PDA

View Full Version : Shabe Zolmani


jjbb
09-20-2006, 11:26 PM
شب* ظلماني*


-معصومه* جان*، خوبي* دخترم*، مادر خوبه*...
- شكر،باجي* خانم*، شما خوبين*... حاجي*آقا،فيروزه* خانم* و بچه*هاش* خوبن*.
- الحمدا... اعظم* خانم* از اون* ضمادي* كه*بهش* دادم* روي* پاهاش* گذاشت*، افاقه* كرد يا نه*؟
- دستتون* درد نكنه*، بله* باجي*خانم*... خيلي*بهتر شد. ولي* شما كه* مادر رو مي*شناسين* تا يه* كم*آروم* مي*گيره* باز شروع* مي*كنه* و راه* مي*يوفته*دنبال* كار... اون*قدر با اون* آب* يخ* كنار حوض*رخت* و لباس* اين* و اون* و سبزي* شسته* كه* اين* بلاسرش* اومده*، آقام* كه* كاري* ازش* برنمي* ياد. همه*اميدمون*(حسن*) بود كه* از سربازي* برگرده* وكمك* خرجمون* باشه* كه* سه* ماه* نشد، نامزد كرد.حالا هم* هر چي* در مي*ياره* بايد واسه* زندگيش* وخرجش* كنار بزاره*.
- مگه* نمي*خواد دست* عروسش*رو بگيره* وبياره* توي* اون* اتاق* تكي* بالا خونه*؟
-نه* باجي*خانم*، مادر نرگس* راضي* نشد. طفلي*خودش* حرفي* نداشت*، ولي* مادرش* زيربارنرفت*.
- واه* واه* چه* اداها، مگه* خود(افسر) خانم*اول* زندگيش* تا 14 سال* با مادر شوهرش* زندگي*نكرد، حالا ديگه* واسه* اين* جوونا چرا سنگ*مي*ندازه*؟
- بالاخره* هر چي* باشه* نرگس* هم* جوونه*، آرزوداره* باجي* خانم*... كاريش* نمي*شد كرد.
- آخه* اون* باباي* عليل* و مادر زحمتكش* چه*زحمتي* واسه* نرگس* دارن*. اين* روزا دخترا خوب*ياد گرفتن*... خوب* خوبشون* خودشو به* بي*زبوني*مي*زنه*، تا دل* پسره* رو به* دست* بياره* و ننه* و كس* وكارش* رو مي*فرسته* جلو...
- نه* راستي*، راستي* نرگس* دختر خانوميه*.
- تو خودت* چي*، تو كه* از هر نظر از اون* گل*ترو هنرمندتري*، چرا جوونيت* رو مي*سوزني*، چرابه* فكر خودت* نيستي*، هميشه* آدم* قشنگ* نيست*ها،هميشه* هم* بخت* دختر پشت* در ننشسته*، يه* كم* به*فكر باش* دخترم*...
- هر چي* خدا بخواد.
- خدا خواسته*، ولي* بايد بنده* خدا هم* همت*كنه*... به* مادرت* سلام* برسون*. پيغوم* فرستادم*(جمال* آقا) ديروز غروب* به* مش* ميرزا راجع* به*مهموناي* فردا عصر خبر بده*. بهتون* گفته* ديگه*،نه*...؟
- وا... من* خبر ندارم*. باجي*خانم*، من* ديشب* تادير وقت* بالاي* سر مادرم* بودم* و واسش* ضمادمالديم*. آقام* هم* تب* داشت*(اسد)م* امروزامتحان* رياضي* داشت* بايد به* اونم* مي*رسيدم*.
- اين* پسره* تكنسين* برقه* و كار و بارش* هم*خوبه*، البته* يه* مشكلي* داشته* كه* حل* شده*، چيزمهمي* نيست*. ولي* باور كن* از هر نظر خوب* ومناسبه*، نكنه* باز پشت* گوش* بندازي* يا بازي* دربياري*ها... يه* دفعه* به* خودت* مي*ياي* كه* ديگه* كاراز كار گذشته* و زيبايي* و جوونيت* رفته*، اون* وقت*مجبوري* زن* يكي* بشي* كه* جاي* باباته*...
