PDA

View Full Version : Ahmad bin Hanbal


donsaeid
09-24-2006, 09:48 AM
زندگى و زمانه احمد بن حنبل‏



احمد بن حنبل رئيس و پيشواى مذهب حنابله و اصحاب حديث است كه در دوران اوج اقتدار عباسيان و علماى معتزله، با دفاع از انديشه قدمت قرآن و پايدارى در واقعه محنت مطرح گشت. اهميت زندگى احمد بن حنبل از آنجاست كه او على‏رغم همه پايدارى‏اش در برابر عباسيان به دفاع از حاكمان جائر معروف است.


احمد بن حنبل رئيس و پيشواى مذهب حنابله و اصحاب حديث است كه در دوران اوج اقتدار عباسيان و علماى معتزله، با دفاع از انديشه قدمت قرآن و پايدارى در واقعه محنت مطرح گشت. اهميت زندگى احمد بن حنبل از آنجاست كه او على‏رغم همه پايدارى‏اش در برابر عباسيان به دفاع از حاكمان جائر معروف است.
در مقاله حاضر ضمن مرورى بر زندگى احمد بن حنبل، اوضاع سياسى، مذهبى روزگار وى مورد اشاره قرار گرفته و كارنامه سياسى، فكرى احمد بن حنبل در مواجهه با اوضاع زمانه بررسى شده است.




ابو عبداللَّه احمد بن محمد بن حنبل پيشواى فكرى اصحاب حديث و مروج مذهب سنت است. اجداد او در ناحيه مرو از خراسان به سر مى‏بردند. حنبل حاكم سرخس و از ابناء الدعوه بود. پدرش فرماندهى لشكر را بر عهده داشت و بر اساس نقلى، در دسيسه‏اى كشته شد.2 بعد از مرگ پ در، مادر احمد در حالى كه او را حامله بود از مرو به بغداد رفت. احمد در بغداد به دنيا آمد و همان جا باليد.3 درباره سال تولد احمد اختلاف اندكى ميان فرزندان او وجود دارد؛ صالح از قول پدرش تولد او را ربيع الاول سال 164ق و فرزند ديگرش، عبداللَّه آن را در ربيع الاخر همان سال مى‏داند.4 ذهبى با ارائه نسب‏نامه‏اى، اجداد احمد را به قيذاربن اسماعيل فرزند حضرت ابراهيم‏عليه السلام مى‏رساند.5
احمد در بغداد رشد كرد و به بلوغ علمى رسيد و از محضر بزرگان بسيارى بهره برد. بغداد در اوج رونق علمى به سر مى‏برد و علماى زيادى از سر تا سر سرزمين‏هاى اسلامى به اين شهر مى‏آمدند تا از محضر بزرگان حديث بهره‏مند شوند. شروع تحصيلات وى مصادف با مرگ حماد بن زي اد و مالك بود. همچنين مدت كوتاهى نيز از ابراهيم بن سعد بهره برد ولى پس از درگذشت او به محضر هشيم بن بشير راه يافت.6 بعد از مرگ هشيم، احمد راهى كوفه شد؛ اين نخستين سفر علمى او محسوب مى‏شود.7 ذهبى مى‏گويد: احمد در اين سفر مدت زيادى در كوفه توقف نكرد اما در سفرهاى بعد مدتى نزد وكيع بن جراح ماند و از محضرش بهره برد.8 بعد از اين سفر به بغداد بازگشت. در سال 187ق از بغداد عازم سفر حج شد و در آن جا از محضر سفيان بن عيينه استفاده برد.9 وى در سفرهاى بعدى به مكه كه در سال‏هاى 190، 194 و 200ق رخ داد، از بزرگانى، چو ن معتمر بن سليمان، ابن ابى عدى و يحيى بن سعد قطان حديث شنيد.10
احمد در سال 200ق سفرى نيز به بصره كرد و در آن جا از عبدالصمد و ابى داود برسانى سماع حديث كرد. پس از آن مدتى در واسط نزد يزيد بن هارون حضور يافت. گفته مى‏شود كه نزد او داراى منزلت فراوانى بود.11
وى با سفرهايى به صنعا، حدود ده ماه از عبدالرزاق بن همام صنعانى حديث شنيد. عبدالرزاق او را بسيار اكرام مى‏كرد. از او روايت شده كه كسى مثل احمد در ورع، زهد و فقه نديده است و زندگى او، مانند علما و خلفا بوده است.12 او با سفر به شام و بلاد جزيره، از مشايخ م عتبر حديث در آن سرزمين‏ها دانش آموخت.13 احمد خيلى زود به مقام «مدرس فقه و حديث» نايل شد؛ در گزارشى آمده است كه او را در حال فتوا در مكه ديده‏اند، در حالى كه سفيان بن عيينه هنوز زنده بود.14
