Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • RedWine poetry

    Tuyeh topic keh az Poetry darim,moteasefaneh hameh beh latin sherhayeh farsi ro minevisan,khob ageh ma irani hastim,ahle del va sher hastim,pas sher bayad beh parsi neveshteh besheh !. kheili sadeh hast,peida kardaneh yek virtual persian keyboard tuyeh internet.pas ehteram bezarim beh Iran,beh adabiateh parsi va beh zibatarin ah'areh donya keh az Iran hastan. mamnoon .

  • #2
    وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
    انگار پاي عقربه ها لنگ می شود!
    تکراريند پنجره ها و ستاره ها
    خورشيد بی درخشش و گل، سنگ می شود
    پيغام آشنا که ندارند بلبلان
    هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

    Comment


    • #3
      دل بي روح مثل آهنت را دوست دارم
      خطوط در هم ژيرلهنت را دوست دارم
      نگاه با همه بيگانه ات را دوست دارم
      به هر لحظه كنارم بودنت را دوست دارم
      تما شايي تو هستي ديدنت را دوست دارم

      Comment


      • #4
        همسفر قصه هاي تلخ غريبم
        رهگذر كوچه هاي تنگ غروبم
        آن همه خورشيد كه در من مي سوخت
        چشمه ي اندوه شد ز چشم ترم ريخت
        كاخ اميدي كه برده بودم تا ماه
        آه كه آواز غم شد و به سرم ريخت

        Comment


        • #5
          تو غروب این زمونه
          تو سیاهیه شبونه
          توی این صدای ترسناک
          تو ی این غم زمونه
          تو برام ساحلی آروم
          تو برام نم نم بارون
          شدی زیبای وجودم
          نمی خوام بی تو بمونم

          Comment


          • #6
            وقتي كه عشقي مي رود اينجا لغت كم مي شود
            خنده به من مي خنددو با سادگي غم مي شود

            ايثار دل مي سوزد ونام زمين خط مي خورد
            در يك نگاه ناگهان گونه پر از نم مي شود

            وقتي كه دستش بي هوا بر آس من ده مي زند
            يكباره دوشم زير اين بازندگي خم مي شود
            حالا در اين زندان غم با قفل ها گپ مي زنم
            با اين اميد كهنه كه يك روز آدم مي شود

            Comment


            • #7
              نگاه خسته به درهاي بسته
              کشتي دلها به گل نشسته
              هوا چه دلگير دلا گرفته
              دل نگروني هفت روز هفته
              دفتر پير صداي خستم
              ديگه پوسيده تو شب اسيره
              دل که يه عمري پر از صفا بود
              بس شده زخمي داره ميميره
              نفس نمونده واسه ادامه
              تنها رفيقم اين سايه هامه
              ديگه بريدم خسته و پيرم
              دروغ و حرفام تو خنده هامه

              Comment


              • #8
                منهای خويش

                تو بودی

                با وسعت شکوهناک

                ما در شانه آفتابی تو

                در عمق ساده عميق جويبار

                به خواب رفتيم

                Comment


                • #9
                  redy junam merc!1 and i agree with u!!! ina kheyli ghashangan!1 merc azziam for all the efforts honeyyyy booooooooosssss
                  eLLy kHoShKeLe


                  boT daram ke gerde gel ze sonbol sayeban darad
                  bahare aarezash khaT be khune arghavan darad
                  ghobare khat napushanid khorshide rokhash
                  yarab hayate javdanash deh ke hosne javdan darad

                  - Hafez

                  Comment


                  • #10
                    شب همه شب در غمت اي ماه سيما گريه كردم
                    دامنم را رشك دريا تا سحر، با گريه كردم
                    بود جمعي در حضورت شاد و من از درد دوري
                    پا كشيده آه آتش زا زدل با گريه كردم
                    دوش تا ديدم تو را پيمانه گردان حريفان
                    گوشه يي بنشستم و مانند مينا گريه كردم
                    با رقيبان، خنده بر لب از كنارم چون گذشتي
                    هم جوار نوبهاري من همان جا گريه كردم
                    دربر پروانه جاري بود اشك شمع، اما
                    من به كنجي در غمت تنهاي تنها گريه كردم
                    روزها پيوسته كارم ناله بود از درد هجران
                    تا سحر هر شب هم از اندوه فردا گريه كردم
                    موسوي ناچار شادي كوچ كرد از كوچهٌ ما
                    ديد از بس روزها فرياد و شبها گريه كردم

                    Comment


                    • #11
                      نگاه عاشق تو چون شراب مي ماند
                      بسان قصه پر التهاب مي ماند
                      تبسمي كه به روي لبان خود داري
                      طلوع صبحدم آفتاب مي ماند
                      به باغ آيينه هاي خيال افكارم
                      وصال دوست كه شيرين خواب مي ماند
                      بسان عطر خوشي در فضاي زندگي ام
                      كه عطر تو به دلم چون گلاب مي ماند
                      زواژه هاي سخن جان تازه مي بخشي
                      به اين دلم، كه چو عمر حباب مي ماند
                      به مهر قلبي و عشق و محبتت سوگند
                      وفاي تو به زلالي آب مي ماند
                      ستاره از نگهت با خود اين چنين گويد
                      چه خاطرات خوشي از شباب مي ماند

                      Comment


                      • #12
                        خيال انگيز و جان پرور چو بوي گل سراپايي
                        نداري غير ازين عيبي كه مي داني كه زيبايي
                        من از دلبستگيهاي تو با آيينه دانستم
                        كه بر ديدار طاقت سوز خود عاشقتر از مايي
                        به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را
                        تو شمع مجلس افروزي تو ماه مجلس آرايي
                        منم ابر و تويي گلبن كه مي خندي چو مي گريم
                        تويي مهر و منم اختر كه مي ميرم چو مي آيي
                        مراد ما نجوبي ورنه رندان هوسجو را
                        بهار شادي انگيزي حريف باده پيمايي
                        مه روشن ميان اختران پنهان نمي ماند
                        ميان شاخه هاي گل مشو پنهان كه پيدايي
                        مرا گفتي كه از پير خرد پرسم علاج خود
                        خرد منع من از عشق تو فرمايد چه فرمايي؟
                        من آزرده دل را كس گره از كار نگشايد
                        مگر اي اشك غم امشب تو از دل عقده بگشايي
                        رهي تا وارهي از رنج هستي ترك هستي كن
                        كه با اين ناتوانيها به ترك جان توانايي

                        Comment


                        • #13
                          سوز دل مسكينان آسان نگير، كه چراغي شهري بسوزاند.
                          سعدي

                          Comment


                          • #14
                            nice eyval sia

                            Comment


                            • #15
                              آنقدر آتش به جانم خورد آخر سوختم
                              بي صدا چون شمع بي پروانه اي افروختم
                              هر چه كردم يار با من مهربان باشد ..نشد
                              عاقبت از عشق مردم ديده بر هم دوختم

                              Comment

                              Working...
                              X