Announcement

Collapse
No announcement yet.

Secularism

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Secularism

    بررسي انتقادي و تاريخي فرآيند و تز سكولاريزاسيون



    فرايند سكولاريزاسيون غرب كه در وهله اول، تفكيك كليسا و دولت را ايجاد كرد و سپس دين را از جامعه جدا نمود، در هر كشور، مدت زمان خاصي، متفاوت با ديگر كشورهاي اروپايي طول كشيد، اما اغلب، بيشتر از صد سال، زمان برد. حتي امروزه نيز اين فرايند در همه مناطق مغرب زمين، كامل نشده است.


    رويكرد تاريخي به سكولاريزاسيون

    فرايند سكولاريزاسيون غرب كه در وهله اول، تفكيك كليسا و دولت را ايجاد كرد و سپس دين را از جامعه جدا نمود، در هر كشور، مدت زمان خاصي، متفاوت با ديگر كشورهاي اروپايي طول كشيد، اما اغلب، بيشتر از صد سال، زمان برد.حتي امروزه نيز اين فرايند در همه مناطق مغرب زمين، كامل نشده است. به طور كلي، در طي قرن 19، تقريباً همه جوامع اروپايي، خود را از ايده دولت اعترافي رها ساختند تا با سرعت زياد و مصممانه، سير يك سكولاريزاسيون قطعي را در پي بگيرند.
    براي تمام كشورها، كمابيش، نقطه شروع واحدي وجود داشت، يعني دولت اعترافي، كه رابطه محرمانه*اي با كليساي رسمي داشت (Rene Remond,127-12.
    انتقال از دولت اعترافي به دولتي بي*طرف نسبت به امور ديني، به اعتقاد رنه رموند، شامل 4 يا 5 مرحله متوالي بوده است. دولت*ها همگي اين سير را كامل نكردند؛ برخي در نيمه راه ماندند و برخي بالعكس با جهش از مراحل مياني، مستقيماً به شرايط نهايي رسيدند. مي*توان تيپ*هاي مختلفي از فرايند سكولاريزاسيون جوامع اروپايي را از هم بازشناخت. بر اساس تيپ*هاي مختلف، اروپا به بلوك*هاي متعددي قابل تقسيم است:
    1.اروپاي غرب و جنوبِ كاتوليك،
    2.اروپاي شمال، تحت تأثير نهضت اصلاح ديني (از جزاير بريتانيا تا اسكانديناوي و بخشي از آلمان)،
    3.اروپاي شرق كه بطور عمده، ارتدوكس است.
    بريتانياي كبير، يكي از كشورهايي بود كه تحولي تدريجي را تجربه نمود. برعكس، پرتغال و اسپانيا، مستقيماً از وضعيت انسين رژيم، به سكولاريزاسيون تمام عيار گام برداشتند؛ پرتغال با شكل گيري جمهوري، در 1910 و اسپانيا در 1931. اما در هر دو كشور، پس از اين* سكولاريزاسيون تحميلي، فرايندي بازگشتي رخ داد كه خط مشي*هاي سنتي را باز توليد نمود؛ در پرتغال، با رژيم استادونُوو و در اسپانيا، با فرانسوي*گري كه در پايان جنگي مذهبي داخلي رخ داد.
    در فرانسه، وضع، متفاوت بود. ابتدا تمايزي بنيادي ميان شهروندي و اعتراف نهاده شد و سپس به سرعت، نتايج عمده*اي در زمينه حقوقي و اداري به دست آمد: تأسيس يك دفتر ثبت اسناد مدني سكولار، ابداع ازدواجي كه شايد بتوان آن را ازدواج مدني خواند و بالاخره، جدايي ريشه*اي دولت و كليساها (چه كليساهاي مطابق قانون اساسي و چه كليساهاي سنتي) در 1795. فرانسه، بعدها از نو، روابطي قانوني با كليساي كاتوليك برقرار نمود و طي بيش از يك قرن، پيمان رسميِ Concordat با مواد قانوني خود درباره ديگر فرقه*هاي رسمي، چارچوبي نهادي براي روابط دولت و دين شد (Rene Remond,129).
    اما رعايت وسواس*آميز اين دسته قوانين، از سوي دولت، مانع از آن نشد كه در دهه 1880، قانوني اتخاذ و اجرا شود كه در پي سكولاريزاسيون يكپارچه نهادهاي سياسي و مدني و راندن موضوعات ديني به حوزه*اي بسيار محدود بود. سپس در بافتي متفاوت و فضاي فكري ديگري، جمهوري سوم، با تكرار ابتكار جمهوري اول، بالاخره تدابيري شديد، اتخاذ نموده و جدايي*اي عميق*تر از ملل ديگر ايجاد كرد. خلاصه، آن*كه در فرانسه، طي 200 سال، سه يا چهار تجربه، يكي پس از ديگري به ثمر رسيدند (Rene Remond,130).
    رنه رموند، تاريخ سكولاريزاسيون را به دو عصر تقسيم نموده است. عصر اول از حدود اواخر قرن 17 آغاز و تا دهه نخست قرن 20 به طول مي*انجامد و چهار مرحلة آن عبارت است از:

    1.الغاء تبعيض اعترافي: حركت به سوي پلوراليزم اعترافي، نفي و لغو تبعيض*هاي موجود تحت انسين رژيم و دستيابي به برابري فرقه*ها تحت تفكر ليبرال.
    2.از رسميت انداختن دين: رسميت*زدايي از كليساي واحد رسمي، تفكيك ميان اسناد ديني و اسناد اداري، جدايي ميان شهروندي و دين، ثبت احوال مدني، ازدواج و تدفين مدني.
    3.جدايي و سكولاريزاسيون: بي*طرف شدن كامل دولت ليبرال، به هم پيوستن دو تفكر ليبرال و لائيك، تبديل وظيفه دولت از ايجاد برابري فرقه*ها به مبارزه با تأثير و دخالت دين و روحانيون، ضديت علمي- منطقي با دين بر اساس قول به ناسازگاري مدرنيته با كاتوليسيسم.
    4.جدايي نهايي: قطع كامل دخالت*هاي روحانيت، تضمين آزادي فرد، تبديل دين به علاقه*اي كاملاً فردي.
    گرچه نمي*توان به دقت، زمان آغاز مراحل فوق را تعيين نمود، اما به طور تقريبي، مي*توان گفت مرحله اول در انگلستان به سال 1828، در فرانسه به سال 1804، در آلمان به سال 1848 و در سوئد به سال 1862 آغاز گرديد. مرحله دوم در انگلستان به سال 1869 و در فرانسه، در آغاز انقلاب كبير شروع شد. سرآغاز مرحله سوم، از جوامع كاتوليك و خصوصاً فرانسه بود و بالاخره، مرحله چهارم، در فرانسه به سال 1905 اتفاق افتاد.
    عصر دوم سكولاريزاسيون، به دوره پس از جنگ جهاني اول كه به سال 1914 آغاز گرديد مربوط مي*شود. اگر در عصر اول، دشمن دين، راسيوناليسم و ليبراليسم برآمده از آن بود، در عصر دوم، نظام توتاليتر به دشمن درجه يك دين تبديل شد. آگاهي از پيامدهاي توتاليتاريانيسم باعث شد كاتوليسيسم در كنار ليبراليسم به طرفداري از دموكراسي و سكولاريسم برخيزد. در 1960 جنبشي شكل گرفت كه آزادسازي رفتار شخصي از قضاوت*هاي ديني و دولتي را هموار مي*ساخت.
    بدين*سان، مشاهده مي*شود كه سكولاريزاسيون، مسير تاريخي خود را از برابري فرقه*ها و بي*طرفي نسبت به نوع مذهب تا بي*طرفي نسبت به اصل دين و سپس ضديت با تأثير و دخالت دين و دين*زدايي طي كرده و حتي از دست*اندازي به ماهيت دين و تنگ*مايه كردن آن سرباز نزده است، تا آنجا كه اخذ اصول حقوقي و اخلاقي از دين را نيز كنار نهاده است.