احمد در چهل سالگى با عباسه بنت فضل ازدواج كرد كه صالح، ثمره آن بود. او پس از وفات عباسه، با ريحانه وصلت كرد كه از او عبداللّه به دنيا آمد. وى نيز وفات يافت و از وصلت او با يك كنيز، صاحب پسرانى به نام‏هاى حسن، محمد و سعيد شد.15 در ميان فرزندانش، عبداللَّ ه اغلب آثار پدرش را روايت كرده است. احمد، جايگاه برجسته‏اى در فقه و حديث و علوم وابسته به آن‏ها داشت. شاگردان فراوانى آثار و افكارش را به نسل‏هاى آينده منتقل كردند كه خود از بزرگان حديث و فقه به شمار مى‏آيند از جمله اين افراد مى‏توان به ابو داود سجستانى، محمد بن اسماعيل بخارى، مسلم بن حجاج و ابو يعلى موصلى اشاره كرد.16
در خصوص منزلت و مقام علمى احمد، استادان و شاگردان فراوانى اظهار نظر كرده‏اند. عبدالرزاق عقيده داشت كه در حديث، داناتر از احمد نديده است.17 از ابازرعه رازى نقل شده كه احمد يك ميليون حديث از حفظ داشت و همه را با اجزا و باب‏هايش به خاطر مى‏سپرد.18 حتى روا يت‏هايى از شافعى و بيهقى نقل شده است. ابن عساكر در اين باب متذكر مى‏شود كه بيهقى اين امر را از اين جهت مى‏دانست كه شافعى به آن چه احمد نقل مى‏كرد واقف بود و او را به ورع و تقوا مى‏ستود. گاه او را اعجوبه‏اى مى‏خواند كه افضل و اعلم و متقى‏تر از او در بغداد نديده است.19 از عبداللَّه فرزند احمد نيز نقل شده كه هر چه در كتاب شافعى وجود دارد درست است چرا كه از پدرم مى‏باشد.20
روايات بسيارى نيز درباره اخلاق نيكوى او به چشم مى‏خورد. عبادت، جود، زهد، حلم، تقوا، كناره‏گيرى از دنيا، دورى از پادشاهان محتواى بسيارى از اين احاديث است. براى او كرامات بسيارى نقل كرده‏اند و او را تا جايگاه انبيا رسانيده‏اند. توجه خاص به زندگى او و بيان جزئيات حوادث، نشان از اهميت شخصيت او در نزد ناقلان اخبار دارد. خطيب، او را پيشواى محدثان، ياور دين خدا و صبر كننده در محنت معرفى مى‏كند.21 به باور پيروانش اگر فداكارى احمد نبود اسلام از بين مى‏رفت. به سبب نقش او در ايام محنت و ايستادگى او در برابر حكومت ، به «حافظ دين» مشهور شد و اهل سنت، او را نگهبان دين مى‏دانستند. دارمى مى‏گويد: «او امامى است كه قلوب مردم را تسخير و هفتاد سال را در حال فقر صبر كرد».22
گفته‏اند كه به امور دنيا بى‏توجه بود و رنج‏ها را به جان مى‏خريد. ابى داود سجستانى نقل مى‏كند كه در گفت و گو با احمد صحبت از دنيا نمى‏شد. او، مانند مردم كه در كارهاى دنيا فرو مى‏روند، نبود و تنها هر گاه مى‏خواست درباره مسئله‏اى علمى صحبت كند شروع به حرف زدن مى‏كرد.23
به زعم اهل سنت على‏رغم مشكلات مالى و فقرى كه با آن دست به گريبان بود هيچ گاه تمايلى به دنيا نشان نمى‏داد. اگر صدقات و نفقاتى به او مى‏رسيد فورى آن را بين نيازمندان تقسيم مى‏كرد و از دسترنج خود استفاده مى‏نمود. بارها دوستان و پيروانش ميراث پدرى خود را به او هبه مى‏كردند ولى او از قبول آنها سرباز مى‏زد.24
فردى در نامه‏اى به او نوشت: به من خبر رسيده كه تو به سبب پايدارى در دين، در تنگ‏دستى زندگى مى‏كنى، پس من چهار هزار درهم به پاداش كارى كه براى دينت انجام داده‏اى مى‏دهم تا زن و فرزندانت كمى راحت گردند؛ اين پول نه صدقه است نه زكات، بلكه ميراثى است كه به من رسيده. اما احمد پس از خواندن، در جواب آن نوشت: ما از ناحيه دين در سلامت كامل هستيم و عيال و فرزندان ما نيز در پناه نعمت خداوند مى‏باشند.25
در ايام محنت، زمانى كه مامون اصحاب حديث را براى امتحان جمع كرده بود براى جلب نظر آنها مالى را داد تا بين خود تقسيم كنند،همه جز احمد آن را پذيرفتند.26 در آداب و اخلاق او آمده است كه تمايلى به شهرت نداشت و هميشه تنها راه مى‏رفت. از مدح و ثناى ديگران به شد ت برافروخته مى‏گشت. به بيماران سر مى‏زد و عمر خود را بيهوده نمى‏گذراند.27
در پاره‏اى منابع تاريخى، خواب‏هاى عجيبى نقل شده است كه مضمون اغلب آنها، احمد را بسيار فراتر از آنچه بود معرفى كرده و حتى او را هم رديف با خضر نبى دانسته‏اند. روشن است كه تعصبات مذهبى در نقل اين گونه روايت‏ها بى‏تأثير نبوده است. به واسطه رنجى كه احمد در واقعه محنت تحمل كرد محبوبيتى بسيار در ميان اصحاب حديث يافت.