- هر چي* خدا بخواد، باجي* خانم*، پناه*برخدا...
- خداحافظ دختر جون*. گفتم* كه* همت*خودتم* مهمه*، خداحافظ.
-خداحافظ...
ت ت ت
اگر بخواهي* راست* راست* زير آسمان* خدا راه*بروي* و فكر كني* كه* خودت* هستي* و فقط خودت*بايد به* امروز و فردايت* فكر كني*، آن*وقت*مي*بيني* كه* همه* عالم* و آدم*، به* جايت* فكر مي*كنندو به* جايت* تصميم* مي*گيرند و باور دارند كه* آن* چه*مي*دانند همان* درست* است* و لاغير و اگر غير ازآن* باشي* كه* آنها مي*خواهند، مطمئنا سبك*مغزي*... اگر كاري* به* كسي* نداشته* باشي* با اين* اميدكه* كاري* به* تو نخواهند داشت*، سخت* دراشتباهي*، چون* مخصوصا در اين* گوشه* از خاك*خدا و گوشه*اي* كوچك*تر از يك* شهر، يعني*روستايي* يا آبادي* چند كيلومتر آن* طرف*تر كنارساحل* خاكستري* و در دل* فيروزه*اي* بيكرانگي*دريا، همه* چيز سخت*تر است*. اين* جا مردم*همديگر را بيشتر مي*شناسند، بيشتر خود را به*يكديگر نزديك* مي*بينند و اين* نزديكي*، بهانه*اي*قوي* است* تا به* قول* خودشان* برايت* دل*بسوزانند. اين* دل*سوزي*ها اجباري* و غيرقابل*انكار است*. دلم* مي*گيرد از همه* اين* دل*سوزي*ها،اما باور كرده*ام* قصد و نيت* هيچ* كدام*شان*آزاردهنده* نيست*. همه* مي*خواهند با تمام* وجودكاري* بكنند، ولي* كسي* نمي*داند چه* كاري* موثرتراست*...
من* و خانواده* سه*، چهار نفري*ام*، در شرايطسختي* به* سر مي*بريم*، يكي* از سيلاب*هاي* ساليانه*موجب* خسارات* زيادي* به* زمين* و محصول*كشاورزي*مان* شد و بعد از آن* تصادف* ناگهاني*آقام* بر رنج*مان* افزود. چند روزي* بود كه* آقام*براي* دريافت* كمك* به* رودسر و لنگرود مي*رفت* ومي*آمد، اما دست* آخر يك* روز خبرمان* كردند كه*با ميني*بوس* تصادف* كرده* و به* خاطر وخامت*حالش* مستقيما به* رشت* اعزام* شده* است*. يك* ماه*در رشت* و بعد براي* ادامه* درمان* شكستگي* و عمل*جراحي* برروي* پا و لگنش* به* تهران* منتقل* شد ونتيجه* درمان*ها كه* هزينه* سرسام*آوري* هم* داشت*،منجر به* فروش* بخش* زيادي* از زمين*كشاورزي*مان* شد و ما مانديم* و قطعه* كوچكي* كه* به*دليل* خرج* زياد و بالا بودن* قرض*هاي*مان* توان*كار برروي* آن* را نداشتيم*. ناچار به* ازاي* مقداركمي* پول* به* يكي* از همسايه*ها اجاره*اش* داديم*.طي* همين* مدت* كوتاه* انواع* و اقسام* خواستگاران*براي* من* پيدا شد، در حالي* كه* همه* جا براي* كارسفارش* كرده* بودم*. من* ديپلم* رياضي* دارم* ومي*توانم* از خانه*داري*، كارگري* تا منشي*گري* را به*خوبي* انجام* دهم*، اما همه* برايم* شوهر پيدامي*كنند. اوايل* آن*قدر از شنيدن* حرف*ها وحديث*هاي* همسايه*ها و معرفي* آدم*هاي* شناس* وناشناس* عصبي* و پريشان* مي*شدم* كه* قدرت*خوردن* و خوابيدن* از من* سلب* مي*شد. اما