    1ـ عصر اول سكولاريزاسيون

    1ـ1ـ اولين مرحله: الغاء تبعيض اعترافي
    گام اول، عبارت بود از دستيابي به شرايط يك آزادي مؤثر وجدان. در آن زمان، كتب مقررات و قوانين، مشتمل بر امري بود كه ما آن را امروزه "تبعيض" مي*ناميم. هركس، به دين دولتي، اقرار نمي*كرد فاقد صلاحيت شناخته مي*شد. در بيشتر كشورهايي كه تحت انسين رژيم بودند مخالفان، هيچ حقوقي نداشتند، عمل به ديني ديگر، اغلب، ممنوع بود، يا حتي مجازات*هاي معيني در پي داشت.
    يكي از سخت*ترين تبعيض*ها، درتمام اروپاي مسيحي، درمورد يهوديان، اعمال مي*شد. آنان مجبور بودند در يك گتو، خود را محبوس كنند، از تجارت*هاي خاص، محروم باشند و تحت فشار ماليات*هاي سنگين به سر برند. اين تدابير، بيشتر، يك ضد يهودي*گري ديني بود تا يهودستيزي نژادپرستانه، درست به خلاف تحريم*هاي قرن بيستم كه از سوي رژيم*هاي توتاليتار عليه يهوديان اعمال مي*شد. هر يهودي كه تغيير دين مي*داد به صرف همين امر از محروميت*ها آزاد مي*گشت. اما بالاخره ديسرائيلي (Disraeli) توانست نخست وزير عليا حضرت بريتانيا شود، آن*هم در انگلستاني كه تا 1858 به يهوديانِ تغيير كيش نداده، اجازه جلوس بر كرسي*هاي مجلس عوام نمي*داد.
    الغاء تمام تدابير بر ضد تساوي و برابري فرقه*ها و رسيدن به آزادي وجدان يعني اولين مرحله سكولاريزاسيون، تحت الهام تفكر ليبرال صورت گرفت. همانطور كه انتخاب دين، يك امر اساساً شخصي بود، دين نيز تنها به وجدان فردي مربوط مي*شد و بايد از كنترل اجتماعي و دخالت دولت آزاد مي*ماند. حكومت*ها كه ديگر شديدا تحت فشار افكار عمومي بودند مجبور شدند به اقليت*هاي ديني كه براي الغاء قوانين تبعيض آميز، مبارزه مي*كردند توجه كنند.
    در انگلستان، فقط پيروان كليساي رسمي انگليكان، حق اشغال پستي در ارتش و نيروي دريايي داشتند، تنها آنان مي*توانستند درجات دانشگاهي آكسفورد و كمبريج را به دست آورند و فقط آنان حق داشتند در خاك مسيحي (يعني گورستان حوالي كليساي آن بخش) دفن شوند. فرقه*هاي ديگر پروتستان، غير محافظه*كاران، باپتيست*ها و متوديست*ها، موقعيت اجتماعي مادوني داشتند. اما كاتوليك*ها، وضع بسيار بدتري داشتند و فقط كمي بهتر از يهود مي*زيستند، زيرا احساسات ضد پاپي در بريتانيا شديد بود. هر سال، اين احساسات با بزرگداشت شكست توطئه موسوم به توطئه باروت، بيشتر برانگيخته مي*شد. رقابت ميان تئودورها و استوارت*ها در انقلاب 1688 را عمدتاً كاتوليك بودن جيمز دوم برانگيخت. اعضاي مخالف ژاكوبي، در قرن 18، ضديت با كاتوليسيسم را زنده نگاه داشتند. اما در دو فرصت، يعني 1778 و 1792، لوايحي از تصويب گذشتند كه برخي محروميت*هاي اجتماعي كاتوليك*ها را الغا مي*داشتند.
    اولين اقدامات، براي برچيدن سيستم تبعيض*آميز در1828 انجام گرفت و پارلمان، ممنوعيت شركت فرقه*هاي اقليت در انجمن شهر را كه پستي مهم بود لغو نمود. گام سرنوشت*سازتر، سال بعد برداشته شد و طي آن، كاتوليك*ها از بعضي محدوديت*ها رها شدند. در 1836 به غير محافظه*كاران اجازه داده شد مراسم ازدواج و وصلت خود را خارج از كليساي رسمي برگزار كنند. كمي بعد، به مخالفان، حق دفن شدن در گورستان منطقه كشيشي (parish cemetery) اعطا شد. در 1830 به يهوديان، اجازه داده شد در سيتي (City)، مركز اقتصادي لندن، به تجارت بپردازند و در 1833 اختيار يافتند به كافه*ها دعوت شوند. در 1871 ممنوعيت تدريس در آكسفورد و كمبريج براي كساني كه به مواد سي و نه گانه كليساي انگلستان اظهار وفاداري نكرده*اند لغو شد. انتخاب شخصي راديكال، به نام برادلاف، به نمايندگي در پارلمان، حادثه*اي آفريد؛ به او اجازه اخذ كرسي در پارلمان را نداده بودند، زيرا حاضر به قسم خوردن به كتاب مقدس نشده بود. بالاخره در 1886 اظهار وفاداري به قانون اساسي، جايگزين قسم ياد كردن به كتاب مقدس شد. اين، مرحله نهايي در انتقال از دولت اعترافي به دولت بي*طرف بود.
    در فرانسه، اين فرايند، به صورت يك جهش انجام گرفت. ناپلئون، دو فرقه پروتستان، يعني فرقه اصلاح شده و فرقه لوتران و سپس يهوديت را رسميت بخشيد. تلاش*هاي كاتوليك*ها كه در 1814 از سوي منشور قانون اساسي به موقعيت دين دولتي دست يافته بودند، باز هم نتوانست مساله را عوض كند تا اين*كه در 1830 اين منشور، مورد بازنگري واقع شد و انحصار دين دولتي كاتوليكي، شكسته شد. فرانسوا گيزو به رغم وفاداريش به كليساي اصلاح شده كالوني، به مدت هفت سال، نخست*وزير لوئيس فيليپ شد و كسي، اعتراضي بدين امر نكرد.
    بلژيك، به سال 1831 به دنبال رهاييش از استيلاي هلند، در قانون اساسي خود، آزادي پرستش را قيد نمود و بلافاصله، فرقه*هاي پروتستان و يهوديت را رسمي شمرد. در 1835 كليساي انگليكان و در 1858 كليساي پروتستان ليبرال، نيز رسميت يافتند.
    هرچه از غرب به شرق اروپا برويم، شاهد خواهيم بود كه اين تحول ليبرال، در مدت طولاني*تري انجام *پذيرفته است. درآلمان، انقلاب 1848 اولين تغييرات را ايجاد كرد: پارلمان فرانكفورت، درباره آزادي دين به بحث پرداخت و تمايلي به لغو نظام كليساهاي دولتي داشت. در پروس، قانون اساسيِ 1850 گرچه پيوندهاي كليساي انجيلي*ها را با دولت از بين نبرد، اما به دولت، حق تنظيم امور خويش را اعطا نمود. در 1865، ياكوب برنايز (Jacob Bernays)، كه يك لغت شناس بود، اولين يهودي شاغل بود كه در يك دانشگاه، به عنوان پروفسور فوق العاده تدريس كرد. او هرگز پروفسور عادي نشد.
    در اتريش، ليبرال*ها، اصل برابري فرقه*اي را پس از 1866، در نتيجة تنظيم دوباره نهادهاي سلطنت دوبله ( double monarchy) اتخاذ كرده بودند. در شمال اروپا نيز آزادي و برابري اشكال مختلف پرستش، به تدريج، شيوع يافت: در نروژ، طي سال*هاي 1842 و 1845؛ در دانمارك به سال 1849 و در سوئد، كمي ديرتر، يعني ميان سالهاي 1862 و 1866.
    (
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4