احمد جدا از نقشى كه در حادثه محنت داشت، فقيهى بزرگ و محدثى برجسته است. ابن نديم فهرستى از كتابهاى او را ارائه داده كه از جمله آنها العلل، التفسير الناسخ، المنسوخ، الزهد، المسائل، فضائل، الصحابه، المسند، المناسك و ... مى‏باشد.28
مشهورترين كتاب وى مسند است كه شامل سى هزار حديث مى‏باشد. به نقل از خود احمد اين احاديث را از ميان 750000 حديث انتخاب كرده است. اين احاديث كه با وسواس خاصى انتخاب شده، اغلب از احاديث صحيح مى‏باشند.29

donsaeid
09-24-2006, 09:48 AM
دانشمندان و بزرگان اهل سنت در طول تاريخ همواره توجهى ويژه به مسند داشته‏اند و در باب اتقان آن زبان به ستايش گشوده‏اند. از جمله ويژگى‏هاى كتاب مذكور اين است كه حديث‏هاى فراوانى درباره مناقب اهل بيت‏عليه السلام در آن نقل شده است در حالى كه بسيارى از مؤلفا ن مسانيد و صحاح اين احاديث را روايت نكرده‏اند. نكته جالب اينجاست كه در مسند احمد روايت‏هايى آمده كه شيعيان نيز بر آن تأكيد دارند. خاورشناسان معتقدند كه بخارى و مسلم به دليل ترس از عباسيان از نقل اين احاديث خوددارى كرده‏اند، اما احمد چون دلير و نيرومند بو د از نقل احاديث ويژه على‏عليه السلام و اهل بيت‏عليه السلام بيم نداشت‏30، از اين رو، مى‏بينيم كتاب ديگرى به او نسبت مى‏دهند كه مناقب اهل بيت‏عليه السلام نام دارد. ابن طاوس از آن به عنوان كتاب بزرگى كه داراى احاديث فراوان درباره امام على‏عليه السلام و نصب او به امامت و خلافت است، ياد مى‏كند. البته چنين تأليفى از احمد در جاى ديگر نقل نشده و شايد كتاب مزبور قسمتى از كتاب بزرگ فضائل الصحابه باشد كه در خود بابى را با عنوان فضائل على‏عليه السلام جاى داده است.31
ابو عبداللَّه در بين سالهاى (218 - 179ق) كه سال‏هاى علمى زندگى او محسوب مى‏شود، با گفته‏هايش درباره عدالت، حاكم عادل، حاكم ظالم، لزوم پيروى از حاكمان و ... مواضع سياسى خويش را مشخص نمود. اما از سال 218 زندگى او وارد مرحله جديدى گشت. وقايع اين سال‏ها او را به عنوان بزرگ‏ترين قهرمان سياسى فرقه اهل حديث به مردم شناساند. ماجرا از آن جا شروع شد كه مسئله خلق قرآن از طرف معتزله به عنوان يك موضوع كلامى سياسى قلمداد گرديد. با نفوذ معتزله در امور سياسى و احاطه آنها بر حكومت، مامون دادگاه تفتيش عقايد تشكيل داد. پ شتيبانى مامون از دانشمندان معتزلى و برگزارى مجالس بحث و گفت‏وگوى آزاد موجب گسترش عقايد معتزلى گرديد. مكتب اعتزال به واصل بن عطاء منتسب است. او يكى از شاگردان حسن بصرى بود كه نظر استادش را در مورد گناه كبيره نپذيرفت و از او كناره گرفت. بعدها پيروان او مكت ب اعتزال را پديد آوردند. در همين سال‏ها عراق، مخصوصاً شهر بغداد، پايتخت سرزمين‏هاى اسلامى مركز بحث‏هاى فكرى و فرهنگى بود و مناظره‏هاى بسيارى در موارد مختلف فقهى، كلامى، سياسى و اجتماعى در اين شهر برپا مى‏گشت.
