Announcement

Collapse
No announcement yet.

Irans Socialists History

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Irans Socialists History

    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4
        نخستين واقعه*اي كه مي*توانست براي رهبران و اعضاي حزب توده، زنگ بيدار باش باشد، همان نحوه شكل*گيري خلق*الساعه فرقه دمكرات آذربايجان و پيوستن شاخه ايالتي حزب توده در اين استان به فرقه و استقلال*بخشي به آن بدون كوچكترين مشورتي با رهبران حزب توده در تهران بود. اين نحوه اقدام شوروي*ها، بي*ترديد نهايت توهين و تحقير را براي توده*اي*ها در برداشت و با صراحتي تمام به آنها اعلام مي*داشت كه برادر بزرگتر ذره*اي ارزش و احترام براي آنان قائل نيست تا جايي كه حتي لازم نمي*بيند چنين مسئله مهمي را قبل از وقوع به اطلاع آنها برساند. كيانوري در اين باره خاطرنشان مي*سازد: "فرقه تشكيل شد و عده زيادي از افراد را گرد آورد... حزب زماني از تشكيل فرقه مطلع شد كه اعلاميه آن در آذربايجان و جاهاي ديگر منتشر شده بود، و سپس سازمان حزب توده ايران در آذربايجان، بدون مشورت با كميته مركزي حزب، جلسه كميته ايالتي خود را تشكيل داد و به فرقه ملحق شد... كميته مركزي بعد از الحاق تأييد كرد. آنها تصميم*شان را گرفتند و ما عمل آنها را تأييد كرديم."(خاطرات نورالدين كيانوري، ص127) ايرج اسكندري نيز در اين باره سخن مشابهي دارد: "...ناگهان اطلاع پيدا كرديم كه فرقه دمكرات آذربايجان در آنجا حكومت را در دست گرفته و تعدادي از واحدهاي ارتشي را خلع سلاح كرده و يك حكومت مستقل و به اصطلاح خودش خودمختاري اعلام كرده است."(خاطرات ايرج اسكندري، ص171)


        اين نحو تسليم بودن در مقابل تصميمات حزب كمونيست شوروي در ماجراي خلق فرقه دمكرات آذربايجان، يادآور سر فرود آوردن اين جماعت در برابر دخالت*هاي مقامات شوروي در امور حزب توده از همان بدو تولد اين حزب است. گذشته از افرادي كه اساساً هيچ مسئله و مشكلي با وابستگي حزب توده به شوروي نداشتند، حتي كساني كه در دل با اين نحو ارتباط مخالف بودند نيز يا به گونه*اي آن را براي خود توجيه كردند يا به دليل هراس از ابراز نظر، لب فرو بستند. به عنوان نمونه ايرج اسكندري در مورد چگونگي پذيرش مسئله ارتباط حزب توده با شوروي از سوي عموي خود، مي*گويد: "او [سليمان*ميرزا] يك عنصر ملي بود و كسي بود كه امكان نداشت بپذيرد كه مسائل داخلي ايران تحت نفوذ و يا با دستور جاهاي ديگر حل و فصل گردد. اگر چنين مواردي پيدا مي**شد كما اين كه يكي دوبار هم شوروي*ها مايل بودند ما از قوام*السلطنه پشتيباني كنيم، او مخالف بود... ولي از سوي ديگر، [او] معتقد بود كه شوروي يك عامل ضد امپرياليستي جديدي است كه پيدا شده و بايستي از قدرتش براي راندن امپرياليسم انگلستان و يا هر استعمار ديگري در ايران استفاده كرد."