        4ـ نقد همبستگي ضروري ميان مدرنيته و سكولاريزاسيون

        4ـ1ـ تبيين رابطه
        به نظر پيتر برگر اول (در مرحله اول انديشه*اش)، گرايش*هايي مختص به ديانت مسيحي وجود دارد كه آن را به سوي سكولار شدن سوق مي*دهند. اين گرايشات مختص به مسيحيت، به ريشه*هايش در كليميت ارتباط دارند. اين گرايش*ها در مذهب كاتوليك مهار شده بودند، ولي در جنبش پروتستاني اصلاح مذهب، بند گشودند. اين جنبش همراه شده بود با نوعي دگرگوني در ساختار طبقاتي و جابه*جايي فئوداليسم. همين جنبش بود كه نيروهاي سكولاريته را در داخل مسيحيت آزاد كرد. برگر در تحليل خود، بسيار از وبر دنباله*روي مي*كند و تنها به جاي عقلانيت وبر از اصطلاح نيروهاي مشوق سكولاريته استفاده مي*كند.
        برگر گرايش مهمي كه مسيحيت را از درون، به سكولار شدن سوق داده است عبارت مي*داند از:
        1.عقلانيت روز افزون كه وبر آن را افسون*زدايي جهان مي*نامد. مسيحيت همانند كليميت به رد جادو و تصوف و نظاير آن پرداخته بود. اين گرايشات مشوق عقلانيت اخلاقي، به پروتستانتيسم و به ويژه كالونيسم انجاميده بودند، يعني همان مذهبي كه به اعتقاد وبر، دست كم از جهت عقلانيت صوري، عقلاني*ترين صورت مذهبي در تاريخ بشري به شمار مي*آيد. به نظر برگر همين عقل*گرايي پروتستانتيسم است كه پيش*درآمد سكولاريزاسيون است؛ "پروتستانتيسم در مقايسه با كاتوليسيسم، قلمرو امور مقدس را در عرصه واقعيت بسيار محدود مي*سازد". پروتستانتيسم، جنبه*هاي مناسكي و آييني كاتوليسيسم را تا حد زيادي حذف كرد و رمز و راز و معجزه و جادو را به دور انداخت. مفهوم خداي پروتستانتيزم، يك هستي متعالي است كه با آن كه جهان را آفريد، خود را از آن كاملاً بركنار نگهداشت. به نظر برگر، اين جدايي ريشه*ايِ قلمرو مقدس از نامقدس در پروتستانتيزم بسيار اهميت دارد. پروتستانتيسم، رابطه و تماس ميان خداوند و انسان را چنان كاهش داد كه قطع اين رشته پيوند نازك به تلاش چندان زيادي نياز ندارد.