مقارن با عصر ترجمه و ورود فرهنگ‏هاى مختلف ايرانى، سريانى، عبرى، مسيحى و يونانى به دنياى اسلام، دايره بحث‏ها از موضوعات فقهى به مسائل پيچيده فلسفى كشيده شد و اذهان مردم با گذر از مراحل ابتدايى تفقه و تحصيل مبادى فقه اسلامى، براى پذيرش مباحث استدلالى، عقل ى عقايد اسلامى آماده شد. از سوى ديگر دهرى‏ها و زنديق‏ها با استدلال‏هاى عقلى به بنيان‏هاى اسلامى حمله كردند و پس از آن علماى اسلام در صدد برآمدند تا با همان شيوه به آنها پاسخ گويند. معتزله برجسته‏ترين نماينده اين واكنش بود. آنها ابتدا در دفاع از شالوده‏ها ى انديشه و فرهنگ اسلامى گام‏هاى مثبتى برداشتند، اما پس از مدتى، با كاهش تنش‏هاى فكرى، نتوانستند خود را با واقعيت‏هاى موجود تطبيق دهند و در دام بحث‏هاى نظرى و ذهنى بى‏حاصل گرفتار شدند. علاوه بر آن، ورود به عرصه سياست و حكومت از يك سو و تحميل عقايد كلامى و فلسفى كه معمولاً به مذاق عامه مردم خوش نمى‏آمد از سوى ديگر، سبب شد تا آنان از اهداف اوليه خود باز بمانند. آنها با تحميل عقايد خود بر محدثان و فقيهان كه نماينده گروه سنت‏گراى جامعه بودند، زمينه‏ساز رويدادهاى اسفبار در جهان اسلام شدند. تفتيش عقايد در دورا ن اوج تمدن اسلامى و شكوفايى خرد و انديشه دينى راه هر گونه آزادانديشى و عقل‏گرايى را كه مى‏توانست مهم‏ترين نتيجه مكتب اعتزال باشد بست، و چراغ آن را براى قرن‏ها به خاموشى فرو برد.
گرايش حكومت بنى‏عباس به اعتزال در زمان مامون به اوج خود رسيد. اگر چه عجلى اعتقاد دارد كه در دوران هارون نيز گرايش‏هاى اعتزالى وجود داشت، اما به دليل عدم اعتناى او به اين مكتب نتوانست تاثير زيادى بگذارد. چرا كه وقتى به هارون خبر دادند كه بشر المريسى به خ لق قرآن اعتقاد دارد، دستور داد تا گردنش را بزنند. عصر امين هم به همين منوال گذشت و كسانى، چون اسماعيل بن عليه كه گرايش‏هاى اعتزالى داشتند، انكار شدند، اما مامون با تأثيرپذيرى از بزرگان مكتب اعتزال، نظريه «خلق قرآن» را پذيرفت. او در سال 212 يا 213ق؛ تصميم داشت آن نظريه را ترويج كند اما به دلايلى موفق به اين كار نشد.32 طبرى در ذيل حوادث اين سال آورده است: مامون قول به خلق قرآن و فضيلت على‏عليه السلام بر ديگران (پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله) را به صورت آشكار بيان كرد.33 اما گزارش‏هاى متعدد تاريخى حا كى از اين است كه شروع محنت قرآن از سال (218ق) بوده و مامون در اين سال سرگرم جنگ با روميان بوده است.34
او در مدت اقامتش در طرسوس، نامه‏اى به اسحاق بن ابراهيم، نائب خود در بغداد نوشت و دستور داد تا هفت تن از پيشوايان حديث؛ يعنى محمد بن سعد كاتب واقدى، ابو مسلم نماينده يزيد بن هارون، يحى بن معين، ابو حنيفه زهير بن حرب، اسماعيل بن ابى مسعود و احمد دورقى را نزد او بفرستد. به نقل منابع، اين افراد نزد مامون به خلق قرآن اعتراف كردند.35 مامون در نامه‏اى ديگر به اسحاق، از او درخواست كرد تا قضات و فقيهان را براى امتحان دعوت كند بنابراين، شمار بسيارى از عالمان كه احمد نيز در ميان آنها بود، فرا خوانده شدند. اين افر اد با تأييد تلويحى نظر مامون، قرآن را كلام خدا دانستند.
