Announcement
Collapse
No announcement yet.
Azadi-e Bayan Dar Iran
Collapse
X
-
سخنان آيـت الله خمينی، بنيانگذار جمهوری اسلامی در 18 خردادماه سال 1360، تصويری گويا از اين فضا به دست می دهد.
صدای آيت الله خمينی: اگر من اين نصيحت ها را می کنم که شما همه به قانون عمل کنيد، از هياهو و جنجال دست برداريد. روزنامه ها از هياهو و جنجال دست بردارند، قلمدارها از هياهو و جنجال دست بردارند، نويسنده ها دست بردارند، گوينده ها دست بردارند. من تا آنجايی که بتوانم، تا آنجايی که اخلاق اسلامی اقتضا می کند که همه اينها را به آرامش دعوت کنم، همه گروه ها و گروهک ها را به آرامش دعوت کنم، همه افراد را به آرامش دعوت کنم، عمل خواهم کرد. نصيحت خواهم کرد. نصيحت برادارانه خواهم کرد. نصيحت خاضعانه خواهم کرد. ليکن اين را بايد همه بدانند آن روزی که من احساس خطر برای جمهوری اسلامی بکنم، آن روزی که من احساس خطر برای اسلام بکنم، آن روز اين طور نيست که باز من بنشينم نصيحت کنم. دست همه را قطع خواهم کرد.
(ج- ب): حوزه دستگيری های گسترده مخالفان عقيدتی و سياسی حکومت، از فعالان سياسی به روزنامه نگاران و نويسندگان نيز گسترش يافته بود و بسياری جز خروج آشکار و پنهان از کشور، چاره ای پيش روی خود نمی ديدند.
نسيم خاکسار، نويسنده و شاعر مقيم هلند:
نسيم خاکسار: حکومت جمهوری اسلامی ايران با تيرباران کردن سعيد سلطانپور، شاعر و عضو کانون نويسندگان ايران در 31 خرداد 1360، عملا نابودی روشنفکران و نويسندگان و اهل قلم را وارد برنامه اش کرد. حکومت به هر حال از سال 60 به بعد، بعد از قلع و قمع همه نيروهای سياسی مخالف خودش، يک دوره 15 ساله سکوت و خفقان در داخل به وجود آورد. بعد از تعطيلی کتاب جمعه، به سردبيری شاملو، تا يکی دوسالی با تلاش برخی نويسندگان به صورت محورهای پراکنده، چند جنگ ادبی مثل "بيداران"، "برج"، "گاهنامه آگاه" و "چراغ" توانستند چند شماره ای منتشر کنند. بعد همه اينها هم متوقف شدند. از سال 61 به بعد، مهاجرت روشنفکران و نويسندگان به سرزمين تبعيد شروع شد. تعدادی رفتند فرانسه، بقيه رفتند جاهای ديگر. عده ای هم ماندند تا بتوانند شايد اين دوره طاعونی را که خيال می کردند موقتی است يا گذرا است، از سر بگذرانند.
(ج- ب): اين دسته از شاعران و نويسندگان که اقامتشان در خارج از کشور تا امروز به طول انجاميده، در کشورهای مختلف پراکنده شدند و کوشيدند به زبان فارسی يا زبان کشوری که در آن اقامت گزيده بودند، به کار خود ادامه دهند و بويژه تجارب خود از انقلاب و حوادث پس از آن و نيز وضعيت ايرانيان مهاجر را به تصوير کشند.
مشکل بزرگ در اين ميان اما، علاوه بر تغيير محيط و مشکلات هماهنگ شدن با يک جامعه غريبه، مخاطبان انبوهی بودند که از دست رفته به نظر می رسيدند.
ناصر پاکدامن، پژوهشگر و نويسنده ساکن فرانسه در همين زمينه می گويد:
ناصر پاکدامن: نويسندگان و جامعه ايرانی خارج از کشور خودش را سازمان داد و توانست چه از راه مجلات از "الفبا" گرفته که مرحوم ساعدی در می آورد، تا مجلاتی که هنوز هم در می آيند مثل " ايران شناسی" و "ايران نامه" و "فصل هنر" و "باران" و "فصل کبود" وغيره و غيره و يا کتاب هايی که در کشورهای مختلف از جمله در سوئد، آمريکا و آلمان درآمدند. به طوری که امروز ما می توانيم از يک "ادبيات ايران در تبعيد" صحبت بکنيم. چندين نفر راجع به اين کتاب نوشتند، از جمله و شايد مهم ترينش کتابی باشد که خانم مليحه تيره گل نوشته. اين ادبيات در تبعيد مشخصات خودش را دارد و بسيار مهم است به نظر من. چون که برای اولين بار مضامين تازه ای را مطرح می کند: عقلانيت، نقد از خرد دينی، پرداختن به مسايل ناگفته. همه اينها مطالبی است که هيچ وقت در ادبيات ايران نبوده. يادمان باشد که بعضی از کتاب ها که هيچ وقت نتوانستند در ايران چاپ شوند، در خارج در اثر وجود اين ادبيات منتشر شدند. مهم ترينش کتاب های صادق هدايت است، ولی کتاب های ميرزا آقاخان کرمانی و ديگران هم هست. بالاخره در اين ادبيات، نوعی بيان بيرون از سانسور می بينيم. مردمی هستند، آدم هايی هستند، شاعران و نويسندگانی هستند که حرف می زنند و تيغه تند سانسور را روی خودشان احساس نمی کنند.
