Announcement
Collapse
No announcement yet.
Man Va Agha (An Iranian Story)
Collapse
X
-
چهارشنبه ۲۷ اسفند۸۰
به حضور پذيرفته ميشوم آقا با عصبانيت ميگويد معلمان ديگر چه مرضی دارند اين ها که حقوق های گزاف ميگيرند! ميگويم اشتباه به عرض رسانده اند حقوق گزاف مال لباس شخصی هاست اينها عيدی ميخواهند فرمودند بگوييد تعطيلات عيد نوروز را لغو کنند و به جايش غديرخم را تعطيل بنمايند تا اينقدر بهانه برای گرفتن عيدی و پاداش نداشته باشند. گزارش مشروح مذاکرات محرمانه خود با رمضان عبدالله شلخته را ارائه کردم. گفتم مش رمضان ميگويد حاضرند برای فرونشاندن اغتشاشات ايرانی ها در شهرهای مختلف دست به عمليات انتحاری بزنند. آقا گفت فکر بدی نيست فقط بايد مواظب باشيد چون بعد از گير افتادن افرادشان در قضيه ميکونوس بايد با احتياط بيشتری رفتار کرد. به دستور آقا مرا بيرون کردند.
پنج شنبه ۲۸ اسفند۸۰
مانند گذشته «شرف»ياب هستم. مهمانی شام به افتخار «ناصر شيون احمد زاری» نخست وزير کشور «غللنگ غلولونگ». ليست غذاها را به آقا نشان دادم، پياز را از ليست غذا حذف کردند گفتند که والاحضرت سکينه از بوی پياز بدش می آيد. در عوض بربری را به ليست اضافه کردند و گفتند که جعفراوف سرايدار کاخ رياست جمهوری تربکستان هم قرار است بيايد هم عاشق لر و هم عاشق بربری است. سر شام به جای ما برادر دربان خيلی خجالت کشيد چون ديزی خوب پخته نشده بود و با اين که ده تا پاسدار افتاده بودند به جان ديزی ولی نميتوانستند آن را با گوشتکوب له کنند. در عوض ناصر شيون احمدزاری دو سه کيلو زولبيا باميه خورد و مقداری هم توی جيبش گذاشت. هنگام رفتن دست آقا را بوسيد و گفت خدا خيرتان بدهد که به فکر ما هستيد چون نزديک بود از روی نقشه محو شويم!...
دوشنبه ۳۱ تيرماه۸۱
ديروز و امروز«شرف»يابی. آقا اوقاتشان تلخ بود. فرمودند حالا ديگه ما هم نامحرم شده ايم و ادامه دادند، در دانشگاه امام صادق جلسه محرمانه ای بوده ولی ما را به وليمه دعوت نکرده اند و وقتی پرسيده ام قضيه چيه، گفتند به آقا بگوييد جلسه بسيار سری و محرمانه است و چون شايع شده که اگه آقا ده ساعت نکشه به همه چيز اعتراف ميکند امکان دارد نقشه های ما را فاش بکنه، با غيض گفتند حالا که اين طوريه بيا بکشيم و نشستيم پای منقل آقا گفتند جای نگرانی نيست احتمالا چند روز بعد گندش در مياد! قدری در وصف حوری های بهشتی صحبت کرديم و برای تسکين خاطر آقا گفتم همه شان ميکشند.
آقا گفتند اين مزخرفات حوری بهشتی را ول کن نقدا چيزی توی دست و بالت هست يا خير؟ يواشکی اخبار خوشی را در گوش عرض کردم زيرا گويا «امامبانو» بو برده بود و برای آقا جاسوس گذاشته بود. آقا گفت ميکروفن مخفی کار گذاشته اند.
سه شنبه اول مردادماه۸۱
از فحوای کلام آقا معلوم بود که به ايشان گفته شده در ديدار با ستاد ائمه جمعه پس از فحش و دشنام های معمول به استکبار، به اصلاح طلبان داخلی حمله بکنه و بگه که اگه پايشان را از گليم شان درازتر کنند شخصا به عنوان «رهبر» وارد عمل ميشه!
بعد هم با عصبانيت فرمودند تصميماتش با اونهاست، پارس کردنش با ما!
پرسيدم به سمت آقای رئيس جمهور هم قرار است پارس بشه؟ با غيض گفتند ايشون حد خودش رو ميدونه و اضافه کرد«طفلک گناهی نداره»! به همين دليل گفتيم که اينجا نباشد و به يک مسافرت کوتاه خارجی بروند و آبها که از آسياب افتاد برگردند، ميخواستم بگويم اين آبی که من ميبينم درياست و هيچ وقت از آسياب نمی افتد اما از ترس سکوت کردم. آقا دستهايش را به هم ماليد و دستور داد منقل را بياورند و گفتند«ميخواهيم وارد عمل بشويم»!
چهارشنبه ۲ مرداد ماه۸۱
در روز«شرف» يابی! آقا خيلی خوشحال بودند فرمودند به اکبرشاه گفتم در اولين سخنرانی، اصلاح طلب ها رو سنگ روی يخ بکنه، اونم نه گذاشته و نه برداشته گفته که اصلاح طلبان سنگ استنجاء هستند، عرض کردم ميفرماييد کلوخ!؟
آقا خنديدند و گفتند حالا همه بند کرده اند که اکبرشاه بی ادب شده، به من زنگ زده و ميگه همه اش تقصير توئه! بهش گفتم من که نگفتم از کلمه سنگ استفاده کن!
جسارت به خرج دادم و گفتم حالا اگه ميگفت دستمال کاغذی بهتر بود چون هم بهداشتی تر و هم بار متمدنانه داره! آقا قاه قاه خنديد و برای لحظاتی يادش رفت که ولی امر مسلمين جهانه! و با خنده ادامه داد«صد بار شمعون يه بار هم شعبون» اشاره ای بود به پوست موزهای وارداتی که مکرر توسط اکبرشاه زيرپای آقا گذاشته شده بود!
شنبه ۵ مرداد ماه۸۱
«شرف» يابی ميسر نشد! به کارهای معوقه رسيدم. وزير اطلاعات و رئيس سازمان زندان ها را احضار کردم و گفتم اگه پيرمرد تا چند ساعت ديگه اعتراف نکنه همه تون ول معطلين! هر دو از محل نگهداری پيرمرد اظهار بی اطلاعی کردند پرس و جو کردم ديدم پيرمرد در بازداشت روزنامه کيهان هستند. به برادر حسين تلفن کردم گفت که به خاطر مسايل امنيتی وزارت اطلاعات و زندان را دور زده! سرپرست سيمای لاريجانی ناهار ميهمان من بود فيلم های اعتراف پيرمرد را آورده بود. فيلم خوب اديت نشده بود و چند جا حسابی گند زده بودند پرسيدم کارگران فيلم کی بوده؟ سرپرست گفت خودم شخصا کارگردانی کرده ام گفتم احمق چطور متوجه نشدی که پيرمرد جابه جا از دوربين سئوال ميکنه که ديگه چی بگم! خيلی خجالت کشيد با اردنگی بيرونش کردم، با عجله فيلم را به آقا رساندم چون منتظر بودند. بعد از اديت به دستور آقا قرار شد از شبکه ۱ تا ۱۲۰ به نمايش درآيد عرض کردم تا شبکه ۵ بيشتر نداريم آقا گفتند مزخرف نگو ما خودمان در منزل تا شبکه ۵۰۰ هم داريم فهميدم که آقا ماهواره دارند!
پنج شنبه ۳ مرداد ماه۸۱
«شرف» يابی! گرفتاری بزرگی شده اين «شرف»يابی! با عجله خدمت رسيدم آقا با لبخند فرمود امروز حسابی پابرهنه شده ای! نگاهی به پاهای خودم کردم و متوجه شدم که با نعلين خدمت رسيده ام به طعنه به خودم و آقا اشاره کردم و عرض کردم حکومت مال پابرهنه هاست! گويا از اين شوخی من هيچ خوشش نيامد چون سگرمه هاش توی هم رفت. پرسيد اين طرح خانه«زفاف» چی شد؟ با خنده گفتم خانه«عفاف» را ميفرماييد؟ با ناراحتی پرسيد مگر اسم آن را عوض کرده ايد؟ عرض کردم جهت خام کردم عوام الناس بله! داد زد از کی تا حالا عوام الناس اهميت پيدا کرده؟! جواب دادم آخه قربان هيچی نشده همه زده اند زيرش و هيچکس حاضر نيست به گردن بگيرد! با تندی پرسيد چرا؟ جواب دادم شايع است که به عفت و عصمت جامعه توهين شده آقا گفتند من نميفهمم جامعه ای که همه دربه در به دنبال حال کردن هستند عفتش کجا بوده؟ و اضافه کرد بايد از اول طرح را ميداديم دست اکبرشاه، ختم روزگاره! احساس کردم آقا به تلخی به برتری و مکاری اکبرشاه اعتراف ميکنند جسارتا پرسيدم حالا چطور شد که به فکر اين طرح افتاديد؟ فرمودند چند شب قبل عزراييل آمده بود به خوابم، گفت نگران قبض روح نباش فقط خبر بدی برايت دارم و اضافه کرد که مدتی قبل «پری بلنده» را در آن دنيا ديده که از عزراييل گله کرده که ما را به جرم داير کردن يک محله«خوش نام» قبض روح کردی، اما حالا نمايندگان خدا همه ايران را به محله «خوش نام» تبديل کرده اند، جريان را به عرض باريتعالی رساندم، ذات کبريايی خيلی غمگين شد و دستور دادند همه جا اعلام کنيد که ما هيچ نماينده ای روی کره زمين نداريم و اينها هيچ ارتباطی با ما ندارند و«حتی ما را نميشناسند»! از خواب پريدم و طرحی ريختم گفتم شايد اين طرح بتونه خدمتی باشه به ارواح طيبه پری بلنده و اقدس چهار چش! وقتی کيفور شديم آقا موافقت کردند فاتحه ای برای پری بلنده و اقدس بخوانيم.
برادر حسين زنگ زدند و گفتند«انعام ما چی ميشه»؟ با عصبانيت داد زدم صبر کن فيلم اکران بشه و فروش بره و گوشی را گذاشتم!
يکشنبه ۶ مرداد ماه۸۱
گويا قرار شده بود نهضت آزادی منحل اعلام بشود و حکم آن را چند روز بعد از «صدا سيمای» لاريجانی بخوانند. از آقا پرسيدم ما بايد احکام صادره را اعلام کنيم يا قوه قضاييه، آقا گفتند خب معلومه که قوه قضاييه بايد اين کار را بکند. قدری از خودم خجالت کشيدم چون يادم رفته بود که روال معمول اين است که حکم ها را از دانشگاه امام صادق می آورند و ايشان جهت اعلام به قوه قضاييه تحويل ميدهند. آقا پرسيد با مولانا سولانا ملاقات کردي گفتم فردا ايشان مي آيند گفتند به مولانا بگوييد شرط بي شرط، نميدهيد به جهنم، ما تکنولوژي خودمان را (اشاره به منقل و وافور) از افغانستان و پاکستان تهيه ميکنيم!
-
دوشنبه ۷ مرداد ماه۸۱
با مولانا سولانا مسئول اتحاديه اروپا ملاقات کردم، قليان سفارش دادم با خوشحالی پذيرفتند. با پررويی عرض کردم که شرط بی شرط نفت ميدهيم تکنولوژی ميگيريم بابت کشتن مخالفين هم پول ميدهيم و مجانی نميکشيم که شما اينقدر سر و صدا راه می اندازيد. مولانا سولانا گفت حالا کی شرط گذاشته، اين شرط و شروط مانند مهريه است کی داده و کی گرفته! همه اش بهانه برای بستن دهان اين سازمان های مدافع حقوق بشر است. گفتم اگر عرضه داشتيد و سازمان های مزبور را تعطيل ميکرديد خيلی موفق تر از حالا بوديد!
مردک خيلی شرمنده شد و پيغام آقا را بی کم و کاست مطرح کردم که ميدهيد ممنون، نميدهيد از افغانستان و پاکستان ميگيريم! مولانا سولانا گفت حرفی نداريم فقط به آقا بگوييد خفه نشوند به تندی گفتم شما حق نداريد در مسايل داخلی ما دخالت کنيد!
سه شنبه ۸ مرداد ماه۸۱
گزارش ملاقاتم با سولانا را به استحضار رساندم آقا گفتند خوب کاری کردی فقط چند تا شلاق مهمانش ميکردی خيلی بهتر ميشد قول دادم دفعه بعد اين کار را بکنم.
به آقا عرض کردم که«امامبانو» و ملاحضرت طيبه و وملا دخت اقدس و زن های فاميل تصميم گرفته اند فردا يعنی شب چهارشنبه بروند زيارت جمکران گويا نذری دارند که شما همان طور که در رژيم شاه دست داشته ايد حالا هم دست داشته باشيد! آقا دستور دادند بگوييد تخمه همراهشان نبرند، و اضافه کردند که خودمان هم خيلی وقت است خدمت آقا امام زمان نرسيده ايم و دستور داد که جمبو جت آماده کنند تا با اهل و بيت به جمکران برويم. عرض کردم قربان جمکران که فرودگاه ندارد. با دلخوری گفت با هلی کوپتر ميرويم با ترس گفتم هلی کوپتر را والاحضرت سيدجعفر با ملاگهر مش رمضان برداشته اند و برده اند تا با دوستان طلبه اشان دوری بزنند. آقا با عصبانيت گفتند کی هلی کوپتر را ميراند؟ عرض کردم اصغر لبويی! با عصبانيت مضاعف گفتند از کی تا حالا اصغر لبويی خلبان شده و اضافه کردند بگوييد بدون اجازه من حق ندارند پز بدهند چون بدون من هيچ پخی نيستند!
جسارت به خرج داده و گفتم خودتان به ايشان سردوشی داديد و درثانی همه اين برادران جان بر کف قبلا جگرکی و لبويی بوده اند و برای اين که خاطر مبارکشان مفرح شود گفتم قربان خانه ای را که در زعفرانيه مد نظرتان بود مصادره و صاحبش را هم اعدام کرديم و همين چند ساعت قبل خواهر مسئول زنگ زدند و گفتند بساط آماده است.
لبخند مليحی زدند ولی يک دستت درد نکنه هم به من نگفتند هميشه همين طور است!
چهارشنبه ۹ مرداد ماه۸۱
به آقا عرض کردم در رابطه با امامان جمعه مستعفی چه ميفرماييد؟ فرمودند به مال و منال رسيده اند يادشان رفته کی بوده اند! عرض کردم چند امام جمعه غير معروف هم اخيرا استعفا داده اند. گفتند جيره و مواجبشان را قطع کنيد و اگر اعتراض کردند آنها را به چوب و فلک ببنديد. در مورد آقای طاهری پرسيدم چه دستوری ميفرماييد گفتند مسايل و بحران های تازه ای در ستادهای بحران طراحی شده که ايشان خود به خود فراموش خواهند شد. به هوش و ذکاوت آقا آفرين فرستادم ولی ميدانستم که تبعات استعفای ايشان با بحران حل نميشود چون آتش آتش را خاموش نميکند!
پرسيدند اين خلخالی از کی اصلاح طلب شده عرض کردم از وقتی دوباره شروع کرده به حمام رفتن و نظافت کردن! بعد سئوال کردم در مورد حصر آن مرجع تقليد چه ميفرماييد؟ گفتند يک جوری مسمومش کنيد، گفتم مرجع تقليد آغاجری نيست! فرمودند مگر شريعتمداری را کشتيم چه شد؟! عرض کردم احساس خطر ميکنم اعتراضات شديدتر شده، گفتند با وجود اين همه سپاهی و بسيجی و لباس شخصی چه غلطی ميتوانند بکنند ولی نبايد فراموش کنيم که دشمن خيلی خرج ميکند گفتم چه دشمن ولخرجی داريم با خنده گفتند مثل خود ما!
جمعه ۱۱ مرداد ماه۸۱
آقا شخصا اقامه نماز کردند. برای جبران کمبود جمعيت از نمازهای جمعه شهرستان ها نمازگزار قرض گرفته بوديم. آقا بعد از مقداری زمينه چی و بافتن آسمون به ريسمون با خوشحالی فرمودند حالا ديديد که حق با ما بوده و حرف های ما در رابطه با تهاجم فرهنگی دشمن حقيقت داشته چون پيرمرد اعتراف کرده که ميليون ها دلار پول از دشمن گرفته و به روزنامه های زنجيره ای داده و توليد فحشا کرده و با همدستی خانه هدايت اسلامی کرج با دخترهای ۵ـ۶ ساله رضا پهلوی ارتباط داشته. سخنرانی که تمام شد عده ای از معلولين آقا را هو کردند که لباس شخصی ها حسابشان را رسيدند.
