بررسي انتقادي و تاريخي فرآيند و تز سكولاريزاسيون
فرايند سكولاريزاسيون غرب كه در وهله اول، تفكيك كليسا و دولت را ايجاد كرد و سپس دين را از جامعه جدا نمود، در هر كشور، مدت زمان خاصي، متفاوت با ديگر كشورهاي اروپايي طول كشيد، اما اغلب، بيشتر از صد سال، زمان برد. حتي امروزه نيز اين فرايند در همه مناطق مغرب زمين، كامل نشده است.
رويكرد تاريخي به سكولاريزاسيون
فرايند سكولاريزاسيون غرب كه در وهله اول، تفكيك كليسا و دولت را ايجاد كرد و سپس دين را از جامعه جدا نمود، در هر كشور، مدت زمان خاصي، متفاوت با ديگر كشورهاي اروپايي طول كشيد، اما اغلب، بيشتر از صد سال، زمان برد.حتي امروزه نيز اين فرايند در همه مناطق مغرب زمين، كامل نشده است. به طور كلي، در طي قرن 19، تقريباً همه جوامع اروپايي، خود را از ايده دولت اعترافي رها ساختند تا با سرعت زياد و مصممانه، سير يك سكولاريزاسيون قطعي را در پي بگيرند.
براي تمام كشورها، كمابيش، نقطه شروع واحدي وجود داشت، يعني دولت اعترافي، كه رابطه محرمانه*اي با كليساي رسمي داشت (Rene Remond,127-12
.
انتقال از دولت اعترافي به دولتي بي*طرف نسبت به امور ديني، به اعتقاد رنه رموند، شامل 4 يا 5 مرحله متوالي بوده است. دولت*ها همگي اين سير را كامل نكردند؛ برخي در نيمه راه ماندند و برخي بالعكس با جهش از مراحل مياني، مستقيماً به شرايط نهايي رسيدند. مي*توان تيپ*هاي مختلفي از فرايند سكولاريزاسيون جوامع اروپايي را از هم بازشناخت. بر اساس تيپ*هاي مختلف، اروپا به بلوك*هاي متعددي قابل تقسيم است:
1.اروپاي غرب و جنوبِ كاتوليك،
2.اروپاي شمال، تحت تأثير نهضت اصلاح ديني (از جزاير بريتانيا تا اسكانديناوي و بخشي از آلمان)،
3.اروپاي شرق كه بطور عمده، ارتدوكس است.
بريتانياي كبير، يكي از كشورهايي بود كه تحولي تدريجي را تجربه نمود. برعكس، پرتغال و اسپانيا، مستقيماً از وضعيت انسين رژيم، به سكولاريزاسيون تمام عيار گام برداشتند؛ پرتغال با شكل گيري جمهوري، در 1910 و اسپانيا در 1931. اما در هر دو كشور، پس از اين* سكولاريزاسيون تحميلي، فرايندي بازگشتي رخ داد كه خط مشي*هاي سنتي را باز توليد نمود؛ در پرتغال، با رژيم استادونُوو و در اسپانيا، با فرانسوي*گري كه در پايان جنگي مذهبي داخلي رخ داد.
در فرانسه، وضع، متفاوت بود. ابتدا تمايزي بنيادي ميان شهروندي و اعتراف نهاده شد و سپس به سرعت، نتايج عمده*اي در زمينه حقوقي و اداري به دست آمد: تأسيس يك دفتر ثبت اسناد مدني سكولار، ابداع ازدواجي كه شايد بتوان آن را ازدواج مدني خواند و بالاخره، جدايي ريشه*اي دولت و كليساها (چه كليساهاي مطابق قانون اساسي و چه كليساهاي سنتي) در 1795. فرانسه، بعدها از نو، روابطي قانوني با كليساي كاتوليك برقرار نمود و طي بيش از يك قرن، پيمان رسميِ Concordat با مواد قانوني خود درباره ديگر فرقه*هاي رسمي، چارچوبي نهادي براي روابط دولت و دين شد (Rene Remond,129).