(همان، صص125-124) اما آنچه از گفته*هاي بزرگ علوي برمي*آيد اين است كه مسئله دخالت شوروي و بلكه حاكميت آن بر حزب توده از همان ابتدا به حدي آشكار بوده است كه رهبران حزب نيز نمي*توانستند منكر آن شوند و ناگزير در مقابل اين واقعيت، تسليم بودند. همان*گونه كه مي*دانيم در آغاز تشكيل حزب توده، با عضويت عبدالصمد كامبخش در آن به دليل نقشي كه در لو رفتن اعضاي گروه 53 نفر داشت، مخالفتي جدي شد، لذا وي بلافاصله پس از آزادي به مسكو رفت تا از طريق گفتگو با مقامات شوروي، تأييديه يا به عبارت بهتر دستوري از آنان براي پذيرش در حزب توده به دست آورد و صد البته كه با در دست داشتن چنين دستوري بازگشت. بزرگ علوي با اشاره به اين واقعه مي*گويد: "بعد از دو ماه آمد و ديديم "كامبخش" پيدايش شده و نه به عنوان يك توده*اي عادي بلكه در يك كنفرانسي در خارج از حزب توده و در يكي از سالنهاي مدارس رفت و صحبت كرد و گفت: حزب من، تا اين كه حرف او به گوش من خورد، من لرزيدم. اين هنوز هيچي نشده، ميگه حزب من. بعد شنيدم كه در كميته مركزي هم هست. به رادمنش گفتم: رادمنش، اين چيه؟ او گفت: از من كاري برنيامد. گفتم: يعني چه از تو كاري برنيامد؟ گفت: كار دست آنهايي است كه بايد باشه. گفتم: يعني روسها. گفت: بله، صبر كن و درز بگير اين را. صبر كن تا موقعش برسه... ايرج اسكندري گفت: آقا، باشه از او كاري برنمياد، ما كه آنجا هستيم و ما نمي*گذاريم كه دست او باشه. اين بزرگترين خبط من در زندگي بود و من از استعفاء صرفنظر كردم."(خاطرات بزرگ علوي، ص255)
        اما اگر در بدو تشكيل حزب، بهانه*ها يا زمينه*هايي براي توجيه قضايا وجود داشت، در طول سالهاي بعدي، وابستگي حزب توده به شوروي به حدي آشكار گشت كه احسان طبري طي مقاله*اي در شماره دوازدهم روزنامه رهبر (19 آبان 1323) آشكارا شمال ايران را به عنوان حريم امنيتي شوروي به حساب مي*آورد و خاطر نشان مي*سازد: "بايد براي اولين و آخرين بار به اين حقيقت پي برد كه نواحي شمال ايران در حكم حريم امنيت شوروي است... عقيده دسته*اي كه من در آن هستم اين است كه دولت به فوريت براي دادن امتياز نفت شمال به شوروي و نفت جنوب به كمپاني*هاي انگليسي و آمريكايي وارد مذاكره شود."
        در ماجراي تشكيل فرقه دمكرات، همان*گونه كه اشاره گرديد، پرده*ها*ي ديگري نيز كنار رفت و مشخص شد كه حزب توده علي*رغم وابستگي تام به شوروي و بهره*برداري*هاي گوناگون برادر بزرگتر از آن، حتي فاقد شخصيت و موقعيتي محترم و داراي شأن نزد حزب كمونيست شوروي است. در كنار اين مسئله، نحوه عملكرد فرقه دمكرات در طول يك سال حيات و حاكميتش در آذربايجان، براي بسياري از مسئولان و اعضاي آن نيز مشخص ساخت كه اين فرقه فاقد هرگونه اصالت*هاي ملي و ميهني بوده و صرفاً ابزار دست رفقاي شمالي براي چنگ انداختن بر بخشي از سرزمين ايران است. دكتر نصرت*الله جهانشاه*لو كه خود زماني معاونت پيشه*وري را در اين فرقه برعهده داشت، در خاطراتش مشروح عملكردهاي اين فرقه را آورده است. اگرچه وي تا حد زيادي سعي مي*كند خود را مبرا از اين اعمال نشان دهد، اما نكاتي در اين خاطرات به چشم مي*خورد كه عمق وابستگي تمامي فرقوي*ها را به شوروي و حتي مستحيل شدن آنان را در نيروهاي نظامي بيگانه مشخص مي*سازد: "... در پيش خانه*ي آقاي افشار چند نفر گماشته*ي ايشان ايستاده بودند، آنها ما را افسران روس پنداشتند چون من هم پوشاك سواري به تن داشتم."