مردم آن شهر به سماره فرستاده شدند پس از آن بنظر مي رسد که کورش اول، شاه پارسيان شهر انشانرا تحت کنترل خود درآورد و دست عيلاميان براي هميشه از آنجا کوتاه شد
پس از آن شاهان پارسي بر اين منطقه از فلات ايران حکومت کرده و در کتيبه ها آنان ترتيب حکومت خود را قبل از کورش اول و بعد از آن چنين ثبت کرده اند: نخست چشپش مابين سالهاي 675 و 645 (ق.م.) حکومت کرده و توانسته شهر انشان را از آن خود کند. پس از او کورش يکم بين سالهاي 645 و 600 (ق.م.) و سپس کمبوجه يکم بين سالهاي 600 و 559 (ق.م.) و آنگاه کورش کبير بين سالهاي 559 و 530 (ق.م.) به پادشاهي رسيد.سال 550 (ق.م.) کورش کبير توانست استياگيس، پادشاه مادها را شکست دهد و سپس در سال 540 (ق.م.) او توانست عيلامي ها را نيز شکست داده و پارسيان را فرمانروايان نوين فلات ايران کند
پرسش اينجاست که آيا ما مي توانيم بدانيم که قبل از ورود پارسيان به فلات ايران بر آنها چه مي گذشته و اين موضوع چه اثري بر انگيزه ورود آنها به فلات ايران داشته است؟ اين نکته بدان سبب اهميت مي يابد که به تازگي بحث درباره پارسي بودن و يا نبودن کورش کبير و يا عيلامي بودن يا نبودن او مطرح شده و چند تن از باستانشناسان معروف ايران او را عيلامي دانسته اند به نظر نگارنده، پذيرفتن اين نظر که پارسيان پس از ورود به پارس زير نفوذ فرهنگ و تمدن غني عيلام در آمده باشند، دشوار نيست. اما اين مسئله بر پارسي و يا ايراني نبودن خاندان کورش کبير دلالت نمي کند. البته باز اينجا لازم است بگويم که منظور از "ايراني" بودن چيست؟ و اگر منظور فرهنگ" ايراني" است دانستن اين نکته مهم است که آن فرهنگ زاييده فرهنگهاي بومي و ايراني مهاجر به فلات ايران بوده و عيلام نقش مهمي در آن ايفا کرده است. نبايد از ياد ببريم که يکي از خصوصيات پارسيان فراگيري سنن ديگران و ادغام آن با فرهنگ و آداب و رسوم خود بوده است. هرودوت درباره پارسيان مي گويد که آنها کساني هستند که براحتي سنن ديگران را پذيرا مي شوند. اين موضوع را نبايد به اشتباه تعبير کرد، بلکه بايد پنداشت که اين نشانه انعطاف پذيري پارسيان است که حاصل آنرا در بردباري کورش کبير در باورها و اعتقادات اقوام مختلف مي بينيم. حاصل اين بردباري اين بود که حکومتي کاملا متفاوت از آني که در خاورميانه قبل از کورش کبير وجود داشت توسط پارسيان بوجود آمد و الگويي براي فرهنگ هلني پس از آن شد.
