رضا: "دست به عصا راه می رم تا درسم تموم شه"

اسمم رضا . شصت و هشتی هستم. خانواده فرهنگی و خوبی دارم. زياد با عکس گرفتن از خودم حال نمی کنم. چون دنيای من خيلی بزرگه يعنی توی اتاق و شهرم خلاصه نمی شه. بنابراين نمی تونم به راحتی زندگيمو به تصوير بکشم.

از لحاظ تيپ و قيافه فعلا به نظر خودم پسر نرمالی هستم. نه خيلی جوادم و نه خيلی آپ تو ديت و هر روز يک تيپ . معمولی و دست به عصا راه می رم تا درسم تموم شه. اما بعد می خوام موهامو بلندتر کنم. هر جوری هم دلم خواست لباس بپوشم

قبلا خونه بزرگتری داشتيم اما حالا مثل خيلی ديگر از ايرانيها آپارتمان نشين شديم و بعضی اوقات مجبورم با برادر کوچيکم توی يک اتاق زندگی کنم. زندگی با يکی ديگه وقتی که کار خصوصی نداشته باشی قابل تحمله. ولی وقتی حوصله نداری يا کار خصوصی داری ( چتی ، گفتگوی تلفنی چيزی) نمی تونی هر جوری دلت خواست توی اتاقت مانور بدی

خيلی وقتها هم مجبوری عکسهای تيم رقيب و عروسک های بی مزه رو تحمل کنی که می شه بهش گفت همزيستی مسالمت آميز.

بيشتر از همه چيز با کامپيوتر، اينترنت و چت سرگرم می شم . شنا، فوتبال و موسيقی هم بخشی از دنيای منه. بلدم تنبک بزنم و جديدا با موسيقی های مجاز داخل کشوری خيلی بيشتر حال می کنم چون معنا و مفهوم بيشتری داره و مطابق با نياز روحی بچه های ايرانه.

سال سوم هنرستان هستم. رشته ساختمان درس می خونم. درسم خوبه. معدل از نوزده به پايين نداشتم تا حالا. خوشبختانه خواهر ندارم که خودشو برای بابام لوس کنه. رابطه ام با پدرو مادرم بد نيست. بابام رفيق خوبيه اما بعضی وقتها خشونت به خرج می ده يا با استفاده از اطلاعات به دست آمده از صحبت های خودم بهم گير می ده بنابراين با مامانم راحت ترم. "مادر رفيق بی کلک" که البته صد درصد هم بی کلک نيست.

در مورد دخترها، دوستی با اين موجودات يکی از نيازهای ماست . ولی من با دخترهای فاميل خيلی راحتم. يعنی در کل خانواده خوبی و صميمی داريم. و به دليل اينکه با دخترهای خانواده خودم خيلی رفيقم فعلا قصد ندارم با دخترهای ديگه دوست بشم چون بايد همش به اين فکر کنم که کجا ببرمش، چی واسش بخرم، چطور باهاش حرف بزنم، چرا امروز زنگ نزد، اگه زنگ زد چی بهش بگم و هزار تا چيز ديگه که سال آخر مدرسه منو از درسم می ندازه.

فقط يک دوست توی زندگيم دارم. مثل دو تا برادر هستيم. همه رازها و نگفته هام رو بهش می گم. و خيلی هم شبيه خودمه. همه جور مرام و معرفت می تونم توش پيدا کنم.

اينروزها پای من شکسته و موبايل رفيق خوبی واسه خونه موندنها و شيطنت کردنها و احساس استقلال داشتن هاست.

ايران وطنم رو خيلی دوست دارم. همه اعضای خانواده ام و دوستانم و همه دلبستگيهام اينجا هستند. بنابراين آينده رو برای خودم در کشورم ترسيم می کنم. اما دوست دارم مثلا بيست سال بعد احساس خفگی و عدم آزادی مثل امروز رو نداشته باشم. داشتن يه اتاق يا خونه خالی آرزوی بچه های هم نسل من نباشه. هر چی هست رو باشه و بتونيم خودمون باشيم. همونطوری که هستيم.

البته الان مدتی هست که همه چيز رو ترک کردم و دنيای امسالم شده سه قفسه کتاب از سه سال هنرستان که منو به سوی آينده و مهندس شدن و يا علاف و بيکار موندن هدايت می کنه.



Comment