(نصرت*الله جهانشاه*لو افشار، ما و بيگانگان؛ سرگذشت دكتر نصرت*الله جهانشاه*لو افشار، تهران، انتشارات و رجاوند 1380، ص175) واقعه*اي كه از آن ياد شده، در اوان شكل*گيري فرقه و در حالي بوده كه فرقوي*ها براي تثبيت موقعيت خويش در شهرهاي مختلف آذربايجان تلاش مي*كرده*اند. لذا مشخص است كه اين عده از همان نقطه آغاز، خود را به صورت جزوي از ارتش سرخ- كه در آن زمان در بخش شمالي كشورمان استقرار داشت- درآورده بودند و اقدامات خويش را با اتكاي به آن به پيش مي*بردند، كما اين كه ارتش سرخ كليه نيازهاي تسليحاتي فرقه را تأمين مي*كرد: "كاپتين نوروزاُف دژبان روسي شهر ميانه مقداري جنگ*افزار در اختيار غلام يحيي كه مسئول اتحاديه كارگران حزب توده ميانه بود مي*گذارد و او كارگران را مسلح مي*كند و شهر را از تصرف مقامات دولتي بيرون مي*آورد."(همان، ص17
        با توجه به آنچه بيان شد ملاحظه مي*شود كه ميان نسل اول و نسل دوم مهاجران، تفاوتهاي اساسي در زمينه* برخورداري از تجربه در ارتباط با اتحاد شوروي وجود دارد. نسل دوم، از يك سو سرنوشت نسل اول را پيش روي خود داشت و از سوي ديگر حوادث و رويدادهاي سال 1320 تا 1325، تجربيات به مراتب گرانقدرتر و عبرت*آموزتري را براي اين نسل به ارمغان آورده بود كه اندكي تفكر و تأمل پيرامون آنها مي*توانست از بروز مصائب فراواني كه بر سر اغلب اين نسل از مهاجران آمد، جلوگيري به عمل آورد. اما اسارت در چنگال احساسات و هيجانات، عدم تفكر و تأمل در مسائل، بي*توجهي به تجربه*ها و سرگذشت پيشينيان، موجب شد تا سرنوشتي شوم نيز در انتظار نسل دوم مهاجران باشد. البته نانوشته* نماند كه شخصيت*هايي مانند خليل ملكي در مركزيت حزب توده بودند كه از نوع روابط حاكم بر شوروي و حزب توده رضايت نداشتند و در مسيري خلاف آن گام مي*زدند تا جايي كه خليل ملكي حتي به خود اين جسارت را مي*داد كه عكسهاي استالين را از مقر تشكيلات ايالتي حزب توده در آذربايجان بردارد و به جاي آنها عكس*هاي ستارخان و باقرخان را بگذارد(ر.ك. به خاطرات ايرج اسكندري، 178-177) و نيز تشكيل فرقه دمكرات را با "بدبيني" دنبال كند(ر.ك. به خاطرات نورالدين كيانوري، ص127) اما حتي چنين شخصيتي نيز تا پيش از شكست اين فرقه، راه جدايي از حزب توده را در پيش نمي*گيرد.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7

              ب- براي درك بهتر نحوه عملكرد گروههاي چپ گرا و ازجمله حزب توده و سازمان اكثريت، لازم است به اين بخش از جمله آقاي حيدريان توجه شود كه اعضاي اين گروهها براي "شكوفا كردن اين انقلاب بدان*گونه كه خود مي*پنداشتند" فعاليت مي*كردند. اين يك نكته اساسي است كه نبايد به سادگي از آن گذشت. به طور كلي چپ*گرايان، هرگز "انقلاب اسلامي" را به رسميت نشناختند؛ چرا كه پذيرش اين واقعيت به معناي نفي تمامي فلسفه تاريخ مورد قبول خودشان بود. بنابراين نگاه آنها به آنچه در 22 بهمن 1357 روي داده بود، در خوشبينانه*ترين و مثبت*ترين حالت آن- كه متعلق به حزب توده و سپس اكثريت بود- تلقي آن به مثابه يكي از مراحل رسيدن به انقلاب سوسياليستي و سرانجام شكل*گيري جامعه كمونيستي بود. بر اين مبنا تمامي تلاش آنها بر اين بود تا موانع و مشكلات موجود براي پيشروي به سمت "انقلاب واقعي" را از سر راه بردارند. بديهي است با اين نوع نگاه، فعاليتهاي شبانه*روزي حيدر و امثال حيدر براي "شكوفا كردن اين انقلاب"، به كلي معناي متفاوتي با آنچه وي سعي در القاي آن دارد، پيدا مي*كند.