محققان بدان دليل کورش کبير و پارسيان را عيلامي دانسته اند که او در کتيبه استوانه اش، پدر خود و جدش را شاه انشان ناميده. همچنين در کتيبه اي که به تازگي در شهر اور پيدا شده کورش خود و جدش را به بدين سان معرفي مي کند: "کورش، شاه همه جهان، شاه سرزمين انشان، پسر کمبوجيه، شاه سرزمين انشان." اما شايسته است اين نکته خاطر نشان شود که به دليل فرمانروايي پارسيان بر بخشهايي از عيلام، آنان را نمي توان عيلامي ناميد. اگر قرار بود که اين پارسيان همان سنت عيلام را دنبال کنند خود را "شاه انشان و شوش" مي خواندند، اما چنين کاري را نکردند، زيرا با شکست عيلاميان به دست آشوربانيپال در سال 646 (ق.م.) پادشاهي عيلام چنان درهم شکست که کورش اول و پارسيان که در انشان بودند مجبور به شناسايي آشوريان به عنوان قدرت مسلم بين النهرين و غرب فلات ايران شدند و کورش اول يکي از فرزندان خود را بنام آروکو (پارسي باستان ٭آرياوکا) به نينوا فرستاد. در اين زمان است که کورش و پارسيان توانستند خودمختاري نسبي خود را به عنوان شاهان انشان اعلام کنند. براي همين است که گل مهري که از زمان کورش اول يافت شده او را بدين سان معرفي کرده است
http://web3.ehost-services.com/hemranib/Vol2/Cyrus_I_Seal.jpg
نمي توان انکار کرد که فرهنگ عيلام اثر مهمي بر همه قبايلي که در غرب فلات ايران زندگي مي کرده اند داشته است و به خاطر همين موضوع القاب عيلاميان الگويي بود براي طوايف ديگري که به آن مکان چشم دوخته بودند. پارسيان آنگاه که انشان را به تصرف در آوردند، از همان الگوي رايج عيلاميان استفاده کردند. با اين همه کورش اول لقب معمول عيلامي "شاه انشان و شوش" را اتخاذ نکرد، بلکه لقبي را برگزيد که به واقع از آن برخوردار بود (شاه انشان) و براي مدت کوتاهي شکافي بين انشان و شوش بوقوع پيوست تا اينکه در زمان کورش کبير هر دو منطقه زير کنترل پارسيان در آيد. بنابراين چون کورش اول توانست شاه انشان شود و خود را انشاني خطاب کند دليل آن نيست که اجداد او پارسي نباشند.
همچنين کورش کبير در سال 539 ق.م. بابل و بين النهرين را تسخير کرد و خود را با اين القاب معرفي کرد: "شاه جهان، شاه بزرگ، شاه قدرتمند، شاه بابل، شاه سومر و آکاد، شاه چهار گوشه جهان." چون کورش کبير القاب سنتي بين النهرين را به کار برده، بر بابلي بودن و يا آشوري بودن او دلالت ندارد، بلکه حاکي از پيروي او از سنت آن منطقه و واقعيت سياسي آن دوره است. برخي حدس مي زنند که در کتيبه نبونيد، از کورش به عنوان شاه پارس نام رفته است. اگر قرائت متن درست باشد ديگر نمي توان در پارسي بودن کورش کبير ترديد روا داشت، ولي متاسفانه اين قسمت متن ناخوانا است. دليل ديگري که اين سوء تفاهم را پيش آورده اين است که داريوش در بازسازي جد خود خاندان کورش را با خاندان خود به صورت نادرستي ادغام کرده است، به احتمال زياد او از خانواده ديگري از پارسيان بوده که خود را به هخامنش مي رساندند، در صورتي که خاندان پارسي کورش کبير به چشپش مي رسيده. اگر اين فرضيه را بپذيريم، پيروزي داريوش را بايد غلبه يک خاندان پارسي بر خاندان پارسي ديگر به شمار آورد.
آيا نام کورش يک نام ايراني است؟ اين پرسشي است که به تازگي اوستاشناس نامي ﮋان کلنز جواب منفي به آن داد اما من هيچ شاهدي نمي بينم که نام او را همسان کلمه سانسکريت کورو که در فارسي "کرّه" يعني "جوان" يا "بچه" معني مي دهد، بدانم. در حماسه بزرگ هندي کوراوا ها از خاندان کورو هستند که نام يکي از خاندان حکام در هند محسوب مي شود و با خاندان ديگري يعني پانداوا ها که از خاندان پاندو در پايان در دشت کوروکشترا به نبرد مي پردازند. اين موضوع به اين دليل جالب است که مي توان در متون مذهبي هندي نيز ارتباطي با کلمه پارس و پارسيان يافت کرد.