اما رعايت وسواس*آميز اين دسته قوانين، از سوي دولت، مانع از آن نشد كه در دهه 1880، قانوني اتخاذ و اجرا شود كه در پي سكولاريزاسيون يكپارچه نهادهاي سياسي و مدني و راندن موضوعات ديني به حوزه*اي بسيار محدود بود. سپس در بافتي متفاوت و فضاي فكري ديگري، جمهوري سوم، با تكرار ابتكار جمهوري اول، بالاخره تدابيري شديد، اتخاذ نموده و جدايي*اي عميق*تر از ملل ديگر ايجاد كرد. خلاصه، آن*كه در فرانسه، طي 200 سال، سه يا چهار تجربه، يكي پس از ديگري به ثمر رسيدند (Rene Remond,130).
رنه رموند، تاريخ سكولاريزاسيون را به دو عصر تقسيم نموده است. عصر اول از حدود اواخر قرن 17 آغاز و تا دهه نخست قرن 20 به طول مي*انجامد و چهار مرحلة آن عبارت است از:
1.الغاء تبعيض اعترافي: حركت به سوي پلوراليزم اعترافي، نفي و لغو تبعيض*هاي موجود تحت انسين رژيم و دستيابي به برابري فرقه*ها تحت تفكر ليبرال.
2.از رسميت انداختن دين: رسميت*زدايي از كليساي واحد رسمي، تفكيك ميان اسناد ديني و اسناد اداري، جدايي ميان شهروندي و دين، ثبت احوال مدني، ازدواج و تدفين مدني.
3.جدايي و سكولاريزاسيون: بي*طرف شدن كامل دولت ليبرال، به هم پيوستن دو تفكر ليبرال و لائيك، تبديل وظيفه دولت از ايجاد برابري فرقه*ها به مبارزه با تأثير و دخالت دين و روحانيون، ضديت علمي- منطقي با دين بر اساس قول به ناسازگاري مدرنيته با كاتوليسيسم.
4.جدايي نهايي: قطع كامل دخالت*هاي روحانيت، تضمين آزادي فرد، تبديل دين به علاقه*اي كاملاً فردي.
گرچه نمي*توان به دقت، زمان آغاز مراحل فوق را تعيين نمود، اما به طور تقريبي، مي*توان گفت مرحله اول در انگلستان به سال 1828، در فرانسه به سال 1804، در آلمان به سال 1848 و در سوئد به سال 1862 آغاز گرديد. مرحله دوم در انگلستان به سال 1869 و در فرانسه، در آغاز انقلاب كبير شروع شد. سرآغاز مرحله سوم، از جوامع كاتوليك و خصوصاً فرانسه بود و بالاخره، مرحله چهارم، در فرانسه به سال 1905 اتفاق افتاد.
عصر دوم سكولاريزاسيون، به دوره پس از جنگ جهاني اول كه به سال 1914 آغاز گرديد مربوط مي*شود. اگر در عصر اول، دشمن دين، راسيوناليسم و ليبراليسم برآمده از آن بود، در عصر دوم، نظام توتاليتر به دشمن درجه يك دين تبديل شد. آگاهي از پيامدهاي توتاليتاريانيسم باعث شد كاتوليسيسم در كنار ليبراليسم به طرفداري از دموكراسي و سكولاريسم برخيزد. در 1960 جنبشي شكل گرفت كه آزادسازي رفتار شخصي از قضاوت*هاي ديني و دولتي را هموار مي*ساخت.
بدين*سان، مشاهده مي*شود كه سكولاريزاسيون، مسير تاريخي خود را از برابري فرقه*ها و بي*طرفي نسبت به نوع مذهب تا بي*طرفي نسبت به اصل دين و سپس ضديت با تأثير و دخالت دين و دين*زدايي طي كرده و حتي از دست*اندازي به ماهيت دين و تنگ*مايه كردن آن سرباز نزده است، تا آنجا كه اخذ اصول حقوقي و اخلاقي از دين را نيز كنار نهاده است.