        2.عامل تعيين كننده ديگري كه به نظر برگر از درون مسيحيت، آن را به سكولار شدن سوق داده است آن نوع سازمان مذهبي است كه مسيحيت، ساخته و پرداخته*اش كرده است يعني كليسا. سازمان كليسا، سرانجام در جهت سكولاريسم افتاد، زيرا اين نوع سازمان، متضمن نوعي تخصص نهادي بالقوه و ذاتي دين بود. اين نوع تخصص، ويژگي مشترك دين در تاريخ اديان نبود. اين نوع تخصص، دال بر آن بود كه ديگر قلمروهاي زندگي را مي*توان بيش از پيش به يك عرصه نامقدس واگذار كرد. اين به آن معنا است كه قلمروهاي ديگر غير مذهبي را به آساني مي*شد در معرض فراگرد عقلانيت و كاربرد افكار و دانش نو و علم قرار داد. لغو انحصار يك سازمان بر امور مذهبي و فراگرد سلب تمركز مذهبي كه با پروتستانتيسم همراه بود در تقويت سكولاريسم نقش مهمي داشت.
        برايان ويلسون نيز با پيتر برگر در اين مورد همداستان است، اما براي اين قضيه در فراگرد سكولاريسم، تنها يك نقش مهم علي قايل نمي*شود، بلكه آن را نتيجه اين فراگرد نيز مي*داند. ويلسون بر عوامل خارج از سنت مسيحي كه حاكم بر فرايند سكولاريزاسيون*اند تاكيد بيشتري مي*كند. در اينجا نيز رشد عقلانيت است كه نقش اساسي بازي مي*كند، اما ويلسون نيز مانند بيشتر نويسندگاني كه بر چنين عوامل خارجي تاكيد مي*ورزند براي رشد مستقل دانش و روش علمي، اهميت اساسي قايل مي*شود و نه گرايش*هاي ذاتي مسيحيت. استدلال ويلسون اين است كه رشد علمي، اعتبار تفسيرهاي مذهبي درباره جهان را تضعيف كرده است. او به ويژه، براي كاربرد روش يا رهيافت علمي در مورد جامعه، اهميت خاصي قايل است؛ همان عاملي كه برگر نيز در كار بعدي*اش (1971) بر آن تاكيد مي*كند. بشارت هزاره*اي دين و قابليت مشروع*سازي و توجيه نظم اجتماعي آن، تضعيف شده است. مردم براي دادخواهي و درخواست شرايط بهتر، ديگر نه به كليسا و زندگي اخروي، بلكه به نهادها و فراگردهاي سياسي متوسل مي*شوند. از دولت انتظار مي*رود كه به اين نيازها پاسخ گويد. اكنون كه مجالس قانونگذار و سياستمداران، بيش از پيش، به معيارهاي اخلاقي مي*پردازند، از اهميت نقش كليسا در تعريف اين معيارها كاسته شده است. ويلسون معتقد است كه فرقه متوديسم در رشد عقلانيت در بريتانيا بسيار اهميت داشت، زيرا اقشار كارگري را به خود جلب كرد و آنان را به پروتستانتيسم رياضت مدار كشاند و انضباطي دروني به آنان داد كه به جاي انضباط خارجي سنتي كه داشت بر اثر انقلاب صنعتي از بين مي*رفت نشست. نكته عمده ديگري كه ويلسون بر آن تاكيد مي*كند، زوال همبستگي اجتماعي در محيط نوين شهري و در نتيجه، دگرگوني در مكان وسرشت نظارت اجتماعي است. در اجتماعات راستين، نظارت اجتماعي پايه اخلاقي و مذهبي دارد، حال آنكه در جهان عقل*گرا، فني و ديوانسالار امروزي، نظارت، غير شخصي است ومبناي اخلاقي پيشين خود را از دست داده است. در چنين محيطي، دين اهميتش را از دست مي*دهد.