با هلی کوپتر جيم شديم و وقتی به کاخ جماران رسيديم به آقا گفتم گاف بزرگی کردی چون خانه هدايت اسلامی کرج از خودمانند و در کرج از آن کارها کرده اند ولی رضا پهلوی در واشنگتن است... با عصبانيت گفتند حالا که اين طور شده بگوييد به اعضای خانه هدايت اسلامی کرج نفری ۱۰ الی ۱۵ سال حبس بدهند تا کسی خيال نکند از خودمانند و اسمشان را بگذاريد خانه هدايت اسلامی واشنگتن!..
شنبه ۱۲ مرداد ماه۸۱
امروز با "آقا" رفتيم خرسواری! دو ساعتی به ياد گذشته خرسواری کرديم خرها ما را شناخته بودند ولی خود را به خريت زده بودند. سفير کبير جيرجيرکستان بعدا به ما ملحق شد. خيلی فقير بود بيچاره تا حالا خر سوار نشده بود. به دستور آقا قرار شد چند خر و ماچه خر برايشان بفرستيم. سفير خيلی خوشحال شدند آقا گفتند توی مملکت ما بحمدالله خر زياد است. چه کيفی دارد اين خرسواری.
يکشنبه ۱۳ مرداد ماه۸۱
قبل از من فرماندهان خودی سپاه "شرف" ياب شده بودند. قرار بود زير بيانيه شداد و غلاظی که تهيه شده بود انگشت بزنند، چند تن از آنها انگشت اتهام نداشتند آن را در جبهه ها از دست داده بودند آقا فرمودند مهم نيست انگشت سبابه بزنيد. بنده خداها از هول يا ترس به چشم و چال همديگر انگشت ميزدند يکی از آنها جسارتا پرسيد بيانيه چيه؟ آقا خيلی عصبانی شدند مردک حسابی جا خورد و در جا توبه نسوز کرد. بيچاره با گريه و زاری گفت که ميخواسته بداند معنای کلمه "بيانيه" چيست؟ وقت رفتن آقا به هر کدام يک شيشه گلاب قمصر هديه دادند و فرمودند هنگام "شرف" يابی از آن استفاده بکنند، وقتی تنها شديم آقا با خوشحالی گفتند با وجود چنين فرماندهان شجاعی آمريکا هيچ غلطی نميتواند بکند! نفهميدم آقا نشئه قدرت است يا نشئه . .
دوشنبه ۱۴ مرداد ماه۸۱
"شرف" يابی! آقا پرسيدند از شهر چه خبر؟ بعرض ذات اقدس "ملايونی" رساندم که شايعاتی بر سر زبانهاست که "ملادخت" ف دختر اکبرشاه به عراق رفته و پسر صدام هم به ايران آمده. آقا فرمودند گزارش سفر پسر صدام را دريافت کرده ام ولی ميخواهم بدانم که ملادخت ف از طرف پدرش ماموريت داشته يا خير؟ جواب دادم کسب اطلاع نموده ايم که ملادخت با صدام حسن برادر صدام حسين رئيس جبهه الکارگزاران عراق ملاقات کرده و از طرف اکبرشاه پيغام داده که بهتر است عراق با آمريکا کنار بيايد تا آمريکا به ايران حمله کند چون اوضاع ما بحرانی تر از عراق است. آقا متعجب گفتند که اکبرشاه چطور از نقشه های ما مطلع شده، عرض کردم هفته قيل نيز پسرش را به ديدار حاج سليمان دميرل فرستاده بود ولی من توانستم سفير آلمان را وادار کنم تا از دولت مطبوعش بخواهد از پذيرش ايشان خودداری کند. آقا با ناراحتی فرمودند رئيس جمهور چرا جا زده و حکم سفارت پسر اکبر شاه را امضا کرده، با ترس و لرز گفتم همانطور که شما حکم رياست مجمع تشخيص مصلحت ايشان را امضا کرديد. آقا از کوره در رفتند و دستور دادند مرا مشت و مال مفصل بدهند.
سه شنبه ۱۵ مرداد ماه۸۱
رئيس جمهور جهت خداحافظی خدمت آقا بودند. من ديرتر رسيدم هنوز از کتکی که ديروز خورده بودم بدنم درد ميکرد به خودم گفتم ما و برادران جان بر کف آدمهای مفلوکی هستيم ولی رئيس جمهور . . . آقا چرتم را پاره کرد با تحکم فرمودند به کرزای بگوييد ۶ ماه مهلت داريد آمريکايی ها را از افغانستان بيرون کنيد. رئيس جمهوری در حالی که به گل و بلبل های قالی نگاه ميکردند جواب دادند بر روی چشم. رئيس جمهور گفتند ميخواهند ليست افرادی که در غياب ايشان دستگير خواهند شد را رويت کنند! آقا گفتند از صدا و سيما به اطلاعتان خواهد رسيد و ادامه دادند که سوغاتی يادتان نرود! آقای رئيس همانطور که به گل و بلبل های قالی چشم دوخته بودند گفتند به روی چشم! نجابت رئيس جمهور همه را کشته! وقتی ايشان رفتند به آقا گفتم آمريکايی ها ميتوانند کرزای را بيرون کنند ولی کرزای فکر نميکنم جرأت داشته باشد به آمريکايی ها بگويد بالای چشمتان ابروست. آقا گفتند ميخواهيم دست پيش بگيريم که پس نيافتيم و تازه اگر مشکلی پيش آمد ما حاشا ميکنيم و يقه رئيس جمهور را ميگيرند، عرض کردم قربان ۲۳ سال است دست پيش گرفته ايم ولی هميشه پس افتاده ايم آقا با عصبانيت گفتند به تو مربوط نيست و گذاشتند دنبالم، نعلينم را ول کردم و در رفتم.
Comment
-
چهارشنبه ۱۶ مرداد ماه۸۱
باز هم "شرف" يابی! آقا پرسيدند جنجال ديروز مجلس بر سر چه بوده؟ عرض کردم کمک ۵۵۰ ميليون دلاری به افغانستان آقا خنديدند و گفتند خبر ندارند که ما نصف پولها را تحويل طرفهای افغان داده ايم و در ثانی چرا وقتی به سوريها و حزب الله ميدهيم جيکشان درنميآيد و پرسيدند طرفهای افغان کی جنس ها را تحويل ميدهند؟! گفتم پس بلاعوض نبوده آقا خنديدند. عرض کردم برادر "گل و بلبل بدين" با چند من نمونه آماده "شرف" يابی است. آقا خطاب به برادر گفتند چرا زده ايد زير قيمتهای توافق شده، برادر جواب دادند آمريکايی ها در کار تحويل تکنولوژی از افغانستان به ايران کارشکنی ميکنند! آقا فرمودند چون سر خودشان بی کلاه مانده و گويا از پرويز مشرف باج کلانی گرفته اند و تعهد کرده اند که از وی در مقابل رقبای کلمبيايی در بازارهای اروپا و آمريکا حمايت کنند. وقتی تنها شديم آقا گفتند کسری بودجه ۵۵۰ ميليون دلاری را از محل فروش تراکم جبران کنيد گفتم شورای شهر را چکار کنيم گفتند درش را تخته کنيد.
آقا پرسيدند نفهميدی رئيس جمهور با محافظان آمريکايی کرزای احوالپرسی کرده يا خيرگفتم خير ولی گويا بين محافظان ايشان و آمريکايی ها شيشکی رد و بدل شده آقا لبخند رضايت مندی زدند!
پنجشنبه ۱۷ مرداد ماه۸۱
در رکاب آقا با موتور گازی به روستای زادگاه آقا رفتيم. گزارشهای مربوط به پورزند را به اطلاع آقا رساندم و گفتم پخش اعترافات خيلی به ضررمان تمام شده. آقا پرسيدند مگر اخبار سانسور نميشود عرض کردم سانسور اينترنت بسيار مشکل است آقا دستور دادند بيل کلينتون را ترور کنيد گفتم منظورتان بيل گيتس است، گفتند با هواپيما بزنيد به ساختمان مايکروويو، عرض کردم شرکت مايکروسافت را ميفرماييد و اضافه کردم که کار از کار گذشته و فقط يک راه برايمان باقی مانده و آن اينکه در شهرها را ببنيديم و دستور بدهيم همه به غارها پناه ببرند، آقا فرمودند سرشماری کنيد ببينيد چند تا "تورا بورا" داريم و اگر کم داشتيم دستور بدهيد شهرداری به جای برج غار بسازد و اضافه کردند هر چه زودتر بايد با منبع وحی ارتباط برقرار کنيم تا مخالفان را مثل اصحاب کهف سيصد سال بخواباند چون شرع انور در خطر است به جيب مبارکشان اشاره کردم و گفتم اسلام ناب محمدی را ميفرماييد آقا ريسه رفتند!
جمعه ۱۸ مرداد ماه۸۱
با وجود تعطيلی مجبور به "شرف" يابی بودم! آقا پرسيدند اين زرافشان کيه؟ عرض کردم همان که دستور داديد کاری بکنند تا ديگر زرافشانی نکند. آقا فرمودند به کربلايی محمود بگوييد به هيچ وجه کوتاه نيايد، ضمنا به مشکينی بگوييد جلوی دهان صاحب مرده اش را بگيرد! گفتم حالا همه فهميده اند که ما حکم اعدام آقاجری را صادر کرده ايم، و همان مرجع تقليد باز هم اطلاعيه داده چه دستور ميفرماييد، فرمودند بگوييد با موشک دوربرد بيت او را هدف قرار دهند و شايعه بيندازيد که کار کار اسرائيلی هاست بگوييد به جای نيروگاه اتمی بوشهر اشتباهی بيت نامبرده را زده اند! عرض کردم طرح خوبی ست ولی اشکالی که دارد اين است که فاصله اين دو با هم زياد است، يا بايد بيت ايشان را ببريم بغل نيروگاه اتمی بوشهر و يا در شهر "قم" نيروگاه اتمی" بوشهر" بسازيم!
شنبه ۱۹ مرداد ماه۸۱
آقا خيلی شنگول بودند. فرمودند از حرفهای سعود الفيصل خوشمان آمده، عرض کردم با وصيتنامه حضرت امام چکنيم که فرموده بودند:
"تبت يدی ابی لهب ـ بريده باد دست فهد" گفت بگذاريد دم خمره آبش را بخوريد! گفتم قربان ما القاعده مان کجا بود؟ فرمودند آنها را بن لادن مخفيانه فرستاده بود اينجا که در امان باشند گفتم اينها را خودمان با سلام و صلوات وارد کرده بوديم آقا گفتند "ديپ ملاسی" يعنی همين! گفتم چه نفعی برای ما دارد آقا گفتند سعودی ها چند صد ميليون دلار بابت همين چند نفر پول دادند گفتم لابد پولشان زياد شده، آقا فرمودند نخير دويست ميليون دلار خريدند چهار صدميليون دلار فروختند به آمريکايی ها، ضمنا گفتم به آمريکايی ها پيغام بدهيد که اگر خريدار هستند از اين بهترش را هم داريم اينها نمونه است و اضافه کردم که با يک تير چند نشان زده ايم، هم به سعودی ها حسن نيت نشان داده ايم هم باب مذاکره را باز کرده ايم و هم نشان داده ايم که اهل معامله ايم و با پوزخند ادامه دادند آمريکايی ها قول داده اند که اگر با ما کنار بياييد ما از شما در مقابل ايرانی ها حمايت ميکنيم
يکشنبه ۲۰ مرداد ماه۸۱
طبق معمول "شرف" يابی! آقا لم داده بودند روی مخده و با راديوهای بيگانه ور ميرفتند، گفتند داستان "لنبک آبکش" را ميدانی؟ تجاهل العارف کردم. گفتند پادشاهی به نام خشايارخان گفتم شاه عباس را ميفرماييد گفتند بله و ادامه دادند که وی با لباس مبدل به عنوان ميهمان به خانه مرد آب فروشی به نام لنبک ميرود و ميخواسته وی را امتحان کند که آيا مهمان نواز است يا خير بنابراين هر کاری که لنبک ميکرده سلطان محمود غزنوی آن را ممنوع اعلام ميکرده تا جايی که هيچ راهی برای مردک باقی نميماند! عرض کردم منظور مبارک چيست؟ گفتند ميخواهيم حرف زدن و خواندن و نوشتن و خوردن و خوابيدن و کشيدن و نفس کشيدن را ممنوع اعلام کنيم به همين دليل دستور داده ايم که از امروز قليان کشيدن ممنوع اعلام شود، عرض کردم نکند شما هم مثل دولت آمريکا از شرکتهای تنباکو باج ميخواهيد؟ پرسيدند چطور؟ عرض کردم با اين دستور شما احتمالا مردم رغبت بيشتری به کشيدن قليان نشان خواهند داد چون مردم معمولا عکس دستورات ما عمل ميکنند! آقا با عصبانيت گفتند: نمک نشناس ها! ....
چهارشنبه ۲۲ مرداد ماه۸۱
«شرف»يابی کله سحر! سر چهارراه چند تا بربری و چند سير پنير خريدم. به برادران جان بر کف گفتم چايی را آماده کنند. آقا بيدار شدند. يکی از برادران جان بر کف گفت«آفتاب شرم نميکند قبل از آقا بيدار ميشود و نماز ولی امر مسلمين جهان را قضا ميکند»! آقا خيلی کيف کردند و دستور دادند نيم کيلو درجه و نشان به برادر مذکور مرحمت کنند. فهميدم مردم راه ترقی را ياد گرفته اند! بربری و چای شيرين به دهن آقا خيلی مزه کرد. آقا گفتند بايد الگوی پابرهنه ها باشيم. جسارتا عرض کردم کدام پابرهنه؟ پنير کيلويی ۲۵۰۰ تومان است قربان! آقا فرمودند من خيال کردم پنير هنوز سيری پنج قران است. به عرض مبارک رساندم که سکه پنج قرانی مدت هاست به لقاءالله پيوسته. آقا پرسيدند پس مردم چطوری از تلفن همگانی استفاده ميکنند؟ گفتم از سکه پانصد ريالی استفاده ميفرمايند. آقا با لبخند فرمودند معلوم ميشود وضع مردم خوب است. با کنايه عرض کردم خيلی! آقا متوجه کنايه نشد. نفس راحتی کشيدم!
پنج شنبه ۲۳ مرداد ماه۸۱
به دستور آقا پنهانی با نماينده دولت اسرائيل ملاقات کردم پرسيدم پس کی قرار است به نيروگاه اتمی بوشهر حمله کنيد؟ سفير گفتند وقتش که شد خبرتان ميکنيم و اضافه کردند که آقای شارون از بابت تشديد حملات انتحاری بسيار ممنون هستند. گفتم البته ما هم ممنونيم چون از خاموشی شعله های انتفاضه هردويمان متضرر خواهيم شد! طرف اسرائيلی گفت شما بيشتر ضرر خواهيد کرد چون خاموشی شعله های انتفاضه در فلسطين يعنی شعله ور شدن انتفاضه در ايران. از اين که دست ما را خوانده بود ناراحت شدم ولی به روی خود نياوردم. برای اين که خيالش را راحت کنم گفتم خوشبختانه در ايران همه جناح ها هيزم بيار معرکه انتفاضه فلسطين هستند! طرف اسرائيلی با پوزخند گفت«فلان چيز چه ربطی به شقايق (جمع شقيقه) دارد»! دستور دادم بيرونش کنند.
*********
علم دار آقا به اتفاق آقای ولايتی و چند تن از ابواب جمعی دستگاه «ديپ ملاسی» مقام ولايت جهت تاسيس دفتری در دبی چند روزی به امارات ميروند و به فاصله يک هفته از خاطرات خبری نيست.