اما مامون در نامه بعدى، فقيهان و محدثان را وامدار مجوس و نصارى خواند و گفت: همان طور كه نصارى معتقدند عيسى مخلوق خدا نيست بلكه كلمه خداست، فقها نيز قرآن را كلام خدا مى‏دانند. او در اين نامه عالمان را به دروغ‏گويى متهم و ادعا كرد آنها بهره‏اى از ايمان و محلى در ثقه و امانات ندارند. همچنين آنها عادل نيستند پس شهادت آنها صادق نيست و نمى‏توانند امور قضاوت و شهادت مردم را بر عهده گيرند. او از اسحاق خواست كه همه اين افراد را حاضر كند و از آنها بخواهد تا به طور صريح به خلق قرآن اعتراف كنند و تأكيد كرد كه در غ ير اين صورت، شهادت آنها باطل مى‏شود و از قضاوت بركنار خواهند شد.36 در اين نامه مواردى را كه عالمان بايد به آن اعتراف مى‏كردند ذكر شده بود از اين رو، اسحاق عالمان را فرا خواند و طبق بندهاى نامه آنها را امتحان كرد. چون نوبت به احمد رسيد او در جواب اسحاق گف ت قرآن كلام خداست نه كم، نه زياد. او به بقيه موارد مندرج در نامه هم امتحان شد. بعد از گفتگوهاى فراوانى كه رد و بدل شد در پايان، تنها چند نفر قول به خلق قرآن را پذيرفتند و بقيه، قرآن را كلام خدا دانستند. گزارش اين جلسه براى مامون فرستاده شد. او در پاسخ، آ ن را قانع كننده ندانست و دستور داد تا همه اين افراد از حديث و فتوى در نهان و آشكار منع شوند. او براى ادامه كار، سندى و عباس بن عنبسه را نزد اسحاق فرستاد تا او را در انجام تفتيش عقيده يارى دهند. در دستور جديد مأمون تأكيد شده بود كه هر كدام از اين افراد كه از اين قول سرباز زدند گردنشان را بزند.37 به نظر مى‏رسد اين اقدام مامون براى كاهش نفوذ عالمان در بين مردم بوده است كه بر كنار كردن اين افراد از منصب قضاوت و متهم كردن آنها به رباخوارى، خوردن مال مردم، رياست‏طلبى، تزاهد و نادانى مى‏توانست اين هدف را محقق سازد.
تهديد جدى مامون سبب شد تا گروهى از عالمان قول او را بپذيرند، اما در اين ميان، احمد و محمد بن نوح هم‏چنان بر گفته خويش استوار ماندند. اسحاق بنا بر دستور، آنها را در غل و زنجير كرد و با بندهاى آهنين به طرسوس فرستاد. اما وقتى به آن جا رسيدند كه مامون مرده بود. والى رقه آنها را به بغداد برگرداند. محمد بن نوح در راه بازگشت در شهر عانات جان سپرد و احمد بر او نماز خواند و او را دفن كرد.38
عجلى در توصيف اين سال‏ها مى‏نويسد: عالمان و محدثان از ترس عذاب و قتل و آزار، در زندان اقرار كردند.39 اما احمد بر خلاف همقطارانش در مقابل سياست مامون مقاومت نمود. ايستادگى او تحسين هم‏عصرانش را به همراه داشت. گفته شده است كه برخى از سر دلسوزى به نزد او د ر زندان رقه رفتند و گفتند كه تقيه كن، اما او پاسخ داد: اگر كسى قبل از من اين كار را مى‏كرد و او را با اره نصف مى‏كردند، خللى در اراده‏ام پديد نمى‏آمد؛ از زندان ترسى ندارم. خانه و زندان براى من يكى است؛ نه از كشته شدن باكى دارم، نه از شلاق.40
با خلافت معتصم، احمد را تحت الحفظ به بغداد منتقل و در دار اكتريت نزديك دارالعماره زندانى كردند. اين زندان اصطبل امير محمد بن ابراهيم برادر نائب بغداد بود - چهارده ماه اقامت در اين زندان كوچك در حالى كه با غل و زنجير بسته شده بود، او را به شدت بيمار و رن جور ساخت. در رمضان سال 219ق او را به زندان عمومى در درب موصليه بردند. وى در آن جا، كتاب الارجاء را نوشت. ماموران خليفه هر روز به سراغش مى‏آمدند و از او بازجويى مى‏كردند. بعد از مدتى او را نزد معتصم فرستادند. معتصم به همراه احمد بن ابى دواد در مجلسى كه از پيش ترتيب داده شده بود، حاضر شد. احمد را با قيود سنگين كه بر دست و پايش بود به مجلس آوردند. احمد بن ابى دواد به همراه يارانش بر اداره جلسه نظارت مى‏كرد. معتصم دستور داد كه احمد را نزديك‏تر بياورند. احمد رو به معتصم كرد و گفت: «اجازه دارم حرف بزنم» گفت: «بگو» پس احمد گفت: «شهادت مى‏دهم كه خدايى جز او نيست و محمد فرستاده خداست. جدت ابن عباس در وفد عبدالقيس بر پيامبر وارد شد و از ايشان پرسيد ايمان چيست؟ پيامبرصلى الله عليه وآله در جواب فرمودند: «اقامه نماز، دادن زكات و خمس». با اين حرف، معتصم منظور احمد ر ا دريافت و گفت: «به خدا هر آينه اگر تو را زندانى كسانى كه از قبل تو را حبس كردند نمى‏يافتم متعرض تو نمى‏شدم». پس عبدالرحمن بن اسحاق را صدا زد و به او گفت: مگر نگفتم سختى محنت را از او دور كنيد! احمد با خود گفت كه اين (معتصم) فرجى براى اسلام است.

