Announcement

Collapse
No announcement yet.

Ba Ham Neshasteim (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Ba Ham Neshasteim (An Iranian Story)


  • #2
    ناصر براي همه اتاقها غذا مي آورد ، بعضي وقتها كه حالش خوش باشد ، دو سه راه بنگ مي كشيم و شروع مي كنيم به خنديدن ، هميشه مسخره اش مي كنم كه گردن چند نفر را جويده .... او مي خندد ، آنقدر كه پهن مي شود روي زمين و نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد ، ظرفيت بنگ را ندارد ، وقتي كله اش داغ مي شود ، پس گردنش را مي گيرم و با همه همسايه ها دور اتاقها مي گردانيمش ، دلم مي خواهد تا سرش گرم است ، بتپانمش داخل يك چاله، هر چه سنگ هست بهش بپرانم ، ناصر هم به هر خفتي هست خودش را بيندازد بيرون ، اما قبلش خودش را خراب كرده باشد ، نجاست راه گرفته باشد و پايين پاچه اش گير كرده باشد ، آن وقت ناصر با پاچه قلنبيده و سنگين بدود و من هم بهش سنگ بپرانم ..

    پوست ماست را روي دوش انداخته ام ، ماست ها به پيراهنم نم پس داده ، براي يك هفته اي ماست هست ، بدون اينكه جاي دفن بقيه طلاهايم را به ناصر بگويم ، يك هفته مي خورم ؛ بيچاره با دستهاي كپل و نرمش دستم را فشار داد ، از شلي دستش مشخص بود كه راضي نيست ماستش را ببرم ، چند بار من و من كرد كه روي ماستها را بيرون مي ريزد و بقيه را مي خورد ، اما باز خودش صورتش را در هم كشيد و پوستين ماست را به من رد كرد ، بيچاره حق دارد ، ماست خوش نمك و خوشمزه اي است ، تعريف ماست را كه به شهردار بكنم بيشترش را مي خرد ، از همان ماست ماليده به مارمولك مشخص است كه ماست خوبي است ، از آن ماست هايي است كه مي شود خورد و تا چند روز بدون غلت خوابيد .

    Comment

    Working...
    X