1ـ عصر اول سكولاريزاسيون
1ـ1ـ اولين مرحله: الغاء تبعيض اعترافي
گام اول، عبارت بود از دستيابي به شرايط يك آزادي مؤثر وجدان. در آن زمان، كتب مقررات و قوانين، مشتمل بر امري بود كه ما آن را امروزه "تبعيض" مي*ناميم. هركس، به دين دولتي، اقرار نمي*كرد فاقد صلاحيت شناخته مي*شد. در بيشتر كشورهايي كه تحت انسين رژيم بودند مخالفان، هيچ حقوقي نداشتند، عمل به ديني ديگر، اغلب، ممنوع بود، يا حتي مجازات*هاي معيني در پي داشت.
يكي از سخت*ترين تبعيض*ها، درتمام اروپاي مسيحي، درمورد يهوديان، اعمال مي*شد. آنان مجبور بودند در يك گتو، خود را محبوس كنند، از تجارت*هاي خاص، محروم باشند و تحت فشار ماليات*هاي سنگين به سر برند. اين تدابير، بيشتر، يك ضد يهودي*گري ديني بود تا يهودستيزي نژادپرستانه، درست به خلاف تحريم*هاي قرن بيستم كه از سوي رژيم*هاي توتاليتار عليه يهوديان اعمال مي*شد. هر يهودي كه تغيير دين مي*داد به صرف همين امر از محروميت*ها آزاد مي*گشت. اما بالاخره ديسرائيلي (Disraeli) توانست نخست وزير عليا حضرت بريتانيا شود، آن*هم در انگلستاني كه تا 1858 به يهوديانِ تغيير كيش نداده، اجازه جلوس بر كرسي*هاي مجلس عوام نمي*داد.
الغاء تمام تدابير بر ضد تساوي و برابري فرقه*ها و رسيدن به آزادي وجدان يعني اولين مرحله سكولاريزاسيون، تحت الهام تفكر ليبرال صورت گرفت. همانطور كه انتخاب دين، يك امر اساساً شخصي بود، دين نيز تنها به وجدان فردي مربوط مي*شد و بايد از كنترل اجتماعي و دخالت دولت آزاد مي*ماند. حكومت*ها كه ديگر شديدا تحت فشار افكار عمومي بودند مجبور شدند به اقليت*هاي ديني كه براي الغاء قوانين تبعيض آميز، مبارزه مي*كردند توجه كنند.
در انگلستان، فقط پيروان كليساي رسمي انگليكان، حق اشغال پستي در ارتش و نيروي دريايي داشتند، تنها آنان مي*توانستند درجات دانشگاهي آكسفورد و كمبريج را به دست آورند و فقط آنان حق داشتند در خاك مسيحي (يعني گورستان حوالي كليساي آن بخش) دفن شوند. فرقه*هاي ديگر پروتستان، غير محافظه*كاران، باپتيست*ها و متوديست*ها، موقعيت اجتماعي مادوني داشتند. اما كاتوليك*ها، وضع بسيار بدتري داشتند و فقط كمي بهتر از يهود مي*زيستند، زيرا احساسات ضد پاپي در بريتانيا شديد بود. هر سال، اين احساسات با بزرگداشت شكست توطئه موسوم به توطئه باروت، بيشتر برانگيخته مي*شد. رقابت ميان تئودورها و استوارت*ها در انقلاب 1688 را عمدتاً كاتوليك بودن جيمز دوم برانگيخت. اعضاي مخالف ژاكوبي، در قرن 18، ضديت با كاتوليسيسم را زنده نگاه داشتند. اما در دو فرصت، يعني 1778 و 1792، لوايحي از تصويب گذشتند كه برخي محروميت*هاي اجتماعي كاتوليك*ها را الغا مي*داشتند.