حالارفته* رفته* ياد گرفته*ام*، بايد تحمل* كرد و به* خاطراين* رفتار از مردم* آزرده* خاطر نشد. مردم*تقصيري* ندارند، آنها براي* حل* مشكلات* اغلب*آموخته*اند به* ظاهر ساده*ترين* رفتار را برگزينند،ولي* اين* به* اصطلاح* كار آسان*، سخت*ترين* ودشوارترين* انتخاب* است*. هيچ* نمي*توانم* به* خودبقبولانم* كه* براي* حل* مشكلات* خانواده* و كم*كردن* يك* نان*خور از سفره* خالي* بايد دست*پاچه*و به* سرعت* خود را از چاله* درآورده* و چشم* بسته*در چاه* اندازم*. باجي* خانم* همسايه*مان* كه* دو، سه*خانه* با ما فاصله* دارد، بيش* از سايرين* در امور خير،پيشتاز و مسر است*. از حالا مي*توانم* حدس* بزنم* كه*اگر اين* يكي* مثل* خواستگار قبلي* كه* يك* مردزن*دار با دو بچه* بود، نباشد، حتما مشكلي* دارد.باجي* خانم* خودش* پنج* دختر دارد كه* از 16 سال*تا 25 سال* سن* دارند. اما هيچ*وقت* تا حالا نشده*از او بپرسند، چرا قدمي* براي* به* خانه* بخت*فرستادن* دختران* خودش* برنمي* دارد.
ت ت ت
-آمدي* معصومه* جان*، كجا موندي* مادر، مردم*از درد...
- مگه* آروم* نگرفته* بودي* مادر، گفتي* كه* ضمادخوبيه* كه*؟
- آره*، ولي* فقط دو، سه* ساعتي* گرم* مي*كنه* ودردش* مي*خوابه*، باز دوباره* مثل* مار نيشم* مي*زنه*،آخ*... دارم* مي*ميرم*، بايد تا عصر نشده* اون* كيسه*رخت* رو كه*(اطلس* خانم*) آورده*، شسته*تحويلش* بدم*.
خم* شدم*، مادر را بوسيدم*، بغض* در گلويم*پيچيده* بود. ناگهان* لب*هايم* سوخت*، مادر درميان* تب* بود و خودش* حس* نمي*كرد.
- مادر تب* داري*، چرا اين* قدر داغ* شدي*؟ به*خودت* رحم* كن*، گور پدرشون*...
- نگو دختر جون*، اين* روزي* ماست*.
- آخه* من* نمي*فهمم*، يعني* حسن* نمي*تونه* يه*كم* به* ما كمك* كنه*! پس* آدم* پسر واسه* چي* بزرگ*مي*كنه*، گل*ها و خياطي*هايي* كه* به* كارگاه* دادم*،هنوز دستمزد نگرفتم*، كار اداري* هم* واسم* پيدانشد، پس* لااقل* بزار من* كمكت* كنم*...
- حرفشم* نزن* دختر، ديگه* نمي*زارم* تو هم* مثل*من* بدبخت* بشي* و دست* به* رخت* و لباس* بزني*،من* يكي* بيچاره* اين* كار شدم* بسه*، مي*خواي*خداي* نكرده* سر جووني* مثل* من* از دست* و پابيفتي* و درد و مرض* سراغت* بياد... تو زيبايي*،جووني*، بايد انشاء ا... خوشبخت* بشي*.
- باز دو مرتبه* باجي* خانم* خواستگار معرفي*كرده*، نه*؟
- پس* طاقت* نيوورد و خودش* بهت* گفت*،نمي*دونم* چرا از شانس* ما هر چي* مرد زن* وبچه*داره* نصيبمون* مي*شه*!؟
- چطور، اين* يكي* هم* زن* داره*، من* كه* اون*دفعه* گفتم* زن*، مرد زن* و بچه*دار نمي*شم*.
- نه* اين* يكي* زنش* رو طلاق* داده* و بچه* هم*نداره*.
- از نظر باجي* خانم*، هميشه* مردها عيب* و علت*دارن* نه* زن*ها.
- شما هم* باور كردين*؟
- چي* بگم*، خدا عالمه*...
- مادر شما رو به* خدا، مي*دونم* ما نداريم*،سخت* اموراتمون* رو مي*گذرونيم*... ولي* شما وآقاجون* راضي* هستين* منو به* خاطر نداري*،شوهرم* بدين*، اونم* آنقدر هول* هولي* و زوركي*؟!
- اين* چه* حرفيه* دختر... نمي*بيني* همه* جورسخت* و رنجي* رو تحمل* مي*كنم* كه* بچه*هام* ذلت*نكشن*، خداييش*(ميرزا) هم* همينه*، فقط دلمون*نمي*خواد واقعا پا سوز ما بشي*، به* خاطر نداري*نبايد خودتو بدبخت* كني*.
سعي* مي*كردم* اشكم* را نبيند... دلم*نمي*خواست*، بيشتر از اين* به* دردهايش* بيفزايم*.
اروش

jjbb
09-20-2006, 11:26 PM
او تمام* عمرش* را تا به* امروز با زحمت*گذرانده*، تا خود را شناخته*، مادرش* را از دست*داده* و زير دست* عمه* و بعد هم* زن* پدر، بزرگ*شده* و از 10 سالگي* روي* شالي* و زمين*هاي* چاي*ارباب* كار كرده*، بعد هم* كه* پدر بزرگم* زمين* براي*خود خريد، باز مادرم* بود كه* بايد دوشادوش* سايرزنان* كارگر روي* زمين* عرق* مي*ريخت*، هنوز16سالش* تمام* نشده* بود كه* به* اصرار زن* پدر،شوهرش* دادند; آن* هم* مردي* زن* مرده*، من* اين*راز بزرگ* را تا همين* چند وقت* پيش* نمي*دانستم*،وقتي* سر خواستگار قبلي*، مادرم* بالاخره* بغض*ساليان* جوانيش* تركيد، برايم* از رازهاي* زندگيش*گفت*; از شدت* افسردگي* رنج* خود را از يادبردم*...
مادرم* دو فرزند آقا جون*،(حميد) و(زيور)را بيشتر از ما مراقبت* و تر و خشك* مي*كرد. آنهادوقلو بودند و از من* كه* اولين* فرزند مادر و آقام*بودم*، چهار سال* بزرگترند و حالا هر دوشان* تهران*زندگي* مي*كنند. مادر طلاهايش* را فروخت* تا(زيور) درس* بخواند و دانشگاه* برود. حالا ماهي*يكي*، دو بار تلفني* حال* و احوالمان* را مي*پرسد،گاهي* كه* قصد دارد با شوهر و دو فرزندش* شمال*بيايد و آب* و هوايي* عوض* كند، سوغاتي* برايمان*مي*آورد.(حميد) هم* با پسرخاله*اش* مغازه* لوازم*خانگي* شريكي* دارد. من* فقط يكبار براي* ديدنش*به* همراه* حسن* و آقام* به* تهران* رفتيم*، وضعش*خوب* بود.
مادر از ضعف* زياد خوابش* برد، آرام* و بي*صدا،از كنارش* برخواستم*، تشت* رخت* را از زير پاگردپله*ها برداشتم* و كنار پاشويه* حوض* زير شير آب*گذاشتم* و پر از آب* پودر رختشويي* كرده* و رخت*و لباس*هاي* داخل* كيسه* را داخلش* خالي* كردم* وبا حرص* و اصرار لباس*ها را چنگ* زدم*. آب* اين*حوض* هميشه* سرد است*. زمستان* و تابستان* انگاراز فريزر درآمده* باشد. مادر چه* مي*كشد، اماچقدر صبور است* و دم* برنمي*آورد.
آدم* وقتي* اين* طور، ناچار است* پاي* تشت*رخت* بنشيند، اشك* بريزد و به* مرور گذشته*، حال* وچشم* انداز تاريك* آينده*اش* بينديشد، گاهي*اوقات* به* خيلي* از آرزوهايي* كه* در سر دارد، پشت*پا مي*زند.
رخت* و لباس*ها تمام* شد. گاهي* از اتاقك*كوچك* بالا، صداي* ناله* مادر را مي*شنيدم*.دست*هايم* مثل* يك* تكه* يخ* منجمد و كرخت* شده*بود، چيزي* در دست*هايم* احساس* نمي*كردم*.
در خانه* باز و بسته* شد، اما فقط صداي* در راشنيدم*. خوابم* گرفته* بود ، ضعف* داشتم*، براي*دقايقي* هيچ* چيز نفهميدم*.
دستي* قوي* زير بازويم* را گرفت*، بعد انگار گرم*شدم*. مادر عزيزم* بود...
- تو هم* به* رختشويي* افتادي*؟ پس* اين* مرتيكه*احمق* صاحب* كارگاهت* چرا مزد كارات* رونمي*ده*؟
صداي* زمخت* برادرم* دوباره* مرا به* دنياي* سياه*حقايق* برگرداند.
- تويي* حسن*؟
- پس* كي* بايد باشه*؟ چته*، تو هم* مي*خواي* سرجووني* چلاق* بشي*؟
- مادر حالش* بده*، تب* داره*... قول* كارا روداده*، بايد زودتر تا خوابش* برده* بود، ترتيبشون*رو مي*دادم*.
- آره*، ديدم* ترتيب* خود تو رو هم* دادي*، اين*يارو قراره* كي* بياد؟
- كدوم* يارو؟
- همين* خواستگارت*، اسمش* چيه*؟
- پس* تو هم* مي*دوني*، من* تازه* خبردار شدم*.
- به* نظر من* كه* مناسبه*...
- از كجا مي*دوني*، مگه* مي*شناسيش*؟
- مگه* من* نرگس* رو مي*شناختم*؟
- داداشش* باهات* دوست* بود، تونمي*شناختيش*؟!
- سخت* نگير.
- دلم* مي*خواد با كسي* زندگي* كنم* كه* دوستش*داشته* باشم*.
- اي* بابا تو چه* ساده*اي*، من* و نرگس* همديگه*رو دوست* داريم*، ولي* خيال* مي*كني* اين* عشق* وعاشقي* تاكي* ادامه* داره*. ببين* من* حالا دستم* زيرسنگ* گيره* و الا مگه* مي*تونم* بعدها هم* هر چي* كه*اون* مي*خواد واسش* فراهم* كنم*. حالا مي*گم*جوونه*، تازه* عروسه*، عقد كردس*، دلش* مي*خواد،آرزو داره*...
- پس* واقعا نرگس* خيلي* بدبخته* كه* تو رو باوركرده*؟
- تو خيال*پردازي* معصومه*، همه* زن* و مرداهمين* هستن*. زندگي* واقعي* كه* قصه* نيست* اگه*واقعي* نبينيش*، بيچاره* مي*شي*. من* مگه* ديوانه*شده*ام* كه* اين* همه* راه* برم* لاهيجان*، رشت*،انزلي*، رودسر و اين* طرف* و اون* طرف* برم*، اون*وقت* دو دستي* واسه* خانم* لباس* و عطر و ادكلن*بخرم*، ولي* همه* مردا از اين* كارا واسه* زن* عقدي*شون* كردن* بعد كه* دوره* قند و عسل* تموم* شد،زندگي* واقعي* شروع* مي*شه*... هر چي* هست* بهتراز اين* وضع* بي*سروسامونيه*، تا كي* مي*خواي*ضماد روي* پاي* مادر بمالي* و عفونت* زخم* بسترآقاجون* رو شستشو و پانسمان* كني* يا به*(اسد)ديكته* بگي* و باهاش* علوم* و حساب* كار كني*؟
- اگه* من* به* آقام* و مادرم* نرسم*، تو مي*رسي* كه*هنوز هيچي* نشده* هشتت* گرو نه*ته*.
- همينم* غنيمته*، من* ديگه* زن* گرفتم*، قرارنيست* اينجا پيدام* بشه*، بايد يه* جوري* زندگي* روجمع* كنم*.
از خواب* و خيال* بيا بيرون*، يه* ذره* دور و برت*رو نگاه* كن* معصومه*...
تنم* مور مور مي*كرد، اما قلبم* بدتر از همه*شكسته* بود . صداي* ناله* مادر راكه* در آن* اتاق* تنگ*و تاريك* مي*پيچيد مي*شنيدم*، به* سختي* ازرختخواب* برخواستم* و خود را پيش* بسترش*رساندم* و دستش* را گرفتم*.
هذيان* مي*گفت*...
- آخ*، لباس*ها... اين* چرا رنگ* داده*، واي*خدايا جواب* خانم* رحمتي* رو چي* بدم*؟
- مادر، مادر نگران* نباش*، لباس*ها رو شستم*...
- لكه* داره*، لكه* چربي*... به* اين* راحتي* تميزنمي*شه*...
- همه* رو شستم*، شنيدي*، نگران* نباش*، تو فقطبخواب*، بخواب* حالت* خوب* مي*شه*...
چه* بخواهم* و چه* نخواهم*، امروز عصر آنهامي*آيند، زندگي* يعني* همين* كه* شاهدش* هستم*،يعني* اجبار، هيچ* امكاني* نيست* كه* با چسبيدن* به*ريسمان* آن* از شر اجبار بتوان* گريخت*.
او آمد، با قدي* متوسط، لاغر، جدي* وچهره*اي* تقريبا بي*احساس*.
اسمش*(رحيم*) بود. از قيافه*اش* نمي*شدفهميد چه* احساسي* درباره* زندگي* يا شريك*زندگي* دارد. تمام* مدت* ساكت* بود و رشته* كلام* رابه* دست* خواهرش* سپرده* بود. او هم* همان*چيزهايي* را بلغور مي*كرد كه* باجي* خانم* گفته*بود...
جمله*اي* مثل* خوره* ذهنم* را مي*خورد، ولي*جرات* پرسيدنش* را نداشتم*. يك*(چراي*) بزرگ*كه* گاهي* چراي* نجات* بخشي* هم* هست*، ولي*نمي*دانم*(چرا) آدم* به* وقتش* شهامت* پرسيدنش*را از دست* مي*دهد. من* از كلمه*(قسمت*) و(نصيب*) چيزي* حاليم* نمي*شد و باورش* نداشتم*،ولي* هر چي* بود، حقيقت* آزاردهنده*اي* وجودداشت* و آن* اين* كه* بي*هيچ* اشتياقي* و عشقي*، تنهابادو جلسه* ديدار ساده*، راضي* به* اين* ازدواج*شدم*. من* 26 سال* داشتم* و در آبادي* ما اين* براي*يك* دختر يعني* فاجعه*!
نمي*دانم*، از زندگي* هيچي* نفهميدم*، چون* سه*ماه* مثل* برق* و باد بي*هيچ* احساس* شادماني* وخوشبختي* سپري* شد. درست* انگار با يك* ديوارسنگي* زندگي* كني* و بعد روزي* رسيد كه* آروزداشتم* هرگز آن* روز نمي*رسيد.
خانه* ما در لاهيجان* بود و من* هفته*اي* دو روزاجازه* داشتم* به* ديدن* پدر و مادر و برادرانم* بيايم*.
يك* روز تا آبادي*مان*رفتم*، اما چون* مادرحالش* بهم* خورد و(حسن*) ناچار او را با اتومبيل*(حاج* رسول*) براي* معاينه* به* لاهيجان* مي*برد، بااو زودتر از موعد مقرر برگشتم*، كليد را كه* در قفل*خانه* چرخاندم*، صداي* نازك* زني* مثل* پتك* برسرم* فرود آمد... تازه* آن* عصر جهنمي* بود كه*فهميدم*، همسر مرد زن* داري* شده*ام*...
علي* رغم* همه* بدگويي*هاي* اطرافيان* از همسرسابقش*، اين* اوست* كه* با بي*وفايي* و از اين* شاخه*به* آن* شاخه* پريدن*، زندگي* را از هم* پاشيده* و من*فريب* خورده*ام*.
نمي*دانستم* بايد چه* كنم*، برگشتم* و تا شب* درشهر چرخيدم*... پاهايم* خسته* بود و داغي* تبي* برتنم* نشسته* كه* به* خانه* برگشتم*. از آن* روز شش* ماه*مي*گذرد و من* هيچ* نگفته*ام*، حتي* به* خود... اماديگه* قادر به* سكوت* نيستم*، تا آنجايي* كه* بار ديگركورسويي* از اميد بدرخشد و شب* ظلماني*ام* ر