نبايد از ياد برد که پارسيان قبل از ورود قبايل ايراني به فلات ايران همراه هنديان زندگي مي کرده اند و يافتن شواهد و اسنادي در اين مورد در متون هندي مي تواند بر پيشينه تاريک تاريخ پارسيان پرتوهاي جديدي افکند. دستوردان بزرگ هندي، پانيني که شايد در قرن ششم قبل از ميلاد مي زيست اطلاع مي دهد که در شمال غربي هند يک قبيله جنگجو به نام پارشو زندگي مي کرد. آنچه جالب تر به نظر من مي رسد اين است که پانيني اين پارشوها را کساني مي داند که "زندگي خود را با ساختن اسلحه" مي گذرانند. اين موضوع مرا به ياد نام قبيله پاسارگاد مي اندازد که بنا به کتاب تاريخ هرودوت يکي از ده قبيله پارسي/ايراني هستند. درباره معني کلمه پاسارگاد پيشنهادهاي گوناگوني شده، اما يکي از آنها به نظر من از همه پذيرفتني تر است و آن اين است که کلمه را به صورت پارسي باستان آن يعني پاسرا-گادا "کساني که گرز گران" يا "کساني که گرز قوي" دارند معني کنيم. در متون عيلامي نيز کلمه پاسارگاد را مي توان به صورت باتراکشتش يافت که گرشويچ صورت پارسي باستان آنرا بازسازي کرده بود آيا اين گرز همان اسلحه اي نيست که پانيني درباره آن سخن مي گويد؟
در اينجا شايسته است بر نظريه پيرار که بخشهايي از ريگ ودا را بسيار نو تر از آنچه قبلا تصور مي شده دانسته است، تامل بيشتري کرد چون او در ريگ ودا کلمه پارشو را يافته است. در ودا در ماندالاي هشتم اسطوره مهمي است که ندا مي دهد که پارشو ماناويي بيست فرزند به دنيا آورد. آيا اين بيست فرزند همان بيست قبيله پارسي نيست که در زمانهاي دور مي زيسته اند؟ همان پارسيان باستان که قبل از رسيدن به فلات ايران قطعا در کنار هنديان مي زيسته اند و از ديرباز با کورو، نام خاندان قهرمان حماسه هند رابطه داشته اند. همينطور نکته قابل توجه ديگر نام کمبوجيه که در کتيبه داريوش پديدار مي گردد، در دنياي هند نيز ديده مي شود و آن قبيله اي در شمال غربي هند که به ياسکا معروبودند. در دنياي هند به يک قهرمان هندي به نام کونتي بهوجا بر مي خوريم که با کمبوجيه همخواني مي کند. پس هم نام پارس و هم نام کورش و هم نام کمبوجيه درمتون هندي وجود دارد و بر ارتباط ميان پارسيان و هنديان دلالت مي کنند.
حاصل سخن اينکه کورش را نه بدان سبب که در کتيبه اي خود را شاه انشان ناميده، مي توان از اصل عيلامي دانست (نظر پاتس) و نه اينکه چون نامهاي کورش کبير و کمبوجيه در متون هندي به کار رفته، مي توان پارسيان را هندي الاصل ناميد (پيرار؟). به نظر من کورش و کمبوجيه متعلق به يکي از قبايل ايراني (پارسي) بوده اند که در کنار هنديان مي زيستند و سپس به فلات ايران مهاجرت کرده اند و ما در قرن نهم (ق.م) با آنها در فلات ايران روبرو مي شويم. در آن زمان پادشاه آشوري شلمناصر از پارسوماش يا پارسواش ها ياد مي کند. دوباره در کتيبه آشورباني پال از آنها ياد شده (پارسوماش) که نام شاه آنها "کورش شاه سرزمين پارسوماش" بوده که پسر خود را بنام آروکو را به نينوا همراه با باج و خراج فرستاده است.
آيا نمي توان تشابهي ميان پارشو دنياي هند که پانيني ذکر کرده با کلمه پارس مشاهده کرد؟ به نظر من جواب اين پرسش آري است. در وداي هندي ما مي توانيم تاريخ اسطوره اي پارسيان را دريابيم که در مطالعات ايرانشناسي کمتر به آن توجه شده است. از آنجا که نامهاي پارس، کورش و کمبوجيه در متون هندي ديده مي شوند مي توان گفت که پارسيان چنانکه منابع باستانشناسي و زبانشناسي گواهي مي دهند در زمانهاي دور در کنار هنديان مي زيسته اند.