(ج- ب): همزمان تلاش های عمده ای نيز در زمينه کارهای دانشگاهی صورت گرفت و نويسندگان و پژوهشگران فراوانی به تحقيق درباره ايران و مسايل مربوط به آن پرداختند.
حورا ياوری، نويسنده و پژوهنده از اين تلاش ها می گويد:
حورا ياوری: شايد مهم ترين اتفاقی که از نظر مطالعات ايران شناسی در آمريکای شمالی اتفاق افتاده، ادامه و گسترش کار دانشنامه ايرانيکا است که البته مقدماتش در سال های قبل از انقلاب فراهم شده بود، اما در سال های بعد از انقلاب با جديت و پشتکار بيشتری به اين مطلب پرداخته شده و حضور ايرانيان مهاجر تحصيل کرده و محقق در خارج از ايران، اين کار را تسهيل کرده. گذشته از آن، انجمن مطالعات ايرانی است که البته هسته اوليه آن هم قبل از انقلاب ريخته شده بود، ولی در سال های بعد از انقلاب، به دليل حضور گسترده تر ايرانيان تحصيل کرده و محقق گسترش بيشتری پيدا کرد. البته اين جداست از نشرياتی که در اينجا منتشر می شود و جداست از کتاب ها و نوشته هايی که نويسندگان ايرانی در آمريکا، در اين سال ها نوشتنش را به طور خيلی جدی دنبال کردند. تعداد داستان هايی که به وجود آمده خيلی زياد است و مجلات ادبی که نقد و بررسی اينها را حوزه کار خودشان قرار داده اند.
(ج- ب): در سال های آغازين دهه 60، شمار آثار منتشر شده در زمينه علوم انسانی غير اسلامی به شکل چشمگيری کاهش يافت و تنها پس از گذشت چند سال، گشايشی نسبی پديد آمد و چند نشريه که از آنها به عنوان نشريات دگر انديش ياد شده، اجازه انتشار يافتند.
فرج سرکوهی، روزنامه نگار و منتقد ادبی، آن سال ها را چنين به ياد می آورد:
فرج سرکوهی: پس از سرکوب سال 60، به مدت چهار سال يعنی تا سال 1364، نشريات مستقل وجود نداشتند و محدود شده بودند به نشريات تخصصی. در سال 64 به نظر می رسيد که حکومت جمهوری اسلامی ايران خودش را تثبيت شده احساس می کند و به همين دليل من فکر می کنم يک سياست جديدی را در دادن امتياز نشر در پيش گرفت و برای بعضی نشريات امتياز صادر کرد، از جمله "آدينه". اما بايد اين را همين جا بگويم که من فکر نمی کنم که آنها يک برنامه مشخص و مدونی داشتند، ما هم که به اصطلاح شروع کنندگان اين موج جديد نشريات مستقل فرهنگی، اجتماعی و ادبی بوديم، با آزمون و خطا جلو رفتيم و نه اينکه يک برنامه از پيش تعيين شده داشتيم. شايد بشود گفت که نمايش دموکراسی هم برای غرب، يکی از اهداف اين فضای باز بود چرا که می رفت جمهوری اسلامی، در خودش را به روی اروپا باز کند برای بهره گيری از تضاد بين اروپا و آمريکا.
(ج- ب): با وجود اين، به رغم محدوديت هايی که پيش روی روشنفکران ونويسندگان قرار داشت، طيف هايی از نيروهای حکومتی بر شدت انتقادهای خود افزودند و به طور آشکار در روزنامه های خويش، روشنفکران را به اتهام ترويج غربزدگی و بی بند و باری مورد حمله قرار دادند و از آنان به عنوان عاملان تهاجم فرهنگی دشمن ياد کردند.
نخستين واکنش دسته جمعی نويسندگان به اين شرايط، متنی بود که در سال 1367، به نام " گزارش اهل قلم" منتشر شد. اين متن، پس از لغو برگزاری مراسمی به مناسبت سی امين سالگرد درگذشت نيما يوشيج، نوشته و با امضای 23 نويسنده و شاعر منتشر شد.
علی اشرف درويشيان، نويسنده، ضرورت آغاز مجدد اقدامات مشترک نويسندگان را اين گونه شرح می دهد:
علی اشرف درويشيان: به طور کلی، روشنفکران چپ و دگر انديشان از طرف اغلب نشرياتی که توسط دولت منتشر می شد، بايکوت شده بودند؛ اسمشان نمی آمد، فعاليتشان اصلا مطرح نمی شد، مقالات يا کارهايی که انجام می دادند، چاپ نمی شد و اين ايجاب می کرد که بچه ها فکری بکنند. قبلا از آن البته گردهمايی هايی بود که به عنوان کلاس های داستان نويسی يا داستان خوانی که بچه ها دور هم جمع می شدند و می خواندند و اغلب مثلا خانه گلشيری جمع می شدند. اين ضرورت ها از آنجا ايجاد شد که به هرحال، اين دوره فترت تا چه وقت می تواند ادامه پيدا کند و ما تا چه اندازه بايد در مقابل اتهامات و مقالاتی که ضد بچه های کانون نوشته می شد، ساکت باشيم؟ اينجا بود که اين ضرورت واقعا حس شد که بايد يک اقدام جمعی بکنيم و دوباره در فکر اين باشيم که بچه های کانون را دور هم جمع کنيم و آهسته آهسته زمينه جمع مشورتی فراهم شد.