        4ـ2ـ رويكرد* انتقادي

        ملكم هميلتون در نقد عوامل فوق، اين احتمال را مطرح مي*نمايد كه شايد رشد تفسيرهاي مادي*انديشانه و علمي درباره جهان به جاي تفسيرهاي مذهبي و زوال دين، هردو معلول*هاي علتي واحد باشند، يا آنكه رشد علم به همان اندازه علت زوال دين است كه زوال دين يا دست كم زوال برخي از صورت*هاي دين عامل زمينه*ساز رشد علم بوده است. او سپس متذكر مي*شود كه در اين، جاي هيچ ترديدي نيست كه گسترش علم به تضعيف دين كمك كرده است، اما اين امر چندان به خاطر آن نيست كه ميان ديدگاه علمي و مذهبي تعارضي ذاتي وجود دارد، زيرا موضوعات متفاوتي دارند. دين به روابط تجربي چيزها در جهان طبيعي لزوماً كاري ندارد. دين تنها به اين پرسش مي*پردازد كه چرا چيزها به اين صورت وجود دارند. علم مي*تواند به ما بگويد كه جهان به چه صورت ساخته شده است، اما پرسش*هاي راجع به معناي جهان و وجود بشر را پاسخ نگفته باقي مي*گذارد. نكته اصلي اين است كه علم و دين لزوماً با يكديگر تعارض ندارند.
        در تحليل، مي*توان مشاهده نمود كه سكولاريسم تا حدي، زاده تفكر منفي متفكران جامعه*شناسي دين است، نه امر واقعي كه توسط آنان كشف شده* باشد. سكولاريسمِ اين متفكران، انشايي بوده است، نه اخباري و به يك ايدئولوژي تبديل شده است. از اين زاويه، سكولاريسم، هيچ مبناي نظري و عيني ندارد و معلول ضروري رشد عقلانيت نيست؛ به اعتباري، امري اسطوره*اي است، امري*است انشايي كه حقيقتي ماوراء ذهن گوينده ندارد، بلكه خود، حقيقتي را در خارج مي*زايد (سكولاريته).
        مك*گوير و هاموند، از سكولاريسم به عنوان پارادايم غالب بر جامعه*شناسي دين ياد مي*كنند. ديويد مارتين و پيتر گلسنر از جايگاه اسطوره*اي پارادايم سكولاريسم در نظريات جامعه*شناسي به تفصيل ياد كرده*اند. گاستن بوتول مي*گويد كنت با بريدن بند ناف جامعه*شناسي از ماوراءالطبيعه همان كاري را كرد كه دكارت پيش از اين براي نجات فلسفه از دامان الهيات كرده بود. از آن پس خصوصيت اصلي جامعه*شناسي طرد و تحاشي نسبت به ماوراءالطبيعه بوده است. ويلسون معتقد است ويژگي متمايز جامعه*شناسي به عنوان يك رشته علمي ارائه تبييني تجربي، انسان*محور، اين جهاني و مبتني بر امر واقع از چگونگي سازمان*يابي و پيشرفت بشري بوده است و كار اخلاف كنت با تفاوت*هاي زيادي كه دارند در اين جهت*گيري عمومي مشتركند: تاكيد ماركس بر ماده*گرايي، افسون زدايي وبر، پي*جويي اخلاق عقلاني از سوي دوركيم و بالاخره انديشه امر واقع وبلن. لخنر مي*گويد: سكولاريسم، جوهر معرفت جامعه*شناسانه مرسوم بوده است. دانيل بل اذعان مي*كند كه تمامي جامعه*شناسان كلاسيك به جز معدودي انتظار داشتند كه با برآمدن آفتاب قرن بيستم، دين نيز محو گردد.
        موضع پيشيني جامعه*شناسان نسبت به دين كه آسيب*هاي مهمي نيز بر اصل بي*طرفي و اعتبار علمي نظرياتشان وارد ساخته است از بدبيني و بدگماني مفرط تا تلقي نارس و تعميم*هاي ناقص از دين دامنه دارد. ترنر مي*گويد نگاه ملحدانه و كاملاً منفي ماركس به دين به نحوي و نگاه لاادري*گرانه و شخصي و جانبدارانه وبر به نحو ديگر بر قضاوت و داوري اين دو جامعه*شناس درباره دين اثر گذارده است. ترنر معتقد است كه روح تجزي*گراي حاكم بر جامعه*شناسي دينِ وبر و فرض تعارض حل*ناشدني ميان دين و دنيا او را در شناخت و داوري صحيح و بي*طرفانه درباره اديان ديگر و مشخصاً اسلام ناتوان ساخته است. غلبه و تأثير علم بر موضوع خويش در جامعه*شناسي دين چنان سنگين است و آشكار كه برخي خود آن را از جمله عوامل تأثيرگذار در ابدال و سكولاريزاسيون دين بر*شمرده*اند. ديويد مارتين و پيتر بلا و هاروي كاكس معتقد شده*اند كه حتي خود نظريه سكولاريسم، حكم يك آموزه مذهبي را پيدا كرده است.
        عليرضا شجاعي زند به خوبي بيان مي*دارد: ايدئولوژي عرف*گرايي خصوصاً در فرايندهاي متاخر عرفي شدن در جوامع غير غربي به عنوان يكي از عوامل تسريع كننده و شتاب*بخش عمل مي*كند و متقابلا از سوي خود اين فرايند نيز تقويت و حمايت مي*شود. يعني آميخته شدن اين نظريه با تمايلات و تمنيات غير ديني نظريه پردازان و تلاش براي قطعيت بخشيدن به مفروضات و تخطي*ناپذير نماياندن پيش*بيني*ها باعث گرديده است تا با عدول از عينيت*گرايي علمي و زير پا نهادن بي*طرفي ارزشي، مفهوم سومي كه از آن با عنوان ايدئولوژي عرفي شدن ياد كرده*اند متولد شود.
        5ـ نقد مباني*سكولاريسم (مدرنيته، روشنگري)