اولين اقدامات، براي برچيدن سيستم تبعيض*آميز در1828 انجام گرفت و پارلمان، ممنوعيت شركت فرقه*هاي اقليت در انجمن شهر را كه پستي مهم بود لغو نمود. گام سرنوشت*سازتر، سال بعد برداشته شد و طي آن، كاتوليك*ها از بعضي محدوديت*ها رها شدند. در 1836 به غير محافظه*كاران اجازه داده شد مراسم ازدواج و وصلت خود را خارج از كليساي رسمي برگزار كنند. كمي بعد، به مخالفان، حق دفن شدن در گورستان منطقه كشيشي (parish cemetery) اعطا شد. در 1830 به يهوديان، اجازه داده شد در سيتي (City)، مركز اقتصادي لندن، به تجارت بپردازند و در 1833 اختيار يافتند به كافه*ها دعوت شوند. در 1871 ممنوعيت تدريس در آكسفورد و كمبريج براي كساني كه به مواد سي و نه گانه كليساي انگلستان اظهار وفاداري نكرده*اند لغو شد. انتخاب شخصي راديكال، به نام برادلاف، به نمايندگي در پارلمان، حادثه*اي آفريد؛ به او اجازه اخذ كرسي در پارلمان را نداده بودند، زيرا حاضر به قسم خوردن به كتاب مقدس نشده بود. بالاخره در 1886 اظهار وفاداري به قانون اساسي، جايگزين قسم ياد كردن به كتاب مقدس شد. اين، مرحله نهايي در انتقال از دولت اعترافي به دولت بي*طرف بود.
در فرانسه، اين فرايند، به صورت يك جهش انجام گرفت. ناپلئون، دو فرقه پروتستان، يعني فرقه اصلاح شده و فرقه لوتران و سپس يهوديت را رسميت بخشيد. تلاش*هاي كاتوليك*ها كه در 1814 از سوي منشور قانون اساسي به موقعيت دين دولتي دست يافته بودند، باز هم نتوانست مساله را عوض كند تا اين*كه در 1830 اين منشور، مورد بازنگري واقع شد و انحصار دين دولتي كاتوليكي، شكسته شد. فرانسوا گيزو به رغم وفاداريش به كليساي اصلاح شده كالوني، به مدت هفت سال، نخست*وزير لوئيس فيليپ شد و كسي، اعتراضي بدين امر نكرد.
بلژيك، به سال 1831 به دنبال رهاييش از استيلاي هلند، در قانون اساسي خود، آزادي پرستش را قيد نمود و بلافاصله، فرقه*هاي پروتستان و يهوديت را رسمي شمرد. در 1835 كليساي انگليكان و در 1858 كليساي پروتستان ليبرال، نيز رسميت يافتند.
هرچه از غرب به شرق اروپا برويم، شاهد خواهيم بود كه اين تحول ليبرال، در مدت طولاني*تري انجام *پذيرفته است. درآلمان، انقلاب 1848 اولين تغييرات را ايجاد كرد: پارلمان فرانكفورت، درباره آزادي دين به بحث پرداخت و تمايلي به لغو نظام كليساهاي دولتي داشت. در پروس، قانون اساسيِ 1850 گرچه پيوندهاي كليساي انجيلي*ها را با دولت از بين نبرد، اما به دولت، حق تنظيم امور خويش را اعطا نمود. در 1865، ياكوب برنايز (Jacob Bernays)، كه يك لغت شناس بود، اولين يهودي شاغل بود كه در يك دانشگاه، به عنوان پروفسور فوق العاده تدريس كرد. او هرگز پروفسور عادي نشد.
در اتريش، ليبرال*ها، اصل برابري فرقه*اي را پس از 1866، در نتيجة تنظيم دوباره نهادهاي سلطنت دوبله ( double monarchy) اتخاذ كرده بودند. در شمال اروپا نيز آزادي و برابري اشكال مختلف پرستش، به تدريج، شيوع يافت: در نروژ، طي سال*هاي 1842 و 1845؛ در دانمارك به سال 1849 و در سوئد، كمي ديرتر، يعني ميان سالهاي 1862 و 1866.