              ج- آقاي حيدريان مي*گويد: "حيدر در 4 سالي كه حزب توده و سازمان اكثريت پس از انقلاب به طور علني و قانوني فعال بودند..." اين جمله حاكي از آن است كه نظام جمهوري اسلامي 4 سال فرصت قانوني براي فعاليت در اختيار حزب توده و سازمان اكثريت قرار داد، اما مسأله مهم اينجاست كه آيا اين گروهها نيز فعاليتهاي خود را در چارچوب قانون دنبال كردند؟ پاسخ اين سؤال آشكارا منفي است. پيش از اين درباره فتنه*انگيزيهاي سازمان چريكهاي فدايي خلق در اقصي نقاط كشور سخن گفته شد و طبعاً مسئوليت اين*گونه اقدامات تا خرداد 59 برعهده كليت اين سازمان- اعم از اقليت و اكثريت- است، اما مهمتر از آن با نگاهي به نحوه عملكرد حزب توده مي*توان به عمق ناسپاسي اين حزب و اعضاي آن در قبال فرصت قانوني واگذار شده به آنها پي برد. كيانوري- دبير اول حزب توده- در خاطراتش به صراحت اعلام مي*دارد كه در آستانه مسافرت به ايران در بدو پيروزي انقلاب، يك سرهنگ اطلاعاتي شوروي با معرفي فردي به نام "لئون" به عنوان رابط، از وي مي*خواهد تا براي كسب اطلاعات نظامي اقدام كند و آنها را در اختيار اين رابط قرار دهد. كيانوري البته خود به اشتباه بودن اين مسئله اعتراف دارد: "اين يك اشتباه فوق*العاده بزرگ حزب كمونيست اتحاد شوروي بود كه از دبير كل يك حزب كمونيست، آنهم حزبي با 40 سال سابقه، چنين درخواستي را بكند. اشتباه عميق*تر من اين بود كه اين درخواست را پذيرفتم و اين اطلاعات را به شورويها دادم." (خاطرات نورالدين كيانوري، ص545) وي همچنين معترف است كه قبل از مراجعت به ايران "در اوايل سال 1358، براي خداحافظي به مسكو رفتم... ضمناً قرار شد كه ما از طريق سفارت شوروي در تهران رابطه خود را حفظ كنيم و از من خواستند كه هر 6 ماه يك بار براي مذاكره سفري به مسكو بكنم" (همان، ص505) البته كيانوري بلافاصله مي*افزايد: "بنابراين در اين سفر نه دستوري به من ابلاغ شد و نه "دوره كارآموزي ويژه" در كار بود" اما پرپيداست كه هدف از حفظ روابط با سفارت شوروي در تهران و مسافرتهاي هر 6 ماه يك بار به مسكو به چه منظوري در دستور كار آنها قرار گرفته است.
