jjbb
09-19-2006, 03:04 PM
حالا ديگر پسر ياغي فيلم*هاي اواخر دهه 70، فروتن شده است. ستاره مطرح سينماي ما با فيلم*هايي كه با دلش انتخاب مي*كند نه با اين چيزي كه ديگران حسابگري مي*گويند و او اعتقادي به آن ندارد با حرارت حرف مي*زند حتي وقتي به اين مساله برسد كه سوالم خيلي بيزينسي و تجاري است اما همان سوالات را هم با همان حرارت ويژه پاسخ مي*دهد.
راستش قضيه دلي خيلي برايم روشن نبود وقتي كه با يك بازيگر حرفه*اي حرف مي*زني و براي همين هم رفتم سراغ داستين هافمن كه مي*گويند خيلي كمال گراست اما اين سوال و مثال هم به جايي نرسيد و آن وقت بود كه در سرزمين احساسات شاعرانه و عاشقانه همه چيز مي*تواند خيلي متفاوت باشد از آنچه بايد باشد و حتي يك بازيگر موفق و ستاره هم مي*تواند به دلش رجوع كند براي كاري كه مي*تواند براي دل باشد يا نباشد.
البته بعدا گفت: ببين. يك وقت است كه يك كار مزخرف است و كار مزخرف را دلت هم قبول نمي*كند. كار دلي مربوط است به جايي كه تر است، تازه است، عشق است، طراوت است، خوبي است و چيزهاي خوب در آن فراوان است. وقتي مي*گويم دلي كار مي*كنم اينطوري است. بعد مي*گويد كه از قضيه داستين*هافمن بگذرم كه مي*گذرم.
سوال بعد كه شروع مي*شود مي*رود سراغ جوابش اما بعد جواب را قطع مي*كند و گويي كه پرانتزي باز كند، مي*گويد: البته شما سوال خودت را بپرس و من سعي مي*كنم راحت جواب بدهم و جواب مي*دهد با اين توضيح كه البته از جنس مصاحبه من خوشش نمي*آيد و دوستاني را مثال مي*زند كه مصاحبه كردن آنها را دوست دارد و مصاحبه من را نه.
يك جا هم به شوخي مي*گويد: من تو را خفه مي*كنم با اين سوالاتت و مي*خندد و اين جايي بود كه پرسيده بودم آيا نمي*ترسيد با بازي در نوك برج از نوك برج بيفتيد؟
به هر حال مصاحبه ما قرار نبود خيلي تخصصي باشد كه مي*بينيد نيست. اما چيزي كه من در اين گفت*وگو و حواشي آن به نظرم رسيد آن بود كه بيشتر از هر چيزي رفيق است و عاشق. از آن جنس آدم*ها كه مي*شود به آنها اعتماد كرد، دوستشان داشت و خوشحال بود از اينكه ستاره است و مي*تواند الگوي مناسبي باشد.
اگر اين گفت وگو صريح است لابد از راحت بودن خود اوست.
شما دو فيلم داشتيد در جشنواره امسال: به آهستگي و وقتي همه خواب بودند.
فيلمنامه به آهستگي را پرويز شهبازي نوشته، كارگردانش هم مازيار ميري است. در اين فيلم نقش يك كارگر راه آهن را دارم. وقتي همه خواب بودند هم كه به كارگرداني فريدون حسن پور است با نوشته*اي از خودش. فيلمي است كه در بخش سينماي معناگرا حضور دارد. يك فيلم عشقي و دلي.
اين فيلم را هم خيلي دوست دارم. فيلمنامه به آهستگي را هم بسيار بسيار دوست داشتم كه همانطوري كه گفتم نوشته پرويز شهبازي است و يك فيلم رئال اجتماعي خيلي*خيلي خوب است.
در فيلم آقاي حسن پورهم كه يك نقش اجتماعي داريد؟
بله. در آنجا نقش يك روستايي ساده دل كه يك كم شيرين مي*زند را بازي مي*كنم. يك روستايي گيلاني كه لهجه هم دارد.