پنج شنبه اول شهريور ماه ۸۱
« شرف»يابی! گزارش سفر به امارات را به عرض آقا رساندم و گفتم ولی طرف های اماراتی زياد وزير خارجه ما را تحويل نگرفتند. آقا پرسيدند چرا؟ گفتم اولا چون با وزير خارجه رئيس جمهوری لاس ميزنند، دوم اين که ايشان خيلی چرت ميزد. به عرض رساندم که پيشنهاد شما در مورد جزاير تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را مطرح کردم با خوشحالی پذيرفتند. گفتم چند تا جزيره اصلا برای ما مهم نيست ولی ما حاضريم با دو سه تا جزيره در هاوايی و جاهای ديگر طاق بزنيم. فورا قبول کردند. قرار شد يک جزيره در نزديکی باهاما و يک جزيره هم در شرق جاوه به ما بدهند اين جزاير جزو املاک خصوصی شيخ است که از اوناسيس خريده، آقا کيف کردند و گفتند اتفاقا مردم جاوه مسلمانند و در صورت بالا گرفتن مخالفت ايرانی ها ميتوانيم مقر خلافت خود را به آنجا منتقل کنيم!
ادامه دادم، ضمنا صراحتا به طرف های اماراتی حالی کردم که تمام مذاکرات «ديپ لماتيک» و «ديپ ملاتيک» بايد از کانال اين دفتر باشد. اماراتی ها به يک شرط قبول کردند که ما بالای دفتر تابلو بزنيم تا بقيه حساب کار خودشان را بکنند! ما پيشنهاد کرديم روی تابلو بنويسند«بنگاه شادمانی ولی فقيه و شرکا» اما طرف های اماراتی پيشنهاد کردند برای رد گم کردن بهتر است اسم تجاری روی دفتر خود بگذاريد بالاخره نوشتيم«بقالی حاج علی اکبر و اخوان»! آقا با خوشحالی فرمودند وقتی استخاره خوب بيايد همه کارها را خودش روبه راه ميکند!
جمعه دوم شهريور ماه ۸۱
آقا تلفن کردند که بيا! خيلی خوشحال به نظر ميرسيدند. چمدان ها را بسته بودند. به محض ديدن من گفتند دستور داده ايم جمبوجت را آماده کنند ميخواهيم به جزيره خودمان در باهاما برويم چون بعد از قضيه ميکونوس به هيچ کجا نرفته ايم. گفتم يعنی نتوانسته ايم. آقا گفت حالا وقت اين حرفا نيست. به عرض مبارک رساندم که جزاير هنوز به ما تحويل داده نشده. آقا فرمودند مگر معامله را تمام نکرديد؟ گفتم فقط قولنامه کرديم و هنوز به محضر برای امضاء اسناد نرفته ايم و اشکالی که دارد اينست که اسناد جزاير ما دست خودمان نيست و در بايگانی وزارت خارجه رياست جمهوری ميباشد و درثانی مجلس نيز بايد مسئله معامله جزاير را تصويب کند! آقا آهی کشيدند و گفتند خوش به حال اماراتی ها که مجلس ندارند و تمام تصميم ها را خود شيخ ميگيرد. به دستور آقا قرار شد راهی برای انحلال مجلس و تعطيل جمهوری پيدا کنيم!
Comment
-
شنبه ۳ شهريور ماه۸۱
نصف شب با بيژامه و نعلين «شرف» ياب شدم. آقا خوابشان نميبرد. تلفن زدند که خدمتشان برسم. احتمالا زياده روی کرده بودند چون تن مبارکشان به خارش افتاده بود. گفتند راهی برای انحلال مجلس پيدا کرده ام، درست مثل هيروشيما از بمب اتمی استفاده ميکنيم و بلافاصله پس از بمباران مجلس از زمين و هوا و دريا حمله ميکنيم و با يک کودتا کلک جمهوری را ميکنيم. گفتم ولی سپاه حمله را شروع کرده، آقا گفتند به زمينه چينی نياز داريم چون اول بايد جنگ روانی راه بيندازيم و همه را روانی کنيم. گفتم در حال حاضر نيز پنجاه درصد مردم روانی شده اند. آقا دستور دادند چون سوژه ها ته کشيده مسئله تهاجم فرهنگی را به شدت تبليغ کنيد! گفتم مطمئن نيستم بگيرد.
آقا گفتند به جورج بيکار بوش بگوييد چرا اينقدر اين پا و آن پا ميکنی، خير سرت حمله کن ديگه، حالا عراق نشد سوريه، سوريه نشد سومالی، اصلا به خود ما حمله کن، کی از ما بهتر، مگه ما کم بی عرضه ايم! به دستور آقا قرار شد به جورج بيکار بوش در مورد حمله به خودمان اوليتاتوم بدهيم
يکشنبه ۴ شهريور ماه۸۱
به آقا گزارش دادم که اماراتی ها گفته اند خودتان به اکبرشاه بگوييد دفترش را در دبی تعطيل کند چون ما حوصله دعوا و دردسر نداريم. آقا گفتند آمريکايی ها و شرکت نفتی کونکو نيز به حامد کرزای گفته بودند تا به خاتمی بگويد به اکبرشاه دستور دهد اينقدر به پای آنها نپيچد و دور و برشان نپلکد و ادامه دادند واقعا که خيلی پرروست. آقا دستور دادند به دفتر ساختمان محل دفتر اکبرشاه در دبی رشوه بدهيد تا اجاره دفترش را تمديد نکنند. گفتم کجای کاری کل ساختمان به آن بزرگی را خريده گفتند به شهرداری دبی رشوه بدهيد تا جواز کسبش را تمديد نکنند. گفتم شهرداری آنجا رشوه قبول نميکند. با خشم فرياد زدند مزخرف نگو، شهرداری در همه جای دنيا شهرداری است. آقا را آرام کردم و قول دادم راهی پيدا کنيم. حالا فهميدم چرا اماراتی ها اصرار به زدن تابلو داشتند!
دوشنبه ۵ شهريور ماه۸۱
«شرف»يابی. گفتم گويا شهرداری تصميم به تخريب مجسمه ها گرفته. آقا فرمودند خودمان اين تصميم را گرفته ايم. پرسيدم پس تکليف مجسمه های حضرت امام چه ميشود؟ فرمودند برايشان محافظ گذاشته ايم. گفتند آقای جنتی با شهامت دستور داده زير مجسمه پسر شاه سابق بمب بگذارند. گفتم نکند مجسمه کاوه آهنگر را ميفرماييد! آقا با تعجب گفت که جنتی گزارش داده که ضد انقلاب مجسمه پسر شاه سابق را با ماهواره فرستاده و شبانه گذاشته وسط ميدان شهر اصفهان!
گفتم چرت و پرت ميگويد کاوه آهنگر پسر فردوسی است و ربطی به شاه ندارد. آقا پرسيد فردوسی کيه؟ قبلا اسمش را نشنيده ام به عرض مبارکشان رساندم از شعرای ملی مذهبی است ولی مثل اينکه از ملی گراهاست احتمالا برای رد گم کردن اين ادعا را ميکند. آقا گفتند فورا دستگيرش کنيد. گفتم از دار دنيا رفته. آقا خيلی پکر شدند گفتند خيلی بد شد. گفتم دير تشريف آورديد. آقا گفتند حالا که دستمان به فردوسی نميرسد بگوييد همه ملی گراها را دستگير کنند. گفتم گنه ناکرده در بلخ آهنگری آقا گفتند«خفه»!
سه شنبه ۶ شهريور ماه۸۱
با وجود نشئگی «شرف» ياب شدم آقا هم کيفور بودند. گفتند دستور داده ايم ماهواره همشيره زهره را هر چه زودتر بخرند چون ميخواهيم چند کانال ماهواره ای از خارج برای ايرانی ها برنامه پخش کند. گفتم ولی صدا و سيما خيلی وقت است برای خارج از کشور برنامه پخش ميکند. آقا فرمودند درست است ولی ما ميخواهيم برای داخل از کشور برنامه پخش کنيم. پرسيدم مگر صدا و سيما اينکار را نميکند؟ آقا گفتند صدا و سيما پشيزی نزد ايرانيان اعتبار ندارد. پرسيدم هدف از اين کار چيه؟ آقا گفتند حالا که جورج بيکار بوش قصد حمله به ما را ندارد خودمان تصميم گرفته ايم مردم را به شورش دعوت کنيم. با تعجب پرسيدم عليه کی؟ آقا گفتند عليه خودمان و اضافه کردند نقشه قدری عوض شده، مردم شورش ميکنند بهانه به دست ما ميدهند و اين آخرين شانس ماست تا بساط جمهوری را به هم بريزيم گفتم ولی اگر اوضاع از کنترل در رفت؟ آقا حرفم را قطع کرد و گفت نميرود استخاره خوب آمده، به هوش و ذکاوت آقا آفرين فرستادم و پای مبارکشان را بوسيدم ولی نشئگی از سرم پريد چون خيلی بو ميداد!
چهارشنبه ۷ شهريور ماه۸۱
به عرض رساندم که آمريکا گفته کشتی گيران آمريکايی به ايران نخواهند رفت گويا از يک منبع مطلع اطلاعاتی دريافت کرده اند که جان آمريکايی ها در خطر خواهد بود.
آقا با قهقهه فرمودند منبع مطلع سردسته انصار بوده، دستور داديم به خبرگزاری ها فکس بزند که ما به کشتی گيران آمريکايی حمله خواهيم کرد. گفتم برای وجهه ما خوب بود اگر می آمدند. آقا با خشم گفتند گور پدر«وجهه» و توضيح دادند فرض کن يک کشتی گير آمريکايی يک کشتی گير خودی را خاک کند ميدانی چقدر تبليغات عليه ما راه می اندازند؟ گفتم عکس آن هم احتمال دارد فرمودند ندارد چون من مطمئنم که تماشاچيان ايرانی به خاطر دهن کجی با ما آمريکايی ها را تشويق خواهند کرد. گفتم يعنی در خاک خودمان بايد از آمريکايی ها بترسيم؟ آقا با عصبانيت گفتند آمريکا هيچ غلطی نميتواند بکند من از ايرانی ها وحشت دارم و تاکيد کردند تحت هيچ عنوانی نبايد اجازه بدهيم چند هزار ايرانی در يک محل اجتماع کنند. برای اين که خيال آقا راحت شود گفتم از سال ديگر«فيلا» ما را بيرون خواهد کرد چون کشتی بايد مختلط باشد! آقا با تعجب پرسيد مگر «فيل» ها هم کشتی ميگيرند!؟
در حالی که خنده ام را کنترل ميکردم زدم به چاک.
سه شنبه ۲۲ شهريورماه۸۱
امروز در معيت آقا از جنگل بازديد رسمی به عمل آورديم. جماعت کثيری از حيوانات با فريادهای ايوالله خوش آمد ـ رهبر ما خوش آمد با تکان دادن دم استقبال پرشوری از ما به عمل آوردند. در ابتدا سردار شيرخان ضمن خيرمقدم از طرف همه وحوش، وجود آقا را برای بقای جنگل مهم و ضروری دانسته و آن را وديعه ای الهی قلمداد نمود که آقا خيلی کيف کردند. آقا در جواب فرمودند همانطور که خان جنگل نيز تاکيد کردند همه بايد مطيع قانون جنگل و پيرو ولايت باشيد تا به نظام ناب جنگلی شما آسيبی نرسد و کليه آحاد جنگل بايد ضمن حفظ هوشياری و درندگی مواظب دشمن و توطئه تفنگ هايی که جنگل را نشانه رفته اند، باشند. بعد از سخنان مبسوط آقا حيوانات ضمن کشيدن نعره و زدن لگد و جفتک مراتب خرسندی و اطاعت خويش را ابراز کردند. و آن هنگام نمايندگان قاطبه وحوش جدا جدا خدمت آقا رسيده و ضمن بوسيدن پای ايشان عرايضی ابراز ميکردند. ميمون ها گله داشتند که چرا يکی از آدم ها گفته است که «ما ميمون نيستيم که تقليد بکنيم» و اين حرف مصداق عينی تشويش اذهان عمومی است و شکايتی در اين زمينه تقديم مقام رهبری کردند که آقا دستور دادند زيرش خطاب به قوه قضاييه بنويسند اقدام عاجل به عمل آيد. نماينده زرافه ها شکايت داشتند که بدون اذن نماينده ولی فقيه يعنی شغال هيچ حيوانی حق نشخوار ندارد. آقا ظاهرا ناراحت شدند ولی به روی خودشان نياوردند و از نماينده زرافه ها پرسيدند شما چرا گردنتان اينقدر دراز است و دستور فرمودند برای جلوگيری از اسراف و تصريف نصف گردن زرافه ها را ببرند. بقيه حيوانات حساب کار خودشان را کردند و همگی رضايت کامل خود را از سياست های مقام ولايت اعلام نمودند. آقا، خرها را مورد عنايت خاص قرار داده که نماينده خران در پاسخ گفتند:«خرها هميشه و در هر حال مطيع اوامر مقام شامخ ولايت بوده و هستند و اطمينان دادند که خرها هيچوقت به دنبال اعتراض و انقلاب و اصلاح نخواهند بود. هنگام رفتن شير آهسته پيش من گله کرد که من جد اندر جد سلطان جنگل هستم و مگر من ظاهرشاه هستم که مرا خان خطاب ميفرماييد. گفتم يواش تند نرو تا آقا گوشتت را حلال اعلام نکرده به همين عنوان خانی راضی باش و بزن به چاک، شير خيلی عصبانی شد و گفت ميخواهی با يک غرش حسابی حال آقا را بگيرم. گفتم خود دانی ولی بعدا گله نکنی اگر به جرم ايجاد آلودگی صوتی دستگيرت کردند! پس از صرف غذا و کباب و دود به کاخ جماران بازگشتيم!
چهارشنبه ۲۳ شهريور ماه۸۱
در رکاب آقا و ملاگهر سيدمجتبی و امامبانو و ملاگهر رمضان و بقيه ملادخت ها برای مانور نيروی دريايی عازم بندرعباس شديم. به دليل اين که آقا از دريا ميترسيد و امکان تمارض توسط ايشان وجود داشت، از دانشگاه امام صادق دستور رسيده بود که تا آخرين لحظه آقا در جريان مانور قرار نگيرد.
ملادخت ها و ملاگهرها و امام بانو جهت خريد به جزيره قشم رفتند و من و آقا به پايگاه يکم دريايی رفتيم. آقا چند بار پرسيدند برای چه ما را به اينجا آورده ايد؟ گفتم هواخوری و خريد. آقا با ناراحتی گفت، مگه هوای گرم خوردن دارد؟! دستور دادم افراد از جلو آقا رژه بروند تا کيف کنند چون ميدانستم ديوانه قدرت است. رژه خيلی جالب بود اما بلندی ريش برخی پرسنل آنها را شبيه سران القاعده و طالبان درآورده بود. به فيلمبرداران دستور دادم اين قسمت را حذف کنند چون همين فيلم ها را در سی ان ان نشان ميدهند و آنها را به عنوان رهبران القاعده به مردم غرب قالب خواهند کرد. يکی از فرماندهان جهت ارائه گزارش جلو آمد. آقا با صدای بلند گفتند:«چطوری عباس لبويی»؟!
«حال والده چطور است»؟! و باز به صدای بلند پرسيد:«مگه لبو فروشی صرف نميکرد که اينکاره شدی»؟!
آهسته به آقا گفتم:«ايشان فرمانده هستند»! آقا فرمودند کی اين مرتيکه را فرمانده کرده؟! عرض کردم عزل و نصب فرماندهان با ذات اقدس ملايونی است. آقا آهسته گفت: منکه يادم نيست و بلند گفتند گزارش بی گزارش هوا گرمه حوصله نداريم. مانور نظامی بلافاصله آغاز شد آقا خيلی ترسيدند و فرياد زدند ای داد و بيداد دوباره جنگ شروع شد، فرار کنيد صدام حمله کرده!... دست مبارک آقا را گرفتم و به عرضشان رساندم که اين مانور نظامی است، جهت آمادگی و مقابله با دشمنان و آمريکاست بايد از اين کارها بکنيم و خودی توی منطقه نشان بدهيم. آقا فرمودند اين مسخره بازی ها چيه ما هميشه آماده شهادتيم. عرض کردم برای نشان دادن قدرت شما اينکار ضروری است. آقا گفتند پس اين همه توپ و تفنگ و فشنگ را چرا هدر ميدهند؟ جواب دادم اينها تيرهای مشقی است. آقا با غيظ گفت، خب دستور بدهيد مشق شان را شب بنويسند چه احتياجی به اين دنگ و فنگ هاست؟! برای رفع کسالت دستور دادم بساط را عُلَم کنند. آقا نفس راحتی کشيدند و گفتند کار اصلی ما نشستن پای بساط و اجرای اوامر است اين کارها به ما مربوط نيست. عرض کردم شما فرمانده کل قوا هستيد. آقا جواب دادند کدوم قوا؟ قوه ای ديگه نمونده! ترجيح دادم سکوت کنم تا آقا کارش را تمام کند. اينهم نان خوردن ما!