(ج- ب): اما اين اقدامات مشترک، باعث شدت گرفتن حملات نيروهای درون حاکميت به روشنفکران به گفته آنان دگر انديش شد.
در ادامه همين کشمشکش ها، پس از بازداشت علی اکبر سعيدی سيرجانی، نويسنده و محقق توسط وزارت اطلاعات، جمعی از نويسندگان با ارسال نامه سرگشاده ای به رياست وقت قوه قضاييه، ضمن انتقاد از نحوه بازداشت آقای سيرجانی، خواستار آزادی سريع وی شدند؛ امری که با مرگ اين نويسنده زندانی، هرگز تحقق نيافت.
عباس معروفی، نويسنده، در ارزيابی آن سال ها چنين می گويد:
عکس از مهدی جامی
عباس معروفی: من فکر می کنم از معدود نويسندگان يا معدود ايرانيانی باشم که هرگز فکر نکرده بودم روزی در خارج از کشور زندگی کنم و در همان مجله های گردون هم چندين بار در مقالاتم نوشته بودم که سه دسته از مردم حق ترک وطن ندارند: هنرمندان، آموزگاران و پزشکان. ولی شرايط طوری بود و رژيم به طور کلی به اين نقطه رسيده بود که با ترور نويسندگان و از بين بردن روشنفکری خودش را سامان بدهد و یک کشوری با الگويی مثل سنگاپور بسازد؛ يعنی قلع و قمع فرهنگی بکند و يک مقدار فضاهای اقتصادی را رونق بدهد. شرايط اين قدر تلخ و سياه بود که من يک بخش درگير دادگاه ها بودم. يک بخش کشته شدن سعيدی سيرجانی، احمد ميرعلايی و اين چيزها را داشتيم می ديديم و نمی دانستيم پشت پرده سعيد امامی ها هستند يا چه کسانی دارند طرح را اجرا می کنند. روزهايی را من هنوز دارم کابوس می بينم. روزهايی که من وقتم از صبح تا شب تباه شد در هتل هيلتون يا خانه های ناشناس ديگر که بازجوهای مختلف شب و روز من را تباه کرده بودند و من فقط بايد می نشستم حرف های اينها را گوش می کردم و با هم حرف می زديم و بحث می کرديم. يک روز را به تباهی می کشيدند و من احساس می کردم به نقطه ای دارم می رسم که امروز، فردا بايد در برابر دوربين تلويزيون قرار بگيرم و خب با آن حکم رسوايی که داده بودند، حکم شلاق و زندان و ممنوعيت از قلم و لغو پروانه مجله، من البته توانستم با کمک آقای موريس کاپيتورن و سفير آلمان، کشور ايران را ترک کنم و بيايم بيرون.
(ج- ب): بازداشت و مرگ سعيدی سيرجانی و حوادث پس از آن، بار ديگر زنگ خطر را به صدا درآورده بود. نويسندگان اين بار کوشيدند با انتشار يک متن مشترک، معنای فعاليت و حضور خود را بر خلاف آنچه که از تريبون های رسمی تبليغ می شد، توضيح دهند.
انتشار متن معروف و جنجالی "ما نويسنده ايم" با امضای 134 تن از سرشناس ترين و فعال ترين چهره های ادبی کشور، حاصل چنين تلاشی بود و بلافاصله با واکنش های متفاوات فراوانی در داخل و خارج از ايران روبه رو شد.
Comment
-
رضا براهنی، شاعر، نويسنده و منتقد ادبی، اهميت متن" ما نويسنده ايم" را از منظر خود چنين شرح می دهد:
رضا براهنی: اهمیتش در این است که در گذشته عده ای به قضایا به صورت سیاسی نگاه می کردند. در متن 134 این مساله سیاسی به یک صورت خاصی حل شده است. یعنی مساله فردی اهمیت بیشتری پیدا کرده تا مساله عمومی. مشکل اصلی در ایران مساله فردی است که یک فرد خودش جدا از ایدئولوژی های مختلف چه جوری فکر می کند. این ایدئولوژی، خواه ایدئولوژی مذهبی باشد، خواه ایدئولوژی سیاسی باشد و یا ایدئولوژی های مختلف اجتماعی باشد، به طور کلی عده ای از روشنفکران ایران را به این نتيجه رساند که ما نمی توانیم بدون در نظر گرفتن فرد و آزادی فردی، در واقع تشکل آن چیزی که اسمش را ما گذاشته ایم فردیت، دور همدیگر جمع بشویم. جمع شدن ما به طور کلی برای بالا بردن سطح قدرت فردی برای بیان خلاقیت و برای بیان آزادی به صورتی که یک فرد می بیند، است؛ به جای اینکه ما همه به قضیه به صورت دسته جمعی نگاه کنیم. ولی وقتی آن جمع شروع می کند به فعالیت کردن که آن فعالیت فردی به خطر بیفتد. یعنی به وسیله سانسور و به وسیله انواع مختلف بهانه هایی که هر گروهی و یا دولت به عنوان يک گروه حاکم بخواهد که این قدرت فردی و این تشخیص فردی و این آزادی فردی را از بین ببرد.