خيلي جالب است كه در هر دو كارتان طبقه اجتماعي نقش*هايي كه تاكنون بازي كرده*ايد خيلي تغيير كرده.كارگر راه آهن فيلم به آهستگي هم طغيان مي*كند؟
بله. طغيان هم مي*كند. يك لحظاتي هست كه طغيان مي*كند. معمولا هر نقشي و هر فيلمي را ببينيد يكي آن وسط هست كه طغيان مي*كند. اگر اينطور نبود كه سينما درست نمي*شد.
معمولا بازيگران سعي مي*كنند بين نقش*هايي كه بازي مي*كنند تعادل برقرار كنند.
نه. من خيلي عشقي و دلي مي*روم جلو. اصلا اينكه نمي*دانم سياست مدارانه كار كنم و اين حرف*ها در وجود من نيست. ريموت من روي عشق و علاقه و دوست داشتن من است.
كاري را كه دوست داشته باشم مي*روم جلو.كارهايي هم بوده كه به خاطر دلم رفته ام و باعث افت من شده. مثل ملاقات با طوطي و هشت پا. آقاي داوودنژاد را خيلي دوست دارم ولي اين فيلم*ها را دوست ندارم. يعني اين سينمايي نيست كه من دوست داشته باشم در آن باشم. اميدوارم كه ديگر توي اين سينما بازي نكنم.
يعني مي*خواهيد بعد از اين ديگر به دلتان اعتماد نكنيد؟
نه اينكه به دلم اعتماد نكنم. من آن موقع فيلمنامه فيلم را نداشتم. اين جزو دو، سه فيلمي بوده كه داوودنژاد خودش هم فيلمنامه ننوشته بود. وقتي يك فيلمنامه را مي*خوانم متوجه مي*شوم كه كار من هست يا نيست. اين دو تنها كارهايي بوده كه من فيلمنامه را نخواندم.
يقينا اگر فيلمنامه داشت و مي*خواندم، بازي نمي*كردم. من با اعتماد و علاقه*اي كه به داوودنژاد داشتم كار را قبول كردم. شايد هم با بازي كردن در اين فيلم*ها راه*هايي برايم باز شده و به يك نكاتي رسيدم و يك معاني ديگري برايم باز شده كه حتما بايد مي*رفتم و بازي مي*كردم.
يكي از نكاتي كه به آن رسيديد اين نيست كه وقتي فيلمنامه را نخوانديد بازي در فيلم را قبول نكنيد؟
داوودنژاد را به خاطر مصائب شيرين اش خيلي دوست داشتم. نياز را هم كه اينقدر تعريف مي*كنند، من تا حالا نديده ام. اما به خاطر مصائب شيرين خيلي دوست داشتم با اوكار كنم. تصور اين را داشتم كه يك كار جذاب خواهد شد. سر صحنه هم ارتباط با خود داوودنژاد به عنوان كارگردان خيلي برايم جذاب بود اما مجموعا نتيجه كار، فيلم*هايي نيست كه من دوست داشته باشم.
بعد از اين هم داوودنژاد رادوست داريد؟
قطعا. چه ربطي دارد. تفكيك مي*كنم. من اين دو فيلم را دوست ندارم. اما خودش را هميشه دوست دارم.
در فيلم آقاي حسن پور بازيگردان هم بوديد؟
نه نه. كي گفته؟
جالب است كه الان هم كه چندين سال از آن سال*ها گذشته و حرفه*اي تر شده*ايد وستاره شده ايد، باز هم همين حس را داريد و حس تان عوض نشده.
بله.ولي الان دوست دارم كار خوب بكنم. احساس مي*كنم كه يكي دو كار را نبايد بازي كنم. البته به جز اين دو فيلم، از تمام فيلم*هاي ديگري كه كار كردم پشيمان نيستم.
شما امسال دو فيلم طنز هم داشتيد.تجربه بازي درنقش طنز چطوربود؟
مي*خواستم بگويم اين فروتن تلخ، گاهي وقت*ها مي*تواند يك لبخند هم بزند و حرفي بزند و كاري بكند كه يك لبخند هم به لب تماشاچي بياورد. حسرت يك كار طنز فوق العاده را داشتم و گير نمي*آوردم.