(
فرايند سكولاريزاسيون غرب كه در وهله اول، تفكيك كليسا و دولت را ايجاد كرد و سپس دين را از جامعه جدا نمود، در هر كشور، مدت زمان خاصي، متفاوت با ديگر كشورهاي اروپايي طول كشيد، اما اغلب، بيشتر از صد سال، زمان برد. حتي امروزه نيز اين فرايند در همه مناطق مغرب زمين، كامل نشده است.
رويكرد تاريخي به سكولاريزاسيون
فرايند سكولاريزاسيون غرب كه در وهله اول، تفكيك كليسا و دولت را ايجاد كرد و سپس دين را از جامعه جدا نمود، در هر كشور، مدت زمان خاصي، متفاوت با ديگر كشورهاي اروپايي طول كشيد، اما اغلب، بيشتر از صد سال، زمان برد.حتي امروزه نيز اين فرايند در همه مناطق مغرب زمين، كامل نشده است. به طور كلي، در طي قرن 19، تقريباً همه جوامع اروپايي، خود را از ايده دولت اعترافي رها ساختند تا با سرعت زياد و مصممانه، سير يك سكولاريزاسيون قطعي را در پي بگيرند.
براي تمام كشورها، كمابيش، نقطه شروع واحدي وجود داشت، يعني دولت اعترافي، كه رابطه محرمانه*اي با كليساي رسمي داشت (Rene Remond,127-12
انتقال از دولت اعترافي به دولتي بي*طرف نسبت به امور ديني، به اعتقاد رنه رموند، شامل 4 يا 5 مرحله متوالي بوده است. دولت*ها همگي اين سير را كامل نكردند؛ برخي در نيمه راه ماندند و برخي بالعكس با جهش از مراحل مياني، مستقيماً به شرايط نهايي رسيدند. مي*توان تيپ*هاي مختلفي از فرايند سكولاريزاسيون جوامع اروپايي را از هم بازشناخت. بر اساس تيپ*هاي مختلف، اروپا به بلوك*هاي متعددي قابل تقسيم است:
1.اروپاي غرب و جنوبِ كاتوليك،
2.اروپاي شمال، تحت تأثير نهضت اصلاح ديني (از جزاير بريتانيا تا اسكانديناوي و بخشي از آلمان)،
3.اروپاي شرق كه بطور عمده، ارتدوكس است.
بريتانياي كبير، يكي از كشورهايي بود كه تحولي تدريجي را تجربه نمود. برعكس، پرتغال و اسپانيا، مستقيماً از وضعيت انسين رژيم، به سكولاريزاسيون تمام عيار گام برداشتند؛ پرتغال با شكل گيري جمهوري، در 1910 و اسپانيا در 1931. اما در هر دو كشور، پس از اين* سكولاريزاسيون تحميلي، فرايندي بازگشتي رخ داد كه خط مشي*هاي سنتي را باز توليد نمود؛ در پرتغال، با رژيم استادونُوو و در اسپانيا، با فرانسوي*گري كه در پايان جنگي مذهبي داخلي رخ داد.
در فرانسه، وضع، متفاوت بود. ابتدا تمايزي بنيادي ميان شهروندي و اعتراف نهاده شد و سپس به سرعت، نتايج عمده*اي در زمينه حقوقي و اداري به دست آمد: تأسيس يك دفتر ثبت اسناد مدني سكولار، ابداع ازدواجي كه شايد بتوان آن را ازدواج مدني خواند و بالاخره، جدايي ريشه*اي دولت و كليساها (چه كليساهاي مطابق قانون اساسي و چه كليساهاي سنتي) در 1795. فرانسه، بعدها از نو، روابطي قانوني با كليساي كاتوليك برقرار نمود و طي بيش از يك قرن، پيمان رسميِ Concordat با مواد قانوني خود درباره ديگر فرقه*هاي رسمي، چارچوبي نهادي براي روابط دولت و دين شد (Rene Remond,129).