اسطوره و تاريخ پارسيان قبل از شاهنشاهي هخامنشي
دکتر تورج دريايي
دانشگاه ايالتي کاليفرنيا، فولرتن
تاريخ قبايل پارسي قبل از پيروزي کورش کبير بر استياگيس، شاهنشاه ماد در سال 550 قبل از ميلاد در پرده ابهام است و نظريه هاي متفاوتي درباره ورود آنها به فلات ايران و چگونگي پيروزي آنان بر عيلامي ها ارائه شده است در ميان آنها نظريه ميرشودجي درباره پيدايش، کوچ، حرکت، سکونت و سرانجام حکومت پارسيان بر فلات ايران قابل تامل است. نظريه او اين است که پارسيان در حدود سال 1000 قبل از ميلاد وارد فلات ايران شدند و از طريق شرق کوههاي زاگرس (کاشان) و همينطور از غرب کوههاي زاگرس به جنوب آمده و در پارس سکني گزيدند در سال 646 ق.م. آشوربانيپال، شاه آشوريان به فلات ايران حمله کرد. شاه عيلام، خومبان خلتاش سوم در اين حمله شکست خورد و به کوهستان فرار کرده بود اما توسط جنگجويان آن ناحيه به دست آشوريان سپرده شد و بسياري از مردم آن شهر به سماره فرستاده شدند پس از آن بنظر مي رسد که کورش اول، شاه پارسيان شهر انشانرا تحت کنترل خود درآورد و دست عيلاميان براي هميشه از آنجا کوتاه شد
پس از آن شاهان پارسي بر اين منطقه از فلات ايران حکومت کرده و در کتيبه ها آنان ترتيب حکومت خود را قبل از کورش اول و بعد از آن چنين ثبت کرده اند: نخست چشپش مابين سالهاي 675 و 645 (ق.م.) حکومت کرده و توانسته شهر انشان را از آن خود کند. پس از او کورش يکم بين سالهاي 645 و 600 (ق.م.) و سپس کمبوجه يکم بين سالهاي 600 و 559 (ق.م.) و آنگاه کورش کبير بين سالهاي 559 و 530 (ق.م.) به پادشاهي رسيد.سال 550 (ق.م.) کورش کبير توانست استياگيس، پادشاه مادها را شکست دهد و سپس در سال 540 (ق.م.) او توانست عيلامي ها را نيز شکست داده و پارسيان را فرمانروايان نوين فلات ايران کند
پرسش اينجاست که آيا ما مي توانيم بدانيم که قبل از ورود پارسيان به فلات ايران بر آنها چه مي گذشته و اين موضوع چه اثري بر انگيزه ورود آنها به فلات ايران داشته است؟ اين نکته بدان سبب اهميت مي يابد که به تازگي بحث درباره پارسي بودن و يا نبودن کورش کبير و يا عيلامي بودن يا نبودن او مطرح شده و چند تن از باستانشناسان معروف ايران او را عيلامي دانسته اند به نظر نگارنده، پذيرفتن اين نظر که پارسيان پس از ورود به پارس زير نفوذ فرهنگ و تمدن غني عيلام در آمده باشند، دشوار نيست. اما اين مسئله بر پارسي و يا ايراني نبودن خاندان کورش کبير دلالت نمي کند. البته باز اينجا لازم است بگويم که منظور از "ايراني" بودن چيست؟ و اگر منظور فرهنگ" ايراني" است دانستن اين نکته مهم است که آن فرهنگ زاييده فرهنگهاي بومي و ايراني مهاجر به فلات ايران بوده و عيلام نقش مهمي در آن ايفا کرده است. نبايد از ياد ببريم که يکي از خصوصيات پارسيان فراگيري سنن ديگران و ادغام آن با فرهنگ و آداب و رسوم خود بوده است. هرودوت درباره پارسيان مي گويد که آنها کساني هستند که براحتي سنن ديگران را پذيرا مي شوند. اين موضوع را نبايد به اشتباه تعبير کرد، بلکه بايد پنداشت که اين نشانه انعطاف پذيري پارسيان است که حاصل آنرا در بردباري کورش کبير در باورها و اعتقادات اقوام مختلف مي بينيم. حاصل اين بردباري اين بود که حکومتي کاملا متفاوت از آني که در خاورميانه قبل از کورش کبير وجود داشت توسط پارسيان بوجود آمد و الگويي براي فرهنگ هلني پس از آن شد.