              اعتراف ديگر دبير اول حزب توده در مورد حفظ سازمان مخفي حزب به نام "سازمان نويد" در دوران پس از انقلاب است: "پس از استقرار رهبري حزب در ايران، يكي از اولين تصميمات هيئت سياسي ايجاد سازمان مخفي بود. اين تصميم به اتفاق آراء به تصويب رسيد. طبق اين مصوبه، رهبري تشكيلاتي حزب موظف شد كه هسته اساسي سازمان نويد را حفظ كند و آن را در سازمان علني حزب ادغام نكند" (همان، ص540) علاوه بر آن اختفاي اسلحه را نيز بايد به اين مسئله افزود كه كيانوري سعي دارد آن را تا حد ممكن مسئله*اي كوچك و كم اهميت جلوه دهد. (ر.ك. به خاطرات كيانوري، صفحات 553-554)
              از طرفي آقاي حيدريان خود به نقل از يكي از اعضاي اكثريت كه با نام مستعار "احمد" از او ياد شده است، خاطرنشان مي*سازد: "يك سال قبل از دستگيريها، از طرف سازمان به من مأموريت داده شد كه نواحي مرزي دشت مغان را شناسايي كنم. اما انگيزه شناسايي را نه من پرسيدم و نه كسي به من حرفي زد. به احتمال قوي علت شناسايي اين بود كه رهبري سازمان در آن موقع خواهان تماس رسمي با حزب كمونيست شوروي در باكو بود." (ص365) بديهي است كه اين اقدام سازمان را نيز جز در راستاي عملكردها و اهداف حزب توده نمي*توان ارزيابي كرد و بر اين اساس جاي شكي باقي نمي*ماند كه اين دو تشكل سياسي، بي*آن كه از گذشته سياه و تاريك وابستگي به بيگانه عبرت گيرند، تمامي امكانات خود را در دوران برخورداري از مجوز فعاليت علني و قانوني، در مسير خدمت به اجانب به كار گرفته بودند.
              د- آقاي حيدريان هدف تلاشها و فعاليتهاي حزب توده و سازمان اكثريت را چنين بيان مي*دارد: "... براي تعميق جنبه*هاي ضدسرمايه*داري و ضدامپرياليستي آن و دفاع از رهبري*اش جنگيده بودند." با توجه به آنچه در بند پيش آمد، نياز به توضيح اضافه*اي درباره انگيزه*ها و اهداف فعاليتهاي اين دو سازمان وجود ندارد. تنها به همين مقدار بسنده مي*كنيم در حالي كه انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني (ره) و با مجاهدتهاي ملت مسلمان ايران در نبردي سخت و سنگين با امپرياليسم سرمايه*داري قرار داشت، نوع فعاليتهاي گروههاي چپ، از جمله حزب توده و سازمان اكثريت، هر يك به صورتي موجب مي*شد تا بخشي از توان كشور در جهت خنثي سازي آثار و تبعات اين*گونه فعاليتها اختصاص يابد؛ لذا برآيند كلي تحركات اين گروهها دقيقاً در جهت حفظ منافع امپرياليسم آمريكا به عنوان دشمن درجه يك نظام انقلابي جمهوري اسلامي قرار داشت؛ به همين دليل نيز مفهوم "چپ آمريكايي" در ادبيات سياسي آن دوران شكل گرفت و ماهيت اين گروهها را آشكار ساخت.
              برمبناي آنچه بيان شد بخوبي پيداست كه آقاي حيدريان يك نيمه از اين ماجرا را كه از اهميت اساسي براي درك نيمه دوم آن برخوردار است، ناگفته گذارده يا اطلاعات غلط و مخدوشي را به خواننده انتقال داده، آن*گاه اقدام به تشريح نيمه دوم ماجرا كرده است. طبعاً اين نحو بيان روايتها و داستانها و ماجراها، خود نوعي تحريف تاريخ به شمار مي*آيد. در واقع وقتي كه او در ذيل فصل اول و عنوان انتخاب شده براي آن يعني "گريز فرزندان انقلاب"، نوشتار خود را اين*گونه آغاز مي*كند: "روزهاي پاياني بهار سال 1362 بود" و چنين القاء مي*نمايد كه در روزهاي پاياني بهار سال 1362، گريز فرزندان انقلاب از كشور آغاز شد، قبل از آن بايد صادقانه بگويد كه از 22 بهمن 57 تا بهار سال 62، چه گذشت و اين به اصطلاح "فرزندان انقلاب" مشغول چه كارهايي بوده*اند، چگونه از فرصتها بهره گرفته*اند، روابط آنها با "انقلاب اسلامي" و جامعه مسلمان ايران چگونه بوده است، چه ارتباطات خارجي*اي داشته*اند و مهمتر از همه اين كه چرا اين نسل نتوانسته* است از تجربيات بسيار گرانبهاي مربوط به سه نسل پيش از خود بهره ببرد تا دوباره مرتكب همان اشتباهي نشود كه آنان شده بودند و در نهايت همان حسرتي را بر دل نداشته باشد كه آنان داشتند.