        5ـ1ـ نقد روشنگري: روشنگري به رغم دستاوردها و وجوه روشن و مثبت خود، وجوه تاريكي نيز داشت؛ از مطلق*گرايي و خودكامگي حمايت مي*كرد (منظور حمايت از جريان حاكميت تندروها و انقلابي*گري است) و زمينه*هاي تحقير توده*هاي عوام را مهيا مي*ساخت. علاوه بر اين، روشنگري ترديدهايي را نيز در پي داشت: آيا اساساً مي*توان روند طولاني و ديرپاي تمدن بشري را پيشرفت و ترقي محسوب داشت؟ آيا بايد به تلاش براي بازگرداندن وضع طبيعي برخيزيم؟
        تضاد عقل روشنگري با اگزيستانس انسان، سبب طغيان فلسفي عليه روشنگري راسيونال شده است. در مقايسه با ادبيات محدود سنت فرانسوي ضد روشنگري مجموعه قابل ملاحظه*اي از ادبيات آلماني ضد روشنگري وجود دارد كه اوج آن در آثار نيچه است. نيچه كمترين اعتقادي به ارزش*هاي روشنگري نداشت. ديدگاه*هاي او از پايه*ها و اركان اساسي نظريات پست*مدرنيست*ها به شمار مي*رود. او تحمل عقل، كليت، پيشرفت، جهانشمولي، اخلاقيات و امثالهم را نداشت. وي جهان را چيزي جز آلت دست و ملعبه ديونيزوس نمي*دانست. ديونيزوس از خدايان اساطير يونان باستان داراي سيمايي دوگانه بود: وجهي از سيماي وي رو به گذشته، تخريب و نابودي داشت و وجه ديگر سيماي وي رو به آينده، سازندگي، اميد و سعادت داشت؛ خلاق نابودكننده و نابودكننده خلاق. به عقيده نيچه، هر مردي كه به اين شيوه عمل كند به نوبه خود يك ابرمرد خواهد بود. از اين طرز تفكر ابرمردان قرن بيستمي همچون هيتلر، موسوليني و استالين ظهور كردند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          نيچه، مرگ خدا و مرگ اخلاق مسيحيت به عنوان اخلاق بردگي و مرگ متافيزيك را اعلان نمود. وي با انتقادات فلسفي خاص خود سعي نمود تمامي جلوه*هاي اساسي، نمادهاي محوري، نهادها و اعتقادات فرهنگ غرب را نابود سازد. و بدين ترتيب چيزي جز ابهام و امواج تيره پوچي و خلا بر جاي نماند. به اعتقاد لارنس لمپرت، نيچه با ژرف*انديشي خاص خود توانست هم اهداف و هم ابزار بيكن و دكارت را درك نمايد و مصمم به زمينه*سازي يك جهان*بيني پست*مدرن گرديد، جهان*بيني*اي كه به تجليل و پاسداشت از زمين مي*پردازد نه سلطه و استثمار و تخريب آن.
          پيتر برگر در تعريضي عليه روشنگري و مدرنيته از دو روي سكه روشنگري ياد مي*كند: از يك سوي تأسيس و استقرار نهادهاي ادبي و هنري را مديون تلاش*هاي فلاسفه، انديشمندان و متفكران عصر روشنگري مي*داند و از سوي ديگر معتقد است كه نبايد به طور دربست و مطلق شيفته و اسير دستاوردهاي فرايند مذكور شد و جنبه*هاي منفي آن را ناديده گرفت. به اعتقاد وي، تكميل پروژه مدرنيته و رهايي آن از جنبه*هاي منفي و مخرب در گرو كشف روي ديگر سكه روشنگري يعني بربريسم و توحش قرار دارد، امري كه بعدها با رشد و گسترش تكنولوژي به ويژه در شكل تكنولوژي مخرب و ويرانبار نظامي و در قالب پديده* كشتار همگاني خود را نشان داد.
          جريان ضد روشنگري، تاريخي ديرين دارد كه با همانّ، هردر و ياكوبي پيوند مي*خورد. يوهان گئورگ همان (1788-1730) عقلانيت روشنگري را تحقير مي*كرد و از محدوديت توانايي عقل با لذت سخن مي*گفت. در نظر او نبوغ در شعر وجود دارد نه در علم. او تاريخ را تفسير كلام يا تجلي خود به خود خدا مي*داند. همان از اينكه هردر از منابع غير مقدس دنيوي استفاده مي*كرد و مي*كوشيد تا روشي علمي در تفسير تاريخ به كار برد دلسرد شد. در نظر همان، تاريخ نيز مانند كتب مقدس، يك معني رمزي باطني يا حقيقي دارد كه خدا خود آن را آشكار مي*كند و با كوشش صبورانه و خستگي ناپذير عقل نمي*توان به آن دست يافت. به عبارت ديگر مي*توان گفت كه همان، اين عقيده پروتستان مذهبان را كه به موجب آن معني حقيقي كتاب مقدس به وسيله روح القدس بر مؤمن خاموش پارسا آشكار مي*شود در فهم تاريخ به كار مي*برد. در نظر او، تفسير عميق خواه كتاب مقدس و خواه تاريخ تنها كار خداست.