پنجشنبه ۲۴ شهريورماه۸۱
«شرف» يابی! محافظان گفتند آقا از ديشب تا حالا يک بند مشغول استخاره است. چند سرفه کردم و داخل شدم آقا فرمودند نماينده دائمی ما در سازمان ملل ميخواهد به تصويب قطعنامه درباره عراق رأی بدهد تلفن زده و نظر ما را پرسيده به همين جهت داشتم استخاره ميکردم که رأی مثبت بدهيم يا منفی! عرض کردم گاهی بايد رأی ممتنع بدهيم. آقا گفتند اينجا فقط نوشته«خوب» و «بد» و از «ممتنع» خبری نيست.
گفتم در هر حال رأی گيری ديشب تمام شده، آقا با تعجب پرسيد نماينده ما رأی مثبت داده يا منفی؟ گفتم ديشب هر چه منتظر مانده از تصميم گيری و رايزنی شما خبری نشده از ترس اين که مبادا اخراجش بفرماييد رأی نداده و جيم شده. آقا با لبخند فرمودند پس معلوم ميشود آدم خبره ای است
Comment
-
شنبه ۲۶ شهريور ماه۸۱
امروز آقا با دم مبارکشان «حب» ميشکستند. فرمودند خبر داری يا نه؟ تجاهل العارف کردم آقا با خنده گفتند، عرفات الاخون والاخون شده، و با اشاره به خودشان گفتند هر که با علی در افتاد ور افتاد! و اضافه کردند، شنيدم در رام الله دنبال اتاق خالی ميگرده! گفتم قرار است اطلاعيه بدهيم و حمله اسرائيل را محکوم کنيم و وزارت خارجه ميخواهد بداند که اولا آيا به عرفات هم در اعلانيه دشنام داده شود و اگر داده شود چند دانه فحش نثارشان گردد و ثانيا فحش ها آبدار باشند يا خير، ثالثا اگر آبدار باشد از کلمه خواهر و مادر هم استفاده شود يا نه؟ آقا فرمودند «ديپ ملاسی» چه کار سختيه! عرض کردم آيا با توجه به توقيف کشتی اسرائيلی حامل سلاح برای ما دادن اطلاعيه عليه اسرائيل کار درستی است؟ آقا با تندی گفت، هر چه من ميگويم حتما صحيح است، سئوال بيخودی نکن که ميزنم توی دهنت! با ترس و لرز عقب گرد کردم و زدم به چاک و با خود انديشيدم که کار ما همان ديپ ملاسی است نه ديپلماسی!
يکشنبه ۲۷ شهريور ماه۸۱
«شرف»يابی! آقا فرمودند برای ختم غائله اصلاحات فکری به خاطرم رسيده و بعد ليستی را از جيب مبارک بيرون کشيد و گفت: بخوان، دويست سيصد نفر بيشتر نيستند با خمپاره خانه را بر سرشان خراب ميکنيم! همين امروز با دارودسته بغدادی صحبت کنيد و مظنه قيمت بگيريد که برای انهدام خانه هر يک از اينها با خمپاره چقدر ميگيرند. گفتم ولله با شناختی که من از دارودسته گروه بغدادی دارم و اين ليستی که من ميبينم فکر ميکنم قيمت هايشان خيلی بالا باشد چون هر دويست سيصد نفر آدم های مهم هستند. و اين را هم بگويم که اينها هر بار قيمت خمپاره هايشان را بالا ميبرند و اضافه کردم که نماينده بغدادی ميگفت دفعه قبل شش تا خمپاره زديم پول چهار تا را بيشتر نداديد! آقا گفتند هميشه چهارتا ميزنند شش تا حساب ميکنند و ادامه دادند بگوييد دفعه قبل اشتباها به يکی از مراکز خودی شليک کرده ايد!
گفتم نماينده بغدادی ميگويد خمپاره هوشمند اختراع کرده ايم که خودی و نخودی را ميشناسد و حتی در صورتی که اشتباها در خانه و محل افراد خودی فرود بيايد به جای منفجر شدن از شرم آب ميشود و ميرود زير زمين! آقا فرمودند زياد به حرف اينها اعتماد نکن! عرض کردم چاره ای نداريم. آقا گفتند بگوييد پنج تا پنج تا بزنند نقدا پرداخت ميکنيم. گفتم نماينده بغدادی ميگويد تا بيعانه ندهيد شروع نميکنيم. آقا فرمودند قبوله فقط قولنامه بکنيد که زيرش نزنند!
دوشنبه ۲۷ شهريور ماه۸۱
باز هم«شرف» يابی! آقا در مورد انتشار ۹۰۰ ميليون اوراق «قراضه» سئوال کردند. عرض کردم احتمالا منظور مبارک اوراق قرضه است. آقا با حيرت پرسيدند يعنی اوراق قرض ميدهند؟! با هزار بدبختی برايشان توضيح دادم که اين هم شکلی از رباخواری است اما چون در حکومت اسلامی انجام ميگيرد طبعا حلال ميباشد! آقا که خيلی گيج شده بود زير لب فرمودند پس بی دليل نيست که ما هيچ سر در نمی آوريم و بی جهت نبود که حضرت امام ميفرمود«اقتصاد مال خر است»!!
جمعه ۱۷ مهرماه ۸۱
به آقا گفتم روزنامه اخوی نوشته که صدا و سيما درآمد آگهی ها را به خزانه واريز نميکند. آقا گفتند بگوييد تا دينار آخر به خزانه ما واريز ميکنند و اين حرفا به کسی نيامده و پرسيدند مگر روزنامه ايشان جمعه هم منتشر ميشود؟ عرض کردم بلی! آقا دستور دادند که به خاطر احترام به روز جمعه خواندن روزنامه در اين روز ممنوع شود!
به عرض مبارک رساندم روزنامه ها نوشته اند مملکت وزير خارجه دارد ولی معاون لاريجانی به عراق رفته؟ آقا فرمودند اولا ايشان معاون خود بنده است و لاريجانی کيلويی چنده، دوما ايشان رئيس صدا و سيما هستند نه معاون، سوما ما با هر کسی که دلمان خواست مذاکره ميکنيم چون ما حافظ جان و مال و ناموس مملکت هستيم و با عصبانيت گفتند اين ايرانی ها به قانون اساسی خودشان هم "پای بند" نيستند و من نفهميدم اينها از جان ما چه ميخواهند. بگوييد هر کس نميخواهد "گذرنامه بگيرد و از مملکت خارج شود"! و گوش مرا محکم گرفت و گفت شيرفهم شد! داد زدم قربان من خودی ام، ايرانی نيستم! آقا گفت راست ميگويی خب اين را از اول ميگفتی. به خودم و هر چی حلال خور است دشنام دادم!
شنبه ۱۸ مهرماه ۸۱
"شرف" يابی! آقا از لايحه اختيارات رئيس جمهوری پرسيدند و فرمودند تعجب ميکنم چرا رئيس جمهوری از مجلس اختيار ميخواهد چون اختيارات را ما ميدهيم و پس ميگيريم و اضافه کرد به ايشان بفرماييد در خانه ی ما هميشه به روی شما باز است. عرض کردم احتمالا ميخواهند مانور بدهند! آقا فرمودند مانور احتياج به سواره نظام و پياده دارد. گفتم لابد ۲۲ ميليون رای پياده نظام ايشان است. آقا گفت ۲۲ ميليون رای اگر تنفيذ ما نباشد کاغذ باطله است. گفتم احتمالا خودش هم پشيمان است که چرا وارد سياست شده! آقا فرمودند نمی داند که اگر ما نبوديم لقمه چپ اکبرشاه شده بود! به خودم گفتم اگر دانشگاه امام صادق و سلطان خراسان نبودند شما را هم اکبرشاه فرستاده بود پيش حاج احمد!
يکشنبه ۱۹ مهرماه ۸۱
آقا امروز بسيار شنگول تشريف داشتند. فرمودند دستور بدهيد برای ما هم مثل آقابزرگ دفتر شعر بسازند و شعر ما را هم نقد کنند! عرض کردم بايد يک شاعر درجه يک استخدام کنيم که هم مکتبی باشد هم متعهد! آقا گفتند حاج حسين چطور است؟ گفتم عالی است ولی اينقدر در مدح شما غلو خواهد کرد که گند کار درخواهد آمد. آقا فرمودند مگر مداحی ما چه اشکالی دارد؟ عرض کردم آخر کجا ديده ايد که شاعر عاقلی خودش را مدح کند؟ آقا فرمودند ولی در روزنامه کيهان اينکار را ميکنند در ثانی چطور است که هر وقت ما ميخواهيم خودی نشان بدهيم عاقل به حساب ميآييم؟ گفتم ولی روزنامه کيهان را شما نمينويسيد؟ آقا گفتند عجب احمقی هستی روزنامه کيهان نعل به نعل گفته ها و سياستهای ماست! گفتم درست ميفرماييد ولی روزنامه يک وسيله خبررسانی است و دفتر شعر يک اثر ادبی است . . . آقا فرمودند حالا که اينطوريه بگوييد به سبک روزنامه برای ما دفتر شعر درست کنند مثلا آن را چند فصل بکنند و بنويسند فصل شهرستانها و اشعار ما درباره شهرستانی ها را بنويسند و يا فصل خارجی و اشعار ما درباره خارجی ها را در آنجا چاپ کنند و همينطور فصل ورزشی و حوادث و غيره! و مثلا در بخش ادبی و فرهنگی اشعار ما درباب نشئه جات را چاپ کنند! پرسيدم برای فصل جدول چه پيشنهادی ميفرماييد آقا با قدری تأمل فرمودند شعرهای ما به صورت افقی و عمودی در اين فصل چاپ شود! از داشتن چنين رهبری به خود باليدم!
دوشنبه ۲۰ مهرماه ۸۱
رئيس جمهور جهت کسب اجازه سفر ترکيه خدمت آقا بودند. آقا هی تکرار ميکرد قول بده، قسم بخور، وجدانا قول بده و رئيس جمهور مکرر به ارواح قبر آقابزرگ قسم ميخورد. وقتی تنها شديم پرسيدم مگر خلافی کرده بود؟ آقا جواب دادند نخير، فقط التماس دعا داشت که در سفر ترکيه برايش مامور مراقب نگذاريم! پرسيدم مگر خبری شده؟ آقا فرمودند گويا در سفر عربستان در کاخ ملک عبدالله پس از شام رقاصه های مصری رقصيده اند. گفتم انصافا ما هم اگر آنجا بوديم متلذذ ميشديم. آقا با خنده گفت ميدانم ولی بايد به مرگ بگيريم تا به تب راضی شوند!
سه شنبه ۲۱ مهرماه ۸۱
آقا سفارش کرده بودند زودتر خدمت برسم. به محض رسيدن، آقا پرسيدند نفهميدی جک استراو و رئيس جمهوری راجع به چه چيزی با هم مذاکره کرده اند؟ پاسخ دادم گويا موضوع اصلی صدام بوده. آقا فرمودند معلوم ميشود از اوضاع خيلی بی خبری، موضوع اصلی ما بوده ايم! وزير خارجه خودمان را فرستاده بوديم تا در مذاکرات شرکت کند اما مثل اينکه حسابی سرش را با دود و دم در اتاقی ديگر گرم کرده و همزمان مذاکره را در اتاق بغلی انجام داده بودند! گفتم يعنی به عقل مشتی علی اکبر نرسيده که در حضور جک استراو کسی پای منقل مذاکره نميکند آقا گفت فکر کرده همه مذاکرات مثل مذاکرات ما پا منقليه! ظاهرا به ايشان اينطور گفته بودند که قرار است پای منقل با جک استراو مذاکره کنيم و ايشان هم چون به مفت کشی عادت دارد د بکش، وقتی هم که مذاکرات تمام ميشود اينقدر کيفور بوده که نفهميده کجاست! به همين دليل به وی تکليف کرديم که استعفا بدهد! گفتم ميشود شخصا از رئيس جمهوری استنطاق کرد. آقا گفت پرسيدم ميدانی چی جواب داد، گفت استراو گفته "صدام رفتنی است" گفتم اين حرف مال شهيد رجايی است! و ادامه دادم اينطور که معلومه هيچکس در اين مملکت به زبان خوش اعتراف نميکند. آقا گفتند وقتی با طرف زيادی خودمانی ميشوی و توی روش ميخندی اين هم نتيجه اش. گفتم از وزير خارجه رئيس جمهوری ميپرسيدی مذاکره درباره چه بوده. آقا فرمودند گويا ايشان هم سرکاری بوده اند چون استراو از وی پرسيده کاروبارت چطوره، کسالتی نيست، گفتم شايد جک استراو رمزی صحبت کرده! آقا گفتند نه بابا طرف يعنی وزير خارجه مال اين حرفا نيست، حرف معمولی را نميفهمد چه برسد به رمزی حرف زدن!
چهارشنبه ۲۲ مهرماه ۸۱
"شرف" يابی! قبل از من رئيس جمهور "شرف" ياب شده بود. آقا داد ميزد همين که گفتم يا بايد چادر سرش بکند يا سفر بی سفر! سرفه ای کردم و داخل شدم. رئيس جمهور ملتمسانه به طرف من آمد و گفت شما بفرماييد در کجای دنيا ملکه يک کشور چادر به سر ميکند؟! پرسيدم جريان چيست؟ رئيس جمهور گفت قرار است هفته ديگر ما به اسپانيا برويم اما آقا اصرار دارند که ملکه اسپانيا بايد با چادر و چاقچور از ما استقبال کند و سئوال خود را دوباره تکرار کرد، ترا به جدت قسم آيا ديده ای ملکه يک کشور چادر به سرش بيندازد؟! آقا با تحکم گفت چطوری "امامبانو" هميشه چادر به سر ميکند. رئيس جمهور گفت قربان خاک عبايت اولا امامبانو همسر خليفه مسلمين جهان است نه زن يک پادشاه، دوما اسمش امامبانو است نه ملکه. سوما شما خليفه مسلمين جهان هستيد نه يک پادشاه تشريفاتی و در شأن شما نيست که مثل اکبرشاه اسم شاه روی خود بگذاريد. آقا از تعاريف رئيس جمهوری بسيار مکيف شدند. سری تکان دادند و گفتند بسيار خوب ولی وای به حالت اگر شراب يا زهرمار ديگری مثل سون آپ و يا کانادادرای سر ميز بياورند، اگر اصرار کردند بگو من شربت سکنجبين و به ليمو بيشتر به مزاجم سازگاره! رئيس جمهور گفت ای به چشم و کله مبارک آقا را بوسيد و رفت. به خودم گفتم تا به حال ما خيال ميکرديم پول درآوردن توی اين مملکت کار سختی است ولی الان ميفهميم که رئيس جمهور بودن و رياست کردن از هر کاری توی اين مملکت سخت تر است!
Comment
-
دوشنبه ۱۳ آبان ۸۱
در سالگرد تسخير لانه جاسوسی آقا سخنرانی فرمودند و به شدت ايادی داخلی آمريکا را مورد حمله قرار دادند و گفتند خود آمريکا بد نيست ولی ايادی داخلی آمريکا آدمهای خبيثی هستند، چون ما بيست و چهار سال است به آمريکا دشنام ميدهيم و آنها هم بالاغيرتا ما را تحمل ميکنند و معلوم است مثل خود ما تحمل شان زياد است. و در خاتمه دستور دادند يکی از سردسته تسخيرکنندگان لانه جاسوسی در ۲۳ سال قبل را دستگير کنند تا دنيا بفهمد که در جمهوری اسلامی کسی نميتواند از دست قانون فرار کند.