              اما درباره نيمه دوم روايت آقاي حيدريان بايد اذعان داشت كه ايشان بخوبي توانسته است از پس تشريح وضعيت نسل چهارم چپ*گرايان در خاك شوروي و افغانستان برآيد. هرچند بايد گفت در كنار مطالب مفيد و آموزنده*اي كه ارائه گرديده، ايشان اقدام به نوعي شخصيت*پردازي از بابك اميرخسروي كرده است كه بيش از آن كه مبتني بر واقعيات تاريخي باشد، گويا ريشه در ارتباط دوستانه و همكارانه نويسنده با نامبرده دارد. ظاهراً آنچه باعث شده است تا بابك اميرخسروي اين*گونه مورد تجليل و تمجيد حيدريان قرار گيرد، حركت اعتراض*گونه*اي است كه وي به همراه فريدون آذرنور و ايرج اسكندري در سال 1363 با نگارش و انتشار متني تحت عنوان "نامه به رفقا" در درون حزب توده آغاز كرد و سرانجام به انشعاب او و جمع كثيري از ديگر اعضا از اين حزب در سال 1364 انجاميد: "بعد از انشعاب خليل ملكي از حزب چند انشعاب ديگر نيز از حزب توده صورت گرفته بود. اما بدون ترديد مهمترين آنها از منظر تفكر دمكراتيك و ملي انشعابي است كه بابك اميرخسروي، فرهاد فرجاد و فريدون آذرنور در سال 1364 مدتي پس از انتشار "نامه به رفقا" در حزب ايجاد كردند كه با همراهي و استقبال بخش بزرگي از كادرها و اعضاي حزب روبه*رو شد." (ص476)
              اگرچه اين حركت اعتراضي و جدايي از يك حزب وابسته به بيگانه با مرام و مكتب انحرافي، في*نفسه مي*تواند قابل تقدير باشد، اما حركت مزبور به قدري ديرهنگام صورت گرفت كه ديگر ارزش چنداني نمي*توان براي آن قائل شد. همان*گونه كه مي*دانيم در سال 1364 (كه مصادف با 1985 ميلادي است)، ميخائيل گورباچف با طرح*ها و انديشه*هاي نو زمام حزب كمونيست شوروي را به دست گرفت. در همين حال، ارتش سرخ با فرو رفتن در باتلاق افغانستان سخت*ترين روزهاي خود را پس از جنگ جهاني دوم سپري مي*كرد و اقتصاد شوروي نيز به مرز نابودي و فروپاشي رسيده بود. مي*توان تصور كرد هنگامي كه وضعيت برادر بزرگتر با تمام توش و تواني كه داشت مرحله بحران را نيز پشت سر گذارده و به مرز فروپاشي رسيده بود، حزب توده به عنوان يكي از زائده*هاي آن در چه اوضاع و احوالي به سر مي*برد. از طرفي، كميته مركزي اين حزب از رهبران نسل قبل و صاحب نام خالي شده بود و افرادي مانند علي خاوري، حميد صفري، اميرعلي لاهرودي و بابك اميرخسروي بر كرسي*هاي آن تكيه زده بودند كه به هيچ وجه در چارچوب معادلات آن حزب، از اقتدار و اعتبار پيشينيان خود برخوردار نبودند، بنابراين در حالي كه ناقوس مرگ حزب كمونيست شوروي و نيز حزب توده به صدا درآمده بود، انشعاب از آن به هيچ وجه اقدامي انقلابي و تحسين برانگيز به شمار نمي*آمد، بلكه بيشتر به تحركات فرصت*طلبانه شباهت داشت. آري، اين اقدام مي*توانست قابل تمجيد باشد چنانچه پيش از رسيدن به اين مرحله صورت مي*گرفت. همان*گونه كه بيان شد، بابك اميرخسروي از سال 1336 و در جريان پلنوم چهارم وسيع، به عنوان عضو ناظر دركميته مركزي انتخاب شد. وي سپس در پلنوم