اما رعايت وسواس*آميز اين دسته قوانين، از سوي دولت، مانع از آن نشد كه در دهه 1880، قانوني اتخاذ و اجرا شود كه در پي سكولاريزاسيون يكپارچه نهادهاي سياسي و مدني و راندن موضوعات ديني به حوزه*اي بسيار محدود بود. سپس در بافتي متفاوت و فضاي فكري ديگري، جمهوري سوم، با تكرار ابتكار جمهوري اول، بالاخره تدابيري شديد، اتخاذ نموده و جدايي*اي عميق*تر از ملل ديگر ايجاد كرد. خلاصه، آن*كه در فرانسه، طي 200 سال، سه يا چهار تجربه، يكي پس از ديگري به ثمر رسيدند (Rene Remond,130).
رنه رموند، تاريخ سكولاريزاسيون را به دو عصر تقسيم نموده است. عصر اول از حدود اواخر قرن 17 آغاز و تا دهه نخست قرن 20 به طول مي*انجامد و چهار مرحلة آن عبارت است از:
1.الغاء تبعيض اعترافي: حركت به سوي پلوراليزم اعترافي، نفي و لغو تبعيض*هاي موجود تحت انسين رژيم و دستيابي به برابري فرقه*ها تحت تفكر ليبرال.
2.از رسميت انداختن دين: رسميت*زدايي از كليساي واحد رسمي، تفكيك ميان اسناد ديني و اسناد اداري، جدايي ميان شهروندي و دين، ثبت احوال مدني، ازدواج و تدفين مدني.
3.جدايي و سكولاريزاسيون: بي*طرف شدن كامل دولت ليبرال، به هم پيوستن دو تفكر ليبرال و لائيك، تبديل وظيفه دولت از ايجاد برابري فرقه*ها به مبارزه با تأثير و دخالت دين و روحانيون، ضديت علمي- منطقي با دين بر اساس قول به ناسازگاري مدرنيته با كاتوليسيسم.
4.جدايي نهايي: قطع كامل دخالت*هاي روحانيت، تضمين آزادي فرد، تبديل دين به علاقه*اي كاملاً فردي.
گرچه نمي*توان به دقت، زمان آغاز مراحل فوق را تعيين نمود، اما به طور تقريبي، مي*توان گفت مرحله اول در انگلستان به سال 1828، در فرانسه به سال 1804، در آلمان به سال 1848 و در سوئد به سال 1862 آغاز گرديد. مرحله دوم در انگلستان به سال 1869 و در فرانسه، در آغاز انقلاب كبير شروع شد. سرآغاز مرحله سوم، از جوامع كاتوليك و خصوصاً فرانسه بود و بالاخره، مرحله چهارم، در فرانسه به سال 1905 اتفاق افتاد.
عصر دوم سكولاريزاسيون، به دوره پس از جنگ جهاني اول كه به سال 1914 آغاز گرديد مربوط مي*شود. اگر در عصر اول، دشمن دين، راسيوناليسم و ليبراليسم برآمده از آن بود، در عصر دوم، نظام توتاليتر به دشمن درجه يك دين تبديل شد. آگاهي از پيامدهاي توتاليتاريانيسم باعث شد كاتوليسيسم در كنار ليبراليسم به طرفداري از دموكراسي و سكولاريسم برخيزد. در 1960 جنبشي شكل گرفت كه آزادسازي رفتار شخصي از قضاوت*هاي ديني و دولتي را هموار مي*ساخت.
بدين*سان، مشاهده مي*شود كه سكولاريزاسيون، مسير تاريخي خود را از برابري فرقه*ها و بي*طرفي نسبت به نوع مذهب تا بي*طرفي نسبت به اصل دين و سپس ضديت با تأثير و دخالت دين و دين*زدايي طي كرده و حتي از دست*اندازي به ماهيت دين و تنگ*مايه كردن آن سرباز نزده است، تا آنجا كه اخذ اصول حقوقي و اخلاقي از دين را نيز كنار نهاده است.