donsaeid
09-24-2006, 09:51 AM
مناظره بين احمد و علماى معتزله شروع شد و ساعت‏ها به طول انجاميد. هر بار ابن ابى دواد با غضب به احمد نگاه مى‏كرد. وقتى اختلاف بين آنها زياد شد ابن ابى دواد رو به معتصم كرد و گفت: «به خدا اين مرد گمراه است». در همه جلسات احمد بر مواضع خود پافشارى مى‏كرد. اسحاق بن ابراهيم بارها از احمد خواست تا جواب دهد تا او را با دستانش آزاد كند اما احمد او را از خودش راند. محنت و زجر احمد از اين پس بيشتر شد دستور دادند تا پيراهنش را از تن درآورند اما او نپذيرفت. سپس چوبى آوردند و او را فلك كردند. معتصم با ديدن اين صحنه كمى نرم شد، اما به سبب نفوذ بيش از حد ابن ابى دواد، نتوانست كارى كند. ابن ابى دواد با غضب به او نگاه كرد و گفت: «اگر او را رها كنى مذهب مامون را ترك و قولش را سخط كرده‏اى». پس جلادها يكى پس از ديگرى مى‏آمدند و مى‏رفتند و هر كدام ضربه‏اى به او مى‏زدند. ت رديد معتصم از يك طرف و اصرار اطرافيان از طرف ديگر ادامه داشت او گاه‏گاهى به سراغ احمد مى‏آمد و مى‏گفت: چه مى‏گويى؟ ولى او هم‏چنان پابرجا بود. ابوبكر شهروزى مى‏گويد: در آن شب به امر معتصم يكصد و پنجاه جلاد احمد را شكنجه مى‏كردند و هر كدام تا صبح بر او ضرب ه‏اى مى‏زدند.41
هنگامى كه احمد زير ضربه‏هاى تازيانه از هوش مى‏رفت، جلادها دست مى‏كشيدند و چون به هوش مى‏آمد، به شكنجه ادامه مى‏دادند: در منابع آمده است كه معتصم با ديدن اين حالت احساس گناه كرد، اما نفوذ سران معتزله، به خصوص ابن ابى دواد جرأت دخالت به او نمى‏داد چرا كه او هر بار به خليفه مى‏گفت: «به خدا او مشرك است زجرش كم نمى‏شود تا هر آنچه ما مى‏خواهيم انجام دهد اگر اينكار را كرد ديگر او را نمى‏زنيم».42
ايستادگى احمد در برابر خواسته‏هاى آنان از او رهبرى ساخت كه بزرگان اصحاب حديث او را قهرمانى بى‏مانند مى‏دانستند تا جايى كه عيب‏كننده‏اش را فاسق و او را شناساننده مسلمان از زنديق قلمداد مى‏كردند.43 ابن اعين درباره احمد شعرى به اين مضمون سروده است: احمد كه شام كرد در محنت مامون به دوستى با او اهل عبادت شناخته مى‏شوند، اگر ديدى كسى او را نقض مى‏كند پس بدان كه به زودى او تو را هم نقض خواهد كرد.44 ابو عبداللَّه بوشنجى در مقام او گفته است: اگر از تو درباره امام بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله سؤال شود، پس او (احمد) امام ماست.45 ابن جوزى در ذيل رويدادهاى سال 219ق ذكر مى‏كند كه چون معتصم خواست احمد را آزمايش كند، تاريكى شديدى بين ظهر و عصر پديد آمد.46 بعضى حتى از وقوع زمين لرزه شديدى خبر مى‏دهند.47
مطالب بالا نشان مى‏دهد كه اذهان مردم به دليل ايستادگى شخصيت محبوبشان، از او قهرمان ساخته است. شجاعت و دليرى احمد در حادثه محنت سبب شد تا به اسطوره‏اى تبديل شود و داستان‏هاى عجيب و خارق العاده‏اى به او نسبت دهند كه خالى از اغراق نيست. از آن جمله، روايتى است كه از ميمون بن اصبغ شنيده شده است. او مى‏گويد: زمانى كه جلادها به احمد ضربه مى‏زدند لباسش پاره و شلوار از تنش جدا شد در اين هنگام او سر به آسمان بلند كرد و لبانش را تكان داد. پس شلوار در همان حالت ايستاد و پايين نيامد. پس از آن از او سؤال كردم كه در آن حالت چه گفتى؟ گفت: گفتم خدايا تو را به اسم خودت سوگند اگر بر حقم، پنهان مرا افشا مكن.48