سه شنبه ۱۴ آبان ۸۱
آقا تلفن کردند و گفتند "شرف" يابی موقوف! اما دوبار زنگ زدند و گفتند بيا. و پرسيدند مگر ما ولی امر مسلمين جهان نيستيم پس چرا به اندازه بن لادن محبوبيت و شهرت نداريم. گفتم بن لادن در يک روز چند هزار نفر را کشت و بدعت جديدی در آدمکشی ايجاد کرد. آقا فرمودند ما که صد برابر بن لادن ميگيريم و ميبنديم و ميکشيم! عرض کردم شما ايرانی ها را ميکشيد اما بن لادن آمريکايی ميکشد و ايرانی کجا آمريکايی کجا! آقا فرمودند ميگوييد به جای ايرانی آمريکايی بکشيم!؟ و بلافاصله سئوال کردند چطور است مثل آقا بزرگ که فتوی کشتن سلمان رشدی را صادر کرد ما هم فتوی کشتن بوش را صادر کنيم. بی اختيار اين جمله از دهانم بيرون پريد: همين که نميتوانی از مملکت خارج شوی بس نيست و اضافه کردم يادت نرود بوش سلمان رشدی بی دفاع نيست! يکدفعه آقا گر گرفت و انبر داغ را حواله صورتم کرد که اگر خودم را کنار نکشيده بودم . . . و داد زد نمک بحرام. فقط نفهميدم چطور زدم به چاک!
چهارشنبه ۱۵ آبان ۸۱
از ترس چند روزی پنهان شده بودم تا اينکه آقا تلفن زدند و فرمودند بيا که دلمان برايت تنگ شده. سينه خيز تا پای منقل رفتم نفسم را حبس کردم و جوراب گند آقا را بوسيدم و گفتم اگر گستاخی کرده ام فقط به خاطر انجام فريضه امر به معروف و نهی از منکر بوده! آقا خنده ای کرد و گفت مرتيکه الدنگ ما خودمان مرکز شرع انور هستيم آن وقت تو ميخواهی ما را از منکر باز بداری. گفتم فقط دلم نميخواهد به وجود مبارک آسيبی برسد. آقا لبخند رضايت مندی زدند و گفتند رئيس قوه قضائيه گفته که جهان تشنه روش و اقدامات قضايی جمهوری اسلامی است. و با اشاره به خودشان گفتند وقتی حکومت عدل علی برقرار باشد معلوم است که دنيا به ما غبطه ميخورد. از ترس انبر داغ جرأت نکردم بگويم سالی دو هزار قطع نامه عليه ما در دنيا صادر ميشود. عرض کردم اميدوارم که عدالت شما جهان گستر شود! آقا فرمودند باز چرند گفتی مرد ناحسابی چون وقتی رئيس قوه قضائيه ميگويد جهان تشنه عدالت ماست پس بدان که صددرصد عدالت ما جهان گستر شده. گفتم بله کاملا صحيح ميفرماييد و ديگر حرفی نزدم و شروع کردم به مشت و مال دادن پاهای آقا!
پنجشنبه ۱۶ آبان ۸۱
صبح زود "شرف" ياب شدم! "شرف" يابی زود هنگام! چون قرار بود امامان جمعه سراسر کشور "شرف" ياب شوند. قبل از سخنرانی آقا "حسنی" به نيابت از بقيه سخنان شيرينی بر زبان آوردند که بسيار باعث انبساط خاطر آقا شد و آقا بی توجه به جو مجلس قاه قاه خنديدند به طوری که عمامه مبارک روی سرشان کج شد که برادران جان بر کف بلافاصله آن را بالانس کردند. آقا فرمودند اين وظيفه شماست که درست مثل حسنی بر غنای نماز جمعه بيافزاييد. يکی از ائمه جمعه پريد وسط حرف آقا و گفت وقتی موضوع را شورای سياستگذاری تعيين ميکند غنای محتوايی چه معنايی دارد؟ آقا جواب داد فرق شما با حسنی چيه؟ امام جمعه کل کل آباد جواب داد خدا نکند کسی اسم در کند و معروف شود چون ما هم همين حرفها را ميزنيم. آقا فرمودند من کاری به اين حرفها ندارم، شما هر هفته بين يک تا دو ميليون حقوق ميگيريد و از امروز اخطار ميکنم که نماز جمعه کمتر از پنج هزار نفر منحل خواهد شد خود دانيد. اگر ميخواهيد بيکار نشويد به زور هم که شده آدمها را با دستبند به نماز جمعه بياوريد. يکی از امامان جمعه گفت آخه شهر ما پادگان ندارد، ديگری گفت حسنی وضعش خوب است دست و دلش به کار ميرود! آقا گفت شما تلاش کنيد به شما هم ميدهيم. يکی پرسيد چقدر ميدهيد؟ آقا گفت هر چه عرف بازار است من چند درصد بيشتر ميدهم. يکی گفت عرف بازار ۵ تا ۶درصد است. آقا گفت ما ده درصد ميدهيم. همه با هم گفتند قبوله! وقتی رفتند گفتم حرف مفت ميزنند حسنی استعداد خدادادی دارد. آقا فرمودند ميدانم، خدا سايه ما را از سرش کم نکند!
جمعه ۱۷ آبان ۸۱
با وجود تعطيلی باز "شرف" ياب شدم. امر مهمی بود! ليست سياه افرادی که بايد دستگير شوند را به آقا نشان دادم. آقا دستور دادند زياد ترش کنيد ۳۰۰ نفر خيلی کمه حداقل بايد يک ميليون نفر را بگيريم تا مملکت برگردد به جای اولش! گفتم يک ميليون را کجا جا ميدهيد؟ آقا با خنده گفت قرار نيست آنها را نگه داريم همه را ميريزيم توی کوره آدم سوزی! گفتم مثل هيتلر! آقا گفت هيتلر در زمان جنگ اينکارها را ميکرد و ما در زمان صلح! گفتم اين شد يه حرفی نه اينکه عليه جورج بوش فتوی بدهيد. آقا گفت بکش تا زنده بمانی (منظورشان کشيدن بود) بی اختيار گفتم بچاپ تا بمانی. آقا با خنده گفتند دزد جد و آبادت است! عرض کردم جد و آباد من مقنی بوده اند آقا در حال ريسه رفتن فرمودند پس بيخود نيست که تو منار دزد شده ای!
شنبه ۱۸ آبان ۸۱
آقا بی مقدمه پرسيد بررسی کرديد؟ گزارشی را که تهيه کرده بودم به آقا دادم. گفت من حوصله خواندن ندارم خلاصه اش را بگو. عرض کردم طبق کار کارشناسی کارشناسان خبره ما بهترين راه خروج از حاکميت "جاده چالوس" است، چون هيچ هزينه ای برای نظام ندارد! آقا گفت قدری هزينه دارش ميکرديد تا کسی شک نکند، گفتم البته هزينه مختصری دارد که خرج پاره کردن ترمز ميشود. آقا گفتند عالی ست بدهيد به دستگاههای موازی!
يکشنبه ۱۹ آبان۸۱
آقا بسيار ناراحت بودند و گفتند جاسوس های آمريکا نظرسنجی کرده اند و گويا يک درصد ايرانی ها به ما رأی داده و ولايت ما را قبوليده اند! عرض کردم احتمالا همان يک درصد نيز همين دور و بری های خودمان هستند! آقا با وحشت پرسيد مگر در ميان دور و بری های خودمان ايرانی وجود دارد؟ گفتم منظورم اين بود که اين يک درصد نفوذی ها هستند چون ايرانی ها صددرصد ما را قبول ندارند. آقا فرمودند "بهتر"! گفتم بايد کاری کنيم که ديگر جرأت نکند نظر ايرانی ها را بپرسند چون نتيجه را ما ميدانيم! آقا محکم زد پس کله ام و گفت چرا زودتر اين مسئله به فکرت نرسيد؟ گفتم نميدانستم ايادی داخلی مشغول نظرسنجی هستند. آقا فرمودند دستور بدهيد همه کسانی که در اين نظرسنجی شرکت داشته اند را اعدام کنند و از امروز هرگونه نظرسنجی ممنوع است. گفتم بهتر است استثناهايی نيز قائل شويم زيرا ممکن است کسی به خواستگاری برود و بخواهند نظر دختر را بپرسند آن وقت آن دختر دم بخت را بايد به جرم جاسوس دستگير کنيم! آقا گفت همان که گفتم زيرا اگر دختران را هنگام خواستگاری آزاد بگذاريم تا نظرشان را بگويند آن وقت بدعت ميشود و در مورد آمريکا هم نظر ميدهند و ميگويند ما ميخواهيم به عقد آمريکا در بياييم. گفتم چطور است برای فکر کردن حبس در نظر بگيريم. آقا فرمودند عالی است، بگوييد جرم انديشيدن زندان است و نظرسنجی اعدام دارد چون نظرها را وقتی وزن کنند وزنه ميشود! به هوش آقا آفرين فرستادم!
دوشنبه ۲۰ آبان ماه۸۱
به دستور آقا سفير شوروی را ملاقات کردم و بزم شاهانه ای برايش ترتيب دادم. بعد از نيمه شب در ميان خواهران رهايش کردم و با عجله خودم را به کاخ جماران رساندم چون آقا منتظر بودند.«شرف»يابی شبانه! آقا بی مقدمه پرسيد چی شد عرض کردم اولش طاقچه بالا گذاشت اما وقتی حسابی سبيلش را چرب کردم قول داد که شخصا به مسکو برود و ترتيب کارها را بدهد اما اصرار داشت که بداند برای چه ميخواهيم. آقا گفت ميگفتی به تو چه! گفتم در موقعيتی نبودم که اينطوری جوابش بدهم، ميگفت فرمول اين گاز کشنده را فقط دو نفر ميدانند پوتين و رئيس آزمايشگاهی که گاز در آن توليد شده.
آقا گفت چقدر گرفت گفتم ۵ ميليون دلار برای دلالی خودش ميخواست و پنجاه ميليون دلار هم برای خريد گاز! آقا گفت چقدر زياد! گفتم سفير ميگفت ممکن است به قيمت از دست دادن پست و مقام پوتين و من تمام شود. آقا گفت پول نقد هم پرداخت کردی گفتم يک ميليون دلار بيعانه دادم. آقا گفت اگر پولها را برداشت و رفت و برنگشت چی؟ عرض کردم چاره ای نداريم ولی به هر حال قول داد که تا يک ماه ديگر گازهای خفه کننده را تحويل بدهد فقط جسارت کرد و گفت شما که حاضريد چنين مبلغ کلانی برای از بين بردن مردم خود خرج کنيد چرا برايشان امکانات نميسازيد تا طرفدارتان بشوند. آقا پرسيد چی جوابش دادی بهش گفتم تو هنوز ايرانی ها را نميشناسی جز به نابودی ما به چيز ديگری رضايت نميدهند! آقا خنده ای کرد و گفت صبر کن گازهای خفه کننده برسد آن وقت کاری ميکنم که در تاريخ و جغرافيا اسم مرا بالای نام هيتلر بنويسند، فقط اگر گندش درآمد بگوييد از روسيه گاز خريداری کرده ايم! گفتم به ريش مان ميخندند چون خودمان منبع گازيم!
آقا گفت ما منبع ترمزيم نه گاز!
Comment
-
سه شنبه ۲۱ آبان ۸۱
نماينده ويژه آمريکا«شرف»ياب شد. شبيه اسمال بی کله خودمان بود.
آهسته به آقا گفتم نکند يکی از ايرانی ها را به جای نماينده آمريکا به ما قالب کرده باشند؟ آقا گفت الان امتحانش ميکنم و خطاب به نماينده گفت، هی مستر بگو ببينم پايتخت آمريکا کجاست؟ نماينده آمريکا که فارسی را به خوبی حرف ميزد بلافاصله گفت واشنگتن سی دی! به خودم گفتم آقا خيال ميکند اسمال بی کله که حالا تيمسار شده و هر سال ده بار به آمريکا ميرود نميداند پايتخت آمريکا کجاست! نماينده آمريکا بلافاصله گفت تا حالا منتظر قطعنامه شورای امنيت بوديم اما اکنون با مجوز ميتوانيم به عراق حمله کنيم! آقا پرسيد يعنی بدون مجوز نميتوانستيد؟ طرف جواب داد: از نظر عرف بين المللی اشکال داشت آقا گفت، عرف بين الملل غلام شماست، ما خيال ميکرديم مستر بوش خيلی باعرضه تر از اين حرفاست ضمنا به مستر بوش بگو يه تک پا بيا اينجا تا يادش بدم. نماينده گفت گيرم که يادش بدهيد ولی در آمريکا قانون هست، آقا با تمسخر گفت، ميدانستم دمکراسی آمريکايی تهش باد ميده!
نماينده که درسش را حفظ بود گفت برويم سر اصل مطلب، قراره که تا سی چهل روز ديگر ما به عراق حمله کنيم و طبق توافق با شما چند تا موشک هم حواله شما بنماييم و آقای بوش ميخواهد بداند خودتان ميزنيد يا ما شما را هدف قرار دهيم؟
آقا گفت نه، موشک ها را بدهيد خودمان ميزنيم زيرا شما ممکن است اشتباهی خودی ها را بزنيد ولی ما ميدانيم چه کسی و کجا را با موشک بزنيم. نماينده گفت از اينجا به بعدش با خود شماست. پرسيدم اين وسط چه چيزی عايد ما ميشود؟
نماينده گفت طبقه برنامه شرايط جنگی اعلام نموده و کلک جمهوری را ميکنيد و بلافاصله سفارت آمريکا بازگشايی خواهد شد. آقا گفت به روزنامه های خودی دستور داده ايم زمينه را آماده کنند. خواستم نماينده را امتحان کنم گفتم اگر ممکن است تلفن بوشی جان را بدهيد تا آقا شخصا تشکر کنند. طرف من ومن کرد و با دستپاچگی جيم شد. گفتم ديدی يک ايرانی را به جای نماينده آمريکا به ما قالب کرده اند پرسيدم ايشان را چه کسی به شما معرفی کرده آقا بلافاصله گفت: اکبرشاه! شکی برايم نماند که در خفا برنامه هايی را تدارک ميبينند و آقا را سر کار گذاشته اند!
چهارشنبه ۲۳ آبان ماه ۸۱
«شرف»يابی مجدد! آقا خيلی دمغ بودند. با بغض گفتند اين دانشگاه امام صادق هم شده مثل دوغ ليلی، ماستش کم آبش خيلی، ادعا زياد درايت صفر!
خودشان دستور دادند به قاضی جوان که حکم اعدام صادر کن حالا ميگويند رسما دستور ابطال حکم را بده! پرسيدم هدفشان چيه؟ آقا گفت وانمود ميکنند که حرف آخر را ما ميزنيم. گفتم اين برای وجهه شما خيلی خوب است که حرف آخر را شما بزنيد. آقا گفت همه فهميده اند که حرف آخر ما از روی استيصال است مگر نشنيده ای که يکی ميگفت هر وقت من با زنم دعوايم ميشود حرف آخر را من ميزنم دوستانش گفتند معلوم ميشود آدم شجاعی هستی طرف جواب داد نه بابا بهش ميگم منو ببخش، غلط کردم! و با ناراحتی گفت حالا همه جا شايعه شده که آقا در مقابل دانشجويان جا زده!
گفتم بايد از اکبرشاه ياد بگيريم چون اصلا خودش را قاطی ماجرا نکرد. آقا گفت برای اين که اکبر ولی نيست و ميتواند هر روز مثل باد مانور بدهد گفتم بهتر است برای حفظ قداست با حفظ سمت«ولی» ادعای پيغمبری بکنيد. آقا گفت نميشود گفتم پس اقلا ادعای امامت بکنيد فرمودند نميشود گفتم چطور آقا بزرگ کرد و شد؟
آقا با درماندگی گفت، به قول انگليسی ها His donkey was going يعنی خر حضرت امام ميرفت شيرفهم شد. عرض کردم شما سوار بشويد بردن خر با ما. آقا دل شکسته گفت بيست و چهار سال است سواريم اما نميرود! فهميدم حق با آقاست سکوت کردم.
پنجشنبه ۲۳ آبان ماه ۸۱
آقا احساس خستگی ميکردند قولنج کرده بود. دستور فرمودند قولنجش را بگيرم. از پشت دستها را دور سينه اش حلقه نموده و از زمين بلندش کردم، تقی صدا کرد و آقا نفس راحتی کشيد. فرمودند: آخيش! شرمنده شدم عرض کردم بايد جمبوجت ميفرستادم دنبال اطبا آنها را از خارج می آوردم چون گناه دارد که کسی مثل من قولنج ولی امر مسلمين جهان را بگيرد. آقا با دلخوری فرمودند ولی امری که کسی برايش تره و «شاهی» خرد نميکند به چه درد ميخورد؟ گفتم احتمالا خسته هستيد و چطور است به يک مسافرت برويد!