(ج- ب): اکنون نويسندگان عملا در آستانه آن قرار گرفته بودند که بار ديگر در ادامه سنتی 30 ساله به صورت مشترک و دسته جمعی از آرمان آزادی عقيده، بيان و قلم دفاع کنند.
اين امر، با واکنش متقابل و تند دست کم طيفی از نيروهای درون حاکميت روبه رو شد و در مرداد ماه سال 1375، ماجرای تلاش برای پرتاب اتوبوس حامل 21 نويسنده عازم ارمنستان به دره را پديد آورد.
منصور کوشان، نويسنده و شاعر، يکی از سرنشينان اين اتوبوس بود:
منصور کوشان: به گمان من و بسياری از دوستانی که آن موقع با ما همکاری می کردند، نظام جمهوری اسلامی رسيد به اين ضرب المثل معروف که "مرگ يک بار، شيون يک بار". به اين نتيجه رسيد که می تواند يکباره تمام نويسندگان را طی يک طرح و توطئه از بين ببرد و در کمين نشست تا اتفاق دعوت اتحاديه نويسندگان ايروان ارمنستان به وجود آمد. اين بهترين فرصت بود برای نظام جمهوری اسلامی. برای اينکه در اين فرصت می توانست به هدفش برسد در بيرون از مرزهای ايران. چنانکه غفار حسينی، که اين آخرين جمله ای است که از او شنيديم، چون بعدش بلافاصله او را کشتند، گفت در گردنه های ايروان، اين اتوبوس را به دره ها می اندازند و می گويند خيلی خب، يک اتفاقی است در خارج از کشور، در ارمنستان. در سفر ارمنستان، به دليل اين پيشگويی غفار حسينی، من اتوبوسی را که قرار بود برود به ايروان حذف کردم و گفتم اتوبوس فقط تا مرز جلفا ما را ببرد و از اتحاديه نويسندگان ايروان خواستم آنها اتوبوسی بفرستند به مرز جلفا و از آنجا آنها ما را ببرند و آنها هم پذيرفتند. در نتيجه نيروهای امنيتی نظام جمهوری اسلامی به اين نتيجه رسيدند که اين کار را در خود ايران، در گردنه حيران انجام بدهند، در منطقه آستارا.
(ج- ب): اين ماجرا و بالا گرفتن اين زمزمه در بين روشنفکران که طرحی برای انفجار محل تجمع آنان وجود داشته، ميزان و شدت مخالفت ها با روشنفکران و اقدامات دسته جمعی آنان را بيش از پيش آشکار کرده و فضايی را پديد آورده بود که در آن نويسندگان هر لحظه منتظر واقعه و حادثه ای بودند.
فضايی که در فرجام خود، آغاز دور دوم مهاجرت های گسترده اهل قلم را در پی داشت.
با اين همه، جامعه آبستن حوادث تازه و تا حدودی پيش بينی ناشده بود. شرايط کشور در انتخابات دوم خرداد ماه سال 1376 و آغاز رياست جمهوری محمد خاتمی، که در برنامه هايش از مسايلی همچون آزادی و حقوق شهروندی دفاع کرده بود، بسياری را به در پيش بودن روزهايی روشن تر، پس از گذران دو دهه دشوار اميدوار ساخته بود.
کاظم کردوانی، پژوهشگر و نويسنده از اين اميدواری می گويد:
کاظم کردوانی: تصور من اين است و واقعيت جامعه ما اين را می گويد که در تمام دوران تاريخ معاصر ايران، آقای خاتمی برای اولين بار با چنين اقبال وسيعی روبه رو شد. يعنی حتی در دوران حکومت ملی دکتر مصدق، چنين اقبال وسيعی به سوی يک دولتمرد وجود نداشت. جريان حزب توده بود و تمام جرياناتی که تاريخ ما مبين آن است. در صورتی که در زمان آقای خاتمی، علاوه بر اينکه بيش از 20 ميليون نفر به ايشان رای دادند، مجموعه جريانات روشنفکری ايران، از ايشان دفاع کرده و پشت سر ايشان ايستاده است؛ به رغم همه انتقادهايی که به آقای خاتمی داشته و به رغم نگاه انتقاد آميزی که به آقای خاتمی داشته، از جمله خود بنده، ولی همه سعی کردند از اين حرکت دفاع کنند و اين حرکت را به پيش ببرند. يعنی ما برای اولين بار در تاريخ معاصر ايران می توانيم ادعا بکنيم کوچک ترين ايرادی به مجموعه جريانات روشنفکری ايران وارد نيست که چرا از يک جريان اصلاح طلب دفاع نکرده است.
(ج- ب): آنچه که پس از دوم خرداد 1376 روی داد و روندی که تا امروز ادامه يافته، موضوعی است که در بخش سوم و پايانی اين رشته برنامه ها مورد بررسی قرار می گيرد.
حضور محمد خاتمی، وزير اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی و برنامه ها و شعارهای انتخاباتی وی که عمدتا بر دفاع از جامعه مدنی، تکثر و تحقق آزادی های فردی و اجتماعی مبتنی بود، شور و شوقی تازه در جامعه پديد آورد.