1ـ عصر اول سكولاريزاسيون
1ـ1ـ اولين مرحله: الغاء تبعيض اعترافي
گام اول، عبارت بود از دستيابي به شرايط يك آزادي مؤثر وجدان. در آن زمان، كتب مقررات و قوانين، مشتمل بر امري بود كه ما آن را امروزه "تبعيض" مي*ناميم. هركس، به دين دولتي، اقرار نمي*كرد فاقد صلاحيت شناخته مي*شد. در بيشتر كشورهايي كه تحت انسين رژيم بودند مخالفان، هيچ حقوقي نداشتند، عمل به ديني ديگر، اغلب، ممنوع بود، يا حتي مجازات*هاي معيني در پي داشت.
يكي از سخت*ترين تبعيض*ها، درتمام اروپاي مسيحي، درمورد يهوديان، اعمال مي*شد. آنان مجبور بودند در يك گتو، خود را محبوس كنند، از تجارت*هاي خاص، محروم باشند و تحت فشار ماليات*هاي سنگين به سر برند. اين تدابير، بيشتر، يك ضد يهودي*گري ديني بود تا يهودستيزي نژادپرستانه، درست به خلاف تحريم*هاي قرن بيستم كه از سوي رژيم*هاي توتاليتار عليه يهوديان اعمال مي*شد. هر يهودي كه تغيير دين مي*داد به صرف همين امر از محروميت*ها آزاد مي*گشت. اما بالاخره ديسرائيلي (Disraeli) توانست نخست وزير عليا حضرت بريتانيا شود، آن*هم در انگلستاني كه تا 1858 به يهوديانِ تغيير كيش نداده، اجازه جلوس بر كرسي*هاي مجلس عوام نمي*داد.
الغاء تمام تدابير بر ضد تساوي و برابري فرقه*ها و رسيدن به آزادي وجدان يعني اولين مرحله سكولاريزاسيون، تحت الهام تفكر ليبرال صورت گرفت. همانطور كه انتخاب دين، يك امر اساساً شخصي بود، دين نيز تنها به وجدان فردي مربوط مي*شد و بايد از كنترل اجتماعي و دخالت دولت آزاد مي*ماند. حكومت*ها كه ديگر شديدا تحت فشار افكار عمومي بودند مجبور شدند به اقليت*هاي ديني كه براي الغاء قوانين تبعيض آميز، مبارزه مي*كردند توجه كنند.
در انگلستان، فقط پيروان كليساي رسمي انگليكان، حق اشغال پستي در ارتش و نيروي دريايي داشتند، تنها آنان مي*توانستند درجات دانشگاهي آكسفورد و كمبريج را به دست آورند و فقط آنان حق داشتند در خاك مسيحي (يعني گورستان حوالي كليساي آن بخش) دفن شوند. فرقه*هاي ديگر پروتستان، غير محافظه*كاران، باپتيست*ها و متوديست*ها، موقعيت اجتماعي مادوني داشتند. اما كاتوليك*ها، وضع بسيار بدتري داشتند و فقط كمي بهتر از يهود مي*زيستند، زيرا احساسات ضد پاپي در بريتانيا شديد بود. هر سال، اين احساسات با بزرگداشت شكست توطئه موسوم به توطئه باروت، بيشتر برانگيخته مي*شد. رقابت ميان تئودورها و استوارت*ها در انقلاب 1688 را عمدتاً كاتوليك بودن جيمز دوم برانگيخت. اعضاي مخالف ژاكوبي، در قرن 18، ضديت با كاتوليسيسم را زنده نگاه داشتند. اما در دو فرصت، يعني 1778 و 1792، لوايحي از تصويب گذشتند كه برخي محروميت*هاي اجتماعي كاتوليك*ها را الغا مي*داشتند.