محققان بدان دليل کورش کبير و پارسيان را عيلامي دانسته اند که او در کتيبه استوانه اش، پدر خود و جدش را شاه انشان ناميده. همچنين در کتيبه اي که به تازگي در شهر اور پيدا شده کورش خود و جدش را به بدين سان معرفي مي کند: "کورش، شاه همه جهان، شاه سرزمين انشان، پسر کمبوجيه، شاه سرزمين انشان." اما شايسته است اين نکته خاطر نشان شود که به دليل فرمانروايي پارسيان بر بخشهايي از عيلام، آنان را نمي توان عيلامي ناميد. اگر قرار بود که اين پارسيان همان سنت عيلام را دنبال کنند خود را "شاه انشان و شوش" مي خواندند، اما چنين کاري را نکردند، زيرا با شکست عيلاميان به دست آشوربانيپال در سال 646 (ق.م.) پادشاهي عيلام چنان درهم شکست که کورش اول و پارسيان که در انشان بودند مجبور به شناسايي آشوريان به عنوان قدرت مسلم بين النهرين و غرب فلات ايران شدند و کورش اول يکي از فرزندان خود را بنام آروکو (پارسي باستان ٭آرياوکا) به نينوا فرستاد. در اين زمان است که کورش و پارسيان توانستند خودمختاري نسبي خود را به عنوان شاهان انشان اعلام کنند. براي همين است که گل مهري که از زمان کورش اول يافت شده او را بدين سان معرفي کرده است
http://web3.ehost-services.com/hemranib/Vol2/Cyrus_I_Seal.jpg
نمي توان انکار کرد که فرهنگ عيلام اثر مهمي بر همه قبايلي که در غرب فلات ايران زندگي مي کرده اند داشته است و به خاطر همين موضوع القاب عيلاميان الگويي بود براي طوايف ديگري که به آن مکان چشم دوخته بودند. پارسيان آنگاه که انشان را به تصرف در آوردند، از همان الگوي رايج عيلاميان استفاده کردند. با اين همه کورش اول لقب معمول عيلامي "شاه انشان و شوش" را اتخاذ نکرد، بلکه لقبي را برگزيد که به واقع از آن برخوردار بود (شاه انشان) و براي مدت کوتاهي شکافي بين انشان و شوش بوقوع پيوست تا اينکه در زمان کورش کبير هر دو منطقه زير کنترل پارسيان در آيد. بنابراين چون کورش اول توانست شاه انشان شود و خود را انشاني خطاب کند دليل آن نيست که اجداد او پارسي نباشند.
همچنين کورش کبير در سال 539 ق.م. بابل و بين النهرين را تسخير کرد و خود را با اين القاب معرفي کرد: "شاه جهان، شاه بزرگ، شاه قدرتمند، شاه بابل، شاه سومر و آکاد، شاه چهار گوشه جهان." چون کورش کبير القاب سنتي بين النهرين را به کار برده، بر بابلي بودن و يا آشوري بودن او دلالت ندارد، بلکه حاکي از پيروي او از سنت آن منطقه و واقعيت سياسي آن دوره است. برخي حدس مي زنند که در کتيبه نبونيد، از کورش به عنوان شاه پارس نام رفته است. اگر قرائت متن درست باشد ديگر نمي توان در پارسي بودن کورش کبير ترديد روا داشت، ولي متاسفانه اين قسمت متن ناخوانا است. دليل ديگري که اين سوء تفاهم را پيش آورده اين است که داريوش در بازسازي جد خود خاندان کورش را با خاندان خود به صورت نادرستي ادغام کرده است، به احتمال زياد او از خانواده ديگري از پارسيان بوده که خود را به هخامنش مي رساندند، در صورتي که خاندان پارسي کورش کبير به چشپش مي رسيده. اگر اين فرضيه را بپذيريم، پيروزي داريوش را بايد غلبه يک خاندان پارسي بر خاندان پارسي ديگر به شمار آورد.
آيا نام کورش يک نام ايراني است؟ اين پرسشي است که به تازگي اوستاشناس نامي ﮋان کلنز جواب منفي به آن داد اما من هيچ شاهدي نمي بينم که نام او را همسان کلمه سانسکريت کورو که در فارسي "کرّه" يعني "جوان" يا "بچه" معني مي دهد، بدانم. در حماسه بزرگ هندي کوراوا ها از خاندان کورو هستند که نام يکي از خاندان حکام در هند محسوب مي شود و با خاندان ديگري يعني پانداوا ها که از خاندان پاندو در پايان در دشت کوروکشترا به نبرد مي پردازند. اين موضوع به اين دليل جالب است که مي توان در متون مذهبي هندي نيز ارتباطي با کلمه پارس و پارسيان يافت کرد.