شرايطی که به شکل گيری دوم خرداد 1376 منجر شد، روشنفکران را نيز با خود همراه ساخته بود؛ سيمين بهبهانی، شاعر، از اين همراهی می گويد که پس از مدتی، به نااميدی کشانده شد:
سيمين بهبهانی: من از کسانی بودم که خيلی با عشق و علاقه پای صندوق رفتم و رای دادم به آقای خاتمی و اميدوار بودم که کارها درست شود و روی هم آن جامعه مدنی که به ما وعده اش را داده بودند، تشکل پيدا کند و اميدوار بودم که بتوانيم آزادی را خيلی زود به دست بياوريم. ولی متاسفانه ما هر چه که گذشت ديديم آن هدف هايی که داشتيم به خواب و خيال تبديل شده. حتی در روز اول آبان، جلسه ای بود که من را دعوت کرده بودند برای خواندن شعر و سخنرانی و به من گفته بودند که جلسه آشتی ملی است. من آن روز يک متنی را درآوردم که گلايه هايی را که از قديم داشتم در آن نوشته بودم و شروع به خواندنش کردم. نيمه های کار، جلوی سخنرانی من گرفته شد. چراغ خاموش شد، ميکروفن خاموش شد و نزديک بود پرده کشيده شود که من آمدم جلو پرده و از آنجا با شنوندگان خداحافظی کردم و آمدم پايين، درحالی که مامور حراست می خواست مرا دستگير کند و بعد هم آمديم بيرون. از آنجا من فهميدم که دل بستن به آنچه که اعتقاد داشتيم به آن، خواب و خيالی بيشتر نيست و فهميدم وفتی تحمل اين نيست که بگوييم بر ما چه گذشته و گوشی نيست که آن را بشنود، باقی اش را بايد خودم متوجه باشم و حدس بزنم. اين اول آبان 1376 بود.
(ج- ب): با وجود چنين انتقاداتی، جامعه هنوز در تب و تاب انتخابات دوم خرداد و پيامدهای آن بود. انتشار روزنامه های متعدد، خبر از گشايشی نسبی در فضای سياسی و فرهنگی کشور می داد و اين خود، بر دلگرمی ها می افزود.
اما درعين حال، بر شدت مخالفت و عمل بخش ديگری از حاکميت نيز افزوده می شد؛ تا آنجا که آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی، در 24 شهريورماه سال 1377، از اين تحولات به شدت انتقاد کرد و به فعالان عرصه های فرهنگی هشدار داد:
آيت الله خامنه ای: دستگاه های فرهنگی کشور موظفند. هم آنها موظفند، هم دستگاه های امنيتی کشور موظفند و هم دستگاه های قضايی کشور موظفند. ما معتقديم به آزادی بيان. ما معتقديم به آزادی فعاليت های اجتماعی. اصلا اين مفاهيم و اين حقايق را انقلاب آورد، پيشروان انقلاب اينها را آوردند توی اين کشور. اين چيزها که نبود توی اين کشور. نه از آزادی بيان خبری بود و نه اسمی بود حتی. نه از آزادی فعاليت های اجتماعی خبری بود و نه اسمی. انقلاب اينها را آورد برای اين کشور. اما اين آزادی محدود است. آزادی مطلق نيست. حدش کجاست؟ حدش عبارت است از آن حدودی که اسلام تعيين کرده است. اگر بنا شد کسانی مردم را به بی ايمانی سوق بدهند، به شهوات سوق بدهند، آنها آزاد نيستند در اين کار. اين آزادی، آزادی خيانت است. اگر کسانی قرار شد بنشينند توطئه کنند و اين توطئه را به شکلی در نوشته ای منعکس کنند، اين آزادی توطئه است. اين آزادی، مردود است. بنده منتظر می مانم ببينم دستگاه های مسئول چه می کنند، والا جلوگيری از اين حرکات موذيانه کار دشواری نيست. فکر اينکه دنيا چه می گويد، روزنامه های دنيا چه می گويند، سازمان های دنيا چه می گويند را هم هيچ وقت ما نکرده ايم و نبايد بکنيم.
(ج- ب): اوج اين شدت عمل، کشته شدن چند تن از فعالان سياسی منتقد و نويسنده، شاعر و مترجم بود که در آذر ماه سال 1377 ، توسط تعدادی از اعضای وزارت اطلاعات که بعدا خودسر خوانده شدند، صورت گرفت. سيمين بهبهانی:
سيمين بهبهانی: هرچه جلوتر رفتيم، ديديم که اوضاع بدتر شد. در آذر 77 ما چندين قتل زنجيره ای داشتيم. فروهرها، مجيد شريف، دوامی، حاجی زاده و مهم تر از همه دو تن از اعضای برجسته کانون نويسندگان محمد مختاری و محمد جعفر پوينده. اينها به قتل رسيدند. به طرز فجيعی خفه شدند يا اينکه تکه پاره شدند يا اينکه معلوم نشد چه بر سرشان آمده. هنوز هم اين پرونده برای ما يک علامت سوال مبهم مانده و نمی دانيم چه بر آنها گذشته. بنابراين، آنچه ما انتظار داشتيم، هيچ عملی نشد. نمی دانم در اين فرصت کوتاهی که مانده، ما بايد اميدوار باشيم که کارهايی انجام خواهد گرفت يا نه.