اولين اقدامات، براي برچيدن سيستم تبعيض*آميز در1828 انجام گرفت و پارلمان، ممنوعيت شركت فرقه*هاي اقليت در انجمن شهر را كه پستي مهم بود لغو نمود. گام سرنوشت*سازتر، سال بعد برداشته شد و طي آن، كاتوليك*ها از بعضي محدوديت*ها رها شدند. در 1836 به غير محافظه*كاران اجازه داده شد مراسم ازدواج و وصلت خود را خارج از كليساي رسمي برگزار كنند. كمي بعد، به مخالفان، حق دفن شدن در گورستان منطقه كشيشي (parish cemetery) اعطا شد. در 1830 به يهوديان، اجازه داده شد در سيتي (City)، مركز اقتصادي لندن، به تجارت بپردازند و در 1833 اختيار يافتند به كافه*ها دعوت شوند. در 1871 ممنوعيت تدريس در آكسفورد و كمبريج براي كساني كه به مواد سي و نه گانه كليساي انگلستان اظهار وفاداري نكرده*اند لغو شد. انتخاب شخصي راديكال، به نام برادلاف، به نمايندگي در پارلمان، حادثه*اي آفريد؛ به او اجازه اخذ كرسي در پارلمان را نداده بودند، زيرا حاضر به قسم خوردن به كتاب مقدس نشده بود. بالاخره در 1886 اظهار وفاداري به قانون اساسي، جايگزين قسم ياد كردن به كتاب مقدس شد. اين، مرحله نهايي در انتقال از دولت اعترافي به دولت بي*طرف بود.
در فرانسه، اين فرايند، به صورت يك جهش انجام گرفت. ناپلئون، دو فرقه پروتستان، يعني فرقه اصلاح شده و فرقه لوتران و سپس يهوديت را رسميت بخشيد. تلاش*هاي كاتوليك*ها كه در 1814 از سوي منشور قانون اساسي به موقعيت دين دولتي دست يافته بودند، باز هم نتوانست مساله را عوض كند تا اين*كه در 1830 اين منشور، مورد بازنگري واقع شد و انحصار دين دولتي كاتوليكي، شكسته شد. فرانسوا گيزو به رغم وفاداريش به كليساي اصلاح شده كالوني، به مدت هفت سال، نخست*وزير لوئيس فيليپ شد و كسي، اعتراضي بدين امر نكرد.
بلژيك، به سال 1831 به دنبال رهاييش از استيلاي هلند، در قانون اساسي خود، آزادي پرستش را قيد نمود و بلافاصله، فرقه*هاي پروتستان و يهوديت را رسمي شمرد. در 1835 كليساي انگليكان و در 1858 كليساي پروتستان ليبرال، نيز رسميت يافتند.
هرچه از غرب به شرق اروپا برويم، شاهد خواهيم بود كه اين تحول ليبرال، در مدت طولاني*تري انجام *پذيرفته است. درآلمان، انقلاب 1848 اولين تغييرات را ايجاد كرد: پارلمان فرانكفورت، درباره آزادي دين به بحث پرداخت و تمايلي به لغو نظام كليساهاي دولتي داشت. در پروس، قانون اساسيِ 1850 گرچه پيوندهاي كليساي انجيلي*ها را با دولت از بين نبرد، اما به دولت، حق تنظيم امور خويش را اعطا نمود. در 1865، ياكوب برنايز (Jacob Bernays)، كه يك لغت شناس بود، اولين يهودي شاغل بود كه در يك دانشگاه، به عنوان پروفسور فوق العاده تدريس كرد. او هرگز پروفسور عادي نشد.
در اتريش، ليبرال*ها، اصل برابري فرقه*اي را پس از 1866، در نتيجة تنظيم دوباره نهادهاي سلطنت دوبله ( double monarchy) اتخاذ كرده بودند. در شمال اروپا نيز آزادي و برابري اشكال مختلف پرستش، به تدريج، شيوع يافت: در نروژ، طي سال*هاي 1842 و 1845؛ در دانمارك به سال 1849 و در سوئد، كمي ديرتر، يعني ميان سالهاي 1862 و 1866.
(



Comment