آقا گفت با اين اوضاع شلوغ و پلوغ فعلی پای منقل از همه جا امن تر است و اضافه کردند ضمنا يادت نرود اين پيرمرد متصدی گرفتن را عوض کن چون دستش ميلرزد نميشود کام گرفت. دستور دادم جوانکی به جايش انجام وظيفه کند.
جمعه ۲۵ آبان ماه ۸۱
به دستور آقا پس از نماز جمعه تظاهرات راه انداختم اما هر کاری کردم نتوانستم بيش از پانصد نفر جمع کنم تازه آن هم با وعده و وعيد و افطاری و فهميدم که اوضاع واقعا خيط است. آقا چنان از به ميدان آوردن مردم در ديدار با مسئولين حرف زده بود که همه خيال ميکردند به يک اشاره آقا ميليونها نفر مثل برگ درخت به خيابان ميريزند. آقا هی مرتب تلفن ميزد که پس چی شد اين جمعيت و دفعه آخر اينقدر عصبانی بودند که مجبور شدم تلفن همراه را به وسط جمعيت ببرم و دستور دادم شعار بدهند. به محض «شرف»يابی پرسيدند چند نفر بودند گفتم بين يک تا دو ميليون نفر. آقا با عصبانيت گفت پس چرا صداوسيما نشان نميدهد. زنگ زدم به صداوسيما و چند فحش آبدار نثار رئيس کردم. اما طرف درسش را حفظ بود چون بلافاصله يکی از فيلم های تظاهرات اوايل انقلاب را پخش کرد. آقا با خوشحالی دستهايش را به هم ماليد و کيف کرد ولی ناگهان پرسيد که مگر صداوسيما اخبار را سانسور ميکند؟ اولش ترسيدم نکند بو برده باشد بعد خيالم راحت شد و گفتم مثل اينکه، چطور مگه؟ آقا گفت چون شعارهايی که عليه آن اعدامی داده ميشود را حذف کرده و در عوض شعار جنگ جنگ تا پيروزی را پخش ميکنند!
عرض کردم مخصوصا دستور داده بودم اين شعار را بدهند تا مخالفين بدانند که اگر شما فرموده ايد در حکم تجديد نظر کنند معنايش اين نيست که کوتاه آمده ايد و جنگ حالا حالا ادامه خواهد يافت. نيشهای آقا از هم باز شد و گفت: بارک الله!...
شنبه ۲ آذر ماه ۸۱
نمايندگان مختلف "مردم" شرف ياب شدند! يک طرف حاجی بخشی با يال و کوپال و در طرف ديگر الله کرم و دار و دسته اش، ده نمکی و برادران بسيجی روبروی آقا دو زانو نشستند، نمايندگان لباس شخصی ها و سازمانهای اطلاعاتی موازی آخر از همه "شرف" ياب شدند، چند تايی هم از برادران دخمه شهر ری نيز در ميانشان ديده ميشدند که گل سرسبدشان قاتل حجاريان بود. گل از گل آقا شکفته شد. سينه صاف کردند ولی هنوز لب باز نکرده جمعيت زدند زير گريه. آقا حيران فرمودند شما عزيزان ما هستيد ما ولی نعمت شما هستيم و يادتان باشد که مبارزه با مفاسد اقتصادی اولين وظيفه شرعی شماست و من از اينکه ميبينم شما مردم اينطور آماده جهاد با دشمنان خدا و نماينده باريتعالی يعنی ما هستيد به وجد ميآيم. جمعيت چنان گريه ميکردند که انگار مادرشان مرده، حرف آقا را قطع کردم و بلند داد زدم، آقا ميفرمايند ما به وجد ميآييم آن وقت شماها گريه ميکنيد؟!
"مردم" متوجه اشتباه خود شده و بلند بلند شروع کردند به خنديدن. آقا ادامه داد، واقعا خوشمان آمد که روز جمعه چقدر پر صلابت در خانقاه صفی علی شاه بر دشمن ظاهر شديد. يکی از نمايندگان پرسيد چه رهنمودی برای محرومين و پابرهنه ها ميفرماييد؟ آقا قدری به فکر فرو رفتند و گفتند، هيچی، آنها را توی تاريکی با تير بزنيد. وقتی "مردم" رفتند آقا دستور دادند مواجبشان را چند برابر کنيد تا خدای ناکرده خللی در ايمانشان به وجود نيايد.
يکشنبه ۳ آذر ماه ۸۱
"شرف" يابی! آقا با خودشان حرف ميزدند. سرفه بلندی کردم اما گوشش بدهکار نبود. و رو به متکای بغل ديوار فرمودند هم به نفع خودت است و هم به نفع عواملت در دانشگاه، که اعتراف کنی، زودباش بگو چقدر پول و دلار خرج کرده ای، با چه کسانی در ارتباطی، به کی پول داده ای؟ برای کدام سازمان جاسوسی کار ميکنی؟ به دور و برم خيره شدم چيزی نديدم. يقين کردم که زده به سر آقا! آقا همچنان با توپ و تشر با متکا سخن ميگفت، خدا با ماست، ما از هيچکس نميترسيم، مردم ما کفن پوشان آماده دفع کفار و دشمنان در دانشگاهها هستند. مجددا سرفه کردم، ناگهان آقا به طرفم برگشت و گفت خوشت آمد و ادامه داد، خيال کرده! پرسيدم چه کسی به خود جرأت داده در حضور شما هوس خيالات بکند قربان؟ آقا فرمود اين دشمن بی شعور! من و من کردم و پرسيدم کجاست قربان؟ آقا داد زد کوری نميبينی، همينطور مات و مبهوت سر جايم نشستم. آقا خنده بلندی کرد و گفت آها يادم رفته بود چون به جز ما کس ديگری نميتواند دشمن را ببيند! و با تحکم گفت، در غير اين صورت همه ميتوانستند رهبر بشوند! درنگ را جايز ندانسته و يواشکی جيم شدم، توی راه به خود ميگفتم "توی مملکتی که پيدا کردن دوست مصيبت است، دشمن هم الزاما به چشم نخواهد آمد! "
دوشنبه ۴ آذر ماه ۸۱
آقا پرسيدند متهمين پرونده نظرسنجی اعتراف کردند يا خير؟ و بدون اينکه منتظر جواب بشوند گفتند، دشمن امروز اينجا بود، خودش اعتراف کرد که نظرسنجی طبق دستور ايشان انجام گرفته و ميليونها دلار برايش خرج کرده بودند. عرض نمودم درست مطابق دستورات و اوامر شما اعتراف کردند و فيلمی نيز از آنها تهيه شده است. آقا سئوال کردند در فيلم مذکور صحنه های بزن بزن و بهم ريختن ميز و صندلی نيز وجود دارد؟ عرض کردم خيلی زياد و برای اينکه دردسر نشود دستور دادم همه آن صحنه ها را حذف کنند! آقا فرمودند مزه فيلم به صحنه های بزن بزن و بکش بکش است آن وقت تو گفته ای آنها را سانسور کنند پس مخالفين حق دارند بگويند در اين مملکت سانسور وجود دارد! گفتم مگر يادتان نيست بزن بزن های فيلم همسر سعيد امامی چقدر باعث آبروريزی شد. آقا قدری تأمل کردند و گفتند آهان، يادم آمد دستور بدهيد هنگام ميکساژ، عين فيلم همسر مرحوم اسلامی بگويند اين فيلم با بودجه و به دستور مقام محترم رياست جمهوری تهيه شده و حکم حکم ايشان است و قاه قاه خنديدند. وقتی خنده شان تمام شد گفتند، دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد! عرض کردم برای ما که هميشه عدو سبب خير شده! سگرمه های آقا رفت توی هم فهميدم خوشش نيامد!
Comment
-
چهارشنبه ۶ آذر ماه ۸۱
آقا فرمودند دستور داده ايم روز شنبه بشود عيد فطر و روز جهانی قدس! گفتم ۲۴ سال است روز قدس جمعه آخر ماه مبارک رمضان بوده، آقا فرمود در ظرف اين ۲۴ سال تا به حال اينطوری دانشگاه از کنترلمان خارج نشده بود و ادامه دادند، شنبه مذکور روز ۱۶ آذر است و عنقريب که دانشگاهها تظاهرات راه بيندازند و ميخواهيم با اين دستور غافلگيرشان کنيم، عرض کردم ولی اگر علما فتوا دادند که ماه را ديده اند چه خاکی بر سرمان بريزيم چون در آن صورت مجبوريم نماز عيد را زودتر بخوانيم. آقا گفتند اگر کسی جرأت دارد، ماه نو را روز جمعه رويت بکند و با عصبانيت گفت هر کس طالب حصر خانگی است ماه را روز جمعه رويت کند و داد زد مرتکيه تو علم دار ما هستی يا مباشر ماه و علما؟!
صلاح را در اين ديدم که بزنم به چاک. و يقين کردم که برای حکومت کردن علاوه بر قوانين زمينی قوانين آسمانی نيز بايد تغيير کند به قول شاعر، مه و خورشيد و فلک درکارند. . .
پنجشنبه ۷ آذر ماه ۸۱
چند تن از آقاها منتظر "شرف" يابی بودند. گله داشتند که چرا آقا زاده هايشان را به سه سال زندان محکوم کرده ايم. آقا همانطور که به مخده تکيه داده بودند فرمودند مگر نميدانيد که قوه قضائيه مستقل از ماست! آهسته زير گوش آقا گفتم وزير سابق خفيه اينجا تشريف دارند و زير و بم دستگاهها را بهتر از ما ميدانند! آقا به خودشان آمدند و فرمودند، منظورم البته شماها نبوديد. وزير خفيه سابق گفت قربان خاک عبايت اين چه حکمی است که کربلايی محمود صادر کرده؟ آقا با تبسم گفتند به خاطر بستن دهان مخالفين دستور داديم حکم را صادر کنند ولی نگفته ايم که آن را به اجرا بگذارند! يکی از آقاها رو به بقيه کرد و گفت، عرض نکردم حکمتی توی حکم مقام شامخ ولايت هست! دخالت کردم و گفتم انصافا نميشود به آن "بدبخت زاده" ۲۷ سال زندان بدهيم و آقازاده ها را آزاد بکنيم، وزير سابق گفت چرا نميشود چون وقتی همه دارند ميبرند چرا آقازاده های ما نبرند؟! يکی ديگر از آقاها گفت حالا چرا ميان اينهمه آقازاده گير داده ايد به آقازاده های ما؟ آقا گفتند باور کنيد هيچ غرضی در کار نبوده شانسی قرعه به نام آقازاده های شما افتاده!
وزير سابق محکم عمامه اش را کوبيد کف اتاق و گفت ای بخشکی شانس و رفت. آقا خطاب به آن دو آقا فرمودند مرخصيد و دستش را جهت بوسيدن به طرفشان دراز کرد. آن دو نگاهی به من و آقا انداختند و بدون اينکه دست آقا را ببوسند آنجا را ترک کردند، آقا با دلخوری گفت دستور بدهيد از امروز هر کس ميخواهد "شرف" ياب بشود بايد دست آقا را ببوسد! به خود گفتم خوب شد دستور ندادند جای ديگرشان را ببوسند!
شنبه ۹ آذر ماه ۸۱
"شرف" يابی! نميدانم چه حکمتی است که ما هر روز بايد "شرف" ياب شويم! آقا فرمودند به رئيس جمهور بگوييد تمام اين گرفتاری های به وجود آمده تقصير شماست و حضرتعالی با تقديم اين دو لايحه به مجلس شيرازه نظام را از هم پاشانده ای! عرض کردم شما ديروز ايشان را مورد تفقد قرار داديد و فرموديد اگر شما نبوديد تا حالا کلک نظام کنده شده بود. آقا با عصبانيت گفت به تو مربوط نيست مرتيکه، نظر مال خودم است ميخواهم آن را تغيير بدهم! فهميدم ملاقات ديشب با اکبرشاه نظرش را عوض کرده چون بلافاصله ادامه دادند و گفتند حق با اکبرشاه است در زمان حمله آمريکا به عراق به انسجام احتياج داريم. گفتم اتفاقا رئيس جمهور ميگفت اين لوايح باعث انسجام نظام ميشود. آقا به طعنه گفت کدام نظام؟ عراق يا آمريکا؟ گفتم چرا با يک حکم حکومتی لوايح را مثل بمب خنثی نميکنيد؟ آقا گفت حکم حکومتی از جای ديگری ميآيد! گفتم به همان جا بگوييد دست به کار شوند. آقا گفت دست به کار شده اند، ميخواهند به جای ما شورای رهبری انجام وظيفه کند! گفتم خيالتان راحت باشد چون هيچ غلطی نميتوانند بکنند. آقا با خوشحالی پرسيد چطور؟ گفتم تا حالا ديده ايد کار جمعی توی اين مملکت موفق باشد؟ آقا فرمود ميشه واضح تر حرف بزنی. گفتم فکر ميکنيد چرا ما هميشه در کشتی و کاراته و تکواندو مدال ميگيريم و در فوتبال خير؟ آقا گفتند کم کم داری از مقام شامخ ولايت يعنی از ما ياد ميگيری و اضافه کردند، پيشرفتهای مملکت به خاطر همين است که همه قدرت در دست ماست و به رئيس جمهور نيز بگوييد بهتر است همه قدرت در دست مقام ولايت باشد تا مملکت به پيشرفتهايش ادامه بدهد. يقين کردم خبر ندارد مملکت هزار تا رهبر و دو هزار تا دولت دارد!
يکشنبه ۱۰ آذر ماه ۸۱
قضات نمونه "شرف" ياب شده بودند. خود آقا دستور داده بودند "شرف" ياب شوند و به خاطر حملاتی که عليه قوه قضائيه صورت ميگرفت ميخواستند به نحوی از آنان دلجويی بنمايند. آقا فرمودند من به شما قضات نمونه افتخار ميکنم چون شنيده ام پس از اينکه آن قاضی باشهامت حکم اعدام صادر کرده دنيا تشنه احکام قضايی ماست، به خودم گفتم عجب دنيايی! و ناگهان آقا به دمکراسی حمله کردند و فرمودند تمام نظام هايی که با سيستم دمکراسی اداره ميشوند ديکتاتوری هستند و خوشبختانه تنها حکومتی که با دمکراسی ميانه ای ندارد جمهوری اسلامی است و بايد اعتراف کنم که ما نيز نزديک بود بعد از ديم خرداد گول بخوريم و به خاطر هوی و هوس يعنی چهار تا و نصفی رای قوائد دمکراسی را بپذيريم و نزديک بود فريب شيطان را بخوريم که بحمدالله امدادهای غيبی به ما هشدار دادند که گروه خون ما با دمکراسی جور درنميآيد و عليهذا بخير گذشت. در خاتمه آقا به قضات نمونه جوايزی از يکصد تا هزار سکه طلا هديه نمودند و فرمودند وقتی قضات ما بی نياز باشند شيطان هم نميتواند آنها را فريب بدهد. به خود گفتم وقتی سی ميليون رای ميشود چهار تا و نصفی پس حق با آن جناب است که گفت اکثريت مشتی عرق خورند!
دوشنبه ۱۱ آذر ماه ۸۱
آقا بی مقدمه فرمودند طرف تقاضای عفو کرد يا خير؟ گفتم نخير زير بار نميرود. آقا گفت گفتی اگر از مقام رهبری تقاضای عفو بکنی ممکن است آزاد بشوی! گفتم وقتی همه جا شايع شده که قوه قضائيه دستور تجديدنظر آقا را رد کرده خب معلوم است طرف از شما تقاضای عفو نميکند. آقا قدری به فکر فرو رفتند و گفتند خودم هم ميدانم ولی ميخواستم طرف تقاضای عفو بکند و بگويم نع! تا سنگ روی يخ بشود. گفتم ولی مثل اينکه خودمان اين وسط سنگ روی يخ شده ايم! آقا گفت هنوز ما را نشناخته ای، معلوم ميشود قضيه سيداحمد يادت رفته که چطور يکشنبه فرستادمش پيش بابا! گفتم همه ميگويند کار اکبرشاه بود. آقا گفت من به اکبر گفتم طرف موی دماغ شده و اگر آن نامه جعلی را منتشر کند کار هر دوتايمان زار است اکبر ترسيد و گفت چاره چيه گفتم کلکش را بکن و ايشون هم به خدا بيامرز حاج سعيد دستور داد کلکش را کند!