اظهار نظر درباره ضرب و شتم احمد در دوره معتصم مشكل است چرا كه منابع اصلى اين دوره در اين خصوص يا سكوت كرده‏اند و يا مطالب آنها با روايت‏هاى ديگر ناسازگار است. طبرى هيچ اشاره‏اى به امتحان و ضرب او در زمان معتصم نكرده است. يعقوبى نيز بر خلاف نقل‏هاى ديگرا ن اظهار داشته است: چون احمد چند تازيانه خورد با پادرميانى اسحاق بن ابراهيم، قول به خلق قرآن را پذيرفت و پس از آن معتصم از وى دلجويى كرد و او را به خانه‏اش فرستاد49 اين نقل يعقوبى را مى‏توان به طور مبسوطتر در گزارش‏هاى ابن جوزى، ابن اثير، ذهبى و بغدادى يا فت كه اسحاق بارها پادرميانى كرد تا ديدگاه احمد را در خصوص خلق قرآن تغيير دهد و اين مطلب كه معتصم پس از ضرب و شتم احمد، به او خلعت بخشيد، تا حدى با متون متأخر همخوانى دارد. با اين تفاوت كه منابع متأخر، مثل ذهبى، خطيب و ابن اثير، پذيرش خلعت و درهم را از جا نب احمد انكار كرده‏اند. ذهبى بارها از ميانجى‏گرى اسحاق بن ابراهيم درباره احمد ياد كرده؛ به اين ترتيب كه به او گفته است: «اى ابو عبداللَّه! تو نزد عامه عزيز و ستوده خدا بر دين هستى، بيا و اين قول را قبول كن» ولى احمد امتناع كرد.
نفوذ تركان از يك سو و سران معتزله از سوى ديگر سبب شد تا فشار بر او بيشتر شود. عجيف و ابن ابى دواد بارها احمد را به ضرب، تهديد مى‏كردند؛ عجيف مى‏گفت او را با شمشير خود مى‏زنم. ابن سماع مى‏گفت خونش به گردن من است، اما ابن ابى دواد، كه شدت جراحات وارده بر احمد را ديد گفت كه دست نگه داريد اگر او در خانه امير بميرد مردم درباره‏اش مى‏گويند صبر كرد تا او را كشتند پس او را امام خود قرار مى‏دهند و بر آن چه او مى‏گويد ثابت قدم خواهند ماند. ولى اگر او را آزاد كنيد و بميرد مردم دچار ترديد مى‏شوند؛ برخى مى‏گويند قو ل را پذيرفت و برخى مى‏گويند قبول نكرد. از اين رو، به پيشنهاد ابن ابى دواد مجلسى برگزار كردند و احمد را با لباس آراسته آوردند و خطاب به جمعيت حاضر گفتند: اين احمد ابن حنبل است، شاهد باشيد كه او را در صحت و سلامت نزد شما فرستاديم.50
اين امر از واقعه‏اى مهم حكايت مى‏كند و الّا هيأت حاكمه با آن همه قدرت و شوكت، چه باكى داشت از اين كه شخصى در زير ضربه‏هاى شلّاق آن‏ها جان دهد؛ نفوذ زياد سران اهل حديث، به خصوص احمد در ميانه عامه مردم آنها را نگران كرده بود و مرگ او مى‏توانست شورش وسيعى را در بغداد به پا كند، مسئله‏اى كه اگر رخ مى‏داد حكومت را درمانده مى‏كرد. معتصم دستور آزادى احمد را صادر كرد، لباس فاخرى بر او پوشاندند، شكم‏بندى به تنش بستند و پارچه‏اى بر سرش نهادند و او را از دار معتصم به خانه‏ى اسحاق بن ابراهيم بردند و مشايخ اهل حديث را دعوت كردند همه دورش را گرفتند. هدف احمد ابن ابى دواد اين بود كه اگر احمد بعد از آن بميرد، خود و حكومت را از مرگ او تبرئه كند. هنگام غروب وى را سوار اسبى كردند و به منزلش فرستادند. جراحات وارده، چنان او را ضعيف كرده بود كه هنگام ورود به منزل، با صورت به زمين خورد. احمد پس از آن، لباس فاخر را به سختى از تن بيرون آورد و گفت آن را بفروشند و پولش را صدقه دهند. معتصم عيادت و ملاقات با او را ممنوع كرده بود. اسحاق بن ابراهيم هر روز خبرهايى از احمد را براى معتصم مى‏برد. زخم‏هاى او به درمان نياز داشت، ولى از ترس دسيسه ابن ابى دواد (كه سمّى را به جاى دوا به او بدهد)، با داروهاى خانگى او را معالجه نمودند.51
با همه اقدامات ابن ابى دواد و يارانش، احمد از محنت ايام معتصم جان سالم به در برد؛ پس از آن، او در جمعه و جماعات ظاهر مى‏شد و فتوا مى‏گفت تا اين كه معتصم مرد و فرزندش واثق جانشين شد. نفوذ ابن ابى دواد در واثق سبب شد تا باز هم كار، بر اهل بغداد سخت و رنج‏ هاى دوره معتصم تكرار شود. هر كسى ساز مخالف مى‏زد خيلى زود دستگير مى‏شد. عالمان زيادى در اين ايام به زندان رفتند. واثق، قضاتى را مأمور تفتيش عقايد نمود و اين امر، وضعيت را بر عامه مردم سخت‏تر كرده بود.
حتى عامه مردم به طور آشكار از اطاعت حكومت سرباز مى‏زدند؛ آنها نزد احمد آمده و مى‏گفتند: ما از امارت ابن ابى دواد راضى نيستيم، او به ما دستور داده است كه كودكان خود را به مكتب خانه بفرستيم تا معلمان به آنها قرآن بياموزند، اما ما كودكان خود را از اين امر منع كرديم.52 احمد هم از ماجراى تعقيب مخالفان در امان نماند. در همين اوضاع نامه‏اى به اسحاق بن ابراهيم نوشتند تا به احمد اطلاع دهد در زمينى كه امير آنجاست نبايد ساكن باشى. اين تهديد سبب شد تا احمد تمام دوره واثق را به طور پنهانى زندگى كند و حتى براى نماز هم از خانه خارج نشود.53
دشمنى احمد بن ابى دواد منحصر به احمد بن حنبل نبود؛ هر كس با او مخالفتى مى‏كرد به سختى سركوب مى‏شد. احمد بن نصر خزاعى با او گفت و گوهايى انجام داد كه نشان مى‏دهد با ديدگاه او موافق نبوده و حتى پشت سرش بدگويى كرده و او را كافر دانسته است. مخالفت آشكار او با ابن ابى دواد سبب شد تا مخالفين فراوانى دور ابن نصر گرد آيند و زمينه قيام آنها فراهم گردد. اسحاق بن ابراهيم مامور سركوبى اين شورش شد. ابن نصر را دستگير و به خلق قرآن امتحان كردند. ابن نصر از پذيرش اين قول سرباز زد و واثق را دشنام داد. او را در سامرا گر دن زدند و بدنش را به دار آويختند.54 محيط وحشتى كه سران معتزله در بغداد ايجاد كردند اجازه بروز و ظهور هيچ عقيده‏اى را نمى‏داد. اكثر بزرگان اهل حديث از فتوا و حديث منع و مجبور به زندگى پنهانى شدند. قاضيانى از طرف واثق منصوب شدند تا مراقب اوضاع باشند. آنها همه فعاليت‏ها را به طور دقيق گزارش مى‏كردند. احمد هم تا زمانى كه واثق مرد در هيچ مجلسى به وعظ و خطابه نپرداخت.55
با آغاز حكومت متوكل، انتظار بر اين بود كه اوضاع سياسى تا حدودى آرام شده و سران اهل حديث حمايت شوند، به خصوص كسانى كه در دوران محنت تحت آزار و اذيت قرار گرفتند. در ابتداى حكومت او، احمد كه مؤثرترين رهبر جريان بود اجازه يافت تا به درس و حديث و فتوا بپرداز د. شنيده شد كه او مى‏گفت در اين زمان، هيچ چيز براى مردم واجب‏تر از ع&#