          يوهان گوتفريد هردر (1803-1744) نيز به مخالفت با آراي خاص روشنگري برخاست. او مي*گويد انديشه*ها و اصول والايي به وسيله روشنگريان پرورده شده است، ولي گرايش و انگيزه زندگي شرافتمندانه و عطوفت*آميز به سستي گراييده است. همچنين اروپاي روشنگري به آزادي خود مي*بالد، ولي بردگي كردن طبقه*اي طبقه ديگر را به سكوت برگزار مي*كند. حمله مهم هردر به توصيف مردان روشنگري از تاريخ است. آنها با تاريخ با نوعي پيشداوري روبه*رو مي*شوند، به اين معني كه تاريخ از نظر آنها حركتي تصاعدي از خلسه و خرافه مذهبي به اخلاق آزاد و غير مذهبي است. ولي اگر ما تاريخ را در پرتو چنين پيشداوريي مطالعه كنيم هيچ گاه موفق به فهم آن در واقعيت عيني*اش نخواهيم شد. بايد بكوشيم تا در درون حيات پيچيده آن وارد شويم و آن را حتي الامكان از درون بدون داوري درباره خوب و بد و خوش و ناخوش آن دريابيم. او مي*گويد انسان براي دين ساخته شده است. در حقيقت دين و انسانيت ارتباط بسيار نزديكي با يكديگر دارند به قسمي كه دين را بالاترين انسانيت توصيف كرده*اند. منشا دين عبارت است از پي بردن خود به خود انسان از پديده*هاي مرئي به علت نامرئي آنها. حتي اديان باطل هم گواه بر توانايي انسان به شناخت خدايند.
          فردريش هاينريش ياكوبي (1819-1743) معتقد بود ايمان مانند حس*به شهود مستقيم درك مي*شود و لو عقل در آن خدشه نمايد. او معتقد بود كه كانت خطا كرده است و اعتقاد به خدا يك اصل موضوع عملي نيست، بلكه حاصل ايمان است يعني حاصل اشراق دروني عقل والاتر است. عقل والاتر يا فاهمه، قوه*اي متمايز از عقل است كه به ياري آن، ما حقيقت فوق حسي را بي*واسطه درمي*يابيم.
          ويليام رالف اينگ (1954-1860) نيز پيشرفت خودستايانه تمدني ماشيني را با استهزا رد مي*كرد. او مي*گويد: نه پيشرفت مادي، بلكه ارزش*هاي ثابت معنوي، حقيقت، زيبايي و خير مي*توانند اساسي محكم و استوار براي جامعه ما فراهم آورند. اما اين ارزش*ها از خدايي متعالي نشات يافته*اند. او تمايلات خردگريز قرن بيستم را به شدت محكوم مي*كند. عقل از نظر اينگ مهم است، اما او عقل را به معنايي گسترده*تر از معناي رايج آن در عصر جديد تصور مي*كند. عقل*گرايي جديد، يك بعدي شده است، در حالي كه عقل*گرايي حقيقي افق*هاي گسترده*تري دارد و حقايق و ارزش*ها را با هم مورد توجه قرار مي*دهد. يك فلسفه عقلاني حقيقي، ما را به همان مقصدي هدايت مي*كند كه دين رهنمون مي*كند. هدف فلسفه همه هدف دين است كه عبارت است از شناخت كامل موجود كامل. بنابرنظر اينگ، بخش خاصي در تاريخ فلسفه وجود دارد كه اتحاد آرماني تفكر عقلاني را با ادراك ديني يا عرفاني خداوند تحقق مي*بخشد و آن عبارت است از فلسفه نوافلاطوني.
          5ـ2ـ نقد مدرنيسم و مدرنيته: ماركس، نيچه و فرويد، بنيان*گذاران نقد مدرنيته*اند و فصل مشترك آنها در اين است كه براي انگيزه*ها (به ترتيب ثروت، قدرت، شهوت) در حركت انسان، اهميت بيشتري قايل*اند تا براي عقل و از همين جا با مدرنيته كه عقلانيت از اركان مهم آن است رودررو مي*شوند؛ خصوصاً با روايت متاخر آن كه ابزارگرايي و عام*گرايي و حتي نوع سركوبگريِ انتخاب و كنش، از اوصاف آن دانسته شده است.
          فيلسوفان مكتب فرانكفورت، همچون آدورنو و هوركهايمر، در يك خوانش انتقادي از ماركس، علم و تكنولوژي را هم به سرمايه*داري ملحق كردند تا از مجموعه آن به عنوان جلوه*هاي دوران مدرن انتقاد كنند. ماركوزه يكي از محورهاي نقد خود را بر خوانشي از فرويد مستقر كرد. در ميان ساختارگراهاي فرانسوي منتقد مدرنيته، فوكو بيشتر از نيچه متاثر است. بورديو، سخنگوي برجسته نقد ساختارگرا از مدرنيته است.
          در بسياري از نوشته*هاي ربع آخر قرن بيستم، نقد مدرنيته از پارادايم*هاي مسلط فاصله مي*گيرد و ضمن پذيرش اصالت و ارزش و حتي گريزناپذيري كلي مدرنيته، به آشكار كردن پاره*اي كژتابي*ها، ظرافت*ها و پيچيدگي آن مي*پردازد.
          بسياري از حملات وانتقاداتي كه عليه مدرنيته و مدرنيسم صورت گرفته*است ناظر به وجه خود ويران*سازي آنها است. نظريه پردازان انتقادي برآنند كه مدرنيته و مدرنيسم، عوارض و تبعات مخرب و ويرانگري به بار آوردند كه قبل از همه، گريبان مدرنيته و مدرنيسم را گرفته*اند: عارضه*هايي چون ماشينيسم، اليناسيون، كشتار دسته جمعي، نسل*كشي*هاي متعدد نژادپرستانه، انبارهاي عظيم تسليحات هسته*اي، انواع بمب اتمي، شيميايي و بمب*هاي مختلف ميكروبي، بي*هويتي و سرگشتگي*انسان*ها و عوارض رشد بي*سابقه و غير قابل مهار صنعت و تكنولوژي، نابودي لايه ازن، تخريب و از بين رفتن جنگل*ها، مراتع و محيط زيست طبيعي، شيوع انواع مختلف بيماري*هاي لاعلاج جديد چون ايدز، انواع سرطان*هاي مهلك، بيماري*هاي قلبي، عصبي و رواني.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #9
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  Working...
                  X