گفتم مواظب باشيد عليه خودمان دستور صادر نفرماييد. آقا گفت درست است که ما حواس پرتی داريم ولی نه اينقدر! گفتم مگر يادتان رفته قضيه آن دو کيلو سناتوری که ميگفت مال مزرعه خودم در ماهان است و آزمايش کرديم پر از سم موش بود! آقا گفت بی انصاف نباش چون واقعا اشتباه شده بود حتی يک روز ازش پرسيدم اکبر چه نقشه ای برای ما ريخته ای گفت آقازاده هايم را کفن کنم مال شما با سهميه فروش در زندانها اشتباه شده بود. گفتم يعنی بيچاره ها زندانيان مرگ موش ميکشند؟ آقا با خنده گفت نخير "حب س" ميکشند!
سه شنبه ۱۲ آذر ماه ۸۱
آقا بسيار مضطرب بودند و گفتند شنيده ای که ميخواهند به جای ما شورای رهبری انجام وظيفه کند. عرض کردم چند روز قبل در اين مورد صحبت کرديم. آقا گفت ولی مثل اينکه اين بار قضيه خيلی جدی است و سئوال کردند مگر من چه مرضی دارم و دليل آنها برای برکناری من چيست؟ گفتم مگر تا به حال کسی توی اين مملکت برای کارهايش دليلی ارائه داده؟ آقا فرمودند ولی من با مردم فرق دارم و بايد در مقابل من دليل ارائه کنند! گفتم حتما دلايلی برای اين کار دارند؟ آقا با عصبانيت گفت حتما تو از چيزی خبر داری يالله زودباش حرف بزن! من و من کردم و گفتم اگر ناراحت نميشويد خدمتتان عرض ميکنم، ميگويند آقا بسيار بددهن است چون هدف به دست آوردن دل آمريکاست و ما به نحوی با آمريکا رابطه برقرار کرده ايم اما آقا با هتاکی به آمريکا رشته های ما را پنبه ميکند. آقا با غيظ گفت سياست نظام اين بوده تقصير من چيه، تازه من که از جريانات و مذاکرات پشت پرده خبر نداشته ام! گفتم ولی ظاهرا کاسه کوزه ها را سر شما شکسته اند! آقا گفت بدبخت ميدانی اگر من بروم تو هم از نان خوردن ميافتی؟ عرض کردم ميروم در گوشه ای از دنيا استراحت ميکنم. آقا گفت اگر وضع خراب شد مرا هم با خودت ببر! گفتم ولی شما تحت تعقيب بين المللی هستيد! آقا گفت بگو پسرم است و با حسرت گفت وقتی توی اين مملکت رهبر امنيت شغلی نداشته باشد تکليف بقيه معلوم است! عرض کردم ميگويند شما به طور کامل در ولايت ذوب نشده ايد! آقا گفت ديگران بايد در من ذوب بشوند. عرض کردم لطفا اين جسارت بنده را ببخشيد، ولايت جای ديگری ست و خود شما هم ميدانيد. آقا با دلخوری گفت وقتی تو با اين گستاخی حرف ميزنی معلوم ميشود خبرهايی هست. قدری شرمنده شدم ولی احساس کردم سبک شده ام!
چهارشنبه ۱۳ آذر ماه ۸۱
به عرض مبارک آقا رساندم که يک جوان مهابادی ادعای پيغمبری کرده و عده ای نيز به وی گرويده اند. آقا با تعجب گفت چرا به فکر ما نرسيد که چنين ادعايی بکنيم و سئوال فرمودند که آيا معجزه ای هم از جوان مذکور ديده شده؟ به عرض رساندم نخير چون قبل از معجزه، قوه قضائيه وی را دستگير کرده و به پزشکی قانونی معرفی نموده! آقا خنديدند و گفتند پس همان بهتر که ما چنين ادعايی نکرديم چون يحتمل که ما را هم به پزشکی قانونی معرفی ميکردند! گفتم و چون شما با قانون ميانه ای نداريد ممکن بود شما را به پزشکی غيرقانونی معرفی ميکردند! آقا قاه قاه خنديدند و به سکسکه افتادند.
پنجشنبه ۱۴ آذرماه ۸۱
به دستور آقا سفيرکبير يکی از کشورهای همسايه شمالی را ملاقات کردم. حامل پيغامی از طرف پوتين بود. سفير گفت ۹ درصد سهميه دريای خزر برايتان در نظر گرفته شده و پوتين پيغام داده که به صلاح همگی است که شما به همين مقدار راضی باشيد. پرسيدم سهميه بقيه چند درصد است؟ سفير خود را به کوچه علی چپ زد گفتم تا آنجايی که ما اطلاع داريم برای خودشان ۲۵ تا ۳۰ درصد سهميه در نظر گرفته اند! سفير گفت بهرحال روسيه کشور قدرتمندی است بقيه هم عنقريب که به ناتو بپيوندند و ناتو هوايشان را خواهد داشت. گفتم ما هم خدا را داريم! سفير که آدم کار کشته ای بود گفت اين حرفها برای مصرف داخل خوب است نه پشت ميز مذاکره، و در حال رفتن گفت، از من ميشنويد همين ۹ درصد را بگيريد و اضافه کرد خدا بده برکت! گفتم آخر اين منصفانه نيست، طرف جواب داد، ببين برادر جان اولا اسب پيشکشی دندانش را نميشمارند ثانيا مگر می خواهيد خرج عمرانی و آبادانی مملکت بکنيد! عليرغم ميل باطنی سکوت کردم.
چند هفته ای از خاطرات خبری نبود. زيرا هم اسد مريض بود و هم علمدار در مسافرت به سر ميبرد. به دستور آقا علمدار برای بررسی دفاتر نمايندگی ولايت به نيويورک و پاريس و لندن ميرود و متوجه ميگردد که اکثر دفاتر نمايندگی مقام ولايت در قبضه رئيس و روسای قوه قضائيه و مجمع جهانی اهل بيت ميباشد. علمدار همچنين پی ميبرد که نمايندگی ها به سبک کفتران حرم عمل ميکنند، پول و مخارج را از آقا ميگيرند اما در قصرها و خانه های مجللی که با پولهای آقا ساخته شده قضای حاجت ميفرمايند و از تبليغات به نفع مقام شامخ ولايت خبری نيست و فقط به مناسبتهايی و با قيد دو فوريت احتياط، سکه يه پول به نام ولی امر مسلمين جهان ضرب مينمايند و حتی مشتی علی اکبر نيز با همه ارادتی که ظاهرا نشان ميدهد، در لندن آقا را فدای "سناتوری" مينمايد. علمدار وقتی بيشتر تعجب ميکند که ميبيند گروههای جهادی عرب و پاکستانی که ماهيانه مبلغ کلانی از بيت آقا دريافت ميکنند در پاسخ به اين سئوال که ولی امر مسلمين جهان کيست جواب ميدهند: بن لادن. به دستور آقا علمدار مواجب همه را تا اطلاع ثانوی قطع ميکند و با عجله به تهران بازميگردد.
Comment
-
چهارشنبه ۱۲ دی ماه ۸۱
"شرف" يابی! گزارش مبسوطی از وضع نمايندگی ها و ريخت و پاش ها را به سمع آقا رساندم. آقا هاج و واج به گزارش گوش دادند و ديدم که دو عدد شاخ تازه و نرم بر کله مبارکشان سبز شد. آقا با عصبانيت گفت متوجه هستی چه ميگويی؟ گفتم بنده را عفو بفرماييد چون طبق دستور مقام ولايت عمل کرده ام! آقا گفت ايرانی ها ما را متهم به غارت بين المال ميکنند ولی خبر ندارند که مال آنها را کسان ديگری به اسم ما غارت ميکنند! عرض کردم مال باخته حق دارد به همه مظنون شود! آقا فرمودند خيال ميکرديم در ميان کفار ولايت ما را تبليغ ميکنند ولی حالا ميفهمم که مار در آستين پرورانده ام (اشاره به کربلايی محمود بود) آقا ادامه داد، خيال ميکنند ما سر گنج نشسته ايم، هر چی درميآوريم بايد بريزيم توی شکم صاحب مرده آنها! عرض کردم سوری ها هم گفته اند که تورم بالا رفته بايد مخارجشان را اضافه کنيم! آقا گفت بی انصافها تا ميبينند دو قران قيمت نفت در بازارهای جهانی بالا رفته فورا نرخ خود را بالا ميبرند! پرسيدم چه دستوری ميفرماييد؟ فرمودند فعلا هيچ چون سوريه تنها نقطه روی کره زمين است که ولايت ما را قبوليده اند! به خود گفتم البته با دلارهای نفتی!
پنجشنبه ۱۳ دی ماه ۸۱
به عرض رساندم که وزير خارجه عراق تقاضای "شرف" يابی دارند!
آقا با ناراحتی گفت چه غلط ها! و پرسيدند کی اين بابا را راه داده؟ گفتم نميدانم شايد بدون دعوت آمده! آقا گفت امکان ندارد. بررسی کنيد توی اين هيری بيری اين قوز بالا قوز از کجا پيدا شده و اضافه کردند، معلوم ميشود وزارت خارجه و سياست خارجی يعنی کشک! گفتم جسارت بنده را ببخشيد ولی سياستهای کلان نظام با مقام شامخ ولايت است! آقا گفت از کی تا حالا عراق جزو کلان ها محسوب شده؟ عرض کردم وزارت خارجه به شما نگاه ميکند! آقا فرمودند خيلی بيخود ميکنند، مگر ما چه عيبی داريم و در ثانی مگر استراتژيست ندارند؟ گفتم دارند ولی همه سر درگم هستند زيرا ميترسند اگر بر طبق منافع ملی عمل بکنند به شما بربخورد و اگر هم . . . آقا حرفم را قطع کرد و گفت وزير خارجه عراق را با همان هواپيما که آمده برش گردانيد. گفتم با مينی بوس آمده! آقا گفت بزنيد پس گردنش و بيرونش کنيد و بگوييد به صدام پيغام بدهد که اگر حمايت ما را ميخواهی بايد دو شهر کربلا و نجف را به ما بدهی! گفتم هشت سال به خاطر کربلا و قدس جنگيديم حالا مقام ولايت انتظار دارند صدام به زبان خوش اين دو شهر را به ما بدهد. آقا گفت بگوييد حاضريم طاق بزنيم، کربلا و نجف ميگيريم ۲۰ تا شهر ميدهيم! اصلا کردستان را به صدام ميدهيم! گفتم صدام زير کردستان خودش زائيده. آقا سخنم را قطع کرد و گفت بگوييد حاضريم نقدا معامله کنيم! گفتم صدام دنبال سوراخ ميگردد نه پول نقد چون به اندازه کافی دارد و در ثانی صدام در حال حاضر ديگر تصميم گيرنده نيست! آقا با عصبانيت گفت خجالت نميکشی هر حرفی من ميزنم يه چيزی جواب من ميدهی. به دستور آقا حسابی حالم را جا آوردند!
جمعه ۱۴ دی ماه ۸۱
از بيت آقا تلفنی احضارم کردند. با سر و دست باند پيچی شده "شرف" ياب شدم. آقا با تعجب پرسيد تصادف کردی؟ گفتم بله! آقا پرسيد کجا؟ گفتم در بيت شما! آقا گفت زدی به چنار گفتم نه خوردم به منار! آقا قاه قاه خنديدند. جسارتا عرض کردم يعنی مقام ولايت ديروز اينقدر نشئه بودند که نفهميدند چه دستوری صادر کرده اند؟ آقا گفت من دستور صادر کرده ام؟ گفتم مسئول امنيتی بيت ميگفت آقا دستور داده حسابی حالت را جا بياوريم. آقا مسئول امنيتی را احضار کردند و با عصبانيت گفتند مرتيکه تو هنوز ياد نگرفتی چطوری بزنی و حفاظت اطلاعات سازمان اطلاعات موازی را فرا خواندند و گفتند طوری حالش را جا بياوريد که اگر صد تا سازمان حقوق بشری از سراسر دنيا هم معاينه اش کنند نفهمند از کجا خورده! مسئول امنيتی التماس کنان به من گفت باور کن خودش گفت حسابی بزنيد پدرش را دربياوريد! گفتم از اين به بعد حاليت ميشود که در نظام مقدس جمهوری اسلامی هيچکس در امان نيست!
شنبه ۱۵ دی ماه ۸۱
سرپرست صدا و سيما "شرف" ياب شد. با التماس از آقا خواستند فکری به حال سايتهای اينترنتی بکنند. آقا فرمودند برای مقابله دستور بدهيد چند سايت اينترنتی راه بيندازند. سرپرست گفت همين کار را کرده ايم ولی فايده ندارد چون اخبارشان از ما تغذيه ميشود. آقا گفت احتمالا اشکال از جای ديگری است چون همه خبرهای دنيا مثل هم است مثلا وقتی هواپيمايی سقوط ميکند همه رسانه های دنيا عين همين خبر را منتشر ميکنند و همه هم ميخوانند. عرض کردم ولی در مملکت ما وقتی هواپيما سقوط ميکند تمام تقصيرها را به گردن کوه مياندازند. آقا فرمودند اگر کوه مقصر نيست پس چه کسی مقصر است، چون اگر کوه نباشد هواپيما به راهش ادامه ميدهد و تکه تکه نميشود. گفتم ولی کوه در همه جای دنيا هست؟ آقا گفت اشتباه ميکنی چون در حال حاضر همه مخالف نظام هستند از کوه و دريا گرفته تا ابر و مه و خورشيد و فلک! دشمن همه را تحريک کرده! و با تحکم گفتند چشمهايتان را خوب باز کنيد و اينقدر تقصيرها را متوجه مسئولين نظام نکنيد، دشمن در همه جا نفوذ کرده حتی در کوه ها! گفتم پس گزارش سازمان هواپيمايی درست بود که نوشته بودند ۹۹ درصد علت اصلی سقوط هواپيماها کوهها هستند! آقا گفت کاملا درست است چون هواپيماها هيچوقت توی دشت سقوط نميکنند گفتم خدا کند دشمن نتواند توی دشت نفوذ بکند! آقا پرسيد چطور؟ گفتم چون آن وقت ديگر نميتوانيم چيزی توی اين مملکت دشت بکنيم! آقا گفت آفرين محرم ما شدن حسنش اين است که آدم به نبوغ ميرسد!
يکشنبه ۱۶ دی ماه ۸۱
آقا فرمودند دستور بدهيد صدا و سيما روزی ۱۰ تا ۱۲ ساعت دادگاه نشان بدهد. مخصوصا دادگاههای اعتراف کنندگان را. گفتم مگر در مملکت امام زمان کسی جرات دارد اعتراف نکند؟ آقا فرمودند نه والله! عرض کردم گمان نکنم شيطان هم بتواند از انفرادی های ما جان سالم بدر ببرد! ولی بايد طوری نشان بدهند که جريان دادگاه به اعترافات جور دربيايد! آقا پرسيد چطور؟ گفتم فی المثل در دادگاه گوشتهای آلوده متهم اعتراف کرده که قصد داشته از حاکميت خارج شود و يا در دادگاه نظرسنجی طرف اعتراف کرده که رفراندم طرح دشمنان است؟ آقا گفت يعنی ميگويی طرح خروج از حاکميت را دشمنان تبليغ نکرده اند؟ عرض کردم منظور من اين نبود که خروج از حاکميت خوب است ولی ربطی به دادگاه نظرسنجی ندارد! آقا گفت اتفاقا خيلی هم ربط دارد، چون يکی قبل از دادگاه تصميم ميگيرد از حاکميت خارج شود و يکی بعد از دادگاه و به طور کلی خود نفس خود دادگاه يعنی نظرسنجی! زيرا خيلی ها در بيرون حرف نسنجيده زياد ميزنند اما چون دادـ گاههای ما براساس عدل و انصاف عمل مينمايند، کاری ميکنند که طرف سنجيده سخن بگويد و نظر بدهد! گفتم معنای اين حرف اين است که ما حاکمان خودمان را به دليل خروج از حکومت اسلامی محاکمه ميکنيم! آقا خنديدند و گفتند اتفاقا برعکس است، ما کسانی را محاکمه ميکنيم که خارج از حکومتند ولی حکومتيان را گول ميزنند تا از حکومت خارج شوند اما مسئولين نظام ما از چپ و راست به نظام مقدس بسيار علاقمندند و با اشاره به خودشان و بنده فرمودند، زيرا فقط در اين نظام است که تو يکشبه از سرباز صفری به ارتشبدی ميرسی و من خدايگان ميشوم و پرسيدند شيرفهم شد؟ با صدای بلند گفتم بعله! و دو نفری قاه قاه خنديديم
شنبه ۴ بهمن ماه ۸۱
وزير خارجه "شرف" ياب شد. ميلرزيد و با لکنت زبان حرف ميزد. آقا پرسيدند چته سرما خوردی؟ به عرض رساندم که بنده خدا از طرف اتحاديه اروپا بدجوری تحت فشار قرار گرفته! آقا فرمودند مگر اتحاديه اروپا قول نداده بود که ديگر گرد اين مسايل نگردند؟ گفتم وقتی به اينجا ميآيند حرفهای ديگری ميزنند اما در اروپا چيز ديگری ميگويند. آقا خطاب به وزير خارجه گفت نفرينشان ميکردی! وزير با لکنت جواب داد خیـ . . . لی بودند! آقا فرمودند ذليل بشن الهی، ديدی چه به روز بچه مردم آورده اند و دستانشان را به آسمان بلند کردند و فرمودند الهی سنگ بشن! و ادامه دادند، مگر وقتی برای مذاکرات به خارجه ميرويد آیةالکرسی و امن يجيب نميخوانيد؟ وزير با لکنت جواب داد، خواندم ولی فايده ای نداشت! گفتم يحتمل که ايشان دعای مخصوص داخل خوانده باشند چون مال خارج با داخل فرق ميکند! آقا سئوال کردند خب ديگه چی پرسيدند؟ وزير جواب داد، در مورد سنگسار پرسيدند؟ آقا با دستپاچگی گفت، چی جواب دادی وزير گفت، گفتم که قانون سنگسار عوض شدنی نيست بعدش گفتند پس چرا ما با همچون رژيمی گفت و گو ميکنيم من جواب دادم چون ما نفت داريم! آقا بلند گفت آفرين، ميگفتی علاوه بر نفت "رو" هم داريم و خطاب به من فرمودند از دل وزير دربياوريد و سبيلش را حسابی چرب کنيد! هنگام رفتن آقا توصيه کردند که دفعه بعد با صورت نشسته و موی شانه نکرده به ملاقات اتحاديه اروپا برو تا بفهمند با کی طرف هستند! به خود گفتم پيش نماز که بگـ. . .