نبايد از ياد برد که پارسيان قبل از ورود قبايل ايراني به فلات ايران همراه هنديان زندگي مي کرده اند و يافتن شواهد و اسنادي در اين مورد در متون هندي مي تواند بر پيشينه تاريک تاريخ پارسيان پرتوهاي جديدي افکند. دستوردان بزرگ هندي، پانيني که شايد در قرن ششم قبل از ميلاد مي زيست اطلاع مي دهد که در شمال غربي هند يک قبيله جنگجو به نام پارشو زندگي مي کرد. آنچه جالب تر به نظر من مي رسد اين است که پانيني اين پارشوها را کساني مي داند که "زندگي خود را با ساختن اسلحه" مي گذرانند. اين موضوع مرا به ياد نام قبيله پاسارگاد مي اندازد که بنا به کتاب تاريخ هرودوت يکي از ده قبيله پارسي/ايراني هستند. درباره معني کلمه پاسارگاد پيشنهادهاي گوناگوني شده، اما يکي از آنها به نظر من از همه پذيرفتني تر است و آن اين است که کلمه را به صورت پارسي باستان آن يعني پاسرا-گادا "کساني که گرز گران" يا "کساني که گرز قوي" دارند معني کنيم. در متون عيلامي نيز کلمه پاسارگاد را مي توان به صورت باتراکشتش يافت که گرشويچ صورت پارسي باستان آنرا بازسازي کرده بود آيا اين گرز همان اسلحه اي نيست که پانيني درباره آن سخن مي گويد؟
در اينجا شايسته است بر نظريه پيرار که بخشهايي از ريگ ودا را بسيار نو تر از آنچه قبلا تصور مي شده دانسته است، تامل بيشتري کرد چون او در ريگ ودا کلمه پارشو را يافته است. در ودا در ماندالاي هشتم اسطوره مهمي است که ندا مي دهد که پارشو ماناويي بيست فرزند به دنيا آورد. آيا اين بيست فرزند همان بيست قبيله پارسي نيست که در زمانهاي دور مي زيسته اند؟ همان پارسيان باستان که قبل از رسيدن به فلات ايران قطعا در کنار هنديان مي زيسته اند و از ديرباز با کورو، نام خاندان قهرمان حماسه هند رابطه داشته اند. همينطور نکته قابل توجه ديگر نام کمبوجيه که در کتيبه داريوش پديدار مي گردد، در دنياي هند نيز ديده مي شود و آن قبيله اي در شمال غربي هند که به ياسکا معروبودند. در دنياي هند به يک قهرمان هندي به نام کونتي بهوجا بر مي خوريم که با کمبوجيه همخواني مي کند. پس هم نام پارس و هم نام کورش و هم نام کمبوجيه درمتون هندي وجود دارد و بر ارتباط ميان پارسيان و هنديان دلالت مي کنند.
حاصل سخن اينکه کورش را نه بدان سبب که در کتيبه اي خود را شاه انشان ناميده، مي توان از اصل عيلامي دانست (نظر پاتس) و نه اينکه چون نامهاي کورش کبير و کمبوجيه در متون هندي به کار رفته، مي توان پارسيان را هندي الاصل ناميد (پيرار؟). به نظر من کورش و کمبوجيه متعلق به يکي از قبايل ايراني (پارسي) بوده اند که در کنار هنديان مي زيستند و سپس به فلات ايران مهاجرت کرده اند و ما در قرن نهم (ق.م) با آنها در فلات ايران روبرو مي شويم. در آن زمان پادشاه آشوري شلمناصر از پارسوماش يا پارسواش ها ياد مي کند. دوباره در کتيبه آشورباني پال از آنها ياد شده (پارسوماش) که نام شاه آنها "کورش شاه سرزمين پارسوماش" بوده که پسر خود را بنام آروکو را به نينوا همراه با باج و خراج فرستاده است.
آيا نمي توان تشابهي ميان پارشو دنياي هند که پانيني ذکر کرده با کلمه پارس مشاهده کرد؟ به نظر من جواب اين پرسش آري است. در وداي هندي ما مي توانيم تاريخ اسطوره اي پارسيان را دريابيم که در مطالعات ايرانشناسي کمتر به آن توجه شده است. از آنجا که نامهاي پارس، کورش و کمبوجيه در متون هندي ديده مي شوند مي توان گفت که پارسيان چنانکه منابع باستانشناسي و زبانشناسي گواهي مي دهند در زمانهاي دور در کنار هنديان مي زيسته اند.