فكر مي*كنم آرزويم بود كه هميشه با حميد جبلي و ايرج طهماسب و گروهش يك كار طنز كنم ولي فكر مي*كنم كه نمي*شد، با توجه به اينكه آنها به هر حال كادر خودشان را دارند. مجردها كه پيش آمد، فيلمنامه نوشته شده بود اما بدبختانه رفتند شخصيت را براساس اينكه من مي*خواهم بازي كنم تغيير دادند. يعني بعد از دو ماه كه فيلمنامه را دادند دست من، تبديل شده بود به يك شخصيت جدي و خشك(خنده).
من به آقاي توحيدي گفتم كه من وقتي آمدم مجردها را كار كنم، به اين خاطر بود كه در نقش*هاي قبلي ام نمانم. شما تازه آمديد نقش را براساس نقش*هاي قبلي من نوشتيد. نه براساس خودم.گفت راستش را بخواهيد من اصلا تصوري راجع به اين كه تو مي*تواني آدم طنزي باشي و لبخند داشته باشي، نداشتم.
خلاصه ما در اين نقش هر جوري كه بود به همكاري مجيد صالحي و دوستان ديگر و تمرين*ها و بداهه گويي*ها و اينها يك كمي شكر ريختيم و شيرينش كرديم و سعي كرديم كه زهرش را بگيريم. بعد هم كه نوك برج پيش آمد كه آن هم فيلمنامه*اي نبود كه من بخوانم و از دست كاراكترش قهقهه بزنم و بخندم. از اول تا آخرش را هم كه خواندم، نخنديدم جز يكي دو مورد كه يك لبخند به لبم آمد، ولي گفتند كار طنز است وخنده دار است.
ما هم قبول كرديم به خاطر آقاي پوراحمد كه خاطرات خوبي از او دارم. شب يلدا را با او كار كردم، تماشاخانه را با او كار كردم، خوشحالم گل يخ را با او كار نكردم (خنده) و رفتيم و گفتيم روز از نو روزي از نو.حتما آقاي پوراحمد اين فيلمنامه متوسط را خوب در مي*آورد، بعد نشد. يعني اين كار مشخصي بود كه مي*دانستم دارم چه كار مي*كنم و آنچه پيش آمد هم دور از انتظار من نبود.
وقتي نوك برج را كار كرديد كه تقريبا نوك برج بوديد. نترسيديد كه نوك برج شما را از نوك برج بيندازد.
(خنده) من به اين مساله فكر نكردم كه از نوك مي*افتم چون من در آن نوك برجي كه شما مي*گوييد نبودم.
ولي به هر حال براي علاقه*مندانتان قابل قبول نبود كه فروتن از اين نوع فيلم*ها كار كند.
ببينيد. عموم مردم با نوك برج و مجردها به شدت ارتباط برقرار كردند. سينماگرها نه. از من ايراد گرفتند كه در اين دو فيلم بازي كردم.
مخصوصا ملاقات با طوطي.
آن فيلم را كه هر دو گروه ايراد گرفتند. يعني هم اكثر مردم دوست نداشتند و هم دست اندركاران سينما. منتها فيلم*هايي مثل بازنده، نوك برج و مجردها تكليف شان مشخص است. تو نمي*تواني بگويي كه من الان مي*خواهم بروم يك فيلم درام عميق و آنچناني بازي كنم.
من خواستم يك فيلم سرگرم كننده و مفرح براي تماشاچي داشته باشم، براي همين اين فيلم*ها را كار كردم. اين آدم را از بالا نمي*اندازد پايين. من راستش را بخواهيد در زندگي مرزي براي بالاو پايين قايل نمي*شوم. ترجيح مي*دهم يكپارچه باشم.