يکشنبه ۵ بهمن ماه ۸۱
آقا بسيار عصبانی بودند و به در و ديوار دشنام ميدادند و مرتب با خود ميگفتند پسر نوح با اصلاح طلبان بنشست . . . جسارتا عرض کردم بهتر است بفرماييد برادر نوح! آقا تبسمی فرمودند و گفتند به ايشان پيغام بدهيد که هنوز هم فرصت داريد از ايرانی ها برائت بطلبيد! گفتم ايشان هم پيغام داده اند که ميخواهيد روزنامه را ببنديد حرفی نيست ولی بهتر است دليل محکمه پسندی ارائه بدهيد آقا گفتند بگوييد همين اندازه بهانه هم از سرتان زياد است! گفتم ولی اخوی فرموده اند که کاريکاتور مذکور ربطی به امام نداشته، آقا گفتند ما ربطش ميدهيم و با تندی فرمودند، خيال کرده اند ما کم بی عرضه ايم!
دوشنبه ۶ بهمن ماه ۸۱
به دستور آقا اعضای ستاد مرکزی بحران "شرف" ياب شده بودند. رئيس دفتر آقا گزارش شداد و غلاظی از اقدامات به عمل آمده و به عمل نيامده عليه اصلاح طلبان را به سمع رساند. رئيس موتلفه گفت نبايد فرصت را از دست داد و اعدام تعليقی چند صد نفر ميتواند نسق همه را حسابی بگيرد. رئيس صدا و سيما پيشنهاد کرد از همدان شروع کنيم. معاون قوه قضائيه اصرار داشت که برای شروع متهمين پرونده نظرسنجی لقمه چرب تری هستند. قائم مقام موتلفه عقيده داشت که هيئت تحريريه و صاحب امتياز حيات نو هدف مناسب تری ميباشند اما وقتی نگاهش با نگاه آقا تلاقی کرد با دستپاچگی اضافه کرد البته منظورم اخوی نبود! رئيس دفتر آقا گفت کاری کنيم که نه سيخ بسوزد نه کباب و بهترين هدف برای زهرچشم گرفتن آبدارچی مجلس است. اختلاف بر سر شروع اعدام آنقدر بالا گرفت که در حضور آقا کار به فحش و فحش کاری و زد و خورد کشيد. ناگهان آقا فرياد زد چه خبرتان است. اينطوری ميخواهيد بحران را اداره کنيد؟ سرانجام مرافعه خاموش شد و پيشنهاد سرپرست کيهان مبنی بر شير و خط بين اعدام آبدارچی مجلس و راننده روزنامه حيات نو مورد تصويب همگی قرار گرفت.
Comment
-
چهارشنبه ۲۹ بهمن ماه ۸۱
صدها تن از کارکنان شرکت ذوب آهن "شرف" ياب شدند. آقا فرمودند مگر اينها روس نيستند پس چرا به زبان خودمان شعار ميدهند!؟ عرض کردم اينها اعضای شرکت سهامی ذوب آهن ولايت فقيه هستند. رئيس شرکت نطق غرايی کرده و گفت ما ذوب شدگان در ولايت فقيه آماده ايم تا به فرمان رهبر سر از تن کفار جدا کنيم و سئوالی نيز داشتند که آقا دستور دادند کتبا جواب بدهيد تا بقيه نيز حساب کار خود را بکنند. پرسيده بودند که معنای ولايت فقيه در عصر حاضر چيست؟ آقا فرمودند بنويسيد ما فرستاده خدا و فوق قانون هستيم و دستورات ما واجب الاطاعه و لازم الاجراست و خداوند ما را همچون چراغی جهت هدايت گمراهان فرستاده و گفتند اين بيت را هم زيرش بنويسيد:
چراغی را که ايزد بر فروزد هر آن کس پف کند ريشش بسوزد
ياد اين بيت شعر افتادم:
چو پرده ز روی کارها بردارند معلوم شود که در چه کاريم همه
پنجشنبه ۳۰ بهمن ماه ۸۱
امروز همراه هيئت حقوق بشر سازمان ملل از دستشويی های نو و تازه ساخت زندانهای قصر، اوين و گوهردشت و همچنين از آبريزگاههای تمام اتوماتيک و مجهز به دست الکترونيکی حرم حضرت امام بازديد به عمل آورديم. تا غروب از بيش از ۱۲۰۰۰ واحد دستشويی های تازه ساز و نو در نقاط مختلف تهران و حومه ديدن کرديم. شب به افتخار هيئت مهمانی شام مفصلی در محل اقامت آنان در هتل لاله (اينترکنتينانتال سابق) ترتيب دادم و درباره تاکيد شرع انور بر نظافت و آداب خلاء صحبت کردم. بعد از من رئيس هيئت سخنرانی کرد و گفت بعد از چند روز اقامت در ايران تازه متوجه شده ايم که ما برای قضای حاجت به ايران آمده ايم!
شنبه ۲ اسفند ماه ۸۱
"شرف" يابی! پرسيدم مقام ملاکانه گويا آماده رفتن نشده اند؟ آقا با بی حالی گفتند کجا از اينجا بهتر! و اضافه کردند آدم عاقل توی اين هوای سرد بيرون نميرود! عرض کردم ولی نزديک به يک ميليارد تومان هزينه سفر کرده ايم. آقا با تندی فرمودند من سوار هواپيما بشو نيستم شيرفهم شد! گفتم تصدق خاک عبايتان فقط در شهر زاهدان ۷۰ طاق نصرت برپا کرده ايم و جهت استقبال مردمی از قدوم مبارک شما به جمعيتی بالغ بر ۵۰ هزار نفر هر کدام ۶۰ تا ۷۰ هزار تومان پول داده ايم! آقا فرمودند سه بار استخاره کرده ام هر سه بار بد آمده معنايش آن است که يا هواپيما پنجر ميشود، يا ما از پنجره به بيرون پرت ميشويم و يا خلبان خوابش ميبرد و با هواپيمای روبرويی تصادف ميکند و با دلخوری گفتند اين هواپيماهای روسی به اندازه موتور گازی هم ايمنی ندارند. ديدم به هيچ وجه نميشود آقا را راضی کرد، مجبور شدم از راه ديگری وارد شوم به همين دليل گفتم دستور داده ام که بهترين جنس ها را جهت پذيرايی از مقام شامخ ولايت آماده کنند. گل از گلِ آقا شکفت و قرار شد دو مرتبه استخاره بنمايند. يقين کردم که اين بار استخاره حتما خوب خواهد آمد!
دوشنبه ۵ اسفند ماه ۸۱
در معيت آقا با هلی کوپتر به فرودگاه رفتم. ملاگهرها و ملادخت ها همه سوار شدند ولی آقا همچنان مردد پای پلکان ايستاده و ورد ميخواندند. فرمودند اخبار را شنيده ای؟ عرض کردم غلط زيادی کرده اند! آقا فرمودند بهتر است برگرديم چون حکم جلب ما را صادر کرده اند و دستور داده اند هر کجا ما را ديدند دستگيرمان کنند. گفتم ولی ما به زاهدان ميرويم. آقا فرمودند مطمئن هستيد که زاهدان جزو آرژانتين نيست؟ با اطمينان گفتم خيالتان راحت باشد زاهدان مرکز استان سيستان و بلوچستان خودمان است و ربطی به آرژانتين ندارد. آقا فرمودند اگر يک وقت آرژانتين نسبت به زاهدان ادعای مالکيت کرد چه خاکی بر سرمان بريزيم؟ گفتم خيال مبارک راحت باشد آيه الکرسی ميخوانيم و راه ميافتيم. در هواپيما آقا وضو گرفتند و فرمودند به خلبان بگوييد ويراژ ندهد چون ميخواهم رو به قبله بايستم و دو رکعت نماز وحشت بخوانم!
سه شنبه ۶ اسفند ماه ۸۱
آقا فرمودند اگر کار ديگری نداريم بهتر است همين حالا برگرديم. عرض کردم قرار است فردا مقام معظم ولايت فقيه در شهر سخنرانی بفرمايند. آقا فرمودند بگوييد مقام محترم ولايت سرما خورده اند و حال سخنرانی ندارند. ولی بلافاصله پرسيدند راجع به چه چيزی قرار است ما سخنرانی بکنيم؟ گفتم طبق همان فرمول هميشگی، تعدادی فحش به آمريکا و ايادی داخلی اش، قدری هم تهديد و توپ و تشر به اصلاح طلبان و اگر خاطر مبارک مکدر نميشود اندکی هم راجع به وحدت شيعه و سنی افاضات بفرماييد. آقا با ترديد سئوال فرمودند فکر ميکنی مردم اينجا حرفهای ما را باور بکنند؟ عرض کردم وقتی ما رهبران اهل تسنن را ده تا ده تا اعدام ميکنيم و مسجد بر سرشان خراب ميکنيم خوب معلوم است که باور نميکنند چون خود ما هم باور نميکنيم و هدف اصلی از طرح اين مسئله اين است که مقام ولايت خودی نشان بدهند و ميخ خود را محکم بکوبند. آقا با ناراحتی گفت ولی مثل اين که زمين زير پای ما سست است چون هر چه ميکوبيم محکم نميشود. اين بيت شعر را خواندم:
زاری مکن زور مگو زر بفرست زر بر سر فولاد نهی نرم شود
و ادامه دادم خيال مبارک راحت باشد چون سبيل ريش سفيدان اينجا را حسابی با روغن حيوانی چرب کرده ايم!
چهارشنبه ۷ اسفند ماه ۸۱
"شرف" يابی! آقا فرمودند در مجموع چقدر خرج کرده ايد؟ گفتم اگر هواپيمای سقوط کرده ايليوشن را هم به حساب بياوريم جمعا بدون خرجهای جنبی سرراست ميشود دو ميليارد تومان! آقا فرمودند هواپيمای سقوط کرده را چرا به حساب ما ميگذاريد! به خود گفتم ۳۰۰ نفر مرده اند آقا عين خيالشان نيست. آقا دو مرتبه پرسيدند هواپيما را چرا به حساب ما ميگذاريد ميخواست سقوط نکند به ما چه؟ عرض کردم ولی آن بندگان خدا به خاطر حفاظت از جان مقام ولايت به آنجا رفته بودند! آقا فرمودند ما را امدادهای غيبی و ذات پروردگار محافظت ميکنند! گفتم به همين دليل فقط ۸۰۰ ميليون تومان خرج امدادهای غيبی محافظان مقام ولايت کرده ام. آقا سئوال فرمودند از کدام حساب برداشته ايد؟ گفتم مقداری از حساب صد امام برداشت کردم و الباقی هم قرار است از دولت وام بگيرم. آقا تبسمی کردند و گفتند شاهان قاجار برای سفرهايشان از دولتهای خارجی وام ميگرفتند، اما ما چون مردمی هستيم مخارج سفرمان را از دولت جمهوری اسلامی استقراض مينماييم. به خود گفتم سابقا مقام ولايت ۶۰ تا دهات ميرفت ۲۰ تومان هم خرجش نميشد اما اکنون فقط از اين شهر به آن شهر رفتنشان . . . به قول شاعر:
چنين است رسم سرای درشت گهی پشت به زين و گهی زين به پشت
پنجشنبه ۱۴ فروردين ماه ۸۲
تلفنی احضار گرديده و با وجود تعطيلی "شرف" ياب شدم. و معلوم ميشود "شرف" يابی ما تعطيل بردار نيست! آقا فرمودند از جنگ چه خبر؟ عرض کردم صدام در حال پيشروی است. آقا سئوال فرمودند، پس نيروهای وفادار به ما درست ميگويند که صدام صدها کيلومتر در داخل خودش پيشروی کرده و پرسيدند، خب با اين پيشروی سريع کجا را ميخواهد بگيرد؟ و بدون اينکه منتظر جواب بنده باشند دو مرتبه پرسيدند، نکند ميخواهد راديو تلويزيون را تصرف کند؟ عرض کردم خير، "صدا و سيما" در کنترل صدام و نيروهای وفادار به صدام است ولی يحتمل که ميخواهد مجلس را به تصرف خود درآورد! آقا فرمودند اين صدام واقعا مجسمه بلاهت است چون احتياجی نيست برای تسخير مجلس اين همه کشت و کشتار راه بيندازد، يک شورای نگهبان ميگذاشت بالای سر مجلس و آن وقت آنجا را عملا فتح ميکرد.
جمعه ۱۵ فروردين ماه ۸۲
"شرف" يابی! آقا فرمودند ميخواهيم تاج گذاری کنيم و رسما به سلطنت ادامه بدهيم و ادامه دادند مقام ولايت فقيهی ديگر صرف نميکند. زيرا همه به خود جرأت داده و نامه سر و ته گشاده برايمان مينويسند! عرض کردم قربان خاک عبايتان فراموش نفرماييد که شما ولی امر مسلمين جهان هستيد اما اگر تاج گذاری بفرماييد، ميشويد پادشاه مملکتی به نام ايران و محدوده سلطنت شما ميشود مملکت امام زمان و تازه چون مملکت اسلامی است نميتوانيد از کلمه طاغوتی King استفاده بفرماييد و بايد خود را ملک علی بناميد. آقا فرمودند چه اشکالی دارد؟ اسم کشور را تغيير ميدهم و ميگذارم "پادشاهی ايران هاشمی" و آن وقت ميتوانيد بگوييد ملک آيت الله علی، پادشاه ايران هاشمی"! گفتم آن وقت خانواده هاشمی ميتوانند ادعای تخت و تاج بکنند و اگر تاج و تخت را هم به چنگ بياورند ديگر همه چيز تمام ميشود. آقا با دلخوری فرمودند پس کاری بکنيد که خودم به تنهايی و بدون قيم در تهران و خراسان سلطنت بکنم! عرض کردم ای به چشم کاری ميکنم که نه سيخ بسوزد و نه کباب و همين الساعه دستور ميدهم آرم جمهوری اسلامی را مثل تاج روی عمامه مبارکتان نصب نمايند و عبای مبارک را نيز عينهو شنل درازترش ميکنم، اسم مراسم را هم ميگذاريم "عاج" گذاری! يعنی هم عين عمامه باشد و اج تاج! آقا با خوشحالی زدند پس گردنم و فرمودند بنازم به خودم که چنين مشاوری تربيت کرده ام!
Comment

Comment