(ج- ب): با اين همه، مطبوعات همچنان جايگاه و رونق خود را حفظ کرده و اصلی ترين عرصه کشمکش ها بودند؛ توقيف پی در پی نشريات، نشانه ای روشن از تلاش برای دستيابی به ميزانی از آزادی بيان و مقاومتی بود که پيش روی کوشندگان اين راه قرار داشت. جواد مجابی، نويسنده و شاعر:
جواد مجابی: طبيعتا در دوم خرداد، برای يک دوره کوتاهی، روزنامه ها اين آزادی را يافتند که به انتقاد اجتماعی بپردازند. به نقد سياست روز يا نقد فرهنگ و اجتماعيات بپردازند. اگرچه دوره کوتاهی بوده، ولی استقبال شديد مردم از روزنامه های آن دوره گواه آن است که اين نياز در جامعه به طور عمقی وجود دارد و ما می بينيم که تيراژهای نزديک به يک ميليون برای روزنامه ها پيدا شد. و اين نشان می دهد که روزنامه ها، نويسنده ها و اهل قلم کوشيدند که مسايل اساسی جامعه را تا آنجا که ممکن بود، مطرح کنند. طرح اين مسايل از سوی روزنامه ها باعث استقبال عمومی شد و البته خب ادامه پيدا نکرد. شکی نيست که در آغاز کار اندکی هرج و مرج خواهد بود، اندکی نابسامانی خواهد بود و بايستی که مسئولان تحمل بکنند.
(ج- ب): در چنين فضايی، شرکت شماری از روشنفکران، نويسندگان و روزنامه نگاران در کنفرانسی در برلين، شرايط را برای آغاز دور تازه ای از حملات نه تنها به دگر انديشان، بلکه اصلاح طلبان درون حاکميت فراهم کرد و جنجالی گسترده پديد آورد.
Comment
-
افزايش حملات، احضار و محاکمه و زندانی کردن تعدادی از شرکت کنندگان در کنفرانس برلين، عملا زمينه شروع دوره جديدی از خروج نويسندگان از کشور را مهيا کرده بود.
با اين همه، وضعيت آزادی بيان را پس از دوم خرداد، چگونه می توان ارزيابی کرد؟ اين سوالی است که تا به حال پاسخ های متضادی به آن داده شده، هرچند همه اين جواب ها در برخی اصول با يکديگر مشترک بوده اند. داريوش آشوری، نويسنده و پژوهنده مقيم فرانسه، چنين تصويری از سال های بعد از دوم خرداد به دست می دهد:
داريوش آشوری: با دوم خرداد، يکباره يک جهش تازه ای آغاز شد و يک حالت انفجاری پيدا کرد آزادی بيان و با شور و شوق بسيار. بخصوص کار روزنامه نويسی خيلی اوج گرفت و سطح روزنامه نويسی در ايران خيلی ارتقاء پيدا کرد و روزنامه های بسياری منتشر شدند و بعد هم توقيف شدند و روزنامه نويسان برجسته ای پيدا شدند که خب خيلی هايشان سر و کارشان به زندان افتاد و يا هنوز هم در زندان ها هستند. به هرحال وضعيت پيچيده ای است در جمهوری اسلامی. از يک طرف يک آزادی هايی برای نشر و بيان هست و از يک طرف ديگر هم تهديدهای خيلی شديد هست که نمونه های خيلی هولناکش را ما در قتل های زنجيره ای ديديم که نويسندگان و مترجمانی را بردند و کشتند و هنوز هم اين نوع تهديدها وجود دارد. خيلی ها هم که ايران را ترک کردند از ترس اين تهديدها بوده، برای نجات جان خودشان در واقع. در حالی که مثلا آثار بسياری حتی از کسانی که در خارج از کشور هستند در داخل کشور منتشر می شود. اين است که نه می شود گفت آزادی به معنای دقيق کلمه، آزادی قانونی تعريف شده معينی آنجا وجود دارد و نه می شود گفت که سرکوب مطلق است و سانسور مطلق.
(ج- ب): اما نسيم خاکسار، نويسنده و شاعر ساکن هلند نظر ديگری دارد:
نسيم خاکسار: به نطر من فکر کردن روی همين وجه از حيات روشنفکری در ايران و بلاهايی که در شرايط حاکميت جمهوری اسلامی به سرش آمده و نيز توجه آماری از آن سال تا کنون به رقم کشته شدن ها، زندانی شدن ها، به رقم مهاجرت نويسندگان، شاعران و روزنامه نگاران به خارج، نشان می دهد که سرکوب نويسنده و شاعر برای اين حکومت موقتی و گذرا نبوده؛ بلکه ماهيت اين حکومت اساسا با استقلال فکر و انديشه و آزادی بيان در تضاد بوده است. اين حکومت، به نظر من در ذات خود فرهنگ کش و فرهنگی کش است. حکومتی است که قاتل نويسنده و اثر است؛ قاتل توامان شاعر و شعر، کاتب و مکتوب. همان دست هايی که ماشه تفنگ را به طرف سينه سلطانپور فشردند، 15 سال بعد طناب انداختند دور گردن محمد مختاری و پوينده و آنها را خفه کردند. همان سياستی که ما را از سال 60 به بعد به خارج کوچاند، 15 سال بعد فرج سرکوهی، رضا براهنی، عباس معروفی و ديگران را به نزد ما فرستاد.
(ج- ب): حال آنکه محمد علی سپانلو، شاعر مقيم تهران، در مجموع وضعيت را مثبت تر از گذشته می بيند:
محمد علی سپانلو: فراز و نشيب آزادی بيان در اين کشور، حد اقل در اين سه دهه اخير کاملا محسوس بوده است. در يک دورانی سانسور بيشتر مسلط بوده، در يک دورانی بر اثر حوادثی که رخ داده، گاهی ضعف دولت، گاهی اطمينان دولت به خودش، در هر دو مورد سانسور ضعيف تر شده است. سانسور به هر حال کمابيش هميشه وجود داشته است. ولی بعد از دوم خرداد، نمونه تنوع روزنامه ها و نمونه چاپ کتاب ها نشان می دهد که به هر حال نسبت به دوره قبل، وسعت و امکانات آزادی بيان بيشتر شده است. نه اينکه مشکل وجود نداشته، هر دوره ای برای خودش، محرمات خودش را در ايران داشته است. در نتيجه، تنها چيزی که ما می توانيم به آن استناد کنيم، اين است که اگر شما بعد از دوم خرداد آمار کتاب ها و روزنامه ها و نشرياتی را که درآمده ببينيد، می بينيد که به طرز عجيب و غريبی بيشتر از دوره قبلش است. اين يک حقيقت آماری است. حداقل، راجع به گوينده اين سخنان، يعنی محمد علی سپانلو، می توانم بگويم که چيزی در حدود 6 هزار صفحه از کتاب های من که تا پيش از دوم خرداد امکان چاپ نداشت، چاپ شد. اگر چه ممکن است صفحات يا کلمات يا چيزهايی از آنها حذف شده باشد، که شده است، اما نکته در اين است قبل از دوم خرداد اصلا کل اين کتاب ها امکان انتشار نداشتند. حالا منتشر شده و به هرحال می شود گفت که هيچ اتفاق مهمی هم نيفتاده است که سانسورچی های قبلی می گفتند که اگر اينها چاپ شود، وای چه خواهد شد.
(ج- ب): اما آنچه از سال 1376 تا امروز روی داده، خود ريشه در گذشته دارد و از دو دهه استقرار جمهوری اسلامی در ايران نشانه گرفته است. فعالان فرهنگی و نويسندگانی که بيش از سه دهه از آرمان آزادی عقيده و بيان دفاع کرده اند، اکنون که پس از گذشت 25 سال از عمر حکومتی که جانشين سلسله پهلوی شده به پشت سر می نگرند، کارنامه اين دوران را چگونه ارزيابی می کنند؟ سيمين بهبهانی:
سيمين بهبهانی: ظرف اين 25 سال جز اوايل انقلاب که در واقع مقداری آزادی بود، بقيه همه اش خفقان بود و کسی نتوانسته صدای خودش را به گوش ها برساند و ما همه اش مواجه بوديم با سانسور، با گرفت وگير، با اعدام، با حبس و چيزهايی که واقعا خلاف ميل يک نويسنده و روشنفکر است و اصولا برای يک جامعه ضرر صد در صد دارد. ما چنين فجايعی را تحمل کرديم و ديديم که چه گذشته بر ما.
(ج- ب): اما داريوش آشوری تاکيد می کند که آزادی بيان در جمهوری اسلامی، وضعيتی پيچيده داشته است:
داريوش آشوری: بله مساله آزادی بيان در جمهوری اسلامی، خيلی پيچيده است. طبيعتا دوران اول، که دوران آشوب بعد از انقلاب بود که هنوز قدرت مستقری وجود نداشت، در نتيجه هر کس هرچه دلش می خواست می توانست بگويد و هر نشريه ای می توانست منتشر شود. بعد وقتی قدرت کنونی، با تعريف جمهوری اسلامی مستقر شد، شروع کرد به محدود کردن و جمع و جور کردن. بخصوص در شرايط جنگ 8 ساله، اين فشارها و تحميل ها خيلی شديد شد. بعد، با سياست های دوره رياست جمهوری رفسنجانی، يک نوع کنترل شده ای از آزادی بيان اجازه داده می شد؛ حالا با ضرورت هايی که تشخيص داده بودند. نشرياتی منتشر شد که مال جماعت روشنفکری غيرمذهبی بود يا روشنفکران دينی برای خودشان پلاتفرم های مستقلی مثل مجله کيان پيدا کردند.
(ج- ب): در اين ميان، حورا ياوری، نويسنده و پژوهشگر مقيم آمريکا، پيامد زندگی اجباری نويسندگان و محققان در خارج از کشور را در آنچه که در اين سال ها آفريده اند، مهم و قابل توجه می داند:
حورا ياوری: فرهنگ ايران و بخصوص ادبيات ايران، به عنوان يک عامل متمرکز کننده ايرانيان به دور خودش در اين ساليان عمل کرده است و تعداد زيادی از نويسنده ها و محفقين ايرانی اينجا کتاب و نوشته به وجود آوردند و خيلی قابل توجه است که آدم اين نوشته ها را با آن چيزی که در داخل ايران توليد می شود، کنار هم قرار بدهد تا معلوم شود که حرکت کردن از يک فضايی مثل فضای ايران، که گفتن در آن تابع مقررات و مرزبندی هايی است، اين چه تاثيری می تواند بگذارد بر ذهن نويسنده و شاعری که از درون اين مرزبندی ها بيرون می آيد و به فضايی قدم می گذارد که می تواند حرفش را بدون پروا از اين مرزها به زبان بياورد. مقايسه اينها، بحث های خيلی جالبی را پيش می کشد که هم التبه در عين حال متناسب است با سرزمينی که ما پشت سر گذاشته ايم و هم سرزمينی که ميزبان ماست که شايد نوشته های ايرانيان در خارج از ايران، آن چيزی را که در آمريکا به وجود می آيد، از آن چيزی که در انگلستان، يا فرانسه يا هلند به وجود می آيد، به دليل مشخصات کشورهای ميزبان از همديگر متفاوت کند.
(ج- ب): تجربه 25 ساله جمهوری اسلامی، دستاوردهای فکری چشمگيری را نيز برای روشنفکران ايرانی به همراه داشته است. اکنون، تنها مساله و مشکل در وجود حکومتی خاص خلاصه نمی شود و رفع محدوديت ها در عرصه بيان و عقيده، به حل موضوعاتی ديگر مشروط شده است.
رضا براهنی، شاعر، نويسنده و منتقد ادبی، مهم ترين موضوع ايران امروز را مساله آزادی های فردی می داند:
رضا براهنی: به نظر من براساس آزادی انديشه و بيان بی هيچ حصر و استثناء است که در ايران، الان شرايط خاصی به وجود آمده که عده ای بر آن اساس ايستاده اند که قبلا مذهبی بوده اند و عده ای هم بر همان اساس ايستاده اند که قبلا به صورت ايدئولوژيکی فکر می کردند. کافی است که ما به ترکيب زندانيان سياسی امروز ايران نگاه کنيم و به ترکيب کسانی که در تبعيد زندگی می کنند و به ترکيب کسانی که کشته شدند و يا مرده اند و دق مرگ شدند سر اين قضيه. ما می بينيم که آزادی انديشه و بيان بی هيچ حصر و استثنا، مساله اصلی کشور ما در طول اين 25 سال گذشته بوده. يعنی کسی که در سال 67 آدم ها را به آن صورت می کشت و می گفت يا تو عقيده ات اين است يا آن عقيده را داری، به همين دليل برو آن ور بايست و بايد اعدام بشوی، اين سر و کار داشت با آزادی انديشه طرف به صورت فردی. يعنی يک نفر حق دارد که اعتقاد خودش را به صورت فردی، هر چه که باشد، بيان بکند. به همين دليل آمدند آن دادگاه ها را تشکيل دادند تا اينکه تعداد زيادی، هزاران آدم به آن صورت سر يک جمله "آره يا نه" کشته شدند. به همين دليل است که در متن اصلی تمام اتفاقاتی که در طول 25 سال گذشته در کشور ما افتاده، همه اتفاقات به دور محور آزادی فردی آدم ها می چرخد. يعنی اينکه يک نفر آزادانه اين قدرت را داشته باشد که منويات خودش را بيان کند و از اين قضيه نترسد. از اين نظر قانون اساسی به طور کلی مخالف آزادی انديشه و بيان بی هيچ حصر و استثناء است.
(ج- ب): اما، نويسندگان به طور خاص با مشکلات مضاعفی روبه رو بوده اند. جواد مجابی، از سوء تفاهمی تاريخی سخن می گويد که همواره بين نويسندگان و حکومت ها در ايران وجود داشته است. او اميدوار است که سرانجام نقطه پايانی بر اين سو تفاهم و سوء ظن تاريخی گذاشته شود:
جواد مجابی: به طور کلی، رابطه اهل قلم با حکومت ها، همواره در يک زمينه سوء تفاهم شکل گرفته. يعنی از آغاز فعاليت روشنفکری در ايران، حکومت ها به نويسندگان نه به عنوان منتقد خود، بلکه به عنوان دشمن و برانداز خود نگاه می کردند. در تمام اين سال ها، دست کم روشنفکران فرهنگی سعی کردند که اين مطلب را به حکومت ها يادآور شوند که ما منتقد وضعيت موجود هستيم برای اعتلای اين وضعيت. ما در انديشه تصاحب قدرت نيستيم و برای براندازی و سرنگونی حکومت ها نمی جنگيم؛ چون اين وظيفه ما نيست. يک سياستمدار، يک آدم سياسی، طبيعتا برای تصاحب قدرت می جنگد، اراده معطوف به قدرت دارد، ولی روشنفکر فرهنگی، نويسنده، شاعر، روزنامه نويس به هيچ وجه برای تصاحب قدرت نمی جنگد، بلکه سعی می کند وضعيت موجود را درست ببيند، نقد عقلانی بکند و وضعيت امروز را با نقد کردن به يک وضعيت برتر ارتقاء دهد که در آن وضعيت برتر، انسان ها آزادتر، کشور آبادتر و امور عادلانه و دمکراتيک باشد. اين قضيه هيچ گاه از سوی حکومت ها پذيرفته نشده و همواره با سوء نيت به آن نگاه شده. چه در دوره پهلوی ها و چه در دوره بعد، اين قضيه همواره مشکل به وجود آورده و شکی نيست که اين تلقی نادرست است و بالاخره يک روزی بايد تصحيح شود و بخشی از کوشش نويسندگان و شاعران ايرانی برای آزادی انديشه و بيان، معطوف همين قضيه است.
Comment

Comment