يعني فكر مي*كنم من مي*خواهم كاري را بكنم كه دوست داشته باشم. دوست داشتن من و علاقه من در كارم آن يكپارچگي را برايم به وجود مي*آورد. ملاقات با طوطي و هشت پا كارهايي نبود كه در وجود من و در دل من جايي براي خودش پيدا كند؛ كارهايي بود كه به من تعلق ندارند و مال من نيستند.
راستش قضيه دلي خيلي برايم روشن نبود وقتي كه با يك بازيگر حرفه*اي حرف مي*زني و براي همين هم رفتم سراغ داستين هافمن كه مي*گويند خيلي كمال گراست اما اين سوال و مثال هم به جايي نرسيد و آن وقت بود كه در سرزمين احساسات شاعرانه و عاشقانه همه چيز مي*تواند خيلي متفاوت باشد از آنچه بايد باشد و حتي يك بازيگر موفق و ستاره هم مي*تواند به دلش رجوع كند براي كاري كه مي*تواند براي دل باشد يا نباشد.
البته بعدا گفت: ببين. يك وقت است كه يك كار مزخرف است و كار مزخرف را دلت هم قبول نمي*كند. كار دلي مربوط است به جايي كه تر است، تازه است، عشق است، طراوت است، خوبي است و چيزهاي خوب در آن فراوان است. وقتي مي*گويم دلي كار مي*كنم اينطوري است. بعد مي*گويد كه از قضيه داستين*هافمن بگذرم كه مي*گذرم.
سوال بعد كه شروع مي*شود مي*رود سراغ جوابش اما بعد جواب را قطع مي*كند و گويي كه پرانتزي باز كند، مي*گويد: البته شما سوال خودت را بپرس و من سعي مي*كنم راحت جواب بدهم و جواب مي*دهد با اين توضيح كه البته از جنس مصاحبه من خوشش نمي*آيد و دوستاني را مثال مي*زند كه مصاحبه كردن آنها را دوست دارد و مصاحبه من را نه.
يك جا هم به شوخي مي*گويد: من تو را خفه مي*كنم با اين سوالاتت و مي*خندد و اين جايي بود كه پرسيده بودم آيا نمي*ترسيد با بازي در نوك برج از نوك برج بيفتيد؟
به هر حال مصاحبه ما قرار نبود خيلي تخصصي باشد كه مي*بينيد نيست. اما چيزي كه من در اين گفت*وگو و حواشي آن به نظرم رسيد آن بود كه بيشتر از هر چيزي رفيق است و عاشق. از آن جنس آدم*ها كه مي*شود به آنها اعتماد كرد، دوستشان داشت و خوشحال بود از اينكه ستاره است و مي*تواند الگوي مناسبي باشد.
اگر اين گفت وگو صريح است لابد از راحت بودن خود اوست.
شما دو فيلم داشتيد در جشنواره امسال: به آهستگي و وقتي همه خواب بودند.
فيلمنامه به آهستگي را پرويز شهبازي نوشته، كارگردانش هم مازيار ميري است. در اين فيلم نقش يك كارگر راه آهن را دارم. وقتي همه خواب بودند هم كه به كارگرداني فريدون حسن پور است با نوشته*اي از خودش. فيلمي است كه در بخش سينماي معناگرا حضور دارد. يك فيلم عشقي و دلي.
اين فيلم را هم خيلي دوست دارم. فيلمنامه به آهستگي را هم بسيار بسيار دوست داشتم كه همانطوري كه گفتم نوشته پرويز شهبازي است و يك فيلم رئال اجتماعي خيلي*خيلي خوب است.
در فيلم آقاي حسن پورهم كه يك نقش اجتماعي داريد؟
بله. در آنجا نقش يك روستايي ساده دل كه يك كم شيرين مي*زند را بازي مي*كنم. يك روستايي گيلاني كه لهجه هم دارد.
خيلي جالب است كه در هر دو كارتان طبقه اجتماعي نقش*هايي كه تاكنون بازي كرده*ايد خيلي تغيير كرده.كارگر راه آهن فيلم به آهستگي هم طغيان مي*كند؟
بله. طغيان هم مي*كند. يك لحظاتي هست كه طغيان مي*كند. معمولا هر نقشي و هر فيلمي را ببينيد يكي آن وسط هست كه طغيان مي*كند. اگر اينطور نبود كه سينما درست نمي*شد.