هفتم در 1339 به عضويت مشاور ارتقاي مقام يافت و در پلنوم شانزدهم در اسفند 57 به عضويت كامل در كميته مركزي اين حزب درآمد كه تا هنگام انشعاب نيز از اين موقعيت برخوردار بود. بنابراين وي از جمله افرادي است كه از ريزترين مسائل دروني حزب و ارتباطات آن با شوروي در دوران قبل از انقلاب و نيز نحوه عملكرد آن در ايران در طول 4 سال پس از انقلاب، آگاه بود. اگر وي پس از ورود به حلقه كميته مركزي و مشاهده وابستگيهاي مفرط حزب به شوروي از نزديك، از حزب انشعاب مي*كرد، اين اقدام او قابل تقدير بود. حتي اگر وي پس از پيروزي انقلاب و آغاز فعاليت علني حزب در ايران، مشاهدات خود را دربارة حزب، طي نامه*اي به رفقاي جواني كه به تازگي به حزب پيوسته يا قصد بودند پيوستن به آن را داشتند، در اختيار آنان مي*گذارد تا آنها با چشماني باز، و نه تنها بر مبناي يكسري شعارهاي احساسي، دست به انتخاب زنند، اين اقدام وي، كاري درخور تحسين و ستايش بود.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                حتي اگر پس از دستگيري رهبران حزب و اعترافات آنها در سال 62 وي طي نامه*اي به رفقا، واقعيات بيان شده از سوي اين عده را مورد تأييد قرار مي*داد، همچنان جاي تقدير و تمجيد از وي وجود داشت. اما او در تمامي اين مراحل به عنوان عضو كميته مركزي حزب توده، نامه*اي به رفقا ننوشت و دست به انشعابي براي نجات اعضاي حزب و سازمان اكثريت از فرو رفتن بيشتر در منجلاب وابستگي و انحراف نزد. نگارش نامه و انشعاب زماني صورت گرفت كه در واقع هيچ فايده*اي بر آن مترتب نبود؛ چراكه به فرض نانوشته ماندن آن نامه و به اجرا در نيامدن آن انشعاب، حزب توده در وضعيتي قرار داشت كه پس از چندي خود به خود دچار فروپاشي و اضمحلال مي*شد؛ بنابراين چه جاي اين همه ستايش و تمجيد از اين اقدامات دير هنگام و سوخته بابك اميراحمدي است؟! در حقيقت بهتر آن بود كه آقاي حيدريان به جاي تجليل از رفيق و همكار خويش، از وي سؤال مي*كرد كه چرا پس از مشاهده آن همه انحرافات، كژرويها و سوء تدبيرها در حزب توده، لب به افشاگري علني نگشود و دست به قلم نبرد؟
                از طرفي تأسيس "حزب دمكراتيك مردم ايران" و گردآوري جمعي در زير بيرق آن، گام نهادن در مسيري است كه اگر چه در مصداق، متفاوت با گذشته مي*نمايد، اما ذات و جوهره آن را بايد همان كژراهه به شمار آورد. اين كه سرانجامِ فردي مانند بابك اميرخسروي چه خواهد شد و آيا او فرصت خواهد يافت تا دوباره پس از چندي، نامه*اي به رفقا بنويسد يا خير، معلوم نيست، اما اميد است كه نسل جوان و پوياي ايراني در داخل و خارج كشور با مطالعه سرگذشت پيشينيان و عبرت*آموزي از عملكرد آنها، گام در مسيري نگذارند كه ناچار باشند هر از چندي، نامه*اي* به رفقا بنگارند يا نامه*اي به قلم آنان بخوانند و بر گذشته خويش اشك حسرت ببارن
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                Working...
                X