معمولا بازيگران سعي مي*كنند بين نقش*هايي كه بازي مي*كنند تعادل برقرار كنند.
نه. من خيلي عشقي و دلي مي*روم جلو. اصلا اينكه نمي*دانم سياست مدارانه كار كنم و اين حرف*ها در وجود من نيست. ريموت من روي عشق و علاقه و دوست داشتن من است.
كاري را كه دوست داشته باشم مي*روم جلو.كارهايي هم بوده كه به خاطر دلم رفته ام و باعث افت من شده. مثل ملاقات با طوطي و هشت پا. آقاي داوودنژاد را خيلي دوست دارم ولي اين فيلم*ها را دوست ندارم. يعني اين سينمايي نيست كه من دوست داشته باشم در آن باشم. اميدوارم كه ديگر توي اين سينما بازي نكنم.
يعني مي*خواهيد بعد از اين ديگر به دلتان اعتماد نكنيد؟
نه اينكه به دلم اعتماد نكنم. من آن موقع فيلمنامه فيلم را نداشتم. اين جزو دو، سه فيلمي بوده كه داوودنژاد خودش هم فيلمنامه ننوشته بود. وقتي يك فيلمنامه را مي*خوانم متوجه مي*شوم كه كار من هست يا نيست. اين دو تنها كارهايي بوده كه من فيلمنامه را نخواندم.
يقينا اگر فيلمنامه داشت و مي*خواندم، بازي نمي*كردم. من با اعتماد و علاقه*اي كه به داوودنژاد داشتم كار را قبول كردم. شايد هم با بازي كردن در اين فيلم*ها راه*هايي برايم باز شده و به يك نكاتي رسيدم و يك معاني ديگري برايم باز شده كه حتما بايد مي*رفتم و بازي مي*كردم.
يكي از نكاتي كه به آن رسيديد اين نيست كه وقتي فيلمنامه را نخوانديد بازي در فيلم را قبول نكنيد؟
داوودنژاد را به خاطر مصائب شيرين اش خيلي دوست داشتم. نياز را هم كه اينقدر تعريف مي*كنند، من تا حالا نديده ام. اما به خاطر مصائب شيرين خيلي دوست داشتم با اوكار كنم. تصور اين را داشتم كه يك كار جذاب خواهد شد. سر صحنه هم ارتباط با خود داوودنژاد به عنوان كارگردان خيلي برايم جذاب بود اما مجموعا نتيجه كار، فيلم*هايي نيست كه من دوست داشته باشم.
بعد از اين هم داوودنژاد رادوست داريد؟
قطعا. چه ربطي دارد. تفكيك مي*كنم. من اين دو فيلم را دوست ندارم. اما خودش را هميشه دوست دارم.
در فيلم آقاي حسن پور بازيگردان هم بوديد؟
نه نه. كي گفته؟
جالب است كه الان هم كه چندين سال از آن سال*ها گذشته و حرفه*اي تر شده*ايد وستاره شده ايد، باز هم همين حس را داريد و حس تان عوض نشده.
بله.ولي الان دوست دارم كار خوب بكنم. احساس مي*كنم كه يكي دو كار را نبايد بازي كنم. البته به جز اين دو فيلم، از تمام فيلم*هاي ديگري كه كار كردم پشيمان نيستم.
شما امسال دو فيلم طنز هم داشتيد.تجربه بازي درنقش طنز چطوربود؟
مي*خواستم بگويم اين فروتن تلخ، گاهي وقت*ها مي*تواند يك لبخند هم بزند و حرفي بزند و كاري بكند كه يك لبخند هم به لب تماشاچي بياورد. حسرت يك كار طنز فوق العاده را داشتم و گير نمي*آوردم.
فكر مي*كنم آرزويم بود كه هميشه با حميد جبلي و ايرج طهماسب و گروهش يك كار طنز كنم ولي فكر مي*كنم كه نمي*شد، با توجه به اينكه آنها به هر حال كادر خودشان را دارند. مجردها كه پيش آمد، فيلمنامه نوشته شده بود اما بدبختانه رفتند شخصيت را براساس اينكه من مي*خواهم بازي كنم تغيير دادند. يعني بعد از دو ماه كه فيلمنامه را دادند دست من، تبديل شده بود به يك شخصيت جدي و خشك(خنده).
من به آقاي توحيدي گفتم كه من وقتي آمدم مجردها را كار كنم، به اين خاطر بود كه در نقش*هاي قبلي ام نمانم. شما تازه آمديد نقش را براساس نقش*هاي قبلي من نوشتيد. نه براساس خودم.گفت راستش را بخواهيد من اصلا تصوري راجع به اين كه تو مي*تواني آدم طنزي باشي و لبخند داشته باشي، نداشتم.
خلاصه ما در اين نقش هر جوري كه بود به همكاري مجيد صالحي و دوستان ديگر و تمرين*ها و بداهه گويي*ها و اينها يك كمي شكر ريختيم و شيرينش كرديم و سعي كرديم كه زهرش را بگيريم. بعد هم كه نوك برج پيش آمد كه آن هم فيلمنامه*اي نبود كه من بخوانم و از دست كاراكترش قهقهه بزنم و بخندم. از اول تا آخرش را هم كه خواندم، نخنديدم جز يكي دو مورد كه يك لبخند به لبم آمد، ولي گفتند كار طنز است وخنده دار است.
ما هم قبول كرديم به خاطر آقاي پوراحمد كه خاطرات خوبي از او دارم. شب يلدا را با او كار كردم، تماشاخانه را با او كار كردم، خوشحالم گل يخ را با او كار نكردم (خنده) و رفتيم و گفتيم روز از نو روزي از نو.حتما آقاي پوراحمد اين فيلمنامه متوسط را خوب در مي*آورد، بعد نشد. يعني اين كار مشخصي بود كه مي*دانستم دارم چه كار مي*كنم و آنچه پيش آمد هم دور از انتظار من نبود.
وقتي نوك برج را كار كرديد كه تقريبا نوك برج بوديد. نترسيديد كه نوك برج شما را از نوك برج بيندازد.
(خنده) من به اين مساله فكر نكردم كه از نوك مي*افتم چون من در آن نوك برجي كه شما مي*گوييد نبودم.
ولي به هر حال براي علاقه*مندانتان قابل قبول نبود كه فروتن از اين نوع فيلم*ها كار كند.
ببينيد. عموم مردم با نوك برج و مجردها به شدت ارتباط برقرار كردند. سينماگرها نه. از من ايراد گرفتند كه در اين دو فيلم بازي كردم.
مخصوصا ملاقات با طوطي.
آن فيلم را كه هر دو گروه ايراد گرفتند. يعني هم اكثر مردم دوست نداشتند و هم دست اندركاران سينما. منتها فيلم*هايي مثل بازنده، نوك برج و مجردها تكليف شان مشخص است. تو نمي*تواني بگويي كه من الان مي*خواهم بروم يك فيلم درام عميق و آنچناني بازي كنم.
من خواستم يك فيلم سرگرم كننده و مفرح براي تماشاچي داشته باشم، براي همين اين فيلم*ها را كار كردم. اين آدم را از بالا نمي*اندازد پايين. من راستش را بخواهيد در زندگي مرزي براي بالاو پايين قايل نمي*شوم. ترجيح مي*دهم يكپارچه باشم.
يعني فكر مي*كنم من مي*خواهم كاري را بكنم كه دوست داشته باشم. دوست داشتن من و علاقه من در كارم آن يكپارچگي را برايم به وجود مي*آورد. ملاقات با طوطي و هشت پا كارهايي نبود كه در وجود من و در دل من جايي براي خودش پيدا كند؛ كارهايي بود كه به من تعلق